بازگشت به خانه

يتيمان شب

يتيمان شب

زير چارچوب در ايستاديم
تو در يک سو ، من در سوی ديگر
به مرزها عادت داشتيم
پاريس بود ساعت هفت
کافه دس استات اونيس
شب را زير پيراهنم حس کردم
و منتظر ماندم تا به من خوش‌آمد بگويی
نقشه‌ام دور گردنم
از من پرسيدی آيا ما از يک‌جا آمده‌ايم
جاييکه انجيرها روی تابوت کودکان است
مکان گم‌شده‌ی در گذشته.
به من گيلاسی از شراب سرخ دادی
و پرسيدی چه کسی پدرم را کشت
به من بگو چرا شب‌ها
هر شب اينجا آغاز می‌شوند
و مرا به پرسه می‌کشانند.
در کوچه‌ها قدم می‌زنيم
ناشناس در حکاياتمان
به مترو می‌رسيم
به سوی هم بر می‌گرديم
می‌خواهيم برگرديم
برگرديم به خاليا
بطری شراب و کافه‌ای
که نزديک تعطيل شدن است.

ادامه‌ی مطلب
ساحل دالماسی

ساحل دالماسی

ما از عروسيها سخن می‌گويیم
شما از تدفين‌ها.
ما همديگر را می‌فهميم.

آن‌که نجات يافته‌است
پاسخ نمی‌دهد.

ما به هم می‌گويیم
به عقب تکيه نکن.
به جلو خم نشو.

ادامه‌ی مطلب
کابوس‌های شبانه

کابوس‌های شبانه

پيشکش خواهم کرد، چشمانم را
به رهگذران کابوس شبانه
پيشکش خواهم کرد، هيجانم را
کمان نيمه شبان را
چرا که تو در اعماقی
چرا که اين تصوير توست
که پشت کلاه‌خود پنهان شده‌است

رقصی فانی
بر طبله‌ی سفيد صداهايي که به هم می‌رسند.

فرشتگانی هستيم
که ريشه می‌دوانيم آنجا که کسی خوابش را هم نمی‌بيند

خانه خالی است
و گوش هم
می‌توانی چهارنعل درآيی
به قلمرو تمپوها و فلوتها

می‌توانی بميری
آن‌گاه موسيقی
به اوج گرفتن ادامه می‌دهد.

ادامه‌ی مطلب
برگی از ماه مارس

برگی از ماه مارس

ريزش برگی را از تقويم شنيدم
برگی از ماه مارس بود
تقويم مال دختری‌است که می‌شناسم.

او هر روز را به وارسی تقويم و
تماشای بر‌آمدن شکم‌اش می‌گذراند.
خواه آن‌چه در شکم دارد را
سربازان مست اردوگاهی فرو کرده‌باشند.
آن‌جا چيزی‌است که
از تصاوير موحش و سکوت‌های موحش می‌چرد

تصاوير را چه می‌انبارد؟
لباس خون‌آلودش شايد!
در اهتزاز از ديرکی پرچم‌وار!

سکوت‌ها را چه می‌شکند؟
ريزش ماه مارس؟
گام‌های شکنجه‌گر؟ چهره‌اش؟
چهره‌ی کودک، هر ماه، هر سال،
برای باقی عمرش؟
 
نمی‌دانم، نمی‌دانم،
همه‌ی آن‌چه من شنيده‌بودم ريزش برگی بود از يک تقويم.

ادامه‌ی مطلب
دهان تو

دهان تو

در کار خدايی‌ام بودم من، بالای سنگ
سرشار از غرور.
از دوردست، بامدادان، چند گلبرگ روشن به من رسيدند
چند بوسه در شب.
بالای سنگ،
چنان ديوانه زنی سرسخت،  به کارم چسبيده بودم.

آن‌گاه صدایت،
زنگی مقدس يا نتی آسمانی با لرزه‌های انسانی
کمند طلايی‌اش را انداخت از کناره‌های دهانت
-آشيانه‌ی شگفت سرگيجه
دو گلبرگ سرخ بسته به مغاک-

کار،  رنج شکوه،‌ دردناک و ابلهانه
-کالبدی که روح من خود را در آن می‌بافت-
و تو به سر گستاخ سنگ رسيدی

ادامه‌ی مطلب
زمستان

زمستان

بيرون آه می‌کشد شب، لباس تراژدی پوشيده بر تن.
انگار بيوه‌ای چسبيده به شيشه‌‌ی پنجره‌ام.

اتاقم
با اعجاز شگفت نور و آتش
اتاقم
غاری از طلا و سنگ‌های قيمتی‌:
با خزه‌‌ای چنان نرم،  کرک‌هايی چنان بلند
روشن  و داغ، و چنان شيرين که باورم می‌شود
درون دلی ايستاده‌ام.

ادامه‌ی مطلب
با مرگ‌های بسيار

با مرگ‌های بسيار


هوا لبريز خداحافظی‌است
درياچه‌ی نقره‌ايش ترک گفته، دنيای وحشی، 
                                            باژگون می‌افتد.
شهرها برمی‌خيزند آن‌جا که کوه‌ها می‌افتند
و کوره آن‌جا که عنقا آتش‌ می‌گيرد.

