بازگشت به خانه

با بارش باران نقره‌وار

با بارش باران نقره‌وار

بارش باران نقره‌وار
حیاتی تازه پدید آرد دگربار.
سبزه سرسبز سربر زند و
گل‌ها سر بردارند.
بر سرتاسر صحرا
شگفتی دامن گسترد،
شگفتی ِ حیات
شگفتی ِ حیات
شگفتی ِ حیات.
با بارش باران نقره‌وار
پروانه‌ها برمی‌افرازند
بال‌های ابریشمین را
به فراچنگ آوردن هیابانگ رنگین کمان،
و درختان بازمی‌زایند
برگچه‌هایی تازه
به سر دادن نغمه‌یی شادمانه
زیر گنبد آسمان،
هم بدان سان که در گذر
نغمه سر می‌دهند
پسران و دختران نیز درگذار
با بارش باران نقره‌وار
به هنگامی که تازه است
حیات و
بهار.

ادامه‌ی مطلب
آفریقا

آفریقا

آی غول ِ چُرتالو! یه مدت لمیده بودی. حالا دارم صاعقه رُ می‌بینم و تندرو تو لبخندت. حالا من ابرای توفانی رُ می‌بینم و آسمون غرمبه و معجزه و شگفتی ِ تازه رُ تو اون چشای بیدارت. هر قَدَمت جهش تازه‌یی رُ نشون میده تو رونات.

ادامه‌ی مطلب
جونوب

جونوب

جونوب تمبل خندون با اون پک و پوز ِ غرق ِ خون، جونوب با اون صورت آفتابسوخته و دهن ِ گاله با زور ِ گاب و مُخ ِ گوساله. جونوب سبکسر که خاکستر ِ آتیش خاموشو چنگ می‌زنه پی استخون سوخته‌ی کاکاسیا. پَمبه و ماه گرما و زمین و گرما آسمون و آفتاب و ستاره‌ها. جونوب با بوی مگنولیا. تو دل برو، عین یه زن، از راه درکن، عین یه تیکه‌ی چش سیا، بد قلق و آزارکی چرب زبون و آتیشکی.ــ یه همچین لعبتیه جونوب. اُ من که سیام خاطرشو میخام اما او تف میندازه تو روم. اُ من که سیام جور به جور تحفه‌جات می‌برم براش اما اون پشت شو به من می‌کنه. حالا که این جوریه منم میرم پی ِ شمال،

ادامه‌ی مطلب
درخت سبز کوچولو

درخت سبز کوچولو

روزگار خوش گذشته‌م گذشته. این جور به نظر میاد. هیچی تو این دنیا واسه‌ی همیشه نمی‌پاد. زمونی بازی می‌کردم تا جایی که پاک از پا درآم حالا پیری و درمونده‌گی ورق سیاه کشیده برام چش میندازم به جاده و اون ته چشام یه درخت کوچولو می‌بینن. از ته جاده، چشای آلبالو گیلاسیم یه تیکه زمین و یه درخت کوچولو می‌چینن. منتظرن پناهم بدن برگای خنک درخت کوچولو. درخت سبز کوچولو! آی درخت سبز کوچولو!

ادامه‌ی مطلب
سرود زمین

سرود زمین

سرود زمین است این که می‌سرایم و
دیری چشم انتظار سرود زمین بوده‌ام من.
سرود بهار است این که می‌سرایم و
دیری چشم انتظار سرود بهار بوده‌ام من
بنیرو، همچون جوانه‌های گیاهی تازه
بنیرو، همچون شکفتن شکوفه‌های درختی.
بنیرو، همچون نخستین زایمان ِ زنی.
سرود زمین است این که می‌سرایم
سرود تن
سرود بهار
از دیرگاهان چشم‌انتظار ِ این سرود بهاران بوده‌ام.

ادامه‌ی مطلب
پرسش و پاسخ

پرسش و پاسخ

ــ در بُن و برمینگهایم کیپ‌تان و آتلانتا ژوهانسبورگ و واتز گرد بر گرد زمین به مبارزه برخاستن و جنگیدن و بر خاک افتادن... چرا؟ ــ برای فراچنگ آوردن دنیا. ــ جُستن و امید بستن و به انتظار نشستن... برای چه؟ ــ برای فراچنگ آوردن دنیا. ــ رویاها تکه‌تکه می‌شود چرا سر تسلیم پیش نیاوریم؟ ــ دنیا را فراچنگ باید آورد. ــ اما چنین انگارید که من آن را نمی‌خواهم، چرا به دستش آرم؟ ــ تا دیگر بارش بسازی!

ادامه‌ی مطلب
مثل آوازها

مثل آوازها

به بچه‌م گفتم: ــ سخت نگیر بچه! گُف: ــ نمی‌تونم نمی‌تونم حتماً باس برم. سفرهای خاصّی هس تو رویاهایی از یه قماش دیگه. لولو به لئونارد گف: ــ یه انگشتر الماس میخام. لئونارد به لولو گف: ــ کوفت هم گیرت نمیاد! از هیچّی، مقدار خاصّی وجود داره تو رویایی از یه قماش دیگه. سه نفر افتادن رو خط تلفن من. سِوُمیه گف: ــ خدا مال من نیست. اختلال مُحتَمله تو رویایی از یه قماش دیگه. از یه رودخونه به یه رودخونه‌ی دیگه بالای شهر و پایین شهر وقتی رویا از این ور و اون ور تیپّا بخوره، خُب احتمال ِ اختلال زیاده دیگه.

