بازگشت به خانه

شاملو عاشق صداها بود

شاملو عاشق صداها بود

به دوم مرداد رسیدیم. سالروز خاموشی شاملو. شاملویی که در تاریخ ادبیات ایران یگانه است. هیچ کس دیگری را نمی‌توان با او قیاس کرد. چند نسل از بهترین فرزندان ایران با شعر شاملو بزرگ شدند. با شعر شاملو عاشق شدند. با شعر شاملو زندگی کردند. با …

ادامه‌ی مطلب
A/B + | جوزف رودریگز

A/B + | جوزف رودریگز

از نزدیک مثل نقشه‌ی مکانی‌ست که هرگز نرفته‌ای ولی می‌خواهی بروی زیرا که یک نقطه آن مقصد را خاص کرده است. دستم را باز و بسته می‌کنم که خونم به کیسه جریان یابد و با حوصله صبر می‌کنم تا راهش را به تو پیدا کند. از …

ادامه‌ی مطلب
واریاسیونی تقریبی بر رابرت لوئل | جوزف رودریگز

واریاسیونی تقریبی بر رابرت لوئل | جوزف رودریگز

وقتی متولد می‌شویم به ما نقاب می‌دهند صورتم حالا آنقدر بالغ شده است که آن نقاب اندازه‌ام بشود. محدودیتمان معنامان می‌کنند: مثل یک دزد یک‌دست. پس، تمرکز کن روی یک شخص و تراژدیش را بنویس. بعضی کلمات در سیاهیشان می‌درخشند مثل شکم یک سوسک. بگذار مردگان …

ادامه‌ی مطلب
خام | جوزف رودریگز

خام | جوزف رودریگز

اندوه تیره مثل چاه نفت است سیاه و عمیق آیا از احتضار هم قالب گرفته است؟ ما از شکست‌هایمان ساخته شده‌ایم لحظه از پس لحظه از پس لحظه ملاحظه نکن مطالبه کن امروز کندی یک سوسمار را بی‌گناهی یک فسیل را، تاریکی یک مرد را که …

ادامه‌ی مطلب
این طرف رود | جوزف رودریگز

این طرف رود | جوزف رودریگز

گل‌های وحشی کنار خطوط متروکه‌ی راه‌آهن می‌رویند گذشته را هر لحظه می‌توان دید. دسته دسته اردک‌های وحشی به سوی تابستان پرواز می‌کنند. (یا شاید رشته‌های خیمه‌بازیند که این عروسک بزرگ را بازی می‌دهند رشته‌هایی که نمی‌بینمشان ولی آینده‌ی من‌اند) الیزابت بیشاپ را به خاطر بیاور: زمان …

ادامه‌ی مطلب
شاخه‌ها | جوزف رودریگز

شاخه‌ها | جوزف رودریگز

جلوی این نور ریه‌ات برهنه است داخلش (با اینکه نمی‌بینمشان) شاخه‌ها انگار شاخه‌ی درختان بادام و فندق با گلهایی سفید و کوچک که رویشان روییده‌است. یک عکس اشعه ایکس. آن را به روی میز برمی‌گردانی میزی که هنوز شاخه و تنه درخت را خوب به خاطر …

ادامه‌ی مطلب
• | تل نیتزان

• | تل نیتزان

در پایانِ خواب، خطر، شکاف‌هایی که از دیوار بالا می‌روند در لبه‌ی باریک و نازکِ مکث بین دقایق در مسافت میان فرزندان من و دخترکِ تو سپاس رمزی را زمزمه‌شده میان علامت «به سمت پناهگاه، حمله هوایی» و زمین‌لرزه از انگشتان پاهایم که دراز کرده‌ام به …

