مست و نا آرام ام بعدا حرف بزنیم مسکنی خورده و همین امشب خواهم مُرد درگیرم.. کاری با من نداشته باش گروهی منفی در خونم جاری ست که هرگز بند نخواهد آمد رگ هایم را از سه سمت خواهم بست رگ هایم سگ های گرسنهِ استانبول …
ادامهی مطلب
مست و نا آرام ام بعدا حرف بزنیم مسکنی خورده و همین امشب خواهم مُرد درگیرم.. کاری با من نداشته باش گروهی منفی در خونم جاری ست که هرگز بند نخواهد آمد رگ هایم را از سه سمت خواهم بست رگ هایم سگ های گرسنهِ استانبول …
ادامهی مطلبهوا از اندوه چشمانم دم کرده بود شب آنقدر سنگین ست که حتی گلوله هم از آن عبور نمی کند نمی توانم تاریکی و سکوت این شب را بازگو کنملابلای انگشتانم سیگاری با طعم زهر و در بالشم جهنمی برپاست بیا دیگر..
ادامهی مطلبسر خستهام را بر دو بالشت میگذارم و به تمام مخلوقات روز التماس میکنم بگذارند بخوابم. نیمه شب است، اما آنجا که تویی باید سحر باشد. ضربان نبض پرشتابرتر از نور سفر میکند. تو بر کدام سو سر گذاردهای؟ حس میکنم دست راستم پناه صورت توست؛ …
ادامهی مطلبروی دریا ابری سیاه و سفید روی آب قایقی نقره ای رنگ درونش ماهی زرد رنگ ته دریا جلبک آبی رنگ و کنار ساحل مردی برهنه ایستاده که فکر فرو رفته است ابر باشم؟ یا قایق؟ ماهی باشم یا جلبک؟ یا اینکه.. یا اینکه… نه، باید …
ادامهی مطلبامشب خواننده ای دوره گردم و هنوز صدایی دارم برای تو ترانه ای را که دوست نداری خواهم خواند در تاریکی برف می آید تو در دروازه مادرید ایستاده ای و در برابرت تمام داشته های زیبای مان امیدواری ، حسرت و آزادی مان و سپاهی …
ادامهی مطلبمی خواهم به دریا برگردم می خواهم در آینه آبی آب ها خودی نشان دهم می خواهم به دریا برگردم کشتی ها می روند کشتی ها سوی افق های روشن می روند و هیچ دردی بادبان های سفید و کشیده شان را پر نمی کند اگر …
ادامهی مطلبامروز یکشنبه است مرا اولین بار به دیدن آفتاب آورده اند و من با چشمانی شگفت زده برای اولین بار در عمرم پی بردم ، آسمان چقدر از من دور چقدر آبی و چقدر وسیع بوده است مات و مبهوت مانده ام سجده کردم روی خاک …
ادامهی مطلبمن دردم ، درد یعنی صورت پاییزی تو یعنی نا امید بعضا قامت تو ، بعضا دهان تو و بعضی وقت ها، سایه ی پشت چشمان تو یعنی کودکی تو در کوچه های استانبول استانبولی که گاهی وقت ها احساس می کنم هیچ وقت ندیده ام …
ادامهی مطلبهمین جا بمان عشقم همین گونه که هستی بمان و تنها به من نگاه کن نگاه کردن عشق است برهنه ام برهنه ام تا برای تو راه باشم این گونه برهنه و تن به تن بگذار نفس هایم روی تن ات سیر کند چشم هایت سینه …
ادامهی مطلبصدسال شد که روی تو را ندیده ام در آغوشت نگرفته ام حسرت دوری ام از چشمانت صد سال شد باید پرسید از روشنایی ذهنش باید سوال ها پرسید و به گرمی دستی به کمرش کشید زنی در یک شهر صد سال است که منتظر من …
