چهره ی زیبا مثل آفتابگردانی ست که گلبرگ هایش را؛ رو به خورشید می گشاید مثل تو که چهره می گشایی بر من، وقتی ورق را برمی گردانم . لبخندِ دلربا ؛ هر مردی را مسحور زیبایی ات کنی آه ، زیبایِ روزنامه ای تا به …
ادامهی مطلب
چهره ی زیبا مثل آفتابگردانی ست که گلبرگ هایش را؛ رو به خورشید می گشاید مثل تو که چهره می گشایی بر من، وقتی ورق را برمی گردانم . لبخندِ دلربا ؛ هر مردی را مسحور زیبایی ات کنی آه ، زیبایِ روزنامه ای تا به …
ادامهی مطلبخاکسترهای خویش را و زغالها و چوبهای نیمسوخته را به هم می زند چشمی غبار می شود و می ریزد نیمه گدازان و سخت دوباره ژرف میکاود پندارهایی را که به اولین لمس ِ توجه فرومیافتند پرتو نوری بر پنجره، چقدر منظم و یکدست چه تند …
ادامهی مطلبببین، میتوانم بر شنها نقش يک ماهی بکشم چنان واقعی که پیش چشمهایم بتواند به آن سو شنا کند. ماهی بیحرکت بر امواج شنیاش به باد میگوید: آرام باش، حرف نزن هنوز میخواهم زنده بمانم!
ادامهی مطلببیکارها، بنا به تعریف، هیچ چهرهای ندارند. باید که مایهی شرمساری باشد چهرهای نداشتن. شاید برای همین باشد که خود را ز ما پنهان میکنند. آنها پنهان میشوند در خیابانها، بر نیمکتهای پارکها، در ایستگاههای اتوبوسها. پنهان میشوند در نان تو، در کیف پول تو، در …
ادامهی مطلباگر به هیچگاهستان میرفتم، میداشتم هر چیزی را که در بستر هیچ میخواستم: رؤیاهایی که هیچکس نداشت آن هنگام که صبح خورشید سر میزد؛ دختری که میخواند در بستری از گلهای شادان؛ آبی که مزهی شراب میداد در کام هر مستی. بیاجبار به رکابزدن، دوچرخهام را …
ادامهی مطلباگر میخواهید رنگ آبی بسازید قطعهای از آسمان بر دارید و در دیگچه بیندازید به آن بزرگی که روی شعلهی افق را بپوشاند. درونِ آبی، کمی از سرخیِ صبحِ سحر را هم زنید تا حل شود. همه چیز را بریزید درونِ کاسهای برنجی که خوب شسته …
ادامهی مطلبپستچی پرسید این اسم و آدرس شماست؟ و اسم و آدرس را خواند آدرس من بود اما نام من نبود مرد گفت: پس شما خانه نیستید واژههایش را پس گرفت آدرس را بستهبندی کرد و روی من خط کشید پس از اینکه محل گیرنده را امضا …
ادامهی مطلبقلبت همراه من است (درون قلبم میبرمش) هرگز بی قلب تو نیستم (هر کجا بروم تو میروی، عزیزم؛ و هر کار که کنم کار توست، نازنینم) نمیترسم از هیچ تقدیری (که تو تقدیر منی، دلبندم) نمیخواهم هیچ جهانی را (که تو، زیبا، جهان منی، جهان واقعی …
ادامهی مطلبنامش محمد شهاب از تبار امیران کوچنشین، خودکشی کرد چراکه دیگر وطن نداشت به فرانسه عشق میورزید نامش را مارسل گذاشت اما فرانسوی نبود، زیستن را در خیمهها نمیدانست آنجا که میشد با نوشیدن فنجانی قهوه به نوای قرآن گوش سپرد و رها نشد از صوت …
ادامهی مطلبخستهای (فکر میکنم) از معماهای همیشگی زندگی و من هم خستهام. پس با من بیا و به دورها و دورها خواهیم رفت ــ (تنها من و تو، بفهم!) بازی کردهای (فکر میکنم) و محبوبترین بازیچههایت را شکستهای و حالا کمی خستهای خسته از چیزهایی که میشکنند …
ادامهی مطلب❑ اشاره: به کوشش سازمان ملل در هشت مارس ۲۰۱۳ و به یاری موسیقیدانان و خوانندگانی از سراسر جهان برای رساندن پیام همبستگی میان زنان ترانهای به نام «همه یک زنایم» پدید آمد: در کیگالی بیدار میشود در هانوی، ناتال، رامالله دست به کار میشود. در …
