بازگشت به خانه

نام خاطره ای از تو

نام خاطره ای از تو

۱ نمی‌توانم عنوانی بیابم برای خاطره‌ای از تو با دستی دریده به ظلمات بر بقایای چهره‌ها گام بر می‌دارم بر نیمرخ‌های محو یاران منجمد در قاب‌های سخت چرخان بالای سرم خالی انگار پیشانی باد چون نیمرخ سیاه مردی از کاغذی سیاه. ۲ زیستن- به رغم اینکه …

ادامه‌ی مطلب
صدا زدم

صدا زدم

صدا زدم، چون کشتی‌شکسته‌ای ملعون صدا زدم امواج جانی را که نام حقیقی مرگ را می‌شناسند. باد را صدا زدم با او از میل بودن‌ام گفتم. پرنده‌ای مرده اما تا آستان یاس پر می‌کشد در میانه‌ی موسیقی وقتی جادوگران و گل‌ها دستِ مه را قطع می‌کنند. …

ادامه‌ی مطلب
ای کاش

ای کاش

ای‌کاش فقط می‌شد برای چیزی مرد بی‌تردید، درجا و خونین نه این‌چنین سال به سال دندان به دندان چنان که من خسته تا سر حد مرگ از مرگ.

ادامه‌ی مطلب
تایپ کردن کافی‌ست

تایپ کردن کافی‌ست

تایپ کردن کافی‌ست. امروز لباس می‌شویم به سبک و سیاق قدیم‌ها. می‌شویم و می‌شویم و آب می‌کشم و چنگ می‌زنم مثل مادربزرگ‌ها و مادرِ مادربزرگ‌هام. آرامش خیال. رخت‌ شستن سالم است و مفید عین یک پیراهن تمیز. نوشتن، پر است از ظن و گمان: عین سه …

ادامه‌ی مطلب
انتظارِ دوباره‌ی تو

انتظارِ دوباره‌ی تو

چه زیباست انتظارِ دوباره‌ی تو در همان جای همیشگی بی‌نگاهی به در و زیر چشمی پاییدنِ آیینه‌ی بزرگ آگاه از این‌که اگر دیر هم بیایی خیلی دیر نخواهی کرد فقط باید قدری بیشتر انتظار بکشم. مشتری‌ها را هل می‌دهی از نفس افتاده، مدام عذرخواهی می‌کنی. «تو …

ادامه‌ی مطلب
ظلمت

ظلمت

ظلمت، ظلمت فزون‌تر است که به روز مرگم خواهم خواست. سکوت، سکوتی فزون‌تر است و استغراقی، ژرف در جام‌هایی تاریک که نمی‌‌شناسمشان. پس، باز کن مهِ پنجره‌ها را و برگردان خنجر را به مرکز ضربان.

ادامه‌ی مطلب
بانگ خروسان

بانگ خروسان

بانگ خروسان… سپیده‌دم دری گشاده را می‌گشاید … «دلتنگی» که هرگز رهایت نکرد در آن‌ها ظهورمی‌کند دستی بر آرزو و دستی بر رنج. و باور داشتی که از یاد رفته‌ای!

ادامه‌ی مطلب
در نسیان می‌نویسم

در نسیان می‌نویسم

در نسیان می‌نویسم در هر آتش شب در هر چهره‌ی تو پس سنگی‌ست ‌آن‌جا که به بسترم در می‌آیی کسی نمی‌شناسدش روستاها بناکرده‌ در ملاحت‌ات ‌وز آن‌ها رنج برده‌ام من برونِ منی مال منی ای زن بیگانه.

