سالها پیش، خیالات رمانتیکم مرا به لحظاتی میبرد که آرزو میکردم برای یارم «هزار و یکشب» بخوانم. آن رخداد هرگز نیافتاد، لااقل در زبان فارسی. در گذر از سالهای تبعید و غربت و خانهبدوشی، کمکم تعریف من از شعر و واقعیت تغییر میکرد و …
ادامهی مطلب
سالها پیش، خیالات رمانتیکم مرا به لحظاتی میبرد که آرزو میکردم برای یارم «هزار و یکشب» بخوانم. آن رخداد هرگز نیافتاد، لااقل در زبان فارسی. در گذر از سالهای تبعید و غربت و خانهبدوشی، کمکم تعریف من از شعر و واقعیت تغییر میکرد و …
ادامهی مطلبانگار که دریا به دنبالم آمده باشد
و بازوانش را کمند کرده باشد به دورم
در اتاقم، شبهنگام
انگار که پیچیده باشد بر من دریا
بازوان آوازهایش را
چنگ میزند در من دریا
مرا به بر میگیرد دریا.
چشمها بر من خم میشوند در تاریکی
تاریکی هزار چشم
و هزار فضای گیج
تاریکتر از ابروانم
یا حلقهی موها بر گیجگاهام
تار چون سوسوی چراغی نامرئی
درخششی بالای گونه و پیشانی
چهرهی یار توست
خمیده و بیحرکت بر تقدیرت
ولی چرا چنین چشمهای دشواری؟
میدانم، سرانجام، آینه آنجاست
و دیگرگونهکسی، چشم میدوزد به بیرون از آینه
یک روز، چشمهایت را میچرخانی به سویش
وقتی دوباره سر برگردانی، من نیز ناپدید خواهم شد.
در پاییز یا در بهار
چه فرقی میکند؟
در جوانی یا پیری
چه اهمیتی دارد؟
به هر حال ناپدید میشوی
در تصویر کل
ناپدید شدی، ناپیدا شدهای
حالا یا لحظهای پیش
یا هزار سال پیش
ناپیداییات اما
بهجا میماند.
همچون زنانی که برمیگردند
کوزه به سر، کوزه به دوش
از غیبت کنار چشمه
لبریز از هم
از شوهران و از پسران همسایههاشان
لبریز از خویش
کوزهات را بردار از سرت یا شانهات
بر زمین بگذار و
به کسی فکر کن
که گلویش از خاک پرشده
سه روز است نه چیزی خورده، نه نوشیده
به من فکر کن
و آنچه بر من رفته است
نه فقط به همسایهات و همسایهی همسایهات
از دستهایت به من آب بده
دخترم
حتی چشمانم به نوشیدن باز نمیشوند.
آگهی من در روز عزای من: بگذار بهخواب رویم هر کدام تنها کنار هم.
ادامهی مطلبچشمانت شعلهورند
از شرابی سرخ:
چگونه بنشانم این شعلهها را؟
- تنها با نوشیدن از هر دو چشم
به بوسه
یکی پس از دیگری-
آنگاه دوباره آنها را پر میکنی
از شراب زرد
که بیش از همه دوست میدارم.
نه آفتاب بود، نه ماه
و نه ستاره
که به من نور بخشیدند
تنها تاریکی بود
و نور عشق در درونم
و پرتوش که تنم را میشکافت.
هیچکس نبودم انگار
و تو، تو، ای فاطمه
به جان من سایهای بخشیدی
چراغی نقرهای به من دادی
از آن دم که رفتی.
تا کی ای فرشته
میخواهی مرا بیدار نگهداری
با این همه فکر و خیال؟
چند بار قرار است بیدارم کنی
مرا که از آنها به خواب در میافتم؟
گاهی خیال میکردم همسر توام
گاهی حتی فکر میکردم دختر توام
دختری که خود را چون فاحشهای فروخت
تا برای همهی ما نان بیاورد
یکبار حتی انگشتانم را بر شانههای تو کشیدم
و پرها را لمس کردم زیر بالها
دیدم که چگونه زیر انگشتهایم ذوب میشوند
یکبار آنها را دور گونههایت چرخاندم و
دیدم که پودر میشوند
مثل بال پروانهها.
