زيباترين دريا دريايى است كه هنوز در آن نراندهايم زيباترين كودك هنوز شيرخواره است زيباترين روز هنوز فرا نرسيده است و زيباتر سخنى كه مىخواهم با تو گفته باشم هنوز بر زبانم نيامده است.
ادامهی مطلب
زيباترين دريا دريايى است كه هنوز در آن نراندهايم زيباترين كودك هنوز شيرخواره است زيباترين روز هنوز فرا نرسيده است و زيباتر سخنى كه مىخواهم با تو گفته باشم هنوز بر زبانم نيامده است.
ادامهی مطلباين ديار كه سر ِ ماديانى را ماند به تك در رسيده ز اقصاى آسيا تا در مديترانه غوطه خورد... از ما است اين ديار. مُچ، غرقهى خون دندانها فشرده به هم برهنه پاى، اين سرزمين كه فرشى ابريشمين را ماند اين دوزخ اين بهشت از آن ما است. فروبسته ماناد هر در كه از آن ِ ديگران است جاودانه فروبسته ماناد! آدمى از بردهى آدمى بودن دست بداراد! - اين است صلاى ما. زيستن به سان درختى، تنها و آزاد، برادرانه زيستن به سان درختان ِ يكى جنگل - اين است روياى ما.
ادامهی مطلبزندهگى شوخى نيست جدّى بگيرش كارى كه فىالمثل يكى سنجاب مىكند بىاين كه از بيرون و آن سو تَرَك انتظارى داشته باشد. تو را جز زيستن كارى نخواهد بود. زندهگى شوخى نيست جدّى بگيرش اما بدان اندازه جدّى كه تكيه كرده به ديوار فىالمثل، دست بسته يا با جامهى سفيد و عينكى بزرگ در آزمايشگاهى بميرى تا ديگر آدميان بزيند، آدميانى كه حتا چهرهشان را نديدهاى؛ و بميرى در آن حال كه مىدانى هيچ چيز زيباتر، هيچ چيز واقعىتر از زندهگى نيست. جدّيش مىگيرى اما بدان اندازه جدّى كه به هفتاد سالهگى فىالمثل، زيتونْبُنى چند نشا كنى نه بدين نيّت كه براى فرزندانت بماند بل بدان جهت كه در عين وحشت از مردن به مرگ باور ندارى بل بدان جهت كه در ترازو كفهى زندهگى سنگينتر است.
ادامهی مطلبكلمات بينوا غرقهى اشك و خيس ِ مرارت تعميد دوباره مىيابند. پرندهگانى كه بالهاى خود را باز مىآفرينند به پرواز درمىآيند به نغمه سرايى مىپردازند و كلماتى كه نهان مىكنند كلمات آزادىست. بالهاى آنان شمشيرهايىست كه باد را از هم مىدرد.
ادامهی مطلبپنجهى مريم، رُسته در شكاف صخرهيى! اين همه رنگ از كجا آوردهاى تا بشكوفى؟ ساقهيى چنين از كجا آوردهاى تا بر آن تاب خورى؟ - قطره قطره خون از سر صخرهها گرد آوردهام، از گلبرگهاى سرخ دستمالى بافتهام و اكنون آفتاب خرمن مىكنم.
ادامهی مطلباينچنين، در چشم انتظارى، شبها چندان دراز مىگذرد كه ترانه ريشه افشان كرده درختوار بر باليده است. و آنان كه به زندانها اندرند - مادر! - و آنان كه روانهى تبعيدگاهها شدهاند هر بار كه آهى برآرند - نگاه كن! - اين جا برگى بر اين سپيدار مىلرزد.
ادامهی مطلبتودهى كوچك بىشمشير و بىگلوله مىجنگد براى نان ِ همه براى نور و براى سرود. در گلو پنهان مىكند فريادهاى شادى و دردش را، چرا كه اگر دهان بگشايد صخرهها از هم بخواهد شكافت.
ادامهی مطلبفيف و بىپيرايه اندك سخن بود و آفرينش را تسبيح مىگفت. اما چندان كه شمشير چون صاعقهيى بر او فرود آمد به گونهى شيرى غريد. اكنون تا از حقيقت سخن به ميان آرد صدا كفافش نمىدهد لعنت و نفرين كفافش نمىدهد: براى بيان حقيقت كنون او را تفنگى مىبايد.
ادامهی مطلبروز ِ سبز ِ سوزان، شيبى دلپذير و بر آن جاى جاى زنگولهها و بعبعها موردها و شقايقها... دخترك از براى جهيزش چيزى مىبافد نوجوان سرگرم سبد بافتن است و قوچى چند بر كناره بر سنگ ِ نمك ليسه مىكشند.
ادامهی مطلبزير كبودهها، در نخستين ماه بهار
پرندهگان و جنگجويان
بر گذارى ِ آئين قداس را
گرد مىآيند.
بر خاك ولايت
برگها همچون شمع مىدرخشد
و در آسمان
عقابى
كتاب مقدس مىخواند.
كفى آب بر صخره، كفى آب صافى شده از سكوت و از مراقبهى پرندهگان در سايهى درخت ِ غار. جنگاوران در نهان از آن سيراب مىشوند همچون پرندهگان سر بلند مىكنند و مادر ِ تيره روز ِ خويش يونان را سپاس مىگذارند.