ادامه‌ی مطلب
دور  از  دسترس ما

دور از دسترس ما

آی ناگفته!
تمام زندگی‌ام
نبوده‌ام يا ندانسته‌ام
جريان پرشکوه جاودانی را
که مرا آورده چنين دور-
دور از کدامين ستاره‌ی درخشان
از  فاصله‌ای که آمده‌ام يا رفته‌ام،
خاموش‌‌فاصله‌ای برای سفر، از آن‌جا که هستيم:
دور  از  دسترس ما و
هستی ما.

ادامه‌ی مطلب
تغيير

تغيير

 دگرگون شو
خورشيد به ماه گفت،
نمی‌توانی توقف کنی.

دگرگون شو
ماه به آب‌ها گفت،
همه‌چيز جاری است.

دگرگون شو
ميادين به علف‌ها گفتند
هنگام بذر‌پاشی و درو
خرمن و دانه.

گفت بايد ديگرگون شوی
کرم به غنچه چنين گفت
اگر چه  نه به گلی سرخ،

گلبرگ‌ها می‌پژمرند
شايد بال‌ها برخيزند
بر دوش باد.

در حال ديگر شدنی
با دخترک چنين گفت مرگ  ، از صورت پريده رنگ‌ات
به خاطره، به زيبايی.

ادامه‌ی مطلب
اعماق نهانی قلبت

اعماق نهانی قلبت


اگر به اعماق دلت بروی
آن‌جا چه خواهی یافت؟
هراس، هراس
هراس از آرواره‌های صخره
هراس از دندان‌ها و تراشه‌های آهن
که گوشت را از استخوان می‌درند
و خون خیس، که بی‌حس از زخم‌ها بیرون می‌جهد
و دستی که خیس و سرخ می‌شود، ناگهان.

اگر به اعماق دلت بروی
آن‌جا چه خواهی یافت؟
خشم، خشم
خشم زندگی نزیسته
عشق‌های عشق‌نورزیده
کودکانی که هرگز به دنیا نیامده‌اند
دلتنگی نامنتظر، آن‌گاه که ماه زیبا

ادامه‌ی مطلب
بیشتر از گل و لای

بیشتر از گل و لای

حالا او مرده.
چطور بايد بازوهای عشق حقيقی‌ام را از باد و برف بازشناسم؟

با هيچ مردی روبرو نمی‌شوم،
در ميدان يا خانه
حتی در خيابانی که ‌صدها تن می‌گذرند.

گرد و خاک عجول هرگز چهره‌ای ندارد.
ديگر،  نه حتی انسان هم
در مرد يا در زن...

حالا او رفته‌است
چرا بايد عزا بگيرم برای عشق حقيقی‌ام
بيشتر از گل و لای، بيشتر از گل يا  سنگ؟

ادامه‌ی مطلب
گسترده با شب

گسترده با شب

چهره‌ای که زمين‌اش به من بدل می‌کند از آن توست.
پيوسته فراسوی خصال انسانی‌اش
اشکال کوه  روبروی آسمان می‌آرامند.
بازتاب رنگين کمان، نور خورشيد
با چشم‌هايت نگاهم می‌کنند:
جنگل و گل، پرنده و حيوان می‌دانند و
برای ابد مرا در انديشه‌ی جهان نگاه می‌دارند.
ژرفای آفرينش  گذشته را بی‌دلواپسی مرور می‌کند.

ادامه‌ی مطلب
ماه

ماه

هر آن‌چه از دورها می‌آيد
با مخاطرات می‌درخشد.
هر آن‌چه دوباره بر می‌گردد
لبريز تقدير است.
و تو درمی‌يابی که او
مهر را بر پيشانی‌اش می‌برد
و از شمشيرها سواری می‌گيرد.

هم از اين‌روست که دوستش می‌داری
که خود را تحقير می‌کنی  با شب
وقتی او می‌آيد
زرد و وحشی بر درگاهت
آويزان می‌شوی از موهايش ،  ملتمسانه
که تو را ببرد
که تورا منهدم کند در آن پرتو.

ادامه‌ی مطلب
بد و خوب را با هم

بد و خوب را با هم

بکوش با جزئيات بيشتری به ياد آوری لباس پوشيدن آن‌که دوستش می‌داشتی را به ياد آر چنان‌که در روز خسران بتوانی بگويی: آخرين‌ تماشا چنين و چنان می‌پوشيد، پالتوی قهوه‌ای، کلاه سفيد. بکوش با جزييات بيشتری به ياد آوری. چراکه آن‌ها چهره‌ای ندارند و روحشان پنهان است و گريه کردنشان مثل خنديدنشان است. و سکوت و فريادشان هم‌نواست و حرارت تن‌شان بين ۹۸ و ۱۰۴ درجه‌ی فارانهايت است و هيچ حياتی بيرون اين فضای تنگ ندارند بی‌تصوير گوری، بی هيچ‌گونه شباهتی، بدون خاطره‌ای در روز خوشی جام کاغذی به دست دارند جام‌های کاغذين يک‌بار مصرف. بکوش با جزئيات بيشتری به خاطر آوری. چرا که جهان پر است از آدم‌هايی‌است که در خواب از هم دريده شدند بی‌آن‌که کسی به هم ببنددشان. نه حتی مثال حيوانات وحشی که هريک در مخفي‌گاه خويش می‌زيد آن‌ها با هم در ميدان‌های جنگ می‌ميرند يا در بيمارستان‌ها. و زمين همه‌ی آن‌ها را خواهد بلعيد بد و خوب را با هم، چونان پيروان قارون، همه در طغيان خويش برابر مرگ با دهانی گشوده تا دم واپسين، دعا و نفرين می‌کنند در نعره‌ای واحد. بکوش، بکوش با جزئيات بيشتری به ياد آوری.