ادامهی مطلبسال ها پیش.. آری، سال ها پیش بود که در کشور دریا و شاید در تمام دفاتری که در آن ها می نوشتم همیشه شعری بود؛ آری ، سال ها پیش بود که من و تو در آن کشور دریا آشنا شدیم در دریاهای دور در …
ادامهی مطلبتمام این مسافت های طی شده برای آن سه سطری بود که در کتاب تبعید خوانده بودم ‘فانوس معدنچی و چراغ آوازخوان’ راه را روشن کرده بود مگر من هم سال ها پیش در آن شب برفی برای رسیدن به شاعری سوار اتوبوس استانبول نشده بودم؟ …
ادامهی مطلبآتش،از چهارگوشه تابستان شعله می کشد جنگل اقاقیها مستانه سبز می شود روحِ سبز شراب از تاکستانها میدرخشد شقایقها بر گندم زار خون میریزند تاریکی می رسد و ماه بر پلِ نقره ای قدم می زند جهان مثل نانی تازه از تنور درآمدهاست و شب آنرا …
ادامهی مطلببرای اوکتاویو کتابی هست به نام فرهنگ فرشتگان که در پنجاه سال گذشته همینطور بسته مانده این را می دانم چون کتاب را که باز کردم جلدش ترک خورد و صفحاتش خرد شدند. و من کشف کردم زمانی گونه فرشتگان به اندازه مگسها پرشمار بودند. قدیمها …
ادامهی مطلبزیر نور ماه نشستیم از دستانت بوسیدم تو را برخاستیم از زمین از لبانت بوسیدم تو را ایستادی در چارچوب درب از نفس هایت بوسیدم تو را کودکانی بودند در حیاط از کودک ات بوسیدم تو را به خانه ام بردم به تخت خوابم از ظرافت …
ادامهی مطلبدر این صبح گاهان که تکه ای از خورشید در پشت بام خانه ها ایستاده ست از پر سبک تر می شوم درونم پر از ترانه ها پر از غوغای پرندگان آوازخوانان به راه می افتم سری دارم پر از سودا که در آسمان می چرخد …
ادامهی مطلباتاقی دارم کنار دریا که حتی از پنجره ش بیرون را نگاه نکنم می دانم قایق های روی آب همگی بار هندوانه حمل می کنند و دریا هر روز صبح با آیینه اش خورشید را در سقف اتاقم می چرخاند اما بوی جلبک ها و قطب …
ادامهی مطلبعتیقه می خرم با عتیقه ها ستاره می سازم موسیقی غذای روح است و من با موسیقی از خود بی خود می شوم شعر می نویسم شعرها را می دهم و عتیقه می خرم عتیقه ها را فروخته و موسیقی می خرم تنها یک آرزو دارم …
ادامهی مطلبروزهایی که سودای عشق در سر داشتم عادت به نوشتن شعر نداشتم با این حال زیباترین شعرم را روزی نوشتم که عاشق اش بودم از این رو شعرم را اولین بار برای او خواهم خواند
ادامهی مطلبدر رویای شبانه ام قایق های پر زرق و برق از پشت بام ها می گذرند و من سال هاست در حسرت دریا ناچار و درمانده تماشای شان کرده و می گریم به یاد می آورم اولین بار دیده گشودنم به دنیا را به سان دیدن …
ادامهی مطلببی سر و صدا باید بمیرم و قطره ای خون کنار لبم دیده شود غریبه ها بگویند: حتما کسی را دوست داشت آشنایان هم؛ بیچاره ، خیلی بدبختی کشید ولی دلیل مرگم هیچ کدام از این ها نباشد
ادامهی مطلبمرا همین هوای زیبا نابود کرد در همچین هوایی از ماموریتم در اوکاف استعفا دادم در همچین هوایی به توتون معتاد شدم در همچین هوایی عاشق شدم آوردن نان و نمک به خانه را در همچین هوایی از یاد بردم بیماری شاعری ام در همچین هوایی …
