سر باندپیچیشدهی گیوم آپولینر شعری ابداع میکند. ای تقدیر در فراموشی تن ما به دنبال تو به راه افتادهایم و خار را احساس نکردیم در کف پا. پینهای بر کف دست عین انگشت ششم به دست تعلق دارد و بدون آن آن دست، دست ما نیست. …
ادامهی مطلب
سر باندپیچیشدهی گیوم آپولینر شعری ابداع میکند. ای تقدیر در فراموشی تن ما به دنبال تو به راه افتادهایم و خار را احساس نکردیم در کف پا. پینهای بر کف دست عین انگشت ششم به دست تعلق دارد و بدون آن آن دست، دست ما نیست. …
ادامهی مطلبگمان دارم که میتوانم برگردم و میان حیوانات زندگی کنم، آنان بس آراماند و خودکفا، میایستم و نگاهشان میکنم، مدتها و مدتها. آنان دلواپسی ندارند، شکوه نمیکنند از شرایطشان، در تاریکی بیدار نمیمانند، بر گناهانشان نمیگریند، رنجورم نمیکنند با مباحثه در وظایفشان نسبت به خدا، هیچیک …
ادامهی مطلب۱ تروا آه تروا باستانشناسی به انگشتهایش خاکسترت را الک خواهد کرد و آتشی را بزرگتر از ایلیاد بر هفت رشته سیم. رشته سیمها اندکند دستهای از همسرایان باید دریایی از مویه غریو کوهستان و بارانی از سنگ. «چگونه باید مردم را از ویرانهها بیرون فرستاد …
ادامهی مطلبآن لانهی یخزدهای تو که پرندگان مهاجر در آن تخم نمیکنند که جوجهای هیچ از آن سر بر نمیآورد. میوهای که پوسیده میرسد و بادت به زمین میاندازد و آوای مردهای از تو میچکد. دلی هستی همیشه سرد در موطنی متروک که اشباح در خاکسترهای سردش …
ادامهی مطلبروستای قدیمی محبوبام- هر خاطرهی خانه چون خاری میخلد.
ادامهی مطلبکوهستانهای دوردست در چشم سنجاقک منعکس میشود.
ادامهی مطلبجهانی از شبنم و در هر چکهی شبنم جهانی از تقلا
ادامهی مطلبامروز شهر شبیه یک رز سفید است شبیه یک ویولن یا یک صدف حلزونی. شب است کبوتری بغبغو میکند، بیا تمام پنجرهها را رو به خیابان باز کنیم. آنوقت شهر شبیه سینهی پودرزدهی زنی میشود مثل یک دستکش سفید عین یک کلاهگیس نقرهای.
ادامهی مطلبای عشق از دل سایه از دل رنج ای عشق صدایت میکنم از گودال خفقانی خاطره بیهرچه مرا به کارآید یا تو را انتظار بکشد. صدایت میکنم ای عشق چنان که تقدیر را چنان که رویا را صلح را صدایت میکنم با صدا با تن با …
ادامهی مطلبدیشب در میان رویاهایم، مشتی خاکستر، با تو عشقبازی کردم آهسته و خاموش، با تو که دیرزمانیست دیرزمانیست مردهای!
ادامهی مطلبفاصله میگیری از نامها که بر سکوت اشیا دلالت میکنند.
ادامهی مطلبتنها نمیروم، وقتی از تو میروم و جدا میشوم در ساعت دوی شب در محاصرهی لرزش بازوهایت به دور مردی که قدم میزند تنها از میان تو.
ادامهی مطلبحوای نو، ویران و ساقط. هیچکس حافظ بهشت نیست، نه برندهای، نه بازندهای. عریان از چه برون شدیم؟ از بیعشقی که خدا بر شانههایمان دمیده بود تا بنا کند سلطنت ساقط و متروک انسان را . آه، حوا، شبحِ بیمن: بهشت اشباح من.
