بازگشت به خانه

تمثیل راه آهن

تمثیل راه آهن

ما همه در یک قطارنشسته ایم و ازمیان زمان می گذریم. به جلو نگاه می کنیم،  به اندازه کافی دیده ایم. همه در یک قطار سفر می کنیم. و هیچکس نمی داند تا کجا. همسفری خوابیده ، دیگری شکایت دارد، سومی پرحرفی می کند. اسم ایستگاه …

ادامه‌ی مطلب
خسته‌ای

خسته‌ای

(فکر می کنم ) خسته ای از معمای همیشگی زیستن و کاری کردن؛ من هم. پس با من بیا تا از اینجا به دور دست ها برویم.. (فقط من و تو، می فهمیم!) (فکر می کنم) با اسباب بازی هایت بازی کرده ای  و آن ها …

ادامه‌ی مطلب
شعری از ای ای کامینگز

شعری از ای ای کامینگز

تنم را دوست می دارم وقتی با تن توست. چرا که چیزی نو می شود. با ماهیچه های بهتروعصب های بیشتر. تنت را دوست دارم، آنچه که می کند دوست دارم، چگونه اش را دوست دارم. حس کردن مهره ها و استخوان هایت را دوست دارم، …

ادامه‌ی مطلب
روزگاری سرزمین مادری زیبایی داشتم

روزگاری سرزمین مادری زیبایی داشتم

روزگاری سرزمین مادری زیبایی داشتم. آنجا درختان بلوط تا به آسمان می رفتند، بنفشه ها نرم تاب می خوردند، رویایی بود. به آلمانی مرا می بوسیدند و به آلمانی با من حرف می زدند (نمی دانی چه طنینی زیبایی داشت)گفتن: “دوستت دارم” رویایی بود.

ادامه‌ی مطلب
دریای جوان

دریای جوان

دریای جوان شعری از کارل سندبرگ برگردان فرشته وزیری نسب دریا هیچ وقت قرار ندارد بی قرار به ساحل می کوبد چون قلبی جوان، شکارچی. دریا حرف می زند و فقط قلب های توفانی زبانش را می فهمند چهره مادری تندخوست به هنگام حرف زدن. دریا …

ادامه‌ی مطلب
ای جلوه‌گری پرتو آفتاب

ای جلوه‌گری پرتو آفتاب

ای جلوه‌گری پرتو آفتاب مرا به بهره‌ی گرمایت نیازی نیست، کنار برو! تو تنها بر سطوح می‌تابی و من سطوح و اعماق را با هم می‌شکافم. ای خاک! انگار در دستان من به دنبال چیزی می‌گردی، حرف بزن، کاکلی پیر، بگو چه می‌خواهی؟ مرد یا زن، …

ادامه‌ی مطلب
نگاهی گذرا

نگاهی گذرا

نگاهی گذرا از قطار که سايه‌ی حقيقت را لمس می‌کند ولی او بی شک زيبا بود و بی کلاه، برهنه‌سر انگار فرشته‌ای سرش را آن‌جا رها کرد و با کلاه بيرون رفت .

ادامه‌ی مطلب
بچه ها و موسیقی

بچه ها و موسیقی

معلم ویولن می‌گفت: موسیقی زمان است. نباید وقفه‌هایش را از دست بدهی وگرنه به قطار نخواهی رسید. یک دو سه چهار، یک دو سه چهار یک دو سه چهار. کف می‌زد وقتی پسرک آرشه بر سیم می‌کشید. یک دو سه چهار، یک دو سه چهار یک …

ادامه‌ی مطلب
مرگ نقاش

مرگ نقاش

در واپسین دم حیات مشهور بود و سرمایه‌دار و مردم، چند شهر را به نام او می‌شناختند. سخت‌گیر بود کراوات می بست، از او عکاسی کرده‌اند با قلم مو با پرنده، در زیر آسمان استوایی چشم‌پوشی کرد از آن‌چه دیرزمانی در کار اجرایشان بود، بچه‌هایش را …

ادامه‌ی مطلب
رهگذر

رهگذر

آخرش رهگذر، دختره رو با خودش برد تو تخت. درو از پشت قفل کرد با یکی از اون بغلای شهوتی دست راسش خواب رفت یهو یکی رو پشتش ضرب گرفت: «می‌بخشید» غرغر یه صدای کلفت آلمانی رهگذر و دختره هاج و واج نشستن انگار یه جنتلمن …

