بازگشت به خانه

گل‌های خامه‌ای

گل‌های خامه‌ای

تنها برای یک هفته می‌شکوفند آن گل‌های خامه‌ای دلیل من برای برگشتن. مزارع دست تکان می‌دهند با خوشه‌های جو نمی‌توانم یکی را از دیگری تشخیص دهم. نان گرم نبود نمدار روی مزرعه هنوز آرمیده است بیات، بر یک شیب. در این چشم‌انداز کنامم را حفر می‌کنم …

ادامه‌ی مطلب
بیماری شهر

بیماری شهر

این شهر، یک بیماری است، در سرها معبر‌های تنگ نقر می‌کند. فرشتگان تهی در مسافرخانه‌های اشباح زندگی می‌کنند، طرح کاغذدیواری‌ها به خانه‌های کوچک می‌ماند بر چمنزار. زن آن‌ها را می‌شناسد، آن‌ها با آینه می‌رقصند. چشم‌هاشان یک‌طرفه می‌گردند. نگاه می‌کنم چراکه آن‌ها نگاه نمی‌کنند. بطری‌ها پرند و …

ادامه‌ی مطلب
زبان

زبان

می‌خواهم به سمتی بچرخم که جملات می‌سوزند به شعله‌‌ای عظیم و دهان با فهمی آنی، اگر عبارت سخن، حقیقی‌ست. می‌کوشم روزنه‌ای بخراشم به قدر چشم، در تصادف که مال من است.

ادامه‌ی مطلب
تعیین هویت

تعیین هویت

با تعیین هویت مشکل دارم. به آن دزدی می‌گویند. صدایی نگران وقتم را تلف می‌کند: تو آن دلمشغولی واقعی نیستی. حرف آخرت را بگو: تعیین هویت به داستان‌ها متکی‌ست به دروغ‌ها و دزدی‌ها. هر چیز دیگری تقلیدی‌ست. سکوت کسی که خمیازه می‌کشد، فرزانگی نامیده می‌شود.

ادامه‌ی مطلب
مشعل‌ها

مشعل‌ها

مردم در رودخانه مشعل‌هاشان را تکان می‌دهند. زنی از اعصار میانه در حصار حزن دعا می‌خواند زیر میدان بازار بی کتاب دعا با طعم سنگ و زمان، در دهان. زنی شرور زنی نقابدار.

ادامه‌ی مطلب
شب تابستان

شب تابستان

یک شب تابستان و دختران از رازهایشان می‌گویند از تصادف‌های عمدی از صندلی‌ عقبی ماشین‌ها. خیلی زیاد، خیلی کم. یکی به درون خانه‌ می‌خزد، به تختی زیر سبدی آویزان از سمان‌های کوهی، آن‌جا که اعصار بزرگ در حال مردن‌اند.

ادامه‌ی مطلب
وزن مه

وزن مه

وزن مه نمدار نوامبر، چراغ‌های دور خیابان را نزدیک می‌آورد، پنجره‌های خانه‌‌ی روبرو به صورت‌های فلکی می‌مانند. و علاوه بر این‌ها، هجاهای بیشمار کودکان به دنیا نیامده‌ی عوالم بالقوه‌شان. انگار این‌جا در مه ایستاده بودم چون نخستین موجود که به نیتی مرموز بر خاک می‌ایستد از …

ادامه‌ی مطلب
بی‌نهایت محض

بی‌نهایت محض

امروز عصر، انگشتم را بریدم. به پوست پرتقال نگاه کردم و شصتم را ‌مکیدم. با احتیاط آن برگه‌ی غران پوست را بالا زدم و زیرش، بی‌نهایت محض را دیدم. این نکته را می‌دانستم دیرزمانی. اما تنها روبروی ناپیدایی‌اش، او را به جا آوردم، سلام کردم و …

ادامه‌ی مطلب
روزای آخر

روزای آخر

از وقتی یه دختر بچه بودم خیلی وقت می‌‌گذره. یه دختر بچه‌م که این دور و بر می‌گرده خیلی وقت پیش عروسک کوچولوی من تو گلدون اتاق یه کتاب شعر خوند. حقیقت بالا می‌ره، پایین می‌ره. خیلی وقت پیش، یه نفر تو اتاقای قدیمی خونه‌ کرد، …

ادامه‌ی مطلب
یه آقای دیگه

یه آقای دیگه

یه آقای دیگه رو می‌شناختم. اقیانوس‌نگار بود، اما هیچ‌وقتِ خدا ندیدمش بره دم ساحل. می‌گفت: من خیلی خواستنی‌ام و چشای ماهیای دریاهای عمیق سیاهی می‌ره وقتی عشق‌بازی می‌کنن، اینطوری دل منو برد. هی از آسمون پر می‌گرفت به خاک و مردم غریبه من می‌شستم تو صندلی …

