بازگشت به خانه

بلبل‌ها از نو

بلبل‌ها از نو

  در فلک رفیع شعر یا نغزتر در زمین یا جهان شعر که شاملِ افلاک، ستارگان، خدایان، فانیان می‌شود آواز می‌خوانند بلبل‌های کیتس رمبو می‌گذرد همیشه چنگ انداخته در هفده‌سالگی‌اش انگار در شعله‌ی زنده‌ی عشقِ سان خوان. مضاعف می‌شود رنج ترزا و اسبش لگد می‌پراکند بر …

ادامه‌ی مطلب
سیاه از نامتنهاهی

سیاه از نامتنهاهی

بین ساعت پنج و هفت هر روز یک رفیق را در حال سقوط می‌بینی. این پیشامد را نمی‌توانند تغییر دهند. می‌افتد رفیق‌ و حتی پوزخند رنج را نمی‌توان فرونشاند نه حتی نام را یا چهره‌ها و رویاها را و هرچه که بدان رشته‌ی حزن را می‌برید، …

ادامه‌ی مطلب
تو تنهایی ای سرزمین

تو تنهایی ای سرزمین

تو تنهایی ای سرزمین من بی‌دوستانی که محبوس و ویرانشان کردی می‌شنوی آرام آرام تهی می‌شوند از عشقی که به جا نهادند اختیار از کف داده در نوبت مرگ خویش رویای خویش به رویا در می‌آیند تسلیم ‌شده هرگز چهره‌های دیگری را نخواهند دید که می‌رویند …

ادامه‌ی مطلب
زاده بر لبه‌ی روز

زاده بر لبه‌ی روز

در آستانه‌ی روزی فاجعه به دنیا آمد روزی چهره در چهره‌ی روزی دیگر -درست مثل آن- در شکاف یا گشایش میان دو روز اما احساسی گرم در خود یافت سعادت را دید چون وقفه‌ای ناگهان در دل همزادانی محکوم به تحمل اعصار محنت آندم که چراغ …

ادامه‌ی مطلب
گوتان

گوتان

شبیه واژه‌ی هرگز بود آن زن شرمی خاص برمی‌خاست از پشت گردنش یک جور فراموشی که چشمانش را حفاظت می‌کرد سمت چپ من نشست، آن زن. هشدار! هشدار! فریاد سر خواهم داد. توجه کنید! اما عشق چنان تسخیرم کرد، چون شب، و ‌واپسین نشانه‌ها کز خود …

ادامه‌ی مطلب
بلاروس(۱)

بلاروس(۱)

حتی مادرانمان نمی‌دانند که ما چطور به دنیا آمدیم چطور پاهایشان را باز کردیم و به این دنیا خزیدیم آن‌طور که از ویرانه‌های بعد از بمباران بیرون می‌خزی نمی‌توانیم بگوییم کدام مان دختر و کدام پسر است ما کثافت بلعیدیم، به خیال اینکه نان است و …

ادامه‌ی مطلب
من عمودی‌ام

من عمودی‌ام

اما ترجیح می‌دادم افقی باشم من نه درختی‌ام که ریشه‌هایم در خاک باشد و آنقدر مواد معدنی و عشق مادری بمکد که هر فروردین به رنگ برگی در آید نه زیبایی بستر باغی‌ام که آه‌ها را به خود بکشم یا در نقش و نگاری ظاهر شوم …

ادامه‌ی مطلب
عاشقانه‌ی دختر دیوانه

عاشقانه‌ی دختر دیوانه

چشم‌هایم را می بندم و تمام جهان مرده بر زمین می‌افتد پلک می‌گشایم و همه چیز دوباره زاده می‌شود (فکر می‌کنم تو را در ذهنم ساخته بودم) ستارگان در جامه‌های سرخ و آبی والس می‌رقصند و سیاهی مطلق به درون می‌تازد چشمانم را می‌بندم و تمام …

