بازگشت به خانه

چرا که عشق

چرا که عشق

چرا که عشق از همه‌چیزی عظیم‌تر است چرا که این‌ها چهره‌‌ی‌ عشق‌اند پس نمی‌سوزند هرگز، حتی اگر قاب عکس آتش بگیرد. نه به خطا و نه نسیان نه حتی با مرگ نمی‌توان این چهره را درهم شکست یا لکه‌دار کرد. در تو زاده می‌شود تا از …

ادامه‌ی مطلب
استعاره حیات

استعاره حیات

اگر فقط دعوت‌ام را قبول می‌کرد، اگر به‌ ترفندی می‌آموختم حضورش را به خاطر بسپارم، اگر به طریقی استعدادی می‌داشتم برای هنری با حتی کنایت گنجی که حضورش در من کشف می‌کرد، بگذار فقط افسون خطوط چهره‌اش را بیاموزم،‌ علت همه‌ی وقایع را، چراکه او جسم …

ادامه‌ی مطلب
انقلاب اجتماعی

انقلاب اجتماعی

نازنین من، عسلکم، هیچ انقلاب اجتماعی نمی‌تواند به تو شادی بیاموزد. هیچ عفو جهانی نمی‌رسد به گوش زندان‌بانی که در آن، می‌گذری از تنت و هیچ بیمارستانی درمان نمی‌کند فرشتگانِ نگهبان دلت را. انسانی تو، پس رنج، کلام می‌آموزدت و قدم‌زنان به رنج کلام‌ات، آواز می‌شود. …

ادامه‌ی مطلب
خالق جهان

خالق جهان

خالق جهان، خود باید جهانی باشد. حاکم باید زندانی بسازد در غایت کمال، چنان تخم مرغی و خود را حبس کند در آن برای حیات. این راز منقار خاموش قوست: خالق گرگ و میش باید میش را ببلعد و جویده شود به دندان تیز گرگ.

ادامه‌ی مطلب
زهرهایی که سریع عمل می‌کنند و فرصت نمی‌کنی از غذا تشکر کنی

زهرهایی که سریع عمل می‌کنند و فرصت نمی‌کنی از غذا تشکر کنی

آمد و گفت: «برو یه جای دیگه چیز بخور، نه از این‌ یکی درخت.» در خیالم او را دیدم قدم‌زنان در باغ که خار می‌چپاند در میوه‌ها. ماه‌ای بالا آمد- درشت و نقره‌ای. زمین چون ابری تند از برابرش گذشت. پرسیدم: «مرا مرد آفریدی یا کودک؟» …

ادامه‌ی مطلب
در صبح

در صبح

نظاره‌ات می‌کنم در خواب: ناخن‌های تیز، شانه‌های برهنه، پشت گردنت. ناله‌ی مدهوشت را می‌شنوم. صبح به من می‌گویی: «از دشتی می‌گذشتم،‌پر از برف. کسی، در دوردست، گریه می‌کرد.» گاهی واقعن زیبا می‌شوی. مثل پنجره‌های شکسته‌ی یک خانه‌ی متروک، که باد می‌گذرد از میانش بی‌‌آن‌که کسی بفهمد. …

ادامه‌ی مطلب
شرم به مثابه‌ی یک سرچشمه‌ی انرژی

شرم به مثابه‌ی یک سرچشمه‌ی انرژی

قبول دارم، خیلی‌ها را دوست دارم، همه را، وقتی فقط تو را دوست دارم. وقتی شب و روز همدیگر را ملاقات می‌کنند، طبیعت سراسر خاموش می‌شود، حتی باد لال می‌شود در این حدود . چه وحشیانه و مبهوت به میانت برخورد می‌کند، نور صبح! همیشه سخت …

ادامه‌ی مطلب
غروب تابستان

غروب تابستان

بگذار قلم‌ام چاقو باشد می‌توانم تو را آزادانه قطع کنم از خودم. بیهوده تیزش نمی‌کنم. گذشته آن‌وقتی که برم داشتی شسته‌رفته چیدی کنار قاشق و چنگال در کشوی آشپزخانه. تویی که دوستت می‌دارم، آواز می‌دهی دلم را در غروب تابستان دلم می‌خواند و از زیر گردن …

ادامه‌ی مطلب
پاييز

پاييز

پاییز می‌آید غم می‌آید باران بی‌امان می‌آید و چیزی تسلایم نمی‌دهد جز زمان. که با اولین شکنجه‌ اشک‌هایم را منجمد می‌کند.

