ادامهی مطلب
که ساده زندگی کنم | آنا آخماتووا
ادامهی مطلب
باد چه سخت میوزد اینجا
اما مهتاب هم پیداست
از لا به لای سفالهای سقف این خانه ویران
توفان، موهای طلایی داشت با رگه هایی از سیاه
با صدایی بی زیر و بم زاری میکرد، انگار زنی ساده دل بود
که سرباز یا زورگوی فردا را به دنیا میآورد.
ابرهای پهناور، کشتیهای بزرگ
ما را محاصره کردند، و جعد گیسوی سرخ آذرخش
بی قرار و پریشان گشت.
بزرگراه دریای سرخ شد.
ما دره محض شدیم و از میان توفان گذشتیم.
تو می راندی؛ من عاشقانه تماشایت میکردم.
یک روز صح و سرانجام دانستن انکه
کدام فکر جان از تن به در می کند، و کدام، جان رفته باز میگرداند.
چه زود تن تنهای مطرود به سوگ مینشیند
مثل بونسای سرخبرگ که به محاصره برگهای فروافتادهاش درمیآید.
باران یا اشیائی هم هستند که از یادرفته ها را بازمیگردانند:
ابعاد آرام قطرهها، وزنشان؛ فقدان جاهطلبی در میز آرایش.
چه غریب است این اشتیاق هم، اشتیاق یک جوانهٔ سبز کوچک شدن،
جوانهای که در روزهای اول فروردین
در تن شاخه جایی خالی برای خود یافته و بزرگ میشود.
یک راهش زانو زدن است
راه خوبی است، اگر کشوری که در آن زندگی میکنی
سنگهای نرم داشته باشد
زنان این کشور همیشه خواب حیاطهای محصور با دیوارهای سفید میدیدند
جایی که در کنجهای تاریکش زانو و سنگ به هم میآیند.
دعای آنها استخوانهای باریکی است که زمین را تحمل میکنند،
کلمات کوچکی از جنس کلسیم که پشت سر هم به زبان میآیند
انگار این هجاهای جاری می توانند
آنها را تا ملکوت ببرند.
سالهای سال مردان چوپانی بودند
که مثل گوسفندها راه میرفتند.
زیر درختان زیتون، دستانشان را به بالا دراز میکردند
بشنو ما را، روی زمین دردی است که از آن ماست
اینجا درد هست و دیگر جایی برای انبار درد نیست!
زیتونها اما آرام و رها
در ظرفهایی پر از عطر سرکه و آویشن
تکان می خوردند.
شب مردان غذایشان را می بلعیدند، نان و پنیر سفید،
و خوش بودند چرا که با وجود آن همه درد،
هنوز خوشی هم بود.
به اعتقاد برخی زیارت بهترین راه است،
تن را در کتان سفید پیچاندن
و سوار بر اتوبوسها فرسنگها در میان زمینهای شنی و بایر رفتن.
مکه
دور کعبه طواف کردن
پای پیاده، بارها،
خم شدن و زمین را بوسیدن
بازگشتن،
و چهرههای تکیده ای که به سرای اسرار میماند.
برای بعضی اقوام و مادربزرگها
زیارت کاری هر روزه بود،
آب کشیدن از چشمه،
سبد انگور را روی سر نگاه داشتن،
آنها حاضران هر تولد بودند
تا لحظه زایمان زیر گوش مادران زمزمه می کردند.
آنها که بر پیراهن کودک طرحهای پیچیده را گلدوزی میکردند،
و فراموش میکردند قرار است خیلی زود کودک لباسش را خاکی کند.
کسانی هم بودند که دعا برایشان اهمیتی نداشت.
جوانترها. آنها که به آمریکا آمده بودند.
آنها به مسنترها میگفتن، وقتتان را تلف میکنید.
وقت؟ مسنترها برای جوانترها دعا میکردند.
از الله می خواستند بچهها را اهل عاقل کنند،
به خاطر سبزی شاخهها، به خاطر قرص ماه،
به آنها شفای عاجل عطا کند.
و گاهی هم کسی پیدا میشد
که هیچ کدام از این کارها را نمی کرد،
پیرمردی، فوزی مثلا، فوزی دیوانه،
که موقع بازی دومینو همه را می زد.
فوزی اصرار داشت با خدا همان طور حرف بزند که با بزش
و به خاطر خنده اش معروف بود.
خدایا، تو نه،
غایب منم.
اون اوایل
ایمان یه کیفی داشت که از همه پنهونش میکردم
تنهایی می دزدیمش
و می بردمش به جاهای مقدس:
یه نگا به این ور و اون ور و بعد برمی گشتم
زمانی طولانی اسم تو ورد زبونم بود
حالا از هر جا که تو باشی در می رم
گاهی می ایستم
تا به تو فکر کنم، اونوقت ذهنم
یکهو
مثل ماهیای کوچولوی قنات در می ره
می ره پشت سایه ها، پس کورسویی که
یکسره بیتابی می کنه و سرریز میشه
رو فرفره آب رودی که در گذره.
حتی برای یه لحظه هم
خودِ من آروم نمی گیره،
همه اش سرگردونه
ویلونه
ویلون هر جایی که نتونه توش آروم بگیره. نه، تو نه،
من غایبم.
تو جاری آبی، ماهی و نوری
نبض سایهای،
تو حضور وفاداری که در اون
همه چیز حرکت می کنه و دگرگون میشه.
این ذهن پریشون رو اگه میشد از رفتن بگیرم
حالا تو قلب این چشمه
رنگ ابی کبودی رو میدید که می دونم اونجاست
که می دونم هست
راهبی ایستاده کنار یک چرخ دستی و زار میگرید.
در هیچ کجا نه اثری از خدا است نه از بودا،
و این اشکها فقط اشکهای یک آدم است
اشکهایی تلخ و شکسته
که بر رویه زنگاری چرخ سقوط میکنند.
بر کف آن جمع میشوند
فلز آنها را مینوشد و زنگارش بیشتر میشود.
چه کسی میداند در این زندگی چه کاره است، چه کار بوده است.
من راهبی دیدم که زار می گریست
و میدانم من هم روی این زمین سخت جایی دارم.
از معلمان زندگی پرسیدم
خوشبختی یعنی چه.
سراغ کسانی رفتم که حاکمان انسان بودند
همه سر تکان دادند و لبخند زدند،
به گمانم خیال کرده بودند سر به سرشان میگذارم.
بعد عصر یک روز یک شنبه
کنار رودخانهٔ دیسپلینز قدم میزدم
که یک دسته مجار دیدم، نشسته بودند زیر درختها
با زنها و بچههاشان و یک چلیک آبجو
و یک آکاردئون.
دریا چنین عمیق و نابینا
خورشید، پشیمانی وحشی
انجمن، چرخ، ذهن
آی عشق هنوز خسته نیستی؟
خون، خاک، ایمان
کلماتی که از خاطر نمیبری
عهد و پیمانی که بستی، حرم مقدس تو
آی عشق هنوز خسته نیستی؟
صلیبی بر فراز هر تپه
ستاره، مناره
هزار هزار قبر که باید پر شود
آی عشق هنوز خسته نیستی؟
دریا چنین عمیق و نابینا
جایی که خورشید باید غروب کند
زمان که خود از کوک افتاده است
آی عشق هنوز خسته نیستی؟
لازم نیست سوسن آبی باشد
می شود فقط سبزه ای باشد روییده بر زمین خرابه ای
یا تنها چند تکه سنگ کوچک،
فقط خوب گوش کن
بعد کلمات را کنار هم بگذار، سعی نکن
کلماتت باشکوه و فاخر باشند
هیچ مسابقه ای در کار نیست
تنها دری است که باز می شود
به روی سپاس و سکوتی
که در آن صدایی دیگر به سخن در می آید
هرگز با او از عشق سخن نگفتم
هرگز با او از مرگ نگفتم.
تنها طعم کور و لال تماس
میان ما میدوید
وقتی درکشیده به خویش
کنار هم دراز میکشیدیم.
باید دزدیده به درونش نگاه میکردم
و میدیدم در مرکز خویش
چه لباسی به تن کردهاست.
وقتی با لبهای باز خوابیدهبود
دزدیده تماشایش کردم.
