بازگشت به خانه

هراس

هراس

 هراس تو بی اندازه است

ماوراییست

هراس من، اندک

کارمندی با یک کیف

 

با پرونده های خدمتی

با پرسشنامه ها

من چه زمان به دنیا آمدم

درآمدم در چه حدود است

چه کارهایی نکرده ام

به چه چیزهایی اعتقاد ندارم

 

من اینجا چه می کنم

چه زمان دست از تظاهر خواهم کشید

آیا تظاهر خواهم کرد

که به جایی دیگر می روم

بعد از این

ادامه‌ی مطلب
ملاقات

ملاقات

 نتوانستم که باز بشناسمش

چون قدم به اینجا گذاشتم.

در همان انتظار طولانی

برای گل آرایی

در گلدانی خالی از ظرافت،

او گفت:

"اینگونه نگاهم نکن"

با دستان زمختم

موهای کوتاهش را نوازش کردم.

او گفت:

موهایم را زده اند"

"ببین چه به روزم آورده اند

باز مثل همیشه

آن رگ آبی آسمانی

در زیر پوست شفاف گردنش

تپیدن گرفت،

آن هنگام که بغضش را فرو خورد.

چرا نگاهش اینگونه خیره مانده بود؟

با صدایی نسبتا بلند گفتم:

"دیگر باید بروم"

و با بغضی فروخورده

ترکش کردم.

ادامه‌ی مطلب
صدا

صدا

 آنان یکدیگر را ناقص می کنند

شکنجه می دهند

با سکوت، با کلام

 

انگار که عمری دیگر دارند

برای زیستن

که چنین می کنند

انگار که از یاد برده اند

بدن هایشان

در سراشیب مرگ است

که درون آدم ها

چه آسان خرد می شود

 

بیرحم نسبت به یکدیگر

آنان ضعیف ترند

از جانوران و گیاهان

 

با یک کلمه

آنان را می توان کشت

با یک لبخند

با یک نگاه

ادامه‌ی مطلب
نجات یافته

نجات یافته

 من بیست و چهار ساله ام

به مسلخ رانده شدم

نجات یافتم.

 

اینان مترادفانی پوچند:

انسان و حیوان

عشق و نفرت

دوست و دشمن

تاریکی و نور.

 

انسان ها و حیوان ها را به یک شیوه می کشند

من خود دیده ام:

کامیون هایی پر از انسان هایی قطعه – قطعه شده

که نجات نیافته اند.

 

انگاره ها کلماتی بیش نیستند:

فضیلت و جنایت

حقیقت و دروغ

زشتی و زیبایی

شجاعت و بزدلی.

 

فضیلت و جنایت هم وزن یکدیگرند

من خود دیده ام:

در وجود مردی

که هم جنایتکار بود و هم فاضل.

 

آموزگاری می جویم، استادی

که شاید بینایی، شنوایی و گویاییم را باز پس دهد

که شاید برای هر چیزی و هر انگاره ای نامی نو بگذارد

که شاید تاریکی را از نور جدا کند.

 

من بیست و چهار ساله ام

به مسلخ رانده شدم

نجات یافتم.

ادامه‌ی مطلب
کشتار معصومین

کشتار معصومین

 کودکان ضجه می زدند: «مادر!»

«من بچه خوبی بوده ام!»

«اینجا چقدر تاریک است! تاریک!»

 

می توانی آنان را ببینی

که به مسلخ رانده می شوند

می توانی جای پاهای کوچکشان را

در هر جایی ببینی

که به مسلخ رانده می شوند

 

جیب هایشان پر از

تیر کمان سنگی و سنگریزه

و اسب هایی کوچک

که از سیم های خاردار درست شده

 

دشت پهناور

به شکلی هندسی محصور شده

یک درخت از دود سیاه

قائم

یک درخت مرده

رأسش بی ستاره

ادامه‌ی مطلب
سیاه مشقی برای عاشقانه‌ای امروزی

سیاه مشقی برای عاشقانه‌ای امروزی

 چون به یقین، سفیدی

بهترین توصیف خود را از طریق خاکستری می یابد

پرنده از طریق سنگ،

گل های آفتابگردان

در ماه دسامبر

 

در عاشقانه های دیروز

تن را توصیف کرده اند

این و آن را توصیف کرده اند

برای نمونه، مژگان را

 

به یقین سرخی

باید از طریق خاکستری توصیف شود،

خورشید از طریق باران،

بته های خشخاش در ماه نوامبر،

لب ها در شباهنگام

 

گویاترین توصیف نان

از آن گرسنگیست

که در بر می گیرد

مرکز چاک خورده مرطوب را،

اندرونی گرم را،

گل های آفتابگردان در شباهنگام را،

سینه ها، شکم، ران های "سیبِل" را

 

توصیف شفاف بهاری آب

توصیف تشنگیست،

توصیف خاکستر،

کویر

که سراب را به ذهن می آورد

و ابرها و درخت ها

در آیینه آب گام می گذارند

 

گرسنگی،

فقدان،

غیبتِ تن

توصیف عشق است،

عاشقانه امروزی ما

ادامه‌ی مطلب
روح

روح

 انگشتان نرمی بر گلویم احساس کردم

انگار کسی داشت خفه ام می کرد

 

لبانی سفت همانقدر که شیرین

انگار کسی داشت مرا می بوسید

 

چارچوب بدنم در هم می شکست

خیره به چشمان دیگری می نگریستم

 

دیدم که چهره اش آشناست

چهره ای شیرین همانقدر که سخت

 

نمی خندید، نمی گریید

چشمانش گشاده بود و پوستش سپید

 

من نخندیدم، من نگرییدم

دستم را بلند کردم، و گونه اش را لمس کردم

 

 

* هرولد پینتر، هزار ونهصد وهشتاد و سه اگر بود پینتر، امروز هشتاد ساله می شد ،

ادامه‌ی مطلب
آخر دنیا

آخر دنیا

 پرنده به پایان آوازش رسیده بود

و درخت زیر چنگ هایش فرو پاشیده بود

 

و در آسمان، ابرها به هم گره خورده بود

و در منظره، تاریکی از میان هر شیاری راهی برده بود

در رگ های فرو افتاده طبیعت

 

تنها در خطوط تلگراف هنوز

صدای پیامی می آمد

ب – ر – گ – ر – د    ...    خ – ا – ن - ه

ت – و   ...   ی – ک  ...   پ – س – ر  ...   ه – م

د- ا – ر – ی   ...

ادامه‌ی مطلب
من جولیت هستم

من جولیت هستم

 من جولیت هستم

بیست و سه ساله

یک بار طعم عشق را چشیده ام

مزه تلخ قهوه سیاه می داد

تپش قلبم را تند کرد

بدن زنده ام را دیوانه

حواسم را به هم ریخت

و رفت

 

من جولیت هستم

ایستاده در مهتابی

با حسی از تعلیق

ضجه می زنم که بازگرد

ندا در می دهم که بازگرد

لب هایم را می گزم

خونشان را در می آورم

 

و او بازنگشته است

 

من جولیت هستم

هزار ساله

و هنوز زنده ام

ادامه‌ی مطلب
ترانه

ترانه

 وزن جهان

عشق است.

زیرِ بارِ

تنهایی

زیرِ بارِ

ناخرسندی.

 

وزن،

وزنی که ما حمل می کنیم

عشق است.

 

چه کسی یارای انکار دارد؟

در رویاها

لمس می کند

تن را؛

در اندیشه

شکل می دهد

معجزه را؛

در مخیله

مایه عذاب است

تا زاده شود

در انسان –

قلب را نگهبان است

که با خلوص می سوزد –

چون بارِ زندگی

عشق است.

 

اما ما این بار را حمل می کنیم

در عین خستگی،

و از آن رو باید بیارامیم

در آغوش عشق

عاقبت،

باید بیارامیم

در آغوش عشق.

 

هیچ آرامشی نیست

بدون عشق،

هیچ خوابی نیست

بدون رویاهایِ

عشق –

دیوانه یا سرخورده

از فرشتگان

یا ماشین ها،

واپسین آرزو

عشق است –

نه می تواند تلخ باشد،

نه می تواند انکار کند،

نه می تواند منع گردد

اگر که انکار شود:

 

این وزن بسی سنگین است

 

باید واگذاری

بی هیچ بازگشتی

همانگونه که اندیشه

را وا می گذاری

در تنهایی

در تمام رجحانِ

افزونی.

 

بدن های داغ

در کنار یکدیگر می درخشند

در تاریکی،

دست می جنبد

به سمت مرکزِ

جسمانیت،

پوست به لرزه می افتد

از خوشی

و روح

شادمانه به چشم می آید.

 

آری، آری،

این همانیست

که من می خواستم،

من همیشه می خواستم،

من همیشه می خواستم،

که بازگردم

به تن

به آنجا که زاده شدم.

ادامه‌ی مطلب
شکنجه‌ها

شکنجه‌ها

 هیچ چیز تغییر نکرده است.

بدن نسبت به درد حساس است،

باید بخورد، تنفس کند و بخوابد،

پوستی نازک دارد و درست در زیر آن خون،

مقداری کافی دندان و ناخن،

استخوان هایش شکننده اند، مفاصلش کشیده می شوند.

در شکنجه، همین هاست که به حساب می آید.

 

هیچ چیز تغییر نکرده است.

