بازگشت به خانه

صداها

صداها

صداهایی که می خواستیمشان، دوست داشتیمشان،

از آن کسانی که مرده اند، یا کسانی که

.چون مردگان از دست دادیمشان

:گاهی با ما سخن می گویند در رویاهایمان

.گاهی غرق در فکر، طنین می یابند در ذهنمان

و، با آوایشان، لحظه ای بر می گردیم

- به آوایی از نخستین شعر زندگیمان

.بسان موسیقی دوری که در شب محو می شود

 

1904

ادامه‌ی مطلب
پنجره

پنجره

از پنجره سپیده دم را نگریستم

و درخت سیب نورسته ای دیدم

سایه ای در روشنی

 

و وقتی دوباره سپیده دم را نگریستم

درخت سیب زیر بار میوه همانجا بود

 

شاید سال ها گذشته بود، اما من هیچ به یاد نمی آورم

از آنچه در خوابم گذشته است

ادامه‌ی مطلب
فراموش کن

فراموش کن

 

فراموش کن عذابی

.که به دیگران داده ای

فراموش کن عذابی

.که دیگرانت داده اند

آب ها جاری اند و جاری،

بهارها می درخشند و پایان می گیرند،

.تو زمینی را فراموش می کنی که بر آن گام بر می داری

 

گاهی تکه ای از آوازی قدیمی می شنوی،

می پرسی معنیش چیست، چه کسی می خواندش؟

.خورشید کودکی گرم می شود

.نوه و نتیجه ای به دنیا می آیند

.دوباره دستت می گیرند و پا به پا می برند

 

نام رودها با تو می ماند،

!رودهایی چه بی پایان

مزرعه هایت زرد می شوند،

.برج های شهر نیستند به مانند گذشته

.تو خاموش می ایستی در آستانه

ادامه‌ی مطلب
به یاد آر، بدن

به یاد آر، بدن

 

بدن، به یاد آر نه تنها چه اندازه با تو عشق ورزیده اند

نه تنها تخت هایی که بر آن آرمیده ای،

بلکه برق آشکار هوس ها

در چشمانی که به تو می نگریستند،

- لرزه صداهایشان برای تو

.که تنها مانعی اتفاقی ناکامشان گذاشته است

اینک سرانجام همه در گذشته نهفته است،

انگار تو هم کمابیش تسلیم شده ای

در برابر این هوس ها – چگونه برق می زد

در چشمانی که به تو می نگریستند، به یاد آر،

.به یاد آر، بدن، چگونه در صداهایشان به لرزه در می آمد برای تو

 

1918

ادامه‌ی مطلب
چلچراغ

چلچراغ

 

در اتاقی – خالی، کوچک، فقط یک چاردیواری

- پوشیده با پارچه سبز

چلچراغی زیبا می سوزد، یکپارچه آتش؛

هر یک از شعله ها زبانه می کشد

.تبی پر هوس، میلی پر شهوت

 

در اتاق کوچک، در نور بارانی

از آتش داغ چلچراغ،

.هیچ نور معمولی سر نمی زند

 بدن های شرماگین را چه کار

.با شهوت این حرارت

 

 1914

ادامه‌ی مطلب
خاموشی ها

خاموشی ها

وقتی برهنه به آب می زنی

در شیشه دمیده دریای صبحگاهی

وقتی ابرها همه صورت اند

و در میانشان مرتفع ترین اعماق

آنجا که حرفت را زده ای

آن سرزمین در آسمان

تغییر شکل می دهد، بزرگ می شود، ناپدید می گردد

آنجا پرنده ای بال می زند

آنجا در زیر کوهی بزرگ

آنجا ستاره ای چشمک می زند و ناپدید نمی شود

آنجا خفاش ها به تعقیبی شگفت انگیز در پروازند

به هنگام غروب، گوش می کنی

به نفس های بیصدا، می شماریشان

به دره ای می روی که هیچگاه در آن نبوده ای

نفسی بعد از نفسی، می شماریشان

و فرو می افتی

نرم به مانند یک آه

ادامه‌ی مطلب
همه پرندگان

همه پرندگان

ما همه پرندگان را خواهیم کشت.

همه. کلاغ ها در فلق گفتند همه.

 

و در سکوت شب، شنیدم صدایشان را

که در باغ می کشتند پرندگانم را.

و می دانستم

که اینک در صبح هایم

هیچ آوازی نخواهد بود،

و حس می کردم

اندوه روحم را در بر گرفته است.

 

همه. گفتند همه پرندگان.

و حس کردم

بال های سیاه را

که دور من حرکت می کنند

و از میانشان خیره گشته به من

چشم زرد یک کلاغ.

پرسیدمش به دنبال چه هستی، کلاغ؟

زیر پوشش جمجمه ام

من هیچ پرنده پنهانی نگه نمی دارم.

 

همه. همه پرندگان.

او گفت ما همه اشان را خواهیم کشت.

 

و بعد حس کردم این ترس را

که شاید شبی

از میان رویاهای تاریکی

جمجمه ام را بشکافد

و با منقار دیوانه اش بکاود

تا ببیند آشیان اندیشه هایم

به هیچ مرغ نغمه سرای پنهانی پناه نداده باشد.

 

همه. با صدای انکرش می گوید همه پرندگان.

 

 اکنون حس می کنم بر گردنم همه جا

چشم زرد کلاغ را.

 

چیزی در روحم رخنه کرده است.

روحم پرنده ایست سلاخی شده.

 

همه. ما همه اشان را خواهیم کشت.

همه پرندگان را.

قار قار می کنند کلاغ ها

زیر آسمان اندوهبار.

ادامه‌ی مطلب
چیزهایی که به پایان رسیدند

چیزهایی که به پایان رسیدند

غرق هراس و بد گمانی،

با ذهنی ملتهب، چشمانی مضطرب،

نومیدانه می کوشیم گریزگاهی بیندیشیم،

نقشه می کشیم چگونه اجتناب کنیم

از خطر آشکاری که همه امان را چنین هولناک تهدید می کند.

با این وجود اشتباه کرده ایم، خطری پیش رو نیست :

خبر اشتباه بوده است

(یا آن را نشنیده ایم، یا درست درک نکرده ایم)،

فاجعه ای دیگر، چیزی که هیچوقت فکرش را نکرده ایم،

به ناگهان، با خشونت، بر سرمان نازل می شود،

و ما را در غافلگیری می یابد – دیگر مجالی نیست -

گم و گورمان می کند.

 

1911

ادامه‌ی مطلب
شمع ها

شمع ها

روزهایی که خواهد آمد، در برابرمان می ایستد،

 چون ردیفی از شمع های شعله ور-

شمع هایی طلایی، گرم، و روشن.

 

روزهای گذشته در پشت سرمان فرو می افتد،

صفی تاریک از شمع های سوخته؛

از نزدیکترینشان هنوز دود بر می خیزد

سرد، ذوب شده، و خمیده.

 

نمی خواهم نگاهشان کنم: اشکالشان غمگینم می کند،

به یاد آوردن نور آغازینشان غمگینم می کند.

فرارو را می نگرم به آن شمع های شعله ور.