ادامه‌ی مطلب

.نوبتِ کارِ شبگردی‌ها و خودکشی‌ها .گاهِ بوف‌ها و مِهِ نیمۀ ماه خدا هم به خواب رفته است حتی .و تا ساعت ده نمی‌پذیرد هیچ دعایی را .در این ضمن، تو بر تن می کشیشان .انگار که خواسته‌هایت می‌تواند گرم نگه دارد تو را .انگار. تو وردهایت …

ادامه‌ی مطلب
حقوق خاص

حقوق خاص

  ممنوع است که اشخاص را آتش زد ممنوع است اشخاصی را آتش زد که اجازه اقامت قانونی دارند ممنوع است اشخاصی را آتش زد که مقررات را رعایت می‌کنند و اچازه اقامت قانونی دارند ممنوع است اشخاصی را آتش زد که احتمال نمی‌رود که تمامیت …

ادامه‌ی مطلب
آن دیگری

آن دیگری

آن دیگری می خندد غصه‌هایش را دارد چهره مرا با پوست و مویم زیر آسمان نگاه می‌دارد کلمات را از دهان من بیرون می‌ریزد پول دارد و ترس و گذرنامه می‌ستیزد و دوست می‌دارد آشفته می‌شود و بیقرار اما من نه من آن دیگری‌ام که نه …

ادامه‌ی مطلب
ناپدید شدگان

ناپدید شدگان

برای نلی زاکس   زمین نبود که آنها را بلعید، هوا بود آیا؟ به سان شن‌ها بی‌شمار بودند اما شن نشدند بلکه هیچ شدند و فراموش دسته دسته و اغلب دست در دست به سان دقایق، به شماره بیش از ما اما نه یادمانی، نه ثبت …

ادامه‌ی مطلب
معنا شناسی

معنا شناسی

هنوز سنگ را سنگ ننامیده‌ام که سنگ دومی پشتش پدیدار می‌شود شفاف و شبح گونه به سان سایۀ روشن خودش سبک و غلط انداز بر می‌دارمش بر او می‌آسایم پرتابش می‌کنم از آن من است و در مقابلم بی‌دفاع با سنگم آنچه می‌کنم که می‌خواهم اما …

ادامه‌ی مطلب
هنگ کنگ ۱۹۹۷

هنگ کنگ ۱۹۹۷

بناهای این شهر را دیده اید؟ بندبازانی بیسواد بر داربست هایی نیی که تا آسمان بالا میروند ارزانترین جین ها را خریده اید؟ در گرانترین هتل های جهان خوابیده اید؟ در معابد پر از دود عود به سرفه افتاده اید؟ بوی عطر های فرانسوی را به …

ادامه‌ی مطلب
مکالمه با ژان

مکالمه با ژان

بیا درباره فلسفه حرف نزنیم، رهایش کن، ژان. یک خروار کلمه، یک خروار کاغذ، چه کسی حالش را دارد. درباره فاصله گرفتنم از خودم حقیقت را به تو گفته ام. دیگر ول کرده ام نگرانی برای این زندگی بد ترکیب را که نه بهتر است و …

ادامه‌ی مطلب
چشم انداز با رودخانه خود را بر من می‌گسترانند

چشم انداز با رودخانه خود را بر من می‌گسترانند

چشم انداز با رودخانه خود را بر من می‌گسترانند، رودخانه دشتها را به جایی می‌برد که چشم هایم باید خود را آنجا رها کنند بدون تغییر زیر پاهایم باز می‌گردنند تفاوتی میان رفتن و بازگشتن نیست اینجا چیزی کم نشده ،چیزی اضافه نشده اینجا هیچ اتفاقی …

ادامه‌ی مطلب
فرشتگان

فرشتگان

« از فرشته ها خسته اي؟ » مايرا اسکاريو از فرشته ها خسته ام، از بالهاي بزرگشان که باز مي شود مثل پرده بر صحنه نمايشي که دلت نمي خواهد ببيني. خسته ام از اين رداهاي شيري رنگ از اين حمايلهاي پرستاره از اين ناخنهاي زيبا …