ادامهی مطلبنه تو و نه من نه آن غروبِ گردآمده حول زیبایی تو نه آن بندرِ تاملات دردناک نسلی را میشناسند از نزدیک بیگانه با دلتنگی تنها تو را میشناسم و خود را و دریایی را، آبی این غروب را که غلعله میکند در من رشتههای دلتنگی …
ادامهی مطلبهمیشه ششساله نبود و در حیاط خانه دنبال چیزی میگشت. ناگهان قوشی را دید چنگ انداخته بر چرخریسکی که میجهد با او به آسمان ابری. به قلمرو اشک درافتاد با گریهای ناشناخته، تازه. و «کودکی»، در او اندکی کمتر شد و چنین بهجا ماند! خود نیز …
ادامهی مطلبصبحی زیبا و مهی کافی تا برای بانوی دریاچه پنجاه دست لباسِ خواب فراهم کند… لختی بعد، لحظهای که تابستان گرم، طعمِ شراب میدهد… هراس از گردنبندی برآمده از خاکارهی تابوت… شهوت روشن زندگی… با این حال، اگر دلت بیمار است در جهانِ زیرین سلامتاش را …
ادامهی مطلبیک عصر که هرگز فراموشت نمیشود به خانهات آمد و روی میز نشست. آرام آرام در هر اتاق برای خودش جایی داشت، اثرش روی دیوارها و مبلها بود، روی تخت تو میخوابید و بالشِ تو را گود میکرد. کتابهای کتابخانه، بافتنیهای نفیس سالیان مطابق ذوق و …
ادامهی مطلبعجله داری خیلی عجله داری هیزم به آتش میگوید.
ادامهی مطلبدر باران موسمی در مسیر رودخانهای بینام هراس هم، نامی ندارد.
ادامهی مطلباسبی بود سرخ، چهارنعل بر رود بیکران. اسبی بود سرخ، قرمزِ ِقرمز «عینهو خون، دوون دوون، وقتی یه گوزنو میکشن.» اسبی بود سرخ با پاهایی داغخورده از سنگ رنجبار لاجورد. محتضر بر رود، در آن چند دقیقهی کوتاه. جان سپرد در رود. شب، گورش بود. گوری …
ادامهی مطلبنه کسی دریافت عطر مگنولیای تیرهی شکمات را نه کسی خبر شد از شکنجهی مرغ زرینپر عشق میان دندانهایت. هزار نریان پارسی در میدان مهتابی پیشانیات به خواب رفتند وقتی، چهار شب به بر داشتم کمرت را دشمن برف را. میان یاسمنها و گچ نگاهات شاخهای …
ادامهی مطلبدختره از پیش چشام رد میشه. آه، عجب احساس کهنی! میپرسم: به چه دردم میخوره کاغذ، ترانه و جوهر؟ تنت واسه من یه نی تر و تازهست یه سوسن سرخه. دختر سبزهی ماه بدر تو چی میخوای از آرزوی من؟
ادامهی مطلباز اتاقم صدای فواره میشنوم. یک انگشت تاک و شعاعی از آفتاب. دلم را نشانه میروند. در هوای مرداد ابرها در سفرند. من به رویا میبینم که رویا نمیبینم در دل فواره.
ادامهی مطلبصدایش را میجوید کودک. (پادشاه زنجرههایش نگه میداشت.) در یک قطره آب صدایش را میجست کودک. برای تکلم نمیخواهماش، حلقهای خواهم ساخت با آن که در انگشت کوچکش با خود خواهد برد سکوت مرا. در یک قطره آب صدایش را میجست کودک. صدای اسیر، در دوردست، …
ادامهی مطلبدرخت سیب من حالا سایه و پرنده دارد. چه جهشیست در رویای من از ماه تا باد. درخت سیب من هرچه سبز را به بر میگیرد. از آغاز بهار چگونه میبینم پیشانی سفید زمستان را! درخت سیب من… باد پست و درخت سیب من… آسمان بلند
ادامهی مطلبحالا خود را گشادهاست گل بامداد. اعماق عصر یادت هست؟ سنبل ماه منتشر میکند عطر سرد خویش را. نگاه مرداد یادت هست؟
ادامهی مطلببرجهای بلند. رودهای بلند. پریچهر، حلقهی عروسی را بگیر پدربزرگهایت برایت آوردهاند. هزار دست به زیر خاک دلشان برایش تنگ میشود. من، میخواهم در دستهایم گل بیشمار انگشتان را لمس کنم و اشارات حلقه را. خودش را نمیخواهم. برجهای بلند. رودهای بلند.
ادامهی مطلبنه دریا پرتقال دارد نه سویل، عشق. دخترک سبزه، چه شعلهی آتشی! چترت را به من بده! رخساره سبز خواهم کرد، عصارهی لیمو و لیموتُرُش. کلماتات، ماهیان قنات به گرداگرد من شنا میکنند. دریا پرتقال ندارد آه عشق! سویل هم عشق ندارد.
ادامهی مطلبهمیشه آرام است شب. روز میآید و میرود. مرده و بلند شب. به تنها یک بال روز. بر فراز آینهها شب، و در نشیب باد روز.