بدن به همان شکل به رعشه می افتد که می افتاد

پیش از پایه گذاری روم و بعد از آن،

در قرن بیستم، پیش از مسیح و بعد از آن.

شکنجه ها همانند که بودند، فقط دنیا کوچکتر شده است،

و هر آنچه اتفاق می افتد، انگار که در سوی دیگر دیوار اتفاق می افتد.

 

هیچ چیز تغییر نکرده است. فقط تعداد آدم ها بیشتر شده است،

در کنار گناه های قدیم، گناه هایی جدید ظهور کرده است،

واقعی، موهومی، موقتی، و هیچ یک از اینها،

اما فریادی که بدن به آن پاسخ می دهد،

به استناد معیار قدیم و آوای کلام

فریاد معصومیت بوده و هست و خواهد بود.

 

هیچ چیز تغییر نکرده است. شاید تنها رفتارها، ضیافت ها، رقص ها.

اما حرکت دست برای مراقبت از سر همان است که بود.

بدن به خود می پیچد، منقبض می شود و می کوشد خود را به عقب بکشد،

پاها ول می شود، فرو می افتد، زانوها بیرون می زند،

کبود می شود، متورم می شود، ترشح می کند، خونریزی می کند.

 

هیچ چیز تغییر نکرده است. جز مسیر مرزها،

سر حد جنگل ها، ساحل ها، صحراها و رودخانه های یخ.

در میان این منظره ها، روح سرگردان است،

ناپدید می شود، باز می آید، نزدیک تر می آید، دور می شود،

بیگانه از خود، گریزان، در اوقاتی مشخص،

در باقی اوقات، با نظری نامشخص به هستی خود،

در حالی که بدن هست و هست و هست

و هیچ جایی برای خود ندارد.

ادامه‌ی مطلب
این عکس من است

این عکس من است

 این را چند وقت پیش گرفته اند

اول به نظر می رسد

چاپش بد باشد:

خطوط محو و رگه های خاکستری

با کاغذ آمیخته اند

 

بعد که با دقت وارسیش می کنی،

می توانی چیزی را در گوشه سمت چپ ببینی

چیزی شبیه یک شاخه: بخشی از یک درخت

؛(بلسان یا صنوبر) پدیدار می شود

و در سمت راست، کمی بالاتر

آنجا که باید شیبی ملایم باشد،

یک خانه چوبی کوچک.

 

در پس زمینه، دریاچه ای هست

و در پشت آن، تپه های پست.

 

 (این عکس را یک روز بعد از آن گرفته اند

که من غرق شدم.

 

من در دریاچه ام،

جایی در وسط عکس

درست در زیر سطح.

 

مشکل بشود گفت دقیقا

کجا هستم، یا گفت

چه اندازه بزرگ یا چه اندازه کوچکم:

تاثیر آب

بر نور

اعوجاج است.

 

اما اگر زمانی کافی بنگری

عاقبت

مرا می بینی.)

ادامه‌ی مطلب
سه غریب ترین کلمه

سه غریب ترین کلمه

 وقتی کلمه «آینده» را به زبان می آورم

بخش اولش به گذشته پیوسته است

 

وقتی کلمه «سکوت» را به زبان می آورم

نابودش کرده ام

 

وقتی کلمه «هیچ» را به زبان می آورم

چیزی می سازم که هیچ نیستی نتواند در برش گیرد

ادامه‌ی مطلب
شبانه

شبانه

 چیزی نیست که از آن بترسی

تنها باد است

که به سمت شرق وزیدن گرفته است

تنها پدر تست، تندر

مادر تست، باران

 

در این دیار آب

با ماه به رنگ بژ، نم کشیده همچون قارچ

با آوارهای غرق شده و پرندگانی دراز

که همانجا شنا می کنند که خزه می روید

در تمام اطراف درختان

و سایه تو سایه تو نیست

که انعکاس تست،

 

والدین واقعی اَت ناپدید می شوند

آنگاه که پرده به روی در می افتد.

ما دیگرانیم،

دیگرانی برآمده از زیر دریاچه

که خاموش در کنار تختت می ایستیم

با سرهایی پر از تاریکی.

ما آمده ایم روی تو را بپوشانیم

با پشمی سرخگون،

با اشکهایمان و نجواهای دورمان.

 

تو در آغوش باران تکان می خوری،

در کشتی سرد خوابت،

آنگاه که ما در انتظاریم،

پدر و مادر شبانه ات،

با دست هایی سرد و چراغ هایی بیجان.

می دانیم، ما تنها

سایه هایی در نوسانیم

از نور یک شمع که طنینمان را

بیست سال بعد باز خواهی شنید. 

ادامه‌ی مطلب
ویتنام

ویتنام

 «ای زن، نامت چیست؟» «نمی دانم.»

 

«چند سال داری؟ اهل کجایی؟» «نمی دانم.»

«چرا این گودال را کنده ای؟» «نمی دانم.»

«چند وقت است که پنهان شده ای؟» «نمی دانم.»

«چرا انگشتم را گاز گرفتی؟» «نمی دانم.»

«نمی دانی که ما آزارت نخواهیم داد؟» «نمی دانم.»

«کدام طرفی هستی؟» «نمی دانم.»

«زمان جنگ است، باید انتخاب کنی.» «نمی دانم.»

«هنوز دهکده ات پابرجاست؟» «نمی دانم»

«اینان فرزندان تو اَند؟» «آری.»

ادامه‌ی مطلب
ترانه‌ی غم انگیز تشییع

ترانه‌ی غم انگیز تشییع

 تمام ساعت ها را متوقف کنید، تلفن را قطع کنید

آن سگ را با استخوانی لذیذ از پارس کردن منع کنید

صدای پیانوها را ساکت کنید، با صدای آرام طبل

تابوت را به بیرون آورید، بگویید عزادران بیایند

 

بگویید هواپیماها بر فراز سر ما ناله کنان چرخ بزنند

و پیام او مرده است را با شتاب بر صفحه آسمان بنویسند

روبان سیاه بر گردن سفید کبوترهای آزاد ببندید

بگویید پلیس های راهنمایی دستکش های سیاه به دست کنند

 

او شمال من بود، جنوب من، مشرق و مغرب من

او هفته کاری من بود و آرامش آخر هفته من

ظهر من، نیمه شب من، کلام من، آواز من

فکر کردم عشق تا به ابد پایدار می ماند: اشتباه کردم من

 

دیگر کسی ستاره ها را نمی خواهد، خاموششان کنید

دکان ماه را تخته کنید و خورشید را خلع سلاح کنید

آب اقیانوس را به بیرون بریزید و جنگل ها را صاف کنید

که دیگر کنون هیچ خیری در هیچ چیزی موجود نیست

ادامه‌ی مطلب
سرانجام

سرانجام

 شعر، آن مار آبی رنگ،

آدم را به آدم متصل می کند،

از شیشه های ویترین مغازه به بیرون می تراود،

بی سر و صدا چنبره می زند

به دور آنان که از خیابان

به خانه هایشان می گریزند.

 

شعر، آن مار آبی رنگ،

دست آدم را می بندد

و یاد می دهد چگونه است

بیانیه دادن در خدمت قدرت.

اما لحظه ای درنگ کن، ردای ابری را

از شانه هایت فرو مینداز.

به یاد آر

در آغاز کلمه بود،

و در پایان، کلمه که تحریف شد.

سرانجام تنها یک چیز می ماند:

شعر، آن مار آبی رنگ،

که ریشخند می زند

در جام های اشک ما.

ادامه‌ی مطلب
ترانه شرقی

ترانه شرقی

 از عشق می گویم که به سر می افتد:

وفادار است ماه، اما کور

در بحر اندیشه است که نمی تواند بگوید.

از فرط توجه، شده است مهجور.

 

هیچگاه به خواب، دریایی چنین عمیق ندیده بودم ،

زمینی چنین تاریک؛ ای خواب، به امید دیدار،

من به کودکی دیگر مبدل شده ام.

به تماشای جهان غرق در هیجان می شوم بیدار.

ادامه‌ی مطلب
به تو می‌اندیشم

به تو می‌اندیشم

عزیزم وقتی من بمیرم

و خورشید را ترک گویم

و به موجود دراز غم انگیز نه چندان دلچسبی مبدل شوم

 

مرا در آغوش می گیری و بغل می کنی؟

بازوانت را به دور اندام من حلقه می کنی؟

آنچه سرنوشتی ظالمانه مقدر ساخته، بی اثر می کنی؟

 

اغلب به تو می اندیشم

اغلب به تو می نویسم

نامه هایی احمقانه – سرشار از لبخند و عشق را

 

سپس آنها را در آتش پنهان می کنم

شعله ها بیشتر و بیشتر زبانه می کشند

تا برای اندک زمانی در زیر خاکستر به خواب روند

 

عزیزم، چون به درون شعله خیره می شوم

در مانده می مانم – آیا باید بترسم

که بر سر قلب تشنه عشق من چه خواهد آمد؟

 

اما تو هیچ عنایت نمی کنی

که در این دنیای سرد و تاریک

من تنهای تنها می میرم

ادامه‌ی مطلب
سرانجام ابدی

سرانجام ابدی

به تو قول بهشت را داده ام

اما دروغ گفته ام

چون تو را به جهنم خواهم کشاند

به سرخی – به درد

نه در باغ های سعادت پرسه می زنیم

نه شکوفه های سنبل و گل های صدتومانی را

از میان شکاف ها دزدانه می بینیم –

تنها در کنار دروازه های کاخ شیطان

بر زمین می آرامیم

همچون فرشتگان بال می زنیم -

بالهایمان هجاهای تاریکی

و ترانه می خوانیم –

ترانه ای از عشق ساده بشری

در کورسوی نور

در همانجا رسوخ می کنیم

لب های یکدیگر را می بوسیم

به نجوا شب بخیر می گوییم

و به خواب می رویم

صبحدم – نگهبانی به تعقیبمان می آید

به سوی نیمکت زنگ زده پارک

و با لبخندی نفرت انگیز

اشاره می کند – به تخم های سیب

در کنار ریشه های درخت

ادامه‌ی مطلب
آوازی در پایان

آوازی در پایان

گوش کن: از هِندِله کوچک سخن می گویم.