ادامه‌ی مطلب
آزادی

آزادی

آزادی به شیکَرَکی می‌مونه رو شیرینی ِ بی‌دَنگ و فَنگی که مال ِ یه بابای دیگه‌س. تا وختی ندونی شیرنی رُ چه جور باس پخت همیشه همین بساطه که هس.

ادامه‌ی مطلب
گونه‌گونی‌های رویا

گونه‌گونی‌های رویا

یه‌هو از هم واکنم بازوهامو یه جا تو آفتاب، واسه چرخیدن و رقصیدن تا تموم شدن روز سفید. اون وخ تو غروب ِ خُنک بِلمم زیر یه درخت بلند تا شب به ناز از راه بیاد تاریک مث خودم ــ اینه رویام. بازوهامو یه‌هو از هم وا می‌کنم صاف تو صورت آفتاب. می‌رقصم می‌چرخم و می‌چرخم تا روز کوتاه تموم شه. تو غروب کم‌رنگ می‌لمم زیر یه درخت باریک بلند تا شب بیاد پاورچین سیاه مث خودم.

ادامه‌ی مطلب
هشدار

هشدار

سیاهان دلپذیر و رامند بردبار و فروتن و مهربانند، الحذر از روزی که شیوه دگر کنند! نسیم بر گستره‌ی پنبه‌زاران هموار می‌وزد، الحذر از روزی که درخت از ریشه برکنند!

ادامه‌ی مطلب
پایان

پایان

نه ساعتی بر دیوار است و نه زمانی. سایه‌یی نمی‌جنبد از سپیده‌دمان تا شامگاه بر کف سلول. نه نوری هست نه حتا ظلماتی.ــ بیرون ِ در دیگر دری نیست.

ادامه‌ی مطلب
شعر

شعر

رهروان ِ سپیده‌دمان و بامدادانیم رهروان ِ خورشیدها و سحرگاهانیم. نه از شب‌مان پروایی‌ست نه از روزگاران غمزده و نه از ظلمات ما را که رهروان خورشیدها و سحرگاهانیم.

ادامه‌ی مطلب
هارلم

هارلم

سر یه رویای جور دیگه چی میاد؟ مث ِ کیشمیش زیر آفتاب می‌خشکه؟ یا مث ِ یه زخم سیم می‌کشه و چرکابه‌ش راه می‌افته؟ یا مث ِ گوشتی که بگنده تعفنش عالمو ورمی‌داره؟ یا مث ِ مربا روش شیکَرَک می‌بنده؟ شاید مث ِ یه بار سنگین شونه رُ خم کنه. یا شایدم ــ بوم‌م! ــ منفجر شه.

ادامه‌ی مطلب
مطرب

مطرب

چون نیشم به خنده وازه چون گلوم پُر ِ آوازه، فکرشم نمی‌کنی چه رنجی می‌برم بعد ِ این همه سال که دَردَمو پنهون کرده‌م. چون نیشم به خنده وازه زاری ِ جونمو نمیشنوی. چون پاهام تو رقص چالاکه نمی‌دونی که حسابم با زنده‌گی پاکه.

ادامه‌ی مطلب
پنبه چین‌ها

پنبه چین‌ها

فقط یه خیل ِ سیا رُ می‌رونن تو مزرعه که سینه‌ی خاکو بشکافن، بکّارن و بیل بزنن تا پَمبه محصول بده. پَمبه رُ که ویجین کردیم و کار که تموم شد، اربابه پولارُ بالا می‌کشه و نم پس نمیده. گدا و گشنه وِل‌مون می‌کنه مث ِ پیش. سال پشت سال میگذره که یه پاپاسی هم دَس‌مونو نمی‌گیره. فقط یه گَلّه سیا رُ می‌رونن تو مزرعه که زنده‌گی رُ با شیکافتن ِ سینه‌ی خاک بگذرونن تا پمبه محصول بده.

ادامه‌ی مطلب
ستاره‌گان

ستاره‌گان

آه، جریان ستاره‌گان بر فراز خیابان‌های هارلم، آه، شب، که نفس کوچک نسیان است. شهری بنا می‌شود با آواز مادری. شهری خواب می‌بیند با لالایش. دست برآر و ستاره‌یی بردار، پسر ِ تاریک. بیرون از نفس کوچک نسیان که شب است تو فقط ستاره‌یی بردار.

ادامه‌ی مطلب
آواز دختر سیاه

آواز دختر سیاه

اون دور دورای جونوب، تو دیکسی (دل پاره پاره‌ی من) به درخت ِ سر ِ یه چارراه خاطر خوای سیاه ِ جوونَمو دار می‌زنن. اون دور دورای جونوب، تو دیکسی (تو هوا، یه تن ِ کوفته‌ی کبود) از عیسا ــ خدای سفید ــ پرسیدم دعا کردَنا فایده‌شون چی بود. اون دور دورای جونوب، تو دیکسی (دل پاره پاره‌ی غرق ِ خون) عشق، یه سایه‌ی لُخته به یه درخت ِ لُخت ِ پُر گره آویزون.