ادامهی مطلبدوشيزهگان ِ تگرگ در كناره در كار ِ گرد آوردن نمكاند. آنان، از آن سان خميدهپشت قادر به رؤيت دريا نيستند. زورقى با بادبان سپيد از پهنهى دريا به جانب ايشان اشارتى مىكند. دوشيزهگان او را نمىبينند و زورق از اندوه به تيرهگى درمىنشيند.
ادامهی مطلبنمازخانهى سپيد بر دامنه رو در آفتاب از مَزغل آتش مىكند. و در سراسر ِ شب در شاخ و برگ چناران تقديس خلقى مقدس را آرام ناقوس مىزند.
ادامهی مطلبشيردلى سرفراز بر خاك افتاده است خاك مرطوب در خود جايش نمىدهد كرمهاى حقير ِ خاكش نمىجوند. صليب بر پشتش جفت بالى را ماند: بلند و بلند بر آسمان اوج مىگيرد و عقابان و فرشتهگان ِ زرين را ديدار مىكند.
ادامهی مطلبزنگار با سنگ مرمر چه تواند كرد؟ يا غُل و زنجير با توفان يا غُل و زنجير با يونان؟ اين جا، نور اين جا، ساحل بر زَرّ و لاجورد ليسه مىكشد، گوزنها داغ ِ مُهر خود را بر صخرهها نقر مىكنند و زنجيرهاى زنگاربسته مىچرند.
ادامهی مطلب- آن خانه را چه گونه پى خواهند افكند؟ درهايش را چه كسى بر جاى خواهد نشاند؟ نه مگر بازوى كار چنين اندك است و مصالح و سنگ چندان سنگين كه از جاى حركت نمىتوان داد؟ - خاموش باش! دستها به هنگام كار نيرو خواهد يافت و شمار شان افزون خواهد شد. و از ياد مبر كه در سراسر شب مردهگان بىشمارشان نيز به يارى ِ ما خواهند آمد.
ادامهی مطلباينجا پرندهگان نمىخوانند ناقوسها خاموشند و يونان نيز لب فرو بسته با تمامى ِ مردهگان ِ خويش بر خرسنگهاى خاموشى در كار ِ تيز كردن ِ پنجههاى خويش است چرا كه يكه و تنها به خود نُويد داده آزادى را.
ادامهی مطلبشب هيچگاه كامل نيست هميشه چون اين را مىگويم و تأكيد مىكنم در انتهاى اندوه پنجرهى بازى هست پنجرهى روشنى. هميشه رؤياى شب زندهدارى هست و ميلى كه بايد برآورده شود، گرسنهگىيى كه بايد فرونشيند يكى دل ِ بخشنده يكى دست كه دراز شده، دستى گشوده چشمانى منتظر يكى زندهگى زندهگىيى كه انسان با ديگراناش قسمت كند.
ادامهی مطلب«براى آن كه زندهگان به زندهگى انديشه كنند، سنگنبشتهى گور يكى از كهنترين انگيزههاست. سنگبنشتهى گور مىتواند اعتماد و اميدوارى را از ديوار گذشتهها به آيندهگان انتقال دهد.» پ.ا. الوآر سنگنبشتههاى گور خودش را در تابستان ۱۹۶۲ نوشته بود. اگر چه در همين سال بود كه چشم از جهان فروبست اين نكته گفتنى است كه به هنگام انتشار يا سرودن اين اشعار هنوز حتا نخستين ضربهى دردى را كه مىبايست به بستر مرگاش بكشاند احساس نكرده بود. پنجاه و هفت ساله بود و در نهايت سلامت، و هنوز مىتوانست سالهاى بسيار در پيش داشته باشد. ۱ كودك بودهام من و، كودك بازى مىكند بىآن كه هيچ از پيچ و خمهاى تاريك عمر پروا كند. جاودانه بازى مىكند كه بخندد بهارش را به صيانت پاس مىدارد جوبارش سيلابهيى است. من شادى و حظّم سرسام و هذيان شد آخر به نُه سالهگى مردهام من. ۲ رنج چونان تيغهى مقراضى است كه گوشت تن را زنده زنده مىدرد من وحشت را از آن دريافتم چنان كه پرنده از پيكان چنان كه گياه از آتش كوير چنان كه آب از يخ دلم تاب آورد دشنامهاى شوربختى و بيداد را من به روزگارى ناپاك زيستم كه حظّ ِ بسى كسان از ياد بردن برادران و پسران خود بود. قضاى روزگار در حصارهاى خويش به بندم كشيد. در شب خويش اما جز آسمانى پاك رؤيايى نداشتم. بر همه كارى توانا بودم و به هيچ كار توانا نبودم همه را دوست مىتوانستم داشت نه اما چندان كه به كار آيد. آسمان، دريا، خاك مرا فروبلعيد. انسانم باز زاد. اين جا كسى آرميده است كه زيست بىآن كه شك كند كه سپيدهدمان براى هر زندهيى زيبا است هنگامى كه مىمرد پنداشت به جهان مىآيد چرا كه آفتاب از نو مىدميد. خسته زيستم از براى خود و از بهر ديگران ليكن همه گاه بر آن سر بودم كه فروافكنم از شانههاى خود و از شانههاى مسكينترين برادرانم اين بار مشترك را كه به جانب گورمان مىراند. به نام اميد خويش به جنگ با ظلمات نام نوشتم. تأمل كن و جنگل را به ياد آر چمن را كه زير آفتاب سوزان روشنتر است نگاههاى بىمِه و بىپشيمانى را به ياد آر روزگار من گذشت و جاى به روزگار تو داد ما به زنده بودن و زيستن ادامه مىدهيم شور تداوم و بودن را تاجگذارى مىكنيم. ۳ آنان را كه به قتلم آوردند از ياد مىبرى
ادامهی مطلبنيمگرم هنوز از رخت و پخت ازاله بربسته چشم مىجنبى هم از آن دست كه ترانهيى پادرزاى جنبد نا يافته شكل اما از همه سوى بى آن كه به خطا روى عطرآگين و گوارا بر مىگذرى از مرزهاى تنات زمان را به گامى درنوشته زنى ديگرى اينك مكشوف جاودانهگى.