ادامه‌ی مطلب
زمان

زمان

آدمیزاد در زندگی‌اش آن‌قدرفرصت ندارد
که به همه‌کاری برسد.
فصل‌های کافی در اختیار ندارد
تا فقط یک فصل برای همه‌ی هدف‌هایش داشته باشد.
اقلیدس، اشتباه می‌کرد.

آدمی نیاز دارد تا در یک آن هم دوست بدارد و هم نفرت بورزد
با همان چشم‌ها بخندد و بگرید
با همان دست‌ها سنگ بیاندازد و گرد بیاورد
تا در جنگ، عشق بورزد و درعشق بجنگد
تا نظم و نسق ببخشد و آشفته کند.
بخورد و هضم کند
آن‌چه سال‌ها و سال‌ها به طول می‌انجامد
تا تاریخ انجام دهد.

ادامه‌ی مطلب
یک مرد

یک مرد

مردی را می‌شناسم
که ازچشم‌اندازی عکس گرفت
چشم‌انداز پنجره‌ی اتاقی
که در آن عشق‌بازی می‌کرد
و نه از چهره‌ی زنی
که با او عشق‌‌‌بازی می‌کرد.

ادامه‌ی مطلب
زهدان مخاطرات

زهدان مخاطرات


نمی‌دانم که آیا تاریخ خود را تکرار می‌کند یا نه
ولی می‌دانم که تو نمی‌کنی.

به یاد می‌آورم که شهر تقسیم شده بود
نه فقط میان عرب‌ها و یهودیان
که میان من و تو
وقتی با هم آن‌جا بودیم.

ما از خود زهدان مخاطرات ساختیم
خود را خانه‌ای کردیم از جنگ‌های بی‌‌جان
مثل مردمان قطبی
که برای خود خانه‌ای گرم و امن از یخ‌های بی‌جان می‌سازند.

ادامه‌ی مطلب
مثل خاک‌پشته‌ای

مثل خاک‌پشته‌ای

همه‌ی تنم پشمالو شده
می‌ترسم آن‌ها به خاطر پوستم مرا شکار کنند.

پیراهن رنگارنگم، هیچ معنای عشق نمی‌دهد
مثل عکس هوایی یک ایستگاه قطار است.

شب‌هنگام تنم زیر ملافه گشاده‌است
مثل چشم‌های زیر چشم‌بند کسی که منتظر شلیک است.

بی‌قرار، باید آواره باشم
گرسنه‌ی زندگی، خواهم مرد.

دلم می‌خواست آرام باشم، مثل خاک‌پشته‌ای که همه‌ی شهرهایش ویران شده‌است
و خاموش درست مثل یک مقبره.

ادامه‌ی مطلب
در «سطح صورت»ات

در «سطح صورت»ات

یک‌روز  عشقی بزرگ زندگی‌ام را دو شقه کرد
نیمه‌ی اول در جاهای دیگر  پیچ و تاب می‌خورد
مثل ماری که به دو نیم شده است.

سال‌های گذشته آرام‌ام کرد
سلامت را به دلم بازگرداند و قرار را به چشم‌هایم.

حالا کسی هستم که در بیابان یهودا ایستاده است،
تابلوی «سطح دریا»(۱) را تماشا می‌کند،
نمی‌تواند دریا را ببیند، اما می‌داند.

چهره‌ات را چنین به یاد می‌آورم همه‌جا
در «سطح صورت»ات.

-------
(۱)یک علامت در میانه‌ی راه

ادامه‌ی مطلب
روز یادبود

روز یادبود

روز یادبود کشته‌گان جنگ.
حالا 
اندوه همه‌ی گمشده‌گان را به اندوه آن‌ها اضافه کن
حتی اندوه زنی که تو را ترک کرد.
سوگی را با سوگی بیامیز،
مثل تاریخی که زمان را انبار می‌کند 
که ایام تعطیل و خودکشی و مویه را
به سهولت
بر یک روز می‌انبارد،
حاقظه‌ی راحت.

ادامه‌ی مطلب
نسبیت

نسبیت


در اشتباه‌اند دانشمندان، عالم بيليون‌ها سال پيش آفريده‌نشد
جهان هر روز آفريده می‌شود.

به خطا مدعی اند دانشمندان
که عالم از عنصری ازلی خلق شد
جهان هر روز آفريده می‌شود
از عناصر گوناگونی که هيچ اشتراکی ندارند
تنها، نسبت‌های مرتبط اجرامشان
چون عناصر وحش و اميد
همدليشان می‌دهد و هم‌نشينشان می‌کند. متاسفم!

ادامه‌ی مطلب
بیدار شو!

بیدار شو!

بیدار شو،
خورشید سوزان!
دیگر وقت خواب نیست
باید برگردی
تا جهانم را روشن کنی.

بخواب،
خورشید خسته
که پاسی از شب گذشته‌است
و ماه باید بایستد
و پرتو افشانی کند.

برقص
خورشید شاکر
بگذار نورت در جهان تاریک ما
کاری کند.

بپا خیز
ای خورشیدی که هرگز خسته نمی‌شوی
از بالای درخت‌ها و کوه‌های خوابیده، بپر!
باد سرد را فلج کن
و از نو زمین ما را 
گرم و شاداب کن.