ادامه‌ی مطلب
غار مردان

غار مردان

غاری‌ست در تمام مردان که از آن بیرون می‌آیند. آن را نمی‌شناسند رحم نیست، سنگ است جایی‌ست که مرد انزوا پیشه می‌کند تا خود را حفاظت کند از زن زنی که کزکرده در درونش می‌خوابد. آن‌جا سلاح نگه می‌دارد مرد چنگ و دندان نخستین تصویر آلتش …

ادامه‌ی مطلب
سه مادر

سه مادر

سه مادر، به باد گوش فرا دهید! این کیست، چنین از نفس افتاده بی‌سخن؟ دل می‌تپد، گهواره‌ای که تند می‌جنبد وقتی جوانه‌ها چشم‌های سبزشان را می‌گشایند. به زودی آغاز می‌شود: هم‌آغوشی سبزینه و آفتاب با آواز پرنده بر شاخه که می‌کوشد همه‌چیز را توضیح دهد.

ادامه‌ی مطلب
بادکنک

بادکنک

همه آشفته‌ایم، آسمان سیاه است. ستاره‌ها را جمع‌کرده‌اند، گذاشته‌اند توی ویترین، طلا و نقره می‌‌درخشد. بابا نوئل، با لباس سرخ روشن از جنس کاغذ مچاله از انبار یک اداره می‌پرسد بچه‌ی خوبی بوده یا نه؟ بچه می‌بیند او بادکنک‌فروش است با سر انسان بر نخ و …

ادامه‌ی مطلب
جانیان کوچک

جانیان کوچک

اول خواستنی‌اند: دندان‌ها و ناخن‌های کوچک دارند. کسی چه می‌داند که یک‌روز ببرهای تیزدندان می‌شوند؟ بوسیدن که یاد گرفت از فرط عشق محض پرستارش را بلعید اسخوان‌ها را لیسید و کارش را به کمال یک گورکن به پایان برد. یک دروغگو نشسته توی درشکه. یک اسب …

ادامه‌ی مطلب
غیاب

غیاب

همان سونات آشنا حالا موسیقی دیگری است دیروز هنوز در گام معصوم ملایمی تمام تاثر و رنگ‌های رنگین‌کمان بود حضور تو تغییر پرده می‌دهد.

ادامه‌ی مطلب
تهیا

تهیا

تنها تهیا لمس می‌کند هر دوسو را. نجوایی ممتد آغاز می‌شود، بالنی پر می‌شود از هراس فاصله می‌فزاید با کلمات فاصله با کلمات گوش‌ها جمع می‌شوند در برابر معبدها تنفس خود را از هوا می‌کند بادبانی خاکستری به درون رانده می‌شود دور جایی نیست برای یک …

ادامه‌ی مطلب
فوگ

فوگ

زمان‌های افعال در زبان دلیل وجودند بی‌ پایان تو هستی تو بوده‌ای تو بودی و فوگ ادامه می‌یابد در ما گره می‌زند به هم رشته‌های حیات و مرگ را بی آن‌چه همیشه بوده‌است هیچ‌چیز نمی‌تواند تغییر کند.

ادامه‌ی مطلب
بادبان

بادبان

برهنه خواهم شد. کار دیگری از من بر نمی‌اید تا اتاق‌های قدیمی و نور ماه بیافتند بر پشت من تا اتاق‌های بسیار و سفرها فروبریزند پوست می‌کنم بهارها را بهاری که برگ‌هایش زود بر درختان می‌رویند و آن بهار دیگر،‌ بهار تاریکتر و آن دیگری، هنوز …

ادامه‌ی مطلب
تفاوت

تفاوت

تفاوت هریک با دیگری دیوار و باد، باد و گیسو و گیسو و دست نوازشگر- سکوتی و سکوتی دیگر چون آسمان و زمین- و برکه‌ با چشم روبرو.