ادامهی مطلبمگر نه چنين است كه همواره روزها تهى از عشق است هر سپيدهدم نابخشودنى هر نوازش ناپسند است و هر خنده دشنامى من به خود گوش مىدهم و تو به من گوش مىدهى همچون لاييدن سگى گمشده به سوى انزواىمان. عشق ما را به عشق بيش از آن نياز است كه گياه را به باران بايد به سان آينه بود.
ادامهی مطلبچشماندازى عريان كه ديرى در آن خواهم زيست چمنزارانى گسترده دارد كه حرارت تو در آن آرام گيرد چشمههايى كه پستانهايت روز را در آن به درخشش وا مىدارد راههايى كه دهانات از آن به دهانى ديگر لبخند مىزند بيشههايى كه پرندهگاناش پلكهاى تو را مىگشايند زير آسمانى كه از پيشانى ِ بى ابر تو باز تابيده جهان ِ يگانهى من كوك شدهى سبُك من به ضربآهنگ ِ طبيعت گوشت ِ عريان تو پايدار خواهد ماند.
ادامهی مطلبپُر از ميوههايى كه در دهن آب مىشود آراسته به هزار گُل ِ گوناگون غَرّه در آغوش آفتاب خوشبخت از پرندهيى خودى شاد از يكى قطره باران بسى زيباتر از آسمان صبحگاهى. وفادار. از باغى سخن مىگويم خواب مىبينم اما به حقيقت، دوست مىدارم.
ادامهی مطلبتو را به جاى همه زنانى كه نشناختهام دوست مىدارم تو را به جاى همه روزگارانى كه نمىزيستهام دوست مىدارم براى خاطر عطر ِ گسترهى بيكران و براى خاطر عطر ِ نان ِ گرم براى خاطر ِ برفى كه آب مىشود، براى خاطر نخستين گل براى خاطر جانوران پاكى كه آدمى نمىرماندشان تو را براى خاطر دوست داشتن دوست مىدارم تو را به جاى همه زنانى كه دوست نمىدارم دوست مىدارم. جز تو، كه مرا منعكس تواند كرد؟ من خود، خويشتن را بس اندك مىبينم. بىتو جز گسترهيى بىكرانه نمىبينم ميان گذشته و امروز. از جدار ِ آينهى خويش گذشتن نتوانستم مىبايست تا زندهگى را لغت به لغت فراگيرم راست از آن گونه كه لغت به لغت از يادش مىبرند. تو را دوست مىدارم براى خاطر فرزانهگىات كه از آن ِ من نيست تو را براى خاطر سلامت به رغم ِ همه آن چيزها كه به جز وهمى نيست دوست مىدارم براى خاطر اين قلب جاودانى كه بازش نمىدارم تو مىپندارى كه شَكّى، حال آن كه به جز دليلى نيستى تو همان آفتاب بزرگى كه در سر من بالا مىرود بدان هنگام كه از خويشتن در اطمينانم.
ادامهی مطلبجلو خودم را نگاه كردم در جمعيت تو را ديدم ميان گندمها تو را ديدم زير درختى تو را ديدم. در انتهاى همه سفرهايم در عمق همه عذابهايم در خَم ِ همه خندهها سر بر كرده از آب و از آتش، تابستان و زمستان تو را ديدم در خانهام تو را ديدم در آغوش خود تو را ديدم در رؤياهاى خود تو را ديدم ديگر تركت نخواهم كرد.
ادامهی مطلبما دو، دستادست همهجا خود را در خانهى خويش مىانگاريم زير درخت مهربان زير آسمان سياه زير تمامى ِ بامها كنار آتش در كوچهى تهى در ز لّ آفتاب در چشمان ِ مبهم جمعيت كنار فرزانهگان و ديوانهگان ميان كودكان و كلانسالان. عشق را نكتهى پوشيدهيى نيست ما آشكارى ِ مطلقيم عاشقان، خود را در خانهى ما مىانگارند.
ادامهی مطلباين است قانون گرم انسانها از رَز باده مىسازند از زغال آتش و از بوسهها انسانها. اين است قانون سخت انسانها دست ناخورده ماندن به رغم شوربختى و جنگ به رغم خطرهاى مرگ. اين است قانون دلپذير انسانها آب را به نور بدل كردن رؤيا را به واقعيت و دشمنان را به برادران. قانونى كهنه و نو كه طريق ِ كمالش از ژرفاى جان ِ كودك تا حُجّت ِ مطلق مىگذرد.