ادامهی مطلبمیخواهد نور باشد این ترانه. در تاریکی رشتههای فسفرین دارد، ماه دارد این ترانه. در حدود عینالشمساش نمیداند چه میخواهد نور، خود را مییابد و باز میگردد.
ادامهی مطلبخنجر میشکافد دل را چنان تیغهی گاو آهن که شخم میزند بیابان را. نه، نه، زخمام مزن. خنجر، چون پرتو خورشید میسوزاند مغاکهای موحش را. نه، نه، زخمام مزن.
ادامهی مطلبکوردوبا دور و تنها. یابوی سیاه، ماه بزرگ، و زیتونها در خورجینام. راه را میدانم و هرگز به کوردوبا نخواهم رسید. از راه دشت، از معبر باد یابوی سیاه، ماه سرخ. از برجهای کوردوبا مرگ نگاهم میکند. آه چه راه بلندی! آه یابوی دلیرم! آه که …
ادامهی مطلبباغ تو چار درخت انار دارد. دل تازهام را بردار! باغ تو چار درخت سرو خواهد داشت. دل کهنهام را بردار. و آنگاه خورشید و ماه… نه دل و نه باغ!
ادامهی مطلببید پرشکوه به باران، افتاد. آه ماه بدر بر شاخههای سفید!
ادامهی مطلبدر بامداد سبز میخواستم دل باشم، دل. در غایت عصر میخواستم بلبل باشم، بلبل. نارنجی بپوش ای دل. به رنگ عشق ای دل. در صبح زنده میخواستم خودم باشم، دل. و در عصر ساقط میخواستم صدایم باشم، بلبل. نارنجی بپوش ای دل. به رنگ عشق ای …
ادامهی مطلبمیخوام از نقره باشم، مادر! «سردت میشه خیلی پسرم.» میخوام از آب باشم، مادر! «سردت میشه خیلی پسرم.» منو رو بالشت قلابدوزی کن، مادر! «این یکی میشه! همین الان!»
ادامهی مطلبنور نوازشم میکند. زبانش را بر پوستم لمس میکنم. تقدیرش خموشیست. چنین است خوی من: بودن برای نبودن. چنین است اطمینان نامطمئن: مویهام زیر پلکهای تو، ضربان قلبت زیر پوست من.
ادامهی مطلبقطره خونی بر برف همان تصويریاست که بيش از همه دوست میدارم. در آن برهنه میکنم خود را ابداع میکنم خود را چشم پوشيده بر تعلیم نزاکت و حیا و هرچه بيرون اين خشونت است. چنان لبخندی بیرحم و عبث که پیشکش میشود به شکستخورده دشمنی …
ادامهی مطلبسکوت، چنان که پیش از آفرینش. دود از سقفها بیرون میزند. با نجوایی قناس هراس به پایین میخزد. بازو-شکسته با سایهی سنگینش. ساعتها طبل مینوازند روز را میکوبند در آروارههایشان. برف بر ابروهامان میبارد بیمشقت و بی راز منقار برجهای باریک ابرها را میخلد. هنوز میچکد …
ادامهی مطلببرای سکونت در خانه نیست که خانه میسازیم برای سکونت در عشق نیست که عشق میورزیم و برای مردن، نمیمیریم تشنهایم و شکیب حیوان در ماست.
ادامهی مطلباز این سادهتر نمیشود و هنوز پیچیده است. از آنِ چه کسی هستی ای شعر؟ پیروزیات، شکستات؟ چه کسی تو را در این دفترچهی آبی حمل میکند؟ پیشگویی هستی یا اعتراف؟ یا ژوکری با صدایی انسانی؟ قالبها را با ماسههای خیس پر میکنی؟ از کجا آمدهای؟ …
ادامهی مطلبدختر عریان آفتاب میگیرد شاخهها بهدشواری تنش را میپوشانند. به سوی آفتاب میگشاید تنش را که باران آتش از نورش میآکند. میان چشمان بستهاش ابدیت خود را به لحظهای مبدل میکند از طلا. خورشید زاده شد چرا که تلالو این تن بدو زندگی بخشید. به خاطر …
ادامهی مطلبتنها چیزی که میدانیم هماناست که متحیرمان میکند: اینکه همه چیز میگذرد چنانکه هرگز برنگذشته است.
ادامهی مطلبمیخواست آتش را با آتش خاموش کند. جان داد در جنگلهای ویتنام، بیهوده.
ادامهی مطلبتنهایی ناقوس. زنگاش از او خداحافظی میکند، و در نهایت از برنزش، آن خدنگ سوزان در سکوت هم. حیران در پیِ پژواکها و بی هیچ جوابی از هیچکس.
