بازگشت به خانه

یک سنگ قبر

یک سنگ قبر

در من پرنده‌ای زندگی می‌کرد. در خونم گلی سفر می‌کرد. دلم ویولنی بود. خواستم و نخواستم، گاه‌ اما مرا می‌‌خواستند. به من شادی می‌دادند: بهار و دست‌‌های کنار هم، سرشارِ سرخوشی. می‌گویم چنین باید که انسان! پرنده‌ای آرمیده است این‌جا. یک گل و یک ویولن.

ادامه‌ی مطلب
برای گم‌کردنِ آهنگ

برای گم‌کردنِ آهنگ

برای گم‌کردنِ آهنگ برای نسخ جهان به پوستی سرخ صدایتان می‌زنم، ای کودکان با نام‌های تیز و کاملتان فی‌المثل: زخم‌ها، کورک‌ها، بیایید تمام و کمال! ‌از یاد نبرید دست‌هاتان را تا پیدایم کنید تا پنهان‌ام کنید.

ادامه‌ی مطلب
نوجوانی

نوجوانی

نوجوانی در روزهایی گذشت بسان ابرها چیزی دلپذیر، و مرئی به واسطه‌ی تاریکی و انعکاس. و شگفتا اگر این خاطره را بجویم که‌ درد می‌کند فراوان، فراوان بر تن امروز. غم‌ناک است از کف دادن لذت، چونان چراغی شیرین بر شبانه‌ای آرام چنین بود و چنین …

ادامه‌ی مطلب
بی هیچ ژرفایی

بی هیچ ژرفایی

بی هیچ ژرفایی تا مسکنی برآورد ستارگان را در شبی نو، شعر با این سوال می‌گذرد: به چه کار می‌آیم؟ این‌ها همه برای چه؟ به تمسخر به درد با چشمان نومید پیش از هر شادمانی‌ با اندکی نان و دست‌های آماده برای پول، برای این: چنان …

ادامه‌ی مطلب
هراس

هراس

آن‌چه به خاطر هراس بر زبان نمی‌آید نه معماست، نه فردایی که بتواند دیگر شود: بار است باری ساده‌ وزنی خالص که دیگری بر شانه‌های تو می‌گذارد تا بجوی‌ بجوی این علف سنگین را مادام که میلت می‌کشد: نگاه کن، که نه معماست نه پرنده‌ی فردا …

ادامه‌ی مطلب
مردمانی را می‌شناسم

مردمانی را می‌شناسم

ثروتمندی با من گفت که فقرا احساسات ندارند. تغزلی بود، یک «من» ژرف، یک ماهیخوار. مردمانی را می‌شناسم بی‌چیز پیوسته هرچند به آهنگ دل کودکانشان به اشک‌هاشان، به کلمات سربه‌زیر که برنمی‌خیزند تا ارتفاع معنا یا بریده شده‌اند، در جوانه‌هاشان. برایشان یک موز، یک موز است. …

ادامه‌ی مطلب
هیچ‌کس انقلاب را متوقف نمی‌کند

هیچ‌کس انقلاب را متوقف نمی‌کند

آن گام‌ها: دنبال او می‌گردند؟ آن ماشین: دمِ خانه‌ی او می‌ایستد؟ آن مردان، در خیابان: منتظر ایستاده‌اند؟ صداهای گونه‌گون شب را می‌انبارند. بر فراز صداها روز برمی‌خیزد هیچ‌کس خورشید را متوقف نمی‌کند هیچ‌کس خروس‌خوان را متوقف نمی‌کند هیچ‌کس روز را متوقف نمی‌کند. می‌آیند شب‌ها و روزهایی‌ …

ادامه‌ی مطلب
من خود خائن‌ترینِ خائنان‌ام

من خود خائن‌ترینِ خائنان‌ام

یک لمس است این آیا که مرا تا هویتی تازه می‌لرزاند؟ شعله‌ها و اثیر به رگ‌های من می‌شتابند آن سر، آن خائن‌ سرمی‌رسد و ازدحام می‌کند تا یاریشان کند، جسم‌ام و خون‌ام آذرخش برپا می‌کنند تا فروبکوبند هرچه را که با من چندان تفاوتی ندارد، اغواگران …