ادامه‌ی مطلب
اعتماد به نفس

اعتماد به نفس

پشت میز می‌نشیند و می‌نویسد می‌گوید: با این شعر به قدرت نمی‌رسی می‌گوید: با این سطرها نمی‌توانی انقلاب بپا کنی می‌گوید: با هزاران سطر هم نمی‌توانی انقلاب کنی دیگر چه: این سطرها باعث نمی‌شوند پادوها معلم‌ها چوب‌برها بهتر زندگی کنند بهتر بخورند یا خودِ خودش بهتر …

ادامه‌ی مطلب
ویلیام کارلوس ویلیامز | آزادی! برابری! برادری

ویلیام کارلوس ویلیامز | آزادی! برابری! برادری

  برادر اگرما ثروتمند بودیم سینه را سپر می کردیم و سرهایمان را بالا نگه می داشتیم این همان رویایی است که ما را نابود کرد دیگر غروری در داشتنِ اسب ها یا نگه داشتنِ افسارشان نیست قوز می کنیم و برایِ سرنوشتمان افسوس می خوریم خب …

ادامه‌ی مطلب
ویلیام باتلر ییتس | چرخ

ویلیام باتلر ییتس | چرخ

در زمستان بهار را می خوانیم و در بهار تابستان را پس از آن که حلقه هایِ انبوهِ پرچین گفتند زمستان بهترین است دیگر هیچ چیز خوب نیست چون بهار نیامده و ما نمی دانیم آرزویِ گور است که خونِ ما را می آزارد عکس از …

ادامه‌ی مطلب
صداها

صداها

آن گام‌ها: دنبال او می‌گردند؟ آن ماشین: دمِ خانه‌ی او می‌ایستد؟ آن مردان، در خیابان: منتظر ایستاده‌اند؟ صداهای گونه‌گون شب را می‌انبارند. بر فراز صداها روز برمی‌خیزد هیچ‌کس خورشید را متوقف نمی‌کند هیچ‌کس خروس‌خوان را متوقف نمی‌کند هیچ‌کس روز را متوقف نمی‌کند. می‌آیند شب‌ها و روزهایی‌ …

ادامه‌ی مطلب
اروپا

اروپا

گهواره‌ی سرمایه‌داری بود اروپا و کودک را در گهواره با طلا و نقره‌ی پرو، مکزیک و بولیوی پرودند. کرورها از آمریکا باید می‌مردند تا بچه چاق شود، تا قوی بار بیاید، با زبان‌های پیشرفته، هنر، علم، شیوه‌‌های عاشقی و زندگی، ابعاد آتیِ انسان‌بودن. چه‌کسی می‌گوید که …

ادامه‌ی مطلب
این زن

این زن

با گفتن از آن‌که این زن، دو زن بود
هیچ نگفته‌ام
باید دوازده هزار و سیصد و نود و هفت زن را در زنانگی‌اش داشته باشد
دشوار ‌است که بدانم با کدام‌شان سر و کار دارم
در این کشور زنان
فی‌المثل.

در بستر عشق خفته بودیم و او
طلوع فسفری جلبک بود.
می‌رفتم در آغوش‌اش بگیرم
و سنگاپوری پر از سگ‌های زوزه‌کش می‌شد
به یاد می‌آورم
که پوشیده در گل‌های سرخ آگادیری ظاهر شد
انگار صورتی فلکی بر خاک می‌نشست
برج جنوبی صلیب که بر زمین آمده بود

ادامه‌ی مطلب
مرگ از در درآمد…

مرگ از در درآمد…

مرگ از در درآمد با یادآوری‌اش نبرد را دوباره از سر خواهیم گرفت دوباره از سر دوباره از سر خواهیم گرفت در برایر شکست عظیم جهان خواهرکانی که ناپدید نمی‌شوید یا دیگربار شعله‌وار در خاطره می‌سوزید دیگر بار دیگر بار

ادامه‌ی مطلب
واپسین اتوبوس

واپسین اتوبوس

۱ خیلی دیر رسیدم به آخرین اتوبوس در شهری مانده‌ام که شهر نیست. روزنامه‌ی صبح ندارد روزنامه‌ی عصر ندارد نه زندانی نه ساعتی یا حتی آبی حظ می‌برم از زمان فراغتی بیرون زماناز پایین کوچه‌های خانه‌های سوخته پیاده‌روی‌های طولانی می‌کنمکوچه‌های شکر شیشه‌های شکسته برنجمی‌توانم درباب تغییر …