چطور میتوانم از شرت خلاص شوم؟
بس است. دیگر مرا بیدار نکن
با هیچ رویایی.
حیران مباش،
حیران مباش از تصویری که میبینی:
از لبهایی که خود را شکل میدهند
از چشمهایی که میپرسند
از تغییر رنگهای پوست
که آهسته در نور خفیف میدرخشند
از چهرههایی که محو میشوند
تو فقط خودت را دیدهای
خودت را
در آینهی یک مرد.
رنج دشوار است و رنج بی عشق دشوار و عشق بی رنج ناممکن و عشق دشوار است.
ادامهی مطلبزاده شدن آسان است تو، خودت میشوی مرگ ساده است: دیگر، خودت نیستی جور دیگری هم میتواند باشد مثل جهان آینهای مرگ میتواندت که بزاید و زندگی تا که هلاکت کند -هر راه به کمال راه دیگر است- و شاید این همان راه باشد: با مرگ است که ظاهر میشوی و زندگی است که آرام آرام محوت میکند.
ادامهی مطلببه خاطرت میآورم
خاطراتم، تو را از گور بیرون میکشند.
یکروز زدودی در من
خاطراتم را از خویش.
خاطرات تو، خاطرات تو از من
من هم، روزی آنها را خواهم زدود
در تو
تا چیزی میانمان حائل نشود.
گلولهای قالب ریختهام برایت تا به تو در قلبام شلیک کنم گلولهای سنگی که مجرمان استخراجش کردهاند گلولهای سربی غوطهداده در خون گلولهای آهنین، غوطهداده در عسل تراشخورده قطعهای از سنگ معدنی با لبههای مضرس تا کاریترین زخمها را بسازد و وادارت کند تا لمس …
ادامهی مطلبعشق یک جراح است میتواند جسمت را چون چاقوی جراحی ببرد میتواند دلت را عمل کند ختنهات کند. شاید باور نکنی من اما میدانم. عشق عمل میکند بر پوستت، بر گیسوانت، بر خرامات عشق درمانی ندارد جز چاقوی جراحی.
ادامهی مطلبایوان متروک را باد فرا میگیرد. پوست را میشکافد خشخشِ برگهای مرده. من آنجایم، در آن ته، ‐ همچون کودکی ‐ در قلمروی گریه.
ادامهی مطلب«شعر در ترجمه به جسد مردهی بیگانهای میماند که امواج به ساحل ما آوردهاند.» مرد جوان دوست داشت این را بگوید، سپس، مکث کند تا استعاره تهنشین شود، برخی شنوندگان متفکرانه سر تکان دهند، و او به آنها بگوید: حالا ترجمهام از شاعر رومی ناشناسی …
ادامهی مطلب اگر آدمی را یارای آن بود که بگوید چه مایه دوست میدارد اگر آدمی میتوانست عشقاش را برکشد به آسمان چونان ابری در نور چنان دیوارهایی که فرومیریزند به شاباشِ حقیقتی که در این میانه قد برافراشته است، اگر آدمی میتوانست سرنگون کند تنش …
ادامهی مطلببرای: فدریکو گارسیا لورکا ۱ جنایت او را دیدند قدمزنان در میان تفنگها از خیابانی بلند تا مزارع سرد، وقتی ستارههای صبح هنوز میدرخشیدند. فدریکو را کشتند وقتی شب میشکست. نمیتوانست در چشمهایش نگاه کند، جوخهی آتش. همه چشمهاشان را بستند دعا میکردند: باشد که خدا …
ادامهی مطلببر ما چنان رفت كه ديگر به انگشتانمان هم اعتمادمان نبود آنجا كه پس از هر بار شمارش هميشه يكي از ما كم بود.