ادامه‌ی مطلب
به حکایت یک جنگ دریایی کهن گوش می‌کنی؟

به حکایت یک جنگ دریایی کهن گوش می‌کنی؟

به حکایت یک جنگ دریایی کهن گوش می‌کنی؟ می‌خواهی بدانی در نور ماه و ستارگان چه کسی فاتح شد؟ این قصه را گوش کن، آن‌‌سان که پدرِ ملاحِ‌ مادربزرگ‌ام برایم تعریف می‌کرد. می‌گفت: بت می‌گم، دشمن‌مون تو کشتی‌ش ول‌‌معطل نبود. یه انگلیسیِ جیگردارِ عنق بود، کله‌شق‌تر …

ادامه‌ی مطلب
باید تحویل دهی عشقت را

باید تحویل دهی عشقت را

باید تحویل دهی عشقت را وقتی او را با خود می‌برند، باید تحویلش دهی از فرق سر تا نوک پا، همراه نفس‌ها و رنگ پوستش، برق نگاه و افکار مدفونش، همراه شیوه‌ی لباس پوشیدن و سبک عریان شدنش، رعشه‌ی سرخوشی و نوازش‌اش، همراه جسم نوازش شده …

ادامه‌ی مطلب
حالا از آن‌چه در اوان جوانی‌ در تگزاس می‌دانستم حرف می‌زنم

حالا از آن‌چه در اوان جوانی‌ در تگزاس می‌دانستم حرف می‌زنم

حالا از آن‌چه در اوان جوانی‌ در تگزاس می‌دانستم حرف می‌زنم ( از سقوط آلامو نمی‌گویم، کسی جان به در نبرد تا از سقوط آلامو حرف بزند آن صد و پنجاه نفر در آلامو هنوز لال‌اند.) این حکایت کشتار بی‌رحمانه‌ی چهارصد و دوازده مرد جوان است. …

ادامه‌ی مطلب
به موسیقی می‌ماند عشق

به موسیقی می‌ماند عشق

به موسیقی می‌ماند عشق، مرا بر می‌گرداند با دست‌های خالی با زمان که خاموش می‌شود ناگهان بیرون بهشت. جزیره‌ای را می‌شناسم، خاطرات‌ام، و یک موسیقی آینده، عهد و پیمان. و می‌روم به سمت مرگ که وجود ندارد، که نامش در سینه‌ام افق‌ است. همیشه ابدیتِ بی‌موقع.

ادامه‌ی مطلب
می‌توانی برایم هرچه دلت می‌خواهد بگویی

می‌توانی برایم هرچه دلت می‌خواهد بگویی

می‌توانی برایم هرچه دلت می‌خواهد بگویی باورکردنشان، اهمیت ندارد مهم این است که هوا لب‌های تو را به حرکت در آورد یا لب‌های تو، هوا را به حرکت در آورند که بسازی حکایت‌ات را، تن‌ات را به هر ساعت، بی هیچ وقفه‌ای عین شعله‌ای که به …

ادامه‌ی مطلب
یک شعر

یک شعر

یک شعر چون نبردی بزرگ مرا پرتاب می‌کند به این میدان بی خصمی جز خویش من و هوای فراخ کلمات. ۲ می‌آرمد ابر نور می‌آرمد چشم‌ها گمراهانِ ابدی از چندین فسانه خسته نمی‌شوند. ۳ آبیِ سمج جهالتِ بودن در حدقه‌ی بیگانه چون خدا که در هیچ. …

ادامه‌ی مطلب
نه بادم، نه بادبان

نه بادم، نه بادبان

نه بادم، نه بادبان سکانی‌ام که کشتی می‌راند. نه آبم، نه سکان همان‌ام که این ترانه را می‌خواند. نه حنجره‌ام، نه صدا همان‌ام که ترانه می‌شود. نه می‌دانم کیستم، نه چه می‌گویم روانه می‌شوم اما و تعقیب‌ات می‌کنم.

ادامه‌ی مطلب
خورشید منفجر می‌شود

خورشید منفجر می‌شود

خورشید منفجر می‌شود: فرو می‌ریزد خود را تا خنک شود در شادمانی‌ات. امواج سینه‌ات می‌شکنند. من تن می‌شویم در خنده‌ات. موج‌های بلند و خورشیدهای کرانه‌های جداجدا. خنده‌ات، آفرینش‌است شادمانه به معشوقه‌گی.

