بازگشت به خانه

نامه‌ها و اشعار (۲۰)

نامه‌ها و اشعار (۲۰)

زيباترين دريا دريايى است كه هنوز در آن نرانده‏ايم زيباترين كودك هنوز شيرخواره است زيباترين روز هنوز فرا نرسيده است و زيباتر سخنى كه مى‏خواهم با تو گفته باشم هنوز بر زبانم نيامده است.

ادامه‌ی مطلب
از ما است اين ديار

از ما است اين ديار

اين ديار كه سر ِ ماديانى را ماند به تك در رسيده ز اقصاى آسيا تا در مديترانه غوطه خورد... از ما است اين ديار. مُچ، غرقه‏ى خون دندان‏ها فشرده به هم برهنه پاى، اين سرزمين كه فرشى ابريشمين را ماند اين دوزخ اين بهشت از آن ما است. فروبسته ماناد هر در كه از آن ِ ديگران است جاودانه فروبسته ماناد! آدمى از برده‏ى آدمى بودن دست بداراد! - اين است صلاى ما. زيستن به سان درختى، تنها و آزاد، برادرانه زيستن به سان درختان ِ يكى جنگل - اين است روياى ما.

ادامه‌ی مطلب
زنده‌‏گى

زنده‌‏گى

زنده‏گى شوخى نيست جدّى بگيرش كارى كه فى‏المثل يكى سنجاب مى‏كند بى‏اين كه از بيرون و آن سو تَرَك انتظارى داشته باشد. تو را جز زيستن كارى نخواهد بود. زنده‏گى شوخى نيست جدّى بگيرش اما بدان اندازه جدّى كه تكيه كرده به ديوار فى‏المثل، دست بسته يا با جامه‏ى سفيد و عينكى بزرگ در آزمايشگاهى بميرى تا ديگر آدميان بزيند، آدميانى كه حتا چهره‏شان را نديده‏اى؛ و بميرى در آن حال كه مى‏دانى هيچ چيز زيباتر، هيچ چيز واقعى‏تر از زنده‏گى نيست. جدّيش مى‏گيرى اما بدان اندازه جدّى كه به هفتاد ساله‏گى فى‏المثل، زيتونْ‏بُنى چند نشا كنى نه بدين نيّت كه براى فرزندانت بماند بل بدان جهت كه در عين وحشت از مردن به مرگ باور ندارى بل بدان جهت كه در ترازو كفه‏ى زنده‏گى سنگين‏تر است.

ادامه‌ی مطلب
تعميد ديگر

تعميد ديگر

كلمات بينوا غرقه‏ى اشك و خيس ِ مرارت تعميد دوباره مى‏يابند. پرنده‏گانى كه بال‏هاى خود را باز مى‏آفرينند به پرواز درمى‏آيند به نغمه سرايى مى‏پردازند و كلماتى كه نهان مى‏كنند كلمات آزادى‏ست. بال‏هاى آنان شمشيرهايى‏ست كه باد را از هم مى‏درد.

ادامه‌ی مطلب
گفت‏وگويى با گلى

گفت‏وگويى با گلى

پنجه‏ى مريم، رُسته در شكاف صخره‏يى! اين همه رنگ از كجا آورده‏اى تا بشكوفى؟ ساقه‏يى چنين از كجا آورده‏اى تا بر آن تاب خورى؟ - قطره قطره خون از سر صخره‏ها گرد آورده‏ام، از گلبرگ‏هاى سرخ دستمالى بافته‏ام و اكنون آفتاب خرمن مى‏كنم.

ادامه‌ی مطلب
انتظار

انتظار

اين‏چنين، در چشم انتظارى، شب‏ها چندان دراز مى‏گذرد كه ترانه ريشه افشان كرده درخت‏وار بر باليده است. و آنان كه به زندان‏ها اندرند - مادر! - و آنان كه روانه‏ى تبعيدگاه‏ها شده‏اند هر بار كه آهى برآرند - نگاه كن! - اين جا برگى بر اين سپيدار مى‏لرزد.

ادامه‌ی مطلب
توده

توده

توده‏ى كوچك بى‏شمشير و بى‏گلوله مى‏جنگد براى نان ِ همه براى نور و براى سرود. در گلو پنهان مى‏كند فريادهاى شادى و دردش را، چرا كه اگر دهان بگشايد صخره‏ها از هم بخواهد شكافت.

ادامه‌ی مطلب
كافى نيست…

كافى نيست…

فيف و بى‏پيرايه اندك سخن بود و آفرينش را تسبيح مى‏گفت. اما چندان كه شمشير چون صاعقه‏يى بر او فرود آمد به گونه‏ى شيرى غريد. اكنون تا از حقيقت سخن به ميان آرد صدا كفافش نمى‏دهد لعنت و نفرين كفافش نمى‏دهد: براى بيان حقيقت كنون او را تفنگى مى‏بايد.

ادامه‌ی مطلب
روز ِ سبز

روز ِ سبز

روز ِ سبز ِ سوزان، شيبى دلپذير و بر آن جاى جاى زنگوله‏ها و بع‏بع‏ها موردها و شقايق‏ها... دخترك از براى جهيزش چيزى مى‏بافد نوجوان سرگرم سبد بافتن است و قوچى چند بر كناره بر سنگ ِ نمك ليسه مى‏كشند.

ادامه‌ی مطلب
تقديس

تقديس

زير كبوده‏ها، در نخستين ماه بهار
پرنده‏گان و جنگجويان
بر گذارى ِ آئين قداس را
گرد مى‏آيند.

بر خاك ولايت
برگ‏ها همچون شمع مى‏درخشد
و در آسمان
عقابى
كتاب مقدس مى‏خواند.

ادامه‌ی مطلب
آب

آب

كفى آب بر صخره، كفى آب صافى شده از سكوت و از مراقبه‏ى پرنده‏گان در سايه‏ى درخت ِ غار. جنگاوران در نهان از آن سيراب مى‏شوند همچون پرنده‏گان سر بلند مى‏كنند و مادر ِ تيره روز ِ خويش يونان را سپاس مى‏گذارند.

