بازگشت به خانه

شعر شماره بیست و یک

شعر شماره بیست و یک

 

 

چه خوفناک است سهم خود از انسان بودن را

از دست دادن.

مزدوران سوار بر اسب و بزرگزادگان پای پیاده.

فکر می کنی زندگی به همین سادگیست؟

گوش فراده.

دیگر بار و دیگر بار، این آواز تک صدا چقدر زیباست.

ادامه‌ی مطلب
هیروشیما (دختر کوچولو)

هیروشیما (دختر کوچولو)

منم که می زنم درها رو

یکی بعد از اون یکی، درها رو

من رو نمی بینن چشم های شما

مرده ها رو که نمی بینن اون چشما

 

از مردنم توی هیروشیما

ده سالی شده

دختری هستم هفت ساله

بزرگ نمی شه که بچه مرده

 

اول موهام آتیش گرفت

چشم هام سوخت و زد بیرون

شدم یه کپه خاکستر

خاکسترهام پخش شد تو آسمون

 

من واسه خودم هیچی نمی خوام ازتون

آخه یه بچه که مثل یه کاغذ سوخته

آب نبات هم نمی تونه بخوره

 

می زنم درهای خونه هاتون رو

عمو، عمه... لطفا یه امضاء بده

تا نکشن بچه ها رو

تا بتونن بخورن آب نبات ها رو.

ادامه‌ی مطلب
رویای ماهی ها

رویای ماهی ها

نمی توانم باور کنم که رویاها

تنها مزیتی هستند برای آدم ها.

ماهی ها هم رویا می بینند.

در برکه ای لجن آلود، در میان مِهی مسموم

در آرزوی عزتی افزون در زندگی،

با چشمانی همیشه باز رویا می بینند.

 

ماهی ها بی حرکت رویا می بینند

به برکت آب متعفن.

مثل آدم ها نیستند که بجنبد

و بغلتند در تخت های ناخرسندشان.

به واقع هم ماهی ها فرق دارند با ما

که هنوز یاد نگرفته ایم رویا ببینیم

و انگار به هنگام غرق در آب گل آلود،

تقلا می کنیم در میان تصاویری زشت

و تیغ های ماهی هایی که دیریست مرده اند.

 

در کنار برکه ای که برای کند و کاو فرستادندم،

در زمان تحقق رویایی آزارنده از کودکی،

از آب تیره استنطاق کردم.

ماهی های آب های پاک پنهان شدند

از نگاه خیره مظنون من

و سر باز زدند که بیاموزندم

چگونه باید رویا ببینم.

ادامه‌ی مطلب
ما باز پدیدار خواهیم شد

ما باز پدیدار خواهیم شد

ما باز پدیدار خواهیم شد زیر دیوارهای کنوسوس

و در دلفی، مرکز جهان

ما باز پدیدار خواهیم شد در نور تند کرت

 

ما باز پدیدار خواهیم شد آنجا که کلمات

نام های اشیاء هستند

آنجا که شکل ها شفاف و زنده اند

آنجا در نور تیز کرت

 

ما باز پدیدار خواهیم شدآنجا که سنگ، ستارگان، و زمان

قلمرو پادشاهی انسان است

ما باز پدیدار خواهیم شد که خیره به زمین بنگریم

در نور پاک کرت

 

که نیک است شفاف کردن قلب انسان

و بر پا کردن هیبت صحیح سیاه صلیب

در نور سپید کرت

ادامه‌ی مطلب
تار عنکبوت

تار عنکبوت

تار عنکبوت، مرگی متقارن؛

هنوز هم

بر افراشته است بادبانی از برگی به برگی،

(غربال سپیده دم (بیایید شاعرانه ها را جلا بخشیم،

سقفی کاهگلی در پالایش ستارگان در شبی در ماه اوت

(بهتر از این نمی شود)،

نقشی زمستانی (مایه بی حسی) به روی شیشه؛

ناگهان:

دست بزرگی که بر صورتت کشیده می زند؛

چرخی که استخوان هایت را به رویش خرد می کنند؛

نشانه تیراندازی که هیبت قوزدار توست؛

 

حباب های کوچک روی آب آنجا که غرق شده ای؛

شبکه عصبی زیر معده ات که درد را متصاعد می کند؛

دوربین نشانه روی به روی هواپیمایی جنگی

به هنگام شیرجه به روی جاده ای

که تو به همراه سایر فراریان در آن پناه گرفته ای؛

شیشه پنجره،

شکسته، ترک خورده،

در جایی که چشم تو بوده است؛

تار عنکبوت، حلقه هایی هم مرکز؛

درد به اینگونه رشد می کند؛

شعاع هایی مرکز گریز؛

ستاره مرده به این شکل افول می کند؛

مرگی متقارن؛

ننگی موزون؛

خفتی منظم؛

تنها وقتی صورتت را لمس می کند،

تو حسش می کنی.

ادامه‌ی مطلب
سه مغ

سه مغ

احتمالا درست بعد از سال نو از راه خواهند رسید.

طبق معمول، صبح زود.

          انبرِ زایمانِ زنگِ در

بیرون خواهد کشیدت از سر

                      از زیر پتو؛

حیرت زده مثل طفلی نوزاد

در را باز خواهی کرد.

ستاره کارتی شناسایی

جلوی چشمانت برق خواهد زد.

سه مرد. یکیشان را باز خواهی شناخت

با بهتی گوسفندوار: همکلاس سال های دور

(دنیای کوچکی نیست؟)

از آن وقت، تقریبا تغییر نکرده،

فقط سبیل گذاشته،

شاید هم کمی چاق شده.

وارد خواهند شد. طلای ساعت هاشان برق خواهد زد

(سپیده دم تیره و تاری نیست؟)

دود سیگارهایشان

با عطری مثل بخوری خوشبو

اتاق را پر خواهد کرد>

در خواب و بیداری، تصور خواهی کرد فقط سقزش کم است -

وقتی تلاش می کنی با پاشنه زیر مبل هل بدهی

کتابی را که آنها نباید پیدا کنند -

حالا سقز چه هست،

بالاخره یک روز به دنبالش می گردی.

شما با ما می آیید، آقا.

به همراهشان می روی.

برفِ سفیدی نیست؟

فیاتِ سیاهی نیست؟

دنیای بزرگی نیست؟

ادامه‌ی مطلب
موضوع زبان

موضوع زبان

امیدم را می نهم بر آب

در این قایقِ کوچکِ زبان،

به همان سان که یک تن می نهد

کودکی را

در سبدی بافته از

برگ های زنبق بنفش،

کَفَش

قیر اندود،

آنگاه همه را می گذارم

در میان زنبق های زرد

و نی ها

در حاشیه رودخانه

که تنها این سو و آن سو شدن را تاب آورد،

بدون آنکه بداند از کجا سر در می آورد؛

شاید که

در دامان دختر یکی از فراعنه.

ادامه‌ی مطلب
ملاقاتی

ملاقاتی

به اسپانیایی نجوا می کند که دیگر زمانی نمانده است.

صدای داس هایی که گندم ها را می زنند،

درد ترانه ای صحرایی در سالوادور.

بادی که زندان را در می نوردد، محتاط

مثل دستان فرانچسکو، در آن داخل، در حال لمسِ

دیوارها وقتی که گام بر می دارد،

همان نفس همسر اوست

که هر شب به درون سلول می لغزد،

وقتی تصور می کند دستانش در دستان اوست.

چه سرزمین کوچکیست.

 

بلایی نیست که یک آدم بر سر دیگری نیاورد.