ادامهی مطلبسال ها پیش بود همان وقت ها که تاریکی خیلی زود بر زمین می نشست همان روز ها که باران نم نم می بارید همان وقت های بازگشت از مدرسه، از کار که در خانه ها چراغ روشن می شد سال ها پیش بود همان لبخندهایی …
ادامهی مطلببه صدای آب گوش فراداده بودم برخواستم گرفتارم کردند انگار که خاطرات کودکی ام مملو از گناه بوده ست خوابی بلند یافتم درونش گام نهادم فراموشم کردند مگر می شود آسمان بارانی باشد آدمی میل بالا رفتن نداشته باشد؟ چنان دندانی کهنه سنگین بودم دیدارم با …
ادامهی مطلباناری شکسته ام نهری که آرام از شب جاری ست رفتنم را اگر بخواهی می روم اگر بخواهی می مانم رفتنم را اگر می خواهی می روم اما این بار نه من و نه پرنده های پاییزی هیچ کدام باز نمی آییم شاخه های گیلاس با …
ادامهی مطلبوقتی که تو این شعر را بخوانی شاید من در شهر دیگری باشم شعری که از پاییزی تلخ و عشقی که به عبث می پیمود سخن می گفت شعری که در بادها می وزید و چنان اعلامیه های پخش نشده برتکه های کاغذ نوشته شده بودهمانند …
ادامهی مطلبای حرف ای قلم، ای کاغذ زیبا برای تو از نهرها و بادها سخن می گویم راه نهرها را سمت من بگردان و آبراه هایی بگشا من که حتی به هنگام کودکی با دهانی لکه دار رودها را کنار قدم هایم می دیدم از حیات بخش …
ادامهی مطلبدیر هنگام در شبی پاییزی پُر هستم از کلمات تو کلماتی ابدی همانند زمان، همانند ماده برهنه ، چنان چشم سنگین، به سان دست و درخشان، همانند ستاره ها کلمات تو، سوی من آمدند کلماتی از قلب ُ ذهنت از پوست و استخوان ات کلمات ات …
ادامهی مطلباز فراز سکوت مان همانند ستاره ای رنجیده که با نور آفتاب شسته شده بود گذر کردی و دور شدی.. برای معطلی برای نگاه های خاک خورده و متفکرمان حتی چیزی به جا نگذاشتی هر زمان و هر جایی، چیزی اگر گم می کردیم به یافتن …
ادامهی مطلبگفته بودم که آسمان شنیده خواهد شد به کشوری مملو از سکوت خفقان و فشار رسیده بودم در کوچه هایش تو را راه می روم در خانه ای کنار دریا شما را دیدم چنان عصر زیبا بودید یک ماهی داشت دریایش را عوض می کرد نام …
ادامهی مطلبای که چنان ژرف خفته ای که نتوانی برخاستن هر سپیده دم به سراغ پلک هایت می آیم شگفت انگیز در حیات، شگفت انگیز در مرگ و در مرگ و زندگی همیشه گشوده در زیر بقایای سایه ای، یا نوار ابریشمی از ماه چنان می …
ادامهی مطلبمیخواهم بدانم پیش از اینکه من هنوز نبودم چشمانداز با رودخانه چگونه بودهاند و چگونه خواهند بود وقتی من دیگر نباشم میخواهم بدانم چشم انداز با رودخانه چه چیزی را از نگاهم پنهان میکنند، چیست آن چه نمیبینم و نمیشناسم میخواهم بدانم از …
ادامهی مطلب* به همراه نقدی از خوس میداخ مثل وقتی که ماشینی مدتِ زیادی زیر باران بوده، با سرعت از جایی که پارک شده، دور می شود، و مدت کمی، جایی باقی میماند که خود را از بقیهی خیابان جدا می کند تا آن هم خیس شود و …
