بازگشت به خانه

خودنگاری در بیست سالگی

خودنگاری در بیست سالگی

عزم رفتن کردم، گامی برداشتم، و هرگز نمی‌دانستم
به کجا می‌کشاندم. سرشار از ترس رفتم،
به اسهال افتادم، مخم سوت کشید.
فکر می‌کنم باد منجمد اموات بود.
نمی‌دانم. عزم رفتن کردم. فکر کردم مایه شرم است
چنین زود رفتن، اما در همان دم
ندایی رازآمیز و راضی کننده رسید به گوشم.
چه به گوشَت برسد، چه به گوشَت نرسد، به گوش من رسید
و به هق‌هق افتادم: صدایی مخوف،
در بطن هوا، در بطن دریا.
شمشیر و سپر. و بعد،
با وجود ترس، عزم رفتن کردم، گونه ساییدم
به گونه مرگ.
و امکان نداشت که چشم‌هایم را ببندم، و از دست بدهم
دیدن آن منظره غریب را، آرام و غریب،
انگار که بی‌حرکت در واقعیتی چنین پر سرعت:
هزاران نفر مثل من، با چهره‌هایی کودکانه
یا پر از ریش، همه از آمریکای لاتین،
به گونه ساییدن با مرگ.

ادامه‌ی مطلب
سگ‌های رمانتیک

سگ‌های رمانتیک

آن زمان، بیست سالم شده بود
و دیوانه بودم.
کشوری را باخته بودم،
اما رویایی را بُرده بودم.
تا وقتی که آن رویا مال من بود
هیچ چیز مهم نبود.
نه کار کردن، نه نیایش کردن،
نه مطالعه کردن در آفتاب صبحگاهی
در کنار سگ‌های رمانتیک.
و رویا زنده بود در خلاء روح من.
اتاقی چوبی،
در سایه روشن،
در اعماق نفسگاه استوا.
و گاهی باز می‌گشتم به درون خودم
و رویا را می‌دیدم: تندیسی جاودانه
در اندیشه‌های سیال،
کرمی سفید به لولیدن
درون عشق.
عشقی فراری.
رویایی اندرون رویایی دیگر.
و کابوسی که به من می‌گفت: تو بزرگ خواهی شد.
تصویرهای رنج، هزارتو را پشت سر خواهی گذاشت
و فراموش خواهی کرد.
اما آن زمان، بزرگ شدن جُرمی خواهد بود.
گفتم من اینجایم با سگ‌های رمانتیک
و قصد دارم همینجا بمانم.