ادامه‌ی مطلب
در شعر

در شعر

آوردنِ تصویر، دیوار، باد

گل، شیشه، برق روی چوب،

و زلالیِ نابِ سردِ آب

به دنیایِ سختِ پاکِ شعر

 

رهانیدن از مرگ، پوسیدگی و ویرانی

و گاهِ راستینِ بینش و شگفتی

و باقی نگه داشتن در دنیای واقعی

حرکت واقعی دستی را

که میزی را لمس می کند

ادامه‌ی مطلب
کلکسیونر

کلکسیونر

چیزهایی پیدا کردم

اما باز پراکنده اشان می کنند

در مسیر بادهای چهار سو

به محض آنکه بمیرم

 

ابزار آلات قدیمی

صدف ها و گیاهان فسیلی

کتاب ها، عروسک های شکسته

کارت پستال های رنگی

 

و تمام این کلمات

که پیدا کردم

کلمات ناتمام

کلمات ناکام من

ادامه‌ی مطلب
ترانه ای می خوانم از تغییر

ترانه ای می خوانم از تغییر

ترانه ای می خوانم

از زیبایی آتن

بدون بردگانش

 

از دنیایی آزاد

از شاه ها و ملکه ها

از آن باقی به جا مانده ها

از  گذشته ای دلبخواه

 

از زمین

بدون شمالی نوک تیز

یا جنوبی در اعماق

بدون پرده های پوشیده

یا دیوارهای آهنین

 

از پایانِ

جنگ سالاران و زرادخانه ها

و زندان های ترس و بیزاری

 

از دشت هایی که درخت می روید،

میوه می دهد

بعد از باران های جان افزا

 

از خورشیدی که ندانستن را پرتو می افکند

و ستارگانی که خبر می دهند

از شب های ناشناختگان

 

ترانه ای می خوانم از دنیایی

که دوباره شکل گرفته است

ادامه‌ی مطلب
آن شب زن گریه کرد، اما نه برای آنکه مرد بشنود

آن شب زن گریه کرد، اما نه برای آنکه مرد بشنود

 

به یگانه ام، آنیا

 

آن شب زن گریه کرد، اما نه برای آنکه مرد بشنود.

راستش گریه زن نبود که مرد را بیدار کرد.

صدایی دیگر بود؛ صدایی واضح تر.

و این شرم میان خواب و بیداری.

تمام روز هیچ نشانی از اشک نبود،

و باز در شب، زن تلاش می کرد

تا بیصدا ناله کند.

آن شب زن گریه کرد، اما نه برای آنکه مرد بشنود.

و مثل تمام شب های دیگر:

زن در نزدیکیش دراز کشیده بود،

                                             اما مرد

فقط شوخی نسیم را می فهمید،

                   ضربه های شاخه ای به روی سقف.

صدایی واضح تر.

تاریکی بیرون در اندرون خودش چرخ می زد:

نه بادی، نه شیشه پنجره ای، نه جیر – جیر درخت بلوطی

گفته بود: «او گریه می کند، نه برای آنکه تو بشنوی.»

غیر قابل لمس بودند آن عزیزان در دسترس،

چه نزدیک بودند، اما در حصر،

چه دور بودند برای تماسی، نوازشی

بر شانه ای لرزان.

چقدر واضح تر.

و مرد دستی نکشید – از سر شرم، از سر ترس

که لطف اشک هایی را ضایع نکند

که می گفتند:

«راحت بخواب. این صدا تو را بیدار نکرد.

بادی بود در بیرون،

بی تفاوت تر،

واضح تر.»

ادامه‌ی مطلب
شب

شب

 

به باربارا

 

 

 

 

بانوی مقدس من، پر از گناه،

 

در قاب رویا به سان آیینه ای شکسته،

 

شب شرجی، سنگ خارای ستارگان بر دوشت،

 

و این وحشت، جاودانی – مثل خودت.

 

بانوی مقدس من، آبستن گناه،

 

این ها خطاهایی نیست که اشک کم بیاورد،

 

شب به سان حیوانی در آشیان وحشت،

 

شبی که هماره به یاد می آورد.

 

دهان، تلخ و خشک، طنین می افکند،

 

جوانان سوخته را دنبال می کند،

 

 چشمانی تهی در آتش -

کره ای زرین.

 

چگونه باید به دامان خیال پناه ببرم؟

 

با مرگ ایمانم را حفظ کنم؟

 

من تلالو تو اَم که غرق می شود

 

در دریاهایی که می گردند مثل زمین.

 

بانوی مقدس من، چگونه از شب رهایم می کنی؟

 

لبانت، خاموش، باز می آورند آن کودک را،

 

می گذارند دوست نداشت رویاها، آبشارها، و گل ها

 

که می گردند درون مرا؟

کاری معصومانه بکن، فرا بخوان

 

 

بادهای سردی را که از جام هایشان

 

مایعی شرربار فرو می ریزند.

 

باز همین امشب، بیدار می شوم

 

پیش از آنکه بالغ شوم

 

در آیینه اشک های تو.

 

 

 

بیست و هشت مارس هزار و نهصد و چهل و دو

ادامه‌ی مطلب
در باب به بستر رفتن

در باب به بستر رفتن

بقایای ستاره ای گرفتار شد میان موهایت

تکه تکه شد مثل پوست گردو

ستاره ای که نورش را قبلا کشف کرده بودی

یک میلیون سال پیش

درست در زمان تولدِ

نخستین بچه کوچک چینی

 

  «چینی ها تنها کسانی هستند که نمی ترسند

  از آن اشباح

  که هر شب از منفذهایمان بر می خیزند.»

 

افسوس که ستاره

نتوانست سینه هایت را بارور کند

و پرنده فانوس نفتی

چنان به آن نوک زد که انگار به پوست گردو

نگاه های کوتاه من و تو جا ماند در زهدان تو

نشانه ای آینده، فروزنده از تکثیر.

 

1927

ادامه‌ی مطلب
نه نیک و نه بد در نظر من

نه نیک و نه بد در نظر من

فکر می کنم هر از چند گاه نگاهمان می کنند

از روبرو، از عقب، از دو سو

 

چشمان کینه توز مرغ ها

وحشتناک تر از آب گندیده سرداب ها

 

زناکار به سان چشمان آن مادر

 

که بر چوبه دار جان داد

بدسگال به سان جماع

به سان همان دَلمه ای که لاشخورها فرو می دهند

 

فکر می کنم باید بمیرم

با دستانی مدفون در گل و لای جاده ها

 

فکر می کنم اگر پسری از من به دنیا آید

تا ابد می ایستد به تماشا

حیواناتی را که در ساعات آخر بعد از ظهر

نزدیکی می کنند

 

1927

ادامه‌ی مطلب
جنگ های غم انگیز

جنگ های غم انگیز

جنگ های غم انگیز

اگر که عشق را همراه نباشند.

غم انگیز...

غم انگیز...

 

سلاح های غم انگیز

اگر که کلمات نباشند.

غم انگیز...

غم انگیز...

 

آدم های غم انگیز

اگر که بمیرند و عاشق نباشند.

غم انگیز...

غم انگیز...

 

1941

ادامه‌ی مطلب
آخرین ترانه

آخرین ترانه

 نقاشی شده، نه تهی:

 

نقاشی شده خانه من

 

با رنگ های سرشار

از شهوت و شوربختی.

بازگشت به دامان اشک

به همانجایی که می رسد

به میز خالیشان،

به تخت پر سر و صدایشان.

شکوفه می دهند بوسه ها

به روی بالش ها.

و پیچیده به دور بدن ها،

شکل می دهد ملافه

در هم پیچیدنی بی اندازه را

با عطر شب.

خفقان گرفته نفرت

در پشت پنجره.

