بازگشت به خانه

دربارهٔ کلمهٔ سرخ‌پوست؟ | اکرم پدرام‌نیا

دربارهٔ کلمهٔ سرخ‌پوست؟ | اکرم پدرام‌نیا

■ تا کنون به کلمه‌ی سرخپوست (سرخ‌پوست) فکر کرده‌اید؟ گویندگان و نویسندگان فارسی‌زبان، در زبان گفتار و زبان نوشتار، اعم از کتاب‌ها و فیلم‌نامه‌های سینمایی و تلویزیونی و نوشته‌های کوتاه و بلند در فضاهای مجازی و روزنامه‌ها، هنگام یاد کردن از ساکنان اولیه‌ی آمریکا و کانادا …

ادامه‌ی مطلب
عبارتی و اشارتی | به جای سرمقاله

عبارتی و اشارتی | به جای سرمقاله

۱. آنتونیو گاموندا، در جایی می‌نویسد: «شعر پس از کتابت، دیگر به قلمرو عمومی تعلق دارد، دیگر در تملکِ شاعرش هم نیست.» در همین جمله توقف می‌کنم تا در به روی پرسش‌هایی بگشایم که بنای«خانه‌ی شاعران جهان» بر آن‌ها استوار است. می‌گویم پرسش‌ها، چرا که هرگز …

ادامه‌ی مطلب
ماگنوس سیگوروسون | ماه‌های سرد

ماگنوس سیگوروسون | ماه‌های سرد

ماگنوس سیگوروسون، شاعر و مترجم ایسلندی، در سال ۱۹۸۴ میلادی به دنیا آمد. کتاب نخست‌اش، ترجمه‌ی کانتوهای ازرا پاوند بود به زبان ایسلندی که در سال ۲۰۰۷ توسط دانشگاه ایسلند منتشر شد. نخستین کتاب شعرش را یک سال بعد منتشر کرد و جایزه‌ی توماس گوموندسون را …

ادامه‌ی مطلب
شعر ۱، شب پلنگ | کلارا خانس

شعر ۱، شب پلنگ | کلارا خانس

گرگ و میش، بوی پلنگ و آسمان که شکارچیان را خبردار می‌کند. دور شو ای یار! و جنگل را به آتش بکش پیدایت می‌کنم رد خاکسترها را می‌گیرم و به سینه‌ی آتشفشان‌ها می‌خزم که گهواره‌ی ما آن‌جاست تا نیزه‌های شب فرو افتند و من رسیده باشم. …

ادامه‌ی مطلب
شعر ۲، شب پلنگ | کلارا خانس

شعر ۲، شب پلنگ | کلارا خانس

صبح و تنم با آواز دیگرگون پرندگان، با گل‌های سپید سپیده‌دمان و نسیمی که به تو راه می‌برد بیداری پرغریو عشق در آرامش آرامشی که از طراوت ساعات می‌چکد. و هر آن‌چه راهیست به دهان نبوسیده‌ی تو که اینک یاسمن‌های روز را نفس می‌کشد.

ادامه‌ی مطلب
شعر ۳، شب پلنگ | کلارا خانس

شعر ۳، شب پلنگ | کلارا خانس

نشاط پائیز و باران. جراحتی بر اطلسی‌ها و دستی که در خلا‌ء ردپاها را می‌جوید. وقتی قطرات اشتیاق را صیقل می‌دهند و نیزه‌ای در تنی مشتاق فرو می‌رود تا به سبزی معصومی دست یابد که برگ‌ها را پناه‌ خود کرده‌است پلنگ در دل جنگل، دودی می‌شود …

ادامه‌ی مطلب
شعر ۴، شب پلنگ | کلارا خانس

شعر ۴، شب پلنگ | کلارا خانس

هم‌سرایان می‌خوانند: “تو که چشای سرخ داری، علامتِ تو سینه‌تو، به ما نشون نمی‌دی؟” و شن می‌شوم تا باد ردپاها را پاک کند “اِی که چشای سرخ داری، آتیشه رو، تو از کجا دزدیدی؟” و من آب می‌شوم می‌لغزم از میان قدم‌هاشان و به جنگل درختان …

ادامه‌ی مطلب
شعر ۵، شب پلنگ | کلارا خانس

شعر ۵، شب پلنگ | کلارا خانس

به رودخانه رفتیم، از سنجاقک‌های آبی یاد گرفتیم که نگاهمان را پاس بداریم و از علف دل‌کندن آموختیم شعرهایت شاه‌توت‌ها بودند و جریان آب در دهان من و آب انعکاس لبخندت را بر من می‌پاشید نشاطی که با آن گیسوانم را می‌بافتی. آه ای صدا وضوحت …