چه دیدم، چه دیدم
به گمان شما؟
خیال میکردم شاخهها را میبینم
خیال میکردم پرندهای را خواهم یافت
خانهای را تصور میکردم
کنار دریاچهای بزرگ و خاموش
آنجا اما
بر پیشخوان شیشهای
نگاه زوجی را دیدم
که جورابهای ابریشمی میفروختند.
خدای من،
برایش آن جورابهای ساقبلند را میخرم
برایش میخرم.
چه نمایان میشود اما
بر پیشخوان شیشهای روحی کوچک؟
چیزی خواهد بود آیا
که نتوان لمسش کرد؟
حتی با یک انگشت
یک رویا؟
در ساحل قدم میزنیم
دو سر مکالمهای عتیق را
محکم در دستهایمان گرفتهایم:
- دوسم داری؟
- دوست دارم.
با ابروهای شیارخورده
تمام حکمت دو عهد پیامبران منجم را
خلاصه میکنم
فلاسفهی رضوانها
و حکمای تارک دنیا را
و در نتیجه میگویم:
- گریه نکن.
- شجاع باش.
- ببین، همه...
لب ور میچینی و میگویی
- باید بچه آخوند میشدی
و بیحوصله گام بر میداری
که هیچکس
معلمهای اخلاق را دوست ندارد.
چه میتوانم بگویم
بر ساحل دریای کوچکی
که مردهاست.
آرام آرام
آب
نقش قدمهایی را میپوشاند
که دیگر محو شدهاند.
چه خوب به یادم مانده این اتاق
که حالا اجارهاش دادهاند،
و آن اتاق کناری
که عین دفتر تجاریست
مناسب آژانسها و تجار و شرکتها.
و آه این اتاق،
چقدر آشناست!
نیمکت، همینجا کنار در بود:
قالیچهی ترکی روبرویش و
کنار نیمکت دو گلدان زرد روی طاقچهای
و سمت راست، نه! آنطرفتر، گنجه بود و آینهای
آن وسط، میزی بود که مرد روی آن می نوشت
و سه صندلی سبدی.
تخت، کنار پنجره بود
آنجا عشقبازی می کردیم!
این اشیای تلخ
هنوز باید جایی به جا مانده باشند.
تخت، کنار پنجره بود
آفتاب، غروبها بر نیمهراه می تابید.
یک عصر
در ساعت چهار
از هم جدا شدیم
فقط برای یک هفته.
افسوس
آن هفته ابدی شد!

برای چریک پیر روزهای حسرت و امید
ما
چنان درختان پیر
در شلاق باد و
تازیانهی دریا.
ما
همقطارانی
که گم کردهایم یکدگر را
چشماندازها و رویاهامان را
در راه.
بگذار
غرق شویم در کلماتی
که لبها را
برای بوسیدن
رسم میکنند.
اعصار
آینده و تسلی
دست به دست
به داد بر میخیزند
ما
چون گوشت نرم
که در برابر زمان
در سایهی خانه
پناه گرفتهایم.
ما
که تاریخمان را از کف دادهایم
نشانهها و راهها را
در نبردهای دشوار
دشوار.
بگذار
طرحی نو در اندازیم
برای قدم زدن
در دل مزارع و روستاهامان.
زمان
که آبستن
آرمانشهرهای بزرگ است
آبستن برادری است.
ما
چنان سرزمینمان
نرم چون خاک رس
سخت چون خارا.
ما
چنان که از زمان بر می گذشتیم
در بیابانها به جا مینهادیم
تمام اختیارمان را.
حالا بگذار
آوازی برای امید بسازیم
از فردا
و آن را آشکار کنیم.
زمان
در دستهایی پناه میگیرد
در صورتها و لبهایی
که آزادی را رویا میبینند.
ما
چون آن درختان پیر.
برای چریک کوچک روزهای نمناک
میرسد آنروز
که سر بالا کنند و
سرزمینی را ببیند
که نامش آزادی است.
رفیقان من، موطن من اینجاست
جلودار، شمایید
و فردا ژستهای همیشهتان
فرو میافتد
بی آنکه تندبادهای هراس را
در جبههی آزادی بر انگیزد.
راهمان را
در همان مسیر میسازیم
که شانه به شانهی هم
بر میانگیزانیم
آنها را که فرو ریختند در این راه
کسانی را که بر آزادی می گریستند.
روزی فرا خواهد رسید...
زنگها باید به صدا درآیند
از ناقوس برج
در میدان خالی
و باید بذر بیافشانند
برای کسانی که گوش تیز کردهاند
برای تکهای نان
نانی که قرنها و قرنها
هرگز قسمت نشد
میان کسانی که آن را پختند
کسانی که تاریخ را به پیش بردند
به سمت آزادی.
روزی فرا خواهد رسید
شاید آن صبح دلفریب را
به چشم خویش نبینیم
نه من، نه تو و نه دیگران
بر ماست اما
که صدایش کنیم
احضارش کنیم
شاید روزی از محال به در آید.
مثل بادی شاید
که ریشها را خنج میزند
حقیقت را پیش چشم می آورد
جادهها را تمیز می کند
از قرنها و قرنها
از ویرانههای که بر خاک آزادی
فرو ریختهاند
آن روز
فرا خواهد رسید...
قصههای عامیانه، عرصهی تنفس امیدهای زخمخوردهی ماست. امید، دختر نارنج و ترنج است، در محاصرهی کابوس شیاطین. آن را باید سرقت کرد چرا که تاریخ، دیوها را مالک بلافصل امیدهایمان کردهاست. امید، از حصار که بیرون میآید، در برابر واقعیت گزندهای قرار میگیرد که آمیختهی بغض و آز و حسد است. امید عریان ما را کنار رود سر میبرند، اما هنوز قصههای عامیانه تلخ نیستند چرا که در آنها همیشه واقعیت میتواند با حقیقت شاعرانه روبرو شود. خون، به مروارید بدل میشود، چوپان سادهدلی مرواریدها را جمع میکند و لاشهی امید ما را از نو زنده میکند. یا خون، درختی سبز و بالنده میشود و حتی چوب درخت درد میکند، ناله میکند، شهیدی است که در جسمیت اشیا تکثیر میشود و شهادت میدهد.
سالها پیش در ویرانههای بلچیته از خاطرات جنگهای داخلی اسپانیا خاکبرداری میکردم. صحنهی مرگ لورکا پیش چشمام بود:
«ـ لوركا ! بدو ... بدو ، ياللا !
و او مبهوت و گيج با دستهاى آويخته دوباره به حركت درآمد . مثل مجسمهئى از حيات عارى بود .
فرمان دادم : ـ آتش !
و گروه سياه ازپشت به طرفاش آتش گشود .
مثل خرگوشى به خود تپيد .
وقتى كنارش رسيدم صورتاش غرق خون و خاك سرخ بود .
چشمهايش هنوز باز باز بود . به نظرم رسيد كه مىكوشد به روى من لبخندى بزند .
با صدايى كه به زحمت بسيار مىشد شنيد گفت : ـ هنوز زندهام !»
قانون جاذبهی زمین همان واقعیت تلخی است که در آن، خاک، خون را میبلعد. تنها در کالبد زندهی ماست، در تن که خون، سربالا میرود. شعر همان جسم است، کالبد زندهاست و اگر نباشد نمیتوان تروا را از خاک بیرون کشید، نمیتوان صدای لورکا را هنوز پس از تیر خلاص شنید، وقتی آفتاب برمیآید و عبارت «هنوز زندهام» در خاک میخشکد.
در جهان افلاطون، سایههای غار مجازند و شعر در برابر او قدعلم میکند و به همین سایهها جسمیت میبخشد، با آنها حرف میزند، باورشان میکند و تجربه در برابر جبر تاریخی میایستد که قنداق متلاشی نوزادان را به آمار و ارقام فرو میکاهد، تن را به نام و خاطره را به فراموشی میسپارد ، خون رودروی جاذبهی زمین میایستد و ما میتوانیم هنوز صدای سم اسبهایی را بشنویم که سیاهاند و شاهد توحش سوارانی باشیم که برقدوار شنلهاشان، لکههای مرکب و موم میدرخشد.