ادامه‌ی مطلب
به یک پاپ

به یک پاپ

چند روز پیش از مرگ تو،
چشم مرگ را گرفته بود کسی هم‌سن و سال تو:
در بیست سالگی، تو دانشجو بودی، او کارگر،
تو نجیب‌زاده و دارا؛ او عامی و بیچاره؛
اما آن روزها برای تو هم به مانند او گذشت
چشم‌اندازی از رم باستان که نو می‌شد.
زوکتوی بیچاره، من بقایای لاشه‌اش را دیده‌ام.
مست و خراب، در شب، در میان بازارها پرسه می‌زد،
و زیر تراموایی رفت که از سن پائولو می‌آمد.
تراموا او را چند متری کشاند به روی ریل در میان درختان چنار،
و او چند ساعتی زیر چرخ‌ها ماند:
چند نفری جمع شدند چشمانشان به او در سکوت؛
دیروقت بود و چند محلی آن دور و بر.
یکی از آنهایی که هست چون تو هستی،
پلیس پیری با لباسی نامناسب شبیه قلدرها،
آنهایی را که همدیگر را هل می دادند دور نگه می داشت، فریاد می زد: «عقب، حرامزاده‌ها!»
بعد آمبولانس بیمارستان رسید و او را برد.
همه رفتند و تنها چیزی که ماند،
چند تکه‌ای بود این طرف و آن طرف.
زنی که نوشگاهی داشت چند قدم آن طرف‌تر
او را می‌شناخت و به تازه واردی گفت
که زوکتو زیر یک تراموا تمام کرد و مرد.
چند روز بعد، تو هم مردی: زوکتو
یکی از همان گله رُمی و بزرگ تو بود.
مستی بیچاره، بی‌خانه و خانواده،
که همه شب پرسه می‌زد و کسی نمی‌دانست چطور زنده می‌ماند.
تو هیچ چیز نمی‌دانی از او: همانطور که نمی‌دانی
چیزی از هزاران مسیح مثل او.
شاید از سفت و سختی‌ام باشد که می‌پرسم
چرا سزاوار عشق تو نبوده‌اند آدم‌هایی مثل زوکتو.
جاهای نفرت‌انگیزی هست که مادران و فرزندان
در غبار دوران باستان، در لجنزار اعصاری دیگر زندگی می‌کنند.
نه آنقدرها دور از آنجا که تو زندگی می‌کنی،
در دیدرس گنبد زیبای پطر مقدس،
یکی از همینجاها، جلسومینو...
کوهی دو شقه و در زیر آن،
در میان گودی و ردیفی از کاخ‌های جدید،
آلونک‌های شوم‌بختی، کپه به کپه،
خانه که نه، خوکدانی.
یک کلام از تو کافی بود، یک اشاره،
و آنها، پسرهایت، هرکدام یک خانه داشتند:
اما اشاره‌ای نکردی، کلامی به زبان نیاوردی.
کسی که نخواسته بود مارکس را بیامرزی!
موجی بزرگ که شکسته است بر هزاره حیات،
جدا کرده است تور را از او، از دین او:
ولی کسی از تاسف چیزی نمی‌گوید در دین تو؟
هزاران نفر در دوران پاپ بودنت،
و زیر نگاهت، در اصطبل و آغل زندگی می‌کنند.
معنی گناه که کار اشتباه کردن نیست – و خود تو هم می‌دانستی:
کارِ نیک نکردن – این است معنی گناه.
چه کارهای نیکی می‌توانستی بکنی! که نکردی:
هیچ‌کس گناهکارتر از تو نبوده است.

ادامه‌ی مطلب
وقتی تمام ستاره ها خاطره ای می شوند

وقتی تمام ستاره ها خاطره ای می شوند

وقتی تمام ستاره‌ها خاطره‌ای می‌شوند
پنهان در دل بهشت: وقتی خورشید
سرانجام آرام می‌گیرد از حرکت فرساینده‌اش
غرقه در سکوت شکوهمند دریایِ
شکوه خود پروردگار:
وقتی بیکرانگیِ
دنیای طبیعت را سرنوشت از آن خود می‌کند
و ثواب آن را:
وقتی دور مرگ پس از مرگ پایان می‌گیرد
و موجود بی‌مرگ هر آن چیزی‌ست که وجود دارد -

نیایشت بیرون خواهد تراوید از سایش آسیاب‌ها:
آوازهایم زنده خواهند ماند برای هدایت ماشین‌های براقشان
از میان آخرالزمانِ پر از آتش تا نوشگاه‌های بهشت!
وقتی قدرت بی‌مهار پرودگار با کلام پیام‌آور برآورده می‌شود،
آوازهایم نظر خواهند کرد به ویرانی تپه‌ها
آوازهایم خواهند سرود نوحه‌هایی برای ستاره‌ها.

ادامه‌ی مطلب
تاسف مخور به حالم

تاسف مخور به حالم

تاسف مخور به حالم چون نور روز
دیگر بر آسمان گام نخواهد زد در پایان روز؛
تاسف مخور به حالم برای زیبایی‌هایی که در گذشته‌اند
از بیشه و دشت چون سالی گذشته است،
تاسف مخور به حالم ماه رنگ پریده،
نه موج فرونشسته به دریا باز می‌گردد،
نه هوس آدمی به این زودی خاموش می‌شود،
و تو هم دیگر عاشقانه نگاهم نمی‌کنی.
این را همیشه می‌دانستم: عشق چیزی نیست
بیش از شکوفه‌ای باز در هجوم باد،
بیش از موجی عظیم رسیده به ساحلی پر از تغییر
که  پخش می‌کند به روی آن بازمانده‌های جدید گرد آمده از طوفان را.
تاسف بخور به حالم که دل دیر یاد می‌گیرد
چگونه ذهن تیز
این پیچ‌وخم‌های همیشگی را
نظاره می‌کند.