 

پنجه ها آرام خواهند گرفت.

 

این امید را به من بده.

ادامه‌ی مطلب
به کجا؟

به کجا؟

حالا به کجا؟ همچون شمایل ازلی ویرانی من

این شبح ایستاده در اندرون من

این سپر زنگار می گیرد، تلخ می شود خاک

به زیر افکار دو پهلوی من.

آی، چون منم شمشیر هر چه بی عدالتی،

از دستانم که درازند به هنگام خواب

سر بر می آورند گناه ها به سان افعی های بیصدا

و فوران می کنند از انگشتانم به سان ترانه ها.

و هر چه لمس می کنم، پوشیده می شود از اشک،

به سان شبنم، تنها پر از نمک،

پس نه با مشتم، که با تمام خاک،

می کوبم بر سینه ام که خطاهایش هرگز بخشیده نمی شود.

آی، به واقع چگونه می توان بخشید،

آن زمان که از یاد برده اند آدم ها

با صدایشان سخن می گویند به زبان خدا.

 

و گام که می گذارم به هر کجا،

آخرین سنگ ترک می خورد به زیر پا،

و فراسویش تاریکیست تنها.

و من همچون نخستین آدمم بعد از سیل

که رفته است به راه خطا.

پس بر فراز سرم،

هیچ نوری نیست،

بر کف دستم، هیچ خطی نیست،

انگار آن خطوطی که یکدیگر را قطع می کردند،

محو شده اند،

شکاف ها جایگزینشان شده اند.

و من روح اندوهم که از بدن های بیجان گذر می کنم،

و من تنها هستم، و ایستادگی بیهوده خاک.

 

آی، که اگر برای یک لحظه،

می شد لیوانی تعارفم کنند

پر از آب زلال،

اگر می شد این نفرین به دور باشد،

و دلم دل باشد، نه زخم،

و حتی راه هلاک هم مقدس باشد،

و بهشت چون پلکی خاکی روی مرا نپوشاند،

و حتی وقتی از برفی که رویم را می پوشاند،

نشانی نباشد،

در تاریکی، در پی حک کردن صداهایی باشد

با اشک هایش،

درست مثل یک شبح،

شبح خسته ای که انسان را گم کرده است.

ادامه‌ی مطلب
در میان ما عشق عروج کرد

در میان ما عشق عروج کرد

در میان ما عشق عروج کرد

به مانند ماه در میان دو درخت نخل

که هرگز یکدیگر را به آغوش نکشیده اند.

 

نجواهای نزدیک دو بدن

ساز کرد لالایی را که موج آورد

اما صدای گرفته خاموش شده بود،

لب ها سنگ شده بود.

 

             عصبیت در بند ماندن

جسم را گرفت

                       پرده بر کشید

از استخوان های آماسیده

شوق به هم رسیدن دست ها

 

مُرد در دست ها.

 

 

گذشتند عشق و ماه از میان ما

و بلعیدند بدن های تنهایمان را

و ما دو شبح ایم که می جوییم

و یکدیگر را در دوردست می یابیم.

ادامه‌ی مطلب
والس عشاقی که برای همیشه به هم پیوستند

والس عشاقی که برای همیشه به هم پیوستند

هیچگاه ترک نکردند

گلستان آغوش را.

و به گرد گل سرخِ

بوسه هایشان گشتند.

 

توفان ها خواستند

با کینه توزی جدایشان کنند.

و تبرهای تیز،

و نورهای تند.

 

وسعت بخشیدند

زمین دستان رنگ پریده را.

اندازه گرفتند

صخره های ایستاده در برابر باد

در میان آرواره های خرد شده را.

کاویدند کشتی های شکسته را

هر بار ژرف تر

در اندامشان، بازوانشان.

 

سرکوفته و مغروق،

در یأسی بزرگ

از یادها و ماه ها،

نوامبرها و مارس ها،

دیدند که بر باد رفته اند

به سان خاک هرز،

دیدند که بر باد رفته اند

اما همیشه در آغوش یکدیگرند.

ادامه‌ی مطلب
نیاز دارم به شنیدن صدای تو

نیاز دارم به شنیدن صدای تو

نیاز دارم به شنیدن صدای تو،

اشتیاق به بودن در کنار تو،

و درد سودا زده ای

از سر نبودن نشانه های باز آمدن تو.

 

شکیبایی، شکنجه من است،

نیازی مبرم دارم به تو، ای پرنده عشق،

به مهر تابناکت بر روز یخزده ام،

به دست یاری دهنده ات بر زخم هایم

 

که راویشان هستم.

 

آه، نیاز، درد، اشتیاق!

بوسه های پر دوامت، مایه حیات من،

ناکامم بگذار تا بمیرم با بهار.

 

از وقتی که رفته ای، گل من، دوست دارم که باز آیی،

تا آرام کنی معبد اندیشه را

که با نور ازلیش نابود می کند مرا.

ادامه‌ی مطلب
خورشید، گل سرخ، و کودک

خورشید، گل سرخ، و کودک

خورشید، گل سرخ، و کودک

گل های روز زاده می شوند.

فرزندان هر روز

خورشیدها، گل ها، کودک ها نو می شوند.

 

فردا من دیگر نخواهم بود:

کسی دیگر به واقع خواهد بود.

من دیگر نخواهم بود،

فراسوی آنانی که خاطراتشان را آرزو می کنند.

 

گل روز بلندترین است

در پای خردترین ها.

گل آفتاب، نوری خیره کننده،

و گل لحظه، زمان.

 

در میان گل ها، تو رفتی.

در میان گل ها، من می مانم.

ادامه‌ی مطلب
گورستان همین نزدیکی هاست

گورستان همین نزدیکی هاست

گورستان همین نزدیکی هاست

همانجایی که من و تو می خوابیم

در میان میوه آبی کاکتوس ها

در میان سوسن های آبی

و کودکانی که هیجان زده جیغ می کشند

گویی که مردگان راه را بر نور بسته اند.

 

از اینجا تا گورستان

همه چیز آبی، طلایی، روشن.

چهار گام به این سو و دنیای مردگان.

چهار گام به آن سو و دنیای زندگان.

 

روشن، آبی، طلایی.

پسر من در آنجا بزرگ می شود به تنهایی.

ادامه‌ی مطلب
چه می خواهد این باد تلخ

چه می خواهد این باد تلخ

چه می خواهد این باد تلخ

که از گنداب ها بر می خیزد

پنجره را با زور باز می کند

وقتی در آغوشم لباس به تو می پوشانم؟

 

که بر ما تسلط پیدا کند، ما را به زانو در آورد.

 

تحت سلطه، به زانو در آمده،

خون هر دوی ما سرازیر می شود.

دیگر چه می خواهد این باد

که هر لحظه تلخ تر می شود؟

 

که ما را از هم جدا کند.

ادامه‌ی مطلب
چه اندک

چه اندک

چه اندک گفتم.

روزها کوتاه بودند.

 

روزهای کوتاه.

شب های کوتاه.

سال های کوتاه.

 

چه اندک گفتم.

نتوانستم جلوی خودم را بگیرم.

 

دلم گرفت

از شادی،

نومیدی،

اشتیاق،

امید.

 

آرواره های آن نهنگ

راهم را بست.

 

برهنه آرمیدم

بر ساحل جزایر مطرود.

 

نهنگ سفید جهان

فرو داد مرا در اعماق سیاه چال هایش.

 

و من دیگر نمی دانم

از این همه، کدام یک واقعی بوده است.

 

برکلی

1969

ادامه‌ی مطلب
پنج

پنج

5

اگر به غریزه مردم تن در دهم

این میزبان من ترک نمی خورد.