ادامه‌ی مطلب
هرچه مال من

هرچه مال من

و اندوهگینم من و شادم من. هرچه مال من، دیگر از آنِ من نیست. هرچه سایه، حالا جسم دارد و می‌ستایدم، نکوهش‌ام می‌کند و وا می‌گذاردم. شعرم هماره از دست‌ها می‌گریزد، قضاوتم می‌کند. و خموشانه انتظار می‌کشم حکمت قضاوت را، صدای ارتفاع را، زبان ترازو را …

ادامه‌ی مطلب
خاکستری

خاکستری

خاکستریِ مو، به صدا نفوذ می‌کند، به اقلیمی که جان در آن می‌بالد انگار به پیراهنی که دکمه‌هایش را سفت بسته‌اند: نشانه‌ی مطمئن و مکرر زمان. یک داستان کارتونیِ واضح و خوانا: زنی که در او همزمان لحظات لطیف عشق را می‌‌یابی و جدایی ناگزیر را. …

ادامه‌ی مطلب
نیاز تغییر

نیاز تغییر

شاعر، مثل همیشه، اشتباه فهمید: آن‌چه زن را به بالا برکشید، امید نبود یا ملودی‌های عریان فلوت‌ مرد، یا شعر. تمام احساسات تند، زن را می‌ترساند. او و خواسته‌هایش چنان ساده شدند که نوستالژی. نیاز تغییر نیاز همان آدمِ همیشه بودن در پستان‌هایش‌ به آرزویی تازه …

ادامه‌ی مطلب
همان تسلیم کور را قدم می‌زنم

همان تسلیم کور را قدم می‌زنم

همان تسلیم کور را قدم می‌زنم دوباره و دوباره می‌توانم زندگی کنم آیا؟ زندگی سراسر تظلمی‌ست. بر کناره‌ها ‌می‌دوم از میان اتاق‌هایی با اسباب سفید نیایش: یک صلیب یک شعر یک پرچم باید آن‌ها را با خود حمل کنم بی‌آنکه بپرسم چه رقصی‌ست؟ باید پیش آینه …

ادامه‌ی مطلب
بوسه‌ای که دریغ شد

بوسه‌ای که دریغ شد

برگشته از سفر، مانده از واپسین مهمانی یک سیبِ پوسیده. دورش انداختم! شرم، یا فراموشی اسامی معنی نیستند. بوسه‌ای که دریغ شد آن صبح تابستان تو را به شهری دیگر برد. بازگشته از هر سفر، آن میز را دستمال می‌کشم و چیزی به‌جا نمانده‌است.

ادامه‌ی مطلب
محکمه

محکمه

عالی‌جناب! وقتی من، نیروی داوطلب جنگ به خانه برمی‌گشتم آن‌ها «زمان» مرا کشتند. بعد توجه کردم که زمان از قلب و دهان و پیشانی‌اش جدا شده. با این حال، او را راحت نمی‌گذاشتند. برای همین، محکوم‌اش کردند به سالرنج‌های بعدی، سال‌اشک‌های بعدی ربات‌سال‌ها و خرسال‌ها و …

ادامه‌ی مطلب
با دوچرخه آبی

با دوچرخه آبی

دوباره همان قصه را تعریف می‌کنی درباره‌ی کودکی‌ات، این‌که پنج ساله بودی و دوچرخه‌ی آبی‌ات را می‌راندی از کپنهاگ تا اسپرگائرده، و شب بود و برف وقتی رسیدی، پدربزرگ و مادربزرگ خیالشان راحت شد چون تمام روز، هیچ‌کس نمی‌دانست کجا هستی کجا غیب شده‌ای. کنار میز …

ادامه‌ی مطلب
سنگ به سنگ

سنگ به سنگ

سنگ به سنگ آسمان را می‌جوید، خاک. گام به گام گیاهانِ من، به سمت خورشید قد می‌کشند. هنوز در سینه‌ام می‌تپد اخگر حیات. و در دلِ سنگ خنجرِ سنگ به عبث نشسته‌است. اگر تمام حیاتی تو، چرا قلب مرا می‌خواهی؟ اگر آتش بی‌پایانی، این ذغال سنگ …