ادامه‌ی مطلب
با هر نفسم دوستت دارم

با هر نفسم دوستت دارم

 با هر نفسم دوستت دارم
مثل مرغ‌های طوفان برایت ترانه می‌سرایم
عمرم را به تو می‌دهم – تو مرگ به من می‌دهی
و با کلمات وحشتناکت زخم بر تنم می‌زنی.

سرم را بر قلبت گذاشتی
دیشب، لبانم را بر سینه‌ات
و اینک می‌گویی باید جدا شویم
به خاطر ترس، قلبت باید خفقان بگیرد:

نمی‌توانی بر خلاف دنیا گام برداری
فقط محض خاطر من – اینست تکیه کلامت،
اما من – زیبایی پروردگار افشان است
در گیسوانت، در نگاهت.

خردمندی عروس پروردگار – هر جان
که شریک است در عشق او، تو، و من.
دو عاشق شریکند در هاله نورت
و یکی فانی‌ست، آن یکی آسمانی:

او که به زمین آمد را شاید بدانی
که دوستت داشت – که کتمانش می‌کنی،
اینک همان بلا را بر سر من نازل می‌کنی:
یکی برایت مرد، و یکی خواهد مرد.

ادامه‌ی مطلب
فعلی قدیم

فعلی قدیم

 اندیشیدم، چون چشمانم را با گوشه پیش‌بندم پاک کردم:
پنه لوپی هم چنین کرد.
و بیش از یک مرتبه: نمی‌توانی تمام روز رشته کنی
و در طول شب همه را پنبه کنی؛
دست‌هایت خسته می‌شود، پشت گردنت می‌گیرد؛
و رو به سحر، وقتی می‌پنداری که دیگر نوری در کار نخواهد بود،
و شوهرت رفته است، و کجایش را سال‌هاست که نمی‌دانی،
ناگهان به گریه می‌افتی؛
راستش کار دیگری هم نیست که بکنی.

و اندیشیدم، چون چشمانم را با گوشه پیش‌بندم پاک کردم:
این فعلی‌ست قدیم، اصیل، باستانی،
در عالی‌ترین سنت، کلاسیک، یونانی؛
اولیس هم چنین کرد.
اما تنها به فعلی بسنده کرد – فعلی که برای جماعت گرد آمده
دلالت می‌کرد او هیجان‌زده‌تر از آنست که چیزی بگوید.

او از پنه لوپی آموخته بود...
از پنه لوپی که به راستی گریسته بود.

ادامه‌ی مطلب
و فکر می‌کنی خود عشق

و فکر می‌کنی خود عشق

 و فکر می‌کنی خود عشق،
با زندگی توی این خونه زشت،
می‌تونه خیلی بمونه؟
همدیگه رو می‌بینیم، جدا می‌شیم؛
حرف‌هامون همه‌ش از اینجاها، از حالاها،
درست مثل رفتارمون؛ توی هیچ کردارمون
نه آینده‌ای، نه گذشته‌ای؛
زیر لوای اون قرار مزورانه و ناگفته‌مون،
من که می‌دونم این آخری تو رو با کی دیدم،
ولی هیچی نمی‌گم؛ و تو هم می‌دونی
ساعت شیش و ربع پهلوی کی می‌رم -
با عشق هم می‌شه اینجوری تا کرد؟
 
می‌دونم، ولی اصرار نمی‌کنم،
وقتی با اون درایت و پنهان کاری، حالا نه به اندازه کافی،
تو چه ساعتی چشم به مچت می‌ندازی.

