کبوتر اشتباه کرده است. چه اشتباهی. سوی شمال رفت، به جنوب رسید. فکر کرد گندم، آب است. چه اشتباهی. فکر کرد دریا، آسمان است و شب، بامداد. چه اشتباهی. ستاره ها، قطره های شبنم، و گرما، برف چه اشتباهی. که دامن ات، پیراهنش بود، و دل …
ادامهی مطلب
کبوتر اشتباه کرده است. چه اشتباهی. سوی شمال رفت، به جنوب رسید. فکر کرد گندم، آب است. چه اشتباهی. فکر کرد دریا، آسمان است و شب، بامداد. چه اشتباهی. ستاره ها، قطره های شبنم، و گرما، برف چه اشتباهی. که دامن ات، پیراهنش بود، و دل …
ادامهی مطلبکامیون میراکل در خیابان کوچک پایین میرود پشت سرش صدای رگتایم اسکات ژوپلین مثل رشتههای مروارید در هوا پخش میشود و بله می توانی در گوشهای از قلبت خوش باشی. آنچه هنوز میبخشند بگیر: در اتاق پرسایه سینههای زنی نرم تاب می خورد وقت خم شدن. …
ادامهی مطلبدرخت به دستهایم وارد شده شیره اش از بازوانم بالا رفته درخت در سینه ام رشد کرده به سمت پایین گسترده شاخه هایش چون بازوانی از تنم بیرون خزیده درخت تویی خزه تویی بنفشه ای با بادی بر فراز آن کودکی- چنین بالا- تویی و اینهمه …
ادامهی مطلبتاریخ بازی هایی عجیب دارد! بازی هایی تلخ و غریب! و از آن جمله است یازدهم سپتامبر. آری، دیرزمانی پیش از سال 2001 میلادی، نه یک بار، که بارها و بارها، این تاریخ طنینی تلخ در جان و دل مردم دنیا فرو فکنده بود.؛ بیایید …
ادامهی مطلبسالها پیش هم بلبل می خواند به نغمه یی خوش از آن که ما با هم بودیم می خوانم و توانم نیست که بگریم و می بافم در تنهایی صاف و روشن تارهایی تا آن زمان که ماه می تابد آن زمان که با هم …
ادامهی مطلبوقتی عاشقم حس می کنم سلطان زمانم و مالک زمین و هر چه در آن است سوار بر اسبم به سوی خورشید می رانم وقتی عاشقم نور سیالی می شوم پنهان از نظر ها و شعر ها در دفتر شعرم کشتزارهای خشخاش و گل ابریشم …
ادامهی مطلبو خورشید خاموش شد چون نور سرخ کوچکی که ناپدید میشود وقتی آسانسور میایستد. یادم نیست طبقهی چندم مینشستیم سوم، پنجم یا صد و یکم… ولی همیشه یک جور تمام میشود: سیلی هوای سرد نگاه بیشکیب به چهرهی کسانی که منتظر بیرون رفتناند.
ادامهی مطلبدیرزمانیاست که بوسههایت مرا سوزاندهاند و جسم پاکت مثل ملافههای اتاق عمل مرا هراسان کردهاست نفسهایت که در ششهایم ناپدید میشوند سوسنهایی هستند فروافتاده در چاه فاضلاب در میانهی زمستان. دیرزمانیاست که شرمسارم از آزادیِ خود. هر روز تکهچوبی بر میدارم از پرچینات و میسوزانمش تا …
ادامهی مطلبنیمههای شب است کارگری از شیفت دوماش، از کارخانهی کنسروسازی برمیگردد. باقیماندهی توانش را امتحان میکند. سنگی پرت میکند بر کاشیهای دیوارِ خانهی زنی مجنون. «لعنتیا! مادر جندهها!» از درون خانه کسی نفرین میکند. زن تمامی تاریخ است، کسی را نمیتواند سرزنش کند. شاهکلید است این …
ادامهی مطلبضربان میگیرد جانام چنان زبانهی زنگی بر دیوارههایش. گوش کن! ناقوس یکشنبههاست سنگینناقوس یکشنبهها وقتی کشیش موعظهی عفو میخواند و ما گل بر گورها مینهیم.