ادامهی مطلبتنهايي نه شباهتی به آرام شبِي دلچسب در خانه دارد با كرست کمر آبي لاجوردي بر تن و خوش آغوشي در بَر و نه كوپه ي خواب ِ قطاري را مي ماند در سفرِ شاد و فارغش از میان ِ منظره های به غایت دلگيرِ خانه …
ادامهی مطلبزمزمه هاي عجيب و دستهاي عجيب در تنهايي زندگي ميكنند گياهان عجيب تنهایی را لحظه اي زينت مي بخشند و مي ميرند وقتی که برنامه های تلویزیون تمام میشود مرگ شیوه ای غریب دارد که ناگهان چون خواستگاری نجات دهنده نشسته برکاناپه ای ساختِ ایکیا ۱ …
ادامهی مطلبدر مسیرم از دلِ سیاهبیشه کلمه میپاشم تا راه بازگشتم را پیدا کنم.
ادامهی مطلببگذار کمکات کنم چنین گفت میمون. و محتاطانه بر نوک درختی گذاشت ماهی را.
ادامهی مطلبشب خاموش است. فقط یک قمری خسته بیقرار در هوای شب بغبغو میکند، شاید در خواباش فادو میموید او؟
ادامهی مطلبمرگ نقب میزند ژرف و ژرفتر. به بالا میبالد حیات از ژرفای مرگ.
ادامهی مطلباز واپسین دیدارمان ده سال میگذرد. و اینک درمییابم که تمام تاریکی شب نمیتواند فروبنشاند بارقهی یک کرم شبتاب را.
ادامهی مطلبعصرِ دیروز بذر پاشیدیم در سراسر باغ و دیشب نخستین برفِ زمستان. امروز صبح پرندگان سیاه نقشِ شعر میزدند بر برفها.
ادامهی مطلبآفتابِ صبحگاهی میتابد بر تاجِ سوسنِ یکروزهای. سرچشمهای که پر میشود و پیالهای که خالی میشود هر روز.
ادامهی مطلبحالا شعرها یکی پس از دیگری میرسند انگار. و این فقط یعنی: پاییز آمدهاست.
ادامهی مطلباین پسر است نیرومند و بلند . این مادر است ، زنی که پسر را زایید نیرومند و بلند. این پدر است ، مردی که عاشق مادر بود ، زنی که پسر را زایید ، نیرومند و بلند. این گلوله است ، گلوله ای …
ادامهی مطلب[مدتها] یکی از طرحهای محوریام ترجمه و انتشار متنهایی از و دربارهی شارل فوریه بود. تقریباً همهی کسانی که من آنها را همولایتیهای فکری خودم نامیدهام و از آنها متن یا متنهایی به فارسی ترجمه کردهام با شدتهای متفاوت تأثیرپذیرفته از آرا و آثار شارل فوریه …
ادامهی مطلبپیش از این در نوشتههایم از دوستی به نام پاتریک مارکولینی یاد کرده و از او متنهایی نیز ترجمه کردهام؛ بهویژه مقالههای «در شناختِ رادیکالیته» و «بهسوی یلهگردی از طریق روانجغرافیا». او که سرپرستی مجموعهای به نام versus در انتشاراتِ L’échappée را برعهده دارد، پیوسته لطف …
ادامهی مطلب[مدتها پیش] در ایامی مشابه، در معرفی مارسل مورو و ترجمهی قطعهای از او نوشته بودم: سیلِ فقیرسازیِ آگاهی این روزها چه آزارنده است برای اذهانی که در پروای غنیسازی شعورِ خویشاند. گاهی عصاره و لب و لبابِ جامعهی نمایشگریِ یکپارچه برای هر چشم غیرمسلحی نیز …
ادامهی مطلبسیلِ فقیرسازیِ آگاهی این روزها چه آزارنده است برای اذهانی که در پروای غنیسازی شعورِ خویشاند. گاهی عصاره و لب و لبابِ جامعهی نمایشگریِ یکپارچه برای هر چشم غیرمسلحی نیز برملا میشود. بیبی سیها و بابا سیهای نمایش یکریز خبرنگار و کارشناس و تحلیلگر عَلَم کردند …
