بازگشت به خانه

وقتی کسی با تو حرف می‌زند

وقتی کسی با تو حرف می‌زند

وقتی کسی با تو حرف می‌زند
واژه‌ها به درونت هجوم می‌آورند
من آنها را در تو می‌جویم
در نیمه‌ی شب
در حالیکه بخاری نجوا می‌کند
راحت آنها را می‌یابم، انگار در کنار من
دراز می‌کشند
ای کاش می‌توانستم مثل مودیلیانی(*) نقاشی کنم
تو را بی‌کلام و عریان
که حالا طرحش را کشیده‌ام.


(*) آمادئو مودیلیانی (۱۸۸۴-۱۹۲۰) نقاش و مجسمه ساز برجسته یهودی تبار ایتالیایی که بیشتر کارهای او از اندام عریان زنان با رنگ‌های تند گرم است.

ادامه‌ی مطلب
تیله بازی

تیله بازی

به واقع چه خوب است
شعر سرودن!
مثل این تیله در جیب‌ات
که تیله‌ایست
و همچنین چیزی دیگر
و تو حالا کمی پیرتر از آنی
که کسی بخواهد آن‌را از تو بردارد.

از این رو پسربچه‌ها!
شکایت نمی‌کنند
بلکه تیله بازی می‌کنند
و همچنین کاری دیگر.

ادامه‌ی مطلب
حلزون

حلزون

تمام شبی را با
دوستی رو به مرگ
پریشان بود و هذیان می‌گفت
جسم تنومندش را در آغوش گرفتم
سرش را نوارش کردم

نمی‌خواستم او را ترک کنم
اما هنوز چیزی بود
چیزی از او و من
زندگی
جایی که می‌بایست دنبالش کنم

رد براق حلزونی
بر آسفالت شبانه.

ادامه‌ی مطلب
مرد آتش گرفته

مرد آتش گرفته

مرد آتش گرفته را دیده‌ای؟
در خبرهای تصویری مرد آتش گرفته را دیده‌ای؟
مرد ویتنامی آتش گرفته را دیده‌ای؟
مردی که با اسلحه آتش‌زا نشانه رفته را دیده‌ای؟
دیده‌ای؟
دیده‌ای که چطور مرد آتش گرفته
نمی‌دانست به کجا باید برود
نمی‌دانست که باید بیافتد یا بیایستد
با این همه آتش بر گرده‌اش
با این همه در موهایش؟
دیده‌ای؟
مرد آتش گرفته را دیده‌ای؟

ادامه‌ی مطلب
من، من، من

من، من، من

من دندان دارم کفش دارم
من دست دارم، پول کمی‌، اما سیگار به اندازه‌ی کافی
من بلیط قطار برقی دارم
در سراسر اروپا دوستانی دارم، در امریکا هم
خانه‌ای ندارم، حالا چه کسی خانه می‌خواهد؟
من اما کلیدهای خانه‌های قبلی‌ام را دارم
در همه‌ی خانه‌ها آنجا که در کتاب‌هایم دراز می‌کشم
کیلومترها خیابان در پوست پاهایم دارم
میلیون‌ها انسان در چشم‌هایم
هزاران چیز برای فکر کردن
از فکر کردن سر درد دارم
ناخن‌هایی کثیف دارم.

ادامه‌ی مطلب
شعری بی‌فایده

شعری بی‌فایده

اینگونه که راه می‌روی
بیرون از تختخواب، در اتاق
به سوی میز با شانه
هیچگاه هیچ سطری راه نخواهد رفت

اینگونه که حرف می‌زنی
با دندان‌هایت در دهانِ من
و گوش‌هایت بر زبانِ من
هیچگاه هیچ مدادی حرف نخواهد زد

اینگونه که سکوت می‌کنی
با خونِ تو در پشتِ من
از چشمانت بر گردنِ من
هیچگاه هیچ شعری سکوت نخواهد کرد.

ادامه‌ی مطلب
در مه

در مه

۱

در خانه ایی که از آن من نبود
با زنی که روزی مال من بود
پیانویی که هیچ کس نمی‌توانست بنوازد
و صورت حساب‌هایی که هیچ کس نمی‌توانست بپردازد

خانه از مه
زن از مه
واژه‌ها از مه
عشق از مه

در مهی...


۲

شب هیچگاه این چنین سیاه نبود
زمین هیچگاه اینچنین مردد
در پس دنده‌های من تکه‌ای از اندوه فرو می‌رود

چه کسی راه‌ها را مسدود می‌کند؟
تو گفتی، من آن‌را می‌دانم
من این کار را کرده‌ام، دشمن راهها

با دستی پر از عشق کشنده
با سری پر از درد گزنده
با قلبی پر از خون سیاه شونده


۳

سال‌هاست در مهی راه می‌روم
در مهی از واژه‌ها و اشاره‌ها
در مهی از درد و تردید
روزی در مهی از بی‌حسی ناپدید خواهم شد


۴

بیا تا آنجا که جا دارد ویسکی بنوشیم
از لیوان یا بطری
مهم این است که به معده برسد

و بعد بگذار به ایستگاه برویم
و به ریل قطار گوش بدهیم
جایی که خطر به سوی تو می‌آید

بشنو، گوش‌های خطرناک ما
به فلز نگران برخورد می‌کنند
شب هیچگاه اینچنین سیاه نبود.


ادامه‌ی مطلب
یک خاطره

یک خاطره

شالی ابریشمین، قرمز آتشین بر گردنم
پاکتی انگور در دستم
به عیادت بیمار می‌روم

از دهان رنگ پریده‌ی پدربزرگم
چتربازهای زرد می‌افتند
و آرام در تفدان سفید سقوط می‌کنند

در برابر چشمانش مادربزرگم می‌میرد
در گوشش مادرم زندگی می‌کند
در دستانش، دست من زاده می‌شود.