نه التماس وحشیانه، نه پند مهربانانه
این ساعت رو بی‌ارزش نمی‌کنه، اون شراب رو ولش نمی‌کنه -

با این وجود، اگه کتابی که برداشته بودی رو زمین انداختی
تا نگاهت با نگاه به ساعت دوخته‌م تلاقی کنه -
به من بگو، مگه عشق اینجوری هم می‌مونه؟

حتی دل‌خسته و آزرده
که اجاره نامه‌ای به این طول و تفصیل، به این سفت و سختی رو امضاء کرده
می‌تونه که زیرش بزنه. زیر اون قراداد ذلیل مرده.

 

ادامه‌ی مطلب
فقط تا وقتی تمام شود این سیگار

فقط تا وقتی تمام شود این سیگار

فقط تا وقتی تمام شود این سیگار،
لحظه‌ای کوتاه در پایان کار،
وقتی به روی زمین می‌ریزد خاکسترهای آرام،
و در نور آتش، از انتهای چوب سیگار،
با غرابت می‌آمیزد با موسیقی جاز،
آن سایه در هم شکسته می‌رقصد به روی دیوار،
به حافظه‌ام اجازه می‌دهم که به یاد آورم
پنداره‌ای از تو را، با تمام رویاهای در یادم.
و بعد وداع، - بدرود! – کار رویا تمام است.
چهره‌ات چهره‌ای‌ست که نمی‌توانم فراموشش کنم،
رنگش، جزء به جزءش، هر کدامش،
کلمات همیشه نه، لبخندها هنوز نه.
اما در روزِ تو، خورشید است این لحظه
به روی یک تپه، آن وقت که خورشید غروب کرده.

ادامه‌ی مطلب
می‌بینم خونش را بر گل سرخ

می‌بینم خونش را بر گل سرخ

 می‌بینم خونش را بر گل سرخ
و در ستارگان، شکوه چشمانش را،
می‌درخشد بدنش در میان برف‌های ابدی،
می‌چکد اشک‌هایش از آسمان‌ها.
 
در هر گلی می‌بینم صورتش را؛
 تندر و نغمه پرندگان، همه صدای او-
و حک شده به قدرتش
صخره‌ها، کلماتی دست نبشته او.

پاهایش فرسوده تمام گذرها را،
به خروش می‌آورد قلب پر توانش دریای همیشه توفنده را،

تاج خارش تمام خارها را به هم بافته،
صلیبش، تمام درخت‌ها.

ادامه‌ی مطلب
باید برگردم

باید برگردم

 باز باید برگردم به آن ساحل متروک
و کلبه‌ای کوچک بسازم به روی ماسه
به شکلی که دورترین رشته
از خزه‌های کم‌جان دریایی بیش از پنج – شش قدم
دورتر نرود از در خانه‌ام؛
و دیگر هرگز بر نمی‌گردم که دستت را بگیرم.
به آنچه درکش می‌کنم پناه می‌برم،
شادتر از آنی که همیشه بوده‌ام.
عشقی که یک دم قد علم کرد در چشمانت،
کلماتی که یک دم نشست بر زبانت،
همه همانی بودند که در یک دم مردند،
کمی‌نارسا، بسی خوش آوا.
اما من پیدا خواهم کرد سنگ‌ها و آسمان‌هایی نجوش را
همانجور که بودند در زمانی که من جوان بودم.

ادامه‌ی مطلب
بعدازظهر روی تپه

بعدازظهر روی تپه

 من شادترین خواهم بود
به زیر خورشید!
صد گل را لمس خواهم کرد
و یکی نخواهم چید.

با چشمان خاموش خواهم نگریست
به ابرها و صخره‌ها،
می‌بینم باد کمر سبزه‌ها را خم می‌کند
و باز سر بلند می‌کنند سبزه‌ها.

و وقتی چراغ‌های شهر
آغاز می‌کنند به روشن شدن،
نشان می‌کنم که کدام یک از آن من است
و شروع می‌کنم به پایین آمدن!