دیروز نزد من آمد

و بیست و چهار سالش شده بود.

با شکوه همچون شولمیت *.

 

کتی از پوست سنجاب به تن داشت

و کلاه کوچک زیبایی به سر

و دور گردنش، دستمالی بسته بود

به رنگ دودی روشن.

 

هندله، چقدر اینها به تو می آید!

من فکر می کردم تو مرده ای

و اکنون تو چه زیبا و بزرگ شده ای.

چقدر خوشحالم که باز آمده ای!

 

چقدر در اشتباهی، دوست من!

من بیست سال است که مرده ام،

و تو نیک می دانی.

اینک تنها به دیدار تو آمده ام.

 

*شولمیت: لقب عروس محبوبه ٔ سلیمان است . لفظ عبرانی آن هشولیمیت است که آن را زن شولمیة ترجمه کرده اند - قاموس کتاب مقدس  / لغتنامه دهخدا

ادامه‌ی مطلب
از گنجشک ها

از گنجشک ها

گنجشک ها کاتولیک هایی تمام عیارند

که به هر چیزی ایمان دارند؛

به مکاشفه، به خورشید تابان؛

به وداع برگ ها در پایان فصل برگریزان؛

آنان دروغ نمی گویند؛

دزدی نمی کنند؛

در گرمای محسوس ماه مارس، نوک نمی زنند

به گیاهانی که تازه جوانه می زنند؛

جیک نمی زنند؛

در هنگام پرواز

بال هایشان را به نرده ها نمی زنند؛

چه آسان خود را به اسارت می دهند

در چنگال گربه های راه راه؛

و بسان شهیدان مقدس می میرند

برای گناه های نکرده اشان

در میان سیم خاردارها؛

و همینگونه است که در شب کریسمس

گنجشک ها

و نه هیچکس دیگر

بر بلند ترین شاخه درخت می نشینند

و تلخ می گریند

ادامه‌ی مطلب
تو زندگی می‌کنی …

تو زندگی می‌کنی …

تو زندگی می کنی، لیک برای مدتی کوتاه

و زمان

مرواریدیست فرانَما

انباشته از نفس

 

و اثاث گوشه هایش تیز است

و تن – حساس

و زمین – همه جا تخت

و بهشت – دست نیافتنی

 

عشق یک کلمه است

مغز – جعبه ای فلزی

که هر روز

به مانند یک زخم سر باز می کند

با کلید سیمین خیال

 

از سر کنجکاوی، می آموزیم

از سر عطش، می دانیم

از سر هوس، می درخشیم

از سر لجاجت، زنده می مانیم

 

و افسوس - گُلیست ظریف

گُلیست حساس

که گاه در رویاهایمان شکوفه می دهد

ادامه‌ی مطلب
می خواهم از تو بنویسم

می خواهم از تو بنویسم

می خواهم از تو بنویسم

با نامت تکیه گاهی بسازم

برای پرچین های شکسته

برای درخت گیلاس یخ زده؛

از لبانت

که هلال ماه را شکل می دهند؛

از مژگانت

که به فریب، سیاه به نظر می رسند؛

می خواهم انگشتانم را

در میان گیسوانت برقصانم؛

برآمدگی گلویت را لمس نمایم

همان جایی که با نجوایی بی صدا

دل از لبانت فرمان نمی برد؛

می خواهم نامت را بیامیزم

با ستارگان

با خون

تا درونت باشم

نه در کنارت؛

می خواهم ناپدید شوم

همچون قطره ای باران

که در دریای شب گمشده است

ادامه‌ی مطلب
از نو گل سرخی می آفرینم برای تو

از نو گل سرخی می آفرینم برای تو

از نو گل سرخی می آفرینم برای تو

گل سرخی وصف ناشدنی برای تو

دست کم این چند کلمه ترتیب مشخص نمازش را حفظ می کنند

آن گل سرخی را که تنها کلماتی به دور از گل سرخ وصفش می کنند

به همانگونه که فریاد سرمستی و اندوه فراوان را

از ستارگان لذت بر فراز مغاک عمیق عشق ترجمه می کنند

گل سرخی از انگشتانی ستایشگر می آفرینم برای جوانی

که چون به هم گره می خورند رواقی می سازند

اما پس از آن به ناگاه گلبرگ ها همه فرو می ریزند

گل سرخی می آفرینم برای تو

در زیر مهتابی های عشاقی که جز آغوششان بستری ندارند

گل سرخی در دل چهره هایی از سنگ تراشیده

که بدون بهره گیری از حق اعتراف مرده اند

گل سرخ دهقانی که قطعه قطعه شده

پس از آنکه بر مینی در مزرعه اش پا گذاشته است

بوی ارغوانی حرفی که تازه کشف شده است

و نه به توهین و نه به تحسین خطابم می کند

قرار دیداری که هیچکس بدان نیامده است

ارتشی مسلح در پرواز در روزی با وزش بادهایی سهمگین

صدای قدمی مادرانه در برابر دروازه های زندان

آواز مردی در زمان خواب نیمروز در زیر درختان زیتون

خروس بازی در ییلاقی مه گرفته

گل سرخ سربازی از وطن بریده

چه بسیار گل های سرخ که می آفرینم برای تو

آنگاه که الماس ها در آب دریاها شناورند

آنگاه که قرون گذشته در غبار جو زمین غوطه ورند

آنگاه که رویاها تنها در سر کودکان شکل می گیرند

آنگاه که قطره های اشک بسیاری از ناگفته ها را باز می تابند

ادامه‌ی مطلب
سالگرد

سالگرد

ما به پیش می رویم

نه می خوابیم، نه بیدار می شویم

به میعادگاه می شتابیم

غافل از آنکه از پیش آنجاییم.

آن ندا هنوز به گوش نرسیده

آن منادی هنوز

چهره خویش را نشان نداده است

...

اما شاید همین باشد -

آه، ای عشق من –

ارمغانی از آن چهرة ازلیِ عاری از احساس

و آن قلمروِ عاری از شکل!

ادامه‌ی مطلب
نیستم تنها

نیستم تنها

شب است که مهجور است

از نوک کوه تا به دریا.

من اما؛

من که به جنبش وا می دارم تو را؛

نیستم تنها!

 

آسمان است که مهجور است

چون ماه فرو می افتد به دریا.

من اما؛

من که در بر می گیرم تو را؛

نیستم تنها!

 

جهان است که مهجور است؛

و هر جسمانیت که در آن می بینی

چه غم افزا.

من اما؛

من که در آغوش می گیرم تو را؛

نیستم تنها!

ادامه‌ی مطلب
و آنَک

و آنَک

و آنَک... به ماه می نگرم.

زمانی من اینجا زندگی کرده ام.

این آواز را به یاد می آورم.

 

و آنَک... اینجا هیچ صدایی نیست.

ماه بر کفپوش نایلونی افتاده.

بچه اخم در هم کشیده.

 

و آنَک... صدای آواز.

در پشتی را باز می کنم.

زمانی من اینجا زندگی کرده ام.

 

و آنَک... در پشتی را باز می کنم.

روشنایی رفته. درخت ها مرده.

کفپوش نایلونی مرده. و آنَک.

 

و آنَک... سیاهی با سرعت دامن می گسترد.

سیاهی با آن وسعت باورنکردنی.

اینک من اینجا زندگی می کنم.

1974

ادامه‌ی مطلب
در کنار پنجره می نشینم

در کنار پنجره می نشینم

گفتم بازی سرنوشت، بازی هیچ-هیچ است

و چه نیاز به ماهی،

اگر شما خاویار داشته باشید؟

دوره تسلط گوتیک نیز بگذرد

و شما را به وجد آورد –

پس حشیش و کوکایین از برای چه می خواهید؟

در کنار پنجره می نشینم. آن سویش، صنوبری لرزان.

وقتی که عاشق بودم، با تمام وجود عاشق بودم.

اغلب چنین نبود.

 

گفتم جنگل تنها جزئی از درخت است.

چه نیاز به تمام اندام یک دختر،

اگر زانویش را در اختیار داشته باشید؟

بیمار از این گرد وغبارِ برخاسته با ورودِ عصرِ مدرن،

چشمان روس ها بر مناره های کلیساهای استونیایی آرام خواهد گرفت.

در کنار پنجره می نشینم. ظرف ها شسته شده اند.

من اینجا شاد بودم. اما هرگز دوباره نخواهم بود.