ادامه‌ی مطلب
دوشيزگان ِ تگرگ

دوشيزگان ِ تگرگ

دوشيزه‏گان ِ تگرگ در كناره در كار ِ گرد آوردن نمك‏اند. آنان، از آن سان خميده‏پشت قادر به رؤيت دريا نيستند. زورقى با بادبان سپيد از پهنه‏ى دريا به جانب ايشان اشارتى مى‏كند. دوشيزه‏گان او را نمى‏بينند و زورق از اندوه به تيره‏گى درمى‏نشيند.

ادامه‌ی مطلب
لوح گور

لوح گور

شيردلى سرفراز بر خاك افتاده است خاك مرطوب در خود جايش نمى‏دهد كرم‏هاى حقير ِ خاكش نمى‏جوند. صليب بر پشتش جفت بالى را ماند: بلند و بلند بر آسمان اوج مى‏گيرد و عقابان و فرشته‏گان ِ زرين را ديدار مى‏كند.

ادامه‌ی مطلب
اين‏جا، نور…

اين‏جا، نور…

زنگار با سنگ مرمر چه تواند كرد؟ يا غُل و زنجير با توفان يا غُل و زنجير با يونان؟ اين جا، نور اين جا، ساحل بر زَرّ و لاجورد ليسه مى‏كشد، گوزن‏ها داغ ِ مُهر خود را بر صخره‏ها نقر مى‏كنند و زنجيرهاى زنگاربسته مى‏چرند.

ادامه‌ی مطلب
بنا

بنا

- آن خانه را چه گونه پى خواهند افكند؟ درهايش را چه كسى بر جاى خواهد نشاند؟ نه مگر بازوى كار چنين اندك است و مصالح و سنگ چندان سنگين كه از جاى حركت نمى‏توان داد؟ - خاموش باش! دست‏ها به هنگام كار نيرو خواهد يافت و شمار شان افزون خواهد شد. و از ياد مبر كه در سراسر شب مرده‏گان بى‏شمارشان نيز به يارى ِ ما خواهند آمد.

ادامه‌ی مطلب
ميعاد

ميعاد

اين‏جا پرنده‏گان نمى‏خوانند ناقوس‏ها خاموشند و يونان نيز لب فرو بسته با تمامى ِ مرده‏گان ِ خويش بر خرسنگ‏هاى خاموشى در كار ِ تيز كردن ِ پنجه‏هاى خويش است چرا كه يكه و تنها به خود نُويد داده آزادى را.

ادامه‌ی مطلب
و يك لبخند

و يك لبخند

شب هيچ‏گاه كامل نيست هميشه چون اين را مى‏گويم و تأكيد مى‏كنم در انتهاى اندوه پنجره‏ى بازى هست پنجره‏ى روشنى. هميشه رؤياى شب زنده‏دارى هست و ميلى كه بايد برآورده شود، گرسنه‏گى‏يى كه بايد فرونشيند يكى دل ِ بخشنده يكى دست كه دراز شده، دستى گشوده چشمانى منتظر يكى زنده‏گى زنده‏گى‏يى كه انسان با ديگران‏اش قسمت كند.

ادامه‌ی مطلب
سنگ‌نبشته‌‏هاى گور

سنگ‌نبشته‌‏هاى گور

«براى آن كه زنده‏گان به زنده‏گى انديشه كنند، سنگنبشته‏ى گور يكى از كهن‏ترين انگيزه‏هاست. سنگبنشته‏ى گور مى‏تواند اعتماد و اميدوارى را از ديوار گذشته‏ها به آينده‏گان انتقال دهد.» پ.ا. الوآر سنگنبشته‏هاى گور خودش را در تابستان ۱۹۶۲ نوشته بود. اگر چه در همين سال بود كه چشم از جهان فروبست اين نكته گفتنى است كه به هنگام انتشار يا سرودن اين اشعار هنوز حتا نخستين ضربه‏ى دردى را كه مى‏بايست به بستر مرگ‏اش بكشاند احساس نكرده بود. پنجاه و هفت ساله بود و در نهايت سلامت، و هنوز مى‏توانست سال‏هاى بسيار در پيش داشته باشد. ۱ كودك بوده‏ام من و، كودك بازى مى‏كند بى‏آن كه هيچ از پيچ و خم‏هاى تاريك عمر پروا كند. جاودانه بازى مى‏كند كه بخندد بهارش را به صيانت پاس مى‏دارد جوبارش سيلابه‏يى است. من شادى و حظّم سرسام و هذيان شد آخر به نُه ساله‏گى مرده‏ام من. ۲ رنج چونان تيغه‏ى مقراضى است كه گوشت تن را زنده زنده مى‏درد من وحشت را از آن دريافتم چنان كه پرنده از پيكان چنان كه گياه از آتش كوير چنان كه آب از يخ دلم تاب آورد دشنام‏هاى شوربختى و بيداد را من به روزگارى ناپاك زيستم كه حظّ ِ بسى كسان از ياد بردن برادران و پسران خود بود. قضاى روزگار در حصارهاى خويش به بندم كشيد. در شب خويش اما جز آسمانى پاك رؤيايى نداشتم. بر همه كارى توانا بودم و به هيچ كار توانا نبودم همه را دوست مى‏توانستم داشت نه اما چندان كه به كار آيد. آسمان، دريا، خاك مرا فروبلعيد. انسانم باز زاد. اين جا كسى آرميده است كه زيست بى‏آن كه شك كند كه سپيده‏دمان براى هر زنده‏يى زيبا است هنگامى كه مى‏مرد پنداشت به جهان مى‏آيد چرا كه آفتاب از نو مى‏دميد. خسته زيستم از براى خود و از بهر ديگران ليكن همه گاه بر آن سر بودم كه فروافكنم از شانه‏هاى خود و از شانه‏هاى مسكين‏ترين برادرانم اين بار مشترك را كه به جانب گورمان مى‏راند. به نام اميد خويش به جنگ با ظلمات نام نوشتم. تأمل كن و جنگل را به ياد آر چمن را كه زير آفتاب سوزان روشن‏تر است نگاه‏هاى بى‏مِه و بى‏پشيمانى را به ياد آر روزگار من گذشت و جاى به روزگار تو داد ما به زنده بودن و زيستن ادامه مى‏دهيم شور تداوم و بودن را تاجگذارى مى‏كنيم. ۳ آنان را كه به قتلم آوردند از ياد مى‏برى

ادامه‌ی مطلب
بوسه

بوسه

نيم‏گرم هنوز از رخت و پخت ازاله بربسته چشم مى‏جنبى هم از آن دست كه ترانه‏يى پادرزاى جنبد نا يافته شكل اما از همه سوى بى آن كه به خطا روى عطرآگين و گوارا بر مى‏گذرى از مرزهاى تن‏ات زمان را به گامى درنوشته زنى ديگرى اينك مكشوف جاودانه‏گى.