ادامه‌ی مطلب
عشق همه چیز نیست

عشق همه چیز نیست

 عشق همه چیز نیست: نه آب است، نه نان،
نه خوابی سبک، نه سقفی در برابر باران؛
نه حتی تخته‌ای شناور برای مردانی که زیر آب می‌روند،
سر برمی‌آورند، زیر آب می‌روند، دوباره سر برمی‌آورند، زیر آب می‌روند؛
عشق نمی‌تواند ریه‌ای آب آورده را غرق نفس کند،
نمی‌تواند خون را تمیز کند، نمی‌تواند استخوانی شکسته را درمان کند؛
با این وجود چه بسیارند آدم‌هایی که با مرگ دست دوستی می‌دهند
به همان سان که می‌گویم، تنها برای نبود عشق.
شاید که در زمانی دشوار،
به زانو در آمده از درد، ناله‌کنان برای رهایی،
آزار دیده از خواستی در ماوراء قدرت تصمیم،
من هم ناگزیر باشم که عشقت را بفروشم به آرامش،
یا یاد این شب را سودا کنم با غذا.
شاید. اما فکر نمی‌کنم که چنین کنم.

ادامه‌ی مطلب
آه، عشق من، فکرش را کرده‌ای

آه، عشق من، فکرش را کرده‌ای

آه، عشق من، فکرش را کرده‌ای:

چطور در سال‌هایی که در پیش است، زمان بی‌مرام،
ستمکارتر از مرگ، تو را جدا خواهد کرد از بوسه‌ام،
و پیرت خواهد کرد و مرا رها در جوانیم؟
چطور من و تو، باز با هم، برای کوتاه زمانی،
صعود می‌کنیم تا آن عرش جاودان و دوست داشتنی
که هیچ زائری نتواند به یاد آورد یا فراموش کند؟
با همان اطمینانی که زمین می‌چرخد، شبی از جنس خارا
بیدار خواهد ماند، و خواهد دید آن شعله روح‌افزا
بر این سنگ دو سویه برای همیشه خاموش شده است؛
و به یاد می‌آری آن روز که آمدی
من کودکی بودم، و تو قهرمانی میانسال؟
و شب گذشت، و صبح غریب دامن گسترد
بر اضطرابمان از بهر یکدیگر!

ادامه‌ی مطلب
دیدار از تیمارستان

دیدار از تیمارستان

 یه بار از یه ساختمون بزرگ بزرگ
وقتی من کوچیک کوچیک بودم
آدمای عجیب پشت پنجره
بهم لبخند می‌زدن و صدام می‌کردن

و توی باغچه‌های کوچیک جفت هم
اون مردای خوش اخلاق بیل می‌زدن،

«آقا، می‌شه دست بکشیم به موهای این دختر کوچولو!»
می‌دونی که سرخ سرخ بود موهام

گل‌های ستاره‌ای رنگارنگ می‌بریدن برام
با قیچی‌های خیلی تیز و تمیزشون
انگور می‌آوردن و گلابی و آلو برام
و کیکای قشنگ که بخورم
و از اونور تمام پنجره‌ها
بی خیال اینکه کجا می‌ریم
شادترینِ چشما دنبالم می‌کردن
ازم تعریف می‌کردن

هزارتا پنجره
همه‌شون جلوشون میله
و پشت هر پنجره
وقتی که بر می‌گشتیم شهر

چسبونده بودن اون آدمای عجیب
صورتشون رو با اون همه لطافت
می‌گفتن: «بازم بیا پیشمون، دختر کوچولو!»
و من بهشون جواب می‌دادم: «شما بیاین دیدن من!»

ادامه‌ی مطلب
و تو هم باید بمیری، غبار محبوب

و تو هم باید بمیری، غبار محبوب

 و تو هم باید بمیری، غبار محبوب
و در هیچ سرایی حفظت نمی‌کند تمام زیباییت؛
این دست بی‌نقص و پرطراوت، این سَرِ بی‌نظیر،
این بدنِ از شعله و پولاد، به نزد تندباد مرگ،
یا به زیر شبنم پاییزیش،
به سان برگی خواهد بود،
مُرده، نه کمتر از
نخستین برگی که فرو افتاد،
آن شگفت که رخت بر بست،
دگرگون شد، بیگانه گشت، فرو پاشید، از دست رفت.
در اجل تو، عشق من دست نخواهد یافت به توم.