شعر، از جاذبهی زمین قدرتمندتر است. تیمور لنگ، هفتاد هزار نفر را در اصفهان قتل عام کرد. سرخوشانه و لاابالی در سم اسبها دست و پای کودکان یتیم را شکست، آنها را نادیده گرفت و کشت. فردا صبح، در طلوع آفتاب زوزهی مرگ به شهوت سگهای ولگرد میپیوست و اصفهان خالی بود. از فردا صبح، هنوز قصهی نارنج و ترنج در گوش کودکان اصفهان زمزمه میشود و هنوز امید میتواند درخت سبزی باشد که اگر آنرا قطع کنند باز هم صدای نالهی انسانی از آن بلند میشود. شعر، از جاذبهی زمین قدرتمندتر است و از تاریخ، پرتوانتر. لااقل تا وقتی برای کودکانمان فردایی بهتر آرزو میکنیم، وقتی هنوز فردا میتواند آبستن واقعیتی دیگرگونه باشد، یعنی وقتی تمام ستمدیدگان خاک دست به خودکشی دست جمعی نمیزنند، شعر زندهاست و شهادت میدهد. این ویژهنامه گزارش کوچک شهادت است. شهادت شاعران در اسپانیا، در آفریقا، در اروپای شرقی. بیان سوگند است، اگر تنها مایملک ما، جزیرهای است کوچک به قطع صفحهی کاغذ یا دیوار سلول زندان، یا حتی سلول کوچکی در تن که خاطرهای را با خود حمل میکند، بگذار سوگند بخوریم به تیر خلاص، به آتش کبریت که در بازی ماه و بازی سایه هنوز این شعر پروهور به کبریت امیدمان روشن میشود:
«افروخته يك به يك سه چوبهى كبريت در دل ِ شب
نخستين براى ديدن تمامى ِ رخسارت
دومين براى ديدن ِ چشمانات
آخرين براى ديدن ِ دهانات
و تاريكى كامل تا آن همه را يك جا به ياد آرم
در آن حال كه به آغوشت مىفشارم.»
بر اسبانى سياه مىنشينند
سياهآهنينه سراپاى .
و بر قدوار شنلهاشان
لكههاى مركب وموم مىدرخشد .
گريانگريان اگر نمىگذرند ، از آن روست
كه سرب به جمجمه دارند به جاى مغز
و روحشان همه از چرم براق است .
از شنريز فرعى فراز مىآيند
جمع گوژپشتان شبنهاد
تا بر معبر خويش
خاموشىى ظلمانىى صمغ را بزايانند و
وحشت ريگ روان را .
به راه دلخواه خويش مىروند
نهفته به حفرهى پوك جمجمهشان
نجوم مبهم
تپانچههائى پندارى را .
***
هان اى شهر كوليان !
بر نبش هر كوچهئى بيرقى .
كدوى غلغلهزن ، ماه و
آلبالوى پرورده .
هان اى شهر كوليان !
كه تواندت از ياد برد ؟
هان ، شهر درد مشكاندود
با برجكهاى دارچينى .
***
چندان كه به زير مىآمد شب
ـ شب ، شب كامل ـ
كوليان بر سندانهاى خويش
پيكان و خورشيد مىساختند .
اسبى بهخون درآغشته
بر درهاى گنگ مىكوفت .
خروسان شيشهئى بانگ سر مىدادند
به خهرز ـ شهرك مرزى ـ .
در كنج مفاجات
باد عريان مىگردد
درشب ، شب نقره بناگاه ،
درشب ، شب دست ناخورده .
***
از دست نهادهاند قاشقكهاشان را
قديسهى عذرا و يوسف قديس .
بر آناند تا از كوليان به تمنا درخواهند
كهشان بهجستوجو برآيند .
عذراى قديسه پيش مىآيد
در جامهى زنان داور
از كاغذ شكلات و
گردنآويزى از چغالهى بادام .
يوسف قديس دستها را مىجمباند
زير شنل ابريشميناش .
و با پادشاهان سهگانهى پارس
به ديدار پدر و دومك مىآيد .
ماه نيمهتمام به انديشه فرو مىشود
در خلسهى جيقه .
مهتابىها همه پر مىشود
از پرچمهاى سهگوشه و فانوس
و رقاصهگان بىكمرگاه به هقهقه درمىآيند
در برابر آينههاى خويش .
آب و سايه ، سايه وآب
در خهرز ـ شهر مرزى ـ .
***
هان اى شهر كوليان!
بر نبش هر كوچهئى بيرقى .
اينك گارد سيويل !
آتشهاى سبزت را فروكش .
هان اى شهر كوليان !
آنرا كه هرگز توان ازخاطر زدودنات باشد
با موى بىشانه
دور از دريا به خود بازنه .
***
دو به دو پيش مىآيند
بهجانب شهر نشاط و جشن .
هياهوئى ابدى
فانسقهها را اشغال مىكند .
دو به دو پيش مىآيند
دوشبانه باطنان .
به خاطر هوس ايشان ، آسمان
مهميزبازارى بيش نيست .
***
شهر ، آزاد از دلهره ،
درهايش را تكثيرمىكرد .
چهل تن گارد سيويل
ازپى تاراج بدان درمىآيند .
ساعتها از كار بازماند .
تاكسى گمان بد نبرد
به ماه آبان
مى به شيشه رو درپوشيد
به ماه آبان .
از بادنماها
غريوى كشدار برآمد .
شمشيرها ازهم بازمىشكافند آن نسيمها را
كه سمضربههاى سنگين شان سرنگون كرد .
پيرهكوليان
ازجادههاى گرگوميش مىگريزند
سالخورده كوليان
با اسبهاى خوابآلود و
سفالنههاى پشيز خويش .
از فراز كوچههاى تندشيب
شنلهاى عزا بالا مىخزند
همچنانكه از دستاسهاى پسپشت خويش
جلدهائى كمدوام مىسازند .
كوليان به دروازهى بيتاللحم
پناه مىبرند .
يوسف قديس ، سراپا پوشيده از زخم ،
دختركى را به خاك مىسپارد .
تفنگهاى ثاقب ، سراسر شب
بى وقفه طنيناندازاست .
قديسهى عذرا كودكان را
به بذاق ستارهگان معالجه مىكند .
با اينهمه گارد سيويل
پيش مىآيد با افشاندن شعلههايى
كه در ايشان ، تخيل
جوان و عريان ، عشق برمىانگيزد .
رزا ـ دخترك خانوادهى كامبوريوس ـ
نشسته بر آستانهى خانه ، مىنالد
پيش رويش پستانهاى بريدهاش
بريكى سينى نهاده .
و دختران ديگر مىگريختند
با بافههاى گيسوشان ازپس
درهوائى كه درآن مىتركيد
رزهاى باروت سياه .
چندان كه مهتابىها همه
شيارها شوند برخاك
سپيدهدم شانهها را متموج خواهد كرد
به صورت نيمرخ درازى ازسنگ .
***
اى شهر كوليان !
چندان كه آتشها تورا دوره كنند
گارد سيويليان نابود مىشوند
در يكى تونل سكوت .
اى شهر كوليان !
خاطرهى تو را چهگونه از خاطر توان برد ؟
تا تو را در پيشانىى من جستوجو كنند .
بازىى ماه ، بازىى ماسه .
قشنگ نیست
ببینمت
که ایستادهای در مرکز تفریحات
در تلاش برای از یاد بردن
ترسهای خُرد
یک میلیون سال گذشته
بیش از همه
از نوای این ویولون دلیر بیزارم
که چنان بر دیوار کشتار
پنجه میکشد
انگار که بگوید
قاتلین ضعیفند
و قربانیها پیروز
انگار کابوسی را
با رویایی، بغرنج ساخته باشند
انگار کابوس را
پشت رو کرده باشند
حالا ویولون را رها کن
شهامت را کنار بگذار
هنوز نفهمیدهای
چگونه پای آدمکش
و خوناشام
به شهامت تو باز شد
همیشه تماشای شهامت دیگران
آنان را برانگیخته است
بازگردان آن را به صخره
به لجن
به آنچه همیشه حامی لجن بوده است
تمام کن آنچه این آزمون زشت
با قلب آدم می کند
دیگر برای من
از آن ایستگاه تنهای راهآهن نگو
از جایی که زیر رگبار دانههای سیب
یکدگر را برهنه کردیم
این صدای نادانی
تجربه ژرف حقارت را درمییابد
اگر جزر و مد سکوت
از پذیرفتن آن سر باز زند
اینجا بایست
در میانه بطالتِ
انزوای خود
احضار کن اشکهای بیدوام را
خندههایی که از ته دل نبود
و دلخوشیها را
و به آنها بگو از رنجهای تو اطاعت کنند
شکستهایت را در آغوش بگیرند
اینجا بایست
مغرور و با تنی لرزان
با سینههایی برجسته
در جامهٔ مندرس و تنانه
مذهب
صادقانه بگویم امیدوارم
ناچار نشویم دوباره روزی
در مرکز تفریحات با هم دیدار کنیم
در اولین برگ از کتاب رویای من
همیشه شب است در کشوری اشغالشده.