ادامه‌ی مطلب
قرن از پس قرن

قرن از پس قرن

قرن از پس قرن می‌جویمت نه ‌سنگی را بی‌آنکه جابجایش کنم رها می‌کنم، نه چشمان‌ام را در خط افق بی نظاره وا می‌گذارم. هرکجا صدای من است به گوش تو می‌رسد بی‌تخفیف، و گام‌های من همیشه در هزارتویی‌ست که از هزارتوی تو می‌گذرد. میلیون‌ها بامداد و …

ادامه‌ی مطلب
یک روز …

یک روز …

یک روز از پشت میز تحریرم برمی‌خیزم و از کلمات فاصله می‌گیرم، از شما و از اشیا، یکی یکی. در دوردست کوهی خواهم دید به سویش می‌روم و کوه را پشت سر خواهم گذاشت. بعد به دنبال ابری می‌روم و ابر را پشت سر خواهم گذاشت. …

ادامه‌ی مطلب
نیمه های شب

نیمه های شب

نیمه‌های ‌شب در نیویورک هنگام که از دریاهای رویا بیرون می‌آید آن زن این واژه را می‌شنود کز آبِ آبی بار گرفته‌است، انگار رویایی دیگر: آدریاتیک و بر شطرنجی از آهن و ماه کشتی‌ها را نظاره می‌کند.

ادامه‌ی مطلب
درختان

درختان

قایق‌ها چیستند، اگر نیستند درختانی خسته از خموشی. دکل‌های الوان چیستند، اگر نیستند درختانی ریشه‌کرده در هوا. پل‌های معلق چیستند، اگر نیستند درختانی در بازی سرگیجه. آتش‌بازی‌ها چیستند، اگر نیستند درختانی در عبارت واپسین رازشان. شاخ و برگ امواج که به جا می‌ماند پشت ضربت پارو. …

ادامه‌ی مطلب
در واپسین دم

در واپسین دم

من که به آینده حمله می‌بردم‌ تا از جهان چشم‌اندازی تفته و ناساز برآورم، در واپسین دم زیست‌شناس شدم. و همه از آن‌رو که درختی را بریدند. تنها درختی که گزیده‌بودم تا بدان خود را دار بزنم.

ادامه‌ی مطلب
از بالای جایگاه ها

از بالای جایگاه ها

بی‌شک آنان که بالای پله‌‌ها می‌ایستند می‌دانند همه چیز را می‌دانند. به رغم آنان، ما، سپورهای میادین گروگان‌های آینده‌ای بهتر آن‌ها که جایگاهیان‌ به ندرت خود را نشانشان می‌دهند ما به نشانه‌ی سکوت همیشه انگشتی داریم بر دهان. شکیباییم زنانمان پیراهن‌های یکشنبه‌ها را رفو می‌کنند از …

ادامه‌ی مطلب
شعر شاید همین باشد؟

شعر شاید همین باشد؟

بلند یا کوتاه هرچه زندگی می‌کنیم خود را به پس‌مانده‌ای خاکستری فرو می‌کاهد در حافظه. از سفرهای کهن سکه‌های محو به جا می‌مانند متظاهرِ ارزشی کاذب. از خاطره تنها غباری مبهم به جا می‌ماند و یک عطر. شعر شاید همین باشد؟

ادامه‌ی مطلب
رسالت عاشق

رسالت عاشق

رسالت عاشق، دیدن است خورشیدی تاریک را بر بستر و در سرما تولد آتش را از زمستانی که نامش را نمی‌گوید. دیدن است، صور فلکی گلبرگ‌ها را برف را که می‌بارد بر خاک‌ پنبه‌های آسمان، و هوای سکوت را که زاده می‌شود در فاصله‌ی دو پشت. …

ادامه‌ی مطلب
غروب

غروب

قایق، لنگر انداخته بر جزیره‌ی مه‌آلود می‌جنبد. خورشید غروب می‌کند و دلواپسی‌های مسافر افزون می‌شود. بر وسعت دشت، آسمان تا درختان پایین می‌آید‌. در آب ناب ماه به آدمی نزدیک می‌شود.