 

نمی خواهم برگردم، نمی خواهم ببینم، وحشتزده،

که با چه سرعتی صف خاموش طولانی تر می شود،

که با چه سرعتی یک شمع مرده به دیگری افزوده می شود.

 

1899

ادامه‌ی مطلب
پیرمرد

پیرمرد

در انتهای پر سر و صدای کافه، سرش خم شده

به روی میز، پیرمردی تنها نشسته،

روزنامه ای در مقابلش.

و در ابتذال تیره بخت پیری

فکر می کند چه اندک از این سال ها لذت برده

در زمانی که قدرت، و شوخ طبعی، و قیافه داشته.

می داند دیگر خیلی پیر شده؛ می بیند، حس می کند.

باز به نظرش می رسد تا همین دیروز جوان بوده،

زمان با چه سرعتی گذشته، با چه سرعتی گذشته،

و فکر می کند چطور قوه تمیز فریبش داده،

چطور همیشه ایمان داشته و چه احمقانه

به حرف شیادی که گفته: "فردا. وقت خیلی زیاد است حالا."

به یاد می آورد بر چه هیجان هایی افسار زده،

چه شادی هایی را قربانی کرده. حالا  بابت هر بختی

که ضایع کرده، احتیاط بی تعقلش را به سخره می گیرد.

اماهمین زیاد فکر کردن، زیاد به یاد آوردن،

سر پیرمرد را به دوار می اندازد. به خواب فرو می رود،

سرش به روی میز کافه آرام می گیرد.

 

1897

ادامه‌ی مطلب
شهر

شهر

گفتی: " به کشوری دیگر می روم، به ساحلی دیگر.

شهری دیگر پیدا می کنم بهتر از این یکی.

هر چه می کوشم انجام دهم، مقدر است اشتباه از آب در آید

و قلب من – مثل جان داده ای – مدفون گردد.

چطور می توانم بگذارم ذهنم در اینجا بپوسد؟

به هر طرف رو می کنم، به هر طرف می نگرم،

ویرانه های سیاه زندگیم را می بینم اینجا،

جایی که سال های زیادی گذرانده ام، هدر داده ام، به کلی نابود کرده ام."

تو کشور جدیدی پیدا نمی کنی، ساحل جدیدی پیدا نمی کنی.

این شهر همیشه دنبالت می کند.

در همین خیابان ها راه می روی، پیر می شوی

در همین محله ها، موهایت به خاکستری می زند در همین خانه ها.

همیشه در همین شهر به ته خط می رسی. جای دیگری به دنبال رویاهایت نباش:

برای تو نه کشتی هست و نه راهی،

اینک که زندگیت را اینجا، در این گوشه کوچک، هدر داده ای،

در هر جایی از دنیا نابودش کرده ای.

 

1910

ادامه‌ی مطلب
ایتاکا

ایتاکا

چون قدم می نهی در راه ایتاکا

امید می بندی که سفرت دراز باشد،

پر از ماجرا، پر از اکتشاف.

قبیله آدمخواران و غول یک چشم،

پوزئیدون خشمگین – از آنها باکی نداشته باش:

تو هرگز در راهت چنین چیزهایی نخواهی یافت،

تا آن زمان که به اندیشه هایت پر و بال می دهی،

تا آن زمان که حسی نادر

بر روحت اثر می گذارد و تنت.

قبیله آدمخواران و غول یک چشم،

پوزئیدون وحشی – با آنها روبرو نخواهی شد

 مگر آنکه به درون روحت راهشان دهی

مگر آنکه روحت جایی بیابد برایشان در برابر چشمانت.

کاش سفرت دراز باشد،

باشد که در بسیاری صبح های تابستان وقتی،

با چه سرخوشی، با چه سروری،

به لنگرگاه هایی برسی که برای نخستین بار می بینی؛

باشد که در توقفگاه های داد و ستد فنیقیان

چیزهای خوبی بخری،

مرجان و صدف مروارید، عنبر و آبنوس،

 عطری شهوت انگیز از هر نوعی-

هر چقدر عطر شهوت انگیز که امکانش را داشته باشی؛

و باشد که از بسیاری از شهرهای مصری دیدن کنی

تا بیاموزی از آنانکه می دانند و بیاموزی.

باز همواره یه یادت نگه دار ایتاکا را.

رسیدن به آنجا مقصود تو بوده است.

اما هیچگاه شتاب نکن در سفر.

چه بهتر که سال ها به طول بیانجامد،

تا آنگاه که پا به جزیره می گذاری، پا به سن گذاشته باشی،

برخوردار از هر آنچه در راه به کف آورده ای،

بی توقع از آنکه ایتاکا دارایت کند.

ایتاکا سفری شگرف را بر تو ارزانی داشته،

اگر او نبود، قدم در راه نمی گذاشتی،

اینک او آهی در بساط ندارد تا تو را بدهد.

 

و اگر در فقرش یافتی، ایتاکا تو را نخواهد فریفت.

آنچنان خردمند شده ای، آنچنان سرشار از تجربه،

که دیگر تا آن زمان درک کرده ای این ایتاکاها چه معنایی دارند.

 

1911

ادامه‌ی مطلب
برگرد

برگرد

بارها برگرد و تصاحبم کن،

 حس آنکه عاشقم، بارها برگرد و تصاحبم کن-

وقتی خاطره های تن زنده می شود

و هوسی قدیمی باز در خون جریان پیدا می کند،

وقتی  پوست و لب ها به خاطر می آورند

و دست ها احساس می کنند که بار دیگر نوازش نخواهند شد.

 

بارها برگرد، تصاحبم کن در شب

وقتی پوست و لب ها به خاطر می آورند...

 

1912

ادامه‌ی مطلب
تقدیم نامه

تقدیم نامه

تویی که نمی توانم نجاتت دهم

به من گوش کن.

سعی کن این گفتار آسان را درک کنی که من از گفتاری دیگر شرمناکم.

سوگند می خورم، هیچ جادویی در کلماتم نیست.

با سکوت با تو سخن می گویم به سان ابری یا که درختی.

 

آنچه مرا قدرت می بخشد، برای تو مرگبار است.

تو وداع با عصری گذشته را با آغاز دورانی جدید در هم آمیختی.

القاء نفرت را با زیبایی تغزلی،

نیرویی کور را با شکلی قوام یافته.

 

اینجا دره رودهای کم عمق لهستان است. و پلی پهناور

به درون مهی سفید. اینجا شهری در هم شکسته است.

و باد فریاد مرغان دریایی را بر گورت فرو می افکند

آن زمان که من با تو سخن می گویم.

 

چیست حکایت شعری

که ملت ها و انسان ها را نجات نمی دهد؟

اغماض با دروغ هایی رسمی،

ترانه میخوارگانی که گلویشان در یک لحظه دریده می شود،

دکلمه برای دختران سال دومی.

که من شعر خوب می خواستم بدون آنکه بدانم.

که دیر، غایت فایده آن کشف کردم.

در این و فقط در همین است که رستگاری می یابم.

 

رسم است ارزن بر گورها بپاشند یا دانه های خشخاش

تا مردگانی را خوراک دهند که در هیبت پرندگان باز می آیند.

این کتاب را اینجا برای تویی می گذارم که زمانی زندگی کرده ای

تا دیگر هیچوقت به دیدارمان نیایی.