ادامه‌ی مطلب
بازگشت به شهر

بازگشت به شهر

بازگشت به شهر
درخانه ای که تابستان واردِ آن شده بود
نبودن، جایش را به بوی نم و نا داده
گوری بدون مرده
روزنامه‌های مهم رنگ پریده‌اند
نامه‌های تاریخ گذشته
به نظر می‌رسد دوستی مرده و بخاک سپرده شده
حوله‌ها روی زمین شسته نشده
کتابها دوباره روی میز خوانده نشده است

تنها شعر است که تاریخ مصرف ندارد
شعرت هنوز بوی تازگی می‌دهد
دنیا باز می‌شود
نزدیکِ جایی در آن کنج.

ادامه‌ی مطلب
سَر و سِرّ

سَر و سِرّ

۱

هنوز بیاد می‌آوری
چطور در آن جشن بزرگ در باغی
که بوی چمن‌های تازه شسته شده را می‌داد
همه‌ی ما رقصیدیم و خندیدیم
شبی روشن از ستاره‌ها بود
ساده، همانطور که گفتی
مثل موزیک جوان بودیم
برای لحظه‌ایی جاودانه شدیم.


۲

شالی که برایت خریدم
از ساتنِ صورتی و سبز
همان شالی که به چشمت زیبا می‌آمد
و می‌خواستی همیشه به گردنت باشد
کسی دیگر بوسیده،
در اتاق هتلی جا گذاشتی.

ادامه‌ی مطلب
حتی فردا

حتی فردا

حتی فردا هم زنده‌ام
که لازم نیست تردید کنی
در موها و ناخن‌هایم هنوز زنده‌ام
که بدون قلب رشد می‌کنند

حتی فردا هم زنده‌ام
در کتاب‌های دستمالی شده و جوراب‌های کهنه
که تو آنها را فراموش کرده‌ای
زیر میز در گام‌های اکنون من

حتی فردا هم زنده‌ام
لبخندی بر زبان یک دوست
با نوشته‌های تزیین شده در شناسنامه‌ام
که در لاهه می‌توانی بگیری

حتی فردا هم زنده‌ام
دقیقن مثل امروز
به شهادت اشیا و آدمها
که از من و برای من سوالی است.

ادامه‌ی مطلب
جایگاه

جایگاه

به آرامی ‌در من رشد می‌کند
آن دیگری که درهیچ شبیه من است
و نیز همه چیز را در خود دارد
که از من باید با خود داشته باشد

آنگاه پرده‌ایی بالا می‌رود
که مرا از زمان من که فرا می‌رسد جدا می‌سازد

تالار خود را مکرر باز می‌کند
بازتاب گوشت و خون

لحظه‌ایی همه چیز ساکت است
در انتظار
تماشاخانه‌ی جهان
که نخستین واژه را زندگی بخشد.

ادامه‌ی مطلب
زن کشاورز در ایفیرز

زن کشاورز در ایفیرز

هر روز هنوز
با سنگ قبرش حرف می‌زند
در گورستان کوچک روبرو
منظره‌ی مقابل دره
با رودخانه‌ی باریک
مانند تار عنکبوت برق می‌زند در روشنایی شمال فرانسه

از وقتی که او مرد
کمتر به باغچه
می‌رسد
به خاطر غرورش

که روزی از بابت آن جایزه گرفته بود
نماینده
تنها برای این کار از پاریس
جایی که در آن آپارتمان
و دوستی داشت، آمد
نزدیکی‌های انتخابات بود
که آنرا برد

گاوها فروخته شدند
تراکتور در علف‌های بلند بر حال زنگ زدن است
ارث به خوبی تقسیم شده
و هنوز هیزم برای یک زمستان هست.

ادامه‌ی مطلب
یکی پرسشی دارد

یکی پرسشی دارد

یکی صدف را نمی‌خورد
یکی دیگر نمی‌رقصد
یکی چهارپایه را به صورت صاحب بار پرتاب می‌کند
یکی می‌گوید پدربزرگ دست بردار از این حکایت‌های قدیمی‌ات
یکی می‌خواهد الفبا بیاموزد

یکی شلاق رییس را برمی‌دارد
یکی اسلحه‌ایی می‌دزد
یکی می‌گوید این زمین من است
یکی دخترش را به ارباب پیشکش نمی‌کند
یکی با دو کلام پاسخ نمی‌دهد

یکی ذرت‌هایش را مخفی می‌کند
یکی جشنی نمی‌گیرد وقتی که ماشین‌های باری می‌رسند
یکی به زمین تف می‌اندازد وقتی سربازها را می‌بیند
یکی نوارها را می‌چیند
یکی خود را در جنگل پنهان می‌کند

یکی دیگر خواب نمی‌بیند
یکی آغاز می‌کند
یکی برای همیشه بیدار است
یکی پرسشی دارد
یکی مقاومت می‌کند

و بعد یکی دیگر
و باز یکی
و باز.

ادامه‌ی مطلب
دختر آنتورپی

دختر آنتورپی

شب بود و دیر وقت
نور چراغ باران را می‌گرفت
بر سنگفرش می‌کوبید
درخیابان مچلزستین

تو پیراهنِ سفید چرکی به تن داشتی
به نظرم پانزده ساله آمدی
در امتداد خیابان راه می‌رفتی
جایی که من هم از آن می‌گذشتم
اتومبیل‌ها می‌آمدند ترمز می‌کردند
دوباره به راه می‌افتادند
تو راه – مووزه – را پرسیدی
کافه‌ایی که «فررِ» در آن می‌خواند
 «فررِ خرینگازد» خواننده‌ی شعر تو
که صدایش از رادیو شنیده می‌شد
همان جایی که تو در راه آن بودی
«ریل ترام را بگیر و برو
خودبخود پیدایش می‌کنی»
و من ابلهانه گذاشتم که تو بروی
   
دختر آنتورپی
که در قلبم تو را دارم
چه کرده‌ام
با زندگی‌ام.