ادامه‌ی مطلب
تویی که نبرد کردی با مفتشان

تویی که نبرد کردی با مفتشان

تویی که نبرد کردی با مفتشان رهایمان کردی. عکس‌های فوری‌ما‌ن نشسته بر قفسه‌های مشبک ذهن‌مان به زیر آب می‌روند: می‌آیند ماهی‌های بی‌دندان تا لبه‌ها‌ی تیز را بجوند. هنوز هرچه نامشهود، ناپیداست، و جیب‌های بزرگسالی‌مان هیچ از سنگ‌های کودکی خالی نیست. هنوز چون همیشه سکوت را کفایت …

ادامه‌ی مطلب
عشق گریخته است

عشق گریخته است

مویه‌ی پرنده‌ای محتضر. از طره‌ی طرار گیسوان سکوتی متراکم بر بازوی رقصان یک ملودی چفت می‌شود. بر بام‌ها یک روز قهوه‌ای گام بر می‌دارد. انگشتان باران با پاهای خیس در کارِ بافتن‌اند. سایه‌اش را کشان کشان، از راه خیابانی که مستِ باد است عشق گریخته است.

ادامه‌ی مطلب
کیستم من

کیستم من

این بند سفید، این جمعه‌ی تهی. کیستم من و کجایم؟ تن من است گسیخته در مه؟ نه، در مه چیزی نیست. از خویشتن غایبم؟ نمی‌دانم. گمان می‌برم بی‌تردید اندیشه‌ی من در من نیست. منم آیا زندگانی زنده؟ نمی‌دانم. سردم است.

ادامه‌ی مطلب
بازگشته‌ای

بازگشته‌ای

بازگشته‌ای. شبی در من توقف می‌‌کنی. به تو هشدار می‌دهم در حسادت‌ات. حسادت در تو انگار گلی بود سوزان. گلبرگ‌هایش را دیدم در لحظه‌ی تکلیس. حالا به من باز می‌گردی، مرگ مرا به مرگ خود می‌جویی. مرگ من، با مرگ تو در من.

ادامه‌ی مطلب
نیامده ای

نیامده ای

نیامده‌ای. در منی. ‌ رویاهای مرا رویا می‌بینی. آرام می‌گیری در جنون و در خطا. رهایم کن. مشغول جنون خود باش. بگذار مرگِ خود را بمیرم. رهاییِ دیگری ندارم.

ادامه‌ی مطلب
به دهانم نگاه می‌کنی

به دهانم نگاه می‌کنی

به دهانم نگاه می‌کنی و کوچکترست از آن‌که بر‌زبان آورد: جهان را بیا بر ساقه‌ی یک لحظه تاب بخوریم بیا باد را بنوشیم بیا چشم‌هامان را تماشا کنیم وقتی سوسن‌های سفید می‌چینند که می‌گندند که به نوشین‌ترین عطر معطرند شکل ویرانه‌ها حواس را کند می‌کند در …

ادامه‌ی مطلب
دخترک

دخترک

لیمو و پرتقال. آه از دخترک عشق بی‌اعتبار! لیمو و پرتقال. آه از دخترک، دخترک سفید! لیمو. چنان که خورشید می‌درخشید. پرتقال. در چین‌های آب.

ادامه‌ی مطلب
شاخه ای سبز

شاخه ای سبز

شاخه‌ا‌‌ی سبز رها از ضرب و از پرنده. انعکاس هق‌هق بی درد و بی لب. انسان و جنگل. رو در روی دریای تلخ می‌گریم. دو دریای آوازه‌خوان در چشمان من است

ادامه‌ی مطلب
غروبِ حلزون‌های سبز

غروبِ حلزون‌های سبز

غروبِ حلزون‌های سبز و پروانه‌های خسته، نشسته بر دست‌های من. کجا آرام گرفته باد؟ سکوت خاک و علف. اگر بی‌سخن، به باد سپرده‌ای رازهایت را در این حوالی نوزید. تو را جستجو می‌کنم در سکوت خاک و علف. پابرهنه بر علف اگر بجویمت، خاک با من …