درست ساعاتی پیش از حکومت نظامی.
شهری کوچک و دور.
خانهها همه تاریک.
مغازهها همه غارتشده.
من گوشهٔ خیابان ایستادهام
جایی که نباید باشم.
تنها و بیبالاپوش
آمدهام تا دنبال سگی سیاه بگردم
سگی که به صدای سوت من پاسخ میدهد.
یکی از این صورتکهای ترسناک روز هالووین با خود آورده ام،
میترسم آن را بر صورتم بگذارم.
میخواهم بنویسم
میخواهم آوازهای مردمانم را بنویسم
میخواهم بشنوم صدایشان را وقتی ترانه های تاریکی را می خوانند
میخواهم چنگ اندازم به آخرین نغمه هایی
که از میان نای در هم شکسته از های های اشک شان
بیرون می آید و در هوا معلق باقی می ماند
می خواهم رویاهایشان را در قابی از کلمات قرار دهم
روحشان را به تحریر درآورم
می خواهم خنده شادمانهشان را
در یک پیاله به چنگ آورم
دستان سیاه را به آسمان سیاهتر رسانم
و آنهار ا از ستاره پر سازم
پس این نورها را خرد و درهم کنم
تا آبگیری شود آیینه گون و تابان در سحرگاهان
سیلاب هیچ ماه ای خاطره آن شب را نمیشوید
تنها باران به یادم مانده است آن باران سرد
که می بارید بر صورتم و درهم می شد با اشکهای تو
تنها باران به یادم مانده است آن باران سرد که می بارید
و لبهای تو که نرم بود و داغ
نه ماه نه ستاره نه این درد دندانه دار صاعقه
تنها زبان الکن من
و خشم سرخ ذهنم می دانستند
این باران سرد از آن ماست تا ابد
حتا اگر سعی کنم توضیح دهم:
"مرد انقلابی محکوم به فنا است
چرا که هیچ قطعیتی در زندگی اش وجود ندارد جز عشق و تاریخ."
"اما بچه هامان باید با قطعیات بزرگ شوند
و انقلاب ساز شوند."
"به عنوان مثال باید راه را چنان روشن نشانشان دهیم
که نه به راست روند و نه به چپ
بلکه مستقیم پیش روند به سوی آزادی."
تو گفتی "نه" و رفتی.
سیلاب هیچ ماه ای خاطره آن شب را نمیشوید
تنها باران به یادم مانده است آن باران سرد که می بارید
و دعا که مثل باران
به آسمانی برمیگشت که تو از نو به من بازگرداندی
این همان دشتی است که در آن جنگی رخ نداده
هیچ سرباز گمنامی اینجا جان نداده
این همان دشتی است که سبزه هایش دست در دست اند
هیچ بنای یادبودی اینجا سر بر آسمان برنیاورده
تنها قهرمان این دشت آسمان است
پرندگان بی صدا بر فراز این دشت پرواز میکنند
بر فراز این گستره آزاد پر باز میکنند
هیچ کس در این زمین نکشت، کشته نشد
مقدس این دشت که کس از آن خبردار نیست
مقدس این دشت که هوایش رام است
و مردمان گرامیاش میدارند با فراموش کردن نامش
همه چیز از دست میرود
و به جا میماند.
رسالت ما اما، رفتن است
رفتن و آفریدن راه
راهی به سوی دریا.
آوازهای من، هرگز به دنبال شکوه نبودهاند
شکوه جاودانگی در خاطرهی آدمیان.
ظرافت جهان را دوست داشتهام
ظرافت بیوزن و فریبا.
جهانهایی که چون حباب صابوناند.
میخواهم آنها را تماشا کنم
آغشتهی نور خورشید و سرخ
که زیر آسمان کبود میلرزند
نابهنگاماند و میترکند.
هرگز به دنبال شکوه نبودهام.
آهای مسافر! این راه تنها برای قدمهای توست
نه از آن چیزی دیگر.
جادهای وجود ندارد
جاده، سفر کردن توست.
رفتنت جاده را میسازد
و هرگاه به پشت سر نگاه کنی
مسیری را میبینی
که کسی نمیتواند دوباره بپیماید.
آهای مسافر!
هر گامت، اثرش را بر دریا به جا میگذارد
یکبار اینجا
وقتی که شاخههای درختان شکستند
صدای گریهی شاعری شنیده شد
«جادهای وجود ندارد
جاده، سفرکردن توست.»
گام به گام، سطر به سطر
شاعر، دور از خانه جان داد
کفن شده در خاک سرزمینی نزدیک.
دور که میشد صدای گریهاش به گوش میآمد:
«جادهای وجود ندارد
جاده، سفرکردن توست.»
گام به گام، سطر به سطر
وقتی سهرهها نمیتوانند آواز بخوانند
وقتی شاعر سرگردان است
وقتی هیچچیز به دادت نمیرسد.
«جادهای وجود ندارد
جاده سفرکردن توست.»
گام به گام، سطر به سطر
جنگهای نکبت
وقتی عشق مقصود ما نیست
نکبت
نکبت.
سلاحهای مفلوک
که کلمه نیستند
مفلوک
مفلوک.
مردمان مکنت
که عاشقند و می میرند
مکنت
آه مکنت!
بیشک رود سن نیست
جنگل ویسنس نیست
اما واقعا زیباست
در گوتینگن، در گویتنگن
نه ساحلی هست و نه ترانهای
که از سر حسرت بگرید و پرسه بزند
اما هنوز عشق شکوفه میکند
در گوتینگن، در گویتنگن
بهتر از ما میدانند
قصهی پادشاهان فرانسه را
حکایت هرمن، پیتر، هلگا و هانس را
در گوتینگن
و هیچکس نمیرنجد
اما قصههای کودکی ما
با یکی بود یکی نبود آغاز میشود
در گوتینگن
بیشک ما ، رود سن را داریم
و جنگل ویسنس را
ولی خدای من! گلهای سرخ چه زیبایند
در گوتینگن، در گویتنگن
ما، صبحهای پریدهرنگمان را داریم
و روح خاکستری ورلاین را
آنها خود سودا را دارند
در گوتینگن، در گویتنگن
وقتی نمیدانند به ما چه بگویند
میایستند و لبخند میزنند
ولی هنوز درکشان میکنیم
بچههای بلوند گوتینگن را
متاسفم برای کسانی که تعجب میکنند
از اینکه دیگران مرا میبخشند
ولی بچهها همهجا شبیه هماند
در پاریس در گوتینگن
آه، نگذار دوباره اتفاق بیافتد
روزگار خون و نفرت
که هستند کسانی که دوستشان میدارم
در گوتینگن، در گوتینگن
وقتی زنگها باید بنوازند
وقتی باید دوباره سلاح برداریم
دلم میگرید
برای گوتینگن، برای گوتینگن.