 

ادامه‌ی مطلب
تکلیف

تکلیف

با ترس و لرز، فکر می کنم سرشار می کردم زندگیم را،

تنها اگر به خود می قبولاندم که در ملا عام اقرار کنم،

                                   ریاکاری خودم

و زمانه ام را آشکار کنم:

ما اجازه داشتیم به زبان دیوها جیغ بکشیم و کوتوله ها

کلمات پاک و مهربانانه ممنوع بودند اما

با مجازات هایی آنچنان سخت که اگر کسی یکیشان را به زبان می آورد

خود را آدمی از دست رفته فرض می کرد.

ادامه‌ی مطلب
نوشیدن | جین هرشفیلد

نوشیدن | جین هرشفیلد

می‌خواهم تاریکی تو را در دستانم جمع کنم
دستان من جام، تاریکی تو آب
و بنوشم.
 می‌خواهم
لبهایت را لمس کنم
درست مثل پروانه‌ای که اواخر نوامبر
به سمت پنجره اتاق‌خواب آمد
و بالهایش را به شیشه سرد آن کوباند و کوباند؛
درست مثل اسب
که سر بلندش را خم می‌کند تا آب، و می‌نوشد
لحظه‌ای درنگ می‌کند، سر بلند می‌کند
و باز می‌نوشد
با آب همه چیز را به درون می‌کشد
همه چیز را.

ادامه‌ی مطلب
کاوه‌های اعماق

کاوه‌های اعماق

جوآئو کابرال د ملو نتو (ژانویه‌ی ۱۹۲۰ تا اکتبر ۱۹۹۹)  از سرشناس‌ترین شاعران برزیل است. در خانواده‌ای‌ از ملاکین سرشناس،‌ در شهر رسیفه به دنیا آمد و از بیست و پنج سالگی در هیات یک دیپلمات و شاعر زندگی کرد.
منتقدان او را از آخرین چهره‌های بزرگ عصر طلایی شعر برزیل و رهبر نسل ۴۵،‌ همان نسل پس از جنگ شعر برزیل می‌دانند. معروف است که در تبیین نظریه‌ی شعری خویش گفته‌است که من هرگز تلاش نمی‌کنم تا یک گل را معطر کنم، ‌برای همین شعرش از احساساتی‌گری تهی‌است و در عوض سرشار است از تصاویر و افعال یا توصیف فیزیکی اشیا و احساسات: تصویر مهندسی که خانه‌ای بنا می‌کند.
«زندگی و مرگ سورینو» با ترجمه‌ی الیزابت بیشاپ، اقبال جهان انگلیسی‌زبان را برای شعرش به ارمغان آورد،‌ این شعر روایی را مترجمان بسیار ترجمه کرده‌اند، هم به زبان انگلیسی از آن چند ترجمه‌ی متفاوت در دست است و هم در زبان اسپانیولی و البته به زبان‌های دیگر. این کتاب، اولین ترجمه‌ی این شعر بلند است به فارسی به همراه شاهکار دیگر ملو نتو، «‌تنها تیغه‌ی یک چاقو».   
ترجمه‌ی این متن به یاری سه ترجمه‌ی متفاوت انگلیسی متن صورت گرفته‌است. هدف اما این بوده‌است که با عنایت به اختلافات مترجمان انگلیسی، متن خوانا و روشنی در اختیار خوانندگان فارسی زبان قرار بگیرد.

ادامه‌ی مطلب
الهه‌ی اسیر | امی لاول

الهه‌ی اسیر | امی لاول

 بالای بام ،

روی سرِ گردانِ دودکش

من خُرده های لعل بنفش را دیدم

آبی و کهربایی ، می درخشیدند

دمی

در انتهایِ دور خیابانِ غبارآلود

از میان سیل آسای باران ،

می آمد

تالالویی سرخ

ماهتاب را می نگریستم

در حریری از سبز روشن آرمیده بود

بال های اوست

بال های  الهه ای

که روی ابرها قدم می زد

که پر و بال رنگین کمانی اش را تکیه داده بود

مایل بر مسیر گذارهای باد

مدت ها بود ، در پی اش بودم

با چشمانی خیره و سکندری هایی که می خوردم

غمم نبود که  پشت سرش می کشاندم

چشمانم پُر از رنگ بود :

زعفرانی ؛ یاقوتی ؛ زردی های زمردی

و نیلیِ الماس

رشته ئ رُزها ، چینه های یاقوتِ زرد

ذرات نارنجی ، مارپیچ های شنگرف

خال خالِ طلاییِ گلبرگ های داوودی

سرخابی ِ بی قرارِ گل ادریس

در پی اش می رفتم

به تالالو بال هایش  می نگریستم

در شهر او را یافتم

شهری با خیابان هایِ باریک

درباز رو در رو شدم با او

لزران و ناآرام

با ریسمان بال های رقصانش را بسته بودند به دو سو

عریان بود و سرد

چون آن روز باد می وزید

در غیاب آفتاب

مردان بر سرش چانه می زدند

داد و ستدِ نقره و طلا

با مس و گندم

قیمت هایشان را درون بازار بلند داد می زدند

الهه ، می گریست

صورتم را پوشاندم ، گریختم

و باد ِ خاکستری ، پشت سرم سوت می کشید

در امتداد خیابان های باریک 

ادامه‌ی مطلب
معنی

معنی

وقتی بمیرم، واگشت دنیا را می بینم.

روی دیگر، در پس پرنده، کوهستان، غروب.

معنای واقعی، آماده رمزگشایی.

آنچه بی مفهوم بوده، مفهوم می یابد،

آنچه درک ناپذیر بوده، درک می گردد.

و اگر هیچ واگشتی نداشته باشد دنیا؟

اگر توکای روی شاخه نشانه ای نباشد،

مگر توکایی روی شاخه؟

اگر در توالی روز وشب

هیچ مفهومی نباشد؟

و اگر این زمین هیچ نباشد

مگر این زمین؟

حتی اگر چنین باشد، باقی می ماند

کلامی برخاسته از لبانی رو به هلاک،

پیغام آوری خستگی ناپذیر که می دود و می دود

در پهندشت میان ستارگان، در میان کهکشان های در حال دوران،

و هشدار می دهد، اعتراض می کند، فریاد می کشد.

ادامه‌ی مطلب
پنهانی ها

پنهانی ها

از آنچه کرده ام و از آنچه گفته ام

مگذارید هیچکس بکوشد که بداند من که بوده ام.

مانعی بود که تغییر می داد

الگوی رفتار و کردار زندگیم را.

مانعی بود که اغلب

چون زبان به سخن می گشودم، باز می داشت مرا.

از نادیده انگاشته ترین اعمالم،

از در لفافه ترین نوشته هایم -

تنها از اینها بگذارید که درکم کنند.

اما شاید ارزش اینقدر دغدغه را نداشته باشد،

اینقدر تلاش را که کسی کشف کند من به واقع که بوده ام.

بعدها، در جامعه ای تکامل یافته تر،

کسی دیگر درست به شکل من

به یقین پدیدار می شود و آزاد عمل می کند.

ادامه‌ی مطلب
دیوارها

دیوارها

بی هیچ ملاحظه ای، هیچ تاسفی، هیچ شرمی،

دیوارهایی به دورم ساخته اند، ضخیم و بلند.

