ما همه در یک قطارنشسته ایم و ازمیان زمان می گذریم. به جلو نگاه می کنیم، به اندازه کافی دیده ایم. همه در یک قطار سفر می کنیم. و هیچکس نمی داند تا کجا. همسفری خوابیده ، دیگری شکایت دارد، سومی پرحرفی می کند. اسم ایستگاه …
ادامهی مطلب
ما همه در یک قطارنشسته ایم و ازمیان زمان می گذریم. به جلو نگاه می کنیم، به اندازه کافی دیده ایم. همه در یک قطار سفر می کنیم. و هیچکس نمی داند تا کجا. همسفری خوابیده ، دیگری شکایت دارد، سومی پرحرفی می کند. اسم ایستگاه …
ادامهی مطلب(فکر می کنم ) خسته ای از معمای همیشگی زیستن و کاری کردن؛ من هم. پس با من بیا تا از اینجا به دور دست ها برویم.. (فقط من و تو، می فهمیم!) (فکر می کنم) با اسباب بازی هایت بازی کرده ای و آن ها …
ادامهی مطلبتنم را دوست می دارم وقتی با تن توست. چرا که چیزی نو می شود. با ماهیچه های بهتروعصب های بیشتر. تنت را دوست دارم، آنچه که می کند دوست دارم، چگونه اش را دوست دارم. حس کردن مهره ها و استخوان هایت را دوست دارم، …
ادامهی مطلبروزگاری سرزمین مادری زیبایی داشتم. آنجا درختان بلوط تا به آسمان می رفتند، بنفشه ها نرم تاب می خوردند، رویایی بود. به آلمانی مرا می بوسیدند و به آلمانی با من حرف می زدند (نمی دانی چه طنینی زیبایی داشت)گفتن: “دوستت دارم” رویایی بود.
ادامهی مطلبدریای جوان شعری از کارل سندبرگ برگردان فرشته وزیری نسب دریا هیچ وقت قرار ندارد بی قرار به ساحل می کوبد چون قلبی جوان، شکارچی. دریا حرف می زند و فقط قلب های توفانی زبانش را می فهمند چهره مادری تندخوست به هنگام حرف زدن. دریا …
ادامهی مطلبای جلوهگری پرتو آفتاب مرا به بهرهی گرمایت نیازی نیست، کنار برو! تو تنها بر سطوح میتابی و من سطوح و اعماق را با هم میشکافم. ای خاک! انگار در دستان من به دنبال چیزی میگردی، حرف بزن، کاکلی پیر، بگو چه میخواهی؟ مرد یا زن، …
ادامهی مطلبنگاهی گذرا از قطار که سايهی حقيقت را لمس میکند ولی او بی شک زيبا بود و بی کلاه، برهنهسر انگار فرشتهای سرش را آنجا رها کرد و با کلاه بيرون رفت .
ادامهی مطلببچهها دیگر بزرگ شدهاند- نیمی از میز آشپزخانه را خاک میپوشاند.
ادامهی مطلبمعلم ویولن میگفت: موسیقی زمان است. نباید وقفههایش را از دست بدهی وگرنه به قطار نخواهی رسید. یک دو سه چهار، یک دو سه چهار یک دو سه چهار. کف میزد وقتی پسرک آرشه بر سیم میکشید. یک دو سه چهار، یک دو سه چهار یک …
ادامهی مطلبدر واپسین دم حیات مشهور بود و سرمایهدار و مردم، چند شهر را به نام او میشناختند. سختگیر بود کراوات می بست، از او عکاسی کردهاند با قلم مو با پرنده، در زیر آسمان استوایی چشمپوشی کرد از آنچه دیرزمانی در کار اجرایشان بود، بچههایش را …
ادامهی مطلبآخرش رهگذر، دختره رو با خودش برد تو تخت. درو از پشت قفل کرد با یکی از اون بغلای شهوتی دست راسش خواب رفت یهو یکی رو پشتش ضرب گرفت: «میبخشید» غرغر یه صدای کلفت آلمانی رهگذر و دختره هاج و واج نشستن انگار یه جنتلمن …
ادامهی مطلب– هنر، بیشتر و بیشتر! – همه بازیاست، که همه زندگی ناب است و همه آتش ناب. اخگر فروزان را خواهید دید!