ادامهی مطلب
در نانت باران میبارد
دستات را به من بده
آسمان نانت مرا غمگین میکند
یک صبح درست مثل امروز
یک سال پیش
شهر رنگپریده بود
وقتی از ایستگاه میرفتم
نانت را نمیشناختم
قبلا آنجا نبودهام
باید این پیام را میگرفتم
که مرا به این سفر وادار کند
خانم سر وقت بیا
شماره بیست و پنج خیابان گرانژولو
سریع خودت را برسان، خیلی امیدوار نیستیم
در آخرین ساعاتش پس از سالها سرگردانی
خواسته شما را ببیند
به دلم باز میگشت
فریادش سکوت را از هم میدرید
از وقتی رفته بود
دیرزمانی امیدوار بودم
که این مرد خانه به دوش و این مرد غایب
به من بازگردد
شمارهی بیست و پنج خیابان گرانژولو
قرارم را به یاد میآورم
هیچوقت از یادم نمیرود
این اتاق در انتهای راهرو
نشسته کنار شومینه
چهار مرد برخاستند
در نور سرد و سفید
لباسهای شیک یکشنبه را پوشیدهبودند
چیزی نپرسیدم
از این همراهان غریب
هیچ نگفتم اما از نگاهشان
فهمیدم که دیر شدهاست
سر قرار رسیدهبودم
به شمارهی بیست و پنج خیابان گرانژولو
اما او دیگر مرا ندید
پیشاپیش محو شده بود
حالا، قصه را می دانی
یک شب بازگشتهبود
و این آخرین سفرش بود
آخرین ساحلش
می خواست پیش از آنکه بمیرد
به لبخندم گرم شود
اما همان شب جان داد
بدون حتی یک خداحافظی، بدون دوستت دارم
در مسیر کنار دریا
خوابیده در باغسنگها
میخواهم در آرامش استراحت کند
در سایهی گلی سرخ
پدرم، پدرم!
و به یادم میآید
دستت را به من بده.
ادامهی مطلب
درختان و باد
و ماه
که از گوشهی جنوب غربی تالاب برمیآید
انگار در داستانی از جوزف کنراد
طلوع میکند.
پرندگان شب
و هرآنچه دستمایهی سنت شعرست
اینجاست.
کِیفشان اما
از دستهای من فرو میچکد.
اینروزها
حس کهنهی «زیبایی» ناخوشایند است،
و در پس این درخشش کهن
تعفن نحیفی بر باد میرود.
نخلهای استوایی کنراد
همین صنوبرهای معمولیاند
در سایه،
ریشه دوانده در ظلمات
در نجوا و زمزمه
مثل زیبایی
و هرآنچه دستمایهی روزمرهگی ماست
تمام آن چیزها که طبیعی جلوه میکنند
و در خفت خاک ریشه دارند
در فلاکت میلیونها انسان،
در غالب ابهامات خاص حقیقت شاعرانه،
در تحمیل سایهها به ظهور
در لعاب امر «زیبا» با وقایع
واقعیت کشتارهای سیستماتیک کنگو
قریب بیست و پنج میلیون نفر
در فاصلهی ۱۸۹۰ تا ۱۹۱۰.
وقایعی که نه ثانویاند
و نه جدا از فراغت شاعری
یا از تماشای طلوع ماه در غروب تابستان
و بالهای کهربایی پروانهای
که امروز عصر
پسرم از لای علفهای هرز گرفت
و با افتخار تمام
در جام دستهای کوچکش نشانم داد.
برای او و نه برای دیگران
می خواهم آشوبهای واقعی را احضار کنم
در فعل اندیشدن و نوشتن
شاید هرآنچه آموختهام
به مثابهی زیبایی،
جایی به کار بیاید
در برابر حقایق موحش جهان.
چرا که هنر اگر از واقعیت جدا شود
چیزی بیش از نشانهی لعنت نیست
لعنت همدستی با خالقان فلاکت و وحشت
در تجربهی هرروزهی ما.
میخواهم یاد بگیرم
که چگونه تخطی کنم از زیبایی محض
وقتی که واقعیت جز خاطرهای تلخ نیست
خاطرهای ناباور در حیات آدمیان .
گفتم:
بگذار پروانه برود پسرم!
با خود پیامی را میبرد که باید برساند
روزهای بسیاری برایش سفر کردهاست
این جهان، نباید آن جهانی باشد
که چنین پروانهای را به بند میکشد.
دستهایش را گشود
پروانه به میان علفها افتاد
به سرعت بال گشود و پرید. می بینی؟
بگذار این حکایت
همان اتفاق مجرد شاعرانهای باشد
که از حیات بیست و پنج میلیون آفریقایی به سرقت رفتهاست
آنها که در خدمات اقتصادی قدرتهای اروپایی یا آمریکایی
در عبارت «ایالت آزاد» قتل عام شدهاند
در حاکمیت سادیسیتی لئوپارد دوم
از بلژیک
که عایداتش را عمدتن خرج هنر والای اروپا می کرد
استادان فلاندرزی را به میهن می آورد
موزه ها را پر می کرد
و ما در ابهت فضا سرگردان میشدیم.
سایهها از فراز تالاب پایین می آیند
تلویزیون خبر از جنگ دیگری در آفریقا میدهد
جنگی که گویا در عداوت دیرینهی قارهی سیاه از ما ریشه دارد.
مرگهای کنگو را
بهترین نویسندگانمان
بین ده تا چهل میلیون نفر تخمین زدهاند
انگار آنها به اختلاف فاحش زندگی سی میلیون انسان علاقهای ندارند
و همچون شاعران
به استعارات جذاب فکر میکنند
مثل عبارت «قارهی ظلمت بر آتش».
انگار از چنین عبارات هنرمندانهای
شرح استخوانهای که دفن نشدهاند
و روستاهای کنگو را انباشتهاند،
بر میآید
شرح کشتارهای مدیریت شده:
ایجاد حساب شهربانی کنگو
برای گلولههای مسئول
یا دستهای مسئول.
یعنی مرگ بیرحمانه هزاران نفر،
وقتی یک سرباز به دنبال غذا
ناچار است شکار کند
و هر روز ششبار دلش برای لاشههایش تنگ شود
برای شش دست راستش
دست راست زنان و کودکان
همان شمار اندکی که نجات یافتند
تا کسی از آنها عکس بیاندازد.
حالا آن عکسها میایستند
کنار کپیهای زیبای کودکان گلگونگونهی رنوار
کنار استادان فلاندرزی که دیوارها را پر کردهاند
در گالریهای بروکسل.
در گرگ و میش پرشکوه شمال
کارگر اسکله
بارهای شراب و میوه را خالی می کند
از آفریقای جنوبی و کنگو رسیدهاند.
چه زود، ماه بدر به اوجش رسیده است
انگار نمی خواهد این آسمان را به نور تاجگذاری کند.
و پرندگان شب، چه فریبی در آستین دارند
آیا ما همان را میشنویم که آنها میگویند؟
چه اهمیتی دارد
اگر پروانهها در مسیر نزول ماه
ازدحام میکنند؟
چه کسی این هنروری را هدایت میکند
و در کابوس زیبایی پنهان میشود؟
با این دستها
من باید
چه کنم؟
زبان شیطان
چنگال هجاهای درنده اش را
بر گلوی سوییتو
فرود می آورد
تا بدرد و نارس باقی بگذارد
زبان دختر جوانی را
که می آموزد
نامش را
به آواز بخواند
هر کجا او می گوید
آب
آنها یادش می دهند فریاد بزند
خون
هر کجا او نجات می دهد
سبزه را
آنها یادش می دهند آرزو کند
خزیدن به
گور را
هر کجا ستایش کند
پدر را
آنها یادش می دهند دعا کند
برای آنکه لطف می کند
و او را
نمی برد
هر کجا بوسه بزند بر روی
وطن
آنها یادش می دهند ببلعد
خاک را
اما کلمات در روح چهره دخترک زندگی می کنند
و این صدا دیگر تسلیم سلطه همایونی نمی شود
هر کجا آنها نقش می زنند
خون را
او
آب
می نوشد
هر کجا آنها
قبر می کنند
او
سبزه سبز می کند
هر کجا آنها ببرند
پدران و دلبندانش را
او می ایستد،
زیر نور خورشید او می ماند
هر کجا یادش بدهند ببلعد
این خاک را
او بوسه می زند
به روی وطن
و می ماند
با سرود سوییتو
می ماند
با سرود سوییتو
فاتحی همان قدر عاقبت اندیش که دلیر
گهواره ربود که گور سازد.
تخت سلطنتش برافراشته بر خاک آدم،
و سرانجام از فراز هر چه داد است و بیداد سقوط کرد
در پراگ، یا شاید بوداپست
قهرمانان از اسبهایشان بر زمین افتاده اند.
اینجا داستان ژنرالی ست
و اینجا یک کلاه خود، آنجا
دستکشی آهنی هنوز افسار را به دست دارد.