 

نوشتم: پیاز گل با وحشت به گل می نگرد

و عشق آن عملیست که فعلی ندارد

صفری که اقلیدس نقطه تلاقی می پنداشتش،

ریاضی نبود – هیچ بودن زمان بود.

در کنار پنجره می نشینم. و چون می نشینم، جوانیم باز می گردد.

گاه لبخند می زنم؛ و گاه تف می اندازم.

 

گفتم که شاید برگ غنچه را نابود کند

آنچه بارور است – چون گلوله ای عمل نکرده –

در خاک شخم زده فرو افتد

گفتم که در کشتزاری هموار، در دشتی بی سایه،

طبیعت دانه درختان می کارد عبث و بی پایه.

در کنار پنجره می نشینم. دستانم را به دور زانوانم حلقه می کنم.

سایه سنگین من تنها همدم خمیده من است.

 

ترانه ام خارج بود، و صدایم در هم شکسته،

اما دست کم، هیچ همسرایی نبود که تا ابد همراهی ام کند.

این سخنان نه پاداشی دارد، نه کسی را مات و مبهوت بر جا می گذارد –

هیچ پایی بر شانه من تکیه ندارد.

در تاریکی، در کنار پنجره می نشینم. همچون قطاری تندرو،

امواج در پس پرده های موجدار کوفته می شوند.

 

 

موضوع ثابت این سال های درجه دو

همین است که با غرور تصدیق می کنم

بهترین ایده هایم درجه دو بوده اند،

و باشد که آینده،

همچون نشان های افتخار من

برای مبارزه ام در برابر خفقان

به حسابشان آورد.

در تاریکی می نشینم. و چه دشوار است که تشخیص دهم

کدام بدتر است: تاریکی درون و یا تاریکی برون.

ادامه‌ی مطلب
یک ترانه

یک ترانه

کاش اینجا بودی، عزیز من، ای کاش اینجا بودی
کاش روی مبل نشسته بودی
و من به کنارت می نشستم.
دستمال از آن تو
و اشک از آن من، سرازیر تا به روی چانه ام.
هرچند که می شد 
همه چیز عکس این باشد.

کاش اینجا بودی، عزیز من 
ای کاش اینجا بودی.
کاش در ماشین من بودیم
و تو دنده را عوض می کردی.
خود را در جایی دیگر می یافتیم
در ساحلی ناآشنا.
و یا در کنار هم می رفتیم
به همان پاتوق قدیمی و دیرپا.

کاش اینجا بودی، عزیز من 
ای کاش اینجا بودی.
کاش من از طالع بینی هیچ نمی دانستم
آنگاه که ستاره ها پدیدار می شدند.
آنگاه که ماه قرار می گرفت به روی آب 
که آه می کشید و از این دوش به آن دوش می غلتید.
کاش سکه ای در جیبم مانده بود
تا شماره ات را بگیرم.

کاش اینجا بودی، عزیز من
در همین اقلیم
وقتی در ایوان می نشستم
و آبجویم را مزمزه می کردم.
اینک شب در راهست و خورشید دارد غروب می کند
پسران فریاد می زنند و مرغان دریایی جیغ می کشند.
پس فراموشی را چه سود
اگر مرگ به دنبال آن از راه رسد؟

ادامه‌ی مطلب
برای همسرش

برای همسرش

مرده بودم و اینک زنده ام 
تو دستم را گرفتی 

کوردلانه مرده بودم 
تو دستم را گرفتی 

تو دیدی که من مردم 
و باز عمر تازه یافتم 

تو عمر من بودی 
وقتی که مردم 

تو عمر من هستی 
و باز زندگی می کنم 


*
  به همسرم

ادامه‌ی مطلب
این برکه زمستانی

این برکه زمستانی

این برکه زمستانی 
یکه و تنها همچون قلب آن پیرمرد 
که غم تمام انسان ها را 
حس کرده؛ 

این برکه زمستانی 
خالی و خشک همچون چشمان آن پیرمرد 
که در میان کارهای سخت 
تلالو خود را از دست داده؛ 

این برکه زمستانی 
از دست رفته چون موهای آن پیرمرد 
که پراکنده و خاکستری 
منجمد گردیده؛ 

این برکه زمستانی 
گرفته و ترشرو همچون آن پیرمرد غمگین 
که زیر آسمان گیری 
پیر و چروک شده. 

ادامه‌ی مطلب
دموکراسی

دموکراسی


از یک روزنه باز در هوا،
از شبهای میدان تیان آن من
از این احساس
که آنچه می‌بینی آنقدرها که می‌گویند واقعیت ندارد
یا واقعیت دارد اما آنجا که می‌گویند نیست
از جنگ علیه هرج و مرج
از شبها و روزهای سوت کارخانه
از آتش بی‌خانمانها
از خاکستر شادی
دموکراسی به این خاک وارد شد

ادامه‌ی مطلب
برای آنچه ما را به هم پیوند می دهد

برای آنچه ما را به هم پیوند می دهد

 



آنچه ما را به هم پیوند می‌دهد نامهای بسیار دارد:
نیروهای پر قدرت، نیروهای بی‌قدرت.
نگاه کن تا ببینی‌شان:
پوستی که در یک فنجان خالی شکل‌ می‌گیرد،
ناخنها که هر کجا رسیده‌اند زنگار بسته‌‌اند
مفصلها که با وزن خود جفت شده‌اند
این گونه است که اشیاء چنین محکم و استوار
در هر کجا که نشانده شده‌اند نشسته می‌مانند...
و جاذبه بنا به گفته دانشمندان، چندان جاذبه‌ای ندارد.

و ببین تن چطور التیام می‌یابد
باز از میان زخم،
چه پر شور و حرات
چه پر قدرت،
چرا که دیگر آن سطح ساده ناآزموده نیست
و این درمیان اسبان نامی دارد
نامی دارد تنی که تاریکتر، سرافزارتر باز می‌گردد: تن سربلند

تنی که می‌نازد به زخمهایش
و به تن می‌کند آنها را
تو گویی مدالهای میدان نبرد باشند
نشانهای کوچک پیروزی سنجاق شده به سینه...

و آنگاه که دو تن دل می‌دهند به یکدیگر
ببین چطور انگار
زخمی بین تن‌هاشان شکل می‌گیرد
پرقدرت، تاریک، سربلند:
ببین چطور رشته‌ای سیاه رنگ تار و پودشان را چنان یکی می‌کند
که دیگر نه جدا می‌شوند از هم، نه خم و نه کم.





ادامه‌ی مطلب
اندوه در بهشت

اندوه در بهشت

در بهشت هم ساعت دلتنگی هست

ساعتی سخت

وقتی شک به ارواح حمله می‌برد

که چرا جهان را آفریدم؟ خدا در حیرت است

و می‌گوید: نمی‌دانم.

 

فرشتگان به تردید نگاهش می‌کنند

پرهایشان می‌افتد.

همه‌ی فرایض‌، بخشش، ابدیت و عشق

فرو می‌افتند

آن‌ها از جنس پرند.

 

یک پر دیگر

و کار بهشت تمام است.

خاموش،

بی صدای مزاحم

که از لحظه‌ی میان همه‌چیز و هیچ‌چیز سخنی بگوید.

و این یعنی،

اندوه خدا

ادامه‌ی مطلب
تسلی بر ساحل

تسلی بر ساحل

بیا و گریه نکن

کودکی از دست رفت.

جوانی از دست شد.

ولی زندگی از دست نرفت.

 

اولین عشق به سر آمد.

دومین عشق از سر و.

سومین عشق به سر شد.

ولی دل به راه خویش می‌رود

 

از دست داده‌ای بهترین دوستانت را

به هیچ سفری نرفتی.

نه خانه‌ای داری، نه کشتی یا زمینی.

ولی به دریا خیره می‌شوی.

 

بی‌نقص‌ترین کتاب را ننوشته‌ای

بهترین کتاب‌ها را نخوانده‌ای

آن‌قدرها عاشق موسیقی نبوده‌ای.

ولی صاحب یک سگ هستی.

 

چند عبارت ناگوار

با لحنی آرام، تو را رنجانده

هرگز، هرگز آن‌ها درمان نکرده‌اند

ولی شوخی چطور؟

 

در سایه‌ی این جهان عوضی

قصد عدالتی در کار نیست

تو تنها اعتراضی محجوب را نجوا می‌کردی

ولی دیگران خواهند آمد.

 

در نهایت، باید خودت را پرت کنی

یک‌بار و برای همیشه به میان آب‌ها

حالا تو عریانی،

روی شن‌ها، در باد

بخواب پسرم!

ادامه‌ی مطلب
در جستجوی شعر

در جستجوی شعر

از وقایع شعر نساز.
در شعر، نه آفرینشی هست و نه مرگی.
در چشم‌هایش،
زندگی، خورشیدی بی‌حرکت است
که نه گرما می‌بخشد و نه نور می‌دهد.
جاذبه‌ها، مراسم، وقایع شخصی
اهمیتی ندارند.


از تن، شعر نساز.
این کالبد شگرف، کامل و راحت
با جریان شعر تناسبی ندارد.
زهره ترک شدنت،
چهره‌ی لذت و رنجت در تاریکی
به حساب نمی‌آیند.
با من از احساساتت نگو
که ابهام را برجسته می‌کنند و قصد سفری دراز دارند.
آن‌چه فکر می‌کنی و احساس می‌کنی
هنوز شعر نیست.