ادامه‌ی مطلب
دورگه

دورگه

بابای پیرم یه سفید پوس بود ننه‌ی پیرم یه سیا. اگه روزی روزگاری نفرینش کرده‌م نفرینمو پس می‌گیرم حالا. اگه روزی روزگاری ننه پیره‌ی سیامو نفرین کرده‌م و آرزو کردم بره به جهنم ِ سیا، دل‌شیکسّه‌ی اون آرزوی زشتم و براش آرزوی خیر می‌کنم حالا. بابا پیره‌م تو یه خونه‌ی درَندشت از دنیا رفت ننه پیره‌م کنج ِ آلونک ِ بینوایی. نمدونم خودم که نه سفیدم نه سیا کُلنگم زمین می‌خوره تو چه جور جایی.

ادامه‌ی مطلب
آواز سیاه ِ متفاوت

آواز سیاه ِ متفاوت

اگه دلی از طلا می‌داشتم مث بعضیا که میشناسم آبش می‌کردم و با پولش راهی ِ شمال می‌شدم. اما طلا که شوخیه، سُربی‌ام نیس دل من. از خاک رُس کهنه و خُلَص جئورجیاس و واسه همینم قرمز ِ خونیس دل من. نمدونم چرا جئورجیا آسمونش این جور آبیه خاک رُسش این جور عنابیه. نمدونم چرا به من میگه حیوون به شما میگه بله قربون. نمیدونم آسمون چرا این جور آبیه خاک رُس چرا از سرخی عنابیه چرا روزگار تو جونوب چیزی جز پستی تو ذاتش نیس چرا یه جو معرفت تو ملاتش نیس.

ادامه‌ی مطلب
درد غریب

درد غریب

در نعره‌خیز توفان عالم کر از هیاهو، دردی غریب با زن می‌گفت: ــ زیر باران بی‌سرپناه خوش‌تر! در نیزه‌بار خورشید تفسیده آتش از آب، رنجش به طعنه می‌گفت: ــ گرمای سخت ِ سوزان از سایه‌گاه خوش‌تر! در چارچار سرما که لانه گرم بهتر، در می‌گشاد و روزن می‌گفت: ــ لخت و لرزان در جایگاه خوش‌تر!

ادامه‌ی مطلب
کی جز خدا

کی جز خدا

نیگا کردم و اون بابایی رُ دیدم که «قانون» صداش می‌کنن. داشت از ته خیابون یه راس می‌اومد طرف من. از سرم گذش که یا خودم سرد و مرده وَلُو شده‌م رو زمین یا طرف زده کشته‌تم ــ یه قتل از درجه‌ی سوم! همین! ــ گفتم: «آهای خداهه! اگه می‌تونی منو از دسّ ِ این لندهور نجات بده نذار له و لَوَردَه‌م کنه.» ــ اما خدا از جاش جُم نخورد. قانون چماقشو بالا برد دنگی کوبید تو کلّه‌م و بی‌دلیل و بونِه دَخلَمو اُوُرد. اصلا نِمتونم سر در آرم واس چی خدا جلو وحشی‌گری ِ آجانا طرف آدمو نمی‌گیره. خودم که یه سیام و دس به دهن سلاحی‌یم ندارم که باش از پس ِ یارو برآم. پس دیگه کی می‌تونه پشتی‌مو بکنه

ادامه‌ی مطلب
قصه‌های عمه «سو»

قصه‌های عمه «سو»

سری داره پر از قصه عمه سو دلی داره دلّادَلّ ِ غُصه عمه سو. شبای تابسّون جلو خونه رو ایوون بچه سیاپوسی رُ می‌چسبونه به سینه‌ش و براش قصه میگه عمه سو. برده‌های سیا که زیر تیغ ِ آفتاب کار می‌کنن، برده‌های سیایی که تو دل شب ِ خیس ِ شبنم راه میرن و برده‌های سیایی که رو کناره‌های رودخونه‌ی پُر خروش آوازای غمناک می‌خونن، خودشونو سینه‌خیز قاتی صدای پیر ِ عمه سو می‌کنن، خودشونو سینه‌خیز قاتی ِ سایه‌های تاریکی می‌کنن که همین جور میگذره و میگذره از دل ِ قصه‌های عمه سو. بچه تاریکه سراپا گوشه. می‌دونه راس راسَکی‌یَن قصه‌های عمه سو، می‌دونه هیچ وَخ قصه‌هاشو

ادامه‌ی مطلب
اول ژانویه

اول ژانویه

درهای سال باز می‌شود همچون درهای زبان بر قلمرو ناشناخته‌ها. دیشب با من به زبان آوردی: ــ فردا باید نشانه‌یی اندیشید دورنمایی ترسیم کرد طرحی افکند بر صفحه‌ی مضاعف روز و کاغذ. فردا می‌باید دیگر باز واقعیت این جهان را بازآفرید. □ چشمان خود را دیر از هم گشودم برای لحظه‌یی احساس کردم آنچه را که آزتک‌ها احساس کردند بر چکاد پرتگاه بدان هنگام که بازگشت نامعلوم زمان را از ورای رخنه‌های افق در کمین نشسته بودند. □ اما نه بازگشته بود سال خانه را به تمامی بازآکنده بود سال و نگاه من آن را لمس می‌کرد. زمان بی‌آن که از ما یاری طلبد کنار هم نهاده بود