ادامه‌ی مطلب
چرا گاهی من غمگینم؟

چرا گاهی من غمگینم؟

زندگی سرد است
همه‌ی بسترها جمع شده‌اند
ملحفه‌ها یخ زده‌اند
بخاری خاموش
زندگی سرد است

زندگی سرد است
دیگر نه کتی دارم
نه پولی برای قطار ساعت نُه و پنج دقیقه
نه کلیدی
زندگی سرد است

زندگی سرد است
پاهایت به کجا می‌روند؟
بوی موهایت برای کیست؟
زندگی سرد است

از این رو گاهی غمگینم.

ادامه‌ی مطلب
کشف

کشف

اقیانوسی با عضلاتی سبز
بُتی با چندین دست، مثل اختاپوس
کائوسِ فساد ناپذیری که متشنج می‌شود
 آشوبِ به فرموده
رقاصِ پیچ و تاب خورده
به دورِ کشتی‌های پا بر جا مانده

ما با صفوفِ اسب‌ها به پیش رانده‌ایم
در بادهای راه‌های تجار، یال افشانشان کرده‌ایم

دریا به ناگاه چه پیر شده است، چه جوان
آشکار کرده است ساحل‌ها را
و جمعیتی را
از آدم‌هایی تازه خلق شده، هنوز به رنگِ گِل
هنوز برهنه، هنوز وحشت زده.

ادامه‌ی مطلب
غیظ‌ها

غیظ‌ها

به دور افتاده از از گناه و تقدیس
اینک آنان سکنی می‌گزینند در صمیمیتِ فروتنانهٔ
زندگی روزمره. آنانند
شیری که چکه می‌کند، اتوبوسی که دیر می‌رسد
سوپی که سر می‌رود
قلمی‌که گم می‌شود، جاروبرقی که جارو نمی‌کند
تاکسی که نمی‌آید، رسیدی که پیدا نمی‌شود
هل دادن، تنه زدن، منتظر ماندن
جنونِ کاغذبازی

بدون فریاد کشیدن یا خیره شدن
بدون موهای زبرِ افعی‌گون
با دستانِ محتاطِ روز به روزشان
می‌فرسایند ما را

آنانند شگفتی‌های غریب دنیای مدرن
بی‌چهره و بی‌نقاب
بی‌اسم و بی‌نفس
مارهای هزار سرِ بازدهی که بی‌مهار شده‌اند

دیگر به دنبال حرمت شکنان و پدرکُشان نیستند
آنان قربانیان بیگناه را ترجیح می‌دهند
که هیچ کاری برای بر انگیختنشان نمی‌کنند
به لطفشان روز از دست می‌دهد پهنهٔ هموارش را
عصارهٔ میوه‌های پر آبش را
عطر گل‌هایش را
هوسِ دریای آزادش را
و زمان تبدیل می‌شود
به محنت، و یورشی
علیه زمان.


۱۹۹۱

ادامه‌ی مطلب
سیمای شاهدختی ناشناس

سیمای شاهدختی ناشناس

برای آنکه چنین گردنی افراشته داشته باشد
برای آنکه مچ‌هایش مثل ساقه‌های گل خمیده شود
برای آنکه چشم‌هایش اینقدر روشن و صریح باشد
پشتش چنین صاف
سرش چنین بالا
با این برق طبیعی به روی پیشانی اَش
نسل‌هایی متوالی از بردگان بوده‌اند
با اندام‌های خمیده و دست‌های زبر شکیبا
در خدمت نسل‌های متوالی شهریاران
همچنان کمی‌خشن، همچنان کمی‌زمخت
ظالم، حریص، مکار

چه عمرها تلف شده است
برای آنکه او باشد
آن کمالِ بی مقصودِ در تبعیدِ تنها.

ادامه‌ی مطلب
هومر

هومر

شعری نوشتن درست به سانِ گاوی که زمین را شخم می‌زند
بی هیچ اندیشه‌ای در گذرِ یک گام
بی آنکه هیچ چیزی تقلیل یابد یا که حذف شود
بی آنکه هیچ چیزی آدم را از جریان زندگی جدا کند.

ادامه‌ی مطلب
شب شعر

شب شعر


اونا اومدن، چون چیزای مشخصی هست و به هر حال تقصیر خودتونه، آقایون
اونا اومدن تو، چون قانون‌های مشخصی هست و فکر نمی‌کنم دلتون بخواد که ما به زور وارد بشیم
اونا روخونی رو متوقف کردن، چون کلمه‌های مشخصی هست و ما هم به شما توصیه‌های لازم رو خواهیم کرد
اونا شعرها رو توقیف کردن، چون حدود مشخصی هست و ما سرشون به توافق می‌رسیم
اونا مدارک همه رو وارسی کردن، چون قواعد مشخصی هست و بهتره که شما طاقت ما رو طاق نکنین
اونا آپارتمان‌ها رو زیر و رو کردن، چون مقررات مشخصی هست و لطفا اون بچه رو ساکت کنین، خانوم
اونا آدمای مشخصی رو با خودشون بردن، چون چیزهای مشخصی هست که باید روبراه بشه و نگران نباشین، شوهرتون ظرف دو روز بر می‌گرده پیشتون
اونا هیچکس رو نزدن، چون فرم‌های مشخصی هست و وای بله، حتما که خوشتون می‌آد، مگه نه، آقایون
اونا کارشون رو زیاد طول ندادن، چون یه فیلم مشخصی قراره از تلویزیون پخش بشه و همه ما هم بالاخره آدمیم.