ادامه‌ی مطلب
پشت درختان | تل نیتزان

پشت درختان | تل نیتزان

فکر می کنم که می‌خواستی مرا ببلعی فکر می‌کنم وقتی که به خواب رفتم بدنم را لیس زدی و رفتی. دسته‌گلی که به نیت یادبود حمل می‌کنم در دستم خم می‌شود روشن می‌شود خاموش در تب‌و‌تاب رعد و برقی که نوک درختان را سفید می‌کند و …

ادامه‌ی مطلب
گنج | تل نیتزان

گنج | تل نیتزان

در زمستان نگهبانان پتوها را از سر ساکنین پارک می‌کشیدند. یکی از آنان نور روز را دوباره نخواهد دید. در بهار، بطری‌های کور، به خانه‌های مشخص پرتاب شدند و آتش آغاز کردند شب‌هنگام به بدنت پناه بردم مثل کودکی که به زیر درخت توت می‌گریزد. تا …

ادامه‌ی مطلب
یک قدم دیگر | تل نیتزان

یک قدم دیگر | تل نیتزان

من مثل یک پسر خوب احتیاط می‌کنم وقتی که دیگران از بالا به پایین می‌پرند و خودم را از پشت به آن طرف نرده نگه می‌دارم چرا که مادرم ناراحت می‌شود، حتا زمانی که مانعی جز صدای لرزانش در برابرم نیست با اینکه در حقیقت جایم …

ادامه‌ی مطلب
سوآل | تل نیتزان

سوآل | تل نیتزان

می‌رفت کشتی، در رودخانه‌ای گسترده و عمیق چون دریا. امواج بلند بر هر دو سوی کشتی می‌شکستند و تکانش می‌دادند و بر عرشه‌اش آب می‌پاشیدند. دو مرد در عرشه کنار نرده ایستاده بودند: یکی استاد پیر و لاغری در لباس کتانیِ سفید، دیگری جوانی پاک، شاگرد …

ادامه‌ی مطلب
این | تل نیتزان

این | تل نیتزان

حالا این زندگی خاص خودش را دارد، زندگی بدخیم خودش را. نه هرچه هویدا و نه هرچه نامعلوم توان غلبه‌اش را ندارند و اگر سرکوبش کنی دوباره منفجر می‌شود شریرتر و سمج‌تر با دست‌های خیالیش همیشه بر گلویی غیرخیالی و هیچ چیزی آنقدر روشن نیست که …

ادامه‌ی مطلب
پرتره‌ی پدر | یوسوهیرو یوتسوموتو

پرتره‌ی پدر | یوسوهیرو یوتسوموتو

مردان در لباس‌های آتش‌نشان‌ها چمباتمه زده‌اند بر زمین چهره‌هاشان سیاه از دود پشت‌هاشان به بقایای هنوز مشتعل به چه نگاه می‌کنند؟ هیچ‌کدامشان حرف نمی‌زند. دور از وعده‌های غذای گرم، دستپخت زنان دور از صدف‌هایی که کنار پنجره نهاده‌اند. نگاهشان آرام است انگار که در این تاریکی …

ادامه‌ی مطلب
درباب توسعه‌ی عضو بصری | یوسوهیرو یوتسوموتو

درباب توسعه‌ی عضو بصری | یوسوهیرو یوتسوموتو

می‌گویند مرد با آلت تناسلی‌اش می‌تواند بداند که آیا بستنیِ روی زبان زن مزه‌ی چای سبز و قارچ می‌دهد یا انگور فرنگی سیاه. اما در مورد دنیایی حرف می‌زنیم که برای اولین‌بار چشم به جهان گشوده است. ما، هر دو با عینک‌های آفتابی روی عرشه کشتی …

ادامه‌ی مطلب
ابری در بالای شیب: رمان در مقایسه با شعر | یوسوهیرو یوتسوموتو

ابری در بالای شیب: رمان در مقایسه با شعر | یوسوهیرو یوتسوموتو

۱ در بالای شیب در یک رمان، ابر مطیعانه وانمود می‌کند که ابر است ولی برای پرنده‌ای که بیرون از رمان پرواز می‌کند ابر بیش از یک ابر است: ابر باران است آسمان است ستاره‌های براق است و حتا خود پرنده. آدمیزاد، هنوز تمام فکر و …

