بازگشت به خانه

برف

برف

باید جانی از زمستان داشت تا شبنم‌‌ها و ساخه‌های بلوط را پاس داشت که پوستی از برف به تن کرده‌اند. باید زمانی دراز سرما دید تا سروهای کوهی را دید که از یخ مو به تن آورده‌اند صنوبرهای زمخت در تلالوی دوردست خورشید ژانویه، و اندیشه …

ادامه‌ی مطلب
شعر شب

شعر شب

دیشب جغدی در آبی پررنگ شمار نامعینی از آوازهای خوشتراش را به دل جهانی پرتاب کرد که برحسب اتفاق ربع مایلی دورتر من ایستاده بودم. نمی‌توانم بگویم کدامشان بود کشتی ممنوع بود یا شکوهمندی آسمان چنان دور، اما، مگر آن‌ها لحظاتی نیستند که شیرین‌ترند و بهتر …

ادامه‌ی مطلب
باران

باران

دیشب باران با من حرف زد آرام، می‌گفت چقدر شادم که فرو باریده‌ام از ابر پاک به راهی نو بر خاک! با من چنین گفت وقتی می‌چکید بوی آهن می‌داد و محو شد مثل رویای اقیانوس بر شاخه‌ها و چمن پایین. بعد تمام شد. آسمان صاف …

ادامه‌ی مطلب
حکمت وداع

حکمت وداع

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت. این‌که عشق تکیه‌کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر. و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند. و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت سرت را بالا …

ادامه‌ی مطلب
پوست مردم را کندن

پوست مردم را کندن

خیلی ساده نیست که پوست آدمی را بکنی. حتی می‌تواند خیلی دشوار باشد اگر راه درست را ندانی. کشتن یک زندانی اصلا سخت نیست مشکل، گرفتن اوست. برای همین، مردان جوان این مهارت را از اوان جوانی تمرین می‌کنند. به اردوها می‌روند اول، اردوهای کوچک، بعد …

ادامه‌ی مطلب
هر که باشی

هر که باشی

هرکه هستی، امشب چند قدم بیرون درهایت گام بردار بیرون اتاقی که به تو احساس امنیت می‌دهد. ابدیت بر چشم‌هایت گشاده است. هرکه باشی. با چشم‌هایی که فراموش کرده‌اند، چگونه ببینند از بس چیزهایی را دیده‌اند که سخت آشنایند در تاریکی درختی سیاه و بزرگ را …

ادامه‌ی مطلب
از تشویش شب ها

از تشویش شب ها

بعد از مدرسه دلم می‌خواست ساعت‌ها کف اتاق دراز بکشم با تلفنی که در گهواره‌ی شانه و گوشم می‌آرمید، بشقاب سرد برنج در چپ و کتاب‌های مدرسه در راست. سیم تلفن را لای انگشت‌هایم می‌چرخاندم با دوستانی حرف می‌زدم که زبان محلی‌مان را بلد بودند. ریه …

ادامه‌ی مطلب
رقصی با جغد ها

رقصی با جغد ها

پس جغدی سرکش چنین می خواند: چرا می نویسم؟ شاید از آن‌رو که الفبایم انتقام خود را از جبارانی می‌گیرد که بر آنند تا کفش‌هایشان را به مرکب من برق اندازند و این شراب آبی رنگ که هم‌اینک از اوراقم چکه کرد گویی خون الفباست. هان! …

ادامه‌ی مطلب
حکاکی خاکستری

حکاکی خاکستری

در راه پایان واقعا برایت مهم نیست که آیا هنوز خودت هستی هرچه در تو زیست، حق بودن داشت با صدای دیگران حرف می‌زنی خواب‌های دیگران را می‌بینی آن‌ها می‌توانند با فرنی و اشک تو را بپرورانند دیگر کسی چیزی مدیون تو نیست تو نیز از …