ادامه‌ی مطلب
براى مثال

براى مثال

مگر نه چنين است كه همواره روزها تهى از عشق است هر سپيده‏دم نابخشودنى هر نوازش ناپسند است و هر خنده دشنامى من به خود گوش مى‏دهم و تو به من گوش مى‏دهى همچون لاييدن سگى گم‏شده به سوى انزواى‏مان. عشق ما را به عشق بيش از آن نياز است كه گياه را به باران بايد به سان آينه بود.

ادامه‌ی مطلب
چشم‌‏انداز ِ عريان

چشم‌‏انداز ِ عريان

چشم‏اندازى عريان كه ديرى در آن خواهم زيست چمن‏زارانى گسترده دارد كه حرارت تو در آن آرام گيرد چشمه‏هايى كه پستان‏هايت روز را در آن به درخشش وا مى‏دارد راه‏هايى كه دهان‏ات از آن به دهانى ديگر لبخند مى‏زند بيشه‏هايى كه پرنده‏گان‏اش پلك‏هاى تو را مى‏گشايند زير آسمانى كه از پيشانى ِ بى ابر تو باز تابيده جهان ِ يگانه‏ى من كوك شده‏ى سبُك من به ضرب‏آهنگ ِ طبيعت گوشت ِ عريان تو پايدار خواهد ماند.

ادامه‌ی مطلب
تنها نيستم

تنها نيستم

پُر از ميوه‏هايى كه در دهن آب مى‏شود آراسته به هزار گُل ِ گوناگون غَرّه در آغوش آفتاب خوشبخت از پرنده‏يى خودى شاد از يكى قطره باران بسى زيباتر از آسمان صبحگاهى. وفادار. از باغى سخن مى‏گويم خواب مى‏بينم اما به حقيقت، دوست مى‏دارم.

ادامه‌ی مطلب
تو را دوست می‌دارم

تو را دوست می‌دارم

تو را به جاى همه زنانى كه نشناخته‏ام دوست مى‏دارم تو را به جاى همه روزگارانى كه نمى‏زيسته‏ام دوست مى‏دارم براى خاطر عطر ِ گستره‏ى بيكران و براى خاطر عطر ِ نان ِ گرم براى خاطر ِ برفى كه آب مى‏شود، براى خاطر نخستين گل براى خاطر جانوران پاكى كه آدمى نمى‏رماندشان تو را براى خاطر دوست داشتن دوست مى‏دارم تو را به جاى همه زنانى كه دوست نمى‏دارم دوست مى‏دارم. جز تو، كه مرا منعكس تواند كرد؟ من خود، خويشتن را بس اندك مى‏بينم. بى‏تو جز گستره‏يى بى‏كرانه نمى‏بينم ميان گذشته و امروز. از جدار ِ آينه‏ى خويش گذشتن نتوانستم مى‏بايست تا زنده‏گى را لغت به لغت فراگيرم راست از آن گونه كه لغت به لغت از يادش مى‏برند. تو را دوست مى‏دارم براى خاطر فرزانه‏گى‏ات كه از آن ِ من نيست تو را براى خاطر سلامت به رغم ِ همه آن چيزها كه به جز وهمى نيست دوست مى‏دارم براى خاطر اين قلب جاودانى كه بازش نمى‏دارم تو مى‏پندارى كه شَكّى، حال آن كه به جز دليلى نيستى تو همان آفتاب بزرگى كه در سر من بالا مى‏رود بدان هنگام كه از خويشتن در اطمينانم.

ادامه‌ی مطلب
هواى تازه

هواى تازه

جلو خودم را نگاه كردم در جمعيت تو را ديدم ميان گندم‏ها تو را ديدم زير درختى تو را ديدم. در انتهاى همه سفرهايم در عمق همه عذاب‏هايم در خَم ِ همه خنده‏ها سر بر كرده از آب و از آتش، تابستان و زمستان تو را ديدم در خانه‏ام تو را ديدم در آغوش خود تو را ديدم در رؤياهاى خود تو را ديدم ديگر تركت نخواهم كرد.

ادامه‌ی مطلب
ما دو …

ما دو …

ما دو، دستادست همه‏جا خود را در خانه‏ى خويش مى‏انگاريم زير درخت مهربان زير آسمان سياه زير تمامى ِ بام‏ها كنار آتش در كوچه‏ى تهى در ز لّ آفتاب در چشمان ِ مبهم جمعيت كنار فرزانه‏گان و ديوانه‏گان ميان كودكان و كلانسالان. عشق را نكته‏ى پوشيده‏يى نيست ما آشكارى ِ مطلقيم عاشقان، خود را در خانه‏ى ما مى‏انگارند.

ادامه‌ی مطلب
داد ِ كامل

داد ِ كامل

اين است قانون گرم انسان‏ها از رَز باده مى‏سازند از زغال آتش و از بوسه‏ها انسان‏ها. اين است قانون سخت انسان‏ها دست ناخورده ماندن به رغم شوربختى و جنگ به رغم خطرهاى مرگ. اين است قانون دلپذير انسان‏ها آب را به نور بدل كردن رؤيا را به واقعيت و دشمنان را به برادران. قانونى كهنه و نو كه طريق ِ كمالش از ژرفاى جان ِ كودك تا حُجّت ِ مطلق مى‏گذرد.