ادامه‌ی مطلب
اومو-تنا-شی (به ژاپن خوش آمدید) | یوسوهیرو یوتسوموتو

اومو-تنا-شی (به ژاپن خوش آمدید) | یوسوهیرو یوتسوموتو

من یک افسر مهاجرت یک‌رنگ‌بین‌ام با فرض این‌که هر خارجی یک دیو بی پیکر است از عفت این جزیره محافظت می‌کنم. من موبد یک معبد شینتو‌ام که جهانی می‌اندیشم می‌توانم به انگلیسی، آلمانی و فرانسوی دعا بخوانم و در بازارهای برون‌مرزی نذورات را سرمایه‌گذاری می‌کنم آرزو …

ادامه‌ی مطلب
پادشاه ماه مه | آلن گینزبرگ

پادشاه ماه مه | آلن گینزبرگ

و کمونیست‌ها چیزی برای عرضه ندارند جز گونه‌های چاق، عینک‌ها و پلیس‌های دروغگو. و کاپیتالیست ها ناپالم را تقدیم می‌کنند و پول در چمدان‌های سبز برای لختی‌ها، و کمونیست‌ها صنایع سنگین را ابداع می‌کنند اما قلب‌ها همان‌قدر سنگین است و مهندسان زیبا همه مرده‌اند، تکنسین‌های مخفی …

ادامه‌ی مطلب
چه عشق‌ها | آلن گینزبرگ

چه عشق‌ها | آلن گینزبرگ

  اشاره:‌ نیل کسدی (Neal Cassady) چهره تمثیل‌وار و فیگور نسل بیت، شاعر و نویسنده‌ای که در طول زندگی خود هیچ اثری منتشر نکرد اما همه چیز از او آغاز شد. منبع الهام نسل بیت، کسی که گینزبرگ و کرواک هر دو از او با احترام …

ادامه‌ی مطلب
کمال متولد می‌شود | نیکولا مدزیرف

کمال متولد می‌شود | نیکولا مدزیرف

می‌خواهم کسی برایم پیغام‌های آب‌های بدنمان را بخواند از هوای دیروز در باجه‌های تلفن از پروازهایی به رغم تمام فرشته‌های نامرئیِ تقویم‌ها به خاطر دید محدود به تعویق‌افتاده‌اند. از پنکه‌ای که برای بادهای استوائی گریه می‌کند از عودی که بعد از تمام سوختن، بوی بهتری دارد …

ادامه‌ی مطلب
نمی‌دانم | نیکولا مدزیروف

نمی‌دانم | نیکولا مدزیروف

دور است خانه‌هایی که در خواب می‌بینم دور است صدای مادرم که مرا به شام می‌خواند ولی من به سمت مزارع گندم می‌دوم دوریم مثل توپی که از هدف می‌گذرد و به سوی آسمان پرواز می‌کند زنده‌ایم مثل جیوه‌ی دماسنج که فقط در لحظه‌ای که نگاه‌اش …

ادامه‌ی مطلب
ضربدر تاریخ | نیکولا مدزیرف

ضربدر تاریخ | نیکولا مدزیرف

در کریستال سنگ‌های نامکشوف حل شدم در میان شهرها، نامرئی مثل هوا میان دو برش نان من در زنگ لبه‌ی لنگرها موجودم. در گردباد، کودکی هستم که اعتقاد به خدایان زنده را آغاز می‌کند. من معادل پرندگان مهاجرم، که همیشه برمی‌گردند و هیچ‌گاه عزیمت نمی‌کنند. دلم …