ادامه‌ی مطلب
نهر کوچک گناه

نهر کوچک گناه

تو مثل زمستان سردی
مثل یک تکه یخ
یک گلوله‌ی برف
مثل نهر کوچک گناه

تو سردی
مثل یک گمنامی، متروک
مثل شبنم منجمد، گزنده
مثل باد‌های تند
انگار خورشید گم شده است.

آره، تو سردی
مثل یه دوست بی‌رحم
عین یه بوسه‌ی دروغکی
یک خداحافظی از سر ناچاری
مثل صدای هیس یک مار.

سرد،
مثل مرمر سفید
قلب یک قاتل
شبیه سطح بی‌حرکت آب
انگار که نیزه‌ای مرده است.

سرد،
مثل خنجری شیشه‌ای

ادامه‌ی مطلب
مدال دایی من

مدال دایی من

مدالش  برای ما قصه‌ای تعریف می‌کند
 که او چقدر افتخار می‌کرد
وقتی در گروه موسیقی می‌نواخت و سربازها رژه می‌رفتند
همان نقطه‌ی کوچک روی سینه‌اش
همان مدال.

اول، تمیز و درخشان بود
حالا گرد و خاک گرفته است
از میان نسل‌ها گذشته‌است
جز خود مدال
هیچکس نمی‌داند که حالا کجا رها شده است.

سال‌های زیاد  در یک کشو  دراز کشیده است
گرد و خاکش روز به روز بیشتر شد
مثل زمان که می‌گذرد
ولی هنوز آن‌جاست

ادامه‌ی مطلب
اشک

اشک

یک قطره اشک
مثل یک کوه، قوی‌است
مثل یک عقیده، مصمم است.

قصه‌های زیادی برای گفتن دارد
قصه‌های نو، قصه‌های کهنه

می‌تواند از دشمنی‌ بیاید
یا از غم، از شادی، خشم، خوشی یا زیبایی

یک قطره اشک دریاچه‌ای زیباست
و گودالی گل‌آلود است.

جهان را می‌آفریند
رنج را، کهنه را، نو را
چیزهای مشهور  را ، چیزهای ترسناک و چیزهای ناشناخته را.

مثل جهان، کهن است
مثل یک بره، جوان
مثل یک بچه، بی‌گناه
مثل یک انسان، شرور

ادامه‌ی مطلب
سرباز من

سرباز من

فردا پانسمان مرا برمی‌دارند
نمی‌دانم شاید از فردا
با تنها چشم باقی مانده‌ام،
نصف یک پرتقال را ببینم
نصف یک سیب را
نصف صورت مادرم را.

من گلوله را ندیدم
ولی وقتی در سرم منفجر شد
دردش را احساس کردم
تصویر آن سرباز
با آن تفنگ بزرگ
و دست‌های لرزان
هنوز در سرم می‌چرخد

آن روز با چشم‌های بسته‌ام
او را دیدم
شاید آدمها در در سرشان
یک چشم یدکی دارند
تا آن را با چشمی که از دست می‌دهند
عوض کنند.

ادامه‌ی مطلب
یک تک‌گویی

یک تک‌گویی

«مردم مرا دارند
و من تنها چلچله ها را
که بالهایشان قوسی گشاده رسم می‌کنند
بر فراز باد» خدا می‌گوید.
در آن‌حال که پیشانی‌اش بر لبه‌ی ابری آرام می‌گیرد
که پرده‌ای می اندازد بر خورشیدی که روزی روزگاری آن‌را آفرید
و اینک در حجاب ابری زیباست.

«تنها برایشان دعا می‌کنم آن‌گاه که غمگینم
و اندوهگین‌ام آن‌گاه که جهان مرا به حیرت نمی‌اندازد
این تناقض را از آغاز در آفرینش خود دارم
که می دانم بهترین نیست
حتی فقط از آن‌رو که هر روز
زخم‌های گشوده‌ی غرب خونریز است»

«پس،
موجودات کوچک را فرا می‌خوانم
در کمال عجول پرهمهمه‌ی بال‌هایشان
لب‌هایم با آن‌ها در لبخندی می‌پیچد
و نماز می‌برم به بال‌های چابک چلچله‌ای
برای غروبی نیکوکار
شاید که برآید و
چشمان خدایی‌ام، متهم به ابدیت،
به خواب روند.»

ادامه‌ی مطلب
در کدام بیمارستان

در کدام بیمارستان

در کدام بیمارستان سفید
در کدام اتاق غم‌زده
مرا خواهی یافت
انگشتانم را و دهانم را؟

کجا خواهد بود کلئوپاترا
با ابوالهولی بر دامن
کزکرده، گربه‌وار
کلئوپاترای چشم‌های زرد
کلئوپاترای عاشق؟

در کدام بیمارستان سفید
بر کدام تخت
ناگهان خواهی یافت
لبخند مظلومی را؟

کجا دیدار خواهی کرد ایزوت را
درازکشیده
اکسیر عشق را می‌چشد
دلی تپنده در مشت،
در صدایش
کجا خواهی یافت طره‌ی طلایی را

در کدام گورستان سبز
در نجوا با پرندگان
بر دروازه‌ای درنگ خواهی‌کرد
و با خویش زمزمه می‌کنی که آه ای یار
و خشخاشی که می‌روید
زرد و خشمگین
و بازوان گل‌ها را می‌پیچد
دور گردنت
و می‌میرد

