بازگشت به خانه

عدم

عدم

عدم،
سراپا تنها در خویش
اما بی‌ اعتمادی به خویش
شهوت‌اش را فرو می‌نشاند:
مشهود به محض حیات و نامشهود به محض وجود....

عمیق‌ترین جای روح: حضیض
زیرکانه جوابی داد...

ادامه‌ی مطلب
ندامت

ندامت

یک روز میهمان و بعد بیگانه و در آخر شبحی بی‌قرار،
همیشه مشتاق قطعیت بوده‌ام
این‌که لااقل، آن‌ها که دوستشان می‌دارم
واقعن زنده باشند.
هرچه عشق‌‌ام چنان وحشی باشد که بود
چرا که تنها آن‌ها را با زخم‌هایم لمس کرده‌ام...
آه ندامت، تو چنان کهنی
که تازه می‌نمایی
چون آن‌روز که پایین چند پشته‌ی فصیح
برگ‌های درخت خاراگوش را چند لحظه استنشاق کردم
بر بلندترین مقام جنتیای زرد
وقتی ماه، دیوار چین را می‌چرخاند
در درون یک سر سلطنتی.

ادامه‌ی مطلب
آینه‌ای

آینه‌ای

شاهد اندوه خویشی و آرزوی خویش
آینه‌‌ای و در همان لحظه تصویر خویش
تنیده به هم،‌
نزدیک‌تر حتی از عاشق و معشوق.
هیاهای جنگاوری که می‌جنگد با اژدها
راه به این‌جا ندارد:
که سلطنت سکوت است
در تهی میا‌ن‌تان
سکوت نگا‌هدارنده‌ی ابدی
و جاودان‌ نگا‌هداشته‌
از باکره و صوفی:
همان عشق به خویش که خودخواه نیست
از خودی که عاشقانه می‌خواست
انعکاس خویش باشد.

ادامه‌ی مطلب
ای قمری زنده

ای قمری زنده

در چاه درون خدا، ای قمری زنده
به خواندنِ سکوت‌ات واداشتم.
و درخشیدی.

جسمانی هستی تو، درمیان دو مغاک

آبی میان دو مرگ، دو زبان مادی.

آه ای قمری واپسین،
زمستان نزدیک است.

ادامه‌ی مطلب
این حکایت را پایانی نیست

این حکایت را پایانی نیست

این حکایت را پایانی نیست
آغاز می‌شود همان‌جا که پایان می‌گیرد
و انسان در همان دایره محبوس است
یک مرد و یک زن
یک بد و یک خوب
مادری. پدری.
خواهری. برادری.
پرنده‌ای با چشم‌های هوشیار
شاخه‌ به شاخه‌ می‌پرد
و نگاهت می‌کند.
آن پرنده کیست؟
روحِ تو
زندگی پرندگان دشوار است:
آن‌ها نگاهت می‌کنند و
می‌ترسند.

ادامه‌ی مطلب
آن دروازه‌ی بلند

آن دروازه‌ی بلند

مادر!
می‌دانم مرا به چه فروختی:
به آن دروازه‌ی بلند
که مرگش می‌نامند.
آن‌جا در جهانِ آینه‌هایش
باید با خود روبرو شوم
چون کودکِ خویش
با آوازهایی که یادم دادی
با زیبایی، با قصه‌ها
با نگاه‌های ژرف، با شیر
با بوی عرقِ دایه‌ام
امن
در آغوش‌اش.

ادامه‌ی مطلب
باید زانو بزنم

باید زانو بزنم

خورشید می‌سوزاند
مانند زنی
از پهلوی چپ جامه‌اش.
یک مار، سراپا سنگ و
در سنگ، یک دارکوب.
پرتوهای سیاه در پشت سر
پرتوهای سیاه در روبرو.
فواره‌ای می‌ایستد.
باید زانو بزنم.

ادامه‌ی مطلب
تنها غروب

تنها غروب

وسواسِ پیرزنان را دیده‌ام
و سوزن‌هاشان را،
تاریکی
و رطوبت مدال‌هاشان را.

پنج‌شنبه‌ای بود بی‌پدر، یک پنج‌شنبه فقط.
کسی در آینه نبود.
ماسوره را دیدم
و پشت شفق
ماکیان‌ها را
در ابدیت‌شان.

خدا خسته بود از اندوه
و نپذیرفت که وجود داشته‌باشد.
آن غروب
تنها غروب زندگی‌ام بود.