اسبها که زمانی طولانی
زیر این تن های سنگین بی حرکت مانده اند
عادت ندارند به باد به آفتاب
حالا که چکمه ها رفته اند
عادت ندارند به این مهربانی با تهیگاه شان
و چشمهایشان که زمانی طولانی
زیر ابری از مفرغ یا سنگ پنهان بود
آهسته بر شهر خاکستری
بر سنگین ترین خانه ها چشم می گرداند
آرام آرام تکان می خورند اسبها
در شگفتند از این سبکی تازه به دست آمده.
عطر باران در هواست، و خیالی در سر آنها
خیالی از سبز، از سبزه زار.
از پایه های سنگی شان پایین می آیند
تلو تلو می خورند مثل کره اسبی
که اولین قدم اش را بر می دارد.
هیچ کس
اسبان بی سواری که در خیابانهای شهر می روند، نمی بیند
این لحظه آنی ست فراتر از زمان فراتر از مکان
در حاشیه شهر، جایی که آسمان بزرگ می شود
اسبها به خود اعتماد می کنند
به تاخت می روند
و پشت ردیف درختان بید از نظر پنهان می شوند
درختان بید که جنبش برگهایشان در باد وعده آب می دهد.
برگردان این شعر تقدیم به مجسمه های فقیدمان
زن را به اعدام محکوم کردند. مردان، اگر جلاد شوند، میتوانند از مجازات مرگ بگریزند، زنان، اگر با جلادان ازدواج کنند. امروزه اما، دیگر جلادی وجود ندارد، پس راه گریزی هم نیست. فقط مرگ هست، مرگی که تا مهلتی نامعین به تعویق افتادهاست. تخیل نیست، تاریخ است.
زندگی در زندان، یعنی زندگی بدون آینه. زندگی بدون آینه، یعنی زندگی بدون خود. زن بدون خود زندگی میکند، حفرهای در دیوار سنگی مییابد و در سوی دیگر دیوار، صدایی را. صدا از میان ظلمت به پیش میآید و چهرهای ندارد. صدا، آینهی زن میشود.
برای آنکه خلاص شود از مرگ، از مرگ ویژهاش، با شکستگی گردن و آماس زبان، زن باید با جلاد عروسی کند. اما جلادی پیدا نمیشود، پس زن باید اول او را خلق کند، باید این مرد را در انتهای صدا ترغیب کند، صدایی که هرگز ندیدهاست، صدایی که هرگز زن را ندیدهاست،این ظلمت، باید ترغیب شود که چهرهاش را انکار کند، آن را با صورتک شخصی مرگ مبادله کند، این صورتک جذامی تیره را. زن باید دستهایش را مبدل کند تا ارادهکنند که طناب را دور گلوهایی بپیچند که مثل او گزین شدهاند، گلوی دیگرانی که او نیستند. زن یا باید با جلاد عروسی کند یا با هیچکس، کار بدی نیست. مگر دیگر با چهکسی میتوان عروسی کرد؟
جرم زن تو را به شگفتی فرو میبرد. به اعدام محکوم شد چرا که از اربابش لباس دزدید، از همسر اربابش. میخواست زیباتر باشد. برای بردگان این خصلت، مجاز نیست.
زن، صدایش را چون دستی به کار میبرد. صدایش از دیوار میگذرد، ضربه میزند، لمس میکند. چه میتوانست بگوید تا مرد را قانع کند؟ مرد به مرگ محکوم نشدهبود، آزادی در انتظارش بود. به یاری چه وسوسهای، زن، موفق شد؟ شاید مرد میخواست با زنی زندگی کند که زندگیاش را نجات دادهبود، که روزی او را در خاک دید و تا زندگی تعقیبش کرد. تنها بختش برای قهرمان شدن، لااقل قهرمان یک انسان شدن، چرا که دیگران از جلادها نفرت دارند. در زندان بود چرا که مردی دیگر را زخمی کرده بود، یک انگشت دست راست کسی را با یک شمشیر. این نیز تاریخ است.
دوستانم که هر دو زناند، قصههایشان را برای من باز میگویند، قصههایی که باورنکردنیاند اما حقیقت دارند. داستانهای وحشت که بر من اتفاق نیافتادهاند، رخدادهاند اما از من جدا شدهاند، ما ناباوری خود را با وحشت تماشا میکنیم. چنین وقایعی بر ما اتفاق نمیافتد، غروب است و این وقایع غروبها پیش نمیآید. زن گفت، مشکل اینبود که وقت نداشتم عینکم را بردارم و بیعینک مثل موشی کورم، حتی نمیتوانستم تشخیص دهم او که بود. اینها پیش میآیند و ما پشت میزی مینشینیم و قصهی آنها را تعریف میکنیم تا بتوانیم باورشان کنیم. تخیل نیست، تاریخ است، بیش از یک جلاد وجود دارد چراکه بسیاری از جلادان هنوز شغلشان را پیدا نکردهاند.
مرد گفت: پایان دیوارها، پایان طنابها، بازشدن درها، یک میدان، باد، یک خانه، خورشید، یک میز، یک سیب.
زن گفت: نوک پستان، بازوها، لبها، شراب، شکم، گیسو، نان، اشیا، چشمها، چشمها.
هر دو به عهدشان وفادار ماندند.
جلاد آنقدرها هم آدم بدی نیست. سراغ یخچال میرود و پسماندهها را جمع میکند، هنوز نمیتواند چیزهایی را جمع کند که تصادفن بر زمین ریختهاند. فقط چیزهای ساده میخواهد: یک صندلی، کسی که کفشش را برق بیاندازد، کسی که نگاهش کند وقتی حرف میزند، کسی که در او غوطهور شود تا تجدید قوا کند. اینچیزها را خیلی راحت با ازدواج میتوان به کف آورد، ازدواج با زنی که مردان دیگر او را به مرگ محکوم کردهاند، چرا که آرزو داشت زیبا باشد. یک انتخاب باز.
همگان گفتند، مرد ابله است.
همگان گفتند، زن زیرک است.
آنها از واژهی دام استفاده میکردند.
چه گفتند به هم، وقتی اولینبار در اتاقی با هم تنها شدند؟ زن چه گفت وقتی حجاب برداشت و مرد دریافت که او صدا نیست، که جسمی دارد و پایانی. زن چه گفت وقتی دریافت که چاردیواری دربستهای را برای دیگری به جا گذاشتهاست؟ آنها از عشق حرف زدند، طبیعیاست که تمام وقتشان به سخن گفتن از عشق نگذشت.
راستش، قصهی بهتری ندارم برایشان تعریف کنم و حالشان را بهتر کنم. تاریخ را نمیشود پاک کرد، میتوانیم با آن بازی کنیم و خود را تسلا دهیم. آن روزها هنوز هیج زنی جلاد نبود. شاید هرگز هیچ زنی جلاد نشد و پیش نیامد هرگز که زنی، مردی را نجات دهد با ازدواج. اگرچه قانون به زن این اجازه را میدهد.
مرد گفت: پا، چکمه، فرمان، شهر، مشت، جاده، زمان، خنجر.
زن گفت: آب، شب، بید مجنون، گیسوان بافته، شکم خاک، غار، گوشت، کفن، گشوده، خون.
هر دو به عهد خویش وفادار ماندند.
بیقراری دستهای تو را انتظار میکشم
که ماحصل تمام عشقها را
خرمن کردهاست.
بامدادان
در مزارع پهناور مردان قدم میزنی
مردانی که تو را به آغوش خویش میکشند.
و باز میگردی به جمعیت منتظر
که هر یک شاهرگ خود را
به تو پیشکش میکنند.
فریادهای هزار مرد دیوانه را به پیشکش آوردهام
که رو در روی بیداد
به نعرهای برخاستند از فراز مقابر
از پشتهی اسکلتها
از استخوانهای جدا شده از مفصل.
آوازهای هزار کرکس را برایت به پیشکش آوردهام
که شناورند بالای مزارع اجساد
آنجا
برتپههایی که ستون از ستون میگریزد
چشمها از چشمخانه
و ماه در وحشت رهایشان میکند.