ادامه‌ی مطلب
بانوی برف

بانوی برف

دلم دیداری می‌خواست با بانوی برف. دلم می‌خواست بر پوست داغش تصویری از برفی شفاف رسم کنم که هیچ‌جای دیگری پیدا نمی‌شود نه نقشی از این روزها یا از فجایع و جز آن که دلم می‌خواست حکایتی مرموزتر بگویم و واقعی‌تر. آرزو داشتم که با همه‌ی …

ادامه‌ی مطلب
دختر خورشید

دختر خورشید

دختری به سوی من می‌دود صبح نور گیسوان لطیفش در پرتو آفتاب می‌گدازد مرا کور می‌کند دست‌هایش پیراهنش، کفش‌هایش، تنش همه در پرتو آفتاب می‌گدازند اینک شفاف فقط دختر چنین می‌دود پرتو آفتاب به درون هیزم‌ها می‌خزد این صبح دختر سبز می‌شود بالای درختان با هم …

ادامه‌ی مطلب
مریم محزون

مریم محزون

مریم محزون جوراب ساق بلندش را در آورد از تنش صدای دیگران برخاست صدای سربازی که مثل پرنده‌ای حرف می‌زد صدای بیماری که از رنج گوسفندان مرده‌بود و گریه‌ی خواهرزاده‌ی مریم که همین روزها به دنیا آمده‌بود گریه‌کرد گریه‌کرد بعد خندید بازوانش را بر شب گسترد …

ادامه‌ی مطلب
مرگ

مرگ

صبح مرگ را می‌بینی در نظاره از پنجره به باغ پرنده‌ی بی‌رحم و گربه‌ی خاموش بر شاخه در گذر از خیابان بیرون در ماشین خیال راننده‌ی فرضی مرد جارو به دست با دندان طلایی می‌خندد و غروب در سینما می‌بینی آن‌چه را که صبح ندیدی باغبان …

ادامه‌ی مطلب
بهار

بهار

ستايش سحرها را و مبارک افسون‌ها بهار را در بازوهايم يافتم بهار طلايی، بهار ابری مهربان، بی‌رحم، لطيف، پر آشوب بهار ملايم بر رخوت پر گل بهار سرد با خشم ناگهان هميشه در تغيیر هميشه يکسان بهار را دوست دارم، تو را دوست دارم.

ادامه‌ی مطلب
شعر عاشقانه با نان برشته

شعر عاشقانه با نان برشته

بعضی از کارهايی که می کنيم، برای آن است که چيزی اتفاق بيافتد. زنگ برای اين‌که بيدارمان کند، قهوه تا بجوشد، ماشين تا روشن شود. باقی کارهايی که می‌کنيم برای آن‌ است که جلوی چيزی را بگيريم پوست را از پير شدن، بيل را از زنگ‌زدن …

ادامه‌ی مطلب
باران

باران

باران می‌بارد در درون من. تصوير‌ت، ديوار من است قهوه‌ام، خون تو. بالش، درخشش صبحی‌ است با خاطره‌ی سرت. آه، روح از نفس افتاده‌ام، نوکر خاموش کلمات را پاک می‌کند از ماشين‌های سرقتی.

ادامه‌ی مطلب
اسیر

اسیر

چيزی نيست که نتوانم آن زير پيدا کنم. صداهای ميان درختان، اوراق گم‌شده‌ی دريا. همه‌چيزی به‌جز خواب. و شب، رودخانه‌ای‌است که پل می‌زند روی سواحل متکلم و مخاطب قلعه‌ای. بی‌دفاع و مصون. چيزی نيست که نتواند آن زير جا شود. چشمه‌های کور از گل و برگ …

ادامه‌ی مطلب
راه مردی را می‌‌جويم

راه مردی را می‌‌جويم

راه مردی را می‌‌جويم که در تو می‌آرامد. راهی که مردی ميان دلش و سفر پيش‌ رو سرگردان است راهی که او همه‌چيزی را به جا می‌گذارد و به ماترک‌اش می‌افزايد می‌‌گردم تا نشانه‌ها را بشناسم، فواصل روزها را، که علايم دود را، چگونه بخوانم و …

