بازگشت به خانه

گونار اکلوف | در ظلماتِ نور

گونار اکلوف | در ظلماتِ نور

    سال‌ها پیش، خیالات رمانتیکم مرا به لحظاتی می‌برد که آرزو می‌کردم برای یارم «هزار و یک‌شب» بخوانم. آن رخداد هرگز نیافتاد، لااقل در زبان فارسی. در گذر از سال‌های تبعید و غربت و خانه‌بدوشی، کم‌کم تعریف من از شعر و واقعیت تغییر می‌کرد و …

ادامه‌ی مطلب
تاریکی هزار چشم | گونار اکلوف

تاریکی هزار چشم | گونار اکلوف

چشم‌ها بر من خم می‌شوند در تاریکی
تاریکی هزار چشم
و هزار فضای گیج
تاریک‌تر از ابروانم
یا حلقه‌ی موها بر گیج‌گاه‌ام
تار چون سوسوی چراغی نامرئی
درخششی بالای گونه و پیشانی

چهره‌ی یار توست
خمیده و بی‌حرکت بر تقدیرت
ولی چرا چنین چشم‌های دشواری؟

می‌دانم، سرانجام، آینه آنجاست
و دیگرگونه‌کسی، چشم می‌دوزد به بیرون از آینه
یک روز، چشمهایت را می‌چرخانی به سویش
وقتی دوباره سر برگردانی، من نیز ناپدید خواهم شد.

ادامه‌ی مطلب
ناپیدایی‌ | گونار اکلوف

ناپیدایی‌ | گونار اکلوف

در پاییز یا در بهار
چه فرقی می‌کند؟
در جوانی یا پیری
چه اهمیتی دارد؟
به هر حال ناپدید می‌شوی
در تصویر کل
ناپدید شدی، ناپیدا شده‌ای
حالا یا لحظه‌ای پیش
یا هزار سال پیش
ناپیدایی‌ات اما
به‌جا می‌ماند.

ادامه‌ی مطلب
از دستانت | گونار اکلوف

از دستانت | گونار اکلوف

همچون زنانی که برمی‌گردند
کوزه‌ به سر، کوزه به دوش
از غیبت کنار چشمه
لبریز از هم
از شوهران و از پسران همسایه‌هاشان
لبریز از خویش
کوزه‌ات را بردار از سرت یا شانه‌ات
بر زمین بگذار و
به کسی فکر کن
که گلویش از خاک پرشده‌
سه روز است نه چیزی خورده، نه نوشیده
به من فکر کن
و آن‌چه بر من رفته است
نه فقط به همسایه‌‌ات و همسایه‌ی همسایه‌ات
از دستهایت به من آب بده
دخترم
حتی چشمانم به نوشیدن باز نمی‌شوند.

ادامه‌ی مطلب
غیاب | گونار اکلوف

غیاب | گونار اکلوف

نه آفتاب بود، نه ماه
و نه ستاره
که به من نور بخشیدند
تنها تاریکی بود
و نور عشق در درونم
و پرتوش که تنم را می‌شکافت.

هیچ‌کس نبودم انگار
و تو، تو، ای فاطمه
به جان من سایه‌ای بخشیدی
چراغی نقره‌ای به من دادی
از آن دم ‌که رفتی.

ادامه‌ی مطلب
بس است! | گونار اکلوف

بس است! | گونار اکلوف

تا کی ای فرشته
می‌خواهی مرا بیدار نگه‌داری
با این همه فکر و خیال؟
چند بار قرار است بیدارم کنی
مرا که از آن‌ها به خواب در می‌افتم؟

گاهی خیال می‌کردم همسر توام
گاهی حتی فکر می‌کردم دختر توام
دختری که خود را چون فاحشه‌ای فروخت
تا برای همه‌ی ما نان بیاورد 

یک‌بار حتی انگشتانم را بر شانه‌های تو کشیدم
و پرها را لمس کردم زیر بال‌ها
دیدم که چگونه زیر انگشت‌هایم ذوب می‌شوند
یک‌بار آن‌ها را دور گونه‌هایت چرخاندم و
دیدم که پودر می‌شوند
مثل بال‌ پروانه‌ها.

چطور می‌توانم از شرت خلاص شوم؟
بس است. دیگر مرا بیدار نکن
با هیچ رویایی.

ادامه‌ی مطلب
حیرانی | گونار اکلوف

حیرانی | گونار اکلوف

حیران مباش،
حیران مباش از تصویری که می‌بینی:
از لب‌هایی که خود را شکل می‌دهند
از چشم‌هایی که می‌پرسند
از تغییر رنگ‌های پوست
که آهسته در نور خفیف می‌درخشند
از چهره‌هایی که محو می‌شوند
تو فقط خودت را دیده‌ای
خودت را
در آینه‌ی یک مرد.