ادامهی مطلبیک قطره باران بر شاخههای تاک میلرزید. تمام شب در آن رطوبت دلگیر بود که ناگهان ماه در آمد.
ادامهی مطلبچند کلمه مینویسم و همان کلمات حالا چیز دیگری میگویند مقصود متفاوتی را میرسانند دیگر با کربن ۱۴ سازگارند رمزنگاری روستایی دور که نوشته را در تاریکی میجوید.
ادامهی مطلبتو حرف میزنی: تا دم مرگ تو حرف میزنی: برای ابدیت و اگر درختی شدی شاید بالا آمدی تا دم پنجرهام؟ و اگر یک قاب شیشهای؟ میشود با نوک زبان زنگِ حضورت را به بازی گرفت؟ و اگر به باد چمنی میشوم که بر من میخروشی؟ …
ادامهی مطلبچه کسی درمییابد شجاعتِ تنات را؟ چه کسی میخواند تا آخر ضرورت خضوع ابروانت را؟ بنفش لطیف تماس و طلا در پرده. و پایین گیسوان شفقی لبریزِ ستارگانِ لرزان زنده.
ادامهی مطلبدوست دارم اشتیاق را صعود از نردبان صدا و رنگ را ربودن عطر یخزده را با دهان باز. دوست دارم تنهاییام را معلق فراز پلی که آسمان را بغل کرده است. و عشقم را که پابرهنه قدم میزند بر برفها.
ادامهی مطلبدنیا خیلی کوچک، دنیا فقط قد دو قصه است. آنبالا تو نشستهای سخت نفس میکشی ابدیت نزدیکتر است تاریک است. سخت قدم بر میدارم پیراهن بلندی بر تن راه میروم. با یک دست نمناک گرم دهانم را پاک میکنم. دهانم را میپوشانم. پشت سرم ابدیت راه …
ادامهی مطلبنیویورک ناخنهای قهوهای دارد و دندانهایی از سنگ. منهتن در آتش است. اما در اوهایو نسیم، گیسوی رام چمن را شانه میکند. هر شکوفه کامل است در شکفتناش آرمیده بر پرچین دهان زنبورها را میجوید میآیند دستهی زنبورها و وزوز میکنند در اوهایو نسیم شکنِ نرم …
ادامهی مطلبآنگاه که پرندگان از سر کلماتم پرکشیدند و ستارگان خاموش شدند، نمیدانم چطور خطابشان کنم هراس و مرگ و عشق را. به دستانم نگاه میکنم درمانده یکی در دیگری گره میخورد و لبانم خاموشند. بینام آسمان بر بالای من میبالد: و نزدیکتر حتی، بی هیچ نامی …
ادامهی مطلبو ماه کَفَنی بود در مرداب. و بیدها، به حزن برف نخستین را به بر میگرفتند. برف. پایِ برهنه بیمقصود در کنارهها قدم میزند. جهانِ بیخواب محورش را، بنیادهایش را گم میکند. هفت ستاره محو میشوند و شب ناخنهایش را تیزتر میکند. صدا میافتد و این …
ادامهی مطلبنه از مرگ که از زندگیام بِرَهان از چشمانم در تطاولِ ماران از زنگار استخوانهایم و از جانام. از پزشکان، ساحران، کشیشان سخنوران، ایدئولوژیهای در کمین: نه از مرگ، نه که از زندگی جاودانهام بِرَهان از هرچه لمس میکنم و میبینم رهایم کن از عشق و …
ادامهی مطلبزندگیهایی هست به عمر یک دم: تولدشان. و زندگیهایی به عمر دو دم: تولدشان و مرگشان. زندگیهایی دیگر هم که سه دم عمر میکنند: تولدشان، مرگشان و یک گل.
ادامهی مطلبپل میکشم تا پیدایم کنی: یک پل پارچهای با نقش آبرنگ یک پل معلق با علامتهای روشن پلهای چوبی با مداد رنگی پلهای متحرک نقرهای، مسی پلهای نشکن چوبی و نامرئی و تو، چه کسی باور میکرد از هیچکدامشان نمیگذری صد پل ساختم، ده پل، یک …
ادامهی مطلبآه چه مشقتیست خواستنات چنانات که من میخواهم! در هوای عشقات هوا زخمام میزند دل و کلاه زخمیام میکنند. چهکسی میخرد از من این نوار و این اندوهِ رشتههای سفید را و دستمال میبافد از آنها؟ آه چه مشقتیست خواستنات چنانات که من میخواهم!
ادامهی مطلب