ادامه‌ی مطلب
به من می‌ر‌سد تشویشی مرموز

به من می‌ر‌سد تشویشی مرموز

به من می‌ر‌سد تشویشی مرموز که به ظرافت در هوا برگی افتاده به جا می‌نهد. وضوحِ بی‌جانِ پارک متروک، و آبی که روانه می‌شود در فواره‌ی خوابگرد. و بی‌شک، وجود داری ای یار، و حرکت می‌کنیم در کلماتی محرم که جهان را می‌بافند.

ادامه‌ی مطلب
چنین موج می‌زنی از آب

چنین موج می‌زنی از آب

چنین موج می‌زنی از آب، زلال، و گیسوان بلندت از دریایند هنوز، و بادهایت به پیش می‌رانند و موج‌ها به راه‌ات می‌برند‌‌، چونان که بامداد، از راه امواج، آرام. و چنین از راه می‌رسی ناگهان، چونان که بامداد، و در ساحل رازِ روز دوباره زاده می‌شود.

ادامه‌ی مطلب
آنان که سپیده‌دمان بادبان بر کشیدند | زبیگنیف هربرت

آنان که سپیده‌دمان بادبان بر کشیدند | زبیگنیف هربرت

آنان که سپیده‌دمان بادبان برکشیدند و دیگر بازنخواهند گشت، ردپاشان را بر موجی به جا نهادند. پوسته‌ی صدفی زیبا چنان فسیلِ دهانی به اعماق دریا فرو می‌شود. آنان که بر جاده‌ای خاکی گام نهادند و هرگز به پشت پنجره نرسیدند هرچند بام‌ها در دیدرس‌شان بود: در …

ادامه‌ی مطلب
همیشه وسط فیلم  باران می‌گرفت

همیشه وسط فیلم باران می‌گرفت

همیشه وسط فیلم باران می‌گرفت. میانِ گلبرگ‌های گلی که برایت می‌آوردم عنکبوتی منتظر بود. خیال می‌کنم می‌دانستی و شوربختی را می‌خواستی. همیشه چتر یادم می‌رفت قبل از این‌که به دنبالت بیایم. و پر بود رستوران و فریاد جنگ بود در گوشه‌های خیابان. متن یک ترانه‌ی تانگو …

ادامه‌ی مطلب
دیده ای

دیده ای

دیده‌ای، به راستی دیده‌ای، برف را، ستارگان را، معابر شکوهمند نسیم را… لمس کرده‌ای، به راستی لمس کرده‌ای، ظرف را، نان را، صورت این زن را که چنین دوستش می‌داری… زندگی کرده‌ای مثل پیشروی در خطوط مقدم در لحظه، در نفس‌نفس زدن، در سقوط و فرار… …

ادامه‌ی مطلب
خطوط مه‌آلود چهره‌ات را دوست دارم

خطوط مه‌آلود چهره‌ات را دوست دارم

خطوط مه‌آلود چهره‌ات را دوست دارم، صدایت را که به خاطر نمی‌آورم، خوشه‌‌‌ی عطرهای فراموش‌ات را. دوست دارم قدم‌هایت را که هیچ‌کس به راهشان نمی‌برد و سردابه‌ای را که در غیاب من مسکن می‌کنی، از عمیقِ جان دوست می‌دارم تنِ برآمده از اشباح‌ات را.

ادامه‌ی مطلب
معنای زندگی

معنای زندگی

اگر بتوانم قلبی را از شکستن باز دارم بیهوده نزیسته‌ام اگر بتوانم دردی را تسکین دهم یا کم کنم یا به سینه سرخی افتاده یاری دهم به آشیانه‌اش برگردد بیهوده نزیسته‌ام.  