زیبایی از جسم به بیرون می لغزد.

روح واقعیت بوی دیگری می گیرد.

هر چه معمولیست در هم می شکند.

دهه های جاری بر لبانم می کوشند

رویاهایی را به تور بیندازند

که دوره اشان دیگر به سر آمده

تا دوباره دوره اشان سر برسد.

 

از دفتر لیوبلیانا

2004

ادامه‌ی مطلب
سه

سه

3

رفتی که دزدکی گوش کنی در زیر درختان بید.

خودِ خدا هم غلتید

به روی مِهی که ساحل را گرفته بود.

رودخانه ای بدون موج.

عطر عصرانه کیک گرم کشمشی.

تو خوشحال بودی.

مدت ها بود که در این حس و حال نبودی.

 

از دفتر لیوبلیانا

2004

ادامه‌ی مطلب
یک

یک

 

 

1

 

شرماگین و شوربخت

که می بینیم پوسیده می شود این درخت.

پرنده شیرین بهشتی من!

مرا بلند می کنند نُه جفت دست.

                                                    گذشته

از هم فرو می پاشاندم، بازم می سازد.

نامرئی بودنم امان من است.

و روز قدسی من

به درون نخستین شعاع آفتاب می لغزد.

در اندرون تمام خانه، چشم هایم آرام می گیرد.

با پر پرنده بهشتی.

                     در شعر

تفاوت معنا ندارد.

برگ ها هستند که تازه می شوند.

ترنوو و کاخ ها.

رودخانه ها و شامگاهان در میان درختان بید.

ستارگان خرامان

تیغ های جراحی را صیقل می دهند

که لبه هایشان مخمل آبی را بشکافد

تا مردگان شفا پیدا کنند.

تا کودکان نیاکانی داشته باشند.

 

ای عشق، تو اینجا بمان!

 

از دفتر لیوبلیانا

2004

 

ترنوو: نام منطقه ای در جنوب سارایوو

ادامه‌ی مطلب
دستت را به من بده

دستت را به من بده

دستت را به من بده، با من برقص،

دستت را به من بده، دوستم داشته باش.

چون گلی تنها خواهیم بود ما،

چون گلی تنها، و دیگر هیچ.

 

یک ترانه را با هم می خوانیم،

با یک آهنگ با هم می رقصیم.

چون سبزه ها باد می لرزاند ما را.

چون سبزه ها و دیگر هیچ.

 

نام تو رزا، نام من امید:

تنها نامت فراموش می شود،

چون ما رقصی خواهیم بود

به روی تپه و دیگر هیچ.

ادامه‌ی مطلب
تحلیل تنهایی

تحلیل تنهایی

نگهبان کانال هایی طولانی در میان صحرا؟

ارتش یک نفره برای قلعه ای در میان شن ها؟

هر کسی که بود...

در سپیده دم، کوه هایی چین خورده دید

رنگ خاکسترها، بر فراز تاریکی مذاب،

اشباع شده از بنفش، در آغاز جریان سیالی سرخ،

تا باز ایستادند، بیکران، در نور نارنجی.

روز بعد از روز. و پیش از آنکه دریابد، سال بعد از سال.

با خود اندیشید برای کیست این شکوه؟

فقط برای من؟

اما باز دیری پس از هلاک من به جا خواهد ماند.

در چشم بزمجه چگونه دیده می شود؟

یا وقتی پرنده ای مهاجر می بیندش؟

اگر من تمام بشریت بودم،

بدون من هم همین بودند که هستند؟

و فهمید که نالیدن هیچ سودی ندارد،

که هیچکدامشان نجاتش نمی دهند.

ادامه‌ی مطلب
رویارویی

رویارویی

به پیش می تاختیم از میان دشت های یخزده در یک واگن در سپیده دم.

گل سرخی در تاریکی.

 

و ناگهان خرگوشی از میان جاده گذشت.

یکی از ما با دست نشانش داد.

 

مدت ها گذشته است. امروز هچیچکدامشان زنده نیستند.

نه خرگوش، و نه آن مرد که اشاره کرد.

 

آه، ای عشق من، کجایند، به کجا می روند

تکان سریع یک دست، توالی یک حرکت، صدای خشک سنگ ها.

نه از سرِ اندوه، که از سرِ شگفتی می پرسم.

 

ویلنو - 1936

ادامه‌ی مطلب
مرثیه

مرثیه

ابرهای پرواز، بادبان های شوق، یاران درختان

.بر گنبد آسمان

در برابر دستانی بسته، سری رنج دیده، خم می شود سرم

گرسنه است آغوشم.

پرنده دراز سیاهی که زیر پایت شنا می کند:

قلبم.

چگونه از دامن عصبیت به جنگل های زرین بگریزم،

آی ابرهای پرنده.

چگونه خراب، اندوهناک، بازگردم

به سیال بودنتان، به پروازتان؟

دستانم میخ کوبیده، صلیبی به دنبالم،

ماموریت مرگ.

                                پس این خاکِ  نکاشته

                   توده می شود،

سخت می شود.

شهرها در آتش اَند.

به روی خاک، منم گور خودم؟

منم امید خودم؟

آی ابرهای خاموش! از کنارم گذر کنید، ای نورهای غوطه ور،

سایه های دور.

نامتان را می نهم ایمان. نامتان برای من: اندوهِ غبار،

تابوت، انسان.

 

سپتامبر 1942

ادامه‌ی مطلب
آه، سکوت غمگین من

آه، سکوت غمگین من

تو، سکوت غمگین من،

غمگینی ستارگان کوچک،

تو را جستجو می کنم، به پیش می خوانم،

در آغوشت می گیرم.

 

چطور آن جسم سخت

بدل می گردد در دستانم

به شن یا رس

هر کدامشان در آرزوی گناه.

 

چطور هر گلی که نوازش می کنم

سیاه می شود

خِش – خِشِ درختان گنگ می شود

ابرهای بالای سرم به توفان مبدل می شود.

 

چطور نادیده در می گذرم

بی ارج و قرب برای خودم،

و پیش از آنکه تندیسی بسازم،

مرمر را از هراس پر می کنم.

 

چطور گوش فرا می دهم

به تندری در بهشت هراس،

خدا را می خوانم

برای هر کردارم؟

 

پس من، تراشه ای کوچک

از درخت تنومند عدالت،

،غریبه ای هستم در نظر خودم،

بیگانه ای در نظر خدایم.

 

پس من خودم می شنوم

خاکستر می شوم، فرو می ریزم.

هر چقدر جسمم تحلیل می رود،

بیشتر به روحم ایمان می آورم.

 

یک نوامبر 1942

ادامه‌ی مطلب
پنجره های گوتیک

پنجره های گوتیک

1

با من سخن نگو.

خاموش نگه دار زبان دو سرت را.

 

به من نگاه نکن.

دوست ندارم چشمانت را.

به من می نگرند چشمانی از هم جدا.

آرام به سان پنجره های شکسته گوتیک.

 

آنان را  نشانه می رود خورشید.

خورشید خودبین.

شلیک می کند از میانشان

با هزاران پیکان.

 

رخنه می کنند به درونشان ستارگان

در شب های دراز بی صدا

با دشنه های تیز.

به رقص در می آیند نوک های براق تیزشان

در مقابل چشمان درشت بی حرکت.

چهره ماه گشوده:

مثل غاری روشن

دهانش با خمیازه ای

پر از تکان های عظیم قهقهه.

 

قدیسگان مردند

با چهره های دراز نورانی.

باز ایستادند

بال های تیرخورده فرشتگان سپید

بسته شدند چشمان نازک بیدار جهان.

