بازگشت به خانه

تقدیر

تقدیر

سر باندپیچی‌شده‌ی گیوم آپولینر شعری ابداع می‌کند. ای تقدیر در فراموشی تن ما به دنبال تو به راه افتاده‌ایم و خار را احساس نکردیم در کف پا. پینه‌‌ای بر کف دست عین انگشت ششم به دست تعلق دارد و بدون آن آن دست،‌ دست ما نیست. …

ادامه‌ی مطلب
من خود، به پیش می‌روم

من خود، به پیش می‌روم

گمان دارم که می‌توانم برگردم و میان حیوانات زندگی کنم، آنان بس آرام‌اند و خودکفا، می‌ایستم و ‌نگاهشان می‌کنم، مدت‌ها و مدت‌ها. آنان دل‌واپسی ندارند، شکوه نمی‌کنند از شرایط‌شان، در تاریکی بیدار نمی‌مانند، بر گناهانشان نمی‌گریند، رنجورم نمی‌کنند با مباحثه در وظایف‌شان نسبت به خدا، هیچ‌یک …

ادامه‌ی مطلب
تروا، آه تروا

تروا، آه تروا

۱ تروا آه تروا باستان‌شناسی به انگشت‌هایش خاکسترت را الک خواهد کرد و آتشی را بزرگتر از ایلیاد بر هفت رشته سیم. رشته سیم‌ها اندکند دسته‌ای از‌ هم‌سرایان باید دریایی از مویه غریو کوهستان‌ و بارانی از سنگ‌. «چگونه باید مردم را از ویرانه‌ها بیرون فرستاد …

ادامه‌ی مطلب
رستخیز تو

رستخیز تو

آن لانه‌ی یخ‌زده‌ای تو که پرندگان مهاجر در آن تخم نمی‌کنند که جوجه‌ای هیچ از آن سر بر نمی‌آورد. میوه‌ای که پوسیده می‌رسد و بادت به زمین‌ می‌اندازد و آوای مرده‌ای از تو می‌چکد. دلی هستی همیشه سرد در موطنی متروک که اشباح در خاکسترهای سردش …

ادامه‌ی مطلب
شهر

شهر

امروز شهر شبیه یک رز سفید است شبیه یک ویولن یا یک صدف حلزونی. شب است کبوتری بغ‌بغو می‌کند، بیا تمام پنجره‌ها را رو به خیابان باز کنیم. آن‌وقت شهر شبیه سینه‌ی پودرزده‌ی زنی می‌شود مثل یک دستکش سفید عین یک کلاه‌گیس نقره‌ای.

ادامه‌ی مطلب
صدایت می کنم ای عشق

صدایت می کنم ای عشق

ای عشق از دل سایه از دل رنج ای عشق صدایت می‌کنم از گودال خفقانی خاطره بی‌هرچه مرا به کارآید یا تو را انتظار بکشد. صدایت می‌کنم ای عشق چنان که تقدیر را چنان که رویا را صلح را صدایت می‌کنم با صدا با تن با …

ادامه‌ی مطلب
حوا

حوا

حوای نو، ویران و ساقط. هیچ‌کس حافظ بهشت نیست، نه برنده‌ای، نه بازنده‌ای. عریان از چه برون شدیم؟ از بی‌عشقی که خدا بر شانه‌هایمان دمیده بود تا بنا کند سلطنت ساقط و متروک انسان را . آه، حوا، شبحِ بی‌من: بهشت اشباح من.