ادامه‌ی مطلب
کلوزاپ

کلوزاپ

زن، آن‌شب گريست، نه برای آن‌که مرد بشنود. به خاطر گريه‌اش نبود که مرد بيدار شد. صداهای ديگری هم بودند. “اون خيلی واضح بود.” و اين شرم نيمه‌بيدار، بی هيچ ردی از اشک‌های هر روز. و هنوز، زن شب‌ها می‌کوشد تا صدای هق‌هق را خاموش کند. …

ادامه‌ی مطلب
عشق پاییزی

عشق پاییزی

جستجو. جستجو. تکاپو. تکاپو. سرد. سرد. روشن. روشن. حزن. حزن. رنج. رنج. شعله‌های سوزان. سرماهای ناگاه. رنج‌های خنجر زن. اندوه کند هيچ آرامشی نمی‌توانم که بيابم دو فنجان می‌نوشم و آن‌گاه سه پيمانه شراب صافی تا نتوانم که بايستم برابر کولاک باد. پر می کشند از …

ادامه‌ی مطلب
تنهایی

تنهایی

کسی بر تپه‌ی ديگر. بهتر آن است که يک‌راست نگاه‌شان نکنی. نظاره‌شان کنی از گوشه‌ی چشم‌ات مثل نگاه‌کردن به منظره‌ای از کوپه‌ی قطار در آرامش محض و سکوت. گويي همديگر را لمس می‌کنند ماه پير در بازوان ماه نو مسافت اشيای بس دور. شايد گاهی در …

ادامه‌ی مطلب
خدا و انسان

خدا و انسان

فخر کون را برای ستاره‌ی بلاهت که بدان روشنی می‌بخشد. برای تنهايی آرام سنگ‌شده‌اش بسی رام و مفيد. فخر کون را که شاعر را از ميان جهان بدوش می‌کشد گوش درازش را می‌خلد پيش از هر‌ سطر شعر هرچه باشد موسيقی‌اش. فخر کون را، فخر جعبه‌ی …

ادامه‌ی مطلب
شوکران عشق

شوکران عشق

گريه‌ می‌کنی يا که می‌خندی آن‌گاه که آواز شاعر را می‌شنوی؟ «بيرون از نخستين گرمای بهار، و بيرون از درخشش شوکران‌ها…». شوکران است، آن‌گاه، آن لرزش، در گورستان روی علف‌ها که در عشق‌بازی‌مان با جهان تشويق‌مان کرد . شب‌ها با خزه ملاقات‌های پنهان داريم . وقتی …

ادامه‌ی مطلب
دست به دست

دست به دست

چه‌قدر دست به دست می‌گردد تنت تا به من می‌رسد و من آن‌ر‌ا به چه بسيار کسان رد خواهم کرد… تو هيچ اغراق نمی‌کنی تکيه داده به باد و از دست رفته ولی عين دسته‌ی غازهای وحشی. و ما درها را قفل می کنيم روی اشيای …

ادامه‌ی مطلب
نامه ی بی امضا

نامه ی بی امضا

لبه‌های تيز نابکارند و نردبان‌ها مرا هم می‌ترسانند. کمين می‌کنم، سفير کشان ميان ويرانی‌ها. خورشيد برمی‌گردد بيشتر شبيه بيدی که می‌جود پيرهنی را، و فقط برگ‌ها به هم می‌خورند برای دلداری. پس من از بر می‌کنم نام‌هايی را که می‌شکوفند از زمين سفت. هيچ کارم تو …

ادامه‌ی مطلب
بوسه

بوسه

دهانم چون شکافی شکوفه می‌کند. همه‌ی سال در خطا بوده‌ام، در شب‌های ملال که در آن‌ها هیچ،‌ جز دسته‌های زمخت صندلی و جعبه‌های لطیف کلینکس نبود که صدا می‌زدند «زودباش گریه‌کن، نی‌نی کوچولوی احمق!» پیش از امروز تنم عاطل بود. حالا در کنج‌های قائمش شکاف بر …