ادامه‌ی مطلب
او کیست ؟

او کیست ؟

او کیست، آن وحشیِ مشفق سیال؟ منتظر تمدن ایستاده است یا بر گذشته از آن و بر آن چیره است؟ اهل جنوب شرق است که در صحرا بالیده؟ یا کانادایی است؟ اهل خاک می‌سی‌سی‌پی‌ست؟ یا آیووا، اورگان، کالیفرنیا؟ از کوهستان‌ها؟ جلگه‌نشین، جنگل‌نشین؟ یا که آیا ملاح …

ادامه‌ی مطلب
پسرک و سیب ها

پسرک و سیب ها

تمام شب، سیب‌ها فرو می‌افتادند در باغ وقتی پسر همسایه جان می‌داد. همان‌که یک‌بار به تو گفت: «آقا، شما خارجی هستی؟» «چرا این سوال را می‌پرسی؟»، تو گفتی. جواب داد : «آخر، در چشم‌های شما، خیلی زمان هست.» گفتی : «تو، جوانی من هستی.» او گفت …

ادامه‌ی مطلب
چطور نباشیم ؟

چطور نباشیم ؟

امروز دوستی از من پرسید : «چطور نباشیم؟» «چطور نباشیم و آزاری نرسانیم به مادر، همسر و کودک هیچ آدمی؟» ستاره‌‌شماران می‌گویند که آشوبی سیاره‌ی ما را به وجود آورد. زندگی بر زمین واقعن بی‌رحم است. شر است که می‌بُرَد و می‌پیوندد امیدهای این‌جهانیِ ما را …

ادامه‌ی مطلب
حق با شعله‌ها بود

حق با شعله‌ها بود

حق با شعله‌ها بود. من اما به این باور رسیده‌ام که نمی‌توان هیچ زنی را مجسم کرد نه با کتاب‌ها، نه حتی به واقعیت. زن هست. و سپاس او را که مرد نیز هست چنان چون قاتلی که انگار پادشاهان گاه به نصیب می‌برد الماس‌های تاجِ …

ادامه‌ی مطلب
بی دفاع

بی دفاع

مه بهاری. یگانه پرتو خورشید، کور چون چوب عصای مردی نابینا راه خود را می‌جوید کورمال، اگرچه مطمئن‌تر از هفته‌ی پیش. دست‌های سرد و دلی سوزان… تو نیز، بیش از آن‌چه پیش‌بینی می‌کردی… همین و بس، خطری اگر تهدیدت کند بی دفاعی و ناتوان اگر تلنگر …

ادامه‌ی مطلب
خواستن ات

خواستن ات

که می‌تواند پرهیز کند از زیبایی‌ات ؟ تنها سینه‌ات که از آنِ توست. پیش چشم‌هایت چه می‌توان خواند ؟ تنها کتابی که الماس‌هایش می‌آرایند. چه کسی کر می‌کند فوران نخوت را این‌جا؟ تنها خنده‌‌های تو، در ازدحام خنده‌ها. چرا فرو می‌افتی چون برگی منسوخ و قدم …

ادامه‌ی مطلب
بازار سکوت بود

بازار سکوت بود

بازار سکوت بود. زنان مویان میراث خویش را می‌پراکندند، لباس‌های چرب را و روز بر خاموشی چهره‌هایی آرمید که با پارچه‌ی پشمی‌شان می‌شد شناخت و با خاطراتی محوتر از سبزی‌های دکه‌ی روبروی محراب. پشته‌‌هایِ محزونِ استخوان‌هایِ کیفر دیده. با اداهای آموخته در مزارع گندم سیاه خاموش …

ادامه‌ی مطلب
ریاضیات همدردی

ریاضیات همدردی

صفحه‌ی اول روزنامه و خبر کشتار ۱۲۰ سرباز، جنگ دیرزمانی ادامه یافت به آن می‌شد عادت کرد: درست کنار این خبر گزارشیی از جنایتی شگفت با پرتره‌ی قاتل نگاه آقای کوگیتو بی‌تفاوت غلت می‌خورد از سرِ کشتار سربازان تا با لذتی وافر در شرح وحشتِ روزمره …

ادامه‌ی مطلب
رز سیاه

رز سیاه

بر می‌آورد سیاه را از چشم‌های کور شده به آهک لمس می‌کند هوا را و می‌ایستد الماس رُز سیاه در میان آشوب کیهانی می‌دمد در چپق کوچک خیال برمی‌انگیزد رنگ‌ها را از یک سیاه رُز مثل خاطره‌ای از شهری سوخته بنفش، زهر و کلیسای جامع را …