ادامه‌ی مطلب
آزادی

آزادی

  چنان موجی عظیم که می‌آرمد بر دلم. چون زیبایی حیرت‌آور باد بر درختان کاج. چونان ضربان شورانگیز و عظیمِ دل. چون ماه و رود در دام عشق. چون تمامی رویاها در فضای چشم‌ها. یک مشت نور بی‌کران. آزادی را چنین دوست می‌دارم.

ادامه‌ی مطلب
پنج شنبه خواهد بود…

پنج شنبه خواهد بود…

در پاریس خواهم مرد به رگبار باران به روزی که ‌اینک به خاطر می‌آورم در پاریس خواهم مرد – و نخواهم گریخت- یک پنج‌شنبه‌ شاید، مثل امروز در پاییز. پنج‌شنبه خواهد بود، چون امروز، پنج‌شنبه که این سطرها را سرهم می‌کنم، شانه‌ به بلا داده‌. که …

ادامه‌ی مطلب
ایمان است این…

ایمان است این…

هرگز نخواستی ای یار، تا به قالبی درآیی که عشق الهی‌ام تصور کرده‌است. چنان‌ وجود خدا کور و نامحسوس بمان در خانه‌خدا! اگر بسیار آواز خوانده‌ام، از آن بیش‌تر برای تو گریسته‌ام! آه تمثیلِ بلندِ عشق من! بمان در سرم در اسطوره‌ی سترگ قلبم!ایمان است این، …

ادامه‌ی مطلب
آندی شیرین من

آندی شیرین من

  حالا در چه کاری‌ست آندی شیرین من ریتای بوریاهای وحشی و انگورهای وحشی حالا که بیزانس خفه‌ام می‌کند و خونم کند می‌شود چون کنیاکی رقیق در درون من. کجایند دست‌هایش که عصرها نادمانه اتو می‌کردند سفیدی‌های آینده را حالا، در این باران که با خود …

ادامه‌ی مطلب
مرغان دریایی

مرغان دریایی

وسط شب فیلم نخاله‌ها رو تماشا کردم ماریلین، اونی‌که مرد. اون‌که کمتر از یه‌سال بعد از این‌که فیلم ساخته شد. دیدم تنشو که نشون دادن تنی که قبلن مرده‌بود. مرد قاتل، قاتل بدمشرب، بی‌فکر اسبا، و اون. بعدن مارلین شنا می‌کنه. وسط شب، وسط دریا دور …

ادامه‌ی مطلب
خاطرات

خاطرات

آنچه کسی می‌گوید هست اما در واقعیت می‌گریزد از چنگی به چنگی از شدت‌ها به بی‌نهایت زنی که مردش را از دست داده‌ خاطرات مرد از هم جدا می‌شوند زمانی که مال آن‌ها بوده‌ خرد می‌شود و فرو می‌ریزد و فراموشی زن را می‌بلعد در دهان …

ادامه‌ی مطلب
بودن

بودن

بودن در هر دم در ظلمت دهان، آن خاطره‌ی متراکم که آماس می‌کند چنان تپه‌های شناور خاموش بر زبان غار، اصوات گرد می‌آیند.

ادامه‌ی مطلب
لب‌های بی‌جان

لب‌های بی‌جان

آه دهانی بودن معصوم مثل کسی که بی‌قصد خوابیده در مهمانی بگذار گاز بوسه کلمه به عقب برگردند تعلل مغفول پشت لب‌های بی‌جان در تاریکی و خیس سیالیت را تماشا کن بر گلوی مطیع

ادامه‌ی مطلب
فرزانگی گیاهی

فرزانگی گیاهی

حالا کلیساها، ارگ‌های موافق و تکرارها چنان نیایشی یا مزموری برای هفت صدا. دربرابر نیلی مختصر صد نفر ایمان می‌آورند به خلبان و کمربند ایمنی. باد تنها اندکی تند است. ولی دلم بود، که بنیادها را گرانبار کرد با چهار چشمداشت به این‌جا آمد. درست همین‌جا …