ادامه‌ی مطلب
نور، تماس

نور، تماس

در دست‌های خود می‌گیرد نور تل سفید و بلوط سیاه را کوره راهی را که پیش می‌رود و درختی را که به جای می‌ماند. □ نور سنگی است که تنفس می‌کند از رخنه‌های رودی روان در خواب شامگاهی ِ خویش. دختری است نور که دراز می‌شود دسته‌ی سیاهی است که به سپیده‌دمان راه می‌گشاید. نور، نسیم را در پرده ترسیم می‌کند از لحظه‌ها پیکری زنده می‌آفریند به اتاق درمی‌آید و از آن می‌گریزد برهنه پای، بر لبه‌ی تیغ. □ چونان زنی در آینه‌یی زاده می‌شود نور عریان به زیر برگ‌های شفاف اسیر ِ یکی نگاه محو ِ یکی اشارت. □ نور میوه‌ها را لمس می‌کند و اشیاء بی‌جان را سبویی است که چشم از آن می‌نوشد روشنی را

ادامه‌ی مطلب
کنسرت در باغ

کنسرت در باغ

باریده باران زمان به چشمی غول‌آسا ماند که در آن اندیشه‌وار درآمد و رفتیم. رودی از موسیقی فرو می‌ریزد در خونم. گر بگویم جسم، پاسخ می‌آید: باد! گر بگویم خاک، پاسخ می‌آید: کجا؟ □ جهان دهان باز می‌کند همچون شکوفه‌یی مضاعف، غمگین از آمدن شادمان از بودن در این مکان. □ در کانون خویش گام برمی‌دارم و راه خود را باز نمی‌توانم یافت.

ادامه‌ی مطلب
نوشتن

نوشتن

کیست آن که به پیش می‌راند قلمی را که بر کاغذ می‌گذارم در لحظه‌ی تنهایی؟ برای که می‌نویسد آن که به خاطر من قلم بر کاغذ می‌گذارد؟ این کرانه که پدید آمده از لب‌ها، از رویاها، از تپه‌یی خاموش، از گردابی، از شانه‌یی که بر آن سر می‌گذارم و جهان را جاودانه به فراموشی می‌سپارم. □ کسی در اندرونم می‌نویسد، دستم را به حرکت درمی‌آورد سخنی می‌شنود، درنگ می‌کند، کسی که میان کوهستان سر سبز و دریای فیروزه‌گون گرفتار آمده است. او با اشتیاقی سرد به آن‌چه من بر کاغذ می‌آورم می‌اندیشد. در این آتش داد همه چیزی می‌سوزد با این همه اما، این داور خود قربانی است

ادامه‌ی مطلب
این سو

این سو

نوری هست که ما نه می‌بینیمش نه لمسش می‌کنیم. در روشنی‌های پوچ خویش می‌آرامد آنچه ما می‌بینیم و لمس می‌کنیم. من با سر انگشتانم می‌نگرم آنچه را که چشمانم لمس می‌کند: سایه‌ها را جهان را. با سایه‌ها جهان را طرح می‌ریزم و جهان را با سایه‌ها می‌انبارم و تپش نور را در آن سوی دیگر می‌شنوم.

ادامه‌ی مطلب
استمرار

استمرار

۱ ــ آسمان سیاه است خاک زرد بانگ ِ خروس جامه‌ی شب را از هم می‌درد آب از بالین سر برمی‌دارد و می‌پرسد: «چه ساعتی است؟» باد از خواب چشم می‌گشاید و تو را می‌خواهد اسب سفیدی از کنار راه می‌گذرد. ۲ ــ همچون جنگل در بستر برگ‌هایش تو در بستر باران خود خواهی آرمید در بستر نسیم خود آواز خواهی خواند و در بستر بارقه‌هایت بوسه خواهی داد. ۳ ــ رایحه‌ی تند چندگانه پیکری با دستانی چند بر ساقه‌یی نامریی به نقطه‌یی از سفیدی می‌ماند. ۴ ــ با من سخن بگو به من گوش دار به من پاسخ ده. آنچه را که غرش نابهنگام آذرخش بازگوید جنگل درمی‌یابد. ۵ ــ

ادامه‌ی مطلب
تماس

تماس

دست‌های من پرده‌های هستی تو را از هم می‌گشاید در برهنه‌گی ِ بیشتری می‌پوشاندت اندام به اندام عریانت می‌کند دست‌های من و از پیکرت پیکری دیگر می‌آفریند.

ادامه‌ی مطلب
پگاه

پگاه

دست‌ها و لب‌های باد دل آب درخت مورد اردوگاه ابرها حیاتی که هر روز چشم بر جهان می‌گشاید مرگی که با هر حیات زاده می‌شود... چشمانم را می‌مالم آسمان زمین را درمی‌نوردد.

ادامه‌ی مطلب
شب ِ آب

شب ِ آب

شب با چشمان اسبی که در شب می‌لرزد شب با چشمان آبی که در دشت خفته است در چشمان توست. اسبی که می‌لرزد در چشمان آب‌های نهانی ِ توست. چشمان آب: سایه چشمان آب: چاه چشمان آب: رویا. سکوت و تنهایی دو جانور کوچکی است که ماه بدیشان راه می‌نماید، دو جانور کوچک که از چشمان تو می‌نوشند، از آب‌های نهانت. اگر چشمانت را بگشایی شب دروازه‌های مُشک را باز می‌گشاید قلمرو پنهان آب‌ها آشکار می‌شود از نهفت ِ شب ِ جاری، و اگر چشمانت رابربندی رودی از درون می‌آکندت پیش می‌رود بر تو ظلمت می‌گسترد و شب رطوبت اعماقش را به تمامی بر سواحل جان تو می‌بارد.