ادامهی مطلبدریغا، اینجا فرودگاهیاست کوچک پوشیده به شبنم و این هواپیماییاست که بلند میشود رهایش میکند در پشت سر چون دندانی شکسته که قهرمان بوکسی را. آن شهر، برای ابد در پشت سر به جا میماند با پلهای خشک تازهاش انگار زنان سرگردان، با کلیساهای بسیارش چون …
ادامهی مطلببزرگ، خاکستری، سنگین چنان یک فیل پیر. زمستان به آخر میرسد. کوتاه، سقفهای شیبدار، قایقهای واژگوناند در سواحل خواب چرت میرنند. بیست سال زندگی یک درخت بلوط به آنی میسوزد در اجاقی. و چشمها تنها تصادفن با هم تصادم میکنند جادههای بیرون شهر در مراتع پوشیده …
ادامهی مطلبباد سیلی میزند به صورت خود. برقِ سردِ فلزیِ سوزنی شکسته در ردای زمخت کلام. دندانها بر لبهی صاعقهای تیز میشوند. رویاهایم شبها میلرزانند بستر را با زنای محارمشان. همخونند اما صبح یکدگر را به جا نمیآورند. ردپاها بر کف خیس اتاق… بیدار خواهم شد وقتی …
ادامهی مطلباز امیدی مرده زاده شدم چنان دستهی علفی رسته میان سنگهای پیادهرو. نخستین واژه را پشت دری آموختم قناس. آمدم به ادراک نور و ظلمت از شکافهای تنم خاکستر-تنی تمام-نسوخته. آواز آموختم چونان نفسی سرد که حرکت میآموزد میان دو عاشق خامدست. چون زیرپوش روسپیان اما …
ادامهی مطلبتو و من و دو فنجان خالی قهوه و چند واژهی فانی در تار عنکبوتی به تقلای نجات. بیست ناخن بر میز چون پوستههای ریخته از جیب پارهی کودکی بر آسفالت خیابان. بیرون هوای صبح بقایایش را میجود. چشمهامان خیره بر فنجان خالی بر اشکال افلاک …
ادامهی مطلبآقای ب از معاد حرف میزند همانقدر مطمئن که کشاورزی لباس کارش را پشت در آویزان میکند دیروقتِ غروب. شوخیبردار نیست… سالها و سالها خطوط موازی را دنبال میکرد صندلی چرخدارِ پدر افلیجش خطوطی میساخت که در گرههای بزرگ حلقه میبست مثل بندکفشهایی که بیحوصله بسته …
ادامهی مطلبمرا زیبا به یاد بیار این ها ، آخرین سطرهای من است فرض کن که من رویایی بودم که از زندگی تو گذر کردم و یا بارانی بودم که سیلاب شدم در کوچه های تان سپس خاک ، آب را کشید و من محو شدم شاید …
ادامهی مطلبگریه کنم می شنوید صدایم را از میان مصراع هایم؟ می توانید لمس کنید قطره اشک هایم را با دستان تان؟ قبل از مبتلا شدن به این درد نمی دانستم ترانه ها اینقدر زیبا و کلمات اینقدر بی کفایت اند جایی هست می دانم جایی که …
ادامهی مطلبخیلی وقت است که دیگر لب پنجره صدای قمری ، صدای هیچ کبوتری نمی شنوم انگار درونم سودای سفری افتاده است بوی خزه ها غوغای مرغان دریایی پیچیده در هوا این ها همه نشانه ی چیست؟ آری سفر .. سفری در راه است
ادامهی مطلبقبل از طلوع آفتاب هنگامی که رنگ دریا هنوز سفید است باید به راه افتاد شهوت گرفتن پاروها در کف دستان ات و شادمانی رفتن درون ات خواهی رفت از پی تورهای ماهیگیری و ماهیانی که سر راهت سبز خواهند شد خوشنود خواهی بود با هر …
ادامهی مطلباز کاغذی سفید هر چیزی می توان ساخت هواپیما یا بادبادکی بزرگ حتی زیر یکی از پایه های میزی که از بقیه کوتاه تر ست می توان گذاشت و یا شعری سرود برای عمری کوتاه تر از این زندگی اما روی کاغذی سفید به غیر از …
ادامهی مطلبموهایت را باید بافته باشی ناگهان تو را به یاد می آورم در عصری پاییزی و صدایی بسیار شیرین که از دور شنیده می شود آرام بخش و ملموس همانند آهنگی که هر قدر به طرفش می روم نزدیک تر شنیده می شود چقدر زیباست به …