ادامهی مطلبیک هفته پس از تولد کودکمان مرا کنج اتاق مهمان گیر آوردی و با هم در تخت فرو رفتیم. تو مرا بوسیدی و بوسیدی، گره شل و سوزان شیر در نوک پستان من باز شد، پیراهنم خیس شد. تمام این هفته بوی شیر میدادم شیر تازه، …
ادامهی مطلبیک میلیون کارگر جوان؛ راحت و قدرتمند، مثل جنازه افتادهاند حالا روی علفها و جادهها و یک میلیونِ دیگر هم حالا زیر خاکاند و جسم گندیدهشان، سالیان بعد، میشود ریشهی رُزهای خونیرنگ بله، میلیونها کارگر جوان یکی پس از دیگری سلاخی کردند و دستان خونی خود …
ادامهی مطلببه پای موج شکنها خیزاب میکوبد در دشت متروکه باران شلاقکش بر ارابهای تنها یاغیان در غارها انبوه. شبجامههایشان چه بلند مالگیرانِ رسمی دولت پی تعقیبِ فراریانِ مالیات در فاضلابهای شهر به کنکاش. رازآیینهای جادوانهشان روسپیان معبد را به خواب برده و ادیبان و شاعران همگی …
ادامهی مطلبفکر میکنی تعقیبات میکنند و رو برمیگردانی ولی تنها برگ خزان است که پی تو میدود.
ادامهی مطلبنزدیکیم ما، ای خداوند نزدیک و دستسودنی. بلکه دستسوده، ای خداوند، در یکدیگر تنیده، چونان که گفتی هر یک از ما را بدن، زآنِ توست، ای خداوند. دعا کن، ای خداوند دعا کن ما را [زیرا که] ما نزدیکیم. پیچان و خمان فراز میرفتیم فراز رفتیم، …
ادامهی مطلبوقت خداحافظی ست ، بشقاب هایمان خالی ست به جز از دستمال های چربمان. رفقا ، شما، سمت چپ من بودید درحالِ طاس شدن و در اوجِ میانسالی ، مردانی با زلفِ دمِ اسبی. و تو ، تویِ چپی ، آنجا سمتِ راستِ من ، شبیه …
ادامهی مطلب«سانسور به مردم میگوید نباید استیک بخورید چون نوزادتان نمیتواند آن را بجود». سانسور از آغاز تاریخ نوشتن چون سایهای نویسندهها و اهل هنر را دنبال کرده و بنا به نوشتههای باقیمانده از زمان سقراط درمییابیم که بخشهایی از نوشتههای او هم در زمان زندگی خودش به بلای …
ادامهی مطلبشاید چهرهی سیاسی واتسلاو هاول بیش از چهرهی تئاتری یا چهرهی ادبی او برمردم دنیا نمایان شده باشد. هرچه باشد زمانی دراز، از حول و حوش بهار پراگ تا فروپاشی کمونیسم در چکسلواکی و سپس در سالهای رئیس جمهور بودنش، نام او در خبرهای جهان …
ادامهی مطلبگفته بودم که قرار است به ترجمههای دیگران هم بپردازم، مادام که خود را ویرایش میکنم. به خطاهایی که بسیاری از ما مرتکب میشویم ولی باید از خطر خویش احتراز کنیم. در فهرستم، نامهایی بود از پیش: مثلن بیژن الهی، مثلن احمد شاملو، مثلن احمد میرعلایی …
ادامهی مطلب■ گذشته از تجربههای شخصی ذن بویسم، گینزبرگ از تکنیکهای هایکو در شعر استفاده فراوانی برده است. چیزی که خود آن را “شوک مردمک چشم” مینامد. چیزی که باعث میشود، به هنگام خواندن شعر نگاه خواننده را “بگیرد” و مکث کند. دو تصویر متضادی که در …
ادامهی مطلبشیر سیاه سپیدهدمان را به وقت غروب مینوشیم صبحها مینوشیم ظهرها مینوشیم شبها مینوشیم مینوشیم و مینوشیم در هوا گوری حفر میکنیم در هوا تنگ نمیآرامیم مردی در خانه زندگی میکند با مارها بازی میکند مینویسد مینویسد وقتی که آفتاب غروب میکند به آلمان موی طلایی …
ادامهی مطلبچشمهای که پاسخ پرسشهای ما را میدهد هنوز هم هست اما اگر بخواهی ناراستی پيشه کنی آبش را تيره خواهی کرد اگر بخواهی موری را بيازاری کوزه نيز میشکند.