ادامه‌ی مطلب
میان

میان

میان امنیت و آشوب آرامش و اشتیاق صلح و دست‌نیافتنی امنیت و خلاقیت صلح و رویاها رویاهای دیگران و رویای من رویای مجاز و قطعه‌ای از رویا که همیشه رویایش را دیده‌ام. میان. انتخاب جای دیگری‌است. جایی که در آن انتخابی نیست. انتخابی وجود ندارد در …

ادامه‌ی مطلب
مسافر

مسافر

هستم آیا مسافری، سرگردان میان چمدان‌ها و جایی که بدان تعلق داشته باشم زندگی‌ِ زیسته در کیف‌ها و بقچه‌ها مثل آدمی که یاد می‌گیرد دوست بدارد جاز را مثل زندگی تنها و رویاپیشه‌ی من روحی هستم که موسیقی‌اش اختلاطی‌است از آواهای گیج، تازه، پیش‌بینی‌ناپذیر مست، خسته، …

ادامه‌ی مطلب
دهان ها

دهان ها

دهان‌هایی هستند هنوز تا اشارتی کنند به روح و حرص‌ و آزش. دهان‌هایی هستند دهان‌هایی که احاطه می‌کنند اشتیاقی را که افشایمان می‌کند در ساعات کوچک شب. دهان‌هایی هستند که زود از ما پیشی می‌گیرند با اشتهایشان یا با سکوتشان داوطلبانه قربانی‌مان می‌کنند برای کهن‌ترین حیوان …

ادامه‌ی مطلب
تاریخ

تاریخ

خون سازندگان اهرام آمیخته به دود کوره‌های آشویتس (غذای شیرها در اعصار نخستین). قارچ‌های هیروشیما و پرتقال‌های ویتنام با صداهای قایقرانان فینقی. دزدی دریایی گره‌خورده به یک سرخ‌پوست در شکن تازیانه‌ها… با سایه‌هایی که به هنگام شب غریو و نعره سر می‌هند. حالا آن‌ها همین‌جا هستند.

ادامه‌ی مطلب
با من حرف بزن

با من حرف بزن

امروز در صدای نامطمئن‌ات می‌خواهم پژواک‌ها را بشنوم. با من حرف بزن با کلماتی که هرگز نبوده‌اند. پوست‌ عوض کن بندرگاهت را یا وداعی ابداع کن. ولی مرا برگردان به آن‌جا که بودم آرام مثل باران بهار به آن صبح‌های داغ آن‌جا که گل نمرده‌است. به …

ادامه‌ی مطلب
سرزمین مرگ

سرزمین مرگ

در ساختمانی با اسکلت سفید مقامات بر کاغذ می‌نویسند: همه‌چیز امن و امان است. جاده سیاه است خورشیدی نیست. در دریاچه درختان سیاه می‌لرزند و پشت سر به جا می‌مانند وقتی ماشین می‌گذرد بچه‌ها بر ماسه‌ها بازی می‌کنند صورتشان را بالا می‌گیرند به سمت مان لاغر …

ادامه‌ی مطلب
گم گشته

گم گشته

تا به امروز، صورتی نداشتم چنین آرام چنین غمناک چنین نزار نه چشم‌هایم چنین خالی بودند نه این دهان، چنین تلخ. دستانی بی‌توان نداشتم چنین ساکن چنین سرد چنین بی‌جان با من دلی این‌چنین نبود که حتی خودش را نشانم ندهد. چنان آسان چنان محکم چنان …

ادامه‌ی مطلب
خنجر نقره ای

خنجر نقره ای

خنجر نقره‌ای تو بودی خنجر نقره‌ای! آن‌که دست‌ مرا به سخره گرفت اما تو نبودی. دیدم‌ات درخشان میان سنگ‌ها، خجر نقره‌ای! آه از دسته‌ات، گلهای شکفته آه از تیغه‌ات، چه خوش‌تراش به ظرافت تراش خورده خنجر نقره‌ای تا بشکافد دلم را به درآمدی و در مدتی …

ادامه‌ی مطلب
سیب

سیب

سیب می‌خوری، سراپا برهنه و سیب، سیب است، سخاوت طبیعت یک سو سرخ و دیگرسو سرخ. پرنده‌ها بالای سرت پرواز می‌کنند بالای سرت آسمان است اگر در خاطرم باشد، سه روز پیش بود که خود راعریان کردی بر دیواری، یک سوی دیوار، سیب سرخی می‌خوری سوی …