ادامه‌ی مطلب
با یک نفس

با یک نفس

با یک نفس، با یک آکولادِ نفس به هنگامِ بسته شدنِ جمله‌ای
با یک آکولادِ دنده‌ها به دور قلب
به هنگامِ بسته شدن، مثلِ مشت، مثلِ تور
به دورِ ماهیِ باریکِ نفس، با یک نفس
برای بستنِ همه و برای بستنِ خود در اندرونِ همه
یک قطعۀ باریکِ شعله، تراشیده از سطحِ ریه
برای شعله‌ور کردنِ دیوارهای زندان و تنفس در شعله
پشت میله‌های استخوانیِ قفسِ سینه، درونِ برجِ
نای، با یک نفس، پیش از آنکه خناق بگیری
با دهانی پر از هوایِ غلیظِ
آخرین نفسِ مردی که اعدام می‌شود
و نفسِ داغِ لوله‌های تفنگ، و ابرِ
متصاعد از خونِ ریخته بر سیمان
هوا، که صدای تو را حمل می‌کند
یا خفه می‌کند آن را، فرو خورنده شمشیرها
سلاح‌های کمری، بدونِ خون اما خونین
زخم زننده بر گلوگاهِ آکولادها، در بینِ آنها
مثلِ قلب در بینِ دنده‌ها، مثلِ ماهی در بینِ تور
مرتعش می‌کند آخرین جمله را با لکنتِ یک نفس
تا آخرین نفس.

ادامه‌ی مطلب
هیچکس هشدارم نداد

هیچکس هشدارم نداد

هیچکس هشدارم نداد که آزادی شاید معنایی هم داشته باشد مثل
نشستن در پاسگاه پلیس با چرکنویس شعرهای خودم
پنهان در زیرشلوارم (چه زیرکانه)
وقتی پنج شهروند با تحصیلات بالاتر
و حتی حقوق بالاتر وقتشان را به بطالت می‌گذرانند
با کنکاش در مزخرفاتی که از جیبم در آورده‌اند
بلیط اتوبوس، رسید خشکشویی، دستمالی کثیف
و ورق پاره‌ای اسرارآمیز (چه بامزه):
«هویج
کنسرو لوبیا
رب گوجه فرنگی
سیب زمینی»

و هیچکس هشدارم نداد که اسارت شاید معنایی هم داشته باشد مثل
نشستن در پاسگاه پلیس با چرکنویس شعرهای خودم
پنهان در زیرشلوارم (چه مسخره)
وقتی پنج شهروند با تحصیلات بالاتر
و حتی ضریب هوشی پایین‌تر اجازه دارند
لمس کنند تارهایی گسسته از زندگیم را
بلیط اتوبوس، رسید خشکشویی، دستمالی کثیف
و حتی این صفحه را (نه، دیگر تاب تحملش را ندارم):
«هویج
کنسرو لوبیا
رب گوجه فرنگی
سیب زمینی»

و هیچکس هشدارم نداد که تمام این کره
فضاییست در میان این دو قطب مخالف
در آن میان که در واقع اصلا فضایی نیست.

ادامه‌ی مطلب
رهسپار راهی متفاوت

رهسپار راهی متفاوت

زمین زیر پایم ساییده می‌شود
وقتی به تنهایی فرود می‌آیم، بدون مقصدی
در میانِ سحرِ ماه
و لوحِ غول آسایِ برف
خلاء سیاه شده از سرما
جبهه‌ها خالی روبروی چهره‌ام
نوازندگان جان می‌دهند با صورت‌هایی کاغذی
نوزادان پا می‌گذارند به دنیایِ مِه آلودِ آبرنگی
شبتابی فسفری با نقطه‌ای آبی
شتابان گرد می‌آورد باد را
پر توان غوطه می‌خورد، غرقه می‌شود
کوک می‌زند رو اندازِ برف را
آه، رژهٔ سیاهِ اقاقیا
این چند وقت تحت تاثیر هیچ توهمی ‌نبوده‌ام
این راهیست که امشب رفته‌ام
در انجام وظایفم شکست خورده‌ام در سرِ هر پیچ
که این مسیر درست نیست
برای هیچکس سودی ندارد
باز درمانده‌ام که راهی دیگر بیابم
ردِ شکافی سپید به باریکیِ برگ
در آسمانِ بلورینِ چلچراغی شیری
برف می‌سازد آنچه را که تنهاتر از اقیانوسی می‌بینمش
با لغزش‌های بی وقفه‌اش.

ادامه‌ی مطلب
شب

شب

دو ساعت گذشته است اکنون
و از گلویم همچنان جاری است خون
شب بهاری به جوانه زدن، درختانش به آرام نفس کشیدن
به دور از مردم
در میان این همه، اینجا رستنگاه بهار است
جایی که رهروان
صدها میلیون جان ارزانی کرده‌اند
و بوداهای بسیاری به نیروانا پیوسته‌اند
من عزمم را جزم کرده‌ام، جزم کرده‌ام
که هر وقت که شد بمیرم
امشب به دور از چشم هر نفسی
هدایت شده با دستان خودم
لیک باز هر بار
که خونِ تازهٔ ولرم فواره می‌زند
من می‌هراسم از آن،
سپید...
موهوم...

ادامه‌ی مطلب
عشق و تب

عشق و تب

امروز بیمار شده است جانم
حتی در چشم کلاغی نگاه کردن نتوانم

او خواهد سوخت از این لحظه
در اتاقِ مفرغیِ سردِ مریض خانه
در آتشِ سرخ و ماتی

راستی... خواهرِ هنوز کوچکم!
کنون، درست مثل تو، کوتاه‌تر از آنم
که گُل‌هایِ بیدمشک را بچینم.