ادامه‌ی مطلب
کوچ شبانه

کوچ شبانه

حالاست که باز می‌شود دید توت‌های سرخ را در خاکستری کوهستان و کوچ شبانه‌ی پرندگان را در سیاهی آسمان. غمگینم می‌کند این خیال: آنها که مرده‌اند، نمی‌بینند این چیزهای کوچک را که ما بسته‌ایم به یکایکشان. آنها غایبند. چطور آرام بگیرد روح؟ به خود می‌گویم شاید …

ادامه‌ی مطلب
والت ویتمن: پادکست

والت ویتمن: پادکست

فضا و زمان! حالا می‌بینم که حقیقت دارد آن‌چه گمان می‌بردم آن‌چه گمان می‌بردم وقتی بر چمن پرسه می‌زدم آن‌چه گمان می‌بردم وقتی تنها در بسترم آرمیده بودم و باز، وقتی کنار ساحل زیر ستاره‌های پریده‌رنگِ سپیده‌دمان قدم می‌زدم. بندها و لنگرها ترک‌ام می‌گویند آرنجهایم بر …

ادامه‌ی مطلب
بزرگ‌‏راهى به خواب ديدم…

بزرگ‌‏راهى به خواب ديدم…

بزرگ‏راهى به خواب ديدم كه تنها تو از آن مى‏گذشتى پرنده‏ى سپيد از شب‏نم با نخستين گام‏هايت بيدار مى‏شد در جنگل سبز و خيس دهان و چشم ِ سپيده باز مى‏شد برگ‏ها همه برمى‏افروختند تو روزى نو آغاز مى‏كردى هيچ چيز نمى‏بايست آتشى بلند بر پا دارد اين روز مى‏درخشيد همچون بسيارى روزها من خفته بودم زاده‏ى ديروز بودم من تو سخت پگاه از خواب برخاسته بودى تا از براى چاشت مرا كودكى ِ جاودانه ارزانى دارى.

ادامه‌ی مطلب
چهل و پنجم: چمدانی برایِ بازگشت

چهل و پنجم: چمدانی برایِ بازگشت

گورستان، قطعۀ گورهای کوچک. ما، سالخوردگان، در خفا می گذریم، مثلِ پولدارها که از پایین شهر می گذرند. اینجا خوابیده «زوسیا»یِ کوچک، «جک»، «دومینک»، آفتابِ زودرس، ماه، ابرها، گردش فصول. آنها چندان چیزی ذخیره نکردند در چمدانِ بازگشت شان. تکّه هایی از چشم اندازها که دفعات …

ادامه‌ی مطلب
خداحافظ، گودو!

خداحافظ، گودو!

* او همان مردی‌ست که برف را در آغوش می‌کشد شهد انار بر انگشتان‌اش و همیشه ناپدید می‌شوند: برف و او. این شعر، یک شعر عاشقانه‌ نیست کاری به کار کلمه و تن ندارد یا به هر چه در آن‌ها می‌نشیند. موضوعش گنجشک‌هاست‌ گنجشکانی که بر …

ادامه‌ی مطلب
صبحانه

صبحانه

قهوه‏رو ريخ تو فنجون شيرو ريخ رو قهوه قندو انداخ تو شيرقهوه با قاشق چايى خورى همش زد شيرقهوه‏رو خورد و فنجونو گذاشت بى‏اين كه به من چيزى بگه، سيگارى چاق كرد دودشو حلقه حلقه بيرون داد خاكسترشو تكوند تو زيرسيگارى بى‏اين كه به من نگاهى كنه، پا شد كلاشو گذاش سرش بارونى شو تنش كرد چون كه داشت مى‏باريد و زير بارون از خونه رفت بى‏يك كلمه حرف بى‏يه نگاه. من سرمو گرفتم تو دستام و اشكام سرازير شد.

ادامه‌ی مطلب
سی و سوم: تغییراتی در متنی نوشته‌ی سزار وایه‌خو، زیر بارانی تند در پاریس خواهم مرد

سی و سوم: تغییراتی در متنی نوشته‌ی سزار وایه‌خو، زیر بارانی تند در پاریس خواهم مرد

در میامی، زیر آفتاب خواهم مرد، روزی که خورشید سوزان باشد، روزی شبیه روزهایی که به یاد دارم، روزی شبیه همه‌ی روزها، روزی که کسی نمی‌داند یا به خاطر نمی‌آورد، و آفتاب روی عینک‌آفتابی غریبه‌ها می‌درخشد و درچشم‌های دوستان انگشت‌شمار کودکی‌ام و درچشم‌های عموزاده‌های بازمانده‌ام، کنار …