و اکنون با حسی از نومیدی در اینجا می نشینم.

نمی توانم به چیزی دیگر فکر کنم: این سرنوشت ذهنم را تحلیل می برد -

که من بیرون، چه اندازه کار داشتم.

وقتی این دیوارها را می ساختند، چگونه ممکن بود متوجه نشوم!

اما هیچوقت از آنانی که می ساختند، حتی صدایی نشنیدم.

چه نامحسوس مرا از دنیای بیرون گسسته اند.

 

1897

ادامه‌ی مطلب
من قدرتی از گذشته ام

من قدرتی از گذشته ام

من قدرتی از گذشته ام.

عشق من تنها در سنت نهفته است.

من از ویرانه ها می آیم، از کلیساها،

از شمایل محراب ها، از روستاهایی

متروک در کوه آپنین یا دامنه های آلپ

جایی که زمانی برادرانم می زیسته اند.

همچون مجنونی آواره ام در مسیر توسکولانا،

در مسیر آپیا، همچون سگی بی صاحب.

یا فلق ها را نظاره می کنم، صبح ها را

بر فراز رم، بر فراز چوچیاریا، بر فراز دنیا،

به مثابه نخستین پرده های پسا تاریخ

که برای ثبت آن، از دورترین حاشیه زمانه ای مدفون

شهادت می دهم. دیو سیرت است مردی

که از زهدان زنی مرده زاده می شود.

و من، جنینی به رشد رسیده،

مدرن تر از هر انسان مدرن،

جستجو می کنم برادرانی را که دیگر وجود ندارند.

 

میلان، 1964

ادامه‌ی مطلب
پنجره ها

پنجره ها

در این اتاق های تاریک، که می گذرانم

روزهای خفقان را، پس و پیش می روم

تا پنجره ای بیابم – اگر پنجره ای

گشوده شود، مایه تسلی خاطر است -

اما پنجره ای یافت نمی شود، یا من

نمی توانم بیابم. و شاید بهتر آنکه نمی یابمشان.

                               شاید نور  

استبدادی جدید باشد.

چه کسی می داند که چه چیزهای جدیدی را فاش می کند.

 

1903

ادامه‌ی مطلب
بازگشت به خانه

بازگشت به خانه

به خانه آمد. هیچ نگفت.

اما معلوم بود اتفاق بدی افتاده.

با همان لباس بیرون دراز کشید.

پتو را به سر کشید.

پاهایش را خوب پوشاند.

تقریبا چهل ساله، اما در این لحظه نه،

درست به هماگونه وجود دارد که زمانی در زهدان مادرش،

پوشیده در هفت دیوار پوست، در امان تاریکی.

فردا سخنرانی خواهد کرد

درباره هم ایستاییِ اخترشناسیِ فرا کهکشانی.

اما حالا، کز کرده و به خواب فرو رفته است.

ادامه‌ی مطلب
ما نخواهیم مرد

ما نخواهیم مرد

تقدیم به ماریان مور

 

اگر گمان جاودانگی در میان نباشد،

خاک باقی می ماند،

گیاه،

آب که مرداب ها را شکل می دهد،

شاخه که به روی آن پرنده ای می خواند،

رازی مشخص که خرد

سایه ای گذران می پنداردش.

در نهایت، زندگی باقی می ماند،

اتاقی که در آن یک زن جوراب سه ربعش را بالا می کشد،

اتاقی دیگر، شاید دیوار به دیوار،

که در آن، زوجی برهنه می شوند

و یکدیگر را در آغوش می گیرند، و عاقبت

به یکدیگر می گویند:

ما نخواهیم مرد.

ادامه‌ی مطلب
ترس

ترس

من از ابعاد بیکران ابدیت می ترسم.

از فاصله میان سکو و قطار می ترسم.

از آغاز نبردی جنایتبار می ترسم.

از تپش قلب ناشی از مصرف زیاد چای می ترسم.

 

من از تپانچه کشیده یک آس و پاس می ترسم.

از اینکه کتاب ها در باران اسیدی نجات پیدا نکنند می ترسم.

از خط کش و تخته سیاه و فلک می ترسم.

از حرف های غلنبه سلنبه، هرچه باشد، می ترسم.

 

من از تصمیم های بد داوری می ترسم.

از اینکه تنها فرجام، ادعای جنون باشد می ترسم.

از عواقب احتمالی این حق الوکاله می ترسم.

 

من از موجودات موهومی که مغزم را استعمار کرده اند می ترسم.

از خواندن حروف ریز چاپی یک ضمانتنامه می ترسم.

و دیگر از چه می ترسم؟ بگذار دوباره از اول شروع کنم.

ادامه‌ی مطلب
مهم نیست آدم به چه زبانی می نویسد

مهم نیست آدم به چه زبانی می نویسد

مهم نیست آدم به چه زبانی می نویسد.

تمام زبان ها خارجی هستند، غیر قابل فهم اند.

هر کلمه به محض آنکه بر زبان آید،

به دوردست می گریزد،

به جایی که دست کسی یا چیزی به آن نرسد.

مهم نیست که چقدر آشنا باشد.

هیچکس نمی تواند بخواند.

هیچکس نمی داند برق چیست

و حتی کمتر میفهمدش، وقتی که باز می تابد

بر فلز صیقل خورده یک چاقو.

                                   حالا شب

دریایی به نظر می رسد.

ما در آن دریا پارو می زنیم،

در جهت هایی مخالف، غرقه در سکوت.

ادامه‌ی مطلب
ساعت چهار صبح

ساعت چهار صبح

ساعتی میان شب و روز.

ساعتی میان شیر یا خط.

ساعت سی ساله ها.

 

ساعتی که برای بانگ خروس جارو شده است.

ساعتی که زمین آغوش گرمش را باز پس گرفته است.

ساعتی که سرما از ستارگان خاموش شده بیرون می زند.

ساعتی که ما هم بی رد پایی گم می شویم.

 

ساعتی خالی،

تهی، بیهوده.

نازل ترین تمام ساعت ها.

 

هیچکس حال و روز خوشی ندارد در ساعت چهار صبح.

اگر مورچگان حالشان خوش باشد در ساعت چهار صبح،

خشنودیم برایشان. اما بگذار برسد ساعت پنج صبح،

اگر بناست که ما همچنان زندگی کنیم.

ادامه‌ی مطلب
از «ده ترانه برای یک دوست»

از «ده ترانه برای یک دوست»

 7

این سوگواری، این بیقراری

تشنج های داخلی، جزیره ای نامتناهی

تنهایی درونی، بدن رو به مرگ -

این همه را وامدار توام.

و چه بزرگ بودند

این نقشه ها – کشتی ها

دیوارهای بزرگ از عاج، کلمات زیبا،

وعده ها، وعده ها. و چون دسامبر از راه رسد،

اسبی پیر بر فراز آب،

شفافیتی مضاعف، خطی در میان هوا -

همه تحقق نیافته به واسطه تله زمان

در سکوت مطلق. بعضی از صبح های شیشه ای،

باد، روحی میان تهی، خورشیدی که نمی توانم ببینم-

 

اینها را هم وامدار توام.