ادامه‌ی مطلب
نفرینِ منظرهٔ نورانیِ بهار

نفرینِ منظرهٔ نورانیِ بهار

فکر می‌کنند که در جهنم چه می‌کنند
با آتش بازی می‌کنند
به دنبال گیسوان سیاه
با لبانِ به هم دوخته
آخرش همین است
بهار ناپدید خواهد شد، مات و مبهوت، به درونِ برگ‌هایِ گیاه
و هر آنچه دوست داشتنیست رخت بر می‌بندد از جهان!
(چه رنگ پریده است، چه تاریک، چه خالی)
سرخیِ روشنِ گونه‌ها، چشم‌های قهوه‌ای
آخرش همین است
(آی، این تلخی، این آبی، این سردی)

ادامه‌ی مطلب
بعد از ظهرهای طولانی

بعد از ظهرهای طولانی

بعد از ظهرهایی طولانی وقتی که شعر ترکم گفت
رودخانه با شکیبایی جریان یافت، با تلنگری راند کشتی‌های کاهل را به سوی دریا.
بعد از ظهرهای طولانی، ساحلِ عاجی.
اشباحی لمیده در خیابان‌ها، مانکن‌هایی پر افاده در ویترین‌ها
با چشمانی مخاصمه جو و بی پروا چشم دوختند به ما.

با چهره‌هایی بلا تکلیف، اساتید ترک کردند مدرسه‌ها را،
انگار که سرانجام زمینشان زده بود ایلیاد.
روزنامه‌های عصر اخباری آزارنده آوردند.
اما هیچ اتفاقی نیفتاد، هیچکسی نشتابید.
هیچکسی پشت پنجره نبود، تو آنجا نبودی؛
حتی به نظر می‌رسید که راهبگان شرم داشتند از زندگیشان.

بعد از ظهرهایی طولانی وقتی که شعر ناپدید شد
و من ماندم و اهریمن تیرۀ شهر،
مثلِ مسافری بیچاره، در گل مانده، بیرونِ ایستگاهِ شمالِ پاریس
با چمدانی باد کرده، ریسمان پیچیده
و بارشِ بارانِ سیاهِ ماهِ سپتامبر.

آی، به من بگو چگونه دوا کنم این طعنه را، این نگاه خیره را
که می‌بیند، ولی تا عمق جان نفوذ نمی‌کند؛ به من بگو چگونه دوا کنم
این سکوت را.

ادامه‌ی مطلب
دروازه

دروازه

به باربارا تورونچیک

 
آیا تو عشق می‌ورزی به کلمات مثل شعبده بازی خجالتی که عشق می‌ورزد به لحظۀ سکوت
بعد از آنکه ترک می‌کند صحنه را، تنها در رختکنی که
شمعی زرد می‌سوزد با شعله ای چرک و سیاه؟

کدامین میل بر می‌انگیزد تو را که به پیش برانی دروازه سنگین را، حس کنی
بار دیگر رایحۀ آن جنگل را و بوی نای آب چاهی قدیمی‌ را،
باز ببینی درخت بلند گلابی را، زن شوهردار غره‌ای که می‌بخشیدمان
میوه‌های رسیده‌اش را با اشرافیتی تمام در هر خزان
و بعد فرو می‌افتاد به انتظاری خاموش برای مرض‌های زمستان؟

در همسایگی، از دودکشِ بی احساسِ کارخانه‌ای دود بر می‌خیزد و شهرِ زشت آرام می‌ماند،
اما خاکِ خستگی ناپذیر به کار خود مشغول در زیرِ خشت‌ها در باغ‌ها،
خاطرۀ سیاهِ ما و نوشگاهِ درندشتِ مرده‌ها، خاکِ خوب.

کدامین شهامت را می‌طلبد تکانی به دروازه سنگین دادن،
کدامین شهامت را باز دمی ‌نظری به ما انداختن،
- گرد هم در اتاقی کوچک به زیر چراغی گوتیک
مادر نگاهی به روزنامه می‌اندازد، شاپرک‌ها به شیشه‌های پنجره می‌خورند،
هیچ اتفاقی نمی‌افتد، هیچ، فقط غروب، دعا، ما در انتظار...

ما فقط یک بار زندگی کردیم.

ادامه‌ی مطلب
بداهه

بداهه

تو باید تمامِ سنگینیِ دنیا را به دوش بکشی
تحملش را آسان‌تر کنی
مثل کوله‌ای بیندازیش
بر شانه‌هایت و عزمِ رفتن کنی.
بهترین وقتش غروب است، در بهار، وقتی
درخت‌ها به آرامی ‌نفس می‌کشند و شب وعده می‌دهد
که خوب باشد، ترکه‌های نارون در باغ ترق و تروق می‌کنند.
تمامِ سنگینی؟ خون و زشتی؟ امکان ندارد.
ردِ تلخی بر لبانت درنگ خواهد کرد،
و نومیدیِ واگیردارِ پیرزنی
که در تراموا نشان کرده‌ای.
دروغ چرا؟ بعد از این همه، شعف
تنها در خیال وجود دارد و به سرعت هم می‌پرد.
بداهه – هماره فقط بداهه،
بزرگ یا کوچک، تمام چیزی که می‌دانیم همین است،
در موسیقی، وقتی ترومپتِ جاز به شادی ضجه می‌زند
یا وقتی به صفحه ای خالی چشم می‌دوزی
یا می‌کوشی که کلاه بگذاری
بر سر اندوه وقتی دفتر شعر محبوبی را می‌گشایی؛
معمولا درست همان موقع، تلفن زنگ می‌زند،
کسی می‌پرسد دوست نداری امتحان کنی
آخرین مدلی را؟ نه، ممنون از شما.
من مارک‌هایی را ترجیح می‌دهم که امتحان پس داده‌اند.
خاکستری و یکنواختی به جا می‌مانند؛ اندوهی
که بهترین مراثی شفایش نمی‌دهند.
اما شاید چیزهایی باشد پنهان از ما
که در آن غم و شوق به هم می‌آمیزند
بی وقفه، به شکلی روزانه، مثلِ میلادِ سَحَر
بر فراز ساحل، نه، صبر کن،
مثل خندۀ آن پسرانِ کوچکِ محراب
در جامه‌های سپیدِ روحانی، در گوشۀ کلیسای جان و مارک مقدس،
به یاد می‌آری؟

۲۰۰۸

ادامه‌ی مطلب
شعر به دنبال تلالو است

شعر به دنبال تلالو است

شعر به دنبال تلالو است،
شعر جاده‌ای شاهانه است
که ما را به دوردست‌ها می‌برد.
ما می‌جوییم تلالو را در ساعتی خاکستری،
در ظهر یا در تنوره‌های سپیده دم،
حتی در اتوبوسی، در ماه نوامبر،
وقتی که کشیشی کهنسال در کنارمان سر تکان می‌دهد.