ادامهی مطلبخانهی ما در محلهای بود که کوچههايش هر يک با نام گلی زينت داده شده بود نامی که حروفش دل را مینواخت. محلهی ما اندوه را میزدود و کوچهی ما بر خلاف کوچهباغهای سلطنتی در هيچ نقشهای يافت نمیگرديد. ما در کوی خشخاش زندگی میکرديم و …
ادامهی مطلبخوردهایم نوشیدهایم با شگفتی به تماشای ستارهها نشستهایم چند نفری را دوست داشتهایم کمی اعتراض کردهایم کمی زندگی کردهایم کمی دیگر نیز زندگی خواهیم کرد.
ادامهی مطلبشب که فرامیرسد در راهپله میایستم و گوش میدهم، ازدحام ستارههاست در باغچه، و من ایستادهام در تاریکی. گوش کن! ستارهای، جرینگ… اُفتاد زمین! پابرهنه روی چمن راه نرو؛ باغچهی من پر از خردهشیشه است.
ادامهی مطلبتو گویی ستارهای میاُفتد در رودخانهای سیاه.
ادامهی مطلب■ سطوح زندگی | جولیان بارنز | ترجمهی شبنم سعادت | نشر میلکان ❑ یادداشت مترجم جولیان بارنز، در کتاب کوچکی که نوشتنش چند سال طول کشیده، از اندوهی مینویسد که پس از مرگ همسرش تاب آورده و همچنان تاب میآورد. او در کتابش چیزهایی را …
ادامهی مطلباتاقی که در رویای من است یک میز دارد، دو صندلی و دیگر هیچ. روی میز اما یک رز است و روی صندلیها نشستهایم، من و تو. روشنی پشت شیشهها کنار میزند تاریکی را. تاریکی، روشنی را کنار میزند. در تاریکی، میدرخشد رز سفید برایمان، …
ادامهی مطلبدیدن سرخوشی کسی هنگام قدمزدن پس از بندآمدن باران. جدیت مرد جوانی هنگام حرف زدن از دلدارش. قوها، درپرواز. خواندن بیباکی از مردمک چشم کسانی که دوستشان میداریم. و تاج به هر سو گستردهی تک درختی رها. Schön zu sehen
ادامهی مطلبزمانی به تو نزدیک بودم. آرام میروییدم در رگ و پیات. پلکهایم را میگذاشتم درست زیر پلکهای تو. چشم میگشودیم با هم و میدیدم: سه قدم جلوتر، یک صندلی حصیری، و در آن، مردی، که روزنامه میخواند. Mit deinen Augen
ادامهی مطلبراینر مالکوفسکی در سال ۱۹۳۹ در برلین متولد شد. پس از موفقیت چشمگیری که در زمینهی تبلیغات به دست آورد و صاحب یکی از بزرگترین آژانسهای تبلیغاتی آلمان شد، در سال ۱۹۷۲ از این حرفه به کل کنار کشید و تا آخر عمرش در سال ۲۰۰۳ …
ادامهی مطلبزنی جوان و درشتهیکل سربرهنه با پیشبند موها را به عقب خوابانده در خیابان ایستاده یک پای جورابپوش بر پنجه کنار پیادهرو لنگه کفشش به دست. خیره نگاهش میکند کفیِ کاغذیاش را بیرون آورده تا میخی بیابد که آزارش میداده.