در کدام گورستان خفته
درنگ خواهی کرد؟

ادامه‌ی مطلب
آتش رام

آتش رام

کشوها از اشیای نفیس لبریزند
ولی ما، آرام آرام به ایده‌ها عادت می‌کنیم
این یا آن را با خونسردی لمس می‌کنیم
تصویری را، عطری را، عطری را، تصویری را
خداحافظی می‌کنیم از برگی، از شکوفه‌ای، از شکوفه‌ای، از برگی
و در نهر کوچک آب بارانی به اعماق روان می‌شویم
به فضا، به زمان، به بی‌همتا، به نامتناهی
فراسوی جهانمان که حد و مرزی روشن یافته‌است
این‌جا حصاری و آن‌جا حصاری با تشریفات حصار، درختان سیاه،
بال خیس پرندگان تنگ در هم گره می‌خورند

ادامه‌ی مطلب
دست‌های تو

دست‌های تو

گرمایشان بی‌نام است
گرمای تو هم.

هیچ‌کس روی درختان اسم نمی‌گذارد
من هنوز به درختی برنخورده‌ام
که اسمش سی‌بل باشد
یا درختی که اسمش جودیت باشد
یا درختی به اسم سالومه.

نشنیده‌ام که کسی
نام گلی را بپرسد

بی‌نام از خاک می‌رویند
و فروتن

مثل گرمای
           دست‌های تو.

ادامه‌ی مطلب
در آرزوی لمس

در آرزوی لمس

دستم را دراز می‌کنم
در آرزوی لمس،
به سیمی مسی بر می‌خورم
که جریان برق را در خود می‌برد

تکه‌تکه می‌بارم
مثل خاکستر،
فرو می‌ریزم

فیزیک، حقیقت را می‌گوید
کتاب مقدس، حقیقت را می‌گوید
عشق، حقیقت را می‌گوید
و حقیقت، رنج است.

ادامه‌ی مطلب
شهر سانتیاگو

شهر سانتیاگو

چرا در شهر سانتیاگو
پسرها لبخند می‌زنند
و درختان با مهربانی
به من خوش‌آمد می‌گویند؟

چرا در شهر سانتیاگو
خیابان‌ها به آسمان می‌پرند
و خورشید در پنجره‌های گشوده زندگی می‌کند؟

چرا در شهر سانتیاگو
باد موهایم را
با دست‌های گرمش شانه می‌زند
و گاه لمس می‌کند
گونه و لبم را؟

چرا شهر سانتیاگو
مثل پروانه‌ی وحشت‌زده‌ای
از من می‌گریزد؟

در دل شهرهای ناشناس یخ‌ می‌زنم.

ادامه‌ی مطلب
بازی

بازی

نازنین،
میان کلمات و پروانه‌ها
برایت خواهم  رقصید
از درختان
برایت شاخه‌ی نوری خواهم چید
و جاده‌ای را
که باران و ماه‌ نقره‌‌پوشش کرده‌اند
چون عروسکی که کودک به دهان می‌برد
چیزی به تو نخواهم گفت
که گوش‌هایت به کار شنیدن کلمات اسیرم نمی‌آیند
ولی درمرز‌های لبخندت
وحشی از شور
سر خواهم خورد
و خموشانه بر پاهایت دراز خواهم کشید
حالا خم شو!
چه قدر طلا و چه نزدیک...

ادامه‌ی مطلب
در اعماق

در اعماق

نمی دانم چگونه با کلمات بیانش کنم
برای هیچ‌چیز غم نمی‌خورم  با کلمات
مگر با دست‌ها
که هوا را در حصار خود می‌گیرند
مگر با خون
که در آن‌ها جاری می‌شود

تو در نبض من زندگی می‌کنی
که قدم‌رو می‌رود
و بر می‌گردد
تا همیشه به یادآورد

در من طالع می‌شوی
در اعماق
و هر نفسی
که یخ می‌زند
با من می‌گوید
تو هستی و مرا دوباره ترک کرده‌ای.

ادامه‌ی مطلب
میل

میل

در باران نگاهت
غرورم رام می‌شود
و در میانه‌ی راه کام
به انس بر می‌بالد

چشمانت
فولاد سخت خنده‌هایم را سوراخ می‌کند
چونان باران گرم
من بیرون از من را می‌شوید.

ادامه‌ی مطلب
بر بام نیویورک

بر بام نیویورک

خوب، می‌بینی
می توانی مرا همسرت بخوانی
می‌توانی مرا بر بلندترین بام نیویورک جا دهی
و زمین گرد کوچک را ناگهان
به انگشتان گرسنه‌ام ببخشی
انگشتانم و دهانم

می‌بینی
می‌توانم پاهایم را تکان دهم
در کفشی نوی نو
بالای بام‌های نیویورک
و فراز هراس
در شب
چهره‌ی خاکی سیاه‌ترین سیاه‌پوست

می‌توانی در عصری داغ
تکه‌ی  یخی روشن شیشه را بیاوری
و به جای بوسه
آن را بر دهان گداخته‌ام بگذاری

می‌توانی
دهانم را ببوسی
و موهایم را
که چه مایه تنهایند در حضور وفادارشان
در لبخندی نوازش کنی
با دست‌های عشوه‌گرت
در دل تاریکی.

ادامه‌ی مطلب
میوه

میوه

چون میوه بر شاخه‌ای
احساس سنگینی می‌کنم

بگذار میوه‌ی تابستانی
آرام آرام
سر بخورد
بیافتد بر گردن صاف‌ات

بگذار دور شود
لبریز استغنای پردرد‌ش

میوه

از درخت بالا نرو
آرامش شاخه‌ها را برهم نزن
بگذار  برسد به دست‌هایت

من عین میوه‌ام.