پیشخدمتی در رستورانی چینی هق-هق زیر گریه می‌زند
و هیچکس نمی‌تواند که فکر کند چرا.
چه کسی می‌داند، شاید که این هم جُستنی باشد،
مثل آن لحظه در  ساحل،
که کشتی تاراجگری ظاهر می‌شود در افق
و به ناگهان باز می‌ایستد، بی حرکت برای مدتی طولانی.
و به همچنین لحظه‌های سرخوشی عمیق

و لحظه‌های بی‌شمار عصبیت.
طلب می‌کنم که بگذار ببینم.
می‌گویم که بگذار ایستادگی کنم.
بارانی سرد فرو می‌بارد در شب.
در کوچه‌ها و خیابان‌های شهر من
ظلمتی مطلق
سخت در کار است.
شعر به دنبال تلالو است.

ادامه‌ی مطلب
خودنگاره

خودنگاره

بینِ کامپیوتر، و مداد، و ماشین تحریر
نصفِ روزم می‌گذرد. یک روز، همین هم نصفِ قرن خواهد شد.
در شهرهای غریبه زندگی می‌کنم، گاهی حرف می‌زنم
با غریبگان درباره موضوعاتی که برایم غریب است.
من خیلی موسیقی گوش می‌کنم: باخ، مالر، شوپن، شوستاکوویچ.
سه عنصر در موسیقی می‌بینم: ضعف، قدرت، درد.
چهارمی‌ اسمی‌ ندارد.
شاعرانی، مرده و زنده، را می‌خوانم که به من
درسِ ایستادگی، ایمان، و غرور می‌دهند. سعی می‌کنم بفهمم
فیلسوف‌های بزرگ را – اما معمولا فقط گوشه‌هایی
از اندیشه‌های بزرگشان را می‌گیرم.
دوست دارم پیاده روی‌های طولانی در خیابان‌های پاریس را
و دیدنِ دیگر آدمیزادها را ، که بر انگیخته می‌شوند با حسد،
خشم، هوس؛ دنبال کردنِ سکه‌ای نقره‌ای را
که در دست به دست شدن، به تدریج
گردی‌اش را از دست می‌دهد (نیمرخِ پادشاهش پاک می‌شود).
کنارِ من، درختان بر هیچ چیزی دلالت نمی‌کنند
مگر کمالی بی تفاوت و سبز.
پرندگان سیاه در مزارع راه می‌روند
در انتظار، به شکیبایی، مثل بیوه‌های اسپانیایی.
دیگر جوان نیستم، ولی همیشه آدم دیگری هم هست پیرتر از من.
خوابی عمیق را دوست دارم، وقتی از هستی دست بکشم،
و سواری بر دوچرخه‌هایی سریع را در جاده‌های ییلاقی وقتی سپیدارها و خانه‌ها
مثل توده‌های ابر در روزهای آفتابی محو می‌شود.
گاهی در موزه‌ها، نقاشی‌ها با من صحبت می‌کنند
و طعنه گویی ناگهان ناپدید می‌شود.
عاشقِ خیره شدن به صورتِ زنم هستم.
هر یکشنبه به پدرم زنگ می‌زنم.
دو هفته یک بار دوستانم را می‌بینم
که وفاداریم را ثابت کنم.
کشورم خودش را از یک شر آزاد کرده است. آرزو می‌کنم
آزادسازیِ دیگری در راه باشد.
کمکی هم از دست من بر می‌آید؟ نمی‌دانم.
من به واقع بچه اقیانوس نیستم
آنجور که آنتونیو ماچادو درباره خودش می‌نویسد،
که بچه هوا، نعنا، و ویلنسل هستم
و تمام راه‌های عالَمِ بالا هم
- نمی‌گذرد از این زندگی – که تا به حال
از آنِ من است.

ادامه‌ی مطلب
بکوش که این دنیای ناقص را ستایش کنی

بکوش که این دنیای ناقص را ستایش کنی

بکوش که این دنیای ناقص را ستایش کنی
روزهای دراز ماه ژوئن را به یاد آر
و توت فرنگی‌های وحشی را، قطره‌های شراب را، شبنم را.
گزنه‌هایی که در اسلوب‌هایی پوشانده‌اند
رویِ موطنِ رها شدۀ تبعیدی‌ها را.
تو باید این دنیای ناقص را ستایش کنی.
تو کشتی‌ها و قایق‌های مجلل را نظاره کردی؛
یکی سفری دراز در پیش رو داشت،
وقتی نسیانی شور دیگران را انتظار می‌کشید.
تو دیده ای پناهجویانی را که سر به نا کجا آباد گذاشتند،
شنیده‌ای صدای جلادانی را که شادکام خواندند.
تو ناگزیری این دنیای ناقص را ستایش کنی.
به یاد آر لحظه‌هایی را که با هم بودیم
در اتاقی سپید و پرده‌ها می‌لرزید.
بازآ در خیالت به کنسرتی که در آن نوای موسیقی دمید.
تو در پاییز در پارک بلوط جمع می‌کردی
و برگ‌ها روی زخم‌های زمین را می‌پوشید.
ستایش کن این دنیای ناقص را
و پَرِهای خاکستری را که مرغی خوش الحان از دست می‌دهد
و نوری ملایم را که کژ می‌رود، ناپدید می‌شود
و باز می‌آید.