ادامه‌ی مطلب
در هر کتاب جایی‌ست

در هر کتاب جایی‌ست

در هر کتاب جایی‌است
و زنی که می‌خواهیم آن‌قدر ببوسیم‌اش
تا خسوفی پیدا شود بر هر گوشه‌ی لب‌اش
و احساس کنیم انگار
چشم‌‌هایمان را می‌بست
پیش از اعدام.

در هر کتاب جایی است
که گناه را دوست داریم.
عشقِ محزونی نیست همیشه...
آری، آری، می‌دانم که دود
حتی از خون هم بلند می‌شود
جنسیت یک کتاب...
ولی خواب‌ها را نمی‌توان تعبیر کرد.

ادامه‌ی مطلب
حکایت

حکایت

اگر حقیقتِ زندگان، جلوتر از حقیقتِ مردگان بود
ندامتِ امروز و فردا پایان می‌یافت...

اگر حقیقت زندگان، فراتر از حقیقتِ مردگان بود
ما که زنده‌ایم، بر می‌خاستیم...

اما تمام حکایت چنین است:
ندامت آری و بال پرواز نه.

ادامه‌ی مطلب
صفیر پیری

صفیر پیری

تمام حیوانات
گرد می‌آیند
در ناله‌ای بلند.
صفیر پیری را می‌شنوم.

شاید به ناپیدایی اندیشه کنی.

با من سخن بگو
باشد که بشناسم
خلوص کلمات بیهوده را.

ادامه‌ی مطلب
تاریکی آه تاریکی

تاریکی آه تاریکی

نقش سیاه
در قاب نقره شرحه‌شرحه شد به بوسه‌ها
نقش سیاه
در قاب نقره پاره‌پاره شد به بوسه‌ها
در قاب نقره
نقش سیاه رشته‌رشته شد به بوسه‌ها
بر گرداگرد نقش
نقره‌ی سفید تکه‌تکه شد به بوسه‌ها
بر گرداگرد نقش
فلز محض تکه‌تکه شد به بوسه‌ها
در قاب فلز
نقش سیاه پاره‌پاره شد به بوسه‌ها
تاریکی آه تاریکی
تکه‌تکه شد به بوسه‌ها
تاریکی چشم‌های تو
پاره‌پاره شد به بوسه‌ها
هرچه آرزو کردیم
شرحه‌شرحه شد به بوسه‌ها
هرچه هرگزش نخواستیم
بوسیده شد و رشته‌رشته شد به بوسه‌ها
هرچه از آن گریختیم
پاره‌پاره شد به بوسه‌ها
هرچه آرزو کردیم
بوسیده شد
مدام و
مدام.

ادامه‌ی مطلب
اگر کسی دوست‌ات می‌داشت

اگر کسی دوست‌ات می‌داشت

اگر کسی دوست‌ات می‌داشت بسان من: سخن نمی‌گفت خاموش‌تر می‌بود از آنی که هست. نگاه نمی‌کرد حتی اگر کور و مفلوج مبهوت‌اش می‌کردی. وقتی سایه‌ها می‌مویند در خیابان در غیاب تو، آن آتش فروزان را در خواهد یافت مشعلی که ستارگان را بی‌نور می‌کند در شب …

ادامه‌ی مطلب
رنج

رنج

قراول مسلح نمی‌خواهد رنج زخم‌ات می‌زند، ناگهان تن‌به‌تن، وقتی نشسته‌ای در اتوبوس. انگشت به دهان به پاییز خیره می‌شوی. می‌بارد به هر تکان تنت. چشم‌اندازی‌است در مه، می‌بارد به رنج.

ادامه‌ی مطلب
آن‌جا ایستاده بودی

آن‌جا ایستاده بودی

دسته‌ی بال‌ها- منتظر ورود تواند. در بگشا و آن‌ها از دلم پر می‌گشایند و می‌شکوفانند تاج برگ بو را بر سرت آوازهای نقره‌فام سر می‌دهند. جز لبخند، چیزی نخواهی دید. هزاران بار اتفاق افتاده‌است هربار آن‌جا ایستاده بودی و لبخند می‌زدی.