ادامه‌ی مطلب
هدف شعر می‌‏بايد حقيقت كارآيند باشد

هدف شعر می‌‏بايد حقيقت كارآيند باشد

به دوستان پرتوقعم به شما اگر بگويم من كه آفتاب در جنگل به تنى مى‏ماند در بسترى، كه تفويض مى‏شود باورم مى‏كنيد هوس‏هايم را همه، مى‏ستاييد. به شما اگر بگويم من كه بلور ِ روزى بارانى در تنبلى ِ عشق است هميشه كه آواز مى‏دهد باورم مى‏كنيد زمان عشق ورزيدن را طولانى‏تر مى‏كنيد. اگر به شما بگويم من كه بر شاخساران ِ بسترم مرغى آشيان مى‏كند كه زبانش هرگز به »آرى« گفتن نمى‏گردد باورم مى‏كنيد همباز ِ پريشانيم مى‏شويد. به شما اگر بگويم من كه در خليج يكى چشمه كليد ِ شطّى مفتاح ِ خُرّمى‏ست كه مى‏چرخد باورم مى‏كنيد بيش تَرَك درمى‏يابيد. اما اگر سراسر ِ كوچه‏ام را سرراست و سراسر ِ سرزمينم را همچون كوچه‏يى بى‏انتها بسرايم ديگرم باور نمى‏داريد. سر به بيابان مى‏گذاريد چرا كه شما به بى‏هدفى گام مى‏زنيد، نا آگاه از آن كه آدميان نيازمندان ِ پيوند و اميد و نبردند تا جهان را تفسير كنند، تا جهان را ديگر كنند. تنها به يك گام ِ دلم شما را به دنبال خواهم كشيد مرا قدرتى نيست من زيسته‏ام و كنون نيز مى‏زيم اما از سخن پرداختن به قصد ِ فريب شما درشگفتم حال آن كه مرا سر ِ آن بود كه آزادتان كنم سر ِ آنم بود كه با جگن و خَثِّ ِ سپيده‏دمان نيز هم از آن گونه يگانه‏تان كنم كه با برادران‏مان كه سازندگان نورند.

ادامه‌ی مطلب
ديرگاه در شب

ديرگاه در شب

رنگى كه شب را تجزيه مى‏كند ميزى كه گِردش نشسته‏اند جامى بر پيشْبخارى چراغ، دلى است كه تهى مى‏شود. اينك سالى ديگر شيارى ديگر! هيچ بدين انديشيده بوديد؟ پنجره، چار گوشه‏يى كبود مى‏افكند. در، خودى‏تر است. يكى بدرود ندامت و جنايت. خدا نگهدار! و مى‏افتم به زاويه‏ى مهربان آغوشى كه مرا بپذيرد. از گوشه‏ى چشم، همه آنان را مى‏بينم كه سرگرم نوشيدنند مرا ياراى جنبيدن نيست آنان نشسته‏اند ميز، گرد است و ذهن ِ من نيز: مردمان را همه به خاطر مى‏آورم حتا آنان را كه رفته‏اند.

ادامه‌ی مطلب
راز

راز

ناقوس ِ خالى پرنده‏گان ِ مرده در خانه‏يى كه همه مى‏خوابند در ساعت ِ نُه. زمين بى‏حركت مى‏ماند پندارى كسى آه مى‏كشد درختان حالتى خندان دارند آب برنوك هر برگ مى‏لرزد ابرى شب را درمى‏نوردد. در برابر در مردى آواز مى‏خواند پنجره بى‏صدا باز مى‏شود.

ادامه‌ی مطلب
نوميدى روى نيمكتى نشسته

نوميدى روى نيمكتى نشسته

تو باغچه‏ى وسط ِ ميدون، رو يه نيمكت مردى نشسته كه وقتى رد ميشين صداتون مى‏كنه عينكى به چشمشه لباس طوسى ِ كهنه‏يى به تنش ته سيگارى به لبش. نشسته و وقتى دارين رد ميشين صداتون مى‏زنه يا خيلى ساده به‏تون اشاره مى‏كنه. نبادا نيگاش كنين نبادا محلش بدين بايد رد شين جورى كه انگار نديدينش كه انگار اصلاً صداشو نشنفتين بايد قدما رو تند كنين و بگذرين اگه نيگاش كنين اگه محلش بذارين به‏تون اشاره مى‏كنه و، اون وخ ديگه هيچى و هيچكى نمى‏تونه جلودارتون بشه كه نرين نگيرين تنگ ِ دلش بشينين. اون وخ نيگاتون مى‏كنه و لبخندى مى‏زنه و شما حسابى عذاب مى‏كشين سخ‏تر عذاب مى‏كشين و اون بابا همين جور لبخند مى‏زنه شمام درست همون جور لبخند مى‏زنين و هرچى بيشتر لبخند بزنين بيشتر عذاب مى‏كشين اُ هرچى بيشتر عذاب بكشين بيشتر لبخند مى‏زنين چيزيه كه چاره پذيرم نيس، اُ همون جا مى‏مونين نشسته يخ‏زده لبخند زنون رو نيمكت. اون دور و وَر بچه‏ها بازى مى‏كنن رهگذرا ميگذرن آروم پرنده‏ها مى‏پَرَن از اين درخت به اون درخت، اُ شما همون جا مى‏مونين رو نميكت و مى‏دونين، مى‏دونين كه ديگه بازى بى‏بازى مث اون بچه‏ها، مى‏دونين كه ديگه هيچ وقت ِ خدا نخواهين رفت پى ِ كارتون آروم، مث اين رهگذرا، كه ديگه هيچ وقت ِ خدا نخواهين پريد سرخوش مث ِ اين پرنده‏ها.

ادامه‌ی مطلب
پاريس در شب

پاريس در شب

افروخته يك به يك سه چوبه‏ى كبريت در دل ِ شب نخستين براى ديدن تمامى ِ رخسارت دومين براى ديدن ِ چشمان‏ات آخرين براى ديدن ِ دهان‏ات و تاريكى كامل تا آن همه را يك جا به ياد آرم در آن حال كه به آغوشت مى‏فشارم.