به پیشکش آوردهام لباسهایی را، پاره پاره
رها شده در مزارع
لباسهایی که آنها را دریدهاند
پیش از آنکه کودکان را از پستان مادران جدا کنند
با من بگو، به من بگو
چه کسی آنها را به تن میکند
پیش از آنکه زمستان بیاید؟
کسانی را به پیشکش آوردهام که تنها میخوابند
با دستهایی حلقهزده به دور رویاها
رویایی که هرگز نمیآید
چرا که در شب مرگشان به آنها خیره میشوند
برای تو آوردهام آنها را
رو در روی جهان
فریادشان کن
فریادشان کن.
در دنج تاریک جهان زندگی می کنم
در دل ظلمات،
بی نشانهای از حیات.
مشتاق زندگی در خیابانها قدم میروم
متکی به رویاهایی بیشکل
به راه خویش.
بر بردگی سکندری میخورم
در دنج تاریک
در عوالم نکبت
آنجا که ارادهی آدمی آب میرود
و سر از کثرت اتفاق
به دوار میافتد.
قدم میزنم چون کشتی بیلنگر
درازدحام خیابانهای ناشناس
که روشنی را
هرگز به خویش ندیدهاند
آغشتهی وحشت و راز
بازو به بازوی اشباح،
من
چنان شب
که تاریک است.
در قصههای هزار و یکشب سرزمینهای اندکی هستند که اسم و رسم دارند و نامی روی نقشهی جغرافیا. وقتی مکانی روی نقشه اسمی دارد، یعنی دست تاریخ به آن رسیده است و پا به قلمرو زبان مکتوب گذاشته. دیگر میتوان آن را فتح کرد، بخشید یا از دست داد. امروز آدمیزاد، مسرور از نامگذاری همهی سرزمینهای روی خاک، روی تپهها و اشکال ماه و مریخ اسم میگذارد و آنها را حاتم بخشی میکند، درست مثل ایامی که مذاهب، پول میگرفتند و قبالهی بهشت به نام میکردند.
فنلاند کشوری است نزدیک قطب شمال. در میانهی روسیه و سوئد. ششصد سال سوئدیها بر آن حکومت کردهاند، بعد روسها. تازه صد سال میشود که استقلال خود را به دست آورده، به عبارتی، به کشوری دیگر یا نامی دیگر باج نمیدهد. انسانها باج نامها را با جانشان میپردازند، با فقر و حرمان و جنگ. میگفتند خونآشامها از مردم شمالاند و گلوی کسانی را میدرند که خونی گرم در رگهایشان جاریاست، میگفتند بابا نوئل از اهالی لاپلند است و با گوزنهایش کادوهای سال نو را از آن انزوای سرد به درب همهی خانهها میرساند. خونآشام و بابا نوئل، دیگر به قلمرو فانتزی قدم گذاشتهاند. دیگر کشورهای شمالی و سرمای بلندشان ترسناک نیست، مردم از استوا میآیند تا چند روزی زیباییهای قطب را تماشا کنند. زبان فنلاندی تازه در قرن نوزده بود که صاحب خط شد. در این سرزمین بنای چندین هزارساله پیدا نمیشود. در این سرزمین تاریخ دیرتر شروع شدهاست. اما، شعر میانهای با تاریخ ندارد، میانهای با خط ندارد، میانهای با نام و ابدیت ندارد. شعر میتواند در همهی سرزمینهای بینام هزار و یک شب زندگی کند. وقتی هنوز عفریتی هست،وقتی هنوز حسد و خشم و انتقام، طلسمی را صدا میکند، همهی ما میتوانیم سر از آن سرزمینهای بینام در آوریم، به آنها تبعید شویم یا به آنها پناه بجوییم.
پنتی ساریکوسکی مینویسد : «از زندگیام افسانهای ساختم تا حقیقت داشته باشد.» هم او میگوید : «مادرم شخص مهمی نبود، اما زبانم را از او دارم.» روسها و سوئدیها در این خاک با هم جنگیدند و اجبار رخت سربازی ، جبر انتظار برای آغوش گرمی که به جنگ میرود بر ترانههای عامیانهاش سایه انداختهاست، مهم نیست که انسان در این جدال نامها برای کشوری دیگر میجنگد یا مشغول جنگ داخلی است میان سرخها و سفیدها، نام مجموعههای شعر «راهی برای وزن کردن زمان»، «یخ دور لبهایمان» یا «نشانیهای مه» است. شعرها از فاتحان سخن نمیگویند، شعر از آن شکستخوردگان است. مایملک مردمیاست که فاتحان، آنها را به بیگاری و حرمان دچار کردهاند. همهی ما زبانمان را از مادرانمان داریم که هرگز اشخاص مهمی نیستند و حقیقت ما در افسانههای ماست، نه در شکست، نه در فتح.
«به سوی پنجره گریختم در نالهی ماشین آتشنشانی. تمام زندگیام در حرکت بودهام. کمونیست شدم. به گورستان رفتم و زندگی فرشتگان را مطالعه کردم که دیگر مثل قدیمها ظاهر نمیشوند، کتابها را در اسکندریه سوزاندم، با صخره و گل سرخی بازی میکردم و کلیسایی بنا کردم، برای خودم شعر مینوشتم و صندلی بالا و پایین میرفت... من در زمان آینده زندگی میکنم، روزنامههای فردا را میخوانم...» ساریکوسکی در منطقهای به دنیا آمد که پیش از جنگ جهانی متعلق به فنلاند بود، بعد از جنگ مال روسیه. در نبردی در ولایتش بیش از دویست هزار سرباز روسی در جنگ زمستانی جان دادند. شاعر، جغدی را در شعرش از اتاقی به اتاقی میبرد، بوف کوری که درهمهی زندگیاش با خود حمل میکرد.
در هزار و یک شب، دختری و عفریتی با هم میجنگند. «عفریت اناری شد و بر هوا بلند گشت و بر زمین آمد، بشکست و دانههای آن بپاشید. زمین قصر از دانهی نار پر شد. در حال دختر خروسی گردید و دانهها را برچید. دانهای از آن به سوی حوض رفت. خروس خروشی بر آورده بال و پر همی زد و به منقار خود اشارت همیکرد. ما قصد او را نمیدانستیم تا اینکه آن یک دانه را بدید. خواست که او را نیز برباید دانه به حوض اندر افتاده ماهی شد. دختر خویشتن در آب افکنده نهنگ گردید. با هم در آویختند و فریاد کردند تا عفریت به در آمده شعلهی آتشی شد و از دهان و چشمان و بینی او آتش فرو میریخت. دختر نیز خرمن آتشی گردید. ما از بیم خواستیم که خود را به حوض در افکنیم. پس آنها با هم در آویختند و آتش به یکدیگر همیفشاندند و شرارهی ایشان به ما میرسید ولی شرارهی دختر بیآزار بود.» عفریت این قصه خاکستر میشود. دختر میسوزد و میمیرد. طلسم میشکند. نبرد دختر و عفریت در شکستن طلسم، جغرافیا ندارد. نبرد شعر است و قدرت. نبردی است بیپایان برای آزادی از نام، استبداد و طلسم. تنها میدانیم که شرارهی شعر بیآزار است. میدانیم که شعر به هر شکلی در میآید تا طلسم را بشکند، از شمشیر تا مار،از مار تا کرکس،از کرکس به گرگ، از گرگ به خروس و از خروس به آتش بدل میشود، اما همیشه بیآزار است، مبارزهاش بیخشونت است و بیامان.
پاوو هاویککو مینویسد: «کارگران بسیار در کار بنا کردن هرخانه بودهاند، اما هیچ خانهای هرگز تمام نمیشود.» کارپلان از تلخی تاریخ آگاه است. بارها بیدار شدهاست بر بوی گاز، بر کسی که در دادگاه فریاد میکشد، بر شیوع جنگ، بر مصیبتهای بسیار. میداند که هیچ خانهای هرگز تمام نمیشود که دل با مرزهایش نمیسازد و شعر با واقعیت. آنچه بر ما میگذرد، جز این نیست. شعر فنلاند به شکلی دیگر، در جغرافیایی کاملن متفاوت، ما را برای خودمان روایت میکند. شعر مردمیاست که دوقرن بیشتر نیست که خط دارند. یک قرن بیشتر نیست که باج نام نمیدهند. شعر کردهای ماست، شعر عربهای ما و شعر ترکهای ما. شعر ماست.شعر، انسانها را جرگه نمیکند، نامها و قدرتها ما را از هم جدا میکنند، در جغرافیا به ما اسمی میدهند تا قادر به فتح باشیم، قابل هزیمت باشیم. آنچه شعر برایش میجنگد، امنیت است و آزادی است، امید است، همان دودی که از شومینههای سرزمینمان بلند میشود...