ادامه‌ی مطلب
کی؟

کی؟

کی آموختم تا توجه کنم به خزندگان غریب به آب‌های شگفت کوه یخ به اجتناب‌های لباس‌های شب شده به تفنگ‌های نصب شده بر دیوار به فرشتگان مسافر به لب‌های عهدوار به صدف‌های شناور در رویاه به تصادفات، قوانین و تشییع جنازه‌ها به سایه، خزائن پنهان کلیسا …

ادامه‌ی مطلب
ما نمی‌خواستیم

ما نمی‌خواستیم

ما نمی‌خواستیم به این‌جا بیاییم نسل‌ها ما را می‌خواستند ما جهان را خلق نکردیم ما خلق کردیم آیا گاهی ما را چون رازی پنهان می‌کند بدون کشف پس از آن‌که اشک‌هایمان در بازوانش جنبید به درون آن‌چه همیشه کوچکتر و اتم‌های کوچکتر وجد را عیان می‌کند …

ادامه‌ی مطلب
عمیق

عمیق

عمیق می‌گویم عمیق چون اتاق‌هایی که راهشان را از فضا به اینجا کج کرده‌اند مثل بوسهیگلداوودی بی‌شک! می‌شکوفد، بی‌شک مثل تار عنکبوتی دریده به دست باد انگار در مهر پهنای گیسو شاید هزار بار به دنیا بیاید و یکبار مثل همان‌که حالا گریه می‌کند.

ادامه‌ی مطلب
بیست و هفت ساله‌ام

بیست و هفت ساله‌ام

بیست و هفت ساله‌ام و بدون روشنگری. کتاب مردگان بر بسترم و بریدگی‌ها، خورشید در سرزمین‌هایش، فرمان‌های فریاد شده، صداها از میان گوش‌هایم می‌گذرند سرم ایستگاهی دور است گمشده‌ام، یقین ندارم تو را کجا می‌شود پیدا کرد؟ در تاریکی؟ آیینه‌ی تغییرناپذیر

ادامه‌ی مطلب
در تب شیرین پوست

در تب شیرین پوست

به این‌جا آمدم تا دنبال خودم بگردم، زن در پارک می‌نشیند، در نور مثل بیماری در ایام نقاهت دوباره گم‌اش کردم، به دنبالش می‌گردم، در میان سایه‌ها، ساحل‌ها، در چشم‌های غریبه‌ها، بیهوده آه ای نور، هزار چشمت را بردار هزار شمشیرِ مبرا از خونت را به …

ادامه‌ی مطلب
هر صبح

هر صبح

تو هفت سال از من بزرگ‌تری ولی این، چیزی را اثبات نمی‌کند. درخت غوشه‌ای از پنجره‌ام می‌روید. درخت کاملن خمیده‌است دیگر تنها از پرندگان یادداشت بر می‌دارد، صبح بر ساحلی نشستم وقتی مرغ نوروزی بر صخره‌ای نشست با ابری در منقار، می‌دانست که ابر ابر نیست …

ادامه‌ی مطلب
شاید نام اوست

شاید نام اوست

شاید او می‌خواست نامش را خودش معین کند. شاید ضمیرها گریخته بودند. شاید هنوز وجود نداشتیم. شاید با زانوهامان مشورت کردیم. شاید آن‌ها جواب دادند. و نیز شاید قطار عقب عقب می‌رود شاید ما جور دیگری فکر می‌کنیم. شاید او دیگر نرسید. شاید آن‌که رفت، هنوز …

ادامه‌ی مطلب
تو(من)

تو(من)

ولی من با آسمان بهار جفت‌ات می‌کنم. گوشت فرشتگان را خورده‌ام، ماه را از آسمان نوشیده‌ام. چین را به رویایی زیارت کردم و شب به آشپزخانه برگشتم: تا فرزند خویش باشم و در گنجه را ببندم.