ادامه‌ی مطلب
تبعید ابدی

تبعید ابدی

نه تو و نه من نه آن غروبِ گردآمده حول زیبایی تو نه آن بندرِ تاملات‌ دردناک ‌نسلی را می‌شناسند از نزدیک بیگانه با دلتنگی تنها‌ تو را می‌شناسم و خود را و دریایی را، آبی این غروب را که غلعله می‌کند در من‌ رشته‌های دلتنگی …

ادامه‌ی مطلب
فراری

فراری

همیشه شش‌ساله نبود و در حیاط خانه دنبال چیزی می‌گشت. ناگهان قوشی را دید چنگ انداخته بر چرخ‌ریسکی که می‌جهد با او به آسمان ابری. به قلمرو اشک درافتاد با گریه‌ای ناشناخته، تازه. و «کودکی»، در او اندکی کمتر شد و چنین به‌جا ماند! خود نیز …

ادامه‌ی مطلب
اگر دلت بیمار است

اگر دلت بیمار است

صبحی زیبا و مهی کافی تا برای بانوی دریاچه پنجاه دست لباسِ خواب فراهم کند… لختی بعد، لحظه‌ای که تابستان گرم، طعمِ شراب می‌دهد… هراس از گردنبندی برآمده از خاک‌اره‌ی تابوت… شهوت روشن زندگی… با این حال، اگر دلت بیمار است در جهانِ زیرین سلامت‌اش را …

ادامه‌ی مطلب
دوباره

دوباره

یک عصر که هرگز فراموشت نمی‌شود به خانه‌ات آمد و روی میز نشست. آرام آرام در هر اتاق برای خودش جایی داشت، اثرش روی دیوارها و مبل‌ها بود، روی تخت‌ تو میخوابید و بالشِ تو را گود می‌کرد. کتاب‌های کتاب‌خانه، بافتنی‌های نفیس سالیان مطابق ذوق و …

ادامه‌ی مطلب
اسبی بود سرخ

اسبی بود سرخ

اسبی بود سرخ، چهارنعل بر رود بی‌کران. اسبی بود سرخ، قرمزِ ِقرمز‌ «عینهو خون، دوون دوون، وقتی یه گوزنو می‌کشن.» اسبی بود سرخ با پاهایی داغ‌خورده از سنگ رنج‌بار لاجورد. محتضر بر رود، در آن چند دقیقه‌ی کوتاه. جان سپرد در رود. شب، گورش بود. گوری …

ادامه‌ی مطلب
غزل عشق بداهه

غزل عشق بداهه

نه کسی دریافت عطر مگنولیای تیره‌ی‌ شکم‌ات را نه کسی خبر شد از شکنجه‌ی مرغ زرین‌پر عشق میان دندان‌هایت. هزار نریان پارسی در میدان‌ مهتابی پیشانی‌ات به خواب رفتند وقتی، چهار شب به بر داشتم کمرت را دشمن برف را. میان یاسمن‌ها و گچ نگاه‌ات شاخه‌ای …

ادامه‌ی مطلب
دختر سبزه‌ی ماه بدر

دختر سبزه‌ی ماه بدر

دختره از پیش چشام رد می‌شه. آه، عجب احساس کهنی! می‌پرسم: به چه دردم میخوره کاغذ، ترانه و جوهر؟ تنت واسه من یه نی تر و تازه‌ست یه سوسن سرخه. دختر سبزه‌ی ماه بدر تو چی‌ می‌خوای از آرزوی من؟

ادامه‌ی مطلب
در هوای مرداد

در هوای مرداد

از اتاقم صدای فواره می‌شنوم. یک انگشت تاک و شعاعی از آفتاب. دلم را نشانه می‌روند. در هوای مرداد ابرها در سفرند. من به رویا می‌بینم که رویا نمی‌بینم در دل فواره.

ادامه‌ی مطلب
صدایش را می‌جوید کودک

صدایش را می‌جوید کودک

صدایش را می‌جوید کودک. (پادشاه زنجره‌هایش نگه می‌داشت.) در یک قطره آب صدایش را می‌جست کودک. برای تکلم نمی‌خواهم‌اش، حلقه‌ای خواهم ساخت با آن که در انگشت‌ کوچکش با خود خواهد برد سکوت مرا. در یک قطره‌ آب صدایش را می‌جست کودک. صدای اسیر، در دوردست‌، …