شهر خویش را ترانه مکن،
آن را به حال خودش بگذار.
ترانه، حرکت ماشین‌ها یا راز اسب‌ها نیست.
موسیقی شنیده در گذر و دریا نیست
در خیابان‌ها، کنار لبه‌ی کف.
ترانه، نه طبیعت است
نه آدمی در جامعه.
برایش، باران و شب،
رنج و امید معنایی ندارند.
(از اشیا شعر نساز)
که شعر
سوژه و ابژه را قلم می‌گیرد.

دراماتیزه نکن، تحریک نکن. پرس و جو نکن.
وقتت را با دروغ‌گفتن تلف نکن.
اندوهگین مباش.
قایق عاجی‌ات، کفش الماست
رقص سه‌پا و خرافات‌ات،
استخوان‌بندی خانوادگی‌ات
در انحنای زمان محو می‌شوند،
بی‌ارزشند.

احضار مکن
کودکی سودایی و مدفونت را.
میان آینه‌ها و خاطرات محوت
در نوسان نباش.
آن‌ها محو شده‌اند، شعر نبوده‌اند.
اگر شکستند، یعنی شفافیت نداشتند.

ماهرانه سلطنت کلمات را به خود درکش:
این‌جا شعرهایی هستند که منتظرند نوشته شوند.
آن‌ها فلج‌اند، ولی مایوس نیستند
آرامند و تازه
بر سطوح لمس ناشده.
این‌جا،
آن‌ها تنها و کرختند، در قلمرو لغتنامه.
پیش از آن‌که تو آن‌ها را بنویسی،
آن‌ها با شعرت زندگی کرده‌اند.
اگر هنوز محوند، صبور باش.
اگر تحریکت می‌کنند
خونسرد باش.
صبر کن تا هرکدام خود را محقق کند
و در قدرت زبان و قدرت سکوت
مستحیل شود.
شعر را وادار نکن که از برزخ بیرون بیاید.
شعری که گم شده‌است را از زمین برندار.
به شعر تملق نگو. قبولش کن
همان‌طور که شکل خودش را می‌پذیرد
شکل نهایی و متمرکزش را در فضا.

نزدیک‌تر بیا و کلمات را تماشا کن:
هرکدام
هزار چهره‌ی مرموز دارند
زیر صورتی بی‌طرف
و از تو می‌پرسند،
بی‌آن‌که منتظر پاسخی باشند
پاسخی ناچیز یا موحش
که سرانجام به این سوال خواهی داد:
کلید را آورده‌ای؟

توجه کن:
سترون از آهنگ و معنا
کلمات به شب پناه برده‌اند
هنوز نمناک و سیر از خواب
در رودخانه‌ای دشوار می‌غلتند
و خود را به تحقیر بدل می‌کنند.
 

ادامه‌ی مطلب
کجا می‌ری؟

کجا می‌ری؟

حالا چی خوزه؟
دیگه جشنی نیس
چراغا خاموشن و
ملت رفتن
شب سردیه
حالا چی خوزه؟
حالا چی می‌گی؟
اسم و رسم نداری
تو که بقیه رو دست می‌ندازی
شعر می‌نویسی
عاشق می‌شی، اعتراض می‌کنی
حالا چی خوزه؟
 
نه زن داری
نه فن بلاغت
خونگرم‌ام که نیسی
نه می‌تونی پیاله بالا بدی
نه می‌تونی دود کنی
تف کردنم ازت بر نمیاد
شب سردیه
روز که نیومده
قطارم نرسیده
خنده‌ هم پیداش نیس
یوتوپیا هم.
همه ‌چی تمومه
در رفته
پوسیده
حالا چی خوزه؟
حالا چی خوزه؟
اون حرفای قشنگت
اون نفس تبدارت
اون ضیافت و روزه‌ت
کتابخونه‌ات
معدن طلات
لباس تن‌نمات
کله‌خریت
نفرتت- حالا چی؟
کلید تو دست
می‌خوای درو باز کنی و
دری نیس
می‌خوای بمیری تو دریا
دریام خشکیده
می‌خوای سر بزاری به میناس
میناس دیگه سرجاش نیس
خوزه،‌حالا چی؟
 
اگه جیغ می‌زدی
ناله می‌کردی
اگه یه والس وینی می‌زدی
اگه خوابت برده‌بود
اگه خسته بودی
می‌مردی
ولی تو نمی‌میری
جون‌سختی خوزه!
تنها تو تاریکی
عین یه حیوون وحشی
نه شجره‌نومه و
نه یه دیوار لخت
که بش تکیه بدی
نه یه اسب سیاه
که چارنعل فرار می‌کنه
تو فقط به پیش می‌ری خوزه
خوزه،
کجا می‌ری؟

ادامه‌ی مطلب
در میانه‌ی راه

در میانه‌ی راه

در میانه‌ی راه سنگی بود
سنگی بود در میانه‌‌ی راه
سنگی بود
در میانه‌ی راه سنگی بود.

 
نباید که فراموش کنم این اتفاق را
در حیات فرسوده‌ی ‌شبکیه‌ام.
نباید که از یادبرم که در میانه‌ی راه
سنگی بود
سنگی بود در میانه‌ی راه
در میانه‌ی راه سنگی بود

ادامه‌ی مطلب
تنها تیغه‌ی یک چاقو

تنها تیغه‌ی یک چاقو

چنان گلوله‌ای مدفون در تن
که یک سوی انسانی مرده را به زمین می‌فشارد.
چنان گلوله‌ای از سرب سنگین
در ماهیچه‌ی مردی
که سنگینش می‌‌کند از یک سو.
چنان گلوله‌ای با پیچ و تابش
گلوله‌ای با دلی زنده.
دلی چون ساعتی که پنهان ‌است در اعماق تن
ساعتی زنده و یاغی
با لبه‌ی تیز چاقویی
و بدکیشی شمشیری با لعابی آبی.
چنان چاقویی بی جعبه و بی غلاف
که به بخشی از کالبدت مبدل شده‌است
چاقويی محرم
برای مصارف داخلی
که مسکن می‌کند در تن
چون استخوان مردی
که یک چاقو در تن دارد
که همیشه درد می‌کند
مردی که زخم می‌زند به خویش،‌
به استخوان‌های خویش.

گلوله‌‌ای باشد یا ساعتی
یا شمشیری باشد خشمگین
هرگز غیابی نمی‌شود
که چنان مردی با خویش حمل می‌کند.
آن‌چه دیگر در آن مرد نیست اما
به گلوله‌ای می‌ماند،
کیفیت سرب را دارد
از همان الیاف متراکم بر آمده است.
آن‌چه در مرد نیست
به ساعتی شباهت می‌برد
که در محبس‌اش می‌تپد
بی رخوت و بی‌خستگی.
آن‌چه در مرد نیست
چنان حضور حسود چاقویی است
که رشک می‌برد به هر چاقوی نابهنگام.
چنین است که بهترین نمادهای معمول
تیغه‌‌ای بی‌رحم‌است
تیغه‌ای شایسته‌تر از شمشیرهای شفیلد
چرا که هیچ نمادی اشاره نمی‌کند
به این غیاب حریص
بهتر از تصویر چاقویی که سراپا تیغه است
و هیچ نمادی
به این غیاب حریص اشاره نمی‌کند
به غیابی که به دهان خود تقلیل یافته است.
بهتر از چاقویی
که سراپا در اختیار اشتهایی است
که تنها کاردها می‌فهمند.

زندگی یک چاقو
از جمله‌ی عجایب است
یک چاقو یا هر استعاره‌ی دیگری را
می‌توان کاشت
از آن شگفت‌تر حتی
فرهنگ آن است:
نمی‌روید از آن‌چه بدان قوت می‌خورد، 
اما می‌بالد به شیوه‌ای که پرهیز می‌کند.
می‌توانی رها کنی آن چاقوی میان احشا را
هرگز پیدایش نمی‌کنی با دهانی خالی
قلیا و اسید را تقطیر می‌کند از هیچ
و تدابیر جنگی دیگر را
راست در خور شمشیرها.
و چون چاقوست
تند و تیز
دستگاه فاسدش را می‌سازد
بی هم‌دست، آتش می‌کند.
تیغه‌ی برهنه‌ای که می‌روید
وقتی از پا در می‌آید
هرچه کمتر می‌خوابد
خواب کمتری دارد.
هرچه بیشتر می‌برد
لبه‌هایش تیزتر می‌شوند
و زندگی می‌کند تا خود را
در دیگران بزاید، به چشمه‌ می‌ماند.
چنین است که حیات چنین چاقویی
در مسیری معکوس سنجیده می‌شود
خواه ساعت باشد، یا گلوله
و یا خود چاقو.