ادامهی مطلبدر آن تاریکی سنگین به سراغم آمدی از همه ی داستان ها گذر کردی ماه، زیتون ، شب ماه، بر پیشانی اش افتاده بود پیراهنی از کبوتر بر تن داشت گفتم: کجا می روی؟ از میان این درخت های زیتون از راه هایی که در مه، …
ادامهی مطلبروزهای شادمانی مان بود نمک دریا، خالکوبی گل رز به سان دارچین های سوخته در دامنه هایی که باد موهای مان را شانه می زد در میان علفزار و تاریخی که پیوسته به یکدیگر می نگرد پرچمی از ما دو نفر در باد موج می زد …
ادامهی مطلبدستم را بگیر، وگرنه خواهم افتاد وگرنه ستاره ها یکی یکی سقوط خواهند کرد اگر شاعرم، اگر مرا می شناسی پس می دانی که از باران می ترسم اگر چشم هایم را به یاد آوری دستم را بگیر، وگرنه خواهم افتاد وگرنه ، باران مرا با …
ادامهی مطلبشبیه کلماتی هستی که دوست شان می دارم شبیه خشم که روزگاری در کوچه پس کوچه ها نمایان می شد و یا امید که شب و روز گم اش می کردیم همان که شاخه ی زیتون را سبز نگه می داشت و یا شبیه عشق که …
ادامهی مطلبمعشوق من! باز ماهِ سپتامبر و چهره ی تو که آرام آرام گرفته می شود ما که زمان را در میان حصارهایی محدود کرده ایم “در آستانه ی غبار آلود خواسته های مان” زمانی که شبیه شعرهای ناتمام، بی انتهاست بیان ِ بعضی غم ها به …
ادامهی مطلبصورت ات شبیه روزهای اول جمهوریت بود برخاستم و آشفته به هر سمتی سرک کشیدم شعر خواندم آن قدر که به سن شعر رسیدم نفس هایت! مملو از عطر میخک و صمغ بود گرمی اش را روی تنم حس می کردم کهنه می شدم از بین …
ادامهی مطلبنام عشق را روزی شنیدم که هنوز کودکی بیش نبودم آن روز که فهمیدم چشمانم شکلی از دست های بریده بریده اند هرگز به عشق بازی همانند یک قتل عام نمی اندیشیدم بی شمار بودم و آنها، پرنده های جسد بودند دریا، بزرگ ترین مرده بود …
ادامهی مطلبهربار که هوای رفتن به سرم می زند می روم در گوشه ای تنها می نشینم تا این سودا از خیالم بگذرد می دانم اگر بروم هرگز به اینجا بازنخواهم گشت
ادامهی مطلبوقتی به تو می اندیشم آهویی تشنه کنار نهر می آید و وسعت چراگاهان را به چشم می بینم هر عصر با تو دانه ای زیتون سبز تکه ای از آبی دریا مرا مست می کند به تو که می اندیشم هر آنجا که دستان تو …
ادامهی مطلبنشسته بودم خالی ، تهی و به آوای باد گوش سپرده بودم (بادی که از برج “کمان” باز می گشت) سپس سروده های رود را می شنیدم در گذر بودم مرا نمی دید عصری با کوله بار چمنزار و ماه ی که قرص بود راه از …
ادامهی مطلبتو عشق بودی این را از بوی تن ات فهمیدم شاید هم خیلی دیر به تو رسیدم خیلی دیر.. اما مگر قانون این نبود که هر آنچه دیر می آید عاقبت روزی به خانه ی ما خواهد رسید؟ عادت کرده ایم به نداشتن ها و شاید …
ادامهی مطلبگردشگری هستم در زندگی خود، زل زدهام به شکل غریب گلها انگار نه انگار خودم آنها را کاشتهام؛ طنابی مخملین و نامرئی منعم میکند از ورود به اتاق نیمه روشن بچهها. پیراهنهای آویخته در کمد لباس من از آن زن دیگری است، گرچه این منم که …
ادامهی مطلباین دیوار سفیدوجود دارد و بر فراز آن آسمان که خود را می آفریند سبز،بی انتها، غیر قابل لمس فرشتگان در آن شناورندو ستارگان نیز با همه بی تفاوتی شان این ها واسطه های من اند با جهان خورشید بر این دیوار از هم می …
ادامهی مطلبو این شب خواهد گذشت… این انزوای در گردش، تردید سایه های سیم تراموا بر نمور آسفالت. نگاه می کنم تکان سرهای کالسکه چیانِ خواب و بیدار را.