ادامهی مطلب■ نقد ترجمه، به خصوص نقد ترجمه ادبی در ایران بحثی ادامهدار، مناقشهبرانگیز، تاثیرگذار و کموبیش آموزنده بوده است. در سالهای اخیر شمار ترجمهها از رمان و داستان کوتاه افزایش چشمگیری داشته و به همان میزان هم بحثها و انتقادها درباره میزان امانتداری مترجم، حفظ لحن …
ادامهی مطلب■ با نگاهی به شرایط کلی نگارش و ویرایش در ایران، محصولات عرضه شده در بازار ترجمه میتوانست بسیار بدتر باشد. به اینها بیفزاییم سطح آموزش انشای فارسی در مدرسه و زبان خارجی در دانشگاه را. تقریباً تمام ایرادهای فتوفراوانی که اهل ترجمه از دههٔ ۴۰ …
ادامهی مطلبــ شاهدِ گوشبهزنگِ روندِ جوامع باش، اما در برابرِ یاوهبافیهای سیاسیها و سیاستها ناشنوا بمان. اگر از لحاظِ احساسی به چپ گرایش داری همین قدر که اندیشهای برآمده از غریزهی توست، ولو دیگران آن را اندیشهای ارتجاعی بدانند، از بیانِ آن نترس. اما مراقب باش روندِ …
ادامهی مطلبناگهان این شکست. این باران. آبیها که خاکستری شدهاند و قهوهایها که خاکستری شدهاند و زرد که کهربایی بد رنگ. در خیابانهای سرد تن گرم تو. در هر اتاقی که شد تن گرم تو. در میان همه مردمان نبود تو مردمانی که هستند همیشه کسی غیرِ …
ادامهی مطلببوی خوش سنبل مثل مهای پریده رنگ و تنک بین من و کتابهایم نشسته؛ باد جنوب از اتاق میگذرد و تن شعلهی شمع را میلرزاند. عصب هایم تیر میکشند از صدای چک چک باران پشت پنجره و خیالم پریشان است از جوانههای سبزی که آن بیرون، …
ادامهی مطلبکه هنر شر است (هنرِ کهنه، شاید گفته باشد) به ذهنش رسیده مثل شپش در کهنسالی هنرِ کهنه، مثل ماهیِ کهنه بوگرفته (شاید گفته باشم) پیر شدی استاد رو بار سفر ببند.
ادامهی مطلببه خاطر آوردن شاید آزار دهنده ترین شیوه ی از یاد بردن ست و احتمالا دوستانه ترین راه برای تخفیف این عذاب
ادامهی مطلباینک برمیخیزم، و به شهر خواهم رفت به کوی و برزن خواهم جست آنکه جانم در آرزوی اوست. غزل غزلهای سلیمان 3:2 و زمانی، در شهری که در آن دوستت دارم حتا یگانهترین آوازهای من نیز بیپاسخ میماند، و من میگذرم از این …
ادامهی مطلبکسی که خواسته جهان طوری بماند که هست -نمی خواهد جهان باقی بماند
ادامهی مطلب۱. دی یپ باز همان جزر واپسین سنگریزههای مردهی ساحلی بازگشت و سپس پلهها به سوی شهر نورانی ۲. مسیرم در شن-باد است میانِ سنگریزهها و تل-ماسه باران تابستانی بر زندهگییم میبارد بر من، بر زندهگییم که به یغما میرود، که از من میگریزد بر …
ادامهی مطلبآتشنشان کیست؟ همان همسایهی دیواربهدیوار، مرد مردی با یاد و خاطرهای از کودکی خردسال هرگز شور موتور و آژیر و خطر را فراموش نمیکند. مردیست مثل من، مثل تو، با بیمها و امیدها، و رؤیاهای ناکام اما با این همه، ایستاده بالاتر از همهی ما، …
ادامهی مطلبدر این لحظه، در این ارتفاعات نمناک، وقتی که خواب را میطلبم و بیهدف میاندیشم به نامات، کارهای کوچک نکرده، اخگرهای ریزت، آه، ولرم و ملایم، چطور میسوزانماند.