ادامه‌ی مطلب
ترانه

ترانه

زیباترین زنان بود گیسوانش را شانه می‌کرد، همه‌ی موهای آشکارش را قوز می‌کرد وقتی می‌نشست، زنی پرخون بود، مادیان باد بارها از خیالم گذشت که چه فریبنده بود این زن. کجایش بیشتر؟ بی‌شک، دهانش. هم‌کوک با همه‌ی احساس‌ها الحمرایی از آمیزه‌ی بوسه‌ها لب‌هایش به هم می‌سایید …

ادامه‌ی مطلب
دو چیز

دو چیز

ای یار! گناهانت را با اشک‌هایت پاک نکن، که گناه، برکت است. رنگ‌های ابدی وحشت را با خود به رویاها می‌آورد راه تیره‌ای برای خود می‌گشاید در زلال‌ترین آب، مغاکی پیدا می‌کند به آشوب اعتماد می‌کند تخلص‌اش مرگ است. حتی اگر درخت یاوه می‌گوید در کندوی …

ادامه‌ی مطلب
بهار آمده

بهار آمده

تا شیرینی‌پزی کنار آپارتمانم قدم می‌زنم. تازه دارند تست‌ها را با پنیر از تنور در می‌آورند. وقتی می‌پرسم: «این بوی چیه؟»، تازه شاعر می‌شوم می‌پرسم هرچیزی را که هرکسی دلش می‌خواست در شیرینی فروشی بپرسد، ولی انگار از پسش بر نمی‌آمد: به جای دو مشتری دیگری …

ادامه‌ی مطلب
عشق

عشق

منشا سنگ‌ها را می‌شناسم سنگ‌های رسوبی بیرون از آب و سنگ‌های شفاف به سعی آتش، سنگ‌های رها شده در فشار با نقش‌های گونه‌گون، سنگ‌های زیبایی که از گردش‌های بسیار گرد آورده‌ام. و می‌شناسم عشق را به اختصار، شهوت آتشین و مهر رسوب کرده را ، فشار …

ادامه‌ی مطلب
پدر

پدر

تنها، روی پاهای خودم می‌ایستم بر مزار پدرم می‌لرزم تا بگویم: در انبار بازه آقا، و یکی سطلو داغون کرده رو دیوار.

ادامه‌ی مطلب
پدرم بهم یاد می‌ده چطور رویا ببینم

پدرم بهم یاد می‌ده چطور رویا ببینم

می‌خوای بدونی به چی می‌گن کار؟ بهت می‌گم کار چیه: کار، کاره. بیدار می‌شی. می‌رسی به اتوبوس. اینور و اونورو نیگا نمی‌کنی. سرتو بالا می‌گیری. اینجوری هیچکی کاری به کاریت نداره. می‌فهمی؟ پیاده می‌شی از اتوبوس. همه‌ی روزو کار می‌کنی. شب دوباره سواره اتوبوس می‌شی و …

ادامه‌ی مطلب
تو سالن سینما

تو سالن سینما

تو سالن سینما به پرده لبخند می‌زنی بازیگره هم بهت لبخند می‌زنه. شما دو تا شروع می‌کنین به گپ زدن بعد پرده‌ی سینما یه راه پله‌ی سیا می‌شه یه جور شوخی الکیه؟ مگه نه؟ هیچی نمی‌گی. فک می‌کنم دارم می‌میرم. دستا پشت سرم تکون می‌خورن همه‌چی …

ادامه‌ی مطلب
نامزدی

نامزدی

بهار، عشاق بی‌وفا را به پرسه می‌خواند می‌گذارد پرهای آبی، زمانی دراز در اهتزاز باشند پرهایی که از لرزش درختان سرو مرتعش‌اند درختانی که پرندگان آبی بر آن‌ها لانه می‌کنند. سپیده‌دمان، مریم عذرایی گل‌های سرخ را دست‌چین می‌کند فردا خواهد آمد برای چیدن میخک‏ها تا آن‌ها …

ادامه‌ی مطلب
خطر را دوست داشتی

خطر را دوست داشتی

خطر را دوست داشتی. بعضی‌ خیال می‌کنند شیار‌های عمیق کف دستانت برای ابد از کودکی دشخوارت داغ برداشته‌اند برای همین مرزها را می‌شکنی در کشاکش جاذبه‌‌ی لبه‌ها و چاه‌ها. از ایرلند می‌آمدند، از دانمارک می‌آمدند کامیون‌ها تا ماهی‌ها را بار خود کنند. می‌پریدی ترکشان و همین‌که …

ادامه‌ی مطلب
دلش

دلش

– اگر می‌خواهی از دلش برایم بگو – مثل دریاچه‌ای یخ‌زده است، و صورت کودکی که روزی روزگاری او بود خود را در آن پاک می‌کند.