ادامه‌ی مطلب
چهره

چهره

نزدیک و نزدیک بود، بیشتر عطر بود تا نگاه و چشمی آن‌همه دور چشم او را نگه نمی‌داشت. این‌همه تغییر را که باور می‌کرد؟ چشم‌هایش در گل سرخ صبح ژرفا یافتند و شکیبایی آموختند به دورشان نخستین خلق و خوها شکل گرفت. آن پایین چراغی خاموش …

ادامه‌ی مطلب
مزمور باران

مزمور باران

باران بر راه، تنومند و بلند: هرطرف کسی درشت و بلوند. خمیده به پیش، کوتاه قدم برمی‌دارد، بی‌چهره هنوز، کف دست‌ها اما پهن و گرم. به ندرت چیزی انتخابِ کمتری دارد: همیشه حرکت می‌کند در جهت چشم‌های بالاگرفته . به قصد افتادن بر درگاه چشم‌انداز، چنین …

ادامه‌ی مطلب
اسب قنطورس

اسب قنطورس

به سر استالین نگاه کردم از دور خیره شده‌بودم به پشتش بیرون جنگل برای زنانش عروسک‌های چوبی می‌تراشیدم و اگر کسی می‌خواست ترتیب حیوان زنده‌ای را بدهد قراردادی برایش ترتیب می‌دادم در تبعید، باید با میزبان خوش‌برخورد بود در جهانی که میان برادران به سهم‌های برابر …

ادامه‌ی مطلب
زیبا چون قاصدک

زیبا چون قاصدک

زیبا چون قاصدک دخترک، دستم را گرفت و گفت آن نورم من که تو را به ظلمت راه می‌برم. محصول آن‌قدر نبود که به خانه بنویسم سیب زمینی‌ها را از خاک در می‌آوردم تابستان خشکی بود، تنبل بودم، زیبا چون قاصدک تن‌هامان بر هم می‌افتاد وقتی …

ادامه‌ی مطلب
جنگ

جنگ

نه اینکه کودکی را از یاد ببریم، شهرت جنگ را ولی هزینه‌‌اش را دیگر پرداخت کرده‌ایم. چه می‌گویند درختان با من و باد با علف‌ها و شب که گرم است دور لب‌هایم؟ همیشه دوست داشته‌ام شب را فاصله‌ی میان روزها را غشای میانی پوست را آب‌ …

ادامه‌ی مطلب
تروتسکی

تروتسکی

اطمینان ندارم اگر او بود اوضاع بهتر می‌شد ولی همیشه دلم برای تروتسکی تنگ می‌شود حالا که جاده‌ها پر از گودال است، گودال‌های پر از نفت و لجن. بهار است، همسایه‌ام روی خطوط تلفن دو سار دیده‌است آن‌قدر تنهاست که این چیزها به چشمش می‌آیند و …

ادامه‌ی مطلب
آنانتا

آنانتا

هر‌که آنانتا را دیده‌است دیگر از مرگ نمی‌ترسد. از دل اقیانوس می‌وزد آنانتا نه پایان دارد و نه آغاز آغاز و انجامش را نمی‌توان در نظر آورد. خدایی دراز کشیده بر پشت آنانتا خوابیده‌ و رویا می‌بیند: رویای جهان ستاره‌های رو به زوال سلول‌های مغز. آنانتا …

ادامه‌ی مطلب
خانه‌ی مردگان

خانه‌ی مردگان

پستچی درِ خانه‌ی مردگان را نمی‌زند گودالی می‌کنم در خاک عمیق دعوت‌نامه‌ام را آن زیر می‌گذارم و روی‌اش را با ترکه‌های سرو کوهی می‌پوشانم و خیسشان می‌کنم با آب زندگی‌نامه‌ام وقتی همه‌چیز می‌سوزد چنان دود و تعفنی برمی‌خیزد که مردگان راه دیگری ندارند جز آن‌که برخیزند. …

ادامه‌ی مطلب
ستمگران

ستمگران

ستمگران مردمی بودند که لباس از تن در می‌آوردند لباس می‌پوشیدند، کار می‌کردند در ساعات تاریک کوچک، کاغذ بُر می‌زدند و هم‌قطارانشان را تعقیب می‌کردند از کازیه تا سطل زباله، حالا دل کنده‌اند از حکومت، دیگر منطقی شده‌اند ستمگران ماشین‌هایی هستند بی‌خستگی، نه سیاه مست می‌شوند …

ادامه‌ی مطلب
رقص

رقص

به سالن رقص هرگز نمی‌رسی مگر آنقدر لطیف باشند پاهایت که بشتابند بی‌نگاهی به پشت سر به مار بدونِ هراساندنش و بر ریشه‌های سمان بدونِ پامال کردنشان.

ادامه‌ی مطلب
پرندگان منقرض

پرندگان منقرض

اما چهره‌ی طبیعت همیشه آرام است تا پایان جهان. از روزهای بهار بوی محو خاطره به مشام می‌رسد یک دست، تنفسی پرشور. جنگل مدرسه‌ای است بربرها ویرانش کرده‌اند. در باد صدای پرندگان منقرض به گوش می‌آید.