 

1980

ادامه‌ی مطلب
ترانه های بی عنوان

ترانه های بی عنوان

1

مگذار این عشق کور کند یا تعقیب کند مرا

و مگذار که هیچوقت دریابد مرا.

بگذار از تعقیب شدن رهایی بخشد مرا

از شکنجه شدن.

از اینکه او صرفا می شناسد مرا.

مگذار آن نگاه سرگردان شود در میان لاله ها

چون آن شکل های کامل زیبایی

پدیدار می گردند از نوری میان سایه هایی.

و خداوندگار من سکنی می گزیند در سو – سویی در تاریکی

در میان پاپیتال هایی به هم پیچیده به روی دیوار بلندی.

 

بگذار عشقش تنها ناخرسند کند مرا

و خسته از خستگی.

و بگذار خُرد و حساس بسان عنکبوت ها و مورچه ها

کوچک شوم با این همه شکنندگی.

 

بگذار این عشق تنها به گاه جدایی ببیند مرا.

ادامه‌ی مطلب
آنانکه نمی رقصند

آنانکه نمی رقصند

کودکی معلول گفت:

«من چطور برقصم؟»

گفتیم

بگذار قلبت برقصد.

سپس بچه ای ناقص العقل گفت:

«من چطور بخوانم؟»

گفتیم

بگذار قلبت بخواند.

سپس بته خشکیده بیچاره ای گفت:

«پس من چطور برقصم؟»

گفتیم

بگذار قلبت با باد پرواز کند.

سپس خدا از آن بالا گفت:

«من چطور از آبی آسمان فرود آیم؟»

گفتیم

بیا اینجا برای ما در نور برقص.

تمام دره می رقصید

با هم زیر نور خورشید

و قلب او که نپیوست به ما

بدل شد به خاک... به خاک.

ادامه‌ی مطلب
مادر غمگین

مادر غمگین

بخواب، بخواب، دلبندم،

نگران نباش، نترس،

که روح من نمی خوابد،

که من نمی آرامم.

 

بخواب، بخواب، و شبانگاهان

بگذار نجواهایت لطیف تر باشد

از یک برگ سبز،

از پشم نرم بره ها.

 

بگذار در وجود تو

جسمم سبک بخوابد،

ای ترس من، ای لرز من،

بگذار در وجود تو

چشم هایم بسته شود

و قلبم به خواب فرو رود.

ادامه‌ی مطلب
س.ک.س، جبران مصیبت

س.ک.س، جبران مصیبت

س.ک.س، جبران مصیبت!

فاحشه ملکه است،

تختش یک ویرانه،

خاکش قطعه زمینی گُه مال،

عصای سلطنتش کیفی از چرم براق قرمز:

در شب عو عو می کند،

کثیف و وحشی بسان مادری باستانی:

از داشته هایش دفاع می کند، از زندگیش.

قوادان که گله ای پرسه می زنند

آماسیده و از نفس افتاده

با سبیل هایی روی لب ریخته یا از بناگوش در رفته

رهبرانند، حکمفرمایان:

در تاریکی، معاملات صد لیریشان را انجام می دهند،

در خاموشی، با چشم اشارتی می کنند،

اسم شب را رد و بدل می کنند:

جهان، به استثنای آنان، خاموش می ماند

در باب کسانی که خود را مستثنی کرده اند،

در باب مرداران خاموش نابودگران.

 

اما از زباله های جهان،

جهانی نو زاده می شود،

قوانینی نو زاده می شود

که در آن، آبرو بی آبروییست،

اشرافیتی وحشیانه

و قدرت زاده می شود

در کپه های زاغ نشینان

در فضاهای باز

آنجا که آدم فکر می کند شهر تمام می شود

و در عوض، باز آغاز می شود، با عداوت،

هزاران بار باز آغاز می شود،

با پل ها و هزارتو ها،

با پی ریزی ها و حفاری ها،

در پس موج بلند آسمانخراش ها

که پوشیده اند تمام آفاق را.

 

در سهل الوصولیِ عشق،

بیچارگان خود را انسان می پندارند،

در زندگی، ایمانی می سازند،

و از نفرت از تمام کسانی که زندگی متفاوتی دارند،

دست بر می دارند.

                                                پسران

خود را به دست ماجرا می سپارند

در امان در جهانی که از آنان و جنسیتشان می هراسد.

پرهیزگاریشان در بیرحمیشان،

قدرتشان در سبکیشان،

امیدشان در امید نداشتنشان...

ادامه‌ی مطلب
روزهای به یغما رفته

روزهای به یغما رفته

مایی که تهیدستیم، اندک زمانی داریم

برای زیبایی و جوانی:

فارغ از ما، خوش باشید.

میلادمان ما را به اسارت گرفته است!

پروانه هایی با دستانی کوتاه از هر چه زیبایی،

مدفون در جنین زمان.

ثروتمندان پول خرج زمان ما نمی کنند:

آن روزهای به یغما رفته از زیبایی

از آن ما و پدرانمان.

مگر هیچوقت آرام نمی گیرد این شکم گرسنه زمان ؟

ادامه‌ی مطلب
آبی های عزا | د. ه. اودن

آبی های عزا | د. ه. اودن

 ساعت ها را بخوابانید، تلفن ها را بکشید

واق واق سگ ها را با استخوان خفه کنید

ساکت کنید  پیانوها را ، طبل را

تابوت  را بیرون بیاور ید، بگذارید

 بیایند عزاداران

تا طیاره ها بالای شیون ها بگردند

ناخوانا در آسمان پیامی بنویسند که : " او مُرد"

رُبان های سیاه را دور گردن سیپد کبوتران ِ شهری شده ، ببندید

بگذار پلیس های راهنمایی ، دستکش  سیاه کتان بپوشند.

 

او شمالِ من  ، جنوب من  ، شرق و غرب من بود.

هفته ئ کاری ، یکشنبه ی آسایشم

ظهرم ، نیمه شبم ، سخنم ، آوازم

گمان می کردم ، عشق تا ابد می انجامد ، اشتباه بود

 

به ستاره ها نیازی نیست ، خاموششان کنید

دورِ ماه را خط بکشید ، خورشید را خُرد کنید

اقیانوس را بریزید ، هیزم جمع کنید :

از حالا  دیگر هیچ اتفاق خوبی رخ نمی دهد

ادامه‌ی مطلب
بانوی شکوفه‌های عصر | امی لاول

بانوی شکوفه‌های عصر | امی لاول

 تمام روز را کار کرده ام

حالا خسته

صدا می زنم " کجایی "

جوابی نیست جز جنبش شاخه های بلوط در باد

سوت و کور است خانه

خورشید روی کتاب های تو می تابد

روی  قیچی و انگشتانه ای که تازه زمین گذاشته ای

 آنجا نیستی اما

و من ناگهان تنهام

کجایی ؟  در به در دنبال توام

آنگاه می بینمت

ایستاده ای  زیر شاخه شکوفه های زبان در قفا

با سبدی از گل های رز در دست

سردی  ، مثل نقره

و می خندی

  خیال می کنم ، ناقوس ها را می نوازند

 

 می گویی گل های صد تومانی را آب بدهم

که شاخه های تاج الموک زیادی بلند شده است

که کاملیا ها باید سبک شوند

تمام این ها را می گویی

اما من به تو می نگرم ، با قلبی از نقره

شعله های سپید ِ قلبِ صیقلی ات

زبانه می کشد زیر طاق آّبی زبان در قفا ها

و من مشتاقم در دَم زانو بزنم

مقابلت

آنگاه تمام ما ،  صدایی می شود بلند ، سرخوش می خواند چون مناجاتی با نوای ناقوس ها

ادامه‌ی مطلب
برای سیزدهمین تولد

برای سیزدهمین تولد

 
 
جنگ و صلح را خوانده‌ای.
حالا نوبت خواهر کری[1] است
که هیچ ربطی به تولستوی ندارد
اما باز هم تأییدی است بر جهان واقعی،
همان صفحات و سطوح قابل پیش‌بینی،
خیابانی که تو را بر خود نگه می‌دارد
پله‌هایی که تو را بالا می‌برند
زمین یخ‌زده که تو را زمین می‌زند
شبهایی که بعد از غروب خورشید آغاز می‌شوند
چهار دور قمری
یک خانه متناهی.
 