با اشیا به احتیاط رفتار کن
حتی اگر تنها گلوله‌ای است
پرداخته از سرب مذاب.
چرا که دندان گلوله تیز است
و پرده‌درتر می‌شود در ماهیچه.
محتاط تر باش وقتی ساعت است
با قلبی سوزان و متشنج
توجهی ویژه معطوف کن،
وقتی که ضربان ساعت و نبض خون
به هم می‌پیچند.
یا سرب پرداخته
خطا نمی‌کند در قدم‌هایش
هم‌راه با خونی که می‌تپد
و نمی‌گزد.
و اگر چاقوست
آه، مراقب باش
غلاف تن شاید
فلز را به خود جذب کند.
گاه لبه‌اش
کند و گرفته می‌شود
و گاهی تیغه‌ها
در چرم فاسد می‌شوند.
خطر مرگ آن‌جاست که چاقو
اشتیاق از کف ندهد.
و دسته‌ی چوبی‌اش
آن‌را خراب نکند.


و گاه این چاقو
خود را به خاموشی می‌کشد
این‌ پدیده را جزر و مد چاقو  می‌نامند.
محتمل است که خاموش نباشد
تنها به خواب رفته باشد
اگر تصویر، ساعت است،
زنبورش دیگر وزوز نمی‌کند.
اما خواه خفته باشد یا خموش
وقتی چنین موتوری می‌ایستد
تمام روح ترش می‌کند
عین قلیا
شبیه عناصر خنثی چون پشم
که از جنس ارواحی است
که چاقو-استخوان ندارند
و شمشیر تیغه‌، برق می‌زند
با شعله‌اش پیشاپیش
و ساعت متشنج و آن گلوله‌ی هضم ناشدنی
دنبال می کنند فرایند تیغه‌ای را
که کور می‌کند:
چاقو می‌شوند، ساعت یا گلوله‌ی چوبی
گلوله‌ی چرم یا کتان
یا ساعت قیر.
چاقو می شوند، بی ستون فقرات
از جنس خاک رس یا عسل.
اما آن‌گاه که دیگر منتظر جزر و مد نیستی
چاقو سر می‌رسد
با همه‌ی شفافیت‌اش.


ضروری‌است که چاقو را
به دقت مخفی کرد
چرا که برق‌اش
در رطوبت نمی‌پاید
در رطوبتی آفریده از بزاق مکالمه،
هرچه صمیمی‌تر باشد
چسبنده‌تر می‌شود
این توجه ضروری ‌است‌
حتی اگر ذغال مادام‌العمری که در تو سکنی می‌کند
چاقو نباشد
ساعت باشد یا گلوله.
چرا که آن‌ها نمی‌توانند
در هر آب و هوایی دوام بیاورند
تن وحشی‌شان
زنهارهای سخت را طلب می‌کند.
ولی اگر به ناچار باید بیرونش کشی
تا بهتر تحملش کنی
بگذار هامونی لم‌یزرع باشد
یا هاویه‌ی بایری در هوای آزاد.
ولی نگذار در هوایی اتفاق بیفتد
که پرندگان تصرفش کرده‌اند.
باید سخت باشد آن هوا
بی سایه و سرگیجه
هرگز نگذار شب باشد
که شب دست‌های حاصلخیز دارد
بگذار در اسید خورشید باشد
در غیظ خورشید استوا
در تب چنان خورشیدی
که علف را به سیم خشک مبدل می کند
از باد انگل می‌سازد
و خاک را به هیئت تشنگی در می‌آورد.


خواه آن گلوله باشد
یا هر تصویر دیگری
خواه حتی ساعتی باشد
که آن زخم، در خود نگاه می‌دارد
یا چاقویی
که سراپا تیغه‌ است
(از میان همه‌ی آن تصاویر، حریص‌ترین و واضح‌ترین)
هیچ انسانی قادر نخواهد بود
که آن را از تنش حذف کند
چه گلوله باشد چه کارد  یا ساعت
اهمیت ندارد شعاع خم تیغه‌اش
چاقوی اهلی میز یا دشنه‌ای موحش،
و اگر کسی که رنج می‌برد از تجاوزش
قادر نیست که خود از تنش درآورد
دست همسایه ناتوان‌تر است
در بیرون کشیدنش.
دوا و درمان چاقوهای عددی
و انبرک‌های ریاضیاتی
کاری از پیش  نمی‌برند.
پلیس با تمام جراحانش
و زمان، با نوارهای زخم‌بندی‌اش
و نه حتی دست‌های کسی
که شاید از سر سهو
گلوله و ساعت و چاقو را در تن کاشته است
همه‌ی این تصاویر درنده را.


این گلوله که انسانی
حمل می کند گاه به ‌گاه در تنش
آن‌که نگاهش می‌دارد را کمتر رقیق می‌کند.
این ساعت
برای فروتنان و حشرات تارک دنیا
اشاره می‌کند به موقعی که در تن چفت می‌شود
و از آن پس، بیش‌تر هشدار می‌دهد.
و اگر استعاره، چاقویی‌است در ماهیچه‌ای
چاقوهای درون، فشار بیشتری وارد می‌کنند.
لبه‌ی برنده‌ی یک چاقو
که تن انسانی را می‌گزد
مسلح می‌کند آن تن را
با تنی دیگر یا دشنه‌ای دیگر
چرا که با زنده نگه داشتن همه‌ی چشمه‌های روح
به تیغه انگیزه‌ی حمله می‌دهد
و حرارت جنسی چاقو فروش را تدارک می‌بیند
و نیز، تنی سخت پیچیده در حفاظ
نه در خواب حل می‌شود
و نه در هر تهی دیگری
و نه در آن حکایت
که کسی می‌گفت
از مردی که خاطره‌ای را
چنان به ظرافت آراست
که می‌توانست سیزده سال در کف دستش حفظ کند
وزن زنانه‌ی دستی را
در وداع.


وقتی کسی که از کلمات رنج می‌برد
با کلمات تقلا می‌کند
ساعت، گلوله و به ویژه کارد به کارش می‌آیند
مردانی که عمومن در این حرفه مشغولند
کلمات منسوخ را در انبار نگاه می‌دارند:
کلماتی که خفه می‌شوند زیر خاک
آن‌هایی که میان گره‌های بزرگ به چشم نمی‌آیند.
کلماتی که گم شده‌اند در کاربردشان
همه‌ی فلزات و سنگ‌هایی
که توجهی را نگاه می‌دارند
که می‌خواهد برود.
چرا که تنها این چاقو به چنان کارگری
چشمانی می‌‌دهد تازه‌تر برای فرهنگ واژگانش
و تنها این چاقو
و نمونه‌ی دندانش به او می‌آموزند
که چطور از عناصر بیمار
کیفیتی را به دست آورد
که در همه‌ی چاقوهاست
و جوهر آن‌هاست
ذکاوت سبعانه‌ای
الکتریسیته‌ی مشخصی
به علاوه‌ی خشونت نابی که آن‌ها دارند
در چنین ظرافتی،
طعم بیابان
و شیوه‌ی چاقوها را.


این تیغه‌ی مخالف
این ساعت یا گلوله
اگر بیشتر اخطار دهد
به همه‌ی آن‌ها که نگاهش می‌دارند
می‌داند که چطور بیدار کنند اشیا را در پیرامونش
و حتی مایعات، استخوان در می‌آورند
چرا که هرکه به درد چاقو مبتلاست،
همه‌ی اجسام کند،
و هرچه در ابهام،
عصب پیدا می‌کند،
لبه پیدا می‌کند
همه‌چیزی حیات متراکم‌تری به خود می‌گیرد:
تیزی سوزن
حضور زنبور.
در هرچیزی
آن طرفی که می‌برد خود را افشا می‌کند
و آن‌ها که مدور، چون موم به چشم می‌آیند
دیگر خود را عریان می‌کنند
از پینه‌ی روال‌ها
آن‌ها دیگر با همه‌ی گوشه‌هایشان
عمل می‌کنند.
در میان چیزهای بسیار
که دیگر خوابشان نمی‌برد
انسانی که چاقو به او می‌برد
و آن‌که لبه‌اش را به او عاریه می‌دهد
از تیغه رنج می‌برند
ضربه‌اش سرد است
می‌گذرد، شفاف و بی‌خواب
می‌رود،
لبه‌ی برنده‌ای دربرابر لبه‌ی برنده‌ای.


بازگشته از آن چاقو
دوست یا دشمن
که مردی را می‌فشارد
هرچه بیشتر، مرد آن را می‌جود.
بازگشته از آن چاقو
که چنان مخفیانه حمل می‌‌شود
و باید چون استخوانی پنهان حمل شود.
از تصویری که در آن توقف کردم
دیرپاترین تصویر، تصویر تیغه‌ای
چرا که بی‌شک از همه‌ی تصاویر حریص‌تر است
یک بار دیگر، بازگشته از چاقو
کسی صعود می‌کند تا تصویری دیگر
تصویر ساعتی
که زیر جسم می‌تپد
و از آن‌جا تا تصویری دیگر
همان تصویر نخستین
یک گلوله
که دندانی ضخیم دارد و گاز‌های محکم
و از آن‌جا تا خاطره
که بر تن چنین تصاویری لباس می‌پوشاند
و متراکم‌تر است از قدرت زبان.
و سرانجام تا احضار واقعیت
آن واقعیت نخستین
که حافظه را آفرید
و می‌آفریندش هنوز
و سرانجام تا واقعیت
نخستین توحشی
که در تلاش برای ادراکش
همه‌ی تصاویر 
تکه تکه می‌شوند.