ادامهی مطلبمیگذرد، میگذرد رود و هرگز آرام ندارد. میگذرد، میگذرد باد و هرگز آرام ندارد. میگذرد، میگذرد زندگی و هرگز باز نمیگردد.
ادامهی مطلباو کیست، آن وحشیِ مشفق سیال؟ منتظر تمدن ایستاده است یا بر گذشته از آن و بر آن چیره است؟ اهل جنوب شرق است که در صحرا بالیده؟ یا کانادایی است؟ اهل خاک میسیسیپیست؟ یا آیووا، اورگان، کالیفرنیا؟ از کوهستانها؟ جلگهنشین، جنگلنشین؟ یا که آیا ملاح …
ادامهی مطلبتمام شب، سیبها فرو میافتادند در باغ وقتی پسر همسایه جان میداد. همانکه یکبار به تو گفت: «آقا، شما خارجی هستی؟» «چرا این سوال را میپرسی؟»، تو گفتی. جواب داد : «آخر، در چشمهای شما، خیلی زمان هست.» گفتی : «تو، جوانی من هستی.» او گفت …
ادامهی مطلبامروز دوستی از من پرسید : «چطور نباشیم؟» «چطور نباشیم و آزاری نرسانیم به مادر، همسر و کودک هیچ آدمی؟» ستارهشماران میگویند که آشوبی سیارهی ما را به وجود آورد. زندگی بر زمین واقعن بیرحم است. شر است که میبُرَد و میپیوندد امیدهای اینجهانیِ ما را …
ادامهی مطلبحق با شعلهها بود. من اما به این باور رسیدهام که نمیتوان هیچ زنی را مجسم کرد نه با کتابها، نه حتی به واقعیت. زن هست. و سپاس او را که مرد نیز هست چنان چون قاتلی که انگار پادشاهان گاه به نصیب میبرد الماسهای تاجِ …
ادامهی مطلبمه بهاری. یگانه پرتو خورشید، کور چون چوب عصای مردی نابینا راه خود را میجوید کورمال، اگرچه مطمئنتر از هفتهی پیش. دستهای سرد و دلی سوزان… تو نیز، بیش از آنچه پیشبینی میکردی… همین و بس، خطری اگر تهدیدت کند بی دفاعی و ناتوان اگر تلنگر …
ادامهی مطلبکه میتواند پرهیز کند از زیباییات ؟ تنها سینهات که از آنِ توست. پیش چشمهایت چه میتوان خواند ؟ تنها کتابی که الماسهایش میآرایند. چه کسی کر میکند فوران نخوت را اینجا؟ تنها خندههای تو، در ازدحام خندهها. چرا فرو میافتی چون برگی منسوخ و قدم …
ادامهی مطلببازار سکوت بود. زنان مویان میراث خویش را میپراکندند، لباسهای چرب را و روز بر خاموشی چهرههایی آرمید که با پارچهی پشمیشان میشد شناخت و با خاطراتی محوتر از سبزیهای دکهی روبروی محراب. پشتههایِ محزونِ استخوانهایِ کیفر دیده. با اداهای آموخته در مزارع گندم سیاه خاموش …
ادامهی مطلبصفحهی اول روزنامه و خبر کشتار ۱۲۰ سرباز، جنگ دیرزمانی ادامه یافت به آن میشد عادت کرد: درست کنار این خبر گزارشیی از جنایتی شگفت با پرترهی قاتل نگاه آقای کوگیتو بیتفاوت غلت میخورد از سرِ کشتار سربازان تا با لذتی وافر در شرح وحشتِ روزمره …
ادامهی مطلببر میآورد سیاه را از چشمهای کور شده به آهک لمس میکند هوا را و میایستد الماس رُز سیاه در میان آشوب کیهانی میدمد در چپق کوچک خیال برمیانگیزد رنگها را از یک سیاه رُز مثل خاطرهای از شهری سوخته بنفش، زهر و کلیسای جامع را …
ادامهی مطلبسکون: به صخره رخنه میکند مویهی زنجره.