ادامه‌ی مطلب
رعد و برق

رعد و برق

 رعد و برق چشم‌انداز را می‌پوشاند: بال قوشی به لبه‌ی ابری می‌گیرد و صید، تن‌ سفت می‌کند. طوفان ابری می‌کند مقصد قوش و پرنده‌ی خجول مزرعه را. یک مشت سیاه هدایتشان می‌کند: یکی به بالا و دیگری به زیر به زمین می‌اندازد قوش را و پرنده‌ی …

ادامه‌ی مطلب
سرزمین پل‌های روان

سرزمین پل‌های روان

آن‌که باور دارد به آن‌چه می‌بیند صوفی‌مسلک است. در پیاده‌روی آهسته‌ی تاریک. هرگز از کم کتاب نساخته‌ام. هرگز نتوانستم بسیار بگویم. کسی نمی‌داند چطور تولدش را آرزو کند و باقی همه خیال‌‌‌پردازی است. این‌جا سرزمین پل‌های روان است.

ادامه‌ی مطلب
صدایی تحصیل‌کرده

صدایی تحصیل‌کرده

نگاهی متمدن، صدایی تحصیل‌کرده. از غروب‌های مطبوع می‌گذرد. همراه یاران موافق. مِی‌ می‌زند. می‌داند جهان آمیزه‌ای از همه‌چیز است: از کوچک، متوسط و بزرگ. هیچ ذی‌حیاتی هرگز او را ندیده‌است جر پیش از جلسه یا درست پس از آن.

ادامه‌ی مطلب
روزی روزگاری…

روزی روزگاری…

روزی روزگاری، سلطنتی نبود که سلطانی نداشته باشد و سلطان بی‌سر باشد. سرش سنگین بود برایش. مردی را دید که ستون فقرات نداشت و سرش را بر شانه‌های مرد گذاشت. سلطان نمرد. زنده‌باد سلطان. او شادمانه زیست از آن پس. سلطنت هزارسال دوام آورد و نبود …

ادامه‌ی مطلب
ماه جوانی‌ام

ماه جوانی‌ام

‏ماه جوانی‌ام همیشه پریده‌رنگ بود، لاغر بود، خمیده بر ستارگان یا پراکنده بر ابری، خسته. حالا، هر غروب که بیرون می‌روم ماه کامل است، ناف فراخ آسمان شمالی کمی قناس، کمی خارج از مرکز ولی محافظت شده به پیه در برابر سرما. و هرگز برنمی‌گردد.

ادامه‌ی مطلب
پلک‌های مشتاق

پلک‌های مشتاق

دلباخته‌ام به گلی سرخ به آن دوجین پلک‌های مشتاق بی هیچ نگاهی به زیر. عطری کمیاب. اقلیم عطر. و چنین خود را باز می‌یابم: لطافت سطوح را – پوست درون و بیرون و پوست مرده را- تابستان، و پاییز متراکم مرده‌ای را نیز. در من عطری …

ادامه‌ی مطلب
نیم‌سایه

نیم‌سایه

زمین چنان که بهیمه‌ای در سایه در کمین است، و آب‌ها به ماه می‌رسند مردانگی‌ات به من، و موج شیری‌رنگِ مهتاب به پیش می‌تپد در سراسر راه. فردا در نیم‌سایه می‌آرمد با تمامی اجزا.

ادامه‌ی مطلب
زیر دست‌هایم

زیر دست‌هایم

زیر دست‌هایم دریایی از نَفَس ‌آماس می‌کند: سرزمینی آرام و گرم. پایین، در خون می‌دمد و بالا : این انشعاب رگ‌ها از آهِ بادهای بزرگ لبریز است. می‌شنوم، تصدیق می‌کنم: چنین است. از آن سخن نمی‌گویم.

ادامه‌ی مطلب
روستاهای سوخته

روستاهای سوخته

در پشت سر چیزی نیست، هیچ چیز. به خاطر بسپار: پس پشتمان چیزی نیست. تنها حال هست و حالِ گام‌ها، مکرر و مکرر. بر چهره‌های داغمان حال نسیم خنک ا‌ست حال در چشم‌ها به پایان می‌رسد بیرون روستا. تاریک است و نمی‌توانم ببینم. سپیده سر می‌زند …

ادامه‌ی مطلب
بهار حزن

بهار حزن

هنوز غنچه‌ای‌ست حزن. چون بهار با غنچه‌های فروبسته انتظار می‌کشد. و نگاه کن: غنچه‌ی دست‌ها را این مشت‌های گره‌‌کرده را از وحشت، از خشم. اندوه می‌رسد و انتظار می‌کشد. به وقت خویش نرم می‌شوند گشوده می‌شوند. می‌شکفند به میلاد. به بلندای امواج و به خموشی و …