ادامهی مطلببه دوستان پرتوقعم به شما اگر بگويم من كه آفتاب در جنگل به تنى مىماند در بسترى، كه تفويض مىشود باورم مىكنيد هوسهايم را همه، مىستاييد. به شما اگر بگويم من كه بلور ِ روزى بارانى در تنبلى ِ عشق است هميشه كه آواز مىدهد باورم مىكنيد زمان عشق ورزيدن را طولانىتر مىكنيد. اگر به شما بگويم من كه بر شاخساران ِ بسترم مرغى آشيان مىكند كه زبانش هرگز به »آرى« گفتن نمىگردد باورم مىكنيد همباز ِ پريشانيم مىشويد. به شما اگر بگويم من كه در خليج يكى چشمه كليد ِ شطّى مفتاح ِ خُرّمىست كه مىچرخد باورم مىكنيد بيش تَرَك درمىيابيد. اما اگر سراسر ِ كوچهام را سرراست و سراسر ِ سرزمينم را همچون كوچهيى بىانتها بسرايم ديگرم باور نمىداريد. سر به بيابان مىگذاريد چرا كه شما به بىهدفى گام مىزنيد، نا آگاه از آن كه آدميان نيازمندان ِ پيوند و اميد و نبردند تا جهان را تفسير كنند، تا جهان را ديگر كنند. تنها به يك گام ِ دلم شما را به دنبال خواهم كشيد مرا قدرتى نيست من زيستهام و كنون نيز مىزيم اما از سخن پرداختن به قصد ِ فريب شما درشگفتم حال آن كه مرا سر ِ آن بود كه آزادتان كنم سر ِ آنم بود كه با جگن و خَثِّ ِ سپيدهدمان نيز هم از آن گونه يگانهتان كنم كه با برادرانمان كه سازندگان نورند.
ادامهی مطلبرنگى كه شب را تجزيه مىكند ميزى كه گِردش نشستهاند جامى بر پيشْبخارى چراغ، دلى است كه تهى مىشود. اينك سالى ديگر شيارى ديگر! هيچ بدين انديشيده بوديد؟ پنجره، چار گوشهيى كبود مىافكند. در، خودىتر است. يكى بدرود ندامت و جنايت. خدا نگهدار! و مىافتم به زاويهى مهربان آغوشى كه مرا بپذيرد. از گوشهى چشم، همه آنان را مىبينم كه سرگرم نوشيدنند مرا ياراى جنبيدن نيست آنان نشستهاند ميز، گرد است و ذهن ِ من نيز: مردمان را همه به خاطر مىآورم حتا آنان را كه رفتهاند.
ادامهی مطلبناقوس ِ خالى پرندهگان ِ مرده در خانهيى كه همه مىخوابند در ساعت ِ نُه. زمين بىحركت مىماند پندارى كسى آه مىكشد درختان حالتى خندان دارند آب برنوك هر برگ مىلرزد ابرى شب را درمىنوردد. در برابر در مردى آواز مىخواند پنجره بىصدا باز مىشود.
ادامهی مطلبتو باغچهى وسط ِ ميدون، رو يه نيمكت مردى نشسته كه وقتى رد ميشين صداتون مىكنه عينكى به چشمشه لباس طوسى ِ كهنهيى به تنش ته سيگارى به لبش. نشسته و وقتى دارين رد ميشين صداتون مىزنه يا خيلى ساده بهتون اشاره مىكنه. نبادا نيگاش كنين نبادا محلش بدين بايد رد شين جورى كه انگار نديدينش كه انگار اصلاً صداشو نشنفتين بايد قدما رو تند كنين و بگذرين اگه نيگاش كنين اگه محلش بذارين بهتون اشاره مىكنه و، اون وخ ديگه هيچى و هيچكى نمىتونه جلودارتون بشه كه نرين نگيرين تنگ ِ دلش بشينين. اون وخ نيگاتون مىكنه و لبخندى مىزنه و شما حسابى عذاب مىكشين سختر عذاب مىكشين و اون بابا همين جور لبخند مىزنه شمام درست همون جور لبخند مىزنين و هرچى بيشتر لبخند بزنين بيشتر عذاب مىكشين اُ هرچى بيشتر عذاب بكشين بيشتر لبخند مىزنين چيزيه كه چاره پذيرم نيس، اُ همون جا مىمونين نشسته يخزده لبخند زنون رو نيمكت. اون دور و وَر بچهها بازى مىكنن رهگذرا ميگذرن آروم پرندهها مىپَرَن از اين درخت به اون درخت، اُ شما همون جا مىمونين رو نميكت و مىدونين، مىدونين كه ديگه بازى بىبازى مث اون بچهها، مىدونين كه ديگه هيچ وقت ِ خدا نخواهين رفت پى ِ كارتون آروم، مث اين رهگذرا، كه ديگه هيچ وقت ِ خدا نخواهين پريد سرخوش مث ِ اين پرندهها.
ادامهی مطلبافروخته يك به يك سه چوبهى كبريت در دل ِ شب نخستين براى ديدن تمامى ِ رخسارت دومين براى ديدن ِ چشمانات آخرين براى ديدن ِ دهانات و تاريكى كامل تا آن همه را يك جا به ياد آرم در آن حال كه به آغوشت مىفشارم.