ادامه‌ی مطلب
جدا | نیکولا مدزیروف

جدا | نیکولا مدزیروف

از حقیقتِ آغاز همه‌ی رودخانه‌ها، درختان و شهرها خود را جدا کردم. اسمی دارم که نام خیابان‌های خداحافظی خواهد بود و قلبی که در فیلم‌های اشعه ایکس ظاهر می‌شود. خود را حتا از تو جدا کرده‌ام، ای مادر همه آسمان‌ها مادر خانه‌های آسوده. حالا، خونم پناهنده‌ایست …

ادامه‌ی مطلب
سریع است قرن | نیکولا مدزیروف

سریع است قرن | نیکولا مدزیروف

سریع است قرن اگر باد بودم پوست درختان را می‌کندم پیرایه‌ی عمارات را می‌کندم. اگر طلا بودم پنهان در سردابه‌ها در میان اسباب‌بازی‌های شکسته از خاطر پدران رفته بودم و در خاطر پسران همیشه می‌زیستم. اگر سگ بودم از پناهندگان نمی‌ترسیدم اگر ماه بودم از اعدام …

ادامه‌ی مطلب
در گذشته | استی‌بالِز اسپینوزا

در گذشته | استی‌بالِز اسپینوزا

هرکی هیچوقت خودشو بیرون زمان احساس نکرده، لطفاً دستشو بالا ببره! معاصرتر از لوسی، اون آسترالوپی‌تکوس، معاصرتر از همه‌ی هم‌دوره‌هاش. یا شونه به شونه‌ی استروماتولایتس سه هزارساله: آره، بعضی روزها اینجوری از خواب پا می‌شیم. خیال می‌کنی که ولتر کاملن درکت می‌کنه. یا آدا لاولیس خوشحال می‌شه …

ادامه‌ی مطلب
جانور | استی‌بالِز اسپینوزا

جانور | استی‌بالِز اسپینوزا

مثل یک دختر کوچولو شیفته‌ی چریدن روی خوشیِ این سمت کهکشان سرسختانه شیفته‌ی نوشیدن (بیونیک شاخه‌ای از تکنولوژی‌ست که شامل تجزیه و تحلیل عملکرد واقعی سیستم‌های زنده و بازآفرینی آن‌ها به کمک سامانه‌ها می‌باشد.) او زندگی‌اش را به خاطر آورد چنان جانوری که آلزایمر تقدیرش بود …

ادامه‌ی مطلب
اتاق ۲۳ | استی‌بالِز اسپینوزا

اتاق ۲۳ | استی‌بالِز اسپینوزا

«فرق شنا تو دریا با تو اقیانوس چیه؟» شونمو بالا می‌اندازم و می‌گم: «بو. بوی گیاه دریایی.. شاید هم امواج.» سه روز بعد: هزار نفر در عمق مدیترانه‌اند ساحل‌های اروپا هنوز تو پُرشِکَن مردمکهاشون فیزیک واسه یه چنین معمایی جواب داره: گربه‌ی تو جعبه. بنی‌بشر اسم …

ادامه‌ی مطلب
سیب جادویی | استی‌بالِز اسپینوزا

سیب جادویی | استی‌بالِز اسپینوزا

اگر سیب را بشکافی قلبش را به دو نیم کنی با ضربتی تند و تیز سیبی از سیب‌های معطر عطرش سرخی عمیق میان سکوتی سبزینه اگر آن سیب را این‌چنین بشکافی میان دست‌های حیوانیت دست‌هایی که من نمی‌شناسمشان ولی دوستشان دارم اگر تو | ببری | …

ادامه‌ی مطلب
چند توئیت | استی‌بالِز اسپینوزا

چند توئیت | استی‌بالِز اسپینوزا

چند توئیت از @Criaturamecanic ـ از خودم می‌پرسم آیا هنوز بهشتی مانده که اقتصادی نشده باشد؟ ـ یک روز از زیر «سقف شیشه‌ای» شورتمان را هم خواهند دید. ـ دوباره می‌خوانیم کتاب‌‌هایی را که خواندیم و در می‌یابیم که کسی دیگر شده‌‌یم. ـ گمان نمی‌کنم که …