ادامهی مطلبدرباره خون است که در تن می کوبد در مغز در تخت اش لمیده مثل کودکی شاد با یک اشاره ات ، عصب درختِ دمدمیِ جنی می لرزد ، شش ها به کارشــان ادامه می دهند با زوری سرگیجه آور لرزه در مفـاصل و …
ادامهی مطلبخوابی که باید بنویسم روی تکه چوبی که بازی می کند با آن کودکی که از مدرسه فرار کرده ماه ای که باید بنویسم روی پیشانی زنی سیاه سوخته تر از شب ترانه ای که باید بنویسم روی لب های یخ زده ی باد؛ که ازمیان …
ادامهی مطلبمن یک زن ام ، نه بیشتر نه کمتر زندگی می کنم زندگی همین طور که هست قدم به قدم تا یپوش ام ! کرک هایم را می بافم نه برای به سر رساندن قصه ی هومر ، نه برای خورشید اش. و …
ادامهی مطلبدیگر همانند گذشته دل تنگ ات نمی شوم حتی دیگر گاه به گاه گریه هم نمی کنم در تمام جملاتی که نام تو در آنها جاری ست چشمانم پُر نمی شود تقویم روزهای نیامدنت را هم دور انداخته ام کمی خسته ام کمی شکسته کمی هم …
ادامهی مطلبدوست داشتن گاهی وقت ها تحمل است اینکه بتوانی با زخم های زندگی هنوز سرپا ایستاده باشی دوست داشتن گاهی وقت ها، زندگی ست همانند سینه ای بدون نفس ، از مرگِ قلب بدون عشق آگاه باشی دوست داشتن گاهی وقت ها سنگین است به سان …
ادامهی مطلبدرخت هایی که نقاشی کرده بودم همگی سبز شدند بر این درخت ها پرنده هایی به آواز می نشستند که قبل ها نقاشی کرده بودم به جنگل فکر می کردمُ به خواب می رفتم و هر شب در این جنگل های رویا گُم می شُدم..
ادامهی مطلببرای من باز بگذار، درهای شهری را که در آن زندگی می کنی آن چیزها که برای تو خواهم گفت، تنها با سخن گفتن از آنها به اتمام نمی رسند سال هاست از زندگی من ، لحظه هایی را دزدیده ای که تمام این لحظه ها …
ادامهی مطلببا هم استفاده کردیم: فصل ها، کتاب ها و موسیقی کلید ها، فنجان ها، سبد نان ملحفه ها و یک تختخواب جهیزیه یی از واژه ها و اشاره ها آورده شد ،به کار برده شد، تمام شد نظمی خانگی رعایت شد. گفته شد، انجام داده شد …
ادامهی مطلبفرو بریز قلب من از شاخه زمان فرو بریزید ای برگها از شاخه های سرما زده که زمانی آفتاب را در آغوش می کشیدند فرو بریزید، چون اشک هایی که فرو می ریزید از چشمانی فراخ شده پریشان میشود هنوز زلف در باد پیرامون پیشانی آفتاب …
ادامهی مطلبدر درختان دیگر درختی نمی بینم و بر شاخه ها برگی که آنها را از بادحفظ کند میوه ها شیرین اما بی مهرند حتا سیرنمی کنند چه خواهد شد؟ جنگل می گریزد از مقابل چشمها یم پرندگان دهان از آواز میبندند بر گوشهایم هیچ علفزاری نمیشود …
ادامهی مطلبنمی توان شکایتی داشت کاری داریم لقمه نانی سیریم. علف رشد می کند درآمد ملی هم ناخن ها هم گذشته هم. خیابان ها خالی اند و معاملات عالی آژیر ها خفه و همه چیز درحال گذر. مرده ها وصیت هایشان را نوشته اند باران فروکش کرده …