ادامه‌ی مطلب
درخت سیب من

درخت سیب من

درخت سیب من حالا سایه و پرنده دارد. چه جهشی‌ست در رویای من از ماه تا باد. درخت سیب من هرچه سبز را به بر می‌گیرد. از آغاز بهار چگونه می‌بینم پیشانی سفید زمستان را! درخت سیب من… باد پست و درخت سیب من… آسمان بلند

ادامه‌ی مطلب
برج های بلند

برج های بلند

برج‌های بلند. رودهای بلند. پری‌چهر، حلقه‌‌ی عروسی را بگیر پدربزرگ‌هایت برایت آورده‌اند. هزار دست به زیر خاک دلشان برایش تنگ می‌شود. من، می‌خواهم در دست‌هایم گل بی‌شمار انگشتان را لمس کنم و اشارات حلقه را. خودش را نمی‌خواهم. برج‌های بلند. رودهای بلند.

ادامه‌ی مطلب
سویل عشق ندارد

سویل عشق ندارد

نه دریا پرتقال دارد نه سویل، عشق. دخترک سبزه، چه شعله‌ی آتشی! چترت را به من بده! رخساره‌ سبز خو‌اهم کرد، عصاره‌ی لیمو و لیموتُرُش. کلمات‌ات، ماهیان قنات به گرداگرد من شنا می‌کنند. دریا پرتقال ندارد آه عشق! سویل هم عشق ندارد.

ادامه‌ی مطلب
این ترانه

این ترانه

می‌خواهد نور باشد این ترانه. در تاریکی ‌رشته‌های فسفرین دارد، ماه دارد این ترانه. در حدود عین‌الشمس‌اش نمی‌داند چه می‌خواهد نور، خود را می‌یابد و باز می‌گردد.

ادامه‌ی مطلب
زخم‌ام مزن

زخم‌ام مزن

خنجر می‌شکافد دل را چنان تیغه‌ی گاو آهن که شخم می‌زند بیابان را. نه، نه، زخم‌ام مزن. خنجر، چون پرتو خورشید می‌سوزاند مغاک‌های موحش را. نه، نه، زخم‌ام مزن.

ادامه‌ی مطلب
کوردوبا

کوردوبا

کوردوبا دور و تنها. یابوی سیاه، ماه بزرگ، و زیتون‌ها در خورجین‌ام. راه را می‌دانم و هرگز به کوردوبا نخواهم رسید. از راه دشت، از معبر باد یابوی سیاه، ماه سرخ. از برج‌های کوردوبا مرگ نگاهم می‌کند. آه چه راه بلندی! آه یابوی دلیرم! آه که …

ادامه‌ی مطلب
باغ تو

باغ تو

باغ تو چار درخت انار دارد. دل تازه‌ام را بردار! باغ تو چار درخت سرو خواهد داشت. دل کهنه‌ام را بردار. و آن‌گاه خورشید و ماه… نه دل و نه باغ!

ادامه‌ی مطلب
ای دل

ای دل

در بامداد سبز می‌خواستم دل باشم، دل. در غایت عصر می‌خواستم بلبل باشم، بلبل. نارنجی بپوش ای دل. به رنگ عشق ای دل. در صبح زنده می‌خواستم خودم باشم، دل. و در عصر ساقط می‌خواستم صدایم باشم، بلبل. نارنجی بپوش ای دل. به رنگ عشق ای …

ادامه‌ی مطلب
مادر

مادر

می‌خوام از نقره باشم، مادر! «سردت می‌شه خیلی پسرم.» می‌خوام از آب باشم، مادر! «سردت می‌شه خیلی پسرم.» منو رو بالشت قلاب‌دوزی کن، مادر! «این یکی می‌شه! همین الان!»

ادامه‌ی مطلب
چنین است

چنین است

نور نوازشم می‌کند. زبانش را بر پوستم لمس می‌کنم. تقدیرش خموشی‌ست. چنین است خوی من: بودن برای نبودن. چنین است اطمینان نامطمئن: مویه‌ام زیر پلک‌های تو، ضربان قلبت زیر پوست من.