ادامه‌ی مطلب
تاریخ چهره‌ام

تاریخ چهره‌ام

لب‌هایم با کاروانی از بردگان به من رسیده‌است
مایملک سانوسی بزرگ،
که در الیعقوب آن‌ها را آزاد کرد.
آن‌ها هنوز در فقیرنشین بن‌قاضی
نزدیک بیمارستانی زندگی می‌کنند
که من به دنیا آمدم.
یونانی‌ها نمی‌خواستند
در توکارا ساکن شوند
آن‌ها که ابروهایشان را به تن کرده‌ام
بعدها حکمت وحشی را بو کشیدند
و سرزمینم را موطن خویش خواندند
شوالیه‌های سنت جان به تریپولی تاختند
اهالی شهر از استانبول کمک خواستند.
در هزار و پانصد و سی و یک
ترک‌ها بینی مرا با خود آوردند
گیسوانم در پشت‌سرم امتداد می‌یابند
تا همخوابه‌ی سپتیموس سوروس
که صبحانه‌اش را آماده ‌کرد
چهار پسرش را زایید.
عقبا به نام خدا
شهر مرا گرفت.
کنار گورش می‌نشینیم
و برایت آواز می‌خوانم
شلاق شیرین، نیزه‌های تیز
همین است آیا
چهره‌ای که من می‌بینم
در انعکاس چشم‌های تو؟

ادامه‌ی مطلب
تولد تراژدی

تولد تراژدی

وقتی ارسطو حالت حقیقی امور را تثبیت کرد
و ابزارهای تبدیل وضوح به ابهام را معین نمود
وقتی خنده، چاک دهان شد
و کلمه، شمشیر
رنج هنوز وجود داشت

چرا که دست، دیرزمانی همچون دست مدل شده بود
و کلمه چون کلمه
تا شر را از جهان بیرون براند
ولی شر در دقیق‌ترین قوانین بود
در ناگزیرترین افعال

و دیونیسوس، مست از شراب و خورشید
دیرگاهی می‌رقصید به دور کیر و شمشیر
و جانور موذی را به خواندن وا می‌داشت
و چنین بود که آواز زاده شد

وقتی زنان خود را در سیاهی مستور می‌کردند
برج‌ها می‌سوختند و کشتی‌ها غرق می‌شدند
و اسب‌ها میوه‌های زمین را له می‌کردند
دل، خود را به منجنیقی خشک بدل می‌کرد
و خون از تن می‌گریخت.
هیچ‌چیز با قهرمانی نسبتی نداشت
و نه با اندوه تنهایی
نه با اشک دل‌های ویران

فیلسوف پیر حتی حالا، هنوز می‌خواهد
قوانین زیبای نمایش را
برای آن سلاخی‌ها وضع کند
وقتی شنونده
مدام
برای مرگ
کف می‌زند.

ادامه‌ی مطلب
این گلوله

این گلوله

این گلوله‌ی محتاطانه پرداخته شده
از توده‌ی سنگین سنگ معدن
تا دانه‌ا‌ی بی‌رحم
در چند کشور و
در چند کنار.

این گلوله‌
این حیوان وحشی
این پیامبر سیاه مرگ
که به خاطر می‌سپارد هر حرف نام مرا
دنبال می‌کند اجدادم را
تعقیب می‌کند سایه‌ام را.

این گلوله که به دنبال من می‌گردد در جهان
که رخنه می‌کند به خوابم
که خود را در هراس من دفن می‌کند
بی‌دلیل، بی‌پرسش، بی‌رخصت.

دانه‌ا‌ی که به ندرت در مسیرش
تا مقصدش،
از برق لوله‌ی تفنگ
تا جمجمه‌ی شکسته
همین گلوله از دستانی ناشناس
از چشمی نامرئی
که می‌خواهد نفس برباید از تنم
وقتی پیدا کند مرا
و پنهان شود زیر پیشانی‌ام
هیچ‌کس را
دیگر
نخواهد کشت.

 

ادامه‌ی مطلب
چرا؟

چرا؟

بیشتر
تنها با خویش.

چنان گلی که با عطرش
چنان آبی که با ژرفایش

چون ماه در غره و سلخ
چون کشتار در کنام سنجابان
چرا جان می‌دهم این‌سان
در حلقه‌ی بازوان شیرینت؟
چرا می‌میرم
از عشقی سرخوش و بی‌تحقیر
و چرا زندگی می‌کنم
با اندوهی خاموش؟

ادامه‌ی مطلب
آغوش‌های جدا افتاده

آغوش‌های جدا افتاده


سکوت، چنان که پیش از آفرینش.
دود از سقف‌ها بیرون می‌زند.
با نجوایی قناس
هراس به پایین می‌خزد.

بازو-شکسته
سایه‌ی سنگینش.
ساعت‌ها طبل می‌زنند
روز را در آرواره‌هاشان می‌کوبند.

برف می‌بارد بر ابروهامان
بی‌زحمت و راز
منقار برج‌های تنگ
نوک به ابرها می‌زنند.

هنوز می‌چکد
در رویایی
از آغوش‌های جداافتاده.
چرخ بی‌رحم
چه‌کسی تو را به عقب بر می‌گرداند؟

ادامه‌ی مطلب
قایق کوچکی بر پستان‌هایت

قایق کوچکی بر پستان‌هایت


آه دوروتئای زیبای من
در شب‌هایی چنین، شعری زاده نمی‌شود
در شب‌هایی چنین، گل‌های شر می‌رویند
همان قدر وحشی و سبز
که چشم‌های تو.
نه، نمی‌جوم طره‌ی بلندت را
گیس گلابتونت را.
امروز دوروتئای زیبا، دیده‌ام
چگونه پولاد زندگی
به خود می‌پیچد در سخت‌ترین دست‌ها.
در طالع موهوم ستارگان
که می‌درخشد در چشمان آدمیان
نومیدی را شناخته‌ام
و شعر را.

از این‌روست که نمی‌خواهم.
چنین است که نمی‌توانم
شعری را بشکنم
مثل قایق کوچکی
بر نوک تیز پستان‌هایت
ژرف زیر سطح شب‌هایت
شب‌هایی تاریک‌تر از گیسوانت.

نگاه کن، میلیون‌ها هم‌خون
زمین را شخم می‌زنند
کشت می‌کنند
آبیاری می‌کنند
و در نهانی‌ترین حفره‌ها‌
درست بالای قلب‌هاشان
گل‌های خیر
نشسته‌است.

ادامه‌ی مطلب
کف کلمات تلخ

کف کلمات تلخ


دهان من با دهان تو، پر.
دست‌هایم با دست‌های تو، پر.
هق‌هق‌ات نجوا می‌کند در جمجمه‌ام
مثل باد در شکاف.

ببخش، دیگر ببخش. تمام شده‌است
شرم، تیغ تیزش را از من بیرون کشیده‌است.
در لحظه‌ای چنین یگانه
به ناچار صلیبی را دیدی
که من بر دوش می‌کشیده‌ام.

و چنین با حرارتی پنهانی
امیدی محجوب
در رویاهایمان گرممان می‌کند
هرکه با تو بگوید که فراموشش کن
از امید حقیقی‌تر است.

نزاع را پایان می‌دهد
روزی
که چکش می‌کوبند در حواس
همان‌گونه که آغازش کرد.
از لب‌ها
کف کلمات تلخ را می‌لیسد
از صورت
از آتش اشک‌های تو.

ادامه‌ی مطلب
زیر دستان من | لئونارد کوهن

زیر دستان من | لئونارد کوهن


زیر دستان من
پستانهای کوچک تو
نفس نفس می‌زنند
انگار دو گنجشک بر زمین افتاده اند

جم که می خوری
صدای به هم خوردن بالهایی را می‌شنوم
که سقوط می‌کنند

زبانم بند آمده از تماشای تو
که در کنار من بر زمین افتاده‌ای
که مژگانت
ستون مهره جانورانی کوچک و شکستنی است

می ترسم از وقتی
که دهان باز می‌کنی
و مرا صیاد صدا می‌زنی

وقتی مرا نزدیک می‌خوانی
و می‌گویی
تنت زیبا نیست
دلم می‌خواهد
چشمان و دهان پنهان سنگ
وَ نور و آب را احضار کنم
تا علیه تو شهادت دهند.

آنها را می‌خواهم
تا از عمق صندوقچه‌‌هایشان
به تو تسلیم کنند
قافیه لرزان چهره‌ات را.
وقتی مرا نزدیک می‌خوانی
و می‌گویی
تنت زیبا نیست
دلم می‌خواهد تنم و دستانم
آبگیرهایی شوند
آیینه نگاهت، لبخندت.