ادامه‌ی مطلب
پنج هایکو با کروموزوم‌های حیوانی | استی‌بالِز اسپینوزا

پنج هایکو با کروموزوم‌های حیوانی | استی‌بالِز اسپینوزا

۱ ابرها در آسمان مسابقه می‌دهند یک رعد ناگهانی در تخمدان چپ‌ام ۲ زمستانی بارور: کروموزوم‌ها می‌شکفند به‌تنهایی می‌زایند ۳ واپسین چه‌چه پرندگان اولین غورغور غورباقه‌ها و بینابین‌شان: هیچ ۴ جعبه‌ی هیمیتسو باکوی مامان بزرگ مریم یک جعبه‌ی معمایی مامان بزرگ! حالا واسه من مثل یک …

ادامه‌ی مطلب
رنگ‌ها در زبان فارسی | ایرج افشار

رنگ‌ها در زبان فارسی | ایرج افشار

■ اشاره: در این سال‌های برق و باد، سالیانِ تولید و مصرفِ برق‌آسا، عده‌ای از اندیشه‌وران ایرانی از نارسایی‌های زبان فارسی می‌نویسند و دغدغه‌ی گسترش و گشایشی در آن دارند. جد و جهد درازآهنگ و عاشقانه‌ای در این امر داشته‌ و نتایجی نیز گرفته‌اند؛ خیرش به زیست‌جهانِ …

ادامه‌ی مطلب
شعری برای شعر | نصیر احمد‌ناصر

شعری برای شعر | نصیر احمد‌ناصر

می پرسد: شعر چیست؟ بینی خوش تراش‌اش، لبان‌اش مثل دو قاچِ هندوانه چشم‌هاش که آسمانِ پاک آبی را منعکس می‌کند موهای پرپُشت‌اش مثل توده‌ی ابر خاکستری پیشانیِ افق‌گونه‌اش شعرند جست و خیزِ کودکان پیرزنان پُرحرف دو تنِ سرخوش، آمیخته، برای گذرانِ یک عصر مسافران منتظر با …

ادامه‌ی مطلب
نیمی از مردم دنیا | یهودا عمیخی

نیمی از مردم دنیا | یهودا عمیخی

نیمی از مردمِ دنیا عاشق نیمِ دیگرند؛ نیمی از مردم از نیمِ دیگر، بیزار. باید آیا من؛ برای این نیم و آن نیم سرگردان بمانم و مدام دیگرگون مثل باران در چرخه‌اش، باید آیا در میان صخره‌ها به خواب روم و ناسوده رشد کنم مثل تنه‌ی …

ادامه‌ی مطلب
به این دلیل زیسته‌ام | فرانسیس پونژ

به این دلیل زیسته‌ام | فرانسیس پونژ

لذتی بی‌اندازه بردن از هیچ کاری نکردن جز تحریک (با حضور محض خویش پرشده از نوعی کشش برای هستی اشیا، این هستی محض به نحوی شایان: از فرط آرامش‌اش (خندان، سهل گیر)، از نیروی شکیبایی‌اش، نیروی مثالیِ هستی‌اش پرورده در آرامش، در سکون از نیروی مثالی …

ادامه‌ی مطلب
لذت‌های در | فرانسیس پونژ

لذت‌های در | فرانسیس پونژ

انتخاب یک قطعه شعر از مجموعه آثار پونژ دشوار است اما معمولا در انتولوژی‌ها یا هر کجا از پونژ و شعرش بحث و نقدی است شعر «لذت‌های در» دیده می‌شود. این شعر به مرور و کرات نمونه‌ی مثالی آثار او شده است. شاید از این روی …