ادامه‌ی مطلب
پرنده‌ی مادر

پرنده‌ی مادر

تاریکی در کار بلعیدن خورشید- کوکویی نام تخم‌اش را فراموش می‌کند. پرنده‌ی مادر به چست از سایه می‌جهد بی‌هیچ میراثی از لانه‌اش. دزدانه انگار همان تخم‌ سابق دراز می‌کند پاهایش را بر تخم اشتباهی‌اش. وقتی پوسته را می‌شکنی کیستی تو، کیستی تو وقتی پوسته را می‌شکنی؟

ادامه‌ی مطلب
پائیز

پائیز

پاییز، گوزنی واژگون به پهلو افتاده در امتداد ساحل مقابل کمر شکسته و باد و باران خورده چند شب تقلا می‌کنند قدم‌ها حمله‌ور به خانه‌ای نالان و بادگرفته پوزه‌بندی بر بویش و دود آشنای بی‌قراری در شومینه‌های خانه‌ی سرد.

ادامه‌ی مطلب
شوکران

شوکران

خاموش شدم بر هرچه بسیار می‌گویم. اما شوکران، شوکران آبی و تاتوره سخن گفتند. آن‌چه نمی‌گویم کشنده‌ترین عنب‌الثعبی‌ست که شاید در کنج هر خانه‌ بروید.

ادامه‌ی مطلب
پروانه‌های آبی

پروانه‌های آبی

پروانه‌های آبی، چشم‌های کودک می‌نشینند بر آلاله‌های زیبا. قدم‌‌های هرسال اما به بیرون چمنزار می‌روند و چشم‌ها باید گل‌های دیگری بجویند، خطوط  تقدیر بر کف دست به اشکال اندیشیند پیش از آن‌که مقدر شوند.

ادامه‌ی مطلب
بر بارانداز

بر بارانداز

می‌خواهم بر بارانداز بنشینم تنها با دریاچه وقتی تاریک می‌شود و باد آرام می‌گیرد و مه برمی‌خیزد. می‌خواهم بر بارانداز بنشینم وقتی خانه در خنده می‌درخشد. برخیز ای مه و بپوشان خانه را صداهای درشت و چراغ‌هایش را. می‌خواهم بر بارانداز بنشینم تا خاموش است شب. …

ادامه‌ی مطلب
از خانه که می‌روی

از خانه که می‌روی

کلمات نمی‌توانند کوه‌ها را جابه‌جا کنند حتی توان ندارند در خانه‌ام را بگشایند. از خانه که می‌روی در به رویشان می‌گشایم و دنج گرمی می‌سازم برایشان مثل پرنده‌هایی بی‌جان که به پنجره برخورد کرده‌اند. دیگر نه آن‌ها از خواندن خسته می‌شوند نه من از آوازشان.

ادامه‌ی مطلب
جوانه‌های تجربه

جوانه‌های تجربه

از آن‌روزهاست که همه‌چیز حقیر است و توفنده‌‌موج ناچیزی می‌گردد دور زبان کوچک خاک. کنار بید کچل قایقی شناور است از چوب درخت غان. زیر درختان کوچک غان زمین‌گیر و تاریکم من. به سنگینی سرب‌اند جوانه‌های تجربه. شاید عظمتی بود اشتیاق را هرچند این نیز، حتی …

ادامه‌ی مطلب
ماه

ماه

خیال کردم نامه‌ای‌است افتاده بر رواق، پرتو ماه بود فقط. برداشتم از کف اتاق آن تلالو را. چه روشن بود نامه‌ی ماه و همه چیز چنان آهن خم بر می‌داشت آن‌جا.

ادامه‌ی مطلب
بر مه بنویس

بر مه بنویس

چیزی نمی‌دانم از هستی اشیا، کیفیتشان را اما می‌شناسم. هستی‌ات را می‌شناسم و کیفیت‌ات را نه! این دسیسه و هوس بی‌پایان چگونه پیدا شد؟ به لحنی سوزان سرما گفت: با سوزاندن اشیا به سردی آیا؟ مربع کن دایره را، چه کثرت وجوهی! و از آغازها بیاغاز …

ادامه‌ی مطلب
در دوردست

در دوردست

عریانند درختان، پاییز اسب‌های مه‌ را به رود می‌رساند. آن دورها، در دوردست، سگ‌ها پارس می‌کنند و پارس می‌کنند. ارابه‌های کوچک از دروازه‌های تنگ می‌رسند یکی یکی، بی‌سرنشین و محو می‌شوند. می‌گویند اشباح آدمی را تسخیر می‌کنند اگر دل به خواب رود زیر درخت راج. ولی …