ادامه‌ی مطلب
نگاهی به شعر امیلی دیکنسون

نگاهی به شعر امیلی دیکنسون

امیلی دیکنسون که در زمان حیات خود شاعرشناخته شده‌ای نبود و اشعارش تازه بعد از مرگ او کشف شدند، امروز یکی از مشهورترین شاعران امریکاست. بسیاری از منتقدان کوشیده‌اند که با استفاده از زندگینامه او شعرش را تفسیر کنند یا از شعرش برای توضیح زندگی‌اش بهره …

ادامه‌ی مطلب
سی و ششم: امید

سی و ششم: امید

«امید»، چیزی است پردار- که بر سر روح می‌نشیند- و نغمه‌ای بی‌کلام می‌خواند- و هیچگاه – از خواندن باز نمی‌ماند- در باد- دلنشین‌تر- شنیده می‌شود- توفانی تلخ بباید- که با خود ببرد پرنده کوچکی را که این همه را گرم می‌دارد- همیشه شنیده‌ام صدایش را- در …

ادامه‌ی مطلب
سی و پنجم: جن زنبوری

سی و پنجم: جن زنبوری

اگر در پاییز می آمدی، تابستان را جارو می کردم با نیمی خنده، نیمی ضربه، آنچه زنان خانه‌دار با مگسی می‌کنند. اگر تا یکسال دیگر می‌دیدمت، ماهها را بدل به توپ‌هایی می‌کردم، و در کشوهای جداگانه می‌گذاشتم، تا زمانشان برسد. اگر قرن ها تاخیر می‌کردند، با …

ادامه‌ی مطلب
سی و چهارم: ﺷﻜﻔﺘﻪ ﺍﺯ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵﻛﺸﻴﺪﻥﻫﺎﻯ ﺯﻥ

سی و چهارم: ﺷﻜﻔﺘﻪ ﺍﺯ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵﻛﺸﻴﺪﻥﻫﺎﻯ ﺯﻥ

ﺷﻜﻔﺘﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﺁﻏﻮﺵ ﻛﺸﻴﺪﻥﻫﺎﻯ ﺯﻥ ﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻣﻰﺭﺳﺪ ﺷﻜﻔﺘﻪ ﻭ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ میﺭﺳﺪ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺷﻜﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﺷﻜﻔﺘﻪ ﺍﺯ ﺯﻧﺎﻧﻪﺗﺮﻳﻦ ﺯﻥ ﺯﻣﻴﻦ ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﻣﻰﺭﺳﺪ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪﺗﺮﻳﻦ ﻣﺮﺩ ﺯﻣﻴﻦ ﺍﺳﺖ ﺷﻜﻔﺘﻪ ﺍﺯ ﮔﺮﻣﺎﻯ ﺭﻓﻴﻘﺎﻧﻪﺗﺮﻳﻦ ﺯﻥ ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﻣﻰﺭﺳﺪ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﻴﻘﺎﻧﻪﺗﺮﻳﻦ ﻣﺮﺩ ﺍﺳﺖ …

ادامه‌ی مطلب
ستون بلا: منظومه‌ای از یاروسلاو سیفرت

ستون بلا: منظومه‌ای از یاروسلاو سیفرت

  به چهار جانب خاک رو می‌کنند: چهار رسول رهیده‌ی جنگاور. و چهار جانب خاک پشت چهار قفل سنگین مقفول است. پای جاده‌ی آفتابی سایه‌ی باستانی ستون آونگ می‌شود از ساعت بند به ساعت رقص. از ساعت گل سرخ به ساعت پنجه‌‌ی اژدها. از موقع لبخند …

ادامه‌ی مطلب
سی و دوم: سنگ سیاه بر سنگ سپید

سی و دوم: سنگ سیاه بر سنگ سپید

زیر بارانی تند در پاریس خواهم مرد، در روزی که همین حالا می‌توانم تصور کنم. در پاریس خواهم مرد… و مرا نمی‌رنجاند… شاید در پنجشنبه‌ای، مثل امروز، در پاییز. پنجشنبه خواهد بود چرا که امروز هم پنجشنبه است، همین حالا که دارم این سطرها را می‌نویسم، …