ادامه‌ی مطلب
اين عشق

اين عشق

اين عشق به اين سختى به اين تُردى به اين نازكى به اين نوميدى، اين عشق به زيبايى روز و به زشتى زمان وقتى كه زمانه بد است، اين عشق اين اندازه حقيقى اين عشق به اين زيبايى به اين خجسته‏گى به اين شادى و اين اندازه ريشخندآميز لرزان از وحشت چون كودكى در ظلمات و اين اندازه متكى به خود آرام، مثل مردى در دل شب، اين عشقى كه وحشت به جان ديگران مى‏اندازد به حرفشان مى‏آورد و رنگ از رخسارشان مى‏پراند، اين عشق ِ بُزخو شده - چرا كه ما خود در كمينشيم - اين عشق ِ جرگه شده زخم خورده پامال شده پايان يافته انكار شده از ياد رفته - چرا كه ما خود جرگه‏اش كرده‏ايم زخمش زده‏ايم پامالش كرده‏ايم تمامش كرده‏ايم منكرش شده‏ايم از يادش برده‏ايم، اين عشق ِ دست‏نخورده‏ى هنوز اين اندازه زنده و سراپا آفتابى از آن ِ تو است از آن ِ من است اين چيز ِ هميشه تازه كه تغييرى نكرده است، واقعى است مثل گياهى لرزان است مثل پرنده‏يى به گرمى و جانبخشى ِ تابستان. ما دو مى‏توانيم برويم و برگرديم مى‏توانيم از ياد ببريم و بخوابيم بيدار شويم و رنج بكشيم و پير بشويم دوباره بخوابيم و خواب ِ مرگ ببينيم بيدار شويم و بخوابيم و بخنديم و جوانى از سر بگيريم، اما عشق‏مان به جا مى‏ماند لجوج مثل موجود بى‏ادراكى زنده مثل هوس ستمگر مثل خاطره ابله مثل حسرت مهربان مثل يادبود به سردى ِ مرمر به زيبايى ِ روز به تُردى ِ كودك لبخندزنان نگاه‏مان مى‏كند و خاموش باما حرف مى‏زند ما لرزان به او گوش مى‏دهيم و به فرياد درمى‏آييم براى تو و براى خودمان، به خاطر تو، به خاطر من و به خاطر همه ديگران كه نمى‏شناسيم‏شان دست به دامنش مى‏شويم استغاثه‏كنان كه بمان همان جا كه هستى همان جا كه پيش از اين بودى. حركت مكن مرو بمان ما كه عشق آشناييم از يادت نبرده‏ايم تو هم از يادمان نبر جر تو در عرصه‏ى خاك كسى نداريم نگذار سرد شويم هر روز و از هر كجا كه شد از حيات نشانه‏يى به ما برسان دير ترك، از كنج ِ بيشه‏يى در جنگل ِ خاطره‏ها ناگهان پيدا شو دست به سوى ما دراز كن و نجات‏مان بده.

ادامه‌ی مطلب
ترانه در خون

ترانه در خون

دنيا پر از چاله‏هاى بزرگ خونه اين همه خون ِ پخش و پلا چى ميشه يعنى زمين اونو بالا ميره و مَس مى‏كنه؟ پس اى والّا به اين ميگسارى چه ملاحظه كار و چه هموار! نه، زمين اهل پياله نيست زمين تلوتلوخورون نمى‏چرخه: ارابه كوچولوى چاهار فصل‏شو به قاعده مى‏رونه بارون، برف، رگبار، هواى خوش.- هيچ وخ مس نمى‏كنه اگرم بكنه فقط گاهى به گاهى: يه آتيشفشون مفلوك ِ كوچولو. زمين مى‏چرخه مى‏چرخه با درختاش و باغاش و عمارتاش مى‏چرخه با چاله‏هاى بزرگ خونش و همه‏ى چيزاى زنده هم باش مى‏چرخن و خون مى‏پاشن، زمين در بندش نيست زمين مى‏چرخه و همه‏ى چيزاى زنده بنا مى‏كنن زوزه كشيدن اون در بندش نيس مى‏چرخه نه اون از چرخيدن دس مى‏كشه نه خون از ريختن وا مى‏مونه. كجا ميره اين همه خون ِ پخش و پلا: خون ِ آدمكشى‏ها خون ِ جنگ‏ها خون ِ مصيبت خون ِ آدمايى كه تو زندونا لت و پار ميشن خون ِ بچه‏هايى كه آروم آروم به دست بابا ننه‏هاشون شيكنجه ميشن و خون ِ اونايى كه كله‏شون خونريزى مى‏كنه تو اين حفره و اون سولاخ... خون ِ شيروونى‏كوبه وختى سُر مى‏خوره از پشت بوم مى‏افته پايين و خونى كه مياد و موجاموج جارى ميشه با نوزاد، با بچه‏ى تازه زاد مادرى كه شيون مى‏كنه و بچه‏يى كه ونگ مى‏زنه... خون جاريه زمين مى‏چرخه زمين از چرخيدن دس ور نمى‏داره خون از جارى شدن. كجا ميره اين همه خون ِ پخش و پلا: خون ِ چماق‏كوب شده‏ها و اهانت ديده‏ها خودكشى كرده‏ها و تيربارون شده‏ها و محكوم شده‏ها و خون ِ اونايى كه همين جورى مى‏ميرن، تو تصادفا: يه زنده داره از كوچه رد ميشه با تموم خون تنش يه هو مى‏بينه مرده و تموم خون تنش زده بيرون. زنده‏هاى ديگه خونو پاك مى‏كنن و جنازه‏رو مى‏برن اما خون لجوجه و اون جايى كه جنازه بود تا خيلى وقت بعد از اونم هنوز يه خورده خون، سياه ِ سياه، جا مى‏مونه... خون ِ دَلَمه شده زنگار زنده‏گى، زنگار جنازه‏ها خون بسته مث شير مث شير وختى مى‏چرخه وختى مى‏چرخه عين زمين عين زمين كه مى‏چرخه با شيراش با ماده گاواش با زنده‏هاش با مرده‏هاش زمين كه مى‏چرخه با درختاش و جونوراش و عمارتاش زمين كه مى‏چرخه با عروسيا مرده چال كردنا گوش‏ماهيا فوجا زمين كه مى‏چرخه و مى‏چرخه با نهراى بزرگ خون.