ادامه‌ی مطلب
شعر سپاس | هسو کو

شعر سپاس | هسو کو


تنم در خانه است و دلم به سفر می رود
چه کسی می تواند بگوید این درست است یا غلط، خوب است یا بد
زندگی وقتی ارزش دارد که نور را می بینیم
درخت پرشکوفه و ابرهای سیمین سپیده دم را 

ادامه‌ی مطلب
برای النور که با خدا حرف می زند | آن سکستون

برای النور که با خدا حرف می زند | آن سکستون


صدای خدا به رنگ قهوه‌ای است
نرم و پر مثل صدای خرس.
النور که از مادرم خوشگلتر است
در آشپزخانه ایستاده و حرف می‌زند
و من دود سیگارم را مثل سم نفس می‌کشم.
او در پیراهنی به رنگ خورشید لیمویی ایستاده
با دستانی خیس از شستن بشقاب های تخم‌مرغ
به خدا اشاره می‌کند.
با او حرف می‌زند.  با او حرف می‌زند مثل یک مست
که برای گفتن به چشمان باز نیاز ندارد.
گفتگویش خودمانی اما دوستانه است.
خدا به اندازه سقف این خانه به او نزدیک است.
اگر چه هیچ وقت نمی‌شود مطمئن شد
اما من فکر نمی‌کنم او صورت داشته باشد.
وقتی شش سالم بود داشت.
حالا بزرگ است، انقدر بزرگ که تمام آسمان را گرفته
مثل ماهی ژله‌ای گنده‌ای که استراحت می‌کند. 
وقتی هشت سالم بود فکر می‌کردم آدمهای مرده
مثل کشتی‌های هوایی کوچک آنجا ایستاده می‌مانند.
حالا صندلی من مثل مترسکی سخت است
و آن بیرون مگسهای تابستانی گروه کر تشکیل داده‌اند.
النور قبل از اینکه برود به او بگو
النور، النور
قبل از اینکه مرگ تو را تمام کند به او بگو.

ادامه‌ی مطلب
معبد سیب

معبد سیب

 
هفته گذشته از درختان کنار جاده
و کمی هم از درختان پایین خیابان، از سر پیچ کورتلند،
یک بغل شکوفه سیب آوردی
تا بریزی زیر درخت سیب گم‌نام خانه ما برای گرده‌افشانی
گفتی، این‌طوری زمستون دیگه سیب داریم. 
از پنجره به بیرون نگاه کردم
به آن خرده شکوفه‌ها در زیر درخت،
شبیه معبدی موقتی بود
شبیه جایی که بعید به نظر می‌رسد معجزه‌ای در آن رخ دهد،
اما معجزه همیشه همین‌جاها رخ می‌دهد، مردم این‌طور می‌گویند،
فرشتگان یا مریم باکره در چنین جایی رویت می شود،
همین‌ جاست جایی که بعدها مردم به رسم هدیه در پای درخت عروسک می‌گذارند
و به شاخه‌‌هایش تریشه‌های رنگی می‌بندند.
فکر کردم، چه خوب می‌شد،
اگر خود باغ را می‌پرستیدیم، یا بهار را.
درست یک روز بعد، همان‌قدر عجیب که ترسناک
 
ناگهان بینایی‌ات را از دست دادی،
پس از کار در باغ دیگر خوب نمی‌دیدی و این تاوان یک گناه بود
که تو حتا با همه علم و دانش‌ات از پس درک آن برنمی‌آمدی.
شفا هم پر رمز و راز است،
ببین فصلها چطور شفا می‌دهند یکدیگر را و دانه دانه ماه‌ها را.
آنچه در طول یک هفته در اتاقی تاریک رخ داد مبهم و مرموز است
اتاق تاریک، جایی که ما هر دو می‌نشستیم و به این فکر می‌کردیم
که چه تند و سریع هر چیزی می‌تواند تغییر کند،
چه نازک است پوستهٔ یخی که بر‌ آن راه می‌رویم،
افکار ما شاید دعا بودند. امروز دوباره توانستی ببینی،
از خودم می‌پرسم تا کی یادمان می‌ماند شاکر باشیم
پیش از آن که با همدستی خود گم شویم در روزمرگی،
یک روز صبح در پاییزی که می‌آید بیدار می‌شویم
و در شگفت می مانیم از تماشای درختمان که برای نخستین بار
از شاخه‌هایش آویزان است تسبیح شکوفه سیب.
 

ادامه‌ی مطلب
شب پرستاره

شب پرستاره


این باعث نمی‌شود نیاز عجیبی حس نکنم به، خوب فکر کنم ناچارم اسمش را به زبان بیاورم، به دین.  برای همین شبها بیرون می‌روم و ستاره‌ها را نقاشی می‌کنم.
وینست ون گوگ، از نامه‌ای به برادرش




.
شهر وجود ندارد
فقط آن دورها درخت سیه مویی هست
شبیه زنی غریق که در آسمانی داغ فرو می‌رود.
شهر خاموش، شب با یازده ستاره در جوش و خروش.
ای پر ستاره شب پر ستاره
اینگونه می‌خواهم که بمیرم.

شب تکان می‌خورد.  آنها همه زنده‌اند.
حتا ماه در غل و زنجیر نارنجی‌اش خود را باد می‌کند
تا کودکان را مثل خدا از چشم شب بیاندازد.
شیطان نامرئی کهن ستاره‌ها را می بلعد.
ای پر ستاره شب پر ستاره
اینگونه می‌خواهم بمیرم:
در میان دل جانور پرشتاب شب
که حتی اژدهای بزرگ هم مجیزش را می‌گوید
می خواهم زندگی را ترک کنم
بی گور
بی دل
بی اشک.

ادامه‌ی مطلب
سفارش | یهودا آمی‌خای

سفارش | یهودا آمی‌خای

در شبهای تابستان برهنه می‌خوابم در اورشلیم.
بستر من حاشیه دره‌ای ژرف است
که به آن سقوط نمی‌کنم.

روزها
ده فرمان بر لب راه می‌روم
مثل کسی که زیر لب برای خود آواز بخواند

نوازشم کن، نوازشم کن ای زیبا
آنچه زیر پیراهن من است زخم نیست
سفارشی است سخت تاخورده از سوی پدرم:
"به هر صورت، او پسر خوبی است، پر از عشق."

خاطرم هست هر صبح برای نیایش سحری بیدارم می‌کرد
انگشتش را آرام بر پیشانی‌ام می‌کشید
هرگز تکانم نداد، پتو از سرم نکشید

حالا بیشتر از آن وقتها دوستش دارم
کاش پاداشش این باشد
که در روز رستخیز
با نرمی و عشق بیدارش کنند.

ادامه‌ی مطلب
فهرستها

فهرستها

 
فهرستی درست کرده‌ام
از آنچه باید به یادم بماند و فهرستی
از آنچه می‌خواهم از یاد ببرم،
خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم
هر دو یکی هستند.
عشق و آب در یک سو
گلهای کوچکی که می‌شکفند بی عطر،
در سوی دیگر.
به فهرست خرید مادربزرگ می‌ماند:
شیر و کره، لبنیات
در یک‌ سمت
و گوشت سمت دیگر
انگار آنها نباید حتا بر صفحهٔ کاغذ هم
کنار هم قرار بگیرند.
مادرم تکه‌ای کوچک از حاشیهٔ روزنامه می‌برید
و فهرستش را بر آن می‌نوشت
بعد آن را
بر صندلی اتوبوس جا می‌گذاشت
درست همان‌طور که دستمال را بر زمین می‌انداخت
تا کسی آن را پیدا کند، مثل سرنخ،
یک جور داد و ستد بین او
وَ دنیا.
در تمام این لحظات درخت
فهرست بی‌پایان برگها را می‌سازد؛
و آسمان داراییهای ذی‌قیمتش را در باران
فهرست می‌کند. دخترم
از کتابهایی که می‌خواهد بخواند
فهرست بر می‌دارد،
نامشان مثل اسامی غریب پرندگان است
در فهرست زندگی شوهرم.
کسی چه می‌داند شاید خدا هم
فهرستی درست کرده بود
از آنچه می‌خواست در هفت روز بیافریند:
زمین و اقیانوس، آرماتور آسمان
و جایی که بشود
ستاره‌ها را بر آن بست
و بلاخره آدم
که یک روز استراحت کرد
سپس فهرست خودش را ساخت:
سار، آهو و مار.

ادامه‌ی مطلب
دو فرشته | شریف الموسی

دو فرشته | شریف الموسی

 
 
از میان تمام آنچه مادرم به من گفت
این یکی خوب یادم مانده است:
هر آدمی دو تا فرشته داره
که رو شونه‌هاش نشستن
و اون آدم هر کاری بکنه
این دو تا ثبتش می‌کنن.
اونی که رو شونه راست نشسته اسمش نکیره،
کارای خوب رو می‌نویسه
اونی که رو شونه چپه اسمش منکره وُ
کارای بد رو می‌نویسه. فهمیدی؟
برای همین است که حالا این‌طور کج راه می‌روم
و سالها که بگذرد
پشتم قوز می‌شود.
انگار جلوی چشم همه برهنه شده باشم.

ادامه‌ی مطلب
زبانهایی که می دانیم | آن پورتر

زبانهایی که می دانیم | آن پورتر


در آمبریا کلیسایی هست
که همین حالا هم هشتصد سال قدمت دارد
متروک است و ویران،
اسمش کلیسای مریم مقدس و فرشتگان است
مردم محل می‌گویند فرشتگان به آنجا رفت و آمد دارند
و همیشه شبها می‌شود صدای فرشته‌ها را از آنجا شنید.
 
چطور می‌تواند باشد، گوش دادن به صدای فرشته‌ها را می‌گویم،
گوش دادن به صدایی که باید مثل هوای تازه کوهستان باشد،
صداهای ساده‌ای که بر سنگهای لخت آنجا می‌ریزد
سرود ثنا می خوانند؟
کسی چیزی نمی‌داند.
شاید برای دانستن آن باید
علاوه بر تمام  زبانهایی که می‌دانیم
زبان دیگری نیز یاد بگیریم.
 

ادامه‌ی مطلب