ادامه‌ی مطلب
سی‌ام: همیشه کسی

سی‌ام: همیشه کسی

همیشه کسی در اتاق کناری هست که کنار دیوار فال‌گوش می‌ایستد. همیشه کسانی در اتاق کناری هستند کسانی در حیرت این‌که شما آن‌جا بدون آن‌ها چه‌ می‌کنید. همیشه کسی در اتاق کناری هست کسی که فکر می‌کند شما به کس دیگری فکر می‌کنید یا کسی که …

ادامه‌ی مطلب
بیست و نهم: آهنگ عزا

بیست و نهم: آهنگ عزا

ساعت‌ها را متوقف کنید، تلفن‌ها را قطع کنید با تکه‌ای استخوان چرب، جلوی پارس سگ‌ها را بگیرید پیانوها را ساکت کنید و با صدای خفه‌ی طبل تابوت را بیاورید، بگذارید سوگواران بیایند بگذارید هواپیماها ناله کنان بالای سرمان بگردند و پیام مرگ او را در آسمان …

ادامه‌ی مطلب
بیست و هشتم: دومین ظهور

بیست و هشتم: دومین ظهور

دور زنان و دورزنان در مارپیچی که هردم گسترده‌تر می‌شود قوش شکاری قادر به شنیدن قوش‌بان نیست؛ چیزها از هم می‌گسلند؛ کانون دوام نمی‌آورد؛ آشوب محض بر جهان رها شده، موج تاریک از خون رها شده، و هرجا آئین معصومیت خاموش شده است؛ بهترین‌ها بی بهره …

ادامه‌ی مطلب
بیست و هفتم: دخترکی بود

بیست و هفتم: دخترکی بود

دخترکی آرام بود ازکنار رودهای خروشان می‌گذشت زنی شد بزرگ وبزرگتر دیگر آرامشی نداشت ازکنار باغ های خونین می‌گذشت ازکنار شکوفه های سوخته عاشق مردی شده بود که صورتش را ندیده بود وآن مرد را درون گلوله ها گم کرد بازهم بزرگتر شد در پیرسالی‌اش دانه‌های …

ادامه‌ی مطلب
در مه

در مه

غریب است سرگردانی در مه! آنجا که تنهاست هرسنگ و بوته‌ای، و هیچ درختی درخت دیگر را نمی‌بیند. همه تنهایند. پر از دوست بود دنیا برایم، آنوقت که زندگی‌ام نور بود. اینک که مه فرو می‌افتد. دیگر کسی قبل رویت نیست. راستی که هیچکس عاقل نمی‌شود، …

ادامه‌ی مطلب
بیست و ششم: عاشقانه

بیست و ششم: عاشقانه

شفاف تر از این آب که می‌چکد از میان انگشتان به هم گره کردۀ تاک‌ها اندیشۀ من پلی می‌کشد از خودت به خودت خودت را ببین واقعی‌تر از تنی که در آن ساکنی جای گرفته در مرکز ذهن من تو زاده شدی که در جزیره‌ای زندگی …

ادامه‌ی مطلب
بیست و پنجم: آقای کوگیتو از کوچکی رویاها گِله می‌کند

بیست و پنجم: آقای کوگیتو از کوچکی رویاها گِله می‌کند

حتی رویاها هم آب می‌روند آن‌جا که صفوف خواب‌آلوده‌ی اجداد ماست وقتی متلون چنان پرندگان، گردن‌فراز چنان پرندگان به بالا فراز شدند بر پله‌های سلطنتی و هزار چلچراغ می‌درخشیدند، و پدربزرگ، دیگر انس‌گرفته تنها با عصایش شمشیری نقره‌ای را فشرد به کنارش و مادربزرگی عشق‌ناچشیده که …

ادامه‌ی مطلب