ادامه‌ی مطلب
تابستان

تابستان

تابستان گذشته‌است مثل هرچیز دیگری. روی صندلی می‌نشینم یا به بیرون نگاه می‌کنم، هنوز در چمنزار قدم می‌زنم ولی در دل سوزی دارم: نمی‌توانم به چیزی فکرکنم جز خطاهایم.

ادامه‌ی مطلب
رویای سوسیالیسم

رویای سوسیالیسم

در هلسینکی قراردادی بستم برای کتاب تازه‌ام و به سوسیالیسم فکر کردم. پوپسکو با اسکورت به ایستگاه رفت بعد به بازار رفتم تا اردک ماهی بخرم. ماهی را امروز می‌پزم. رویای سوسیالیسم رویای من نیست. وقتی زنی تلاش می‌کند معلوماتش را به رخ بکشد بهتر است …

ادامه‌ی مطلب
ظلمات

ظلمات

یک حکیم یونانی به نام ظلمات حق داشت حالا می‌فهمم: هرگز تا غروب به آن‌جا نمی‌رسم و شب، در خواب دوباره به آغازم برمی‌گردم.

ادامه‌ی مطلب
آزادی

آزادی

مایل به مایل گز کردن از صبح تا غروب و جهان فلاتی بی‌امتیاز در تو، بدور تو: آزادی، بسیار خوب، برو! هرجا که می‌خواهی استنائن تو آزادی: تنها سرعت‌ات مقدر شده‌است.

ادامه‌ی مطلب
بادبان

بادبان

دریا تو را روی پاهایت بلند می‌کند. و مردگان آرام می‌شوند. کرانه‌های نور دست‌هایت را می‌گیرند. حالا از این ساحل رفته‌ای. حالا در بادِ بادبانی نامرئی هستی.

ادامه‌ی مطلب
شهروند خوب

شهروند خوب

چه می‌گویند وقتی کار و بارت نشستن و نوشیدن است؟ می‌گویند شهروند خوبی نیستی. و از چه کارهایی غافلی وقتی می‌‌نشینی؟ حالا درباره‌اش فکر می‌کنی و تمرکز می‌کنی. روی چند موضوع می‌توانی در آنِ واحد تمرکز کنی؟ روی چند خط ‌آهن می‌توانی همزمان برانی؟

ادامه‌ی مطلب
من

من

من یک من پرشور است من ماشین تحریر برقی دارد من به شکل حرفه‌ای من است وطیفه‌ی من، من بودن است من می‌بخشد اگر من است ولی اگر نباشد، نمی‌بخشد.

ادامه‌ی مطلب
باغ وحش

باغ وحش

گردش در باغ وحش: زنی با سایه‌ای زیبا یک گورکن: قدم‌های آهسته یک ببر: سیاحت با دوربین گفتیم سلام زود می‌بینمت زن یک سگ داشت که روی کونش نشست به ببر نگاه کرد به درخت شاشید به سمت دیگری دوید.

ادامه‌ی مطلب
جدایی

جدایی

قالب‌ها که محو می‌‌شوند مردم، حیوانات و گیاهان از هم جدا می‌شوند نسبت‌ها واژگون می‌شود، جزر و مد است و طلاق نزدیک. می‌دانستی و انتظارش را داشتی. اما برخلاف حیوانات می‌غری که سخت است، جان‌فرساست. و این تنها نکته‌ای است که نمی‌دانی: آن لحظه که شاید …

ادامه‌ی مطلب
جواهر

جواهر

دیشب مرد بیدار شد زن که آمد، و جواهری خلق کرد لفظی فقیرانه چنان که مرد. چه با تشریفات پیشکش‌اش کرد و چقدر زن و جواهر یکدگر را ستودند. ولی صبح شد و آن‌‌ها ساکت بودند.

ادامه‌ی مطلب
معرفت

معرفت

برگشته به خانه، خم‌شده بر میز کلبه نقش ساده‌ای دیدیم در چوب و خستگی به معرفت بدل شد: این‌که چرا رفتیم و چرا باید می‌رفتیم: تا برگردیم و ببینیم طرح نامکشوفِ میز دراز خانه را.