ادامهی مطلباما به کجا می رویم؟ “نگران نباش، نگران نباش” وقتی که تاریک شود وقتی که سرد؟ “نگران نباش” اما “با موسیقی” چه باید کرد؟ ” خوش باش و با موسیقی” و اندیشه کردن؟ ” خوش باش” و در مقابله با پایان؟ “با موسیقی” به کجا ببریم …
ادامهی مطلبمرگ همیشه خیلی آسان تر از عشق بوده است حتی ” آراگون” هم می گفت؛ بدان که شبیه مرگ است، دوست داشتن تو همان کلماتی که شعله های آتش اند و روزگار شاعران که همیشه سیاه بوده است و مرگ که در خیلی از شعرها و …
ادامهی مطلبچون اورفئوس می نوازم مرگ را بر سیم های زندگی و در زیبایی زمین و چشمانت ، که آسمان را در خود دارد جز ناگفتنی نمی توانم گفت از یاد مبرکه تو هم درآن صبحدم زمانی که خیس بود هنوز بسترت از شبنم و خوابیده بود …
ادامهی مطلبروز با خورشید آغاز شد چشمانم را به زحمت سمت ساحل دوختم زنی با موهای گیره زده رو به دریا خود را میان عطر دیوانه وار موج ها رها کرده بود برگشت و رو به ساحل گره از موهایش باز کرد و به سمت ماهیگیر خیره …
ادامهی مطلبتو را می بوسیدم لبانت همانند خزه های سبز لطیف بود ایستادیم و قد کشیدن درختی را به تماشا نشستیم پرستوها گذشتند دست های من همانند اسبی دیوانه وار روی تن تو آنقدر آمد و رفت که آخر سر خسته و بی جان افتاد همان لحظه …
ادامهی مطلبشب ها صدای قطار شنیده می شد از پنجره ی کنار تخت خوابش که هر از گاهی پشت بام ها را تماشا می کرد ساحل نیز پیدا بود و کلیسا که زنگ آن تمام روز، بی وقفه به صدا در می آمد آن روزها عاشق دختری …
ادامهی مطلبصورت ات در این افق به اتمام می رسد و آسمان دیگری آغاز می شود در دستان همسایه شعله ور می شوی می سوزی هر قدر که بر تو ببالم باز کم می آورم به بلندای آوازم سکوت می کنم حرف های صدادار نامت را در …
ادامهی مطلبهر آنچه بود گذشت دیگر به آن نمی اندیشم اولین عشق بازی ام با کدامین زن بود؟ آن تن نامعلوم که در آغوش کشیدم آیا استخوان های پشت اش برجسته بود؟ آیا در بوسه هایش خنکای باغچه ای تازه آب داده شده ملموس بود؟ خاطره ها …
ادامهی مطلبتمام چراغ ها را روشن کن انگار که قرار است به خواب روی تشنه ات که شد سمت حیاط قدم بردار تمام شب باران ببارد بخواب تا شبیه دریا شوی و سفید به شکل آسیاب ملحفه ات آغشته کن جوهر چراغ های روشن مان را به …
ادامهی مطلبآن روزها که تو بودی چیزی به نام بدی وجود نداشت اندوه ها این چارچوب های غم انگیز در زندگی وجود نداشت بی تو تمام امیدواری ها را در مرز تاریکی ها گذاشته اند بی تو روی رستگاری های مان خط کشیده اند اکنون مدت های …
ادامهی مطلبدر “رانده از بهشت” اثر ماساچو فرشته چنان بی آزار به نظر می آید که انگار کارمند نیک دولت است و مأمور و معذور به اعمال قانون این چهره ها را از کتاب ” هنرهای زیبای قرن سیزده” به خاطر دارم آن قدر جوان بودم که …
ادامهی مطلب