دریزر را به تو می‌دهم
هرچند دیگر به او هم
اطمینان ندارم.
تازگی‌ها از درهای شیشه‌ای رد می‌شوم
از پنجره ماشین نگاه می‌کنم و ‌می‌بینم جدولها غیب می‌شوند.
در بزرگراه نمی‌توانم در برابر خروجی‌های اشتباه مقاومت کنم
فرمان در دست کس دیگری است.
شبهای بی‌خواب مثل گزارش‌های‌پلیس رو هم جمع می‌شوند؛
تمام دوستانم طلاق گرفته‌اند.
زبان، رفیق قدیمی‌ام، مرا ترک کرده
کلمات را یا اشتباه به کار می برم یا از نوک زبانم جلوتر نمی‌آیند
حروف صامت بین دندانهای بالا و پایین من
با هم به جنگ مشغولند.
به جای "یار" می‌نویسم "بار"
و به جای "جهان"، "دهان"
می‌نویسم به یاد اوردن
بعد می‌بینم کلاه الف را از سرش انداخته‌ام.
 
قدیمها همیشه راهم را در تاریکی پیدا می‌کردم،
می‌دانستم هر چیز کجاست،
اما شهری که سالها اهلش بوده‌ام
در غیاب من خیابانهایش را جمع کرده است
پشت سر من به تن ساختمانها لباس مبدل پوشانده است
سر شام همسایه‌ام
سرآستینهایش، کف دستانش را برانداز می‌کند
چند جمله حفظ کرده است
اما به زبان من سخن نمی‌گوید
ناگهان می‌فهمم سر این میز هیچ‌کس
به زبان من سخن نمی‌گوید.
 
بنابراین دریزر را به تو می‌دهم
به خاطر مقیاس او در سنجش قطعیت:
میزی که بی تردید چوب بلوط است
گلهای واقعی و خوشبو،
دامنهایی از گوسفند و کرم‌ابریشم
هیچ پارچه‌ ناشناخته‌ای وجود ندارد؛
و زبانی واحد مثل پول
ابزار تبادل که کار می‌کند
جهانی که در پَستی‌اش استوار است،
و در آن گل قابل تبدیل به ملات است و تو بی تردید
می‌دانی از چیست که زخمی شده‌ای.
 
به تو چند اسم می‌گویم مثل ناخنها،
دیوارهایی که مشت تو را تاب بیاورند
درهایی که سخت باز می‌شوند
اما اگر باز شوند راهت می‌دهند
به اتاقهایی که می‌شود آنجا خورشید ناب را نفس کشید.
به تو درختانی می‌دهم که برگهایشان را از دست می‌دهند
درست همان‌طور که می‌دانستی
و بعد باز از نو سبز می‌شوند.
به تو میوه‌ای می‌دهم
که قبلاً گل بود،
ونوس بزرگ در آسمان است
معجزه همیشه جلوی پای تو می‌افتد
هرچند زمین
بر محور خود می‌چرخد.
 
دست کم از اینجا شروع کن.




ادامه‌ی مطلب
تاکسی | امی لاول

تاکسی | امی لاول

 از کنارت که می روم

زمین نفس های آخرش را می کشد

مثل کوبشی رو به سکوت

تو را می خوانم ، پیش چشمان ستاره های آویزان

داد می زنم سرِ حواشیِ باد

عبور می کنند تُند و تُند ، خیابان ها

یکی پس از دیگری

می گیرند تو را ازمن

و چراغ های شهر چشمم را می زنند

نمی گذارند بینمت باز

چرا باید ترکت کنم چرا

برای خود زنی با لبه های تیز ِ شب آیا ؟

ادامه‌ی مطلب
از طرف کسی که ماند | امی لاول

از طرف کسی که ماند | امی لاول



شهر به چشمم خالیست حالا که نیستی تو

برهوتِ خیابان های غم انگیز ، جایی که دیوارهای متروکه

هیچ میلی را مستور نمی کنند : غروب می کند خورشید

خوفناک ، مبدّل ،  آندم که ژرفای تابانش

پاشیده روی صورتک های سپید مدفون درون دالان های سنگ.

زوزه ی موتور ها ،  آمیخته

با صدای بازی بچه های کوچه ، دراین فاصله می پیچند

محو می شوند اما زود ، در مویه های مدید .

آخر، ارضای کدام نیاز به زحمتش می ارزد ؟

در حیرتم

که دیگران دوباره باز راه های رفته را می روند

بیزارم از شوقشان به  هر آنچه دارند

گله های اشباحی که تکرار می کنند

روال های کهنه را .  تنهایم ،  می دانم

 روزها

هنوز زاده می شوند

 و جهان

 پرکرده  جای خالی تو را

 

ادامه‌ی مطلب
پرتقال | گری سوتو

پرتقال | گری سوتو


 اولین بار که با یه دختر بیرون رفتم،
دوازده سالم بود
سردم بود، وزن دو تا پرتقال تو جیب کتم
منو پایین می‌کشید
آذر ماه بود.  یخ زیر پاهام می‌شکست
نفسم یه لحظه جلو چشمم بود
بعد دیگه نبود.
داشتم می‌رفتم سمت خونه‌اش،
خونه‌ای که چراغ ایوونش شب و روز، تو آفتاب و بارون،
همیشه زرد و روشن بود.
یه سگ انقدر بهم پارس کرد تا
اون اومد بیرون، دستکشا رو
دستش کرد، صورتش
از سرخی رژلبش روشن بود.  من بهش خندیدم
دستمو گذاشتم رو شونه‌ش وُ از خیابون ردش کردم
از پارکینگ ماشینای اسقاطی، از کنار درختای تازه کاشته
بعد نفسامونو جلو فروشگاه دیدم
رفتیم تو، با صدای زنگ کوچیک بالای در، سر و کله خانم فروشنده
از وسط قفسه‌ها پیدا شد.
چرخیدم سمت آب‌نباتا
که مثل صندلیای ورزشگاه ردیف شده بودن،
ازش پرسیدم چی می‌خواد،
تو چشماش نور بود و کنج لبش خنده.  دست کشیدم
رو سکه‌ ته جیبم،
اون شکلات رو برداشت،
قیمتش بیشتر از سکه من بود اما من هیچی نگفتم.
اول سکه رو درآوردم، بعد پرتقال رو
هر دو رو بی‌صدا گذاشتم رو پیشخون مغازه
سرمو که بالا آوردم، خانومه یه نگاه به چشام انداخت
و خیلی خوب فهمید قصه
چیه.
            بیرون
چند تا ماشین با سر و صدا رد شدن
مه مثل یه کت کهنه
بین درختا آویزوون بود.
من دست دخترکمو گرفتم و تا دو تا کوچه انورتر
ولش نکردم
بعد دستشو ول کردم
که بتونه شکلاتشو باز کنه
خودمم پرتقالو پوست کندم،
رو پس زمینه خاکستری آذر ماه،
پرتقال رنگ نور بود
اگه کسی از دور نگا می‌کرد
به خیالش می‌رسید
دارم تو دستام آتیش روشن می‌کنم.