ادامهی مطلبفردا شب از این شهر خواهم رفت به نهرها سفری خواهم داشت آب ها مرا به خود می کشانند اگر شمار پرنده های کشته شده که از سینه ام افتاده اند را به حساب نیاوریم سنگینی ِ هیچ باری، جز دلم را ندارم حرفی نیست این …
ادامهی مطلبتابستان چنان بود که گویی در آسمان نشسته بودیم بوسیدن تو چیزی شبیه بوسیدن آسمان بود احساسی لاجوردی جوانی چنان تابستانی بود که نه وطن نه خانه و نه اتاق هیچ کدام.. برای آدمی تنها آسمان کافی بود من و تو زمان زیادی را در آسمان …
ادامهی مطلبشراب ، دنبال شب اش می گردد درد ، دنبال دانه ای انگور و انگور خاطره ی روزی که از خوشه چیده شد من هم سراغ زنی به ظرافت قطره ای اشک می گردم زنی که به اندازهِ قطره ای در شراب محو شده ست شراب …
ادامهی مطلبکیست این پسرک خشمگین که از شانههایش جیغ زنان بیرون میجهد که بازوی چرباش میپیچد، که دهان کوچکاش از فریاد میدرد؟ این دستها پیش از آنکه او را محکم بگیرد چه کردهاند؟ این دهان پیش از این محبتها چه کرده است؟ به سوی من برمیگردد …
ادامهی مطلبهوایَ م داشت رفته رفته خراب تر می شد و اشک ، در چَشمانَ م بیشتر ُ بیشتر به گُمانم شباهنگام چیزی شبیه به تو درونم شروع به باریدن کرده بود
ادامهی مطلبمیان من و تنهایی ام ابتدا دستان تو بود سپس درب ها تا به آخر گشوده شدند سپس صورت ات چشم ها و لب هایت و بعد تمام ِ تو پشت سر هم آمدند میان من و تو حصاری از جسارت تنیده شد تو شرمساری ت …
ادامهی مطلبتو عشق بودی این را از بوی تن ات فهمیدم شاید هم خیلی دیر به تو رسیدم خیلی دیر.. اما مگر قانون این نبود که هر آنچه دیر می آید عاقبت روزی به خانه ی ما خواهد رسید؟ عادت کرده ایم به نداشتن ها و شاید …
ادامهی مطلباز دور تو را دوست دارم از دور.. بی آنکه عطر تو را حس کنم بی آنکه در آغوشت بگیرم بی آنکه صورتت را لمس کنم تنها دوست ات دارم
ادامهی مطلبهربار که هوای رفتن به سرم می زند می روم در گوشه ای تنها می نشینم تا این سودا از خیالم بگذرد می دانم اگر بروم هرگز به اینجا بازنخواهم گشت
ادامهی مطلبمرا دوست بدار ! به سان گذر از یک سمت خیابان به سمتی دیگر؛ اول به من نگاه کن بعد به من نگاه کن بعد باز هم مرا نگاه کن
ادامهی مطلبدر ایستگاه سه نفر ایستاده اند مرد زن و کودک دستان مرد در جیب هایش و زن دست کودک را گرفته است مرد غمگین مرد مثل ترانه های غمگین، غمگین زن زیباست زن مثل خاطرات زیبا، زیباست و کودک مثل خاطرات زیبا، غمگین و مثل ترانه …
ادامهی مطلباستانبول در میان انبوهی روز هنوز پر از هیاهوست کبوتران سکوتی از خورشید را گرد هم جمع می کنند من هم به تو می اندیشم درست مثل همان روزهای اول مان
ادامهی مطلباگر تو نخواهی هرگز آغازی نخواهد بود و این داستان ناقص خواهد ماند بعد از تمام آن زخم ها نمی توان عشقی تازه را خلق کرد آری یک کودکی پریشان! تمام داستان من این بود حالا چند عشق هم اگر از دلم گذر کند این ویرانی …