ادامه‌ی مطلب
خانواده‏‌گى

خانواده‏‌گى

مادر مى‌بافه
پسر مى‌جنگه
به نظر مادره اين وضع خيلى طبيعيه.

- پدره چى؟ اون چيكار مى‌كنه؟
-
پدره كار مى‌كنه:
زنش مى‌بافه
پسرش مى‌جنگه
خودش كار مى‌كنه
به نظر پدره اين وضع خيلى طبيعيه.

- خب، پسره چى؟
پسره اوضاعو چه جور مى‌بينه؟
-
پسره هيچى، هيچى كه هيچى:
پسره، ننه‌ش مى‌بافه باباش كار مى‌كنه خودش مى‌جنگه
جنگ كه تموم شد
تنگ ِ دل ِ باباهه مى‌چسبه به كار.
جنگ ادامه پيدا مى‌كنه و مادره‌م ادامه ميده: مى‌بافه
پدره‌م ادامه ميده: كار مى‌كنه
پسره كشته شده، ديگه ادامه نميده.
پدره و مادره ميرن گورستون
به نظر پدره و مادره اين وضع خيلى طبيعيه.

زنده‌گى ادامه داره.
زنده‌گى با بافتنى جنگ كار
با كار جنگ بافتنى جنگ
با كار كار كار
زنده‌گى
با گورستون.

 

ادامه‌ی مطلب
آهای، اُرکس ِ جاز

آهای، اُرکس ِ جاز

آهای اُرکس ِ جاز، اون رِنگو بزنین! واسه اربابا و خانوماشون واسه دوک‌ها و کنت‌ها واسه قرتیا و اونکاره‌ها واسه میلیونرای ینگه دنیایی واسه معلمای مدرسه اون رِنگو چاق کنین تا حسابی کیفور شَن. □ آهای اُرکس ِ جاز، اون رِنگو بزنین! شماها اون رِنگو که خوب بلدین اون خنده‌ها و اون گریه‌هارو. شماها اون رِنگو که خوب بلدین. □ آهای اُرکس ِ جاز، اون رِنگو بزنین! شماها می‌تونین به هف زبون اختلاط کنین گاس چند زبونم بیش‌تر حتا اگه اهل جورجیا باشین. «ــ جیگر! میشه منم با خودت ببری خونه؟ «ــ البته!».

ادامه‌ی مطلب
تُفدونای برنجی

تُفدونای برنجی

«ــ آهای پسر تُفدونا رو پاک‌شون کن: تُفدونای دیترویت شیکاگو پالم بیچ و آتلانتیک سیتی رو!» بخار آشپزخونه‌های مهمونخونه دود ِ تالارای مهمونخونه و لجن تُفدونای مهمونخونه اینا تیکه‌یی از زنده‌گی ِ منن. □ «ــ آهای پسر!» با یه سکه‌ی پنج سنتی با یه سکه‌ی ده سنتی با یه دلار با روزی دو دلار... «ــ آهای پسر! با یه سکه‌ی پنج سنتی با یه سکه‌ی ده سنتی با یه دلار با دو دلار واسه بچه کفش بخر اجاره خونه بده یه‌شمبه کلیسا برو!» □ «ــ آهای پسر!» بچه‌ها و کلیسا و زَنا و یه‌شمبه

ادامه‌ی مطلب
آوازه‌خوان خسته

آوازه‌خوان خسته

می‌شنیدم یه سیا که با زمزمه‌ی آرومی خودشو تکون می‌داد آهنگ خفه‌ی گرفته‌ی خواب‌آوری رو می‌زد. اون شب پایین خیابون «گنوکس» زیر نور کم‌سوی یه چراغ گاز کهنه به آهنگ اون آوازای خسته آروم می‌جمبید آروم می‌جمبید. با سر انگشتاش که به آبنوس می‌موند رو کلیدای عاجی از یه پیانو قراضه آهنگ درمی‌آورد. رو چارپایه‌ی تقّ و لقّش به عقب و جلو تکون می‌خورد و مث یه موسیقیدون عاشق اون آهنگای خشن و غمناکو می‌زد، آهنگایی که از دل و جون یه سیا درمیاد. آهنگای دلسوز. پیانوش ناله می‌کرد و می‌شنیدم که اون سیا با صدای عمیقش یه آهنگ مالیخولیایی می‌خوند: «ــ و تو همه دنیا هیچکی رو ندارم

ادامه‌ی مطلب
طلوع آفتاب در «آلاباما»

طلوع آفتاب در «آلاباما»

وقتی آهنگساز شدم واسه خودم یه آهنگ می‌سازم در باب طلوع آفتاب تو آلاباما و خوشگل‌ترین مقامارو اون تو جا میدم: اونایی رو که عین مه باتلاق‌ها از زمین میرن بالا و اونایی‌رو که عین شبنم از آسمون میان پایین. درختای بلند ِ بلندم اون تو جا میدم با عطر سوزنکای کاج و با بوی خاک رُس قرمز، بعد از اومدن بارون و با سینه سرخای دُم دراز و با صورتای شقایق رنگ و با بازوهای قوی ِ قهوه‌یی و با چشمای مینایی و با سیاها و سفیدا، سیاها، سفیدا و سیاها. دستای سفیدم اون تو جا میدم با دستای سیا و دستای قهوه‌یی و دستای زرد با دستای خاک رُسی که تموم اهل عالمو با انگشتای دوستی‌شون ناز می‌کنن و

ادامه‌ی مطلب
غیر قابل چاپ

غیر قابل چاپ

راسی راسی مکافاتیه اگه مسیح برگرده و پوسّش مث ما سیاه باشه‌ها! خدا می‌دونه تو ایالات متحد آمریکا چن تا کلیسا هس که اون نتونه توشون نماز بخونه، چون سیاها هرچی هم که مقدس باشن ورودشون به اون کلیساها قدغنه; چون تو اون کلیساها عوض مذهب نژادو به حساب میارن. حالا برو سعی کن اینو یه جا به زبون بیاری، هیچ بعید نیس بگیرن به چارمیخت بکشن عین خود عیسای مسیح!