ادامه‌ی مطلب
لباس های شکسپیر

لباس های شکسپیر

زن گفت: «نه! امروز نه، یه وقت دیگه یه وقت دیگه‌، بعدن، بعدن.» مرد گفت: «آره، فقط داری امروز و فردا می‌کنی وقتی باس کار شاعرو جلو بندازی.» هرچند، حتی لباس‌هایی که از شکسپیر بر جای ماند از کشوی لباس‌های هملت بود…

ادامه‌ی مطلب
تن ات

تن ات

شاخه‌ی نازکیست تنت که از آن دانه‌‌ای می‌افتد و جوانه نمی‌زند شاخه‌ی نازکیست تنت. گوی ابریشمین‌است تنت که مکتوب است برآن همه‌چیز به خط اشتیاق تا واپسین چین و چروک گوی ابریشمین‌است تنت. آسمان مشتعل است تنت کمین کرده مرگ و رویا در پیرُهَنش که آسمان …

ادامه‌ی مطلب
ساعت خاموش گناه

ساعت خاموش گناه

در شفقی تفته بوته‌های یاسمن می‌لرزند تقلا و مویه آن‌ها را جاکن می‌کند. بالای ویرانه‌ها فرشته‌ای با نگاهی شهوت‌ناک ریشه‌ی بال‌ها گم‌شده را می‌لیسد. ماه در ریگ سفید آتش می‌گیرد و هوا گردبادی به‌جا می‌گذارد از لهیب شعله‌ها، ردی از خون و بوی استخوان‌های سوخته و …

ادامه‌ی مطلب
مردِ تنها

مردِ تنها

وقتی با پاییزت بر شانه‌ها از میان پنجره‌ام می‌گذشتی ای اردیبهشت و علامت می‌دادی با نور از واپسین برگ‌ها. چه می‌خواستی به من بگویی، ای اردیبهشت؟ چرا چنین محزون بودی و شیرین، در اندوهت؟ هرگز ندانستم ولی همیشه در کوچه یک مردِ تنها بود میانِ دیگران. …

ادامه‌ی مطلب
من و تو

من و تو

آری تمام‌اش را دیده‌ام هرچه که نیست را درکارِ ویرانی هرچه که هست انتظار را که چنان طوفانی نو بر زمین می‌نشیند روز را که خونین است آن چشمان آبی را که باد را می‌گیرند تا تماشایش کنند و امواج مجنون را که پیش می‌روند تا …

ادامه‌ی مطلب
چه کسی سخن می‌گوید هنوز؟

چه کسی سخن می‌گوید هنوز؟

چه کسی سخن می‌گوید هنوز با آن دل سوزان، وقتی جبن و هراس نام بخشیده به همه چیز؟ قید گذشته صفیر می‌کشد. صفیر می‌کشد سرب در اسخوان‌های جوان اما یک روز زمستانی‌ست، کسی ملافه‌های بسیار آماده می‌کند و فضای تهی را از نو می‌سازد. تنها جسم …

ادامه‌ی مطلب
کنار من باش

کنار من باش

کنار من باش، نزدیک، تنها آن‌وقت سردم نیست. از اقصای فضا سرما می‌خروشد به درون. ابهت‌ِ او را می‌بینم و خردی خود را. آنوقت نیازم را در‌ می‌یابم به بازوان گره‌کرده‌ات: آن دو شعاع نورِ کائنات.

ادامه‌ی مطلب
معادلی خودی برای آزادی

معادلی خودی برای آزادی

اگر حقیقت دارد که جهان بسیار حرف می‌زند بگذار همه خاموشی گزینند تا به فصاحت سکوت گوش فرا دهیم. اگر حقیقت دارد که جهان بسیار می‌بیند بگذار همه چشم‌های خود را ببندیم و منظره‌ی درون را تماشا کنیم از پشت چشم‌های بسته. اگر حقیقت دارد که …

ادامه‌ی مطلب
بر این باورم

بر این باورم

بر این باورم که یک برگ علف هیچ‌ فروتر از کار روزمره‌ی ستارگان نیست، این‌که مورچه به همان غایتِ کمال است و یک دانه شن، و تخم چکاوک، و داروگ شاهکاری‌ست از عالم برین و بوته‌ی خزنده‌ی تمشک، اتاق‌های عرش را می‌آراید، و باریک‌ترینِ مفاصلِ دست‌‌ام، …

ادامه‌ی مطلب