با وجود تمام عشقم، تو برخواهی خاست
در آن روز و در هوا فروخواهی ریخت
بی‌نشان به سان گلی قدر ندیده،
فارغ از آنکه چقدر زیبا بودی
یا چقدر محبوب فراتر از هر آن چیز دیگری که می‌میرد.

 

ادامه‌ی مطلب
علف

علف

 جسدهاشون رو تلنبار کنین روی هم توی اوسترلیتز و واترلو.
با بیل بفرستینشون اون زیر و بذارین من کارمو انجام بدم-
من علفم؛ روی همه‌شون رو می‌پوشونم.
و تلنبارشون کنین روی هم توی گتیسبورگ.
و تلنبارشون کنین روی هم توی ایپره و وردون.
با بیل بفرستینشون اون زیر و بذارین من کارمو انجام بدم.
دو سال دیگه، ده سال دیگه، مسافرا از راهنما می‌پرسن:
اینجا کجاس؟
ما کجاییم؟
من علفم.
بذارین من کارمو انجام بدم.

ادامه‌ی مطلب
خاکسترهای حیات

خاکسترهای حیات

 عشق رفته و مرا تنها گذاشته و روزها شبیه هم‌اَند؛
باید بخورم، و می خوابم – و ای کاش آن شب از راه برسد!
اما آه! – بیدار دراز کشیدن و به ضربه ساعت‌های دیرگذر گوش دادن!
ای کاش باز روز بیاید! – با سپیده‌دمی در همین نزدیکی!

عشق رفته و مرا تنها گذاشته و نمی‌دانم چه کنم؛
این و آن و آنچه تو می‌کنی، در چشم من همه شبیه هم‌اَند؛
اما هر کاری که شروع می‌کنم، قبل از آنکه به جایی برسم، رها می‌کنم،-
تا آنجایی که من می‌بینم، هیچ چیز به دردی نمی‌خورد!

عشق رفته و مرا تنها گذاشته و همسایگان به در می‌کوبند و عاریه می‌گیرند،
و مثل خاییدن یک موش، زندگی هم تا ابد ادامه دارد،-
و فردا و فردا و فردا و فردا
باز هم همین خیابان کوچک است، همین خانه کوچک.

ادامه‌ی مطلب
ترانه کوچک معلولین

ترانه کوچک معلولین

 دستت را به من بده

تا به جای پایم بگذارم
موش ها آن را خوردند
در وردون
در وردون
من موشهای بسیاری خوردم
اما پایم را به من پس ندادند
و برای همین به من نشان صلیب جنگ دادند
و پایی چوبی
و پایی چوبی.

ادامه‌ی مطلب
جغرافیاهای خیالی

جغرافیاهای خیالی

اگر نبود
به خاطر آن صبح پاییزی
دم ملتهبِ
شهرِ گردن‌زده
سکوت فرو افتاده
همچون پرده‌ای سرخ
ادامه می‌دادیم شرط‌بندی را
بر بخت‌های کوچک
در نبردهایی خیالی
در جغرافیاهایی خیالی
خیره به سایه‌هایمان
کش آمده تا مرز پوچی
در آیینه‌های دغل
 
قدرتمندان تنهایند
قدرتمندان درمانده‌اند

و چه آسیب‌پذیر
با خوش خیالی رویاهایشان را پرواز می‌دهند
به فراسوی جایی
که دیگران حتی با چشم
دنبالشان کنند.
از آن بالا همه چیز شبیه هم به نظر می‌رسد:
مردگان مثل مردگان
زندگان مثل بیهودگیشان.

ادامه‌ی مطلب
جفت بریدن

جفت بریدن

فرشتگان نه پرنده‌اند
نه انسان
بیهوده است نشان دادنِ
اندام بچگانه گوشت آلودی
با بال‌های پلیکان
بر فراز تختخواب
یا در کنج ناخوشایند پرستشگاه.
کلماتِ جفتِ هم
فرشتگانی هستند
زاییده توهمی از حیاتی دیگر
که چه بعید است رسیدن به آن.