ادامه‌ی مطلب
با مرگ | گونار اکلوف

با مرگ | گونار اکلوف

زاده شدن آسان است تو، خودت می‌شوی مرگ ساده است: دیگر، خودت نیستی جور دیگری هم می‌تواند باشد مثل جهان آینه‌ای مرگ می‌تواندت که بزاید و زندگی تا که هلاکت کند -هر راه به کمال راه دیگر است- و شاید این همان راه باشد: با مرگ است که ظاهر می‌شوی و زندگی است که آرام آرام محوت می‌کند.

ادامه‌ی مطلب
کاری‌‌ترین زخم‌ | گونار اکلوف

کاری‌‌ترین زخم‌ | گونار اکلوف

  گلوله‌ای قالب ریخته‌ام برایت تا به تو در قلب‌ام شلیک‌ کنم گلوله‌ای سنگی که مجرمان استخراجش‌ کرده‌اند گلوله‌ای سربی غوطه‌داده در خون گلوله‌ای آهنین، غوطه‌داده در عسل تراش‌خورده‌ قطعه‌ای از سنگ معدنی با لبه‌های مضرس تا کاری‌‌ترین زخم‌ها را بسازد و وادارت کند تا لمس …

ادامه‌ی مطلب
جراح | گونار اکلوف

جراح | گونار اکلوف

  عشق یک جراح است می‌تواند جسمت را چون چاقوی جراحی ببرد می‌تواند دلت را عمل کند ختنه‌ات کند. شاید باور نکنی من اما می‌دانم. عشق عمل می‌کند بر پوستت، بر گیسوانت، بر خرام‌ات عشق درمانی ندارد جز چاقوی جراحی.

ادامه‌ی مطلب
مترجم | کِوِن پروفر

مترجم | کِوِن پروفر

  «شعر در ترجمه به جسد مرده‌ی بیگانه‌ای می‌ماند که امواج به ساحل ما آورده‌اند.» مرد جوان دوست داشت این را بگوید، سپس، مکث کند تا استعاره ته‌نشین شود، برخی شنوندگان متفکرانه سر تکان دهند، و او به آن‌ها بگوید: حالا ترجمه‌ام از شاعر رومی ناشناسی …

ادامه‌ی مطلب
لوییس سرنودا | اگر آدمی می‌توانست…

لوییس سرنودا | اگر آدمی می‌توانست…

   اگر آدمی را یارای آن بود که بگوید چه مایه دوست می‌دارد اگر آدمی می‌توانست عشق‌اش را برکشد به آسمان چونان ابری در نور چنان دیوارهایی که فرومی‌ریزند به شاباشِ حقیقتی که در این میانه قد برافراشته است، اگر آدمی می‌توانست سرنگون کند تنش …

ادامه‌ی مطلب
جنایت در غرناطه رخ داد <br> آنتونیو ماچادو

جنایت در غرناطه رخ داد
آنتونیو ماچادو

برای: فدریکو گارسیا لورکا ۱   جنایت او را دیدند قدم‌زنان در میان تفنگ‌ها از خیابانی بلند تا مزارع سرد، وقتی ستاره‌های صبح هنوز می‌درخشیدند. فدریکو را کشتند وقتی شب می‌شکست. نمی‌توانست در چشم‌هایش نگاه کند، جوخه‌ی آتش. همه چشم‌هاشان را بستند دعا می‌کردند: باشد که خدا …

ادامه‌ی مطلب
تنهایی ۱ | کریستینا لوگن

تنهایی ۱ | کریستینا لوگن

زمزمه هاي عجيب و دستهاي عجيب در تنهايي زندگي ميكنند گياهان عجيب تنهایی را لحظه اي زينت مي بخشند و مي ميرند وقتی که برنامه های تلویزیون تمام میشود مرگ شیوه ای غریب دارد که ناگهان چون خواستگاری نجات دهنده نشسته برکاناپه ای ساختِ ایکیا ۱ …

ادامه‌ی مطلب
جنگِ مقدس l هیو هاژ

جنگِ مقدس l هیو هاژ

    این پسر است نیرومند و بلند . این مادر است ، زنی که پسر را زایید نیرومند و بلند. این پدر است ، مردی که عاشق مادر بود ، زنی که پسر را زایید ، نیرومند و بلند. این گلوله است ، گلوله ای …

ادامه‌ی مطلب
شارل فوریه و فارسیِ زبان‌بسته

شارل فوریه و فارسیِ زبان‌بسته

[مدت‌ها] یکی از طرح‌های محوری‌ام ترجمه و انتشار متن‌هایی از و درباره‌ی شارل فوریه بود. تقریباً همه‌ی کسانی که من آن‌ها را همولایتی‌های فکری خودم نامیده‌ام و از آن‌ها متن یا متن‌هایی به فارسی ترجمه کرده‌ام با شدت‌های متفاوت تأثیرپذیرفته از آرا و آثار شارل فوریه …

ادامه‌ی مطلب
صوراسرافیل و مارکسِ شیپورچی

صوراسرافیل و مارکسِ شیپورچی

پیش از این در نوشته‌هایم از دوستی به نام پاتریک مارکولینی یاد کرده و از او متن‌هایی نیز ترجمه کرده‌ام؛ به‌ویژه مقاله‌های «در شناختِ رادیکالیته» و «به‌سوی یله‌گردی از طریق روان‌جغرافیا». او که سرپرستی مجموعه‌ای به نام versus در انتشاراتِ L’échappée را برعهده دارد، پیوسته لطف …

ادامه‌ی مطلب
هنرهای دل و اندرونی، بخش اول | مارسل مورو

هنرهای دل و اندرونی، بخش اول | مارسل مورو

[مدت‌ها پیش] در ایامی مشابه، در معرفی مارسل مورو و ترجمه‌ی قطعه‌ای از او نوشته بودم: سیلِ فقیرسازیِ آگاهی این روزها چه آزارنده است برای اذهانی که در پروای غنی‌سازی شعورِ خویش‌اند. گاهی عصاره‌ و لب و لبابِ جامعه‌ی نمایشگریِ یک‌پارچه برای هر چشم غیرمسلحی نیز …

ادامه‌ی مطلب
مارسل مورو، سنگرِ امروزِ من | بهروز صفدری

مارسل مورو، سنگرِ امروزِ من | بهروز صفدری

سیلِ فقیرسازیِ آگاهی این روزها چه آزارنده است برای اذهانی که در پروای غنی‌سازی شعورِ خویش‌اند. گاهی عصاره‌ و لب و لبابِ جامعه‌ی نمایشگریِ یک‌پارچه برای هر چشم غیرمسلحی نیز برملا می‌شود. بی‌بی ‌سی‌ها و بابا سی‌‌های نمایش یک‌ریز خبرنگار و کارشناس و تحلیل‌گر عَلَم کردند …

ادامه‌ی مطلب
ترجمه دوباره اثر، بهترین نقد ترجمه

ترجمه دوباره اثر، بهترین نقد ترجمه

■ نقد ترجمه،‌ به خصوص نقد ترجمه ادبی در ایران بحثی ادامه‌دار، مناقشه‌برانگیز، تاثیرگذار و کم‌وبیش آموزنده بوده است. در سال‌های اخیر شمار ترجمه‌ها از رمان و داستان‌ کوتاه افزایش چشمگیری داشته و به همان میزان هم بحث‌ها و انتقادها درباره میزان امانتداری مترجم، حفظ لحن …

ادامه‌ی مطلب
خطا در ترجمه و بدفهمی در ترجمان | محمد قائد

خطا در ترجمه و بدفهمی در ترجمان | محمد قائد

■ با نگاهی به شرایط کلی نگارش و ویرایش در ایران، محصولات عرضه شده در بازار ترجمه می‌توانست بسیار بدتر باشد. به اینها بیفزاییم سطح آموزش انشای فارسی در مدرسه و زبان خارجی در دانشگاه را. تقریباً تمام ایرادهای فت‌وفراوانی که اهل ترجمه از دههٔ‌ ۴۰ …

ادامه‌ی مطلب
هنرهای دل و اندرونی، بخش دوم | مارسل مورو

هنرهای دل و اندرونی، بخش دوم | مارسل مورو

ــ شاهدِ گوش‌به‌زنگِ روندِ جوامع باش، اما در برابرِ یاوه‌بافی‌های سیاسی‌ها و سیاست‌ها ناشنوا بمان. اگر از لحاظِ احساسی به چپ گرایش داری همین‌ قدر که اندیشه‌ای برآمده از غریزه‌ی توست، ولو دیگران آن را اندیشه‌ای ارتجاعی بدانند، از بیانِ آن نترس. اما مراقب باش روندِ …

ادامه‌ی مطلب
باران | جک گیلبرت

باران | جک گیلبرت

ناگهان این شکست. این باران. آبی‌ها که خاکستری شده‌اند و قهوه‌ای‌ها که خاکستری شده‌اند و زرد که کهربایی بد رنگ. در خیابانهای سرد تن گرم تو. در هر اتاقی که شد تن گرم تو. در میان همه مردمان نبود تو مردمانی که هستند همیشه کسی غیرِ …

ادامه‌ی مطلب
اعتدال بهاری | ایمی لاول

اعتدال بهاری | ایمی لاول

بوی خوش سنبل مثل مه‌ای پریده رنگ و تنک بین من و کتابهایم نشسته؛ باد جنوب از اتاق می‌گذرد و تن شعله‌ی شمع را می‌لرزاند. عصب هایم تیر می‌کشند از صدای چک چک باران پشت پنجره و خیالم پریشان است‌ از جوانه‌های سبزی که آن بیرون، …

ادامه‌ی مطلب
شهری که در آن دوستت دارم | لی یانگ‌لی

شهری که در آن دوستت دارم | لی یانگ‌لی

اینک برمی‌خیزم، و به شهر خواهم رفت به کوی و برزن خواهم جست آنکه جانم در آرزوی اوست.   غزل غزل‌های سلیمان 3:2     و زمانی، در شهری که در آن دوستت دارم حتا یگانه‌ترین آوازهای من نیز بی‌پاسخ می‌ماند، و من می‌گذرم از این …

ادامه‌ی مطلب
سموئل بکت: چهار شعر

سموئل بکت: چهار شعر

    ۱. دی یپ باز همان جزر واپسین سنگ‌ریزه‌های مرده‌ی ساحلی بازگشت و سپس پله‌ها به سوی شهر نورانی ۲. مسیرم در شن-باد است میانِ سنگ‌ریزه‌ها و تل-ماسه باران تابستانی بر زنده‌گی‌یم می‌بارد بر من، بر زنده‌گی‌یم که به یغما می‌رود، که از من می‌گریزد بر …

ادامه‌ی مطلب
آتش‌نشان کیست؟ | شاعر ناشناس

آتش‌نشان کیست؟ | شاعر ناشناس

  آتش‌نشان کی‌ست؟ همان همسایه‌ی دیواربه‌دیوار، مرد مردی با یاد و خاطره‌ای از کودکی خردسال هرگز شور موتور و آژیر و خطر را فراموش نمی‌کند. مردی‌ست مثل من، مثل تو، با بیم‌ها و امیدها، و رؤیاهای ناکام اما با این همه، ایستاده بالاتر از همه‌ی ما، …

ادامه‌ی مطلب
وقتی بربرها می‌رسند | الوین پانگ

وقتی بربرها می‌رسند | الوین پانگ

وقتی بربرها می‌رسند بر خاک بخوابان مردگان را! بر آنان، چندان مویه مکن! حد ملایمی از احساسات، مجاز فرض می‌شود. توقعِ نوستالژی، عندالمطالبه است. اجساد را بسوزان: زمین را هدر مده، بر اسرار گذشته حسرت مخور! خاکسترها را برای دوربین‌به‌دستان آماده کن! اثاث نفیس‌ات را پنهان …

ادامه‌ی مطلب
خودآگاهی | الوین پانگ

خودآگاهی | الوین پانگ

حالا کوری را می‌شناسم: فقط آینه‌ دیدن است. در ظلمات آن‌جا که همه‌چیز بی‌نیاز از حواشی‌ست ، وضوحِ لمس‌ کفایت می‌کند، و ترس نامِ دیگر‌ِ اعتمادی‌ست مکتوم. حالا می‌دانم که استغنای دل پشتواره‌ی مایست که به معرفتِ عالمی ناگزیر رسیده‌ایم، و جان تنها یک واژه‌ است …

ادامه‌ی مطلب
رویایی بی‌نام | الوین پانگ

رویایی بی‌نام | الوین پانگ

  برکشان چشمانت را به سوی آسمان بگذار ابروانت ابرها را از رخ ماه جارو کنند بگذار لب‌هایت طعم تنفس ستارگان را بچشند زلف بیافشان عشقِ من، رها کن حریرِ گیسوانت را بگذار به دنبال پاسخ دوره‌ات کنم، بیا که با حقایق‌ام بپوشانم‌ات بگذار این دستان …

ادامه‌ی مطلب
سرکشی واقعیت | هرمان د کونینک

سرکشی واقعیت | هرمان د کونینک

واقعیت برای حاکمان تهدیدکننده است و من این اندیشه را دلگرم‌کننده می‌دانم. واقعیت سرکش است. برنامه‌های سیاسی تا آنجایی که بتوانند سعی می‌کنند واقعیت را پنهان کنند. فیلسوفانِ آرام هم همین طور. اما گاهی واقعیت با این موضوع می‌جنگد. همین مسئله در نظریه‌های ادبی هم صدق …

ادامه‌ی مطلب
بر سرمای درون<br> گزارشی با خاطره‌ی احمد شاملو

بر سرمای درون
گزارشی با خاطره‌ی احمد شاملو

۱. زمانه‌ی غریبی‌ست، آری. زمانه‌‌ای‌ست که «سخنِ حق‌طلبی» انگار همان نخستین سخنی‌ست که از تمام عرصه‌های حیاتِ روزمره، حیاتِ سیاسی و اجتماعی و قلمروهای تفکر و آفرینش هنری به کناری نهاده‌ شده‌است. آنتونیو گاموندا، سال‌ها پیش در گفتگویی با من بیان کرد که دیگر هیچ کشوری …

ادامه‌ی مطلب
چگونه دابلنی‌ها متولد شد؟ | اکرم پدرام‌نیا

چگونه دابلنی‌ها متولد شد؟ | اکرم پدرام‌نیا

■ چگونه دابلنی‌ها متولد شد؟ | اکرم پدرام‌نیا ‌ ‌ ‌ ‌ جیمز جویس که یکی از نویسنده‌های معروف و اثرگذار قرن بیستم است، برای چاپ آثارش رنج بسیار کشید و بیشتر سال‌های عمرش برای چاپ بی‌سانسور کتاب‌هایش تلاش کرد. از این میان، مجموعه‌داستان دابلنی‌ها حکایتی …

ادامه‌ی مطلب
من با لولیتا در یادها خواهم ماند | گفتگو با ولادیمیر ناباکوف

من با لولیتا در یادها خواهم ماند | گفتگو با ولادیمیر ناباکوف

گفتگوی پاریس‌ریویو با ولادیمیر نابوکوف   برای هر خواننده‌ای در هر کجای دنیا، ولادیمیر نابوکوف با «لولیتا» (ترجمه فارسی: اکرم پدرام‌نیا) تعریف، تصویر و شناخته می‌شود؛ نویسنده‌ای چندفرهنگی یا به بیانی دیگر جهان‌وطنی (نابوکوف در روسیه به دنیا آمد، در انگلستان و آلمان دوران جوانی‌اش را …

ادامه‌ی مطلب
آیا ادبیات روس مرده است؟ | اُون متیوز

آیا ادبیات روس مرده است؟ | اُون متیوز

چگونه سرزمین داستایِفسکی و تولستوی برای عشاق کتاب در درجه‌ی دوم اهمیت قرار گرفت اُوِن مَتیوز* | برگردان آبتین گلکار ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهور روسیه، در سخنرانی ماه ژانویه‌ی خود به مناسبت آغاز «سال ادبیات» (که شامل برنامه‌ها و پروژه‌های دولتی با هدف بلندآوازه کردن ادب روس …

ادامه‌ی مطلب
فیدل | خوان خلمن

فیدل | خوان خلمن

  بی‌کم و کاست چنین می‌گویند از فیدل راه‌بلدی بزرگ که مشعل تاریخ را برفروخت و الخ ولی مردم او را سمند می‌نامند و حق همین است فیدل بر فیدل نشست روزی و به سر تاخت بر سر رنج در برابر مرگ و فراتر از آن، …

ادامه‌ی مطلب
نقبهایی به شعر و مرگ [۲] ورنر لمبرسی

نقبهایی به شعر و مرگ [۲] ورنر لمبرسی

هر شـعـر           مـيل به گـمـنامي دارد                                     و مـرگ نـیز هرشـعراز عـشـق مـيگويد                            و مرگ نـیز مرگ از هر شعري                          عـشـقي عـظـيم ميـسازد شـعـر از هـر مـرگـي                        عشـقـي بزرگ مي آفـريـند                                 …

ادامه‌ی مطلب
روایت سرگردانی | مصاحبه با دکتر اکرم پدرام‌نیا

روایت سرگردانی | مصاحبه با دکتر اکرم پدرام‌نیا

‌■ سرگردانی به نظر من از بن‌مایه‌های زیبای تاریخ انسان و آثار جهان است مصاحبه با اکرم پدرام‌نیا؛ نویسنده و مترجم   میلاد ظریف: دکتر اکرم پدرام‌نیا در دانشگاه تهران ادبیات انگلیسی خوانده و بعد از آن در دانشگاه علوم‌پزشکی ایران پزشکی خوانده و در فرنگ …

ادامه‌ی مطلب