ادامه‌ی مطلب
لدو ایوو<br> از ابریق شکسته‌ی داستایوفسکی

لدو ایوو
از ابریق شکسته‌ی داستایوفسکی

برایم اهمیتی ندارد که نام این شاعر لدو ایوو‌ست، و نه آلن گینزبرگ. برای من اهمیتی ندارد که شاعران امروز فارسی، نامش را پیشتر شنیده‌اند یا نه. آنٰچه مهم است، همین لمسی‌ست که از او بر تنم باقی می‌ماند وقتی ترجمه‌اش می‌کنم. لدو ایوو، شاعر بزرگ …

ادامه‌ی مطلب
کریستوبال د سیلوای آتش‌نشان | لدو ایوو

کریستوبال د سیلوای آتش‌نشان | لدو ایوو

روزنامه‌های عصر به سرعت خبر مرگ خوان کریستوبال د سیلوای آتش‌نشان را می‌پراکنند که حین حریق موحش دیروز اتفاق افتاد. او را دیگر در ماشین قرمزش نخواهیم دید کنار پله‌هایی که تا آسمان و آتش می‌رفتند. در شهر می‌یر کسی برای رفیق رفته خواهد گریست. با …

ادامه‌ی مطلب
اینک این منم | لدو ایوو

اینک این منم | لدو ایوو

اینک این منم کنارِ مزارت. هرمنگادا تا بر جسم فقیر و نابت بگریم که هیچ‌یک از ما تباهی‌اش را ندید. هشیار و عزادار می‌آیند دیگران ولی من مست می‌آیم. هرمنگادا، من مست می‌آیم. و اگر فردا صلیب مزارت را بر خاک، افتاده یافتند نه شب بود …

ادامه‌ی مطلب
نام‌اش ژوزفا بود | لدو ایوو

نام‌اش ژوزفا بود | لدو ایوو

نام‌اش ژورفا بود. نه برای این‌که انبه‌های رسیده برایم گرد آورد یا این‌که می‌بایست یک روز بمیرد. می‌دانم که نامش ژوزفا بود. نه برای این‌که در نگاهش واپسین بارقه‌ی شمال‌شرقی را نگه دارد یا این‌که در رود تن بشوید. هنگام کز نامش پرسیدم، به سختی گفت …

ادامه‌ی مطلب
خود را در تو فرو می‌ریزم | لدو ایوو

خود را در تو فرو می‌ریزم | لدو ایوو

چون دسته‌ای از پرندگان خود را در تو فرو می‌ریزم. و همه عشق است و همه جادوست، همه قبالاست. تن‌‌ات زیباست چنان چون فروغ خاک، که روز را و شب را، به اعتدال اندازه می‌کند. وصال آسمان‌های میان دو سرپناه، ارتفاع همه چیزی و چمان می‌خزی …

ادامه‌ی مطلب
خفاش‌ها مخفی می‌شوند | لدو ایوو

خفاش‌ها مخفی می‌شوند | لدو ایوو

خفاش‌ها لابلای پرده‌های گمرک‌‌خانه مخفی می‌شوند. ولی کجا پنهان شوند آدمیانی که سراسر زندگی‌شان را میان تاریکی می‌گذرانند و به دیوارهای سفید عشق برمی‌خورند؟ خانه‌ی پدری، پر بود از خفاش‌های آویزان مثل چراغ‌های افروخته بر آن ستون‌های کهنه‌ که بام را در مخافت باران نگه می‌داشتند. …

ادامه‌ی مطلب
همه‌ی روز | لدو ایوو

همه‌ی روز | لدو ایوو

همه‌ی روز، دروازه باز می‌ماند ولی شب خودم می‌روم و می‌بندمش. چشم به راهِ هیج مهمان شبانه‌ای نیستم اگر نیست آن طراری که از دیوار رویاها بالا می‌رود. چنان خاموش است شب که میلاد چشمه‌ها را در کوهستان‌ها می‌شنوم. تخت سفیدم چون راه شیری در شب …