ادامه‌ی مطلب
معترض گریزان از خدمت

معترض گریزان از خدمت

می‌میرم، اما
این تنها کاری‌ست که برای مرگ می‌کنم.
صدایش را می‌شنوم که اسبش را از اصطبل به بیرون می‌آورد؛
صدای پاها را به روی زمین می‌شنوم.
او عجله دارد؛ در کوبا کار دارد،
در بالکان، امروز صبح چندین احضاریه دارد.
اما من افسار نگه نمی‌دارم
وقتی او می‌خواهد اسب را زین کند.
و او خودش باید سوار شود:
من برای او قلاب نمی‌گیرم.
 
هرچند با شلاقش شانه‌هایم را بنوازد،
نمی‌گویم که روباه به کدام سو گریخت.
پایش به روی سینه‌ام، باز نمی‌گویم که کجا
در مرداب پنهان شده است پسرک سیاه.
می‌میرم، اما این تنها کاری‌ست که برای مرگ می‌کنم؛
من جیره بگیر او نیستم.
به او نه جای دوستانم را می‌گویم
و نه جای دشمنانم را.
هرچند وعده‌های زیادی به من می‌دهد،
مسیر خانه کسی را به اونشان نمی‌دهم.
مگر من جاسوسی هستم در سرزمین زندگان
که باید آدم‌ها را به مرگ تحویل دهم؟
برادر، اسم شب و نقشه‌های شهرمان
در نزد من در امان است؛
هیچوقت نمی‌توانی از طریق من به جایی برسی.

ادامه‌ی مطلب
زبان‌هایی هستند

زبان‌هایی هستند

زبان‌هایی هستند که در آن
گذشته را نمی‌توانی بیان کنی
فقط زمان حال دارد
حالا باران می‌بارد و تو
چهره و دستانت را به‌سوی آسمان گرفته‌ای
گویی که از آسمان کاغذهای رنگی ریز، می‌ریزد
و تو هنوز جوانی
انگار آنجا، در آسمان معجزه‌ای رخ می‌دهد
 
و تو آزادی مثل باد
می‌توانی هر تصمیمی‌بگیری
مثلن رفتن، دیگر چیزی ننوشتن،
یا دوباره وارد شدن و ماندن.

ادامه‌ی مطلب
زمستان

زمستان

تنها این تصویر را در برابرم می‌بینم
و از این رو نمی‌خواهم که بگذارم برود
بر بام‌ها اولین برف سال که ما را
 در پشت پنجره‌ها زنجیر کرده است
به ناگهان در پایین، ترافیک شهری

قهوه نوشیدیم، پول‌ها را شمردیم
که چطور روزها را با آن سر کنیم
از کشورهای دیگر گفتیم، که آیا آنجا راه بهتری سراغ دارند
و سپس خندیدیم و دوباره نه
که تو دیگر اما نبودی
که من اما دیگر نبودم.

ادامه‌ی مطلب
نقاشی

نقاشی

در نهایت می‌خواهیم همیشه باز
 همان را ببینیم: خانه‌ای میان درخت‌ها
همانطوری که بچه‌ها، خستگی‌ناپذیر
نقاشی می‌کنند: پنجره‌ای، دری، سقفی سنگ لوحی
و پشت پنجره خانواده‌ای و
به خصوص لوله‌ی بخاری را فراموش نکنیم
با دود حلقه‌ای که از آن می‌آید
در نقطه‌های خالی، کوه‌ها می‌آیند
اینجا و آنجا پرنده‌ای
و برف، شاید برای اینکه
خانه را گرم‌تر نشان دهد

به این سادگی راضی نمی‌شویم
در وسط صفحه‌ای تازه
دوباره آن خانه در میان درخت‌ها، پنجره‌ای،
دری، سقفی سنگ لوحی و
سیم‌های تلفن، این را بکشیم
یا نه؟

ادامه‌ی مطلب
هیچ