ادامه‌ی مطلب
هنر نوشتن

هنر نوشتن

به نور چراغ می‌گشایم کتابی عتیق را آغشته‌ی بوی علف، بوی کپک. ورق می‌زنم و صدای باران می‌آید. از صفحه‌ای به صفحه‌ای، نسیمی آرام می‌گذرد. صفحه به صفحه در سراسر میدان جنگ چنان که قاصدکان پراکنده بوی پوکه‌ها . هیاهو. سکوت. اسب‌های بسیار، سرگشته و مردان …

ادامه‌ی مطلب
در یک رویا

در یک رویا

وقتی می‌خوانم،‌ دیگری به جایم فکر می‌کند وقتی می‌نویسم، دستم برایم فکر می‌کند. به خواب که می‌روم، نمی‌پرسم آیا هستم؟ هستم و می‌دانم آزاد نیستم. نمی‌توانم خودم را فریب دهم، در یک رویا به دام افتاده‌ام.

ادامه‌ی مطلب
در برف

در برف

حقیقت داشت آیا؟ یا توهم دلی بود آن نور سرد؟ این‌جا بودم؟ کجا؟ مرده یا دیگری؟ خورشید، میله‌های مشبک‌ را شکافت و باز آن کودک را دیدم، دریده بر میله‌ها، حالا سایه‌‌اش در برف شرحه شرحه می‌شود.

ادامه‌ی مطلب
در سپیده

در سپیده

صبح به چمنزار درآمد، اسب‌ها از مه به دنیا می‌آمدند. چه خاموش بودند! یکی سرش را بر زین محبوبش می‌گذاشت نفسش گرم برمی‌خاست، چشم نمناکش در سپیده‌ سوسو می‌زد. به تن، بالا‌پوشی انگار گلیم دست‌بافی محصول قالی‌باف قصبه‌‌ای، و پوزه‌ای نرم‌تر از قضیب.

ادامه‌ی مطلب
نور منکسر

نور منکسر

اتاقم با رایحه‌ی جنگلی‌اش سرخ می‌شود زودتر و زودتر، و خورشید غروب می‌کند. قلب چوب‌های سرخ تیره می‌شود نور منکسر، سرد است. غروب، سرخ است و کهنه انگار طیفی از آهن.

ادامه‌ی مطلب
غریو را می‌شنوی؟

غریو را می‌شنوی؟

چه پراکنده شدند خانه‌ها چه ژرف‌تر گرداب و چه سیاه‌تر، آب. به زودی در این شهر، خیابان‌ها طغیان می‌کنند. ریل‌ها زنگار بسته‌اند، آب‌های اعماق به بالا برمی‌خیزند، سرداب‌ها سرریز می‌کنند و هراس قدبلند می‌کند، به پرده‌کشیده می‌شود هرچند: پشت خفقان احتیاط پشت جنایت آشکار. . عنقریب …

ادامه‌ی مطلب
باران

باران

باران، گوش‌ خفتگان را می‌گشاید می‌گشاید سایه‌ها را برای عابران، شنوایی‌ات را، تفرج درونی‌ات را، باران. راه می‌گشاید بر فانوس‌های تنبل و تلالویی اندیشناک بر حفاظ‌های ترد شیشه‌ای، بر زنگ‌های خسته بر فانوس‌های دریایی ساکن و آوازهای بارانی‌شان: چک چک، چک و چک. راه ناودان را …

ادامه‌ی مطلب
نفت

نفت

خدای بزرگی هستم قیمتم لیتری سه هزار تومان است و مردم یکدیگر را برای من می‌کشند. سوت می‌زنم آتشم می‌بوسد و آهن زندگی را می‌لرزد. حالا می‌دانم که چرا زمانی دراز در زیرزمین رویا می‌دیدم.

ادامه‌ی مطلب
ما: بهشتیان!

ما: بهشتیان!

اقیانوسی از خون دیدم نسیم‌های خفه سطح آب را به امواج سنگین شلاق می‌زدند. تفاله‌ی اجساد ناقص دور وضوح پوستری جمع می‌شد که در وسعتی فریاد می‌کشید: قرار بود بهشت بشود.

ادامه‌ی مطلب
گناهان من

گناهان من

نمی‌دانم چه گناهی کرده‌ام که هرچه دیده‌ام چون تارهای عنکبوت دور چشم‌هایم تنیده‌است. مردم به آن‌ها نگاه می‌کنند می‌گویند: نگاهش انگار نگاه کورها خیره است.

ادامه‌ی مطلب