مرگ درخشان سرد

بر سرپنجه شعاع های نور ستارگان.

لغزید به درون خلاء

لودگی ماه مست.

 

به من نگاه نکن.

خیره می شوند به من چشمانی از هم جدا.

نازک. تهی. بیجان.

اندوهبار.

 

2

شباهنگام یاقوت ها درخشیدن می گیرند

بر سینه هایت، ماگدالنا.

دو یاقوت سرخ در زیر حجابی خاکستری.

 

در تاریکی کلیسای جامع.

در نور سپید شمع های خاموش شده.

آن حجاب را بردار.

 

به کناری بیندازش: خِش – خِشِ خشک گناه

در عطر دعاهایت.

با بوسه ای خشک

ستارگان فرو خواهند ریخت

از سرت.

با فورانی زلال

ستارگان خواهند ریخت

از چشمانت به درون دهان گشاده ام.

یاقوت های اندامت

فرو خواهند افتاد در آغوشم.

ماه لیس خواهد زد بالای ران هایت را

با زبان سرخ شهوت.

 

حجابت را بردار، ماگدالنا.

فردا خواهی ایستاد

در نورِ نَم – نَمِ خورشید

برهنه. تحقیر شده.

از آنِ من.

 

3

بازوانی سپید در آسمان.

پاهایی سپید به روی صخره.

قدیسگانی سپید در پنجره هایی بلند.

قدیسگان در نورهایی سرخ.

اندامشان پیچیده در حجابی سرخ.

 

من فرشته ای مرمرینم.

فرشته ای بی ایمان.

پاهایی سپید.

بازوانی سپید.

اندامی پیچیده در کتانی خاکستری.

آن فرشته که قدیسگان را عزیز می دارد.

 

قدیسگان در پشت پنجره برهنه می شوند.

خورشید به پشتشان چشم می دوزد.

زردها. سرخ ها.

قدیسگان به آرامی برهنه می شوند.

اندامشان بخار می شود.

تنها بازوانشان به جای می ماند.

تنها پاهایشان به جای می ماند.

نشانی در آسمان آبی.

تنهایی به روی صخره ای سپید.

صلیبی سیاه در هم می شکند

در چشمان باستانی کلیسای جامع.

 

از دفتر عقرب ها

ادامه‌ی مطلب
کودکی در پرو

کودکی در پرو

از آنجا که بدنش از کمر پیچ خورده است

 

از آنجا که از فریاد کشیدنش گذشته است

از آنجا که بوی گندش بلند شده است

از آنجا که ضعیف تر از آنست

که به زیستن ادامه دهد

نظام باید سرزنش شود

باید از زیستن باز ایستد

 

از آنجا که بدنش از کمر پیچ خورده

توضیحات تو هم پیچ و واپیچ شده

از آنجا که از فریاد کشیدنش گذشته

تو نمی توانی فریادش را خاموش کنی

از آنجا که بوی گندش بلند شده

بوی گند کل نظام هم بلند شده

با آن شدتی که به زیستن ادامه دهد

تا بهشت برین

همانجایی که او نمی تواند قدم بگذارد

ادامه‌ی مطلب
یک ساعت

یک ساعت

یک ساعت وقت گذاشته ام

برای تصحیحِ

شعری که نوشته ام

 

یک ساعت

معنیش این است: در این زمان

هزار و چهار صد بچه کوچک مردند از گرسنگی

 

چون در هر دو ثانیه و نیم

یک بچه زیر پنج سال در این جهان

می میرد از گرسنگی

 

در این یک ساعت

مسابقه تسلیحاتی هم ادامه پیدا کرد

و شصت و دو میلیون و هشتصد هزار دلار

خرج شد در این یک ساعت

برای دفاع قدرت های مختلف

در برابر یکدیگر

چون هزینه نظامی جهان

در این لحظه، بالغ است بر

پانصد و پنجاه میلیارد دلار در سال

کشور ما هم

می دهد سهم خود را

 

این سوال پیش می آید

که آیا هنوز هم معنایی دارد

شعر نوشتن

در این وضع و اوضاع

 

شاید درست باشد

که بعضی اشعار

درباره مخارج نظامی و جنگ اَند

و بچه های گرسنگی کشیده

اما بقیه

درباره عشق است و پیرانه سری

مرغزارها و درخت ها و کوهستان ها

و درباره شعرها و تصویرها

 

واقعا اگر

به خاطر این چیزهای دیگر نبود

هیچکس به راستی اهمیتی نمی داد

به بچه ها و صلح.

ادامه‌ی مطلب
بر فراز گل سرخی که عروج می‌کند

بر فراز گل سرخی که عروج می‌کند

جان خواهیم داد بارها و بارها بر این ساحل، بر کرانه‌های نور
گل سرخ انکار می‌کند زندگینامه‌اش را، فرو می‌افتد از سویی
بر فراز کیلومترها و کیلومترها جنگل بی‌انتها
بر فراز معماریِ سایه افکنِ این زمین بر عشق دیرینه‌اش
بر فراز گل سرخی که عروج می‌کند به ریخته‌گریِ ابرها با هوا


۱۹۹۰

ادامه‌ی مطلب
بچه اروپا

بچه اروپا

1

ما که ریه هایمان را از شیرینی روز پر می کنیم

ما که در ماه مه شکوفه دادن درختان را می ستاییم،

بهتر از آنانی هستیم که هلاک شدند.

 

ما که از غذاهای غیر بومی می چشیم،

و از سرمستی های عشق لذت وافری می بریم،

بهتر از آنانی هستیم که مدفون شدند.

 

ما از کوره های آتش، از پشت سیم خاردارها

که بر فرازشان بادهای خزان هایی بی پایان زوزه می کشیدند،

ا که جنگ هایی را به یاد می آوریم که در میانه اشان مجروحان.

در تشنج های درد می غریدند.

ما، با حیلت و دانش خودمان نجات پیدا کرده ایم.

 

با اعزام دیگران به موقعیت هایی بی دفاع

با نهیب هایی بلند بر آنان که جنگ را ادامه دهید

خود در یقین هدفی از دست رفته در حال عقب نشینی.

 

با حق انتخاب میان مرگ خود یا دوستی دیگر

او را برگزیدیم، با این فکر ناشی از بی تفاوتی

که بگذار کارش زود ساخته شود

 

ما که درهای اتاق های گاز را مهر و موم کردیم، نان دزدیدم

با علم به آنکه تحمل روز آینده دشوارتر از روز گذشته خواهد بود.

 

آنگونه که درخور انسان هاست، نیک و بد را کشف کردیم.

خرد پر خطر ما را مانندی در این سیاره نیست.

 

این یکی را اثبات شده بیانگار که ما بهتر از آنان بودیم،

 

از آن سست عنصران فریب خورده آتشین مزاج،

بی اعتنایان به زندگی هایشان.

 

 

2

قدر میراث مهارت هایت را بدان، بچه اروپا.

میراث دار کلیساهای جامع گوتیک، یا کلیساهای باروک.

 

یا کنیسه هایی پر از شیون مردمانی زیان دیده،

فرزند خلف دکارت و اسپینوزا، میراث خوار واژه "شرف"،

طفل پدر مرده لئونیداس

قدر مهارت هایی را بدان که در زمان وحشت به کف آوردی.

 

تو ذهن تیزی داری که بی درنگ می بیند

خوب و بد هر موقعیت را.

تو ذهنی پر کار و پرسشگر داری که از عیش هایی لذت می برد

ناشناس برای نسل های قبلی.