ادامهی مطلبریشهی موهایش داغ میشود وقتی شانهشان میکند باد در علفها میپیچد.
ادامهی مطلببه خواب که میروند کوهها رها میکنند پرندگان تابان را.
ادامهی مطلبعیدیهای امسال کنار هم نزدیک بالشام.
ادامهی مطلبمیان امنیت و آشوب آرامش و اشتیاق صلح و دستنیافتنی امنیت و خلاقیت صلح و رویاها رویاهای دیگران و رویای من رویای مجاز و قطعهای از رویا که همیشه رویایش را دیدهام. میان. انتخاب جای دیگریاست. جایی که در آن انتخابی نیست. انتخابی وجود ندارد در …
ادامهی مطلبهستم آیا مسافری، سرگردان میان چمدانها و جایی که بدان تعلق داشته باشم زندگیِ زیسته در کیفها و بقچهها مثل آدمی که یاد میگیرد دوست بدارد جاز را مثل زندگی تنها و رویاپیشهی من روحی هستم که موسیقیاش اختلاطیاست از آواهای گیج، تازه، پیشبینیناپذیر مست، خسته، …
ادامهی مطلبدهانهایی هستند هنوز تا اشارتی کنند به روح و حرص و آزش. دهانهایی هستند دهانهایی که احاطه میکنند اشتیاقی را که افشایمان میکند در ساعات کوچک شب. دهانهایی هستند که زود از ما پیشی میگیرند با اشتهایشان یا با سکوتشان داوطلبانه قربانیمان میکنند برای کهنترین حیوان …
ادامهی مطلبخون سازندگان اهرام آمیخته به دود کورههای آشویتس (غذای شیرها در اعصار نخستین). قارچهای هیروشیما و پرتقالهای ویتنام با صداهای قایقرانان فینقی. دزدی دریایی گرهخورده به یک سرخپوست در شکن تازیانهها… با سایههایی که به هنگام شب غریو و نعره سر میهند. حالا آنها همینجا هستند.
ادامهی مطلبامروز در صدای نامطمئنات میخواهم پژواکها را بشنوم. با من حرف بزن با کلماتی که هرگز نبودهاند. پوست عوض کن بندرگاهت را یا وداعی ابداع کن. ولی مرا برگردان به آنجا که بودم آرام مثل باران بهار به آن صبحهای داغ آنجا که گل نمردهاست. به …
ادامهی مطلبدر ساختمانی با اسکلت سفید مقامات بر کاغذ مینویسند: همهچیز امن و امان است. جاده سیاه است خورشیدی نیست. در دریاچه درختان سیاه میلرزند و پشت سر به جا میمانند وقتی ماشین میگذرد بچهها بر ماسهها بازی میکنند صورتشان را بالا میگیرند به سمت مان لاغر …
ادامهی مطلبتا به امروز، صورتی نداشتم چنین آرام چنین غمناک چنین نزار نه چشمهایم چنین خالی بودند نه این دهان، چنین تلخ. دستانی بیتوان نداشتم چنین ساکن چنین سرد چنین بیجان با من دلی اینچنین نبود که حتی خودش را نشانم ندهد. چنان آسان چنان محکم چنان …
ادامهی مطلبخنجر نقرهای تو بودی خنجر نقرهای! آنکه دست مرا به سخره گرفت اما تو نبودی. دیدمات درخشان میان سنگها، خجر نقرهای! آه از دستهات، گلهای شکفته آه از تیغهات، چه خوشتراش به ظرافت تراش خورده خنجر نقرهای تا بشکافد دلم را به درآمدی و در مدتی …
ادامهی مطلبسیب میخوری، سراپا برهنه و سیب، سیب است، سخاوت طبیعت یک سو سرخ و دیگرسو سرخ. پرندهها بالای سرت پرواز میکنند بالای سرت آسمان است اگر در خاطرم باشد، سه روز پیش بود که خود راعریان کردی بر دیواری، یک سوی دیوار، سیب سرخی میخوری سوی …