ادامه‌ی مطلب
کرونوس

کرونوس

در سانتیاگو در شیلی

روزها به شکلی پایان ناپذیر طولانی اند:

چندین و چند ابدیت در یک روز.

 

مثل فروشندگان دوره گرد جلبک های دریایی

سوار بر قاطرها:

دهن دره می کنی – و باز دهن دره می کنی.

 

با این وجود، هفته ها کوتاه اند،

ماه ها به سرعت می گذرند،

سال ها پرواز می کنند.

ادامه‌ی مطلب
درختان اقاقیا

درختان اقاقیا

سال ها پیش، در زمان گردش

در انتهای خیابانی غرق در شکوفه های اقاقیا

از دوستی که همه چیز را می دانست

شنیدم که ازدواج کرده ای.

گفتمش که آخر

چه دخلی به من دارد.

من هیچگاه تو را دوست نداشته ام

  - تو خود بهتر می دانی  -

اما هر بار درختان اقاقیا شکوفه می دهند

- باورت می شود؟ -

همان حسی را دارم

که وقتی تیرشان به هدف نشست

با خبر دل آزاری

که تو با دیگری ازدواج کرده ای.

ادامه‌ی مطلب
آیین ها

آیین ها

هر بار که بر می گردم

به میهنم

پس از سفری طولانی،

اول کار که می کنم

پرس و جو درباره کسانیست که مرده اند:

تمام آدمیان قهرمانند

به صرف عمل سهل مردن

و قهرمانان ما را آموزگارانند.

 

و دوم،

درباره زخم خوردگان.

 

تنها آنَک،

وقتی این آیین کوچک تمام می شود،

برای خود طلب می کنم حق زیستن را:

می آشامم، می خورم، می آرامم

چشم هایم را می بندم که روشن تر ببینم

و کینه توزانه می خوانم

ترانه ای از تغییر قرن را.

ادامه‌ی مطلب
شاعران جوان

شاعران جوان

هر جور که می خواهی بنویس

به هر سبکی که دوست داری

در زیر این گذر، بسی بیش از آن خون جاریست

که باور داشته باشی

تنها یک راه درست وجود دارد.

 

در شعر، هر کاری مُجاز است.

 

البته تنها به یک شرط:

به کاغذ سفید، چیزی بیفزایی.

ادامه‌ی مطلب
تغییر شکل ها

تغییر شکل ها

پسر کوچکم وارد اتاق می شود

و می گوید:

«تو یک لاشخوری

من یک موشم»

کتاب را کنار می گذارم

بال ها و پنجه ها

از درونم رشد می کند

سایه های شومشان

به سرعت به روی دیوار می لغزد

من یک لاشخورم

او یک موش

«تو یک گرگی

من یک بز»

به دور میز به راه می افتم

و یک گرگم

شیشه های پنجره می درخشد

به سان دندان هایی تیز

در تاریکی

در زمانی که او به مادرش پناه می برد

صحیح و سلامت

سرش پنهان در گرمای لباس او

ادامه‌ی مطلب
آرام بشتاب

آرام بشتاب

همیشه خیلی دیر است:

حتی فلسفه یونانیان را نباید

چشم و گوش بسته پذیرفت.

تو می توانی بی هیچ نشانی به ته آب فرو روی

و وزن بدنت

تو را تا سطح اقیانوس بالا نیاورد.

وزن روحت را تنها 21 گرم تخمین می زنند

تنها در آن صورت که با هشداری قبلی بمیری

با ندایی ازلی که می گوید آرام بشتاب.

همیشه موضوع بسی ساده تر است:

گریه یک بچه،

هوای شب تابستان،

کتاب هایی که هر چه از آن ها می ماند

شادی چند واژه مترادف است،

و تاسف در پایان

که عشق، همه چیزت می دهد

به جز زمان.

ادامه‌ی مطلب
در میانه زندگی

در میانه زندگی

بعد از پایان دنیا

بعد از مرگ

خود را در میانه زندگی یافتم

خود را آفریدم

زندگی را ساختم

مردم را، جانوران را، مناظر را

 

این یک میز است، چنین می گفتم

این یک میز است

روی میز، نان، چاقو

چاقو برای بریدن نان

مردمان با نان سیر می کنند خود را

 

باید انسان را دوست داشت

شب و روز می آموختم

چه چیز را باید دوست داشت

پاسخ دادم انسان را

 

این یک پنجره است، چنین می گفتم

این یک پنجره است

در آن سوی پنجره، یک باغ

در باغ، درخت سیب را می بینم

درخت سیب شکوفه می دهد

شکوفه ها فرو می افتد

میوه ها شکل می گیرد

می رسد، پدرم سیبی می چیند

آن انسانی که سیبی می چیند

پدر من است

در آستانه در خانه می نشستم

 

آن پیرزن

که با طناب بزی را به دنبال می کشد

ضروری تر است

و ارزشمندتر

از عجایب هفتگانه جهان

هر آنکس که می پندارد و حس می کند

او ضروری نیست

مقصر است در نسل کشی

 

این یک انسان است

این یک درخت، این نان

 

مردمان خود را سیر می کنند تا زندگی کنند

با خود تکرار می کردم

زندگی انسان مهم است

زندگی انسان اهمیت زیادی دارد

ارزش زندگی

فراتر از ارزش هر چیزیست

که انسان ساخته است

انسان گنجی بزرگ است

با سرسختی با خود تکرار می کردم

 

این آب، چنین می گفتم

با دستم امواج را لمس می کردم

و با رود سخن می گفتم

آب، چنین گفتم

آب پاک

این منم

 

انسان با آب سخن گفت

با ماه سخن گفت

با گل ها، با باران

او با زمین سخن گفت

با پرندگان

با آسمان

آسمان خاموش بود

زمین خاموش بود

اگر او صدایی شنیده بود

که جاری می شد

از زمین، از آب، از آسمان

صدای انسانی دیگر بود

ادامه‌ی مطلب
آنجا که رنگ ها هنوز صدا دارند

آنجا که رنگ ها هنوز صدا دارند

می نویسم تا بگویم به تو:

از مرگ فاصله بگیر

 

به هر رو، او باز خواهد گشت

تخمش را پیچیده

در لانه ای از سیم های براق

 

تا آنجا که می توانی دوان دوان دور شو

هر شب در حدود ساعت نه

وقتی سنگینی می کند انگشت او

بر عقربه ساعت زنگ دار

 

سنگینی مرده ای دیگر

این پیرمرد در سمت راست،

آن زن، حتی کمی دورتر،

ردیفی از پرندگان بر لبه پنجره

نوک می زنند بر دل من

 

او پاس می دهد آستانه ات را

همچون سگی باوفا

مبادا که بیش از اندازه خرج کنی خود را در این دنیا

که نیازی ندارد بیش از

نام تو بر صفحه ای کاغذ

 

من می ترسانمش

و تا جایی که می توانم به دوردست می گریزم

تا آنجا که رنگ ها هنوز صدا دارند

نابینا – او کمکم می کند از خیابان بگذرم

مرا از چهره ام می شناسد

 

در آن سو

سگی سیاه می نشیند و منتظر می ماند

ادامه‌ی مطلب
ببین غلظت هوس را (بخش اول)

ببین غلظت هوس را (بخش اول)

از زنجره ها و سنگ ها، واژه ها می خواهند که زاده شوند.