ادامهی مطلبدیدم که مردهها دوباره میمیرند، خوابیده بر دریاها. دیدم که مردگان پلی ساختهاند اگر میگذشتی تا ابد از پیات میآمدم. میان دو آتش، میان دو هیمه امپراتوریِ توفان و صخرههاست. مستیِ زهرِ آماده در جامِ شرابِ ماهیان و پرستوها. اگر گذر میکردی، طرحِ گامهای تو میشدم …
ادامهی مطلبهمیشه بارِ نخست دشوار تو را میبینم، اندکی از شب میگذرد؛ به خانه میآیی به گوشهای از پنجرهام خانهای پر از خیال آنجا، که از آنی به آن در این شبِ مقدس چشم انتظار زخمی؛ دیگرم خود این؛ تنها و یگانه زخم بر سردرِ خانه؛ بر …
ادامهی مطلب■ آنچه میخوانید نقدیست از یک خوانندهی گرانقدر ــ آقای سعید صلحجو ــ بر ترجمهای از شعر «شب پر ستاره» آن سکستون به ترجمهی خانم آزاده کامیار [از همکاران خانهی شاعران جهان]. ما همواره از چنین نقدها و آثاری استقبال میکنیم و میکوشیم بهصورت عمومی در …
ادامهی مطلبهایدن مینوازم پس از یک روز سیاه و گرمایی ساده و بیریا در دستانم حس میکنم. کلیدها همراهاند و چکشهای نرم در کار. نوا سبز است و با نشاط و آرام. نوا میگوید آزادی وجود دارد و کسی هست که به قیصر مالیات نمیپردازد. دستانم را …
ادامهی مطلبI خنک میشود روز نزدیکِ شب… بنوش از دستم گرما را در دستم، همان خونِ بهار هست دستم را بگیر، بازوی سپیدم را بگیر، اشتیاق شانههای نحیفم را بگیر.. چه حس غریبی ست، تنها شبی چون امشب، سنگینی سرت بر سینهام. II گل سرخ عشقت را …
ادامهی مطلبمن آخرین گل پاییزم، تاب دادهشده در گهواره تابستان، به پاسداری گماردهشده در برابرِ بادِ شمال، شعلههای سرخ شُکُفت بر گونههای سپیدم. من آخرین گل پائیزم. تازهترین بذر بهارِ مردهام، آسان است واپسینبودن در مرگ؛ دیدهام دریاچه را: افسانهای و آبیرنگ شنیدهام صدای تپشِ قلبِ تابستانِ …
ادامهی مطلب■ اشاره: در شعر سودرگران نزول به رخوت ذات شرط صعود رهایی بخش روح است. این برداشت از انسان به مثابه موجودی گرفتار چنبره تن که تنها با شکستن مطلق ذات به سماع و کمال میرسد تا حدی منعکس کننده مفهومی ست مذهبی که در آثار …
ادامهی مطلبهیچ پرندهی رهگمکردهای را گذارش به خلوت پنهان من نیست، نه پرستوی سیاهی که حامل آرزو ست، نه مرغ دریاییِ سپیدی که نوید طوفان دارد… در پناه صخرهها درندهخوئی من به کمین ایستاده، تا به پرواز درآید به کوچکترین نجوا، با نزدیکشدن گامها… خاموش و آبیست …
ادامهی مطلبمن زن نیستم. مرد هم نیستم من کودکم، نجیب زادهای جوانم، عزمی جسورم، من رگهای خندان از خورشید سرخابیام… من تورم برای ماهیان حریص من نوش جامیام به افتخار تمامی زنان، من گامی هستم به سوی حادثه و تباهی، من جهشی هستم به آزادی، به خود… …
ادامهی مطلب■ انسان بینقص؛ اخلاق در عصر مهندسی ژنتیک | مایکل سندل | افشین خاکباز | نشر نو پیشرفتهای اخیر علم ژنتیک درمان بسیاری از بیماریها را میسر ساخته و امیدواریهایی را برای درمان بسیاری از بیماریهای بيدرمان ایجاد کرده است. از سوی دیگر، این پیشرفتها دخالت انسان …
ادامهی مطلب۱. سال ۲۰۱۰. خوزه آنتونیو لابوردهتا، در بستر بیماری مرگ بود. همه میدانستیم. با مارچلو و ترینی و دیگر دوستان برنامهای شکل میدهیم برای بزرگداشتاش. خوزه آنتونیو، خوانندهی «ترانهی آزادی» بود، ترانهی «ما»، که هردو غریو مقاومت بودند علیه فرانکو. شبی که برنامه به پایان رسید، …
ادامهی مطلباگر او را به دستهایم بمالم، کف میکند، جستوخیز میکند… نرمخویی بیشتر با او نرماش میکند، صاف، رام، نرمتر و آبش میآید نرمخویی بیشتر جوش و خروشش را حجیمتر و مرواریدگون میکند عجب سنگ جادویی! بیشتر و بیشتر با آب و هوا خوشههای انگورِ خوشبوی انفجاری …