 

همین ذهن راهنماییت می کند که باز نمانی

از دیدن درستی پندی که تو را می دهیم:

بگذار ریه هایت از شیرینی روز پر شود

که در این مورد، ما قوانینی سخت، ولی عاقلانه داریم.

 

3

نمی توانی هیچ سوالی درباره قدرتی پیروز بپرسی

ما زندگی می کنیم در عصر عدالت ظفرنمون.

 

از قدرت چیزی نگو، یا متهم می شوی

به حمایت پنهانی از دیدگاه های سرنگون.

 

آنکه قدرت دارد، با منطقی تاریخی به آن دست یافته.

با احترام در برابر آن منطق سر خم کن.

 

بگذار لب هایت، فرضیه ای را به زبان آورند

بی آنکه بدانند دست ها در آزمایش تقلب می کنند.

 

بگذار دست هایت، در آزمایش تقلب کنند

بی آنکه بدانند لب هایت فرضیه ای را به زبان می آورند.

 

فرا بگیر با دقتی خالی از خطا، آتش را پیش بینی کنی

 

آنگاه برای اثبات پیش بینی، خانه را بسوزانی.

 

4

درخت دروغ خود را از یک دانه منفرد حقیقت برویان.

به دنبال کسانی نیفت که برای تحقیر واقعیت، دروغ می گویند.

 

بگذار دروغت حتی از خود حقیقت منطقی تر باشد

تا شاید مسافران خسته در دروغ آرامش پیدا کنند.

 

پس از "روز دروغ"، در حلقه هایی منتخب درآ

در زمان یادآوری کردار واقعی اَت، از شدت خنده به لرزه بیفت.

 

نام تملق گویی شده است: تفکر روشن بینانه.

نام تملق گویی شده است: استعداد بزرگ.

 

ما، آخرین کسانی که هنوز از بدبینی لذت می بریم

ما، که حیلتمان به یأس بی شباهت نیست.

 

اینک نسلی نو، بی درک طنز، سر بر می آورد

آنچه ما با خنده می پذیرفتیم را با صداقتی مرگبار قبول می کند.

 

5

بگذار سخن بگویند واژگانت نه از طریق معنایشان

بلکه از طریق آنانی که سخن می گویند بر ضدشان.

 

تیغت را با واژگانی دوپهلو به روز کن.

واژگان مفهوم را به اسفل السافلین کلمات پرتاب کن.

 

قضاوت مکن هیچ کلمه ای را پیش از ارزشیابی تصدی گران

در برگه های پرونده هایشان بر اساس گفتار بزرگانشان.

 

صدای شهوت از صدای خرد برتر است.

مردمان بی شهوت نمی توانند تاریخ را تغییر دهند.

 

6

هیچ کشوری را دوست ندار: کشورها زود محو می شوند.

هیچ شهری را دوست ندار: شهرها زود ویران می شوند.

 

یادگارها را به زباله دان بینداز، یا از میزت

بخاری سمی و خفقان آور بلند می شود.

 

مردم را دوست ندار: مردم زود هلاک می شوند.

یا زیان می بینند و از تو کمک می خواهند.

 

به تالاب های گذشته چشم ندوز.

سطح زنگار گرفته اشان آیینه ای می شود

برای چهره ای متفاوت از آنچه انتظار داری.

 

7

آنکه به تاریخ استناد می کند، همیشه در حاشیه امنیت است.

 

مردگان نمی توانند بر خیزند و علیه او شهادت دهند.

 

 

می توانی برای هر کاری که دوست داشته باشی، متهمشان کنی

جوابشان همیشه سکوت خواهد بود.

 

چهره های تهیشان از اعماق تیره بیرون می آید

تو می توانی با هر ظاهری که می خواهی پرشان کنی.

 

مغرور از تسلط بر مردمانی که دیریست ناپدید شده اند،

گذشته را هر جور که به مذاقت خوشتر می آید، تغییر بده.

 

8

خنده ای که از عشق به حقیقت به دنیا آمد

اینک به خنده دشمنان ملت مبدل شده است.

 

دوران هزل گذشته است. دیگر ما را به تمسخر نیازی نیست.

سلطانی قابل پیش بینی با جملات دروغین درباری.

 

استوار همانگونه که در خور خدمتگزاران آن هدف است،

به خود اجازه شوخی هایی تملق آمیز را می دهیم.

 

با لبان به هم فشرده، تنها با هدایت خرد

بیا با احتیاط گام بگذاریم در عصر آتش از بند رهیده.

ادامه‌ی مطلب
بی برنامه

بی برنامه

همین که من

خیلی زیادی پیرم

برای تو

یا تو

خیلی جوانی برای من

همه اش

مجادله هایی سنگین است

که حیاتیست

در کارگاه های آموزشی

در جایی که

آدم هایی روشن تر

به دقت می سنجند.

ادامه‌ی مطلب
چهار عاشقانه کوتاه

چهار عاشقانه کوتاه

همانی که هست

 

عقل می گوید

که دیوانگیست

عشق می گوید

همانی که هست

 

هشیاری می گوید

که ناخرسندیست

ترس می گوید

جز رنج، هیچ چیز نیست

فراست می گوید

آینده ای ندارد

عشق می گوید

همانی که هست

 

غرور می گوید

مضحک است

هشیاری می گوید

احمقانه است

تجربه می گوید

غیر ممکن است

عشق می گوید

همانی که هست

 

اما

 

اول عاشق شدم

عاشق برق چشم هایت

عاشق خنده ات

عاشق لذتت از زندگی

 

حالا عاشق گریه ات هم هستم

عاشق تَرسَت از زندگی

و آن نگاه درمانده

در چشم هایت

 

اما کمکت می کنم

در رویارویی با ترس

چون لذت من در زندگی

هنوز هم برق چشم های تست

 

 

تلاش

 

تلاش کرده ام

در وقت کار

فقط به کار فکر کنم

و نه به تو

 

و خوشحالم

که این تلاشم

به جایی نرسیده است.

 

شاید

 

به یاد آوردن

شاید

دردناک ترین راه

باشد

برای فراموشی

و شاید

مهربانانه ترین راه

برای خلاصی

از این درد.

ادامه‌ی مطلب
اسباب بازی به روی هدف

اسباب بازی به روی هدف

 

1

ریختنِ

اسباب بازی

به جای بمب

برای جشن کودکان

 

که

به گفته متخصصان بازاریابی

بدون هیچ شکی، تاثیری

باقی می گذارد

 

اثری

بزرگ

بر تمام جهان

گذاشته است

 

2

اگر هواپیما

چهارده شب پیش

اسباب بازی ریخته بود

و حالا بمب

 

دو فرزند من

به لطف شما

در این دو هفته

چیزی داشتند که با آن بازی کنند

ادامه‌ی مطلب
این و آن

این و آن

آن دو با هم راه می روند.

دست در دست هم، جدایی ناپذیر.

یکی تلو تلو می خورد،

دیگری هوایش را دارد.

این یکی سوگند می خورد،

آن یکی ابیاتی نجوا می کند

درون دریایی از اشعار خودش.

این یکی می افتد، آن یکی بر می خیزد

تا از زمین بلندش کند، آرامش کند.

هر از چند گاه، فقط هر از چند گاه آنها ناپدید می شوند،

سپس می درخشند، سپس او از میانشان درخشیدن می گیرد.

اما باز هم از هم جدا می افتند.

این یکی به دور دست می نگرد،

آن یکی هیولاهای درون سرش را می شمارد.

این یکی آرزوهایی شکننده را آرزو می کند.

آن یکی از ترس می لرزد.

آنها در دریاچه ای سیاه شنا می کنند

و لاشه های آماسیده اشان را

در امواج شب سیاه بدن او رها می کنند.