ادامه‌ی مطلب
طرح

طرح

در بهار رویاها هیزم بیدهای جوان می‌پسندند انگشتان غریق را. و از فراز پر می‌کشی. نور دختر هواست. سایه‌ها در شب به جستجوی آن‌ها که طرحشان می‌افکنند. نور دختر هواست. سایه‌ها در شب به جستجوی آن‌ها که طرحشان می‌افکنند و درختان چشم‌هایشان را درمی‌آورند و ارواح …

ادامه‌ی مطلب
کلمات شب‌ها می‌آیند

کلمات شب‌ها می‌آیند

این نکته را بارها پیش کشیده‌ام. در هر قوطی خانه، نوری هست. پل‌ها به شرق روانند. کلمات شب‌ها می‌آیند بی‌آنکه در بزنند. در کشوری دور اتفاق افتاد نزدیک اینجا. این نکته را بارها پیش کشیده‌ام. در هر قوطی خانه نوری هست. پل‌ها به سمت شرق روانند. …

ادامه‌ی مطلب
طوفان تصاویر

طوفان تصاویر

دیگر بس‌است طوفان‌های تصاویر: دریا آرام است و حالا می‌درخشد چنان‌که مقدر است، تبعید به آخر خواهد رسید. و این کلمات: ما خود می‌آفرینیم معنا را از اندرونی‌مان و معنا در اجاق می‌گدازد وقتی خورشید می‌شکند. زن گفت وقتی از خم رود گذشتیم و آیا چنین …

ادامه‌ی مطلب
مسافر

مسافر

با این‌حال من یک مسافرم، نشسته بر جای خویش و اجازه می‌دهم جهان خرامان بگذرد آن‌که کنارم نشست بدون نظردوختن به تاریکی بدون نظاره‌ی یکدگر دیگر نشسته نیست، جهان خرامان به پیش می‌رود جهان می‌چرخد، عمق می‌یابد، می‌پوسد من می‌نشینم در امتداد تونل‌ها تونل‌ها حرکت رنج‌‌ها …

ادامه‌ی مطلب
یک طره مو

یک طره مو

یک طره مو بر پاتختی. نور نشسته بر طاقچه‌ی پنجره منتظر سواری است یک نور آبی پیشکشی سرد برای آفرودیت. بر پاتختی یک پیشکش، نوری مردد برنیس،‌ خموش است برق گیسوان تو. خموش است سفر مردگان به سمت دیگر لیوان.

ادامه‌ی مطلب
همان سایه

همان سایه

هر نشانه‌ی تنت را به جان می‌شناختم هر ستاره و هر حرف را در نورشان، حرکات من به سایه‌ها بدل شدند و تمام اعمالم به ظلمت جهان. پگاسوس از پاتختی‌اش عزیمت آغاز کرد تا آندرومدا را آزاد کند و مهر پروازش را بر آسمان نهاد. تو …

ادامه‌ی مطلب
در مصاف حافظه

در مصاف حافظه

هرچه مهیا شده‌بود از خاطر گریخت، قایقی که دیشب ساخته شد امروز صبح جنگل بود. مردی که دیشب کشته شد امروز صبح سرکارش بود و کودکانی که دیروز به دنیا آمدند سوی دیگر کلمات بودند، جدایی یک بار دیگر. گذشته باز می‌گردد و مرا می‌سوزاند. باز …

ادامه‌ی مطلب
زنگ‌ها

زنگ‌ها

زنگ‌های کوچک می‌آویزد بر دستگیره‌ی در و منتظر تنفس باد می‌ماند. کسی نمی‌آید. وقتی سرانجام باد برمی‌خیزد زنگ‌های مراسم تدفین به صدا در می‌آید، پرتوان.

ادامه‌ی مطلب
دهان هوا

دهان هوا

کلمات هوا را می‌گویم،‌ دهان هوا را، دهانی زخمی‌ را می‌بوسم آوازهای هوا را می‌خوانم وقتی باد می‌پیچد در گودال معده‌ام ما همه کودکان توایم کودکان هوا.

ادامه‌ی مطلب