ادامهی مطلبوقتی بربرها میرسند بر خاک بخوابان مردگان را! بر آنان، چندان مویه مکن! حد ملایمی از احساسات، مجاز فرض میشود. توقعِ نوستالژی، عندالمطالبه است. اجساد را بسوزان: زمین را هدر مده، بر اسرار گذشته حسرت مخور! خاکسترها را برای دوربینبهدستان آماده کن! اثاث نفیسات را پنهان …
ادامهی مطلبحالا کوری را میشناسم: فقط آینه دیدن است. در ظلمات آنجا که همهچیز بینیاز از حواشیست ، وضوحِ لمس کفایت میکند، و ترس نامِ دیگرِ اعتمادیست مکتوم. حالا میدانم که استغنای دل پشتوارهی مایست که به معرفتِ عالمی ناگزیر رسیدهایم، و جان تنها یک واژه است …
ادامهی مطلببرکشان چشمانت را به سوی آسمان بگذار ابروانت ابرها را از رخ ماه جارو کنند بگذار لبهایت طعم تنفس ستارگان را بچشند زلف بیافشان عشقِ من، رها کن حریرِ گیسوانت را بگذار به دنبال پاسخ دورهات کنم، بیا که با حقایقام بپوشانمات بگذار این دستان …
ادامهی مطلبواقعیت برای حاکمان تهدیدکننده است و من این اندیشه را دلگرمکننده میدانم. واقعیت سرکش است. برنامههای سیاسی تا آنجایی که بتوانند سعی میکنند واقعیت را پنهان کنند. فیلسوفانِ آرام هم همین طور. اما گاهی واقعیت با این موضوع میجنگد. همین مسئله در نظریههای ادبی هم صدق …
ادامهی مطلب۱. زمانهی غریبیست، آری. زمانهایست که «سخنِ حقطلبی» انگار همان نخستین سخنیست که از تمام عرصههای حیاتِ روزمره، حیاتِ سیاسی و اجتماعی و قلمروهای تفکر و آفرینش هنری به کناری نهاده شدهاست. آنتونیو گاموندا، سالها پیش در گفتگویی با من بیان کرد که دیگر هیچ کشوری …
ادامهی مطلب■ چگونه دابلنیها متولد شد؟ | اکرم پدرامنیا جیمز جویس که یکی از نویسندههای معروف و اثرگذار قرن بیستم است، برای چاپ آثارش رنج بسیار کشید و بیشتر سالهای عمرش برای چاپ بیسانسور کتابهایش تلاش کرد. از این میان، مجموعهداستان دابلنیها حکایتی …
ادامهی مطلبگفتگوی پاریسریویو با ولادیمیر نابوکوف برای هر خوانندهای در هر کجای دنیا، ولادیمیر نابوکوف با «لولیتا» (ترجمه فارسی: اکرم پدرامنیا) تعریف، تصویر و شناخته میشود؛ نویسندهای چندفرهنگی یا به بیانی دیگر جهانوطنی (نابوکوف در روسیه به دنیا آمد، در انگلستان و آلمان دوران جوانیاش را …
ادامهی مطلبچگونه سرزمین داستایِفسکی و تولستوی برای عشاق کتاب در درجهی دوم اهمیت قرار گرفت اُوِن مَتیوز* | برگردان آبتین گلکار ولادیمیر پوتین، رئیسجمهور روسیه، در سخنرانی ماه ژانویهی خود به مناسبت آغاز «سال ادبیات» (که شامل برنامهها و پروژههای دولتی با هدف بلندآوازه کردن ادب روس …
ادامهی مطلببیکم و کاست چنین میگویند از فیدل راهبلدی بزرگ که مشعل تاریخ را برفروخت و الخ ولی مردم او را سمند مینامند و حق همین است فیدل بر فیدل نشست روزی و به سر تاخت بر سر رنج در برابر مرگ و فراتر از آن، …
ادامهی مطلبهر شـعـر مـيل به گـمـنامي دارد و مـرگ نـیز هرشـعراز عـشـق مـيگويد و مرگ نـیز مرگ از هر شعري عـشـقي عـظـيم ميـسازد شـعـر از هـر مـرگـي عشـقـي بزرگ مي آفـريـند …
ادامهی مطلب■ سرگردانی به نظر من از بنمایههای زیبای تاریخ انسان و آثار جهان است مصاحبه با اکرم پدرامنیا؛ نویسنده و مترجم میلاد ظریف: دکتر اکرم پدرامنیا در دانشگاه تهران ادبیات انگلیسی خوانده و بعد از آن در دانشگاه علومپزشکی ایران پزشکی خوانده و در فرنگ …
ادامهی مطلب