ادامه‌ی مطلب
آتش روزانه

آتش روزانه

همچون هوا می‌سازد و ویران می‌کند انسان بناهایی نامریی بر صفحات زمین بر سیارات، پهن‌دشت‌های بلند. زبانش که غبار هوا را ماند می‌سوزد بر کف دست‌های فضا هجاها نور افشان گیاهانی است که ریشه‌هاشان خانه‌هایی می‌سازد از صدا. هجاها به هم می‌پیوندد و از هم می‌گسلد به بازی نقش‌ها می‌آفریند همگون و ناهمگون. هجاها شکوفا می‌شود در دهان به بار می‌نشیند در ذهن. ریشه‌هاشان نشسته بر سفره‌ی نور، می‌نوشد شب را. زبان‌ها درختانی از خورشید با شاخساری از آذرخش و برگ‌هایی از باران. قواعد هندسی پژواک می‌زاید شعرش را بر برگی از کاغذ، همچون روز بر سر انگشتان گشوده‌ی فضا.

ادامه‌ی مطلب
میان رفتن و ماندن

میان رفتن و ماندن

روز شفافیتی است استوار گرفتار در لق لقه‌ی میان رفتن و ماندن. همه طفره‌آمیز است آن‌چه از روز به چشم می‌آید: افق در دسترس است و لمس ناپذیر. روی میز کاغذها کتابی و لیوانی.ــ هر چیز در سایه‌ی نام خود آرمیده است. خون در رگ‌هایم آرام‌تر و آرام‌تر برمی‌خیزد و هجاهای سرسختش را در شقیقه‌هایم تکرار می‌کند. چیزی برنمی‌گزیند نور، اکنون در کار دیگر گونه کردن دیواری است که تنها در زمان ِ فاقد ِ تاریخ می‌زید. عصر فرا می‌رسد. عصری که هم‌اکنون خلیج است و حرکت‌های آرام‌اش جهان را می‌جنباند. ما نه خفته‌ایم و نه بیداریم فقط هستیم فقط می‌مانیم. لحظه از خود جدا می‌شود

ادامه‌ی مطلب
لحظه

لحظه

کیست که از آن جا، از آن سو، بازش می‌آورد به سان نغمه‌یی به زنده‌گی باز گشته؟ کیست که راهش می‌نماید از نُه‌توهای گوش ِ ذهن؟ ــ به سان لحظه‌ی گم شده‌یی که باز می‌گردد و دیگر بار همان حضوری است که خود را می‌زداید، هجاها از دل خاک سر به در می‌کشند و بی‌صدا آواز می‌دهند آمین گویان در ساعت مرگ ما. بارها در معبد مدرسه از آن‌ها سخن به میان آوردم بی‌هیچ اعتقادی. اکنون آن‌ها را به گوش می‌شنوم به هیاءت صدایی برآمده بی‌استعانت از لب. ــ صدایی که به سایش ریگ می‌ماند روانه‌ی دوردست‌ها. ساعت‌ها در جمجمه‌ام می‌نوازد و زمان گرد بر گرد شب ِ من چرخی می‌زند دیگر بار.

ادامه‌ی مطلب
جبریل قدسی (سه ویل)

جبریل قدسی (سه ویل)

۱ بچه‌ی زیبای جگنی نرم فراخ شانه، باریک اندام، رنگ و رویش از سیب ِ شبانه درشت چشم و گس دهان و اعصابش از نقره‌ی سوزان ــ از خلوت ِ کوچه می‌گذرد. کفش ِ سیاه ِ برقی‌اش به آهنگ مضاعفی که دردهای موجز ِ بهشتی را می‌سراید کوکبی‌های یکدست را می‌شکند. بر سرتاسر ِ دریا کنار یکی نخل نیست که بدو ماند، نه شهریاری بر اورنگ نه ستاره‌یی تابان در گذر. چندان که سر بر سینه‌ی یَشم ِ خویش فروافکند شب به جست‌وجوی دشت‌ها برمی‌خیزد تا در برابرش به زانو درآید. تنها گیتارها به طنین درمی‌آیند از برای جبریل، ملک مقرب، خصم سوگند خورده‌ی بیدبُنان و رام کننده‌ی قُمریکان. هان، جبریل قدیس!