ادامهی مطلبزیباترین زنان بود گیسوانش را شانه میکرد، همهی موهای آشکارش را قوز میکرد وقتی مینشست، زنی پرخون بود، مادیان باد بارها از خیالم گذشت که چه فریبنده بود این زن. کجایش بیشتر؟ بیشک، دهانش. همکوک با همهی احساسها الحمرایی از آمیزهی بوسهها لبهایش به هم میسایید …
ادامهی مطلبای یار! گناهانت را با اشکهایت پاک نکن، که گناه، برکت است. رنگهای ابدی وحشت را با خود به رویاها میآورد راه تیرهای برای خود میگشاید در زلالترین آب، مغاکی پیدا میکند به آشوب اعتماد میکند تخلصاش مرگ است. حتی اگر درخت یاوه میگوید در کندوی …
ادامهی مطلبتا شیرینیپزی کنار آپارتمانم قدم میزنم. تازه دارند تستها را با پنیر از تنور در میآورند. وقتی میپرسم: «این بوی چیه؟»، تازه شاعر میشوم میپرسم هرچیزی را که هرکسی دلش میخواست در شیرینی فروشی بپرسد، ولی انگار از پسش بر نمیآمد: به جای دو مشتری دیگری …
ادامهی مطلبمنشا سنگها را میشناسم سنگهای رسوبی بیرون از آب و سنگهای شفاف به سعی آتش، سنگهای رها شده در فشار با نقشهای گونهگون، سنگهای زیبایی که از گردشهای بسیار گرد آوردهام. و میشناسم عشق را به اختصار، شهوت آتشین و مهر رسوب کرده را ، فشار …
ادامهی مطلبافتاده بود بر بالشی خونی گردن طلایی زنی سفید پوست بیداد می کرد خورشید در موهایش، زبان می کشید بر ران های بلند و روشنش ، و زانو می زد پیش پستان های قهوه ای رنگش ، که هنوز رنگ بارداری و زایمان بر …
ادامهی مطلبتنها، روی پاهای خودم میایستم بر مزار پدرم میلرزم تا بگویم: در انبار بازه آقا، و یکی سطلو داغون کرده رو دیوار.
ادامهی مطلبمیخوای بدونی به چی میگن کار؟ بهت میگم کار چیه: کار، کاره. بیدار میشی. میرسی به اتوبوس. اینور و اونورو نیگا نمیکنی. سرتو بالا میگیری. اینجوری هیچکی کاری به کاریت نداره. میفهمی؟ پیاده میشی از اتوبوس. همهی روزو کار میکنی. شب دوباره سواره اتوبوس میشی و …
ادامهی مطلبتو سالن سینما به پرده لبخند میزنی بازیگره هم بهت لبخند میزنه. شما دو تا شروع میکنین به گپ زدن بعد پردهی سینما یه راه پلهی سیا میشه یه جور شوخی الکیه؟ مگه نه؟ هیچی نمیگی. فک میکنم دارم میمیرم. دستا پشت سرم تکون میخورن همهچی …
ادامهی مطلببهار، عشاق بیوفا را به پرسه میخواند میگذارد پرهای آبی، زمانی دراز در اهتزاز باشند پرهایی که از لرزش درختان سرو مرتعشاند درختانی که پرندگان آبی بر آنها لانه میکنند. سپیدهدمان، مریم عذرایی گلهای سرخ را دستچین میکند فردا خواهد آمد برای چیدن میخکها تا آنها …
ادامهی مطلبخطر را دوست داشتی. بعضی خیال میکنند شیارهای عمیق کف دستانت برای ابد از کودکی دشخوارت داغ برداشتهاند برای همین مرزها را میشکنی در کشاکش جاذبهی لبهها و چاهها. از ایرلند میآمدند، از دانمارک میآمدند کامیونها تا ماهیها را بار خود کنند. میپریدی ترکشان و همینکه …
ادامهی مطلب– اگر میخواهی از دلش برایم بگو – مثل دریاچهای یخزده است، و صورت کودکی که روزی روزگاری او بود خود را در آن پاک میکند.