ادامه‌ی مطلب
آقای دکتر

آقای دکتر

یه آقایی رو می‌شناختم. می‌گفت یه زمانی دکتر بوده و می‌ذاشت مریضاش تا دم مرگ خونریزی کنن. شبا راه می‌افتاد خدا می‌دونه به کجا. جاهای فاجعه‌ نمی‌رفت. من رو یه صندلی جنبون می‌شستم و هی تکون می‌خوردم. اون ویولن می‌زد تو مایه‌ی کوراتت شرامل و حال …

ادامه‌ی مطلب
سنت پترزبورگ

سنت پترزبورگ

در شهر ابوالهل‌ها و مادران در شهری که ابوالهل مرگ در شکوهی مضاعف می‌آرمد آن‌جا که مادران نان به خانه می‌آورند، به نیت بی‌کرانی‌های ساروج زانوزده آن‌جا که کودکان، کودکان مدام از یافتن راه خانه‌شان سر باز می‌زنند در این شهر مادران و ابوالهل‌ها زندگی نمایش …

ادامه‌ی مطلب
شاید

شاید

چیزی بود که نپذیرفتم، که فراموش کرده‌ام، آن‌جا که خواهم رفت، صدای بلند نقطه‌ی شکست به سکوت است، لیوان، رد نگاه. ما، احتمالن، رویا نمی‌بینیم، تازه بیدار شده‌ایم. شاید فکر نکرده به، افشا شده. آن ناتوانی.

ادامه‌ی مطلب
نام

نام

چیزی از چهره‌ات گریخته‌است، یک نام؟ ولی نام ا ه م ی ت ن د ا رد از اتاق که بیرون می‌روی، هی با خودت می‌گویی: این لبخند توست که کم است! چیزی از چهره‌ات گریخته است، یک نام؟ ولی نامیده ا ه م ی ت …

ادامه‌ی مطلب
و اتفاق می‌افتد

و اتفاق می‌افتد

و اتفاق می‌افتد با قطعیت قصه‌ها‌ی پریان، تصدیق می‌کند مادر و ناخن‌هایش را سرخ بزک می‌کند. بچه نگاهش می‌کند، کنجکاو، مضطرب اما مادر می‌گوید که حالا قصد خطر ندارد، که تعجیلی در کار نیست، این‌طور می‌گوید مادر. چه می‌درخشند ناخن‌های مادر! مثل سنگ‌های خیس

ادامه‌ی مطلب
تظاهر

تظاهر

چه کم داشتم؟ مکان، چه از کف داد؟ در کدام ساحل مه‌آلود پایتختی تحلیل رفت؟ هیاهوی حیاطِ پشتی و مخفی‌گاه استادانه‌ی دلگیر هر دو یک چیز را اخطار می‌دهند: دیگر تظاهر نکن!

ادامه‌ی مطلب
سال‌ها

سال‌ها

می‌دانم کدام شعرها امروز کشته شدند: پشت یک خانه، در پیراهنی، میان برانکاردها، تل خاک و لحاف‌ها. باید بگویم تمثیل پَرسانِ پریشانی ما بر زمین نشست، اما هنوز نه. «همان صدای مهربان و عزیز بود.» چطور می‌توان حریف ازدحام سال‌ها شد؟

ادامه‌ی مطلب
نسیان

نسیان

آن‌چه از یاد برده‌ام، ارزشی ویژه یافته است مکانی از آن خویش، مکانی محصور یک نام، یک پارک، یک ارتباط مفقود. اگر مکان همان‌جاست دیرزمانی‌است همان‌جاست.

ادامه‌ی مطلب
ویولن

ویولن

جر و بحث می‌کنیم درباره‌ی نواختن ویولن. تو می‌نوازی و من حرف می‌زنم. صدای ویولن را نمی‌شنوم وقتی قطاری از میان ما می‌گذرد ولی می‌دانم تو از وقت استفاده می‌کنی تا چمن پیرامونت را از ریشه درآوری. یادداشت بر می‌دارم درباره‌ی زنگ‌های بخار که از کوپه‌ی …

ادامه‌ی مطلب
میراث

میراث

زمستان بزرگ که می‌آید مسکنی کم‌‌جنب و جوش می‌سازم تا خود را جدا نکنم از گردش خونی که به جا می‌ماند. اما وقتی خانه‌ای که با مرگم به آن می‌روم ترسیم‌ام می‌کند بهار تنها طلایی‌ست که با خود می‌برم.

ادامه‌ی مطلب
طبیعت بی‌جان

طبیعت بی‌جان

دلم برای چرخ‌دستی‌های سوپرمارکت‌ می‌سوزد. تازه آن‌ها را دیده‌ام، چهار دست و پا از لبه‌ی محوطه‌ی پارکینگ بالا می‌رفتند. بادِ دریا تمیزشان می‌کند از طبیعت‌های بی‌جانی که بر دامن‌‌شان مجسم می‌شود. دلم برای چرخ‌دستی‌های سوپرمارکت‌ می‌سوزد همان چرخ‌های پرجست و خیز که تقدیرشان، مه است.