ادامه‌ی مطلب
قطره خونی بر برف

قطره خونی بر برف

قطره‌ خونی بر برف همان تصويری‌است که بيش از همه دوست می‌دارم. در آن برهنه می‌کنم خود را ابداع می‌کنم خود را چشم پوشيده بر تعلیم نزاکت‌ و حیا و هرچه بيرون اين خشونت است. چنان لبخندی بی‌رحم و عبث که پیشکش می‌شود به شکست‌خورده دشمنی …

ادامه‌ی مطلب
سکوت

سکوت

سکوت، چنان که پیش از آفرینش. دود از سقف‌ها بیرون می‌زند. با نجوایی قناس هراس به پایین می‌خزد. بازو-شکسته با سایه‌ی سنگینش. ساعت‌ها طبل می‌نوازند روز را می‌کوبند در آرواره‌هایشان. برف بر ابروهامان می‌بارد بی‌مشقت و بی راز منقار برج‌های باریک ابرها را می‌خلد. هنوز می‌چکد …

ادامه‌ی مطلب
تشنه ایم

تشنه ایم

برای سکونت در خانه نیست که خانه می‌سازیم برای سکونت در عشق نیست که عشق می‌ورزیم و ‌برای مردن، نمی‌میریم تشنه‌ایم و شکیب حیوان در ماست.

ادامه‌ی مطلب
دفترچه های آبی شعر

دفترچه های آبی شعر

از این ساده‌تر نمی‌شود و هنوز پیچیده است. از آنِ چه کسی هستی ای شعر؟ پیروزی‌ات، شکست‌ات؟ چه کسی تو را در این دفترچه‌ی آبی‌ حمل می‌کند؟ پیشگویی هستی یا اعتراف؟ یا ژوکری با صدایی انسانی؟ قالب‌ها را با ماسه‌های خیس پر می‌کنی؟ از کجا آمده‌ای؟ …

ادامه‌ی مطلب
آفتاب است او

آفتاب است او

دختر عریان آفتاب می‌گیرد شاخه‌ها به‌دشواری تنش را می‌پوشانند. به سوی آفتاب می‌گشاید تنش را که باران آتش از نورش می‌آکند. میان چشمان بسته‌اش ابدیت خود را به لحظه‌ای مبدل می‌کند از طلا. خورشید زاده شد چرا که تلالو این تن بدو زندگی بخشید. به خاطر …

ادامه‌ی مطلب
کلمات

کلمات

چند کلمه می‌نویسم و همان کلمات حالا چیز دیگری می‌گویند مقصود متفاوتی را می‌رسانند دیگر با کربن ۱۴ سازگارند رمزنگاری روستایی دور که نوشته را در تاریکی می‌جوید.

ادامه‌ی مطلب
تو حرف می‌زنی

تو حرف می‌زنی

تو حرف می‌زنی: تا دم مرگ تو حرف می‌زنی: برای ابدیت و اگر درختی شدی شاید بالا آمدی تا دم پنجره‌ام؟ و اگر یک قاب شیشه‌ای؟‌ می‌شود با نوک زبان زنگِ حضورت را به بازی گرفت؟ و اگر به باد چمنی می‌شوم که بر من می‌خروشی؟ …

ادامه‌ی مطلب
چه کسی ؟

چه کسی ؟

چه کسی درمی‌یابد شجاعتِ تن‌ات را؟ چه کسی می‌خواند تا آخر ضرورت خضوع ابروانت را؟ بنفش لطیف تماس و طلا در پرده. و پایین گیسوان شفقی لبریزِ ستارگان‌ِ لرزان زنده.

ادامه‌ی مطلب
دوست دارم

دوست دارم

دوست دارم اشتیاق را صعود از نردبان صدا و رنگ را ربودن عطر یخ‌زده را با دهان باز. دوست دارم تنهایی‌ام را معلق فراز پلی که آسمان را بغل کرده‌ است. و عشقم را که پابرهنه قدم می‌زند بر برف‌ها.

