در گوشهيى از تالار پدربزرگ ايستاده است در گوشهيى ديگر ده تن نوهگان او و بر سطح ميز نُه شمع در گردهى نانى بر نشانده. مادران مويهكنان موى از سر برمىكنند كودكان خاموشند و آزادى از پشت دريچه نظاره مىكند و آه مىكشد.
ادامهی مطلب
در گوشهيى از تالار پدربزرگ ايستاده است در گوشهيى ديگر ده تن نوهگان او و بر سطح ميز نُه شمع در گردهى نانى بر نشانده. مادران مويهكنان موى از سر برمىكنند كودكان خاموشند و آزادى از پشت دريچه نظاره مىكند و آه مىكشد.
ادامهی مطلبتابناك و گشاده دست، فلق خُرد بهارى تابناك و گشاده دست با هزار چشم تو را مىنگرد تابناك و گشاده دست براى تو آرزوى خير مىكند. دو گل آتش در مجمر و دو حبهى كندر تابناك و گشاده دست در اين فلق خُرد بر دروازهى وطن صليبى از دود رسم مىكند.
ادامهی مطلبپرندهى كوچك گلْبهى رنگى، بندى بر پاى بر بالهاى خُرد مواجش به جانب خورشيد پر كشيده. اگر تنها يك بار نگاهش كنى او به رويت لبخندى مىزند، و اگر دوبار و سه بار نگاهش كنى تو خود به آواز خواندن درمىآيى.
ادامهی مطلببر يونانيان اشك مريز هنگامى كه انديشناكشان مىيابى. بر يونانيّت اشك مريز هنگامى كه به زانو درمىآيد كارد در استخوان و بند بر گردن. بر يونانيت اشك مريز، نگاه كن: اينك، اوست كه خيز برمىدارد! نگاه كن: اوست كه ديگر باره خيز برمىدارد! شهامتش را بازمىيابد مىغريود و درندهى وحشى را به نيزهى آتشين فرو مىكوبد.
ادامهی مطلببدرود، غم! سلام، غم! در خطوط سقف نقش بستهاى در چشمانى كه دوست مىدارم نقش بستهاى تو شوربختى ِ مطلق نيستى چرا كه لبان تيرهروزترين كسان نيز تو را به لبخندى بازمىنمايد سلام، غم، عشق پيكرهاى دوست داشتنى! اى نيروى عشق كه مهرانگيزى همچون غولى بىپيكر با سرى نوميد از آن به در مىجهد، غم، غم ِ زيباروى!
ادامهی مطلبگلها باغها فوارهها لبخندها و شيرينى ِ زيست. مردى آن جا به خاك افتاده غرقهى خون خويش. خاطرهها گلها فوارهها باغها رؤياهاى كودكانه. مردى آن جا به خاك افتاده چنان كه بستهى خونالودى. گلها فوارهها باغها خاطرهها و شيرينى ِ زيستن. مردى آن جا به خاك افتاده همچون كودكى در خواب.
ادامهی مطلبهر كسى بهتر از هيچ كسه. تو اين گرگ و ميش بىحاصل حتا مار كه وحشتو رو زمين مىپيچونه و مىغلتونه به ز هيچكيه تو اين سرزمين غمزده.
ادامهی مطلب