ادامه‌ی مطلب
روایت خالی

روایت خالی

۱ آشپزخانه‌ای تاریک. مردی پشت در یخچال که آهسته باز می‌شود دنبال هفت‌تیر می‌گردد. آشپزخانه روشن می‌شود. مرد سر بر می‌گرداند و می‌پرسد کسی گرسنه است؟ از طبقه‌ی بالا صدای زوزه‌ی گرگ‌ها به گوش می‌آید. برمی‌گردد مرد و هیس می‌کند: «ای روباه دو رو!» در یخچال …

ادامه‌ی مطلب
رد دست‌های کثیف کوچک

رد دست‌های کثیف کوچک

به بیرون خیره می‌شوم از پنجره‌‌ای بی‌پرده کودکی دست‌های کوچک کثیفش را به هم فشار می‌دهد می‌ایستد روی یک صندلی آمدنِ مادرش را انتظار می‌کشد. سکندری می‌خورد. یک روز بهار، یک چشم‌بند. پیشنهاد جذاب یشنهادی‌ست که نظم جهان را حفظ می‌کند: در آغاز بیعت با شیطان …

ادامه‌ی مطلب
زولا

زولا

آینه خود را انکار می‌کند. من آینه را انکار می‌کنم. ۱ تشنه‌‌ی سفلیس و طاعون‌ام که تحریک می‌کنند سوزشِ عیالوارِ زیباییِ همیشه عقیم را میان ران‌ها: بگذار لختی بگردم چون موی مرتعشی روی پوست چرب‌ات حقیقت، آه حقیقت. ۲ شاعر دور از دسترس آینه با اهریمن …

ادامه‌ی مطلب
عطش

عطش

صورتش به زلالی آب است و رد آسمان بر خنده‌هایش شاهراه دندانش را می‌پیمایم لبانش را تا شوق شهوت به میان مرگ. اما آب، بازیگوشی می‌کند، از خویش سرشار است آب شفابخش صداهای بچه‌گانه در می‌آورد. دست به موهایش می‌زنم: افشان می‌شود چنان خزه‌های دریا پریشان، …

ادامه‌ی مطلب
تب و سوز ستارگان

تب و سوز ستارگان

چمن، باران به رویا می‌بیند و درخت، باد. تنها در طلسم هزارتویمان بر تور خیال غنچه‌ی گل‌های سرخ را قلابدوزی کردیم. تنها صورتِ ما خاکی بود و در چشم‌هامان همزمان تب و سوز ستارگان. تقدیرمان را یافتیم: زیباست رویاهای برآمده زیباتر، آن‌ها که برنمی‌آیند.

ادامه‌ی مطلب
اتاق‌های زندگی: سه شعر

اتاق‌های زندگی: سه شعر

می‌آزاردم مژه‌های بلندش، هراسانم می‌کند آزادی‌اش به رویاهایش. می‌خواستم بمکم کیرش را و گریه‌کنم می‌خواستم فروکند دستانش را در گیسوانم هی بمالدم، تا تاریک شوند چشمانش. بخواب، بخواب. دنیای غریبی‌ست چشم‌ها باید بسته بمانند تا نسوزند و آب نشوند. اشتیاق را اراده‌ای مخوف باید عشق، حتی …

ادامه‌ی مطلب
تصویر خدا

تصویر خدا

چه خواهی کرد بی‌عینک و عکس و انعکاس؟ قلم به دستِ که خواهی داد و خواهی گفت: «نقاشی‌ام کن» کدام رود آرام‌تر، مطمئن‌تر خواهد بود، کدام چشم پذیراتر؟ در مرگ دیگر نمی‌توانی در خود غور کنی. و از این‌رو خواهی توانست خدا را ببینی.

ادامه‌ی مطلب
صبح دوشنبه

صبح دوشنبه

نقش‌های سیاه‌قلم، ایمان و شک هر دو زیر آستین پالتویی خیس جامانده‌اند. شهر بیدار و چراغ در پنجره‌ی اداره‌ی بهداشت روشن می‌شود. هنوز از «خاک و سایه» هنوز از خاک، انسانی خلق‌الساعه بدست می‌آید: فقط یک فنجان قهوه‌ی سیاه اضافه کن و سیاحت کن: دوباره می‌نشیند …

ادامه‌ی مطلب
از نفس افتاده

از نفس افتاده

محروم از همه چیز به زانو درآمده‌ای زمین خورده‌ای، نمی‌ایستی و نمی‌جنگی. دندان‌های خودت را خرد می‌کنی مست لایعقل، و خیال می‌کنی زندگی به تو خیانت کرده‌است.