ادامه‌ی مطلب
دنیا

دنیا

دنیا خیلی کوچک، دنیا فقط قد دو قصه است. آن‌بالا تو نشسته‌ای سخت نفس می‌کشی ابدیت نزدیک‌تر است تاریک است. سخت قدم بر می‌دارم پیراهن بلندی بر تن راه می‌روم. با یک دست نمناک گرم دهانم را پاک می‌کنم. دهانم را می‌پوشانم. پشت سرم ابدیت راه …

ادامه‌ی مطلب
در اهایو

در اهایو

نیویورک ناخن‌های قهوه‌ای دارد و دندان‌هایی از سنگ. منهتن در آتش است. اما در اوهایو نسیم، گیسوی رام چمن را شانه می‌کند. هر شکوفه کامل است در شکفتن‌اش آرمیده بر پرچین دهان زنبورها را می‌جوید می‌آیند دسته‌ی زنبورها و وزوز می‌کنند در اوهایو نسیم شکنِ نرم …

ادامه‌ی مطلب
زمین می شکوفد

زمین می شکوفد

آن‌گاه که پرندگان از سر کلماتم پرکشیدند و ستارگان خاموش شدند، نمی‌دانم چطور خطابشان کنم هراس و مرگ و عشق را. به دستانم نگاه می‌کنم درمانده یکی در دیگری گره می‌خورد‌ و لبانم خاموشند. بی‌نام آسمان بر بالای من می‌بالد: و نزدیک‌تر حتی، بی هیچ نامی …

ادامه‌ی مطلب
برف نخستین

برف نخستین

و ماه کَفَنی بود در مرداب. و بیدها، به حزن برف نخستین را به بر می‌گرفتند. برف. پایِ برهنه بی‌مقصود در کناره‌ها قدم می‌زند. جهانِ بی‌خواب محورش را، بنیادهایش را گم می‌کند. هفت ستاره محو می‌شوند و شب ناخن‌هایش را تیزتر می‌کند. صدا می‌افتد و این …

ادامه‌ی مطلب
رهایم کن

رهایم کن

نه از مرگ که از زندگی‌ام بِرَهان از چشمانم در تطاولِ ماران از زنگار استخوان‌هایم و از جان‌ام. از پزشکان، ساحران، کشیشان سخنوران، ایدئولوژی‌های در کمین: نه از مرگ، نه که از زندگی جاودانه‌ام بِرَهان از هرچه لمس می‌کنم و می‌بینم رهایم کن از عشق و …

ادامه‌ی مطلب
زندگی ها

زندگی ها

زندگی‌هایی هست به عمر یک دم: تولدشان. و زندگی‌هایی به عمر دو دم: تولدشان و مرگشان. زندگی‌هایی دیگر هم که سه دم عمر می‌کنند: تولدشان، مرگشان و یک گل.

ادامه‌ی مطلب
پل

پل

پل می‌کشم تا پیدایم کنی: یک پل پارچه‌ای با نقش آبرنگ یک پل معلق با علامت‌های روشن پل‌های چوبی با مداد رنگی پل‌های متحرک نقره‌ای، مسی پل‌های نشکن چوبی و نامرئی و تو، چه کسی باور می‌کرد از هیچ‌کدامشان‌ نمی‌گذری صد پل ساختم، ده پل، یک …

ادامه‌ی مطلب
چه مشقتی‌ست خواستن‌ات

چه مشقتی‌ست خواستن‌ات

آه چه مشقتی‌ست خواستن‌ات چنان‌ات که من می‌خواهم! در هوای عشق‌ات هوا زخم‌‌ام می‌زند دل و کلاه زخمی‌ام می‌کنند. چه‌کسی می‌خرد از من این نوار و این اندوهِ رشته‌های سفید را و دستمال می‌بافد از آن‌ها؟ آه چه مشقتی‌ست خواستن‌ات چنان‌ات که من می‌خواهم!

ادامه‌ی مطلب