ادامه‌ی مطلب
بازمانده

بازمانده

بيست و چهار ساله‌ام سرب آجين کشتار زنده ماندم. تمامشان مترادف‌های هيچ‌اند: انسان و حيوان عشق و نفرت دوست و دشمن ظلمت و نور. طريق کشتن انسان و حيوان يکی‌است من آن را به چشم ديده‌ام: کاميون‌های پر از تکه‌تکه‌ی مردمان که نجاتی نخواهند داشت. انديشه‌ها …

ادامه‌ی مطلب
ناگاه پنجره می‌گشايد

ناگاه پنجره می‌گشايد

ناگاه پنجره می‌گشايد و مادر آواز خواهد داد که حالا می توان داخل شد. ديوار می‌شکافد و با کفش‌های گل‌آلود پا به بهشت می گذارم پشت ميز می‌نشينم و گستاخانه پرسشها را جواب خواهم گفت دست از خويش می‌شويم بی‌شک و تنها سر در دست می‌نشينم …

ادامه‌ی مطلب
سرزمین عطش

سرزمین عطش

و هنوز سفيدی را بهتر می توان با خاکستری وصف کرد پرنده را با سنگ آفتابگردان‌ها را در ماه بهمن‌. عاشقانه‌های کهن می‌خواستند طلب را توصيف کنند از آن گفتند و از لحظات کوتاه پلک‌زدن‌ نيز. و هنوز سرخی بايد با خاکستری وصف شود. خورشيد با …

ادامه‌ی مطلب
در جدال با خاموشی

در جدال با خاموشی

فلج می‌کنند، شکنجه‌می‌کنند يک‌دگر را با سکوت‌‌ها و با کلمات گويی زيستن را از اين پيش‌تر حيات ديگری داشته‌اند. چنين می‌کنند گويا از خاطر برده‌بودند که تن‌هاشان رو به مرگ است که درون آدميان چه زود فرو می‌ريزد. بی‌رحم با هم و سست‌تر از گياهان و …

ادامه‌ی مطلب
زمستان کهن

زمستان کهن

شهوت دست‌های زلالت در نيمه‌روشن شعله‌ها! آن‌ها به درخت بلوط و گل‌های سرخ طعمی بخشيدند و به مرگ. زمستان کهن. پرنده‌ها دنبال ارزن می‌گشتند و ناگاه ارزن‌ها از جنس برف بودند. عين کلمات تکه‌ای از خورشيد، روشنی يک فرشته و نيز مه و درختان. و ما …

ادامه‌ی مطلب
شعری با دو پایان

شعری با دو پایان

بگو «مرگ» و همه‌ی اتاق يخ می‌زند ماشین‌ها از حرکت می‌مانند حتی چراغ‌ها مثل سنجابی که ناگهان فهميده کسی‌ نگاهش می‌کند. پياپی بر زبان آور آن واژه‌ را و اشيا به پيش می‌روند زندگی‌ات تار و پود خشک نوار فيلمی قديمی را به خود می‌گیرد ادامه …

ادامه‌ی مطلب
حاشیه ای بر یک شعر

حاشیه ای بر یک شعر

شعری که برای تو انتخاب می‌کنم ساده‌است، مثل همه‌ي شعرهای آوازی‌ام. ردپای حجابی بر خود دارد درخت گل حنای کوچکی و طعمی از شيرينی دروغ‌ها. نيز در آن فرارسيدن پايان تابستان است که گرما چمن‌ را می‌سوزاند و تندآب‌های رود از رفتن می‌مانند.

ادامه‌ی مطلب
نمای دوم

نمای دوم

يه آقايی يه مجله وا می‌کنه خانومای لخت و پتی، با چشای سرمه‌کشيده. يه شماره‌ مي‌گيره. مديره نفس‌نفس می‌زنه و وزوز می‌کنه يکی بش می‌گه هرکاری دلت می‌خواد می‌تونی با اون زنيکه بکنی. جلوی ديوار، زنه داره می‌گه اوه کوچولو، تو خيلي ماهی. آخر شبه. زنه …