ادامه‌ی مطلب
یک ماشین

یک ماشین

چراغ‌های کافه خاموشند طنین قدم‌های دزد یک‌دست آژیر خطر می‌شود: در پارک مجسمه‌ی روحانیون پابرجاست- ابلهان خاموش، و میخانه جای سوزن انداختن نیست در خیابان خالی یک ماشین روشن می‌شود.

ادامه‌ی مطلب
رفتن

رفتن

خیابان‌ها که سفید می‌شوند مثل پنج فصل که می‌گذرند تو را به خاطر می‌آورم در این شهر که سایه‌ از سایه می‌گریزد. همه‌چیز گذشته‌، می‌دانم چمدان‌هایم را می‌بندم و باز عزم رفتن می‌کنم بازخواهم گشت وقتی برنامه‌ی پروازها تغییر کند یا ساعت، خواب رفته‌باشد آرام در …

ادامه‌ی مطلب
قطار

قطار

قطار عظیم‌الجثه در دل شب گریه می‌کند و ایستگاه می‌پرسد: «هی! لوکوموتیو، گریه می‌کنی؟» «داغونِ داغونم، خیلی طویله خط نمی‌شه یه راه لیسیدِش.»

ادامه‌ی مطلب
مثل تاریکی

مثل تاریکی

مثل تاریکی که انگشتانش را فرو می‌برد در گیسوانت می‌خواهم این‌جا بنشینم و بنشینم بر این سنگ سرد، ستاره‌ها را تماشا کنم که سوسو می‌زنند نزدیک و نزدیک‌تر و چراغ‌های مسافر کشتی‌های دور را.

ادامه‌ی مطلب
کبوتر

کبوتر

مایع رسوبی مغز جهان کز تاریکی‌اش ما را آفریدند هم‌اینک در کناره‌ی آبراه. بر پوسته‌ی یخی پوشیده به لایه‌ی نازک برف رد پنجه‌ی کبوتر.

ادامه‌ی مطلب
نوری دیگر

نوری دیگر

چشم‌ها باز می‌شوند: اتاق از نورهای تازه آکنده است. پرده را می‌کشم: بیرون برف می‌بارد. در پیش رو: کار روز. به میان آن‌چه هنوز به دید نیامده‌است نوری دیگر در مسافرت است.

ادامه‌ی مطلب
نظربازی

نظربازی

پرنده نمی‌داند چطور اوج بگیرد و آواز بخواند. گل زعفران از درخشش بنفش آگاه نیست. دختر نمی‌داند چطور نگاه کند، چطور نگاه کند. اگر هم می‌داند، بهتر است چشم از او برداری وگرنه همه‌چیز پیچیده می‌شود.

ادامه‌ی مطلب
اتفاق

اتفاق

نخست از کودکی یک تصویر و یک بو که از پله‌های چوبی ایوان می‌آیند در آفتاب. کاری نکردم برایم اتفاق می‌افتد اغلب سال‌های بعد بود چنان حقیقی با جهان. آن‌گاه تصویر تکانی خورد: پشه‌ای را حبس کرده‌بودم در کف دستم. بال‌هایش را کندم. تماشا کردم قد‌م‌برداشتن …

ادامه‌ی مطلب
پارچه‌ای بر تابوت

پارچه‌ای بر تابوت

اگر دلت می‌خواهد چیزی را بشنوی که می‌خواهی خودت آن‌را بگو. نه شعرِ من چرخ دعاست، نه دلم پلاکارد. اشیای مندرس، شاید در جاهای مختلف پامال شده‌‌اند. و یک شعر بیا فرض کنیم پارچه‌ی سرخی‌ست بر تابوت: زخم می‌زند چشم‌های زنده را و می‌پوشاند روی مرده‌ …

ادامه‌ی مطلب
موسیقی

موسیقی

صدایی که اتاق را می‌انبارد موسیقی خوانده می‌شود، آرشه‌های کند، شادی‌هاشان را می‌سرایند محزون چون مویه، چراغ خیره نگاه می‌کند گرد، آبستن از آن‌چه به زبان در نمی‌آید. دیگر به پیشرفت باور ندارم ولی حتی یک روز نمی‌توانم نیاز این تن را به تنهایی برآورم. تنها …

ادامه‌ی مطلب
سراسر شب

سراسر شب

سراسر شب، یک چراغ، اتاقی سفید را روشن کرد. سرد، ساکت‌تر از صدای نفس. و بیرون پنجره شبی بلند ملافه‌های بادخورده‌ی صبح را انتظار می‌کشید تا جسد را بپوشانند: آری، دراز به دراز آرمیده‌بودم، پادشاهی ابله، دست‌ها صلیب بر سینه، تا صبح که باید دوباره برخیزم، …

ادامه‌ی مطلب