ادامه‌ی مطلب
آوازهای غمناک

آوازهای غمناک

پل را آهن یه آواز غمناکه تو هوا. پل را آهن یه آواز غمناکه تو هوا. هر وخ یه قطار از روش رد میشه دلم میگه سر بذارم به یه جایی. رفتم به ایسگا دل تو دلم نبود. رفتم به ایسگا دل تو دلم نبود. دُمبال یه واگن باری می‌گشتم که غِلَم بده ببرَتَم یه جایی تو جنوب. آی خدا جونم آوازای غمناک داشتن چیز وحشتناکیه! آوازای غمناک داشتن چیز وحشتناکیه! واسه نریختن اشکامه که این جور نیشمو وا می‌کنم و می‌خندم.

ادامه‌ی مطلب
قطعه‌ی آمریکایی ــ آفریقایی

قطعه‌ی آمریکایی ــ آفریقایی

چه دور چه دور از دسترس است آفریقا. حتا خاطره‌یی هم زنده نمانده است جز آن‌ها که کتاب‌های تاریخ ساخته‌اند، جز آن‌هایی که ترانه‌ها با طنینی آهنگین در خون می‌ریزد با کلماتی غم‌سرشت، به زبانی بیگانه که زبان سیاهان نیست با طنینی آهنگین سر از خون بیرون می‌کشد. چه دور چه دور از دسترس است آفریقا! طبل‌ها رام شده‌اند در دل زمان گم شده‌اند. و با این همه، از فراسوهای مه‌آلود نژادی ترانه‌یی به گوش می‌آید که من درکش نمی‌کنم: ترانه‌ی سرزمین پدران ما، ترانه‌ی آرزوهایی که به تلخی از دست رفته است بی‌آن که برای خود جایی پیدا کند. چه دور چه دور از دسترس است چهره‌ی سیاه آفریقا!

ادامه‌ی مطلب
گرگ و میش

گرگ و میش

تو گرگ و میش اگه پرسه بزنی گاهی راتو گم می‌کنی گاهی هم نه. اگه به دیفار مشت بکوبی گاهی انگشتتو میشکونی گاهی هم نه. همه می‌دونن گاهی پیش اومده که دیوار برُمبه گرگ و میش صبح سفید بشه و زنجیرا از دسّا و پاها بریزه.

ادامه‌ی مطلب
رویاها

رویاها

رویاهاتو محکم بچسب واسه این که اگه رویاها بمیرن زنده‌گی عین مرغ شکسته بالی میشه که دیگه مگه پروازو خواب ببینه. رویاهاتو محکم بچسب واسه این که اگه رویاهات از دس برن زنده‌گی عین بیابون ِ برهوتی میشه که برفا توش یخ زده باشن.

ادامه‌ی مطلب
بزرگ‌تر که شدم…

بزرگ‌تر که شدم…

خیلی وخ پیش از اینا بود. من، حالا دیگه بگی نگی رویام یادم رفته اما اون وقتا رویام درست اونجا بود و جلو روم مث پنجه‌ی آفتاب برق می‌زد. بعد، اون دیفاره رفت بالا. خورد خورد رفت بالا میون من و رویاهام. رفت بالا، اونم با چه آسّه کاری! خورده خورده آسّه آسّه رفت بالا و روشنی ِ خوابمو تاریک کرد و رویامو ازم پنهون کرد. بالا رفت تا رسید به آسمون، آخ! امان ازین دیفار! همه جا سایه‌س و خودمم که سیاه! تو سایه لمیده‌م پیش روم، بالا سرم، دیگه روشنی ِ رویام نیس، جز یه دیفار کت و کلفت هیچی نیس، جز سایه هیچی نیس. دسّای من دسّای سیای من! (اونا از تو دیفار رد میشن

ادامه‌ی مطلب
من هم…

من هم…

منم سرود آمریکا رو می‌خونم. من «داداش تاریکه»م. مهمون که میاد می‌فرستَنَم تو آشپزخونه چیز بخورم، اما من می‌خندم حسابی می‌لمبونم و هیکلو می‌سازم. فردا مهمون که بیاد من همون جور سر میز می‌مونم و اون وخ دیگه دَیّاری جیگرشو نداره که بم بگه «برو تو آشپزخونه غذاتو بخور.» یکی از اون: حالی شون میشه که من چه قدر خوشگلم و از خجالت خیس آب و عرق میشن. خب منم آمریکایی‌ام!

ادامه‌ی مطلب
یه سیام من

یه سیام من

یه سیام من: سیا، مث شب که سیاس سیا، عین اعماق آفریقای خودم. بَرده شدم: سزار بم گفت پله‌هارو براش تمیز کنم چکمه‌های واشنگتن رو من واکس زدم. کارگر شدم: اَهرام مصرو دستای من بالا برد مِلاط و شفته‌ی آسمون خراش وول وُرت رو من درست کردم. آوازه‌خون شدم: آوازای غم‌انگیزمو از آفریقا تا جورجیا تو تموم اون راه دراز با خودم کشیدم. من بودم که راگ تایم رو ساختم. قربونی شدم: تو کنگو، بلژیکی‌ها دستامو قطع کردن. هنوز هم تو تکزاس منو لینچ می‌کنن. یه سیام من: سیا، عینهو شب که سیاس سیا، عین اعماق آفریقای خودم.

ادامه‌ی مطلب
کوکلوکس

کوکلوکس

کشیدن بردنم یه جای خلوتی، پرسیدن: «ــ به نژاد والای سفید ایمون داری؟» گفتم: «ــ ارباب جون اگه راستشو بخواین همین قدر که ولم کنین حاضرم به هرچی صلاح بدونین ایمون بیارم.» مرد سفید دراومد که: «ــ آخه پسر چه جوری همچین چیزی ممکنه؟ ولت کنم که بزنی منو بکشی!» اون وخ زدن تو سرم و انداختنم زمین، بعد، رو خاکا حسابی لگدمالم کردن. یکی‌شون با لاف و گزاف گفت: «ــ کاکا راست تو چشای من نگاه کن و بم بگو که به نژاد شریف ما ایمون داری!»