ادامه‌ی مطلب
ابتذال

ابتذال

پنج دقیقه پیش از تولدم،
هنوز بدنیا نیامده‌ام.
هنوز می‌توانم برگردم
به نزاییدگی‌ام.
حالا ده دقیقه قبل است
حالا یک ساعت قبل از تولد است
بر می‌گردم
می‌دوم
به زندگی‌ام با علامت منفی.

از میان نزاییدگی‌ام راه می‌روم انگار در تونلی
با چشم‌اندازهای غریب ده سال قبل
صد و پنجاه سال قبل
قدم می‌زنم، کفش‌هایم تق‌تق می‌کنند
در سفری خیالی
از میان اعصاری که در آن منی در کار نبود.

ادامه‌ی مطلب
پیراهن

پیراهن

برای آخرین‌بار
پیراهن پدرم را می‌شویم
که مرده‌است.
پیراهن، بوی عرق می‌دهد.
بوی عرق را از کودکی به یاد دارم
سال‌های بسیار
پیراهن و زیرپیراهنش را می‌شستم
با اتو در کارگاه
خشکشان می‌کردم،
دلش می‌خواست آن‌ها را اتو نکشیده بپوشد.

از میان‌ همه‌ی تن‌های جهان
حیوانات و انسان‌ها
فقط یک تن، آن بوی عرق را می‌داد
بارها و بارها آن‌را بو کشیده بودم.
حالا با شستن این پیراهن
این بو را برای همیشه از بین می‌برم.
حالا
فقط نقاشی او را نجات می‌دهد
با بوی رنگ روغن.

ادامه‌ی مطلب
پدر

پدر

پدر همه‌ی زندگیش را آواز خواند.
وقتی جوان بود در ورشو
تمام زمستان در کارگاه سرد
آواز خواند
قلم‌مویش به انگشت‌های آبی و سردش چسبیده‌بود.
وقتی برگشت و به مادر گفت
دستمزد پرتره‌‌ی عکسی را نگرفته‌ام
و فردا نانی در کار نیست
دلش می‌خواست لوح نقاشی‌اش را بردارد
و آواز سر کند.

در کراکو وقتی نود ساله‌شد
و در گوشه‌ی کارگاهش
با سقف‌های بلند مثل کلیسا
مرگ پشت تصویری پنهان شده‌بود
می‌خواست همه‌ی صبح را آواز بخواند
و همه‌ی عصر را.
او با صدای بلند و زیبا آواز خواند

ادامه‌ی مطلب
شب عشق

شب عشق

شب عشق
بديع چون کنسرتی از ونيز کهن
در نواختن سازهای شگفت،
سالم
چون کفل فرشته‌‌ی کوچکی،
فرزانه
چون تپه‌ی مورچگان.
شعله‌ور
چون هوايی که در ترومپت می‌وزد.
معمولی چون سلطنت زوج زنگی شاهواری
نشسته در دو اورنگ زراندود

شب عاشقانه‌ای با تو
نبردی باروک
و دو فاتح.

ادامه‌ی مطلب
سرما

سرما

نامادری بدی بود.
حالا در پيری چه جان‌کاه می‌ميرد
در کلبه‌‌ای خالی.

می‌لرزد
مثل دسته‌ی کاغذهای سوخته.
هیچ به‌خاطرنمی‌آورد که بد بود.
ولی می‌داند
که سردش است.

ادامه‌ی مطلب
زندگی

زندگی

حلقه‌زده‌ام، در يک توپ
چون سگی
که سردش است.

که به من خواهد گفت
که چرا زاده‌شدم؟
جرا اين هيولا
زندگی خوانده می‌شود؟
تلفن زنگ می‌زند. بايد
برای شعر‌خوانی آماده شوم.

وارد می‌شوم
هزار نفر، هزار جفت چشم.
نگاه می‌کنند، منتظر می‌شوند
می‌دانم چرا.

درنظر داشتم که به آن‌ها بگويم
چرا زاده‌شدند.
چرا اين هيولا
نامش زندگی است.

ادامه‌ی مطلب
خارجی‌ها

خارجی‌ها

يک اندازه شادم می‌کنند:
اينکه تو می‌آيی يا می‌روی
يعنی تو به من
دو جور شادی می‌دهی.

ولی، همين امروز نيا
چندتا مهمان دارم. اسم‌شان
خسته از تشريفات رمانتيک،  تمسخر ابديت و نفرت  است.

آن‌ها خارجی‌اند. زبانشان را نمی دانی
همان بهتر که بروی سينما.

ادامه‌ی مطلب
در جعبه‌ی جادویی‌ام

در جعبه‌ی جادویی‌ام

در جعبه‌ی جادویی‌ام
احساس باران را جا می‌دهم
وقتی باران روی طبل پشت‌بام ساز می‌زند.
نگاه باشکوه ماهی رنگین‌کمان را
و مزه‌ی شیرین‌ترین شکلات را که در دهانم آب می‌شود.

در جعبه‌ی جادویی‌ام
آخرین نگاه خورشید را، قبل از کسوف بزرگ  جا می‌دهم
یاقوت سرخی را که در آفتاب می درخشد
و دسته‌ای از حیوانات را
که با هم در آرامش زندگی می‌کنند.