ادامه‌ی مطلب
شعر چینی

شعر چینی

شعری چینی می‌خوانم
نوشتۀ هزار سال پیش

نویسنده از باران می‌گوید
که همه شب فرو ریخت
بر سقفِ نیین قایقش
و آرامشی که عاقبت
جای گرفت در دلش

فقط از سر اتفاق است
که باز ماه نوامبر است، مِه آلود
با شفقی سربی رنگ؟
فقط از سر بخت است
که آدمی‌دیگر زنده است؟

اهمیتی فوق العاده را الصاق می‌کنند شاعران
به موفقیت، به جایزه
اما خزان، پس از خزان،
می‌کَنَد برگ‌ها را از درختانِ غره
و اگر چیزی بمانَد
فقط زمزمه لطیف باران است
در اشعار
نه سرخوش، نه محزون

فقط صفایی نمی‌توان دید
و آن زمان که نور و سایه توامان
برای لحظه ای از یاد می‌برندمان،
غروب سرگرمِ تدارکِ معماهایی دیگر است.

ادامه‌ی مطلب
رام کردن کلمات

رام کردن کلمات

رام کردن کلمات
دشوارتر است
از رام کردن ببرها
در شگفتی از چالاکی خویش
در میان علف‌ها می‌غلتند
مثل گربه‌ها به روی درخت‌ها می‌سُرَند
لب‌هایشان را تکان می‌دهند
در حس نزدیکِ
بوی گوشت و زیرِ آن
بوی تند خون
باید به تمامیشان عشق ورزید
برای آنکه نمایش
موفق شود.

ادامه‌ی مطلب
او سوگند می‌خورد

او سوگند می‌خورد

هر از چند گاه او سوگند می‌خورد زندگی بهتری بیاغازد
اما هنگامی‌ که شب از راه می‌رسد با پند خویش
- با نمودها و سازش‌های خویش
هنگامی‌که شب از راه می‌رسد با توانِ خویش
از آن بدنی که نیاز دارد، که می‌خواهد،
او، گمگشته، باز می‌گردد به همان عیشِ مرگبار.

ادامه‌ی مطلب
در استماع عشق

در استماع عشق

در استماع عشقی بزرگ، پاسخی بده، تکانی بخور
مثل آدمی‌جمال پرست. تنها، کامیاب آنچنانکه بوده‌ای،
به یاد آر چه چیزهایی تخیلاتت آفریده است برای تو.
اول این، و بعد باقیِ
آنچه در عمرت تجربه کرده‌ای، لذت برده‌ای:
کمتر بزرگ، بیشتر ملموس و واقعی.
از عشق‌هایی مثلِ این، تو بی‌بهره نبوده‌ای.

ادامه‌ی مطلب
خاکستری

خاکستری

وقتِ نگاه به شیشۀ ماتِ نیمه خاکستری
به یاد آوردم آن دو چشمِ خاکستریِ دلفریب را،
باید بیست سالی گذشته باشد از زمانی که دیدمشان...

-------------------------

یک ماهی عاشق بودیم،
بعد او سرِ کار رفت، فکر می‌کنم در ازمیر،
و دیگر هیچوقت همدیگر را ندیدیم.

آن چشمانِ خاکستری باید که از دست داده باشند زیباییشان را – اگر که او هنوز زنده باشد؛
آن چهرۀ دلفریب باید که در هم شکسته باشد.

ای یاد، آنچنان که بودند نگاهشان دار.
و ای یاد، هر آنچه می‌توانی از عشق باز آر،
هر آنچه که می‌توانی، امشب باز آر.

ادامه‌ی مطلب
احضار سایه‌ها

احضار سایه‌ها

یک شمع بس است. نور لطیفش
دلچسب‌تر است، دلنشین‌تر است
وقتی سایه‌ها از راه برسند، سایه‌های عشق.

یک شمع بس است. امشب این اتاق
نباید نور زیادی داشته باشد. در وهمی‌عمیق،
همه ادراک، و با نوری لطیف -
در این وهم عمیق، پنداره‌هایی را شکل می‌دهم
که سایه‌ها را احضار کنم، سایه‌های عشق.

ادامه‌ی مطلب
کلارا خانس| کتابِ شب پلنگ

کلارا خانس| کتابِ شب پلنگ

قصه‌ی مینا و پلنگ. حکایت دختری‌است به نام مینا که دلداده‌ی پلنگ می‌شود و پلنگ هم در تب عشق‌اش می‌سوزد، با پایانی از گلوله و گریز . روزی حسب اتفاق از آن قصه با کلارا خانس سخن می‌گفتم، از من خواست که ترانه‌ی مینا و پلنگ …

ادامه‌ی مطلب
نشانه‌هایی بر پوست درختان

نشانه‌هایی بر پوست درختان

  چون گوسفندی گم‌شده در شب در انبوه برگ‌ها پناه جستم… روز، با پیراهن امیدوارش راهی شد و ساعات‌ و افق باکره را با خود برد به آن‌جا که همه‌ی جوانه‌ها سر بلند می‌کنند. و شب، که می‌توانست عینک رویاها باشد به چشمی سیاه بدل شد. …

ادامه‌ی مطلب
درختی فراسوی سکوت

درختی فراسوی سکوت

پرکشيدن بر چشم‌انداز سوزان و بر قله‌های پربرف تا سرسبزی‌ها: این‌جا برمن است و حالا صداها در سرم گرد می‌آیند و در آن صدا يگانه می‌شوند: از آن شب که در اتاقی تاريک از دیدار خبر دادند. آری، به “برمن” باز می‌گردم و دیگر بار این …

