در من پرندهای زندگی میکرد. در خونم گلی سفر میکرد. دلم ویولنی بود. خواستم و نخواستم، گاه اما مرا میخواستند. به من شادی میدادند: بهار و دستهای کنار هم، سرشارِ سرخوشی. میگویم چنین باید که انسان! پرندهای آرمیده است اینجا. یک گل و یک ویولن.
ادامهی مطلب
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry




































































