ادامه‌ی مطلب
پیرهن قرمزی

پیرهن قرمزی

يه پيرهن قرمز می‌خوام. يه پيرهن شل و ارزون يه پيرهن حسابی تنگ، دلم می‌خواد اونو تنم‌ کنم تا يکی رو تنم جرش بده. ازو اون بی‌آستيناش می‌خوام که پشت ندارن خوش ندارم هيچ‌کیو مجبور کنم حدس بزنه اون زيرزيرا چه خبره. می‌خوام تو خيابون قديم …

ادامه‌ی مطلب
در انتظار بربرها

در انتظار بربرها

اصلا معلومه که واس‌چی تو ميدون ‌جم شديم و چش به راه چی‌هستيم؟ حتميه که امروز بربرا می‌رسن. خوب، واسه چی سنا هيچ غلطی نمی‌کنه؟ سناتورا همينطوری نشستن و قانون بی‌قانون؟ آخه، بربرا امروز می‌آن. سناتورا الان چه قانونی می‌تونن بذارن؟ بربرا که بيان، خودشون اين‌کارو …

ادامه‌ی مطلب
قتل

قتل

من قاتل عشقم همان آهنگ يگانه را می‌کشم که در ميانه‌ی ما می‌درخشيد. خود را به قتل می‌رسانم، آن‌جا که بر بوسه‌ی تو زانو زدم. چاقوها را می‌فشارم با دست‌هایی که از دو، يک را آفريدند. خون دست‌هامان جاری نمی‌شود و هنوز وقيحانه استراحت می کنند. …

ادامه‌ی مطلب
در ایتاکا

در ایتاکا

در ايتاکا زنی بود که هر شب آرام آرام می‌گريست درمانده، در اتاق بغلی . عاشق‌اش شدم زير ملافه‌ی برف که بر همه‌ی بام‌های شهر نشسته‌بود و فسردگی‌های تاريک را می‌انباشت . فردا صبح در کافه‌ی متل چهره‌های از پيش‌آماده‌ی همه‌ی زنان را مطالعه کردم آيا …

ادامه‌ی مطلب
فراموشی

فراموشی

عاشقانه آغوشی سبز به هم می‌پوشاندند بارانی ابريشمی از بهار به ميانشان می‌باريد. پارک، و پسر که به قوها غذا می‌داد و دستپاچه با دست‌های غريبه‌اش چاقو تيز می‌کرد. و سفيد با همه‌ی رنگ‌هايشان درآميخته بود انگار از درختان شکوفه‌پوش‌اش کش‌ رفته‌باشند. شب، سوت دو انگشتی‌اش …

ادامه‌ی مطلب
گریستن

گریستن

با نفس‌ام به خاطر خواهم‌داشت تا کوهی بسازم با دم‌ام دره‌ای و با بازدم‌ام کوهی را نفس بکشم، دره‌ای خواهم ساخت وسيع‌تر از نجوا. کوهی بلندتر از گريستن خواهم ساخت، با اراده‌ام کوهی را، نفس خواهم کشيد با اراده‌ام دره‌ای را نفس خواهم کشيد. بيرون خواهم …

ادامه‌ی مطلب
اکسیر

اکسیر

او اکسيری می‌خريد در شهری از روزگاران گذشته هنوز هم بايد به او انديشه کنيم حالا که شانه‌ها همان‌قدر سفيدند و مچ‌ها چنان ظريف، و تن چنين شيرين، آه، زندگی سرگيجه و دور!

ادامه‌ی مطلب
بر سنگ سياه

بر سنگ سياه

بر سنگ سياه مثلی عربی می‌گويد که خدا مورچه‌ي سياه را می‌بيند که تکان می‌خورد. بر سفيدی حتی اگر راه می‌رفت دور می‌ماند از چشمان مردی که دلی پرخون دارد و می‌انديشد به خطوط دست‌هايش و آن‌گاه که چشم‌هايش بر جاده می‌نشيند ديگر نمی‌شناسد زنی را …

ادامه‌ی مطلب
ویرانی

ویرانی

آه، تو! درد می‌کشيدی-دردی بی‌پايان- نزديک ما در خفقان آوار: احساس می‌کرديم استخوان صورت‌مان هستی انگار در آن حوالی بودی وقتی زنی عاشق، در تاريکی می‌مرد و ما زيرچشمی نگاهی به سياه‌چال می‌انداختيم. ويرانی به صورت‌ها رسيد رطوبت تباهی به سفيدی تو.