ادامه‌ی مطلب
نغمه‌ی خوابگرد

نغمه‌ی خوابگرد

(برای گلوریا خینه و فرناندو دولس ری‌یوس) سبز، تویی که سبز می‌خواهم، سبز ِ باد و سبز ِ شاخه‌ها اسب در کوهپایه و زورق بر دریا. سراپا در سایه، دخترک خواب می‌بیند بر نرده‌ی مهتابی ِ خویش خمیده سبز روی و سبز موی با مردمکانی از فلز سرد. (سبز، تویی که سبزت می‌خواهم) و زیر ماه ِ کولی همه چیزی به تماشا نشسته است دختری را که نمی‌تواندشان دید. □ سبز، تویی که سبز می‌خواهم. خوشه‌ی ستاره‌گان ِ یخین ماهی ِ سایه را که گشاینده‌ی راه ِ سپیده‌دمان است تشییع می‌کند. انجیربُن با سمباده‌ی شاخسارش باد را خِنج می‌زند. ستیغ کوه همچون گربه‌یی وحشی

ادامه‌ی مطلب
ترانه‌ی شرقی

ترانه‌ی شرقی

در انار ِ عطرآگین آسمانی متبلور هست. هر دانه ستاره‌یی است هر پرده غروبی. آسمانی خشک و گرفتار در چنگ سالیان. انار پستانی را ماند که زمانش پوستواری کرده است تا نوکش به ستاره‌یی مبدل شود که باغستان‌ها را روشنی بخشد. کندویی‌ست خُرد که شان‌اش از ارغوان است: مگسان عسل آن را از دهان زنان پرداخته‌اند. چون بترکد خنده‌ی هزاران لب را رها خواهد کرد! انار دلی را ماند که بر کشتزارها می‌تپد، دلی شریف و خوار شمار که در آن، پرنده‌گان به خطر نمی‌افتند. دلی که پوست‌اش به سختی، همچون دل ماست، اما به آن که سوراخ‌اش کند عطر و خون ِ فروردین را هِبِه می‌کند. انار

ادامه‌ی مطلب
ترانه‌ی میدان کوچک

ترانه‌ی میدان کوچک

در شب آرام کودکان می‌خوانند. جوباره‌ی زلال، چشمه‌ی صافی! کودکان: در دل خرّم ملکوتیت چیست؟ من: بانگ ِ ناقوسی که از دل ِ مِه می‌آید. کودکان: پس ما را آواز خوانان در میدانچه رها می‌کنی، جوباره‌ی زلال چشمه‌ی صافی! در دست‌های بهاری‌ات چه داری؟ من: گلسرخ ِ خونی و سوسنی. کودکان: به آب ترانه‌های کهن تازه‌شان کن. جوباره‌ی زلال چشمه‌ی صافی! در دهانت که سرخ است و خشک چه احساس می‌کنی؟ من: جز طعم استخوان‌های جمجمه‌ی بزرگم هیچ. کودکان: در بلور ِ آرام ِ ترانه‌یی قدیمی نوش کن. جوباره‌ی زلال چشمه‌ی صافی! از میدانچه چنین به دور دست‌ها چرا می‌روی؟ من:

ادامه‌ی مطلب
ترانه‌ی کوچک سه رودبار

ترانه‌ی کوچک سه رودبار

پهناب گوادل کویر
از زیتون‌زاران و نارنجستان‌ها می‌گذرد.
رودبارهای دوگانه‌ی غرناطه
از برف به گندم فرود می‌آید.

دریغا عشق
که شد و باز نیامد!

پهناب ِ گوادل کویر
ریشی لعلگونه دارد،
رودباران ِ غرناطه
یکی می‌گرید
یکی خون می‌فشاند.
دریغا عشق
که برباد شد!
از برای زورق‌های بادبانی
سه‌ویل را معبری هست;
بر آب غرناطه اما
تنها آه است
که پارو می‌کشد.

دریغا عشق
که شد و باز نیامد!

گوادل کویر،
برج ِ بلند و
باد
در نارنجستان‌ها.
خنیل و دارو
برج‌های کوچک و
مرده‌گانی
بر پهنه‌ی آبگیرها.

دریغا عشق
که بر باد شد!

که خواهد گفت که آب
می‌برد تالاب‌تشی از فریادها را؟

دریغا عشق
که شد و باز نیامد!

بهار نارنج را و زیتون را
آندلس، به دریاهایت ببر!

دریغا عشق
که بر باد شد!

ادامه‌ی مطلب
ترانه‌ی ماه، ماه

ترانه‌ی ماه، ماه

(برای کونجیتا گارسیالورکا) ماه به آهنگر خانه می‌آید با پاچین ِ سنبل‌الطیب‌اش. بچه در او خیره مانده نگاهش می‌کند، نگاهش می‌کند. در نسیمی که می‌وزد ماه دست‌هایش را حرکت می‌دهد و پستان‌های سفید ِ سفت ِ فلزیش را هوس انگیز و پاک، عریان می‌کند. ــ هیّ! برو! ماه، ماه، ماه! کولی‌ها اگر سر رسند از دل‌ات انگشتر و سینه‌ریز می‌سازند. ــ بچه، بگذار برقصم. تا سوارها بیایند تو بر سندان خفته‌ای چشم‌های کوچکت را بسته‌ای. ــ هیّ! برو! ماه، ماه، ماه! صدای پای اسب می‌آید. ــ راحتم بگذار. سفیدی ِ آهاری‌ام را مچاله می‌کنی. □ طبل ِ جلگه را کوبان

ادامه‌ی مطلب
ترانه‌ی آب دریا

ترانه‌ی آب دریا

دریا خندید در دور دست، دندان‌هایش کف و لب‌هایش آسمان. ــ تو چه می‌فروشی دختر غمگین سینه عریان؟ ــ من آب دریاها را می‌فروشم، آقا. ــ پسر سیاه، قاتی ِ خونت چی داری؟ ــ آب دریاها را دارم، آقا. ــ این اشک‌های شور از کجا می‌آید، مادر؟ ــ آب دریاها را من گریه می‌کنم، آقا. ــ دل من و این تلخی بی‌نهایت سرچشمه‌اش کجاست؟ ــ آب دریاها سخت تلخ است، آقا. دریا خندید در دوردست، دندان‌هایش کف و لب‌هایش آسمان.