ادامه‌ی مطلب
فقرا سفر می‌کنند | لدو ایوو

فقرا سفر می‌کنند | لدو ایوو

فقرا سفر می‌کنند. در ایستگاه‌های اتوبوس مثل غازها، گردن‌هاشان را بالا می‌گیرند تا علامت‌های ماشین‌ها را نگاه کنند. و نگاه‌ِشان از جنسِ نگاهِ کسانی‌‌ست که می‌ترسند چیزی از دست بدهند: کیفی که یک رادیوی قوه‌ای در آن است، یک ژاکت که رنگ سرما دارد به روزی …

ادامه‌ی مطلب
هر روز به ماسیو باز‌می‌گردم | لدو ایوو

هر روز به ماسیو باز‌می‌گردم | لدو ایوو

هر روز به ماسیو باز می‌گردم. می‌آیم در قایق‌های گم‌شده، در قطارهای تشنه، در هواپیماهایی کور که فقط شب‌هنگام فرود می‌آیند. بر دکه‌های سواحل سفید خرچنگ‌ها می‌گذرند. رودهای شکر می‌دود میان سنگ‌های کوچه‌ها، شیرین روان می‌شود از گونی‌های انباشته در آسیابِ نیشکر و خونِ کهنه‌ی کشتگان …

ادامه‌ی مطلب
جنده‌خانه‌های ماسیو | لدو ایوو

جنده‌خانه‌های ماسیو | لدو ایوو

جنده‌خانه‌های ماسیو بر نوجوانی من، نور می‌پاشند. از امتیازهای خاص زندگی‌ام، یکی این است که در اوان جوانی به آن‌ها سرک کشیده‌ام. عصرها که طبق معمول از روبروشان می‌گذشتم، کم و بیش، همیشه وقتی می‌رسیدم که جنده‌ها تازه از حمام در آمده‌بودند، با حجب و حیا …

ادامه‌ی مطلب
تو انبار ظروف مقدس کلیسا | لدو ایوو

تو انبار ظروف مقدس کلیسا | لدو ایوو

تو انبار ظروف مقدس کلیسا یه موشی زندگی می‌کرد: یه مسیحی بد که همه‌چیو می‌دزدید و فقط احترامِ سنتا اوکاریستیا رو داشت. تو این مکان مقدس یه جای مطمئن قایم می‌شد و حتی اسقف اعظم رخصت دیدارشو نداشت. روزا می‌خوابید و شبا می‌جووید. درست عین خود …

ادامه‌ی مطلب
در شهر ماسیو | لدو ایوو

در شهر ماسیو | لدو ایوو

در شهر ماسیو، در آهن‌فروشی‌ها شب هنوز در کوچه‌های سوزان با آفتابی بلند می‌آید. فرامی‌رسد سکوت دیگربار تا اهالی آلاگون را بی‌قرار کند. به جهان متروک عقرب کنامی خواهد جست و عشق گل خواهد کرد چنان که زبان می‌گشایند بر ماسه‌های دریا صدف‌ها، به دریای سارگاسو. …

ادامه‌ی مطلب
مجذوب بوی خونِ قاعده‌گیش | لدو ایوو

مجذوب بوی خونِ قاعده‌گیش | لدو ایوو

مجذوبِ بوی خونِ قاعده‌گیش نرّه‌سگانِ مشتاق پیِ ماچه‌سگی را می‌گیرند انگار ملکه‌ای سیاه جسته‌اند. بوش می‌کشند به بی‌حیا حرکتی چنان که می‌شایدش عشق دانست. متظاهرِ رنجوری از تعقیب ماچه‌سگ چنان زنان متهم حاشا می‌کند. میان دو خورشیدی که منظر روز را حد می‌نهند عطر نافذی از …