اما شاعر زندگی می کند

به تنهایی در دالان اقمار، در خانه ای از آب.

از نقشه های جهان، از میان بر ها، سفرها می خواهند که زاده شوند.

اما شاعر سکنی می گزیند

در دشت کلبه های دیوانگی.

 

از جسم زنان، مردان می خواهند که زاده شوند.

و شاعر از پیش وجود دارد

در میان نور و بی نشانی.

ادامه‌ی مطلب
عاشقی

عاشقی

انگار که از دستت داده باشم – اینگونه می خواهمت

انگار که ندیده باشمت (باقلاهایی طلایی

زیر غلافی زرد را) – اینگونه به دستت می آورم

سرزنده و ساکن

و یک جا تو را استنشاق می کنم

 

رنگین کمان نفس در اعماق آب ها

 

انگار که به من اجازه هر کاری داده باشی

عکس خود را درمیان دروازه هایی آهنین می اندازم

دروازه هایی اخرایی و بلند

و من، ضعیف و کوچک

در لحظات هرزه هر خداحافظی.

 

انگار که در قطارها گمت کرده باشم، در ایستگاه ها

یا در حلقه ای از آب، به این سو و آن سو بروم

پرنده ای گریزان – اینگونه تو را به خود می افزایم:

در سیل شبکه ها و دلبستگی ها.

ادامه‌ی مطلب
قطعه‌ها

قطعه‌ها

دیوارهای غمگین و عفیف

زندانیانی در محبس خویش

به سان موجوداتی که پیر می شوند

بدون آنکه طعم لبان مردان و زنان را بدانند.

دیوارهای تیره، و شرم آگین:

کژدم های ابریشمین

در برآمدگی صخره.

هستند قله های عشق

که چون لمسشان کنی

گزندت می رسانند.

به سان لبان تو، ای عشق من،

آن هنگام که مرا لمس می کنند.

ادامه‌ی مطلب
دکان‌های قصابی

دکان‌های قصابی

آرمان های گلگون

شقه شده

در دکان های قصابی آویخته اند

 

در مغازه ها

نقاب های دلقکان را می فروشند

 

نتایج مبتذل کالبدشکافی

از چهره های ما شکل گرفته است

 

ما که زنده ایم

ما که نجات یافته ایم

چشم دوخته

در حدقه جنگ

ادامه‌ی مطلب
سرگرم کارهای بسیار

سرگرم کارهای بسیار

سرم گرم کارهای بسیار،

از یاد برده بودم

که آدم باید هم

بمیرد

 

در بی مسئولیتی،

از آن وظیفه غافل بودم

در انجامش اهمال کرده بودم

 

لیک از فردا

اوضاع متفاوت خواهد بود

 

با ریزبینی، مردن آغاز می کنم

با خوش بینی خردمندانه ای

بدون اتلاف هیچ زمانی

ادامه‌ی مطلب
ای مرگ، تکانم بده تا بخوابم

ای مرگ، تکانم بده تا بخوابم

ای مرگ، تکانم بده تا بخوابم،

آرامش مطلق بیاور برایم،

بگذار روح بیگناه خسته من

بیرون رود از سینه بیمناکم.

به صدا درآ، تو ناقوس عزا؛

طنین بیفکن آوای حزینم را؛

بگذار نوای تو، خبر دهد مرگ مرا.

مرگ است که قرعه می کشد؛

هیچ علاجی نیست برای این درد.

 

چه کسی می تواند بیان کند دردهایم را؟

امان که چه پر قدرت اند آنها؛

ناله ام به عذاب نمی اندازد این قدرت را

زندگی من می بایست می کشید به درازا.

به صدا درآ، تو ناقوس عزا؛

طنین بیفکن آوای حزینم را؛

بگذار نوای تو، خبر دهد مرگ مرا.

مرگ است که قرعه می کشد؛

هیچ علاجی نیست برای این درد.

 

تنها در زندان با تمام قوا

انتظار می کشم سرنوشتم را.

وای ببین این تقدیر بیرحم را که من

باید بچشم طعم این مصیبت را!

به صدا درآ، تو ناقوس عزا؛

طنین بیفکن آوای حزینم را؛

بگذار نوای تو، خبر دهد مرگ مرا.

مرگ است که قرعه می کشد؛

هیچ علاجی نیست برای این درد.

 

بدرود، لذت های دیروزم.

سلام، ای دردهای امروزم.

حس می کنم چنان سنگین اند شکنجه ها

که این زندگی دیگر نمی تواند بماند پا بر جا.

به صدا درآ، تو ناقوس عزا؛

طنین بیفکن آوای حزینم را؛

بگذار نوای تو، خبر دهد مرگ مرا.

مرگ است که قرعه می کشد؛

هیچ علاجی نیست برای این درد.

 

 

شعری که مشهور است آخرین سروده ان بولین قبل از اعدام بوده است. ان بولین (۳۶-۱۵۰۷) دومین همسر هنری هشتم بود که در سال ۱۵۳۶، سه سال پس از آنکه تاج ملکه انگلستان را به سر گذاشت، به اتهام روابط نامشروع، زنا با محارم و خیانت به میهن اعدام شد. اعدام او یکی از نقاط قابل توجه در آغاز موج اصلاحات در انگلستان بود...

ادامه‌ی مطلب
بازگشت

بازگشت

 به ناگهان پنجره باز می شود

و مادر ندا می دهد

که زمان ورود است

 

دیوار دو شقه می شود

،و من با کفش های گل آلود

گام در بهشت می گذارم

 

به سر میز می روم

و سوال ها را

بی ادبانه پاسخ می گویم

 

حال من خوب است

.به حال خود رهایم کنید

،سر در میان دست هایم

.می نشینم و می نشینم

چگونه می توان با آنان

از این راه طولانی و پر پیچ و خم

سخنی گفت؟

 

اینجا در بهشت

مادران شال های سبز می بافند

 

مگس ها وز وز می کنند

 

پدران بعد از شش ساعت کار روزانه

در کنار بخاری چرت می زنند

 

نه...

به یقین با آنان نمی توانم بگویم

که این مردم

قصد دارند گلوی هم را بفشارند

ادامه‌ی مطلب