ادامه‌ی مطلب
اگر همين حالا

اگر همين حالا

اگر همين حالا هيجده سال داشتم. بيشتر دلم می‌خواست واژه‌ی «نه» را عوض‌کنم. اگر همين حالا بيست و دو سالم بود بيشتر دلم می‌خواست فقط با «آری» جواب بدهم ولی در اين‌همه سال‌ اين‌همه سال‌های دشوار کلمات کوچک به هيچ‌ دردی نمی‌خورند «آری» و «نه» هم. …

ادامه‌ی مطلب
شعر عاشقانه ممنوع !

شعر عاشقانه ممنوع !

در بدترين اوقات بدترين فصل بدترين سال ملتی تمام‌عيار مردی از کارگاهش با زنش بيرون رفت قدم‌زنان-هر دو با هم قدم‌زنان- به شمال می‌رفتند. زن مريض بود از قحط‌سالی و نمی‌توانست خودش را سرپا نگه‌دارد مرد زن را بلند کرد و بر پشتش سوار کرد و …

ادامه‌ی مطلب
عشق قدیمیم

عشق قدیمیم

يه باغ ديگه ساختم، آره واسه عشق تازه‌ام. گلای ‌سرخ مرده رو همون‌جا که بودن ول کردم و نوها رو بالاشون گذاشتم. واسه چی تابستون من هنو نيومده؟ واسه چی دلم عجله نداره؟ عشق قديميم اومد و اون‌جا قدم زد و باعث شد باغه خراب شه …

ادامه‌ی مطلب
خدايا بگذار بيشتر رنج ببرم

خدايا بگذار بيشتر رنج ببرم

خدايا بگذار بيشتر رنج ببرم و آن‌گاه بميرم. بگذار در ميان سکوت قدم بزنم و چيزی پشت سرم به‌جا نگذارم، حتی هراس را. بگذار جهان ادامه يابد تا اقيانوس سنگ را مثل هميشه ببوسد تا علف سبز بماند و قورباغه بتواند در آن پنهان شود تا …

ادامه‌ی مطلب
تصوير خدا به هيئت دسته‌ی زنبورها در فولکلور افريقا

تصوير خدا به هيئت دسته‌ی زنبورها در فولکلور افريقا

او شکيباست، خشمگين نيست. در سکوت می‌نشيند تا حکمی صادر کند. تو را می‌بيند حتی وقتی نگاه نمی‌کند. در دوردست‌ها می‌ماند، چشمانش اما، بالای شهرند. با کودکانش می‌ماند و می‌گذارد آن‌ها پيروز شوند. باعث می‌شود آن‌ها بخندند و آن‌ها می‌خندند اوهوهو- پدر خنده چشمانش لبالب خوشی …

ادامه‌ی مطلب
موهايت

موهايت

موهايت از آن انگشتان من‌‌‌است ، زير دامنت دلم در شگفتی پنهان می‌شود و برگ تقويمی خش‌خش‌کنان می‌افتد. وقتی می‌آيی، درگاه قديمی‌ام چون کودکی می‌گريد تا بيشتر بيايي. در هيئت گروهانی سرسخت، روزهاي گذشته‌ام ، نفس‌نفس‌زنان گوش‌هايم را گاز می‌گيرند: چرا ما را در آن‌ها نبوسيدی؟ …

ادامه‌ی مطلب
بزرگ و قوی

بزرگ و قوی

«ای، يه چيکه خون» اين‌طور گفت اون بزرگ و قوی بود، خيلی قوی. اين باهاس مال بی‌حالی باشه «يه چيکه خون» اين‌طور گفت و بعد راه افتاد که دستاشو بشوره حالا يه چيزايی هست که نمی‌شه بشوری ولی اون می‌تونست، آخه خيلی قوی بود. آرنجش می‌سوخت، …

ادامه‌ی مطلب