ادامهی مطلبمعمای بخت را با چند برگی که داشت از درخت می افتاد در گوشه گوشه های تقویم پخش کرده بودیم چرا گذر از تمام چیزها این قدر زمان می برد؟ چرا؟ چرا این قدر زود رسیدیم به این سن و سال که این سوال را با …
ادامهی مطلبنیامدید و من همیشه در انتظار ماندم با تمام آن چیزها که رفته رفته از وجودم کم و کمتر می شد منی که پنهان از شما کهنه می شدم قبل از هر چیز عشق برای من آن قول بود که داده بودم روز، ماه، ساعت و …
ادامهی مطلبدر لابلای داستانی از گل های شب به بهای خستگی ِاسب ها انگار ، کسی به نام او بود که دهانی زیبا داشت پس از ساعت ها عشق بازی پشت تلفن می رفت و صدایش را می شست در گریبانش دکمه ای بزرگ و گیسوان بلندی …
ادامهی مطلببزرگترین گناهی را که یک انسان می تواند مرتکب شود مرتکب شده ام ، خوشبخت نبوده ام. بگذار بهمنِ یخ زدهِ بیرحمِ نسیان مرا در کام خود فرو برد،نابود کند، بی شفقتی. پدر و مادرم مرا برای زیبایی و بازی شگفت انگیز زندگی به دنیا آوردند، …
ادامهی مطلبدیگر هیچ ترمینال یا ایستگاه قطار، غذاخوری بین راه، چهره ای غریبه، مسافرخانه های خواب آلود جاده ها، بیداری مضطرب از زوزه ی باد ِ کوهستانی بی نام و نشان هیجانی را در من زنده نمی کند نگاه های متفکرانه شباهنگام و سپس شهرهای ساحلی که …
ادامهی مطلباینجا هنوز جایی می بینم یک جای خالی اینجا در سایه این سایه برای فروش نیست شاید دریا هم سایه بیندازد و زمان نیز جنگ سایه ها فقط بازی است هیچ سایه ای سر نور سایه دیگری نمی ایستد کشتن آنکه در سایه می زید دشوار …
ادامهی مطلبپاره ای از واژه ها سبکبالند چونان دانه های سپیدار بالا می روند در دست باد می چرخند غرق می شوند به چنگ نمی آیند به دور دست می روند چونان دانه های سپیدار پاره ای از واژه ها زمین را می کنند شاید بعدها …
ادامهی مطلب1 چگونه آینده را نقاشی کنم باریکهای از افق و پیکر کسی که از پشت دیده میشود، و تا ابد نزدیک میآید. 2 چگونه خوشی را نقاشی کنم یک ناگهانی، ثروتی بادآورده، بارش شهابسنگ. نه، درخت گلی یه یکباره غرق شکوفه، وآن ایستاده زیر درخت …
ادامهی مطلباگر من تنها بازمانده قبیله تاسمانی بودم آخرین نفر در جهان که به زبان قبیلهام سخن میگفتم (درست مثل او) اگر این را میدانستم و باور داشتم (آخر چه کسی میتواند زبانی رو به زوال را باور کند) و اگر با کشتی مرا به لندن می …
ادامهی مطلبحتا تجسم مادی یک متن مقدس هم الهی است: همیشه آن را در لفافی از چرم یا ابریشم قرار میدهند و آن را مثل یک هدیه با دو دست میگیرند. هرمتن مکتوبی تا حدی دارای چنین ویژگی ست، یعنی پارهای از تقدس کلمه را در خود …
ادامهی مطلبده سال صبوری برای ساختن این کلبهی کوچک. حالا، بادِ سرد در نیمی از آن خانه کرده است و نیمه ی دیگر پُر از مهتاب است. دیگر جایی برای کوهها و طوفان نیست پس آنها باید بیرون بمانند. * سونگ سان شاعر کره ای تولد …
ادامهی مطلبآلوهایی را که در یخچال بودند خورده ام و اینکه تو شاید آن ها را برای صبحانه گذاشته بودی مرا ببخش خوشمزه بودند خیلی شیرین و خیلی سرد …
ادامهی مطلب