ادامهی مطلباين عشق به اين سختى به اين تُردى به اين نازكى به اين نوميدى، اين عشق به زيبايى روز و به زشتى زمان وقتى كه زمانه بد است، اين عشق اين اندازه حقيقى اين عشق به اين زيبايى به اين خجستهگى به اين شادى و اين اندازه ريشخندآميز لرزان از وحشت چون كودكى در ظلمات و اين اندازه متكى به خود آرام، مثل مردى در دل شب، اين عشقى كه وحشت به جان ديگران مىاندازد به حرفشان مىآورد و رنگ از رخسارشان مىپراند، اين عشق ِ بُزخو شده - چرا كه ما خود در كمينشيم - اين عشق ِ جرگه شده زخم خورده پامال شده پايان يافته انكار شده از ياد رفته - چرا كه ما خود جرگهاش كردهايم زخمش زدهايم پامالش كردهايم تمامش كردهايم منكرش شدهايم از يادش بردهايم، اين عشق ِ دستنخوردهى هنوز اين اندازه زنده و سراپا آفتابى از آن ِ تو است از آن ِ من است اين چيز ِ هميشه تازه كه تغييرى نكرده است، واقعى است مثل گياهى لرزان است مثل پرندهيى به گرمى و جانبخشى ِ تابستان. ما دو مىتوانيم برويم و برگرديم مىتوانيم از ياد ببريم و بخوابيم بيدار شويم و رنج بكشيم و پير بشويم دوباره بخوابيم و خواب ِ مرگ ببينيم بيدار شويم و بخوابيم و بخنديم و جوانى از سر بگيريم، اما عشقمان به جا مىماند لجوج مثل موجود بىادراكى زنده مثل هوس ستمگر مثل خاطره ابله مثل حسرت مهربان مثل يادبود به سردى ِ مرمر به زيبايى ِ روز به تُردى ِ كودك لبخندزنان نگاهمان مىكند و خاموش باما حرف مىزند ما لرزان به او گوش مىدهيم و به فرياد درمىآييم براى تو و براى خودمان، به خاطر تو، به خاطر من و به خاطر همه ديگران كه نمىشناسيمشان دست به دامنش مىشويم استغاثهكنان كه بمان همان جا كه هستى همان جا كه پيش از اين بودى. حركت مكن مرو بمان ما كه عشق آشناييم از يادت نبردهايم تو هم از يادمان نبر جر تو در عرصهى خاك كسى نداريم نگذار سرد شويم هر روز و از هر كجا كه شد از حيات نشانهيى به ما برسان دير ترك، از كنج ِ بيشهيى در جنگل ِ خاطرهها ناگهان پيدا شو دست به سوى ما دراز كن و نجاتمان بده.
ادامهی مطلبدنيا پر از چالههاى بزرگ خونه اين همه خون ِ پخش و پلا چى ميشه يعنى زمين اونو بالا ميره و مَس مىكنه؟ پس اى والّا به اين ميگسارى چه ملاحظه كار و چه هموار! نه، زمين اهل پياله نيست زمين تلوتلوخورون نمىچرخه: ارابه كوچولوى چاهار فصلشو به قاعده مىرونه بارون، برف، رگبار، هواى خوش.- هيچ وخ مس نمىكنه اگرم بكنه فقط گاهى به گاهى: يه آتيشفشون مفلوك ِ كوچولو. زمين مىچرخه مىچرخه با درختاش و باغاش و عمارتاش مىچرخه با چالههاى بزرگ خونش و همهى چيزاى زنده هم باش مىچرخن و خون مىپاشن، زمين در بندش نيست زمين مىچرخه و همهى چيزاى زنده بنا مىكنن زوزه كشيدن اون در بندش نيس مىچرخه نه اون از چرخيدن دس مىكشه نه خون از ريختن وا مىمونه. كجا ميره اين همه خون ِ پخش و پلا: خون ِ آدمكشىها خون ِ جنگها خون ِ مصيبت خون ِ آدمايى كه تو زندونا لت و پار ميشن خون ِ بچههايى كه آروم آروم به دست بابا ننههاشون شيكنجه ميشن و خون ِ اونايى كه كلهشون خونريزى مىكنه تو اين حفره و اون سولاخ... خون ِ شيروونىكوبه وختى سُر مىخوره از پشت بوم مىافته پايين و خونى كه مياد و موجاموج جارى ميشه با نوزاد، با بچهى تازه زاد مادرى كه شيون مىكنه و بچهيى كه ونگ مىزنه... خون جاريه زمين مىچرخه زمين از چرخيدن دس ور نمىداره خون از جارى شدن. كجا ميره اين همه خون ِ پخش و پلا: خون ِ چماقكوب شدهها و اهانت ديدهها خودكشى كردهها و تيربارون شدهها و محكوم شدهها و خون ِ اونايى كه همين جورى مىميرن، تو تصادفا: يه زنده داره از كوچه رد ميشه با تموم خون تنش يه هو مىبينه مرده و تموم خون تنش زده بيرون. زندههاى ديگه خونو پاك مىكنن و جنازهرو مىبرن اما خون لجوجه و اون جايى كه جنازه بود تا خيلى وقت بعد از اونم هنوز يه خورده خون، سياه ِ سياه، جا مىمونه... خون ِ دَلَمه شده زنگار زندهگى، زنگار جنازهها خون بسته مث شير مث شير وختى مىچرخه وختى مىچرخه عين زمين عين زمين كه مىچرخه با شيراش با ماده گاواش با زندههاش با مردههاش زمين كه مىچرخه با درختاش و جونوراش و عمارتاش زمين كه مىچرخه با عروسيا مرده چال كردنا گوشماهيا فوجا زمين كه مىچرخه و مىچرخه با نهراى بزرگ خون.