ادامه‌ی مطلب
ترانه‌ی ناسروده

ترانه‌ی ناسروده

ترانه‌یی که نخواهم سرود من هرگز خفته‌ست روی لبانم. ترانه‌یی که نخواهم سرود من هرگز. بالای پیچک کرم شب‌تابی بود و ماه نیش می‌زد با نور خود بر آب. چنین شد پس که من دیدم به رویا ترانه‌یی را که نخواهم سرود من هرگز. ترانه‌یی پُر از لب‌ها و راه‌های دوردست، ترانه‌ی ساعات گمشده در سایه‌های تار، ترانه‌ی ستاره‌های زنده بر روز جاودان.

ادامه‌ی مطلب
غزل بازار صبحگاهی

غزل بازار صبحگاهی

از بندرگاه «الویرا» برآنم که عبورت را ببینم تا به نامت بشناسم و به گریه بنشینم. کدامین هلال ِ خاکستر ِ ساعت نُه رخانت را چنین پریده‌رنگ کرده است؟ بذر ِ شعله ورت را چه کسی از سر برف‌ها برمی‌چیند؟ کدام دشنه‌ی کوتاه ِ کاکتوس بلور تو را به قتل می‌رساند؟ از بندرگاه الویرا عبور تو را می‌بینم تا نگاهت را بنوشم و به گریه بنشینم. در بازارگاه، چه گونه آوازی به کیفر من سر می‌دهی؟ چه قرنفل ِ هذیانی بر تاپوهای گندم! چه دورم ــ آه ــ در کنار تو، چه نزدیک، هنگامی که می‌روی! از بندرگاه الویرا عبور تو را می‌بینم تا ران‌هایت را بی‌خبر به برکشم و به گریه بنشینم.

ادامه‌ی مطلب
چشم‌انداز

چشم‌انداز

پهنه‌ی زیتون‌زار همچون بادزنی بسته می‌شود و می‌گشاید. بر فراز زیتون‌زار آسمانی فروریخته، و بارانی تیره از ستاره‌گان سرد. بر لب رود جگن و سایه روشن می‌لرزد. هوای تیره چنبره می‌شود. درختان زیتون از فریاد سنگین است، و گله‌یی از پرنده‌گان اسیر دُم ِ بسیار بلندشان را در ظلمات می‌جنبانند.

ادامه‌ی مطلب
آی!

آی!

فریاد در باد سایه‌ی سروی به جای می‌گذارد. [بگذارید در این کشتزار گریه کنم.] در این جهان همه چیزی در هم شکسته به جز خاموشی هیچ باقی نمانده است. [بگذارید در این کشتزار گریه کنم.] افق بی‌روشنایی را جرقه‌ها به دندان گزیده است. [به شما گفتم، بگذارید در این کشتزار گریه کنم.]

ادامه‌ی مطلب
کمانداران

کمانداران

کمانداران ِ عبوس به سه‌ویل نزدیک می‌شوند. گوادل کویر بی‌دفاع. کلاه‌های پهن ِ خاکستری شنل‌های بلند ِ آرام. آه، گوادل کویر! آنان از دیاران ِ دوردست ِ پریشانی و ذلت می‌آیند گوادال کویر ِ بی‌دفاع. و به زاغه‌های تنگ و پیچ ِ عشق و بلور و سنگ می‌روند آه، گوادل کویر!

ادامه‌ی مطلب
ورای جهان

ورای جهان

(به مانوئل انگلز اوریتس) صحنه دژهای سر به فلک کشیده. پهناب‌های عظیم فرشته: انگشتری ِ زناشویی را که نیاکانت به دست می‌کردند بردار. صد دست، زیر سنگینی ِ خاک خویش به بی‌بهره‌گی از آن اندوه می‌خورد. من: من بر آنم که در دستان خویش گل ِ سترگ انگشتان را احساس کنم، کنایتی از انگشتری. خواهان آن نیستم. دژهای سر به فلک کشیده. پهناب‌های عظیم.

ادامه‌ی مطلب
کارد

کارد

کارد به دل فرومی‌نشیند چون تیغه‌ی گاوآهن به صحرا نه. به گوشت تن من میخ‌اش نکن، نه. کارد، همچون پرّه‌ی خورشید به آتش می‌کشد اعماق خوف‌انگیز را. نه. به گوشت تن من میخ‌اش نکن، نه.

ادامه‌ی مطلب
در مدرسه

در مدرسه

آموزگار: کدام دختر است که به باد شو می‌کند؟ کودک: دختر همه‌ی هوس‌ها. آموزگار: باد، به‌اش چشم روشنی چه می‌دهد؟ کودک: دسته‌ی ورق‌های بازی و گردبادهای طلایی را. آموزگار: دختر در عوض به او چه می‌دهد؟ کودک: دلک ِ بی‌شیله پیله‌اش را. آموزگار: دخترک اسمش چیست؟ کودک: اسمش دیگر از اسرار است! [پنجره‌ی مدرسه، پرده‌یی از ستاره‌ها دارد.]