ادامه‌ی مطلب
اندیشه

اندیشه

  خاموش‌اند درختان خاموش است خاک تنها سنگینی این برف محض از هستی خبری می‌دهد. افق محصور است خلا، سبکی را زخم می‌زند جسم، خود را محبوس می‌کند محبوس رویاهای خویش از آدمی می‌گریزد و حتی باد گم‌شده در خیالاتش، از یاد می‌برد ابعاد محسوس را. …

ادامه‌ی مطلب
مشهود

مشهود

اينك بهار استامبول! با نام ِ حقيقى ِ شاعر از كف‏اش گل به بار مى‏‌نشيند و كلام ِ ناگفته را به زبان مى‏‌آورد. با عطرى كه وام‏‌اش مى‏‌دهد گل‏هاى ديگر همه استوارش مى‏‌دارند و شعله‏‌ورى ِ وجد و حال را فراگردش تكثير مى‏‌كنند شعشعه‏‌ى پيمبر در …

ادامه‌ی مطلب
نامشهود

نامشهود

پس آن‏گاه عشق در شعر باز مى‌‏گسترد پس از سپيد ِ سكوت ناب و دست ناخورده هم‏چنان به رغم ِ سنگ‏چين ِ نااستوار ِ خويش: آذرخشى بى‏‌پايان كه ابر ِ مرگ را مى‏‌راند و از افق ِ در دسترس از حقيقت و زيبايى بى‏‌زوال ِ هشيوارى …

ادامه‌ی مطلب
نام ِ معشوق

نام ِ معشوق

رُزهاى دمشق كه در ظلمات دايه‏گان ِ پرتو ِ نوراَند و آينه‏‌داران ِ هاله‏‌اند و شباهنگام با آتش ِ برف ِ خويش مرا پاس مى‏‌دارند محتاله ماه در محفل ِ زيتونُ‏‌بنان سكوت را عريان مى‏‌كند و نام ِ معشوق را با شاخسارها در ميان مى‏‌گذارد.

ادامه‌ی مطلب
در مرزهاى هوا

در مرزهاى هوا

در مرزهاى هوا هياهويى سرخ اخطار مى‏‌شود بادها آغوش ِ مرا مى‏‌انبارند و به دستان ِ من هجوم مى‏‌آرند جوانه‏‌هاى وزش ِ آن‏چه در كوير حتا سرسبزى از سر تواند گرفت.

ادامه‌ی مطلب
دلم بیدار مى‌‏نشیند

دلم بیدار مى‌‏نشیند

درخت ِ مجروح به عطر خويشم درمى‌‏پيچد. اى هذيان ِ دلپذير كه ستاره‏‌گان را به سرگيجه مى‏‌كشى! شعله‏‌يى دود ِ لالايى ِ رؤياها را اغوا مى‌‏كند، دلم بيدار مى‌‏نشيند گرچه خود در خواب‏‌ام.

ادامه‌ی مطلب
آه ِ واپسین

آه ِ واپسین

ستاره با خون‌‏اش آلاله‏‌يى را شكل مى‏‌دهد كه پرتوهاى آفتاب را خلاصه مى‏‌كند تا به غارت برد در خود تا آه ِ واپسين هنگامى كه شفق فراز آيد.    

ادامه‌ی مطلب
قلمرو ِ نور

قلمرو ِ نور

بارانى از شكوفه‏‌هاى گيلاسْ‏‌بنان مى‏‌چيند در هوا اين ميغ ِ درخشان را تا به هيأت ِ چشمانى درآيد كه آرزومند ِ آنيم. جسم ِ صدا كرنش‏‌كنان واپس مى‏‌نشيند هم در آن حال كه ما در سكون به قلمرو ِ نورى پا مى‌‏گذاريم كه به زبان ِ …

ادامه‌ی مطلب
آن جا که دلارام مى‏‌نشیند

آن جا که دلارام مى‏‌نشیند

آن جا كه دلارام مى‌‏نشيند فضا از نشانه سرشار مى‌‏شود، لمعانى رنگينْ‏‌كمانى كه فرياد را اهلى مى‏‌كند به دستى از بلور از هر چيزى تا نهايت ِ عريانى‌‏اش گوهرى مى‌‏تراشد، و همه چيزى نيز در سرگردانى ِ خويش نگه‏‌ مى‏‌دارد و مسحور مى‏‌كند پرچين ِ هوا …

ادامه‌ی مطلب
سرودى شادمانه

سرودى شادمانه

همه چيزى آشكارى‌‏ست بر درياچه‌‏ى پيشانى‌‏اش آينه‏‌ى سكوت ِ سنگين ِ او بودن. سرودى شادمانه را به آواز گلو برمى‌‏درم تا شفافيت ِ مطلق ِ زايش ِ آغازين را به تماشا نشسته باشم.

ادامه‌ی مطلب
ویرانی‌ها

ویرانی‌ها

آن پرنده‌ که به او پریدن آموختم و به سوی سرنوشت‌اش پرکشید…خیره می‌شوم به آسمان و گذر ابرهای خالی را تماشا می‌کنم تنم از خاطرات تهی می‌شود و دلم را از این همه چشم‌انتظاری تهی می‌کنم راز به سویی می‌رود پرواز به دیگرسو به سویی…. سرما …

ادامه‌ی مطلب
آغاز کلام، یادداشت

آغاز کلام، یادداشت

نخست سنگ آتش را برخاک دیدم. چون  ابری روشن که از چادری محتاط فراز می ‌شود و مکان را به قوس و قزح می‌انبارد: جرقه های حکایتی که با نام شب معاشقه می کردند و به افسانه بدل شدند در دهان شعر.  

ادامه‌ی مطلب