ادامهی مطلب
مادر مىبافه
پسر مىجنگه
به نظر مادره اين وضع خيلى طبيعيه.
- پدره چى؟ اون چيكار مىكنه؟
- پدره كار مىكنه:
زنش مىبافه
پسرش مىجنگه
خودش كار مىكنه
به نظر پدره اين وضع خيلى طبيعيه.
- خب، پسره چى؟
پسره اوضاعو چه جور مىبينه؟
- پسره هيچى، هيچى كه هيچى:
پسره، ننهش مىبافه باباش كار مىكنه خودش مىجنگه
جنگ كه تموم شد
تنگ ِ دل ِ باباهه مىچسبه به كار.
جنگ ادامه پيدا مىكنه و مادرهم ادامه ميده: مىبافه
پدرهم ادامه ميده: كار مىكنه
پسره كشته شده، ديگه ادامه نميده.
پدره و مادره ميرن گورستون
به نظر پدره و مادره اين وضع خيلى طبيعيه.
زندهگى ادامه داره.
زندهگى با بافتنى جنگ كار
با كار جنگ بافتنى جنگ
با كار كار كار
زندهگى
با گورستون.
ادامهی مطلب
آهای اُرکس ِ جاز، اون رِنگو بزنین! واسه اربابا و خانوماشون واسه دوکها و کنتها واسه قرتیا و اونکارهها واسه میلیونرای ینگه دنیایی واسه معلمای مدرسه اون رِنگو چاق کنین تا حسابی کیفور شَن. □ آهای اُرکس ِ جاز، اون رِنگو بزنین! شماها اون رِنگو که خوب بلدین اون خندهها و اون گریههارو. شماها اون رِنگو که خوب بلدین. □ آهای اُرکس ِ جاز، اون رِنگو بزنین! شماها میتونین به هف زبون اختلاط کنین گاس چند زبونم بیشتر حتا اگه اهل جورجیا باشین. «ــ جیگر! میشه منم با خودت ببری خونه؟ «ــ البته!».
ادامهی مطلب«ــ آهای پسر تُفدونا رو پاکشون کن: تُفدونای دیترویت شیکاگو پالم بیچ و آتلانتیک سیتی رو!» بخار آشپزخونههای مهمونخونه دود ِ تالارای مهمونخونه و لجن تُفدونای مهمونخونه اینا تیکهیی از زندهگی ِ منن. □ «ــ آهای پسر!» با یه سکهی پنج سنتی با یه سکهی ده سنتی با یه دلار با روزی دو دلار... «ــ آهای پسر! با یه سکهی پنج سنتی با یه سکهی ده سنتی با یه دلار با دو دلار واسه بچه کفش بخر اجاره خونه بده یهشمبه کلیسا برو!» □ «ــ آهای پسر!» بچهها و کلیسا و زَنا و یهشمبه
ادامهی مطلبمیشنیدم یه سیا که با زمزمهی آرومی خودشو تکون میداد آهنگ خفهی گرفتهی خوابآوری رو میزد. اون شب پایین خیابون «گنوکس» زیر نور کمسوی یه چراغ گاز کهنه به آهنگ اون آوازای خسته آروم میجمبید آروم میجمبید. با سر انگشتاش که به آبنوس میموند رو کلیدای عاجی از یه پیانو قراضه آهنگ درمیآورد. رو چارپایهی تقّ و لقّش به عقب و جلو تکون میخورد و مث یه موسیقیدون عاشق اون آهنگای خشن و غمناکو میزد، آهنگایی که از دل و جون یه سیا درمیاد. آهنگای دلسوز. پیانوش ناله میکرد و میشنیدم که اون سیا با صدای عمیقش یه آهنگ مالیخولیایی میخوند: «ــ و تو همه دنیا هیچکی رو ندارم
ادامهی مطلبوقتی آهنگساز شدم واسه خودم یه آهنگ میسازم در باب طلوع آفتاب تو آلاباما و خوشگلترین مقامارو اون تو جا میدم: اونایی رو که عین مه باتلاقها از زمین میرن بالا و اوناییرو که عین شبنم از آسمون میان پایین. درختای بلند ِ بلندم اون تو جا میدم با عطر سوزنکای کاج و با بوی خاک رُس قرمز، بعد از اومدن بارون و با سینه سرخای دُم دراز و با صورتای شقایق رنگ و با بازوهای قوی ِ قهوهیی و با چشمای مینایی و با سیاها و سفیدا، سیاها، سفیدا و سیاها. دستای سفیدم اون تو جا میدم با دستای سیا و دستای قهوهیی و دستای زرد با دستای خاک رُسی که تموم اهل عالمو با انگشتای دوستیشون ناز میکنن و
ادامهی مطلبراسی راسی مکافاتیه اگه مسیح برگرده و پوسّش مث ما سیاه باشهها! خدا میدونه تو ایالات متحد آمریکا چن تا کلیسا هس که اون نتونه توشون نماز بخونه، چون سیاها هرچی هم که مقدس باشن ورودشون به اون کلیساها قدغنه; چون تو اون کلیساها عوض مذهب نژادو به حساب میارن. حالا برو سعی کن اینو یه جا به زبون بیاری، هیچ بعید نیس بگیرن به چارمیخت بکشن عین خود عیسای مسیح!