ادامه‌ی مطلب
جلاد

جلاد

در کدام حفره کدام غار در کدام گنجه کدام اتاق

چشمان نیمه باز هیچ دلیلی ندارند

شب فضای میان رویا و خواب را می رباید

و چه کسی این انعکاس را بر دیوار غار می آویزد

و چه کسی چهره خواب را می لیسد

با زبانی زبر، به سرعت، به ناگاه، به سردی،

چه کسی این پلک ها را دو شقه می کند،

چه کسی راه شنیدن را می بُرد تا صدا چکه کند،

چه کسی با هِن و هِن سنگین حیوانی در اینجا نفس نفس می زند،

چه کسی با پاهای آش و لاش در قعر سکوت گام بر می دارد،

آه که در این راهروی طولانی، یک زندانی را می بینم که تلو تلو می خورد،

آه که در قدم های ناکامش، بدبختی را می بینم

چه کسی از گلویی خراشیده آن آواز خاموش را می خواند

اما دیگر حکم را داده اند و جلاد به پا خاسته است

چه کسی این تصویر جمجمه شکسته را بر دیوار می آویزد

اما دیگر خورشیدی سرد از مرکز این تن تابیدن می گیرد

و جلاد که نامی با خطی بد را بر کاغذ خوانده

دیگر طناب را چرب کرده است

آه که در راهرویی خالی می بینمش بی احساس در انتظار

در مقابل پنجره ای بسته.

ادامه‌ی مطلب
ندای قهوه ای

ندای قهوه ای

پاهای سپید روز با گام هایی خاموش می آیند.

می آیند و بیدارشان می کنند.

پس آنان چشمان خواب آلوده اشان را می گشایند،

پس می گشایندشان و می گردند

به دنبال آنچه در خواب گم کرده اند.

هر کدام به دنبال خواهرشان می گردند.

پس در آفتاب به هم می پیوندند.

پس هیچ چیز گم نمی شود.

هیچ چیز تنها نمی ماند.

هیچ چیز جا نمی ماند.

تو بگشای دریاچه چشمانت را به روی من،

تا بتوانم به آسمانت بنگرم،

به پرندگان سپیدت،

تا بتوانم به ندای قهوه ای چشمانت گوش کنم.

ندایی که تو بیدارش می کنی،

ندایی که تو سر می دهی،

و طنینش بر لبان من می شکوفد.

و دهانم از عطر شیرین گل ها پر می شود.

این نور درخشان تر است از آن آتش.

ظهر پایدارتر است و روز ابدی

که تو در گنبدش گام بر می داری.

تو به گل ها عطرشان را می بخشایی.

تو در دستانشان وزن های کامل سپید می ریزی.

تو با آتش گرمت، آتش کلمات را شعله ور می کنی

و بامدادان، نور عشق توست که بر موهای من می تابد.

بر موهایی که هر شب با آن رویم را می پوشانی،

تا چنان بخوابم که انگار در اندام تو خوابیده ام،

که انگار دیگر 1 وجود ندارد،

که فقط تو هستی.

فقط تو در گنبد آبی روز گام بر می داری.

نوری که در تمام اندامت می درخشد،

در اندام من، در تمام استخوان هایم، جریان می یابد.

و من دیگر وجود ندارم.

و تنها تو هستی.

چون تویی زبان من در دهان من.

ادامه‌ی مطلب
توده خاکستر

توده خاکستر

دیر زمانی آتش در دهانت حمل کردی.

دیر زمانی همانجا پنهانش کردی.

پشت حصار استخوانی دندان ها.

فشرده درون حلقه جادویی سفید لب هایت.

تو می دانی هیچکس نباید بگیرد

رد بوی دود را در دهانت.

پس دهانت را می بندی.

و کلید را پنهان می کنی.

اما آنَک کلمه ای در دهانت احساس می کنی

که طنین می یابد در مغاک سرت.

شروع می کنی به گشتن به دنبال کلید در دهانت.

مدت مدیدی می گردی.

وقتی پیدایش می کنی، قفل از لبانت می گشایی.

سپس به دنبال زبانت می گردی.

اما آنجا نیست.

می خواهی کلمه ای به زبان بیاوری.

اما دهانت پر از خاکستر است.

و به جای کلمه

توده ای خاکستر فرو می غلتد

در حلقوم تیره ات.

پس کلید زنگ زده را دور می اندازی.

و زبانی جدید از خاک می سازی.

زبانی که با کلماتی خاکی سخن می گوید.

 

از دفتر زبان خاک - 1961

ادامه‌ی مطلب
دریای صبحگاهی

دریای صبحگاهی

بگذار اینجا توقف کنم. بگذار من هم کمی طبیعت را تماشا کنم.

آبی درخشان دریای صبحگاهی، آسمان بدون ابر،

ساحل زرد، همه دوست داشتنی،

غرقه در نور

 

بگذار اینجا بایستم. و بگذار وانمود کنم این همه را می بینم

(به واقع دیدم برای لحظه ای، اول که ایستادم)

به جای اینکه در اینجا هم خیال پردازی هایم را ببینم،

خاطراتم را، آن تصاویر پر از هوی و هوس را.

 

1915

ادامه‌ی مطلب
شعرهایی برای آ

شعرهایی برای آ

پاریس

 

پرده، سپید، بالا می رود.

او دو قدم بر می دارد و بر می گردد.

پرده ها فرو می افتد.

نور در چشمانش سو سو می زند.

چراغ ها طلایی اند.

کمر بعد از ظهر می شکند در سکوت.

او در زندگی من می رقصد.

روز سپید  می سوزد.

 

1975

ادامه‌ی مطلب
جنگ طولانی

جنگ طولانی

با کم اشتیاقی

 

                جنگ طولانی

 

می کند پرتاب

 

                              خار مشتعلش را

 

به سمت تمام آدم ها،

 

در بند یک غصه، ما یک زخم مشترک داریم

 

و به یک زبان از درد فریاد می کشیم.

 

 

 

ما از یاد برده ایم چه کسی خانه را به آتش کشید،

 

شرارت ساده اش اولین خون را ریخت،

 

زیر یک سقف توفنده دراز می کشیم

 

تقصیر دیگر به درک نمی آید

 

 

 

اما بازوان پیچیده امان در برمی گیرند

 

کویری که زمانی شهرهایمان بر آن استوار بود

 

تبار همشکل مرگ در هر چهره

 

عاقبت نشان دارد از برادریمان.

ادامه‌ی مطلب
من به هنر در آورده ام

من به هنر در آورده ام

به وهم می نشینم.

من به هنر در آورده ام هوس ها و احساس ها را:

چیزهایی که زیر چشمی دیده شده اند را،

چهره ها یا خطوطشان، برخی خاطرات مبهم

از روابط عشقی به جایی نرسیده را.

بگذار به هنر وا سپارم:

هنر می داند چگونه شکل هایی از زیبایی بسازد،

با تکمیل کردن زندگی بدون آنکه حسش کنی

با آمیختن حس ها، با آمیختن روزی با روزی دیگر.

 

1921

ادامه‌ی مطلب
گزارش

گزارش

تاریخ حماقت من چندین و چند جلد خواهد شد.

 

برخی خود را وقف آن می کنند که علیه آگاهی کاری کنند،

مثل پرواز پروانه ای که دانسته

باز به سمت شعله شمع می رود.

 

دیگرانی که راه هایی برای سرکوب عصبیت را می آزمایند،

نجوایی کوتاه که گرچه هشداردهنده است را نادیده می گیرند.