ادامهی مطلبدر سایه و در روشن و در راهروی خورشیدتاب راه میروند و حرف میزنند، هنر فوتِ وقت را مشق میکنند. اعدام شهرزاد به تعویق خواهد افتاد چراکه برای شهریار قصهای میگوید که میخواهدش. خورشید به شفق و به شب میگراید. چنانکه آنان میگذرند، هر برگی، گوشسپار، …
ادامهی مطلبقلم در جیبِ توییِ کُتم ملامتی فلزی یقین مردمانی بر سر آنِ سر خود به باد دادهاند در اینجا که اما، نه کسی این چنین میمیرد قلم زدن به زحمتش نمیارزد با این همه قلم تمنای آن دارد که بر سطحی که میگیردش لغزانده شود بر …
ادامهی مطلب■ کتابفروشی به روایت نصرالله کسرائیان خانهی ما در سعادتآباد است. آن را بیست ـ سی سال پیش خریدیم. وقتی خریدیماش در ضلع جنوبی آن، در خیابان سوم، دکانی هم بود. خیلی دلم میخواست که نمیبود. به دلایل مختلف: یکی اینکه من همیشه با کلمة دکان و …
ادامهی مطلباین ترجمه برای تراب حقشناس به پاس کوششهایش تنها ماه نیست، نه حتی شبنم است و نه نور آسمانی پرندگان، چه بسا گیوهای کهنه باشد، همه سوراخ سوراخ و نیمهجان از گزکردن کارخانهها، داربستها، یا جادههای دشوار و داغِ ماه نوامبر. نه، هرچه شاعرانه، لزوماً زیبا …
ادامهی مطلببیا با من زندگی کن تا بنشینیم روی صخرهها کنار رودخانههای کمعمق بیا با من زندگی کن تا میوهی بلوط بکاریم در دهان یکدیگر و این آیین ما شود برای سلام گفتن به زمین پیش از آنکه پرتمان کند دوباره به …
ادامهی مطلباگه به نیکسون رأی بدین دیگه نمیتونین برینین چون سولاخ کونتون توی واشنگتونه آلن گینزبرگ | گرافیتی در تتون ویلیج» | از مجموعهی Mostly Sitting Haiku گذشته از تجربههای شخصی ذن بویسم، گینزبرگ از تکنیکهای هایکو در شعر استفاده فراوانی برده است. چیزی که خود …
ادامهی مطلباین روزا همه چیز را میدزدند مردم کیف پولت را میدزدند، ساعتت را شیشه ماشینات را میشکنند، رادیو و کیفات را میدزدند در خانهات را میشکنند، سیستم سونی مدل Hi8 و سی دی پلیر اولیمپوس XA مردم زندگیات را میدزدند، در خیابان گیرت میاندازند و …
ادامهی مطلببدی کن بدی کن بسی گناه مرتکب شو اما به من بدی نکن به من دست نزن مجبورم نکن به خود بدی کنم من از خودم بیرحمانه انتقام میگیرم تو زخمی و آلوده میشوی خدا جز باختن کاری برایش نمانده پیش ازین هرچه هرزهگی کردهست به …
ادامهی مطلباگر شعر به روایت آنتونیو گاموندا، معرفت فقدان است، اگر شعر، به همان عبارت، به آگاهی انسانی شدت میبخشد، خاطره بخشی جداناپذیر از هویت شعر است. از اینروست که شعر به خاطرمان میآورد، آنچه تاریخ فراموشاش کرده است. جئو بوگزا، شاعر بزرگ رومانیایی در سال ۱۹۰۸ …
ادامهی مطلبهر انسانی که نمیتوانم دوستش بدارم سرچشمهی اندوهیست ژرف برای من. هرانسانی که روزی دوستش داشتهام و دیگر نمیتوانمش دوست بدارم گامیست به سوی مرگ برای من. آن روز که دیگر نتوانم کسی را دوست بدارم خواهم مرد. آی شمایان، که میدانید شایستهی عشق مناید، مراقب …
ادامهی مطلبکسی در من، کسی که هیچ رنجی با او غریبه نبود از وقتی خودم را میشناسم هفت هزار ساله است. کسی در من، کسی که هربار سرسختانهتر نمیگذارد هیچ افتخار پوچی تباهاش کند شانزده ساله است. و سن و سال معمولی زندگیهای انسانی هیچ حلقهای به …
ادامهی مطلبدر ورشو، دخترکی چنین میگفت: اگر میخواهی نوازشم کنی، مانعت نمیشوم اگر میخواهی ببوسیام، میتوانی میگذارم سینههایم را عریان کنی. ولی باید بدانی که پدرم را آلمانیها تیرباران کردند و یک برادرم را در کوره سوزاندند. اگر میخواهی نوازشم کنی، هیچ مانعت نمیشوم ولی باید بدانی …
ادامهی مطلب(یوآنا ماریا، یک کشتی بادبانیست، از روزگاری دیگر) ۱ یوآنا ماریا، حالا دیگر تو دوری همیشه دلت میخواست دور باشی، یوآنا ماریا. دریاهایی را دوست داشتی که کشتیهای بادبانی شبها و روزها، گاه و بیگاه در آنها شناورند، و بندرهایی را که ماهیگیرانِ مرجانها به آنها …
ادامهی مطلب