در جعبه‌ی جادویی‌ام
نگاه یک ماهی طلایی را جا می‌دهم
که از وسط صحرا نگاه می‌کند
شهر گمشده‌ی آتلانتیس را خیلی دورتر از دریا

ادامه‌ی مطلب
دوستان خوب من

دوستان خوب من

اولین دوست خوب من، «آن»ِ ترسناکه
که مشت کوبید تو چش‌ام.
دومین دوست خوبم، «سام»ِ آب‌زیرکاهه
که می‌خواست کلوچه‌مو کف بره.
سومی «مکس»-موشه‌ ست
پنجه‌مو خورد و خمیر کرد.
پنجمین رفیقم «نل»-لجنه
چیزی نمونده بود دماغمو بشکنه.

ادامه‌ی مطلب
عشق

عشق

ديوار به ديوار
هزار مايل
دوهزار سيگار
يك ابديت و نيمي از شب‌زنده‌داري‌ها
سفيدتر از برف

چند تُن كلمه
باستاني مثل شكاف‌هاي پلايتيپوس در سنگ

هزار كتاب كه نخوانديم
هزار اهرام كه نساختيم

جارو كردن گرد و غبار

تلخ
هم‌چون آغاز جهان

باورم كن وقتي مي‌گويم:
زيبا بود.

ادامه‌ی مطلب
یک قصه‌ی پریان

یک قصه‌ی پریان

اون واسه خودش يه خونه ساخت
پی‌شو کند
سنگشو چيد
ديوارشو ساخت
يه سقف بالا سرش کشيد
شومينه و دودشو جور کرد
و منظره‌ی پنجره‌شو تهيه ديد

اون واسه خودش يه باغ ساخت
با پرچين خودش
آويشن خودش
کرم خاکی و شبنم صبحگاهيش

يه تيکه از آسمون بالاسرشو بريد
باغو تو آسمون بست
خونه رو تو باغ
و همه‌شونو تو يه دستمال جيبی بسته‌بندی کرد

و بيرون رفت
تک و تنها مثه يه روباه قطبی
از وسط سرما،
و يه باران ناتمام
تو همه‌ی جهان.

ادامه‌ی مطلب
یاس بنفش موزه‌ی میدان سنت ونسل

یاس بنفش موزه‌ی میدان سنت ونسل

گل‌ها را دوست ندارم
زنان را دوست دارم
ولی وقتی که میان یاس‌های بنفش خوابیدم
از دوردست نفس سردابی برآمد
دلگیر مثل آپارتمان‌های خیابان‌ اصلی شهر در شبی مصنوعی
از چشم‌های مصنوعی تو
از لب‌های مصنوعی تو
از پستان‌های مصنوعی‌ات و حالت موهایت
دوست‌ات دارم دسته‌گل یاس
در تفرجی که باغ به بیرون گام می‌نهد در غروب
با گل‌های سرخ ناگفته
پستان‌هایش پوشیده در گلبرگ‌های گل سرخ
پراگ که در پنجره‌های گشوده نفس می‌کشد
خنکای گرگ و میش
و در خواب که بودم
یاس بنفش به هیات گلی در میدان سنت ونسل شکفت.

ادامه‌ی مطلب
پراگ با انگشت‌های باران

پراگ با انگشت‌های باران


در هیچ چیز نیست
نه در آن‌چه به عبارات زیبایی و سبک بیان شدنی است
نه دروازه‌ی«پادر» است، نه شهر قدیمی و نه  پل «چارلز»
نه پراگ قدیم و نه پراگ جدید.
در چیزهایی نیست که می‌توانند فروبریزند
و نه در آن‌چه که می‌تواند از نو بنا شود.
در پراگ افسانه‌ای‌ات نیست، در زیبایی ات نیست
که تو در این جهان یگانه‌ای
که عوض نمی‌شوی، حتی اگر آن‌ها ویرانت کنند
شعرت دشوار است و من معماهایش را می‌گشایم
همان‌جور که اندیشه‌های زنان محبوبمان را درک می‌کنیم

ادامه‌ی مطلب
زنگ‌های پراگ

زنگ‌های پراگ

بر تو خیز بر می‌دارند زنگ‌های پراگ، تا گنجه‌هایت را رها کنی.
بر تو خیز بر می‌دارند زنگ‌های پراگ، تا به خیابان قدم بگذاری
که من دنبال دختری سرگردانم.
زنگ‌های پراگ مراسم تدفینت را اعلام می‌کنند
در دلم
که دیگر  انتظار هیچ چیز را نمی‌کشد.
زنگ‌های پراگ مرا به طعمه‌های به قلاب بسته‌ی گذشته می‌رسانند.
زنگ‌های پراگ همه‌ی شما را صدا می‌زنند
که در آعوشتان گرفتم بی‌آن‌که نامتان را بدانم.
چشم‌های همه‌ی گربه‌هایی را صدا می‌زنند که آن‌سوی درگاه تعقیبم می‌کردند
پیش از همان پوزخند کور گوژپشت.

ادامه‌ی مطلب
ماه بالای پراگ

ماه بالای پراگ

دکوراتور گچ‌اش را هم می‌زند.
چراغی روغنی بالای نردبان روشن کرده‌است.
ماه است.
مثل آکروباتی حرکت می‌کند.
هروقت پیدا می‌شود وحشت می‌آفریند.
قهوه‌ی سیاه را سفید می‌کند.
پیشنهاد می‌کند به چشم‌های زنان جواهر بچسبانند.
بسترهای خواب را به اتاق احتضار بدل می‌کند.
روی پیانو خانه می‌کند.
قلعه را چون صحنه‌ی تئاتری نور افشانی می‌کند.
پراگ امروز تاریخش را به یاد می‌آورد
رودخانه‌ی عید را که نوسان فانوس چینی را تماشا می‌کند
زنگ‌ها را که مثل بشقاب‌ها شکننده‌اند.
مسابقه‌ای بزرگ در پیش خواهد بود.