ادامه‌ی مطلب
یک نامه

یک نامه

آی ریشه‌ی کوچک یک رویا! نگاهم می‌داری این‌جا که خون، مرا به تحلیل می‌برد و دیگر هیچ‌کس نمی‌بیندم که دیگر مایملک مرگم. پیچ و خم بده به چهره‌ای که شاید اینجا سخن می‌رود ، از زمین از عطر از اشیایی که چشم‌ دارند حتی این‌جا که …

ادامه‌ی مطلب
اگر

اگر

عاشقت می‌شدم، اگر فرشته نبودی می‌بلعیدم تنت را و خاک را وجب به وجب اکتشاف می‌کردم. اگر تنی داشتی نزدیک و نزدیک‌تر می‌آمدی می‌خواستی فرشته نباشی. اکسیژن می‌سوزد تو خود را می‌سوزانی به نیتروژن که نمی‌سوزد. فرشتگان می‌سوزند تو را مردمانی می‌سوزانند که خود نمی‌سوزند. ترحم …

ادامه‌ی مطلب
فصل تازه

فصل تازه

در کتابی که حافظه‌ی من است… در صفحه‌ی نخست فصلی‌ که اولین بار تو را دیدم کلمه‌ای ظاهر می‌شود… این‌جا زندگی تازه‌ای آغاز می‌شود.

ادامه‌ی مطلب
مرثیه

مرثیه

برف سیاه از پشت‌بام‌ها فرو می‌بارد انگشت سرخی سرریز می‌شود بر پیشانی‌ات دانه‌های آبی برف در اتاق تهی رسوخ می‌کند آن‌ها آینه‌های عاشقان محتضرند. سنگین و تکه‌تکه، جان در شگفت می‌ماند سایه را در آینه‌ی دانه‌های آبی برف دنبال می‌کند. لبخند سرد فاحشه‌ای مرده. باد غروب …

ادامه‌ی مطلب
کاش من هم

کاش من هم

برف افسونکار، برف افسونکار می‌وزی، می‌وزی به هرکجا کاش من هم می‌توانستم پر بگشایم سبکبال در هوا. مثل ستاره‌ی یکی‌یک‌دانه‌ی بلوری باید روی خودم جمع شوم، بوزم نزدیک، نزدیک‌تر به دلدارم که از دل برف می‌آید. باید پربگشایم تا عشقم مثل دانه‌ی برفی در بوران باید …

ادامه‌ی مطلب
زمستان دیگر نخواهد رفت ؟

زمستان دیگر نخواهد رفت ؟

باران و باد، باد و باران تابستان بر خواهد گشت؟ باران روی خانه‌ها، در خیابان‌ها پای همه‌ را خیس می‌کند. تا با شاید و باید بدوند. باران و باد، باد و باران برف و بوران، بوران و برف زمستان دیگر نخواهد رفت؟ پس بچه‌گداها چه می‌کنند …

ادامه‌ی مطلب
رد پایی بر برف

رد پایی بر برف

گرداگردم برف نجوا‌ می‌کند کفش‌های چوبی‌ام پشت سرم، چاله‌هایی در برف به جا می‌گذارند ولی هیچ‌کس از این راه نخواهد گذشت که ردپاهای مرا دنبال کند. وقتی زنگ معبد دوباره به صدا درآید آن‌ها پوشیده و ناپیدا شده‌اند.

ادامه‌ی مطلب
در ساعات تاریک

در ساعات تاریک

زن با یارش حرف می‌زندکه خواب و بیدار است در ساعات تاریک با کلماتی که بریده بریده نجوا می‌شوند: مثل زمین که در خواب زمستانی‌اش می‌جنبد و چمن‌ها و گل‌ها را تدارک می‌بیند به رغم برف به رغم برفی که می‌بارد.

ادامه‌ی مطلب
برف صدا ندارد

برف صدا ندارد

کمال موحش است، نمی‌تواند بچه‌ای داشته باشد. سرد مثل نفس برف، زهدان را می‌انبارد آن‌جا که سرخدار چون هیولای هیدرا زوزه می‌کشد درخت زندگی و درخت زندگی ماه‌هایشان را سفت می‌کند، ماه پس از ماه، تا بی هدف خون طغیان می‌کند در سیلاب عشق خودکشی مطلق …

ادامه‌ی مطلب