ادامهی مطلبآی ریشهی کوچک یک رویا! نگاهم میداری اینجا که خون، مرا به تحلیل میبرد و دیگر هیچکس نمیبیندم که دیگر مایملک مرگم. پیچ و خم بده به چهرهای که شاید اینجا سخن میرود ، از زمین از عطر از اشیایی که چشم دارند حتی اینجا که …
ادامهی مطلبعاشقت میشدم، اگر فرشته نبودی میبلعیدم تنت را و خاک را وجب به وجب اکتشاف میکردم. اگر تنی داشتی نزدیک و نزدیکتر میآمدی میخواستی فرشته نباشی. اکسیژن میسوزد تو خود را میسوزانی به نیتروژن که نمیسوزد. فرشتگان میسوزند تو را مردمانی میسوزانند که خود نمیسوزند. ترحم …
ادامهی مطلبدر کتابی که حافظهی من است… در صفحهی نخست فصلی که اولین بار تو را دیدم کلمهای ظاهر میشود… اینجا زندگی تازهای آغاز میشود.
ادامهی مطلببرف آب میشود و ده پر از بچهها.
ادامهی مطلبصندل حصیری تا نیمه فرورفته در یک دریاچهی قدیمی در بوران برف.
ادامهی مطلببرف سیاه از پشتبامها فرو میبارد انگشت سرخی سرریز میشود بر پیشانیات دانههای آبی برف در اتاق تهی رسوخ میکند آنها آینههای عاشقان محتضرند. سنگین و تکهتکه، جان در شگفت میماند سایه را در آینهی دانههای آبی برف دنبال میکند. لبخند سرد فاحشهای مرده. باد غروب …
ادامهی مطلببرف افسونکار، برف افسونکار میوزی، میوزی به هرکجا کاش من هم میتوانستم پر بگشایم سبکبال در هوا. مثل ستارهی یکییکدانهی بلوری باید روی خودم جمع شوم، بوزم نزدیک، نزدیکتر به دلدارم که از دل برف میآید. باید پربگشایم تا عشقم مثل دانهی برفی در بوران باید …
ادامهی مطلبباران و باد، باد و باران تابستان بر خواهد گشت؟ باران روی خانهها، در خیابانها پای همه را خیس میکند. تا با شاید و باید بدوند. باران و باد، باد و باران برف و بوران، بوران و برف زمستان دیگر نخواهد رفت؟ پس بچهگداها چه میکنند …
ادامهی مطلبسکوت پرنده ای است نگران: لبه ی چرخان زندگی (جستار پیش از برف)
ادامهی مطلبگرداگردم برف نجوا میکند کفشهای چوبیام پشت سرم، چالههایی در برف به جا میگذارند ولی هیچکس از این راه نخواهد گذشت که ردپاهای مرا دنبال کند. وقتی زنگ معبد دوباره به صدا درآید آنها پوشیده و ناپیدا شدهاند.
ادامهی مطلبزن با یارش حرف میزندکه خواب و بیدار است در ساعات تاریک با کلماتی که بریده بریده نجوا میشوند: مثل زمین که در خواب زمستانیاش میجنبد و چمنها و گلها را تدارک میبیند به رغم برف به رغم برفی که میبارد.
ادامهی مطلبکمال موحش است، نمیتواند بچهای داشته باشد. سرد مثل نفس برف، زهدان را میانبارد آنجا که سرخدار چون هیولای هیدرا زوزه میکشد درخت زندگی و درخت زندگی ماههایشان را سفت میکند، ماه پس از ماه، تا بی هدف خون طغیان میکند در سیلاب عشق خودکشی مطلق …
ادامهی مطلب