ادامه‌ی مطلب
بالکن‌ها

بالکن‌ها

از یاد مبر ای دوست که نه پرنده‌ای و نه ماهی
آغوشی را دیدی و بالکن‌ها را یافتی
آدمی گاه سرش را به دو دست می‌گیرد: آه چه سرگیجه‌ای
برای مهمانی اصلا دیر نیست
چه در میان چراغ‌های باروک یا در داربست قفس‌های کار
 
نه چنان دیر که روشن کردن فانوس‌های چینی را آموختی
تا زیبایی سفید را در منابر وعاظ ببینی
آن‌ها که با کفش‌های راحتی طلایی  راه می‌رفتند
با منگوله‌های رنگی که از آرنج‌هاشان تاب می‌خورد
منگوله‌ها، فنجان‌های کوچک چینی‌اند که به سلامتی شهر بالا برده می‌شدند.

خانه‌ای را می‌شناسم
بلندبالا

ادامه‌ی مطلب
پراگ در زمستان

پراگ در زمستان

با باد دست و پنجه نرم می‌کنی زنگ‌ها خاموش‌اند
شهر آدمکی برفی ساخته‌است
روی پترین هیل که زنان بی‌مقصود سرگردانند
با چشم‌های سفیدبرفی
رود جاری می‌شود انگار کسی روی سندان می‌کوبد
مثل ماشین پست با کیفی که از کثرت نامه‌ها دارد می‌ترکد
سقف‌ها مثل تاج‌ها نمی‌توانند بال به هم بزنند
 سوت یخ می‌زند مثل پرنده‌ای مثل چوب آب نبات
مناره‌ها متکبرانه دستکش‌های رقص به دست می‌کنند
شب می‌گرید وقتی درخت کریسمس را می‌آراید
به جای مردم، همه‌ی آن‌چه می‌بینی
عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی و  لته‌های پوست خرگوش است

ادامه‌ی مطلب
ساعت در گتوی قدیمی یهودیان

ساعت در گتوی قدیمی یهودیان

زمان بر خیابان «پرکوپی» می‌گریزد
مثل دوچرخه‌سواری در مسابقه که خیال می‌کند
می‌تواند از ماشین مرگ سبقت بگیرد.
به ساعت می‌مانی در گتو که دست‌هایش به عقب می‌روند
اگر مرگ مرا غافل‌گیر کند دلم می‌خواهد پسری شش ساله بمیرم.

ادامه‌ی مطلب
حومه‌ی شهر

حومه‌ی شهر

حومه‌ی شهر، کلاه حصیری براقی‌است
با بازی ناتمام ورق.
حومه‌ی شهر کامیون کهنه‌خر‌ است
در آن همه‌چیز پیدا می‌شود صندلی‌ها، اشیای حصیری
ساختمان‌هایش پنیرهایی هستند با بسته‌بندی زشت
حومه، کلاه کپ پارچه‌ای ارزان قیمتی‌است
سیگار می‌کشد
مثل جوانی با داستان پلیسی زوار در رفته‌ای.

ادامه‌ی مطلب
نامه‌‏ها و اشعار (۹)

نامه‌‏ها و اشعار (۹)

زانو زده بر خاك زمين را نگاه مى‏كنم علف را نگاه مى‏كنم حشره را نگاه مى‏كنم لحظه را نگاه مى‏كنم شكفته آبى ِ آبى به زمين بهاران مانى تو، نازنين من تو را نگاه مى‏كنم. خفته بر پشت، آسمان را مى‏بينم شاخه‏هاى درخت را مى‏بينم لكلك‏ها را مى‏بينم بال‏زنان به آسمان بهاران مانى تو، نازنين من تو را مى‏بينم. آتشى افروخته‏ام به صحرا شب هنگام آتش را لمس مى‏كنم آب را لمس مى‏كنم پارچه را لمس مى‏كنم سكه را لمس مى‏كنم به آتش ِ اردوگاهى زير ستاره‏ها مانى تو تو را لمس مى‏كنم. ميان آدميانم و آدميان را دوست مى‏دارم عمل را دوست مى‏دارم انديشه را دوست مى‏دارم نبردم را دوست مى‏دارم در نبرد من موجودى انسانى‏يى تو تو را دوست مى‏دارم.

ادامه‌ی مطلب
نامه‌‌ها و اشعار (۱۰)

نامه‌‌ها و اشعار (۱۰)

در اين شب پاييزى سرشار از كلمات تواَم من: كلماتى جاودانه زمان‏وار، مادّه‏وار كلماتى سنگين همچون دست كلماتى درخشان به سان ستاره‏گان. از دلت از سرت از تنت كلمات تو به سوى من آمده است: كلمات تو پربار از تو كلمات تو، مادر كلمات تو، زن كلمات تو، دوست كلماتت اندوهگين بود و تلخ كلماتت شادمانه بود و سرشار از اميد كلماتت شجاع بود و قهرمان‏وار كلماتت آدميان بودند.

ادامه‌ی مطلب