 

من جدا از آنان با غرور و اقناع سر و کار داشتم،

زمانی که از هوادارانشان بودم

که پیروزمندانه، بدون سوءظن، رژه می رفتم.

 

 اما همه یک سوژه داشتند، آرزو،

 مثلا خودم– اما نه، اینجورها هم نه؛

افسوس که به این سمت کشیده شدم، چون می خواستم مثل دیگران باشم.

از آن چیزی که در وجودم وحشی بود و گستاخ، می ترسیدم.

 

تاریخ حماقت من نگاشته نخواهد شد.

فقط به یک دلیل، که دیر شده است. و حقیقت رنجبار است.

 

برکلی - 1980

ادامه‌ی مطلب
برای خودم… می خواهمش

برای خودم… می خواهمش

اشک ها یا بیدی به روی زمین

دندان هایی از طلا

دندان هایی از گَرده

همچون دهان یک دختر

کز گیسوانش یک رود سرچشمه می گیرد

در هر قطره، یک ماهی کوچک

در هر ماهی کوچک، یک دندان طلا

در هر دندان طلا، یک لبخند پانزده ساله،

که شاید سنجاقک ها بازتولیدش کنند

 

به چه چیز فکر می کند یک دوشیزه

وقتی باد ران هایش را کشف می کند؟

 

1927

ادامه‌ی مطلب
تروایی ها

تروایی ها

تلاش های ما از آن مردان محکوم به شکست است؛

درست به سان تلاش های تروایی ها.

فقط می آغازیم که به جایی برسیم،

کمی اعتماد به نفس به کف می آریم،

تا حدی بی پروا و امیدوار می شویم،

 

درست در زمانی که همواره مانعی راهمان را می گیرد:

آشیل از خندقی در برابرمان بیرون می جهد

و با فریادهای وحشیانه اش ما را می ترساند.

 

تلاش های ما درست به سان تروایی هاست.

فکر می کنیم بخت خود را تغییر خواهیم داد

با ثابت قدم بودن، با شجاع بودن،

پس آماده جنگ، بیرون می آییم.

 

اما وقتی بحرانی بزرگ از راه می رسد،

از بی پروایی، از ثابت قدمی، نشانی نمی ماند؛

روحمان، زمینگیر، به لکنت می افتد،

و سراسیمه، پیرامون دیوارها به جنبش می افتیم

در تلاش برای نجات خود، می گریزیم.

 

باز اطمینان داریم که شکست می خوریم.

آن بالا، بر فراز دیوارها، دیگر آغازیده اند سرود عزا را.

بر خاطرات سوگواری می کنند، بر هاله های روزگارمان.

پریام و هکوبا به تلخی سوگواری می کنند برایمان.

ادامه‌ی مطلب
آفتاب بعد از ظهر

آفتاب بعد از ظهر

این اتاق، چه خوب می شناسمش

اکنون با اتاق بغلش، اجاره اش می دهند

برای کارهای اداری. کل خانه بدل شده است

 

به ساختمانی اداری برای کارگزاران، بازرگانان، موسسات.

 

وای که این اتاق چه آشناست.

 

اینجا، نزدیک در، نیمکتی بود،

قالیچه ای ترکی در روبروی آن.

در کنارش، طاقچه ای با دو گلدان زرد.

در سمت راست – نه، مقابل – اشکافی آینه دار.

آن وسط، میزی که پشتش می نوشت،

و سه صندلی بزرگ حصیری.

در کنار پنجره، همان تختخواب

که بارها به رویش عشق ورزیدیم.

 

باید هنوز هم این دور و بر باشد، آن خرت و پرت های قدیمی.

 

در کنار پنجره، تختخواب بود:

آفتاب بعد از ظهر به روی نصفش می افتاد.

 

یک بعد از ظهر در ساعت چهار جدا شدیم...

تنها برای یک هفته... و بعد شد

آن یک هفته برای همیشه.

ادامه‌ی مطلب
در همان فضا

در همان فضا

ترکیب خانه ها، کافه ها، محله

که این سال ها همیشه دیده ام:

 

من شما را آفریده ام

زمانی که شاد بودم

زمانی که غمگین بودم

از حادثه های بسیار

از جزئیات بسیار

 

و، از چشم من،

کل شما تبدیل به احساس می شود.

ادامه‌ی مطلب
نا گفتنی، نا نوشتنی

نا گفتنی، نا نوشتنی

نا گفتنی، نا نوشتنی

در بستر راز جهان

 

پیرامون چشمانش،

به ناگاه می آید،

می نوشَدَت،

می چشد چشمانت را،

و تو چشمان او را.

 

لحظه ای منبسط

که پاک می کند هر آنچه بود

خواهد بود

آنچه کرده ای آنچه دیده ای

 

کویری می رسد

زمانی کشدار می رسد

سپس به ناگاه یورش می آورد

خود را پهن می کند

حجابی بر آنچه برگشت ناپذیر است

 

تو می دانی نباید طلبش کنی

نباید نجوایش کنی

می دانی که به قتلش خواهی رساند

نابودش خواهی کرد – کلمه را

 

گفتمش نوشتمش نجوایش کردم

که این یادبودیست از پایان.

 

از دفتر عقرب ها

ادامه‌ی مطلب
نه از آن من

نه از آن من

تمام عمرم تظاهر به اینکه دنیای ایشان از آن من است

و علم به اینکه چنین تظاهری مایه خفت است.

 اما چه می توانم بکنم؟ گمان ببر که به ناگاه فریاد می کشیدم

و از غیب می گفتم. هیچکس حرفم را گوش نمی کرد.

 

پرده ها و میکروفون هایشان برای این کار نیست،

 دیگرانی همشکل من در خیابان ها سرگردانند

و با خودشان حرف می زنند. روی نیمکت پارک ها می خوابند،

 یا در پیاده روها در کوچه ها. چون به اندازه کافی زندان نیست

که نداران را در بند کنند. من لبخند می زنم و خاموش می مانم.

حالا مرا نمی گیرند.

عیش با منتخبان – این همان کاریست که من خوب انجام می دهم.

ادامه‌ی مطلب
کی روشن می کنه راهت رو ؟

کی روشن می کنه راهت رو ؟

کی روشن می کنه راهت رو

تو طول شب؟

وقتی می گذرونی مرداب ها رو

به طرف کدوم نور

بر می گردونی چشمهات رو؟

 

وقتی تو خلاء آویزونی،

زنگ می زنی به کی؟

وقتی اصلا بالش نداری،

تو کجا

سرت رو می ذاری؟

 

کی روشن می کنه راهت رو

تو طول شب؟

تو طول شب؟

به طرف کدوم نور

بر می گردی تو؟

 

شب پر از صداست،

ولی تو می تونی بگی

کدومش ئه درست و راست؟

 

شب پر از نوره،

ولی کدوم نوره

نور چشمای تو؟

 

و کی قلاب میندازه

توی دریای شب

به هوای دهن تو؟

 

کی از نزدیک دنبالت می کنه

وقتی راه خودت رو

می ری تو؟

 

کی روشن می کنه راهت رو

تو طول شب؟

تو طول شب؟

به طرف کدوم نور

بر می گردی تو؟

 

کدوم دندون ها، سفید و هار

از گشنگی و تنهایی

فرو می رن تو گوشت تو؟

 

کی می بره بندها رو؟

چه چاقوی نامرئی و

تیزی، اوه

 

کی روشن می کنه راهت رو

تو طول شب؟

تو طول شب؟

به طرف کدوم نور

بر می گردی تو؟

 

کی می مونه منتظر تو

سر چارراه

نصفه های شب؟

به طرف کدوم نور

بر می گردی تو؟

ادامه‌ی مطلب