ادامه‌ی مطلب
ولگردها

ولگردها

ما، خیل ِ ناامیداییم خیل ِ بی‌فکر و غصه‌ها خیل ِ گشنه‌ها که هیچی نداریم وصله‌ی شیکم‌مون کنیم جایی نداریم کَپَه‌مونو بذاریم. ما جماعت ِ بی‌اشکاییم که گریه کردنم ازمون نمیاد!

ادامه‌ی مطلب
طبل

طبل

یادت نره مرگ طبلیه که یه بند صداش بلنده تا اون کرم آخریه بیاد و به صداش لبیک بگه، تا اون ستاره آخریه خاموش شه تا اون ذره آخریه دیگه ذره نباشه تا دیگه زمونی تو کار نباشه تا دیگه نه هوایی باقی بمونه نه فضایی، تا دیگه هیچی هیچ جا نباشه. مرگ یه طبله فقط یه طبل که زنده‌هارو صدا می‌زنه: بیاین! بیاین! بیاین!

ادامه‌ی مطلب
دمکراسی

دمکراسی

با ترس یا با ریش گرو گذاشتن دموکراسی دس نمیاد نه امروز نه امسال نه هیچ وخت ِ خدا. منم مث هر بابای دیگه حق دارم که وایسم رو دوتّا پاهام و صاحاب یه تیکه زمین باشم. دیگه ذله شده‌م از شنیدن این حرف که: «ــ هر چیزی باید جریانشو طی کنه فردام روز خداس!» من نمی‌دونم بعد از مرگ آزادی به چه دردم می‌خوره، من نمی‌تونم شیکم ِ امروزَمو با نون ِ فردا پُر کنم. آزادی بذر پُر برکتیه که احتیاج کاشته‌تش. خب منم این جا زنده‌گی می‌کنم نه منم محتاج آزادیم عینهو مث شما.

ادامه‌ی مطلب
هیچ تفاوتی نمی‌کند

هیچ تفاوتی نمی‌کند

هر کجا که باشد برای من یکسان است: در اسکله‌های سی‌یرالئون در پنبه‌زارهای آلاباما در معادن الماس کیمبرلی در تپه‌های قهوه‌زار هائیتی در موزستان‌های برکلی در خیابان‌های هارلم در شهرهای مراکش و طرابلس سیاه استثمار شده و کتک خورده و غارت شده گلوله خورده به قتل رسیده است خون جاری شده تا به صورت دلار پوند فرانک پزتا لیر درآید و بهره‌کشان را بهره‌ورتر کند: خونی که دیگر به رگ‌های من بازنمی‌گردد. پس آن بهتر که ِ خون من در جوی‌های عمیق انقلاب جریان یابد و حرص و آزی را که پروایی ندارد، از سی‌یرالئون کیمبرلی آلاباما هائینی آمریکای مرکزی

ادامه‌ی مطلب
ترانه‌ی صابخونه

ترانه‌ی صابخونه

صابخونه، صابخونه سقف چیکه می‌کنه، اگه یادت باشه هفته‌ی پیشم اینو بت گفتم. صابخونه، صابخونه این پله‌ها دخل‌شون اومده، تعجبه که چطور خودت وقتی ازشون میری بالا کله پا نمیشی! ده دلار از پیش بت بدهکارم و موعد پرداخت ده دلار دیگه‌م رسیده؟ خب، پس بدون و آگاه باش که پول بی‌پول مگه این که اول اوضاع خونه‌رو رو به راه کنی! چی؟ حکم تخلیه می‌گیری؟ آب و برق قطع می‌کنی؟ اثاثمو می‌ریزی تو خیابون؟ هوم! گنده‌تر از گاله‌ت فرمایشات می‌کنی، حریف! بگو تا دخلتو بیارم! یه مشت که تو اون کدو حلوائیت کوبیدم نطقت کور ِ کور میشه! ــ پلیس! پلیس! این مرتیکه‌رو بگیرین! می‌خواد دولتو ساقط کنه!

ادامه‌ی مطلب
آواز

آواز

صخره‌ها و ریشه‌های سرسخت درخت‌ها دیواره‌های سربرافراشته‌ی کوه‌ها چیزهای نیرومندی است تا دست‌هایم را بر آن‌ها استوار کنم. □ بخوان ای عیسا! آواز چیز نیرومندی است. هر وقت زنده‌گی خاطر مادرم را می‌آزرد می‌شنیدم که می‌خواند: «یه روز کالسکه‌مو سوار میشم...» □ شاخه‌ها از ریشه‌های پُر صلابت درخت می‌روید کوه‌ها از دامن پهناور خاک سر برمی‌کشد موج‌ها از دل سهمگین و گرانبار دریا برمی‌خیزد. □ بخوان ای مادر ِ سیاه‌پوست، آواز چیزی استوار و پرتوان است!

ادامه‌ی مطلب
سرانجام

سرانجام

معنی ِ خاک چون معنی ِ آسمان سرانجامی گرفت.ــ برخاستیم به رودخانه رفتیم آب سیمگون را لمس کردیم خندیدیم و در آفتاب تن شستیم. □ روز برای ما به هیاءت توپ درخشنده‌یی درآمد از نور تا با آن بازی کنیم، غروب توری زرد و شب پرده‌یی مخملی. ماه چون مادربزرگی سالخورده ما را با بوسه‌یی برکت بخشید و خواب ما را خندان در خود فرو برد.

ادامه‌ی مطلب
تنها

تنها

تنها مث باد رو علفای صحرا. تنها مث بطری مشروب واسه خودش تک و تنها وسط میز. ویرونه هر کسی بهتر از هیچ کسه. تو این گرگ و میش بی‌حاصل حتا مار که وحشتو رو زمین می‌پیچونه و می‌غلتونه به ز هیچکیه تو این سرزمین غمزده.

ادامه‌ی مطلب