دروغهای من
بالنهای سرخ و بزرگ
که در خیابان میخرم
و در آسمانها رها میکنم.
یک روز بالنی خریدم
بزرگتر و سرختر از همه.
مرا با خودش برد.
در دوزخ رنگها
که سیاه، سفید است
پرتو آفتاب به خون آلودهاست
لبخند زنان، سبز است
و مرگ،
آبی است.
اقیانوسی از خون دیدم
نسیمهای خفه
سطح آب را به امواج سنگین
شلاق میزدند.
تفالهی اجساد ناقص
دور وضوح پوستری جمع میشد
که در وسعتی فریاد میکشید:
قرار بود
بهشت بشود.
شمارهی دلی را گرفتم
که میدانستم
جایی برای من ندارد.
تلفن زنگ میخورد
سنگین و لجوج
به ضرباهنگ پتک.
دروغی بیش نیست
اینکه سینما هنر است.
(پس همهچیز هنر است!)
سینما مذهب است
عاری از واقعیت
یک جفت پای خوشتراش میسازد
که میتوان تماشایش کرد
اما نمیتوان لمسش کرد.
خدای بزرگی هستم
قیمتم لیتری سه هزار تومان است
و مردم یکدیگر را برای من میکشند.
سوت میزنم
آتشم میبوسد
و آهن زندگی را میلرزد.
حالا میدانم که چرا
زمانی دراز
در زیرزمین
رویا میدیدم.
نمیدانم چه گناهی کردهام
که هرچه دیدهام
چون تارهای عنکبوت
دور چشمهایم تنیدهاست.
مردم به آنها نگاه میکنند
میگویند:
نگاهش انگار نگاه کورها
خیره است.
از میان پنجرهای:
یک ماشین و دو عابر.
ماشین که میگذرد
عابران با خود فکر میکنند:
ماشین میگذرد
و درختان بیتفاوت
شاخههایشان را پشت سرشان
دراز میکنند.
ظلمت میچرخد و میگردد
از روشنی حرف میزند
سایهها، رو در روی پنجرهها:
تو کجایی؟
میتوانی ببینی؟
خانهها برای پریدن خیز بر میدارند
جادهها آمادهی هجومند
و پلیسهای ایستاده کنار چراغهای خیابان را
به زمین پرتاب میکنند.
سیمهای تلفن نشانه میروند
به درون و برون
تا ستارهها را بگیرند.
کجایی تو؟ خبر داری؟
آسمان بهار و آبجویی گرم
دست تو در دستم
تمام خاطرهها، همان عشق
همیشه از نو عاشق توام
وقتی نیستی، وقتی هستی
دستت در اعماق دستم
دست تهی من
یک تهی نرم
خداحافظی تاریک
جابجایی پرچینها در خطوط تلفن
دیگر آواز نمی خوانم
چیزی در من زنگ نمی زند
آسمان مشت می زند به ویرانگری خشمگین
بر چمنها سربازان ناشناس
تکانهای بی احساس
بازی مانورهای جنگی
یک دشمن در سرزمین پدری
ملتی که ایستاده می میرد
دل آشوبهای بزرگ
حالا تنهایی؟
اینجا توقعی وجود ندارد
چیزی آرزو کن، تا لب گور
من فقط پرندهی کوچکی هستم
مردی که حرف می زند
مردی که زنی را دوست دارد
یک خطای دید
تصویر بی پایان جنگلی که از جایش بلند می شود
چرا ساکتی؟
با چشمهای من میبینی؟
سمت تاریک سرم را؟
چرا دیروز عاشقم بودی
و امروز حرف نمی زنی
ماه به کجا پارو می زند
نمی خواهم اینگونه به پایان برسد
اما آسمان به زبانی غریبه حرف می زند
من از خشم خویش خشمگینم
اوم توت سوت
چه کسی یک برش خوک سفارش داد؟
مرگ با چشمهای تو خواهد آمد
همین مرگ که همراهیمان میکند
صبح تا شب، بیخستگی،
کر،مثل پشیمانی کهنهای
یا عادتی ابلهانه
چشمهای تو کلام بیهودهای خواهد بود
گریهای خاموش
سکوتی
که هر صبح در آن نظر میکنی
وقتی تنها کنار آینه میآیی
آه امید محبوب،
آن روز ما هم درمییابیم
که تو زندگانی هستی وعدم.
مرگ همه را به یک چشم نگاه میکند.
مرگ
با چشم های تو خواهد آمد
مثل ترک یک عادت،
مثل نگاه کردن در آینه
چهرهی مردهای دوباره عیان میشود
مثل شنیدن لبهایی فرو بسته
در سکوت
به مغاک
فرو می شویم.
دنج نخستین و آخرین
برای زیباترین طلوع،
مقبرهی این حیات
و نه مکانی برای چشمهای تو.
سر آنم بود که همینجا یله شوم
تا از عشق متارکه کنم.
با زیتونبنانش میخواستم
بر خیابانها لمس میکنم او را
که نشت میکند به گوشههایی
که درختان در آنها نشست کردهاند.
نقب می زند و ژرفا میبخشد
غلظت خونم را.
همیشه در حال رها کردن بودم،
همیشه پا میشدم که بروم
به راه خویش و نمی دانستم به کجا.
جایی دیگر. اینجا نه!
اینجا هیچ چیز آنقدرها هم خوب نبود.
آنجا بهتر بود، آنجا که قرار بود بروم
که می رفتم
و نمیدانستم چطور یا چرا.
گنبدی که زیرش خم می شدم، راست میشد
و قرار بود آزاد شوم در زندگی حقیقیام.
قرار بود کسانی را ببینم
که دیدارشان بر پیشانی من آمده بود.
آنها به من خوش آمد میگفتند
در میان فلوتها و سنگها
و به آنان می پیوستم.
شاید شکلی از مردن بود
که برای من اتفاق نیافتاد.
فقط میدانم که چیزی همیشه مرا به عقب بر میگرداند
یک اشتباه، یک دین،
یک چهره که نمیتوانم پشت سرم رهایش کنم.
وقتی در به تمامی گشوده است
و از آن نمیگذرم.
دیر که به بستر میآیم
پاهایت را از گوشهی خودم، کنار میزنم
آن دروازهی گرم را...
شبهایی که اینجا نیستی
محتاط به میانهی قایق میآیم
سعی میکنم تعادلم را حفظ کنم
وقتی غلت میخورم در خواب،
تو میغلتی، من میغلتم،
میغلتی،
میغلتم
و تو...
شبهایی هست که گوشهی بالشم را زیر گونهات فشار میدهی
به رویاهایم خیره میشوی،
آنوقت، ملافهی سفید را از شانهی عریانت کنار میزنی
و من، دوباره با تو عروسی میکنم.
بامدادان
زخم میزند کوه
زیبایی شب را.
آنکه تو را دوست میدارد
برهنه میشود
رو در روی ماه.
آنقدر عشق میورزد
تا بمیرد.
چرا میترسی؟
چرا نیمههای شب از خواب میپری؟
مرگ، آنچه را که زندگی خواهی کرد
میتواند از تو بگیرد
نه آنچه را که زندگی کردهای.
شکوهمند و مقدس،
منم حلیم سوم
حاکم حاکمان.
اینجا در دستان سفیدم
سپیدهدم مردمم آغاز میشود
هر آندم که دم بر میآورم
نفسم هرم مرا به باکرگان ناشناخته میرساند
در ابدیتم
از طعم زمان
پرده برداشتهام.
ابعاد عالم
در اکرام و اطعام من معلقند.
در صلح تنم
قلعهها آرامش خویش را باز مییابند
شعر و دانش و ظفر را
در بیداری عقابان عظیم
رها کردهام.
بگذار نسلها
بر دریاها و مراتع پایکوبی کنند.
زیر آسمانهای تاریک و آسمانهای آبی
برای دریای بیپایان خونم اما
عشقم همراهیاست
بیکرانه!