ادامهی مطلبپل را آهن یه آواز غمناکه تو هوا. پل را آهن یه آواز غمناکه تو هوا. هر وخ یه قطار از روش رد میشه دلم میگه سر بذارم به یه جایی. رفتم به ایسگا دل تو دلم نبود. رفتم به ایسگا دل تو دلم نبود. دُمبال یه واگن باری میگشتم که غِلَم بده ببرَتَم یه جایی تو جنوب. آی خدا جونم آوازای غمناک داشتن چیز وحشتناکیه! آوازای غمناک داشتن چیز وحشتناکیه! واسه نریختن اشکامه که این جور نیشمو وا میکنم و میخندم.
ادامهی مطلبچه دور چه دور از دسترس است آفریقا. حتا خاطرهیی هم زنده نمانده است جز آنها که کتابهای تاریخ ساختهاند، جز آنهایی که ترانهها با طنینی آهنگین در خون میریزد با کلماتی غمسرشت، به زبانی بیگانه که زبان سیاهان نیست با طنینی آهنگین سر از خون بیرون میکشد. چه دور چه دور از دسترس است آفریقا! طبلها رام شدهاند در دل زمان گم شدهاند. و با این همه، از فراسوهای مهآلود نژادی ترانهیی به گوش میآید که من درکش نمیکنم: ترانهی سرزمین پدران ما، ترانهی آرزوهایی که به تلخی از دست رفته است بیآن که برای خود جایی پیدا کند. چه دور چه دور از دسترس است چهرهی سیاه آفریقا!
ادامهی مطلبتو گرگ و میش اگه پرسه بزنی گاهی راتو گم میکنی گاهی هم نه. اگه به دیفار مشت بکوبی گاهی انگشتتو میشکونی گاهی هم نه. همه میدونن گاهی پیش اومده که دیوار برُمبه گرگ و میش صبح سفید بشه و زنجیرا از دسّا و پاها بریزه.
ادامهی مطلبرویاهاتو محکم بچسب واسه این که اگه رویاها بمیرن زندهگی عین مرغ شکسته بالی میشه که دیگه مگه پروازو خواب ببینه. رویاهاتو محکم بچسب واسه این که اگه رویاهات از دس برن زندهگی عین بیابون ِ برهوتی میشه که برفا توش یخ زده باشن.
ادامهی مطلبشب زیباست چهرههای مردم من نیز ستارهها زیباست چشمهای مردم من نیز خورشید هم زیباست روح و جان مردم من نیز.
ادامهی مطلبخیلی وخ پیش از اینا بود. من، حالا دیگه بگی نگی رویام یادم رفته اما اون وقتا رویام درست اونجا بود و جلو روم مث پنجهی آفتاب برق میزد. بعد، اون دیفاره رفت بالا. خورد خورد رفت بالا میون من و رویاهام. رفت بالا، اونم با چه آسّه کاری! خورده خورده آسّه آسّه رفت بالا و روشنی ِ خوابمو تاریک کرد و رویامو ازم پنهون کرد. بالا رفت تا رسید به آسمون، آخ! امان ازین دیفار! همه جا سایهس و خودمم که سیاه! تو سایه لمیدهم پیش روم، بالا سرم، دیگه روشنی ِ رویام نیس، جز یه دیفار کت و کلفت هیچی نیس، جز سایه هیچی نیس. دسّای من دسّای سیای من! (اونا از تو دیفار رد میشن
ادامهی مطلبمنم سرود آمریکا رو میخونم. من «داداش تاریکه»م. مهمون که میاد میفرستَنَم تو آشپزخونه چیز بخورم، اما من میخندم حسابی میلمبونم و هیکلو میسازم. فردا مهمون که بیاد من همون جور سر میز میمونم و اون وخ دیگه دَیّاری جیگرشو نداره که بم بگه «برو تو آشپزخونه غذاتو بخور.» یکی از اون: حالی شون میشه که من چه قدر خوشگلم و از خجالت خیس آب و عرق میشن. خب منم آمریکاییام!
ادامهی مطلبیه سیام من: سیا، مث شب که سیاس سیا، عین اعماق آفریقای خودم. بَرده شدم: سزار بم گفت پلههارو براش تمیز کنم چکمههای واشنگتن رو من واکس زدم. کارگر شدم: اَهرام مصرو دستای من بالا برد مِلاط و شفتهی آسمون خراش وول وُرت رو من درست کردم. آوازهخون شدم: آوازای غمانگیزمو از آفریقا تا جورجیا تو تموم اون راه دراز با خودم کشیدم. من بودم که راگ تایم رو ساختم. قربونی شدم: تو کنگو، بلژیکیها دستامو قطع کردن. هنوز هم تو تکزاس منو لینچ میکنن. یه سیام من: سیا، عینهو شب که سیاس سیا، عین اعماق آفریقای خودم.
ادامهی مطلبکشیدن بردنم یه جای خلوتی، پرسیدن: «ــ به نژاد والای سفید ایمون داری؟» گفتم: «ــ ارباب جون اگه راستشو بخواین همین قدر که ولم کنین حاضرم به هرچی صلاح بدونین ایمون بیارم.» مرد سفید دراومد که: «ــ آخه پسر چه جوری همچین چیزی ممکنه؟ ولت کنم که بزنی منو بکشی!» اون وخ زدن تو سرم و انداختنم زمین، بعد، رو خاکا حسابی لگدمالم کردن. یکیشون با لاف و گزاف گفت: «ــ کاکا راست تو چشای من نگاه کن و بم بگو که به نژاد شریف ما ایمون داری!»