ادامه‌ی مطلب
مرکب مرگ

مرکب مرگ

خیال می‌کنم لاغرتر شده‌‌ام. اما چطور؟ بر شصت راستم آثار سگ و اسب دارم، یکی از چاقوی اسب‌دوانی، دیگری با دندان سگ. زندگی پیش می‌رود با زخم‌ها و دل، گورستان دسته‌جمعی سرگشوده‌ایست پر از لای و لجنِ اشک‌ ریشه‌های نازکی که به هم می‌خورند در باد. …

ادامه‌ی مطلب
برگ‌های معلق

برگ‌های معلق

همه آن‌جا هستند امن و ‌مرتب: سگ، خوابیده پشتِ ملافه‌های راه‌راه اولین برگ قاصدک قاصدک‌های سبز تاکستان و عاشقانه‌ها گلدان‌های یاس بنفش،‌ و سردرد مازوی سبز که هرگز به جوانه‌‌های گذشته نرسید درختان-عمومن- و به هنگام: برگ‌های معلق در هوا.

ادامه‌ی مطلب
سرباز

سرباز

نمی‌خواهم خون ایگناسیو را ببینم نه حالا و نه هیچ‌وقت دیگر نه از روی پله، نه از هیچ‌جای دیگری. «چه خبر؟» اوضاع چطور است؟ در مدرسه‌ی ابتدایی بچه‌ها یک‌سره آواز می‌خوانند با لهجه‌ی کولیان. سعی کن بنوشی، بیدار بمانی تا اعدام کنی، سرباز. تو، راتویلر، سگِ …

ادامه‌ی مطلب
خدایا

خدایا

رحمت بر آنان‌ که روحشان فقیر است، زخمی‌است. معرفت پنج متر بعد سر می‌رسد. خدایا، اگر اینجا بودی برادرم نباید می‌مرد. از اعماق می‌خوانمت،‌ تو را، سرورم، ندایم را بشنو. گناه کرده‌ام در برابرت، گناهانم، آنان را به شرق راندند نه به غرب. از ابدی به …

ادامه‌ی مطلب
شبای کوچک

شبای کوچک

«شبا»ی کوچک برگرد همیشه به تو فکر می‌کنم. چشم‌هایم بی‌حرکت به جلو خیره می‌شوند صورتم تاریک می‌شود، غروب تاریک می‌شود در شب. صنوبری هستی آراسته، میان درختان نراد پارک سیاه‌رخ آرام‌ات نورهای نامرئی به‌ تن دارد: مثل دلم که جامه‌ی نامرئی حزن می‌پوشد. شب است، مهتاب …

ادامه‌ی مطلب
حکایت ابدیت

حکایت ابدیت

حکایت من، حکایت ابدیت است. اما تو، ‌تو دوستم نداری عاشق ژاکت تازه‌‌ی سبزت هستی با او می‌خوابی. جوجه خروسمان با کلاه دندانه‌دارش در راهرو می‌خوابد. تو را می‌بینم که می‌روی، پشت‌ات دور می‌‌شود بعد خودت و آخر کت‌ات کاملن ناپدید می‌شوید. کارِ همیشگی من است! …

ادامه‌ی مطلب
نگهبان درختان

نگهبان درختان

او را بسیار دیدم، ایستاده زیر درختی، وقتی کسی در دیدرس نبود جلو رفت، آن‌قدر که به لانه‌ی پرندگان رسید که تاب می‌خورد روی شاخه‌ای، آن‌را با کف دستش نگه‌داشت یک دستش را باز کرد، چند دانه برداشت در دهانش گذاشت انگار با پرندگان حرف می‌زد، …

ادامه‌ی مطلب
روی پله‌ها

روی پله‌ها

روی پله‌ها همیشه یکی از ما جلو می‌رفت یادم نیست کداممان، یادم نیست روی پله‌ها یا یک‌بار در خیابان یا موقع قدم‌زدن کنار هم سوار بر دوچرخه‌ات رکاب می‌زدی، پاهایمان هم هم‌دیگر را می‌شناختند، از سفری دور قدم‌هامان در آن‌ها آرمیده بودند…

ادامه‌ی مطلب
رانندگی در باران

رانندگی در باران

رانندگی از میان باران با تو در دریایی از باران آن‌چه می‌دیدم پل بود نرده‌ها‌ی پل، کوچه‌‌هایی که سبقت می‌گرفتند. وقتی زمین در چشم‌هایم سرخ می‌شد. شنیدم شنیدم که عاشق بودم.

ادامه‌ی مطلب