ادامه‌ی مطلب
از پرندگانی که می‌خوانند | لدو ایوو

از پرندگانی که می‌خوانند | لدو ایوو

از پرندگانی که می‌خوانند آنان که قارقار می‌کنند را ترجیح می‌دهم کلاغ‌ها، یا آن‌ها که در ظلمات ناله سر می‌دهند جغدهای سفید شب‌زنده‌دار که مقیمِ جنگل‌های من‌اند. ترانه‌ی ملودیک تن را نرم می‌کند جان را کرخ می‌کند جان‌هایی کز شکنجه و انعکاس سر باز می‌زنند و …

ادامه‌ی مطلب
هر سکوتی شکنجه‌ام می‌دهد | لدو ایوو

هر سکوتی شکنجه‌ام می‌دهد | لدو ایوو

هر سکوتی شکنجه‌ام می‌دهد. همیشه چیزی را از قلم می‌اندازد: توطئه‌ی خیانتی را میان گل‌های ویستریا توجیه دقیقی را در باب وجود یا عدم وجود خدا جنجال موش‌‌ها را در مزبله‌ها تصادم ملخ هواپیما و باد را در فرودگاه متروک. ولی صبح در بزرگراه توقف می‌کند …

ادامه‌ی مطلب
ماشین‌ها در جاده | لدو ایوو

ماشین‌ها در جاده | لدو ایوو

ماشین‌ها در جاده حرکت می‌کنند و خطی از مورچه‌های عاشق از خیابانِ درخت‌پوش می‌گذرد من اما می‌دانم که نظم جهان به هم ریخته بود درست مثل زمان که ساکن در وضوح‌ عین مترسکی قارچ و خزه را بزرگ می‌دارد و هرچیزی را که می‌شکفد در سکوت، …

ادامه‌ی مطلب
در بازار اسکله | لدو ایوو

در بازار اسکله | لدو ایوو

در بازار اسکله ماهی‌ها تویِ ویترین‌هایی عرضه می‌شوند که انگشت‌ها دوره‌شان می‌کنند و آب‌شش‌ها و باله‌ها را نشان می‌دهند و صداهایی که مدام چانه می‌زنند. همه کورند، با اینکه چشم‌های گشاده‌شان وانمود می‌کند که با وحشت به صورت‌هایی خیره‌است که یکی، پشتِ دیگری عوض می‌شود در …

ادامه‌ی مطلب
یکشنبه عصر | لدو ایوو

یکشنبه عصر | لدو ایوو

یکشنبه عصر به گورستان قدیمی ماسیو باز می‌گردم، به آن‌جا که مردگانم هرگز از مردن دست برنمی‌دارند از مرگ‌های مسلول و سرطانی‌شان که از بوی دریا و از صورت‌های فلکی می‌گذرد با سرفه‌ها، با ناله و نفرین و خلطِ سیاه‌شان. در عینِ سکوت دلداریشان می‌دهم که …

ادامه‌ی مطلب
شیهه‌ی اسب کور | لدو ایوو

شیهه‌ی اسب کور | لدو ایوو

شیهه‌ی اسب کور به گوشم رسید و دل‌‌ام سنگین شد. انسان‌ام و می‌پذیرم که انسان از درک ناتوان است. (خدایان کورند کورتر از آدمیان.) ولی نه اسب‌ها، که از دلیل سرباز می‌زنند از دلیل زندگی، سکوت و آسمان پرستاره. ولی اسب‌ها، نه که هیچ نمی‌دانند از …

ادامه‌ی مطلب
به شاعران سفارش می‌کنم | لدو ایوو

به شاعران سفارش می‌کنم | لدو ایوو

به شاعران سفارش می‌کنم کز فصول ترانه سر کنند: در حلبی‌آبادهای برزیل بهاری پیدا نمی‌شود. در سن‌گونزالو در نیترویی بزرگ نه چکاوکی هست و نه بلبلی. تنها کلاغ‌های زاغی که با آدمیان می‌جنگند بر سر نانِ مزبله‌ها. مراقب باشید: کلاغ‌ها و ملخ هواپیماها در آسمان آبی. …

ادامه‌ی مطلب