ادامه‌ی مطلب
قصیده‌ی کبوتران تاریک

قصیده‌ی کبوتران تاریک

بر شاخه‌های درخت غار دو کبوتر ِ تاریک دیدم، یکی خورشید بود و آن دیگری، ماه. «ــ همسایه‌های کوچک! (با آنان چنین گفتم.) گور من کجا خواهد بود؟» «ــ در دنباله‌ی دامن ِ من» چنین گفت خورشید. «ــ در گلوگاه من» چنین گفت ماه. و من که زمین را بر گُرده‌ی خویش داشتم و پیش می‌رفتم دو عقاب دیدم همه از برف و دختری سراپا عریان که یکی دیگری بود و دختر هیچ کس نبود. «ــ عقابان کوچک! (بدانان چنین گفتم) گور من کجا خواهد بود؟» «ــ در دنباله‌ی دامن ِ من» چنین گفت خورشید. «ــ در گلوگاه من» چنین گفت ماه. بر شاخساران درخت غار

ادامه‌ی مطلب
خودکشی

خودکشی

(شاید بدان سبب که از هندسه آگاه نبودی) جوان از خود می‌رفت ساعت ده صبح بود. دلش اندک اندک از گل‌های لته‌پاره و بال‌های درهم شکسته آکنده می‌شد. به خاطر آورد که از برایش چیزی باقی نمانده است جز جمله‌یی بر لبانش و چون دستکش‌هایش را به درآورد خاکستر نرمی را که از دست‌هایش فروریخت بدید. از درگاه مهتابی برجی دیده می‌شد.ــ خود را برج و مهتابی احساس کرد. چنان پنداشت که ساعت از میان قابش خیره بر او چشم دوخته است. و سایه‌ی خود را در نظر آورد که آرام بر دیوان سفید ابریشمین دراز کشیده است. جوان، سخت و هندسی، به ضربت تبری آینه را به هم درشکست.

ادامه‌ی مطلب
خوآن بره‌وا

خوآن بره‌وا

غول‌آسا پیکری داشت و کودکانه صدایی. هیچ چیز به تحریر صدای او مانند نبود: درد مطلق بود به هنگام خواندن زیر نقاب تبسمی. لیموزاران ِ مالاگای خواب آلوده را به خاطر می‌آورد و شِکوه‌اش به طعم نمک دریایی بود. او نیز چون هومر در نابینایی آواز خواند. صدایش در خود نهفته داشت چیزی از دریای بی‌نور و چیزی از نارنج ِ چلیده را.

ادامه‌ی مطلب
قصیده‌ی اشک‌ها

قصیده‌ی اشک‌ها

پنجره‌ی مهتابی را بسته‌ام چرا که نمی‌خواهم زاری‌ها را بشنوم. با این همه، از پس دیوارهای خاکستر هیچ به جز زاری نمی‌توان شنید. فرشته‌گانی که آواز بخوانند انگشت شمارند سگانی که بلایند انگشت شمارند هزار ساز در کف من می‌گنجد. اما زاری سگی سترگ است اما زاری فرشته‌یی سترگ است زاری سازی سترگ است. زاری باد را به سر نیزه زخم می‌زند و به جز زاری هیچ نمی‌توان شنید.

ادامه‌ی مطلب
غروب

غروب

(آیا لوسی ِ من پا در جویبار نهاده بود؟) سه سپیدار گشن یک ستاره. سکوت فروخورده‌ی غوکان تور نازکی را ماند سوزن‌دوزی شده به نقش‌های سبز. کنار رود درختی خشک خود را شکوفا شده می‌یابد با دوایر درهم. و رویاهای من بر آب به سوی دختری از غرناطه می‌گریزد.

ادامه‌ی مطلب
بدرود

بدرود

اگر مُردم در ِ مهتابی را باز بگذارید. کودک پرتقال می‌خورد. [از مهتابی خود می‌بینمش.] دروگر گندم می‌درود. [از مهتابی خود می‌بینمش.] اگر مُردم باز بگذارید در ِ مهتابی را.

ادامه‌ی مطلب
سبدها

سبدها

دلال گُل سبدش را با خود به باغ برد و با انبوه ِ عطرهایش به این خانه و آن خانه می‌رود. شب، روح پرنده‌گان ِ کهن به شاخساران خویش بازمی‌گردد. و در این بیشه‌ی انبوه که سرچشمه‌ی اشک می‌خشکد به نغمه سرایی درمی‌آید. در این کتاب از پس جعبه‌آینده‌ی نامریی ِ سال‌ها گل‌ها همچون بینی کودکان به چشم می‌آید پخچ، در پس ِ شیشه‌های مه‌آلود. دلال گُل در باغ اشک‌ریزان باز می‌گشاید کتاب ِ گُل‌اش را و رنگ‌های پریشان در سبدش رنگ می‌بازد.

ادامه‌ی مطلب
حلقه‌يى به گرد جهان

حلقه‌يى به گرد جهان

اگه همه دختراى عالم دس تو دست همديگه ميذاشتن مى‏تونستن حلقه‏يى دور دريا بزنن. اگه همه پسراى عالم ملاح بودن، مى‏تونستن با كشتى‏هاشون پل خوشگلى رو موجا بزنن. پس اگه همه مردم عالم دست به دست هم مى‏دادن، مى‏تونستن حلقه‏يى دور دنيا بزنن.

ادامه‌ی مطلب