ادامهی مطلبما، خیل ِ ناامیداییم خیل ِ بیفکر و غصهها خیل ِ گشنهها که هیچی نداریم وصلهی شیکممون کنیم جایی نداریم کَپَهمونو بذاریم. ما جماعت ِ بیاشکاییم که گریه کردنم ازمون نمیاد!
ادامهی مطلبیادت نره مرگ طبلیه که یه بند صداش بلنده تا اون کرم آخریه بیاد و به صداش لبیک بگه، تا اون ستاره آخریه خاموش شه تا اون ذره آخریه دیگه ذره نباشه تا دیگه زمونی تو کار نباشه تا دیگه نه هوایی باقی بمونه نه فضایی، تا دیگه هیچی هیچ جا نباشه. مرگ یه طبله فقط یه طبل که زندههارو صدا میزنه: بیاین! بیاین! بیاین!
ادامهی مطلببا ترس یا با ریش گرو گذاشتن دموکراسی دس نمیاد نه امروز نه امسال نه هیچ وخت ِ خدا. منم مث هر بابای دیگه حق دارم که وایسم رو دوتّا پاهام و صاحاب یه تیکه زمین باشم. دیگه ذله شدهم از شنیدن این حرف که: «ــ هر چیزی باید جریانشو طی کنه فردام روز خداس!» من نمیدونم بعد از مرگ آزادی به چه دردم میخوره، من نمیتونم شیکم ِ امروزَمو با نون ِ فردا پُر کنم. آزادی بذر پُر برکتیه که احتیاج کاشتهتش. خب منم این جا زندهگی میکنم نه منم محتاج آزادیم عینهو مث شما.
ادامهی مطلبهر کجا که باشد برای من یکسان است: در اسکلههای سییرالئون در پنبهزارهای آلاباما در معادن الماس کیمبرلی در تپههای قهوهزار هائیتی در موزستانهای برکلی در خیابانهای هارلم در شهرهای مراکش و طرابلس سیاه استثمار شده و کتک خورده و غارت شده گلوله خورده به قتل رسیده است خون جاری شده تا به صورت دلار پوند فرانک پزتا لیر درآید و بهرهکشان را بهرهورتر کند: خونی که دیگر به رگهای من بازنمیگردد. پس آن بهتر که ِ خون من در جویهای عمیق انقلاب جریان یابد و حرص و آزی را که پروایی ندارد، از سییرالئون کیمبرلی آلاباما هائینی آمریکای مرکزی
ادامهی مطلبصابخونه، صابخونه سقف چیکه میکنه، اگه یادت باشه هفتهی پیشم اینو بت گفتم. صابخونه، صابخونه این پلهها دخلشون اومده، تعجبه که چطور خودت وقتی ازشون میری بالا کله پا نمیشی! ده دلار از پیش بت بدهکارم و موعد پرداخت ده دلار دیگهم رسیده؟ خب، پس بدون و آگاه باش که پول بیپول مگه این که اول اوضاع خونهرو رو به راه کنی! چی؟ حکم تخلیه میگیری؟ آب و برق قطع میکنی؟ اثاثمو میریزی تو خیابون؟ هوم! گندهتر از گالهت فرمایشات میکنی، حریف! بگو تا دخلتو بیارم! یه مشت که تو اون کدو حلوائیت کوبیدم نطقت کور ِ کور میشه! ــ پلیس! پلیس! این مرتیکهرو بگیرین! میخواد دولتو ساقط کنه!
ادامهی مطلبصخرهها و ریشههای سرسخت درختها دیوارههای سربرافراشتهی کوهها چیزهای نیرومندی است تا دستهایم را بر آنها استوار کنم. □ بخوان ای عیسا! آواز چیز نیرومندی است. هر وقت زندهگی خاطر مادرم را میآزرد میشنیدم که میخواند: «یه روز کالسکهمو سوار میشم...» □ شاخهها از ریشههای پُر صلابت درخت میروید کوهها از دامن پهناور خاک سر برمیکشد موجها از دل سهمگین و گرانبار دریا برمیخیزد. □ بخوان ای مادر ِ سیاهپوست، آواز چیزی استوار و پرتوان است!
ادامهی مطلبمعنی ِ خاک چون معنی ِ آسمان سرانجامی گرفت.ــ برخاستیم به رودخانه رفتیم آب سیمگون را لمس کردیم خندیدیم و در آفتاب تن شستیم. □ روز برای ما به هیاءت توپ درخشندهیی درآمد از نور تا با آن بازی کنیم، غروب توری زرد و شب پردهیی مخملی. ماه چون مادربزرگی سالخورده ما را با بوسهیی برکت بخشید و خواب ما را خندان در خود فرو برد.
ادامهی مطلبچهرهی خنک و خاموش رود از من بوسهیی خواست.
ادامهی مطلبتنها مث باد رو علفای صحرا. تنها مث بطری مشروب واسه خودش تک و تنها وسط میز. ویرونه هر کسی بهتر از هیچ کسه. تو این گرگ و میش بیحاصل حتا مار که وحشتو رو زمین میپیچونه و میغلتونه به ز هیچکیه تو این سرزمین غمزده.
ادامهی مطلب