ادامه‌ی مطلب
شعر ۶، شب پلنگ | کلارا خانس

شعر ۶، شب پلنگ | کلارا خانس

کولیان آمدند سبدها پر از گلابی و روسری‌ها مملوِّ سکه‌ها سنگی به هوا انداختیم رقص آغاز شد و از کپه‌های آتش پریدیم کره اسب‌ها رم کردند و ساعت دلتنگی آسمان را شخم زد و رد شد پاهایم را شبدرها پوشاندند سرت را گل‌های شاه‌پسند

ادامه‌ی مطلب
شعر ۷، شب پلنگ | کلارا خانس

شعر ۷، شب پلنگ | کلارا خانس

گازِ سرخِ دهانت. شب، با سرودی از زمین نورها و صداهای سفید را می‌بلعد تا مشعل آتش را نشا کند. شخم‌ها سراشیب‌ها جبرهای ناخواسته و چشمه‌ای سیاه که کپلِ گریزان‌ات را عیان می‌کنند قدم‌های نرم‌ات را و بوسه در می‌گشاید و حالاست که می‌دانم تو بودی …

ادامه‌ی مطلب
شعر ۱۱، شب پلنگ | کلارا خانس

شعر ۱۱، شب پلنگ | کلارا خانس

میانِ دهانِ غایب‌ات و دهان من هوا، میوه‌ای خاموش و مشترک است و من به ستاره‌ها نگاه نمی‌کنم که در دریاچه‌ی شب. می‌رقصند در خوابِ تو که در کالبدِ من می‌آرامد ساعات، غلیظ‌تر می‌شوند. رفت و آمدی از سروها بوها تندبادهای مغاک بالای سراشیبِ پلک‌هایم…. و …

ادامه‌ی مطلب
شعر ۱۲، شب پلنگ | کلارا خانس

شعر ۱۲، شب پلنگ | کلارا خانس

می‌توانم درختی را به کار برم تا با تو عشق‌بازی کنم و دیواری را و خنجر گرگ و میش را که کوه‌ها را از ریشه‌هایشان می‌رباید و به پرواز وا می‌دارد و رود‌های پنهانی را که میان ستارگان کشیده می شوند. میوه، آسمانش را می گشاید …

ادامه‌ی مطلب
شعر ۱۳، شب پلنگ | کلارا خانس

شعر ۱۳، شب پلنگ | کلارا خانس

چنان‌که در آن‌سوی جدال کبوتر، گلویی بریده، خون بر خاک می ریزد و پَر، همه‌جا را می‌انبارد و جانور بی‌دفاع من آن سفیدی و آن تهی را هیچ‌ نمی‌شناختم سر در سویی، تن در دیگر سو و اندیشه‌ها می‌گریزند چون رودها بر سنگفرش‌ها مادام که «نیستی» …

ادامه‌ی مطلب
شعر ۱۴، شب پلنگ | کلارا خانس

شعر ۱۴، شب پلنگ | کلارا خانس

رقصی میان گندم‌زار و ماری از راه می‌گذرد. با قلم‌موی انگشت‌هایمان خار، در هوا نقش‌های گونه‌گون می‌پذیرد و همه‌چیز پیرامون‌ِمان صداست گیلاس‌های رسیده در سبد کوچک دهان‌مان را می‌جستند و پاها چیزی از فرار نمی‌دانند تنها دایره را می‌شناسند غیاب را باور ندارند و می‌دانند که …

ادامه‌ی مطلب
شعر ۱۵، شب پلنگ | کلارا خانس

شعر ۱۵، شب پلنگ | کلارا خانس

گل‌ها را به آب می‌اندازم تا رقص به ساحل دیگر برسد. صدایم جریان خود را دنبال می‌کند. آغازهایم سیر از لطافت آن شب و از رویاهایی است که بازوان تو رسم می‌کردند مزارع سفید می‌خوابیدند و من محوِ مراقبه و تفکری تا پلک‌های تو بسته شدند …

ادامه‌ی مطلب
شعر ۱۶، شب پلنگ | کلارا خانس

شعر ۱۶، شب پلنگ | کلارا خانس

گرگ‌ها که زوزه می‌کشند و شکارچی‌ها که می‌گذرند هنوز میان درختان سرگردانم و نمی‌دانم، نمی‌دانم که به کدام راه رفته‌ای! ماه ساعات را درو می‌کند بر دریاچه کمانی می‌زند و نمی‌دانم، نمی‌دانم که به کدام راه رفته‌ای! این‌همه نور به چه کار می‌آید در آب اگر …

ادامه‌ی مطلب
شعر ۱۷، شب پلنگ | کلارا خانس

شعر ۱۷، شب پلنگ | کلارا خانس

تنها سایه‌ی این عشق را می بینم تجلیِ بالی را که راه خود را لمس می‌کند و لرزان لرزان پریدن می‌آموزد در این دم نقشِ بال در چشم‌هایم جان می‌گیرد و و رنگ‌آمیزی‌اش می‌کنم رنگین کمانی مهیا می کنم در نقطه‌ای که جنبش آغاز می شود …

ادامه‌ی مطلب
شعر ۱۸، شب پلنگ | کلارا خانس

شعر ۱۸، شب پلنگ | کلارا خانس

وقتی که سگ‌ها پارس می‌کنند، از میان دریاچه‌های گل‌آلود مناجاتی از خزه می‌گذرد. پنهان در بوته های ولیک جنونم آه می‌کشد و خود را به ردپایی می‌بخشد در هزارتوهای ظلمت، در تار عنکبوت سایه ها که در میان دل، تار می‌تند. چشمه‌ای آن‌جا که من نیز …

ادامه‌ی مطلب
شعر ۱۹، شب پلنگ | کلارا خانس

شعر ۱۹، شب پلنگ | کلارا خانس

آه، حیوانِ وحشیِ من روزی که به صورتم پرت کردی روبانی را که به تو داده بودم روزی که پیراهنم را ربودی و تنم را شکنجه کردی آن‌روز که به رویاهایم تجاوز کردی برایم همه روزهایی مقدسند چرا که من در حضور قدرت تو زنده نیستم …

ادامه‌ی مطلب
شعر ۲۱، شب پلنگ | کلارا خانس

شعر ۲۱، شب پلنگ | کلارا خانس

امروز ردپای‌ات را دیدم تمامِ آن گل‌های رزماری ، همه‌ی آن بفشه‌ها و تمامِ آن شاخه‌های غم را به رودخانه ریختم آن‌جا که تنه‌ی بید نا استواری خود را به آب می‌سپارد. اگر در آن‌سوی جنگل باران ببارد بوی زمین و علف خیس بر خشونت پیروز …

ادامه‌ی مطلب
شعر ۲۲، شب پلنگ | کلارا خانس

شعر ۲۲، شب پلنگ | کلارا خانس

درختی هم‌رنگ چشم‌هایم شاخ و برگش را تا من گسترد تا بر دقایق شکوه جلوس کنم بر بلندای سرخ پرنده‌ای احضارم کرد و جنی از دود برایم بالشی آورد اما من،‌ باید که ادامه دهم چرا که میان دندان‌هایم کلمه‌ی ممنوع را حمل می‌کنم از میان …

ادامه‌ی مطلب
شعر ۲۳، شب پلنگ | کلارا خانس

شعر ۲۳، شب پلنگ | کلارا خانس

برگ‌های هراس می‌پژمرد و آرام آرام بر دلواپسی‌هایم باران می‌بارد برگ‌ها با باران می‌نشینند و من برگ پائیزی درختی می‌شوم که در شلاق روزها ترک خورده است به پیش! رطوبت آب‌کند صنوبر بی‌قرار را آرام می‌کند شبح عشق پنهان می‌شود و همه‌جا ظاهر می‌شود در بوته‌ها، …

ادامه‌ی مطلب
شعر ۲۴، شب پلنگ | کلارا خانس

شعر ۲۴، شب پلنگ | کلارا خانس

غرش نقره‌ای طنین می‌اندازد و شب را از هم می‌درد در کمین نشسته، عشق‌‌ات، به دستِ ماه در گیسویم می‌تازد و من خود را از نور عریان می‌کنم تا با تو بر این تخت تیره درآیم آن‌جا که تن‌ها دریاهایی تیره‌اند، دریاهایی آرام که فقط خود …

ادامه‌ی مطلب
شعر ۱، کتاب زیرین | خوان خلمن

شعر ۱، کتاب زیرین | خوان خلمن

لرزش لبانم یعنی رعشه‌ی بوسه‌هایم در گذشته‌‌ات با من به گوش می‌ر‌سد در شراب تو دروازه‌ی زمان را می‌گشایم و رویایت ‌بارانِ خفته را می‌باراند. بارانت را به من بده! بی‌حرکت در بارانِ رویایت خواهم ایستاد دور، در دلِ اندیشه، بی‌هراس و بی‌نسیان در خانه‌ی زمان …

ادامه‌ی مطلب
شعر ۲، کتاب زیرین | خوان خلمن

شعر ۲، کتاب زیرین | خوان خلمن

کلیدِ دلت کجاست؟ نحس است آن پرنده‌ای که گذشت با من چیزی نگفت لرزان به خویش‌ام وانهاد. حالا دلت کجاست؟ درختِ وحشتی می‌لرزد و من هیچ ندارم جز چشمانی از عطش و کوزه‌ای خالی از آب. به زیر آواز، صداست و زیر صدا، برگ ا‌ست که …

ادامه‌ی مطلب
شعر ۳، کتاب زیرین | خوان خلمن

شعر ۳، کتاب زیرین | خوان خلمن

صبح، درخشش می‌بخشد به پرندگان گشاده است و تازه است‪.‬ با وحشت اندیشه با هم‌اش می‌نوشیم. ای یار گرم کن گذشته را! مرا می‌بوسی و بوسه‌ها بیدار می‌شوند، در جوار خورشید فرو می‌افتیم. زیر-پیراهن‌های رنگی‌ات را به خاطر می‌آورم گل‌های رنگی‌ات را بوسه‌های رنگی‌ات را دل …

ادامه‌ی مطلب
شعر ۴، کتاب زیرین | خوان خلمن

شعر ۴، کتاب زیرین | خوان خلمن

خم شو اگر می‌خواهی اگر می‌خواهی پرنده را ببین‌ که چنین کودک در صدایم پر می‌کشد‌. از پرنده معبری می‌گذرد که به چشمان تو می‌رسد دستِ تو را انتظار می‌کشد. هر جا که نیستی سبزه سرزده است. همه‌گان به خواب می‌روند: پرنده، صدا و راه و …

ادامه‌ی مطلب
شعر ۶، کتاب زیرین | خوان خلمن

شعر ۶، کتاب زیرین | خوان خلمن

برگ‌های رنگی و سبز، برگ‌های خشک، برگ‌های تازه، از صدایت می‌افتند. خفته، به زیر آفتاب، ‌آفتاب تو می‌آرمند‌ ببین که چگونه انتظار می‌کشند تا وحشت فرونشنید. خورشید ریزش برگ‌هایت را می‌شنود که می‌لرزند در شبی که جنگل را به آتش می‌کشد.

ادامه‌ی مطلب
شعر ۷، کتاب زیرین | خوان خلمن

شعر ۷، کتاب زیرین | خوان خلمن

حرارتی که اندیشه را ویران می‌کند اندیشناک خود را ویران می‌کند. نور، در بوسه‌هایت می‌لرزد و معبر را متوقف می‌کند زمان را متوقف می‌کند، در دوردستان بوسه‌ها را می‌گشاید و سبزه را در دل سوزان به جا می‌نهد. باران از پرنده‌ای بیدار می‌شود که دریا را …

ادامه‌ی مطلب
شعر ۱۶، کتاب زیرین | خوان خلمن

شعر ۱۶، کتاب زیرین | خوان خلمن

وقتی بمیرم هنوز لرزش پیراهنت را در باد خواهم شنید‌. کسی که این سطرها را می‌خواند، پرسید: چگونه ممکن است؟ چه می‌شنوی؟ چه لرزشی؟ چه پیراهنی و چه بادی؟ به او گفتم خاموش باشد پشت میزم بنشیند و شراب مرا بنوشد و این سطرها را بنویسد: …

ادامه‌ی مطلب
شعر ۱۷، کتاب زیرین | خوان خلمن

شعر ۱۷، کتاب زیرین | خوان خلمن

یک باد از جداافتاده‌گان‌ از بوسه‌هایی که به هم ندادیم رام می‌کند بذر زهدانت را و سوسن‌های سرخش را به آفتاب. تو بیا یا میلادم را نخواهم خواست! آبِ زلالت را بیاور شاخه‌ها شکوفه می‌کنند. نگاه کن: پسربچه‌‌ای هستم من شکسته می‌لرزم در شبی که از …

ادامه‌ی مطلب
باید باران ببارد <br> آنتونیو گاموندا

باید باران ببارد
آنتونیو گاموندا

باید باران ببارد! خشک‌سال است در نور و خاکستر می‌گرید چون مادرم، بدون اشک. باید باران ببارد باید ببارد تا ذرت‌های مقدس برخیزند تا برگزاری مراسم مرگ ممکن شود. باید باران ببارد.چرا نباید؟ چرا نباید ببارد در ظلمات دستگاه گوارش، در مغز استخوان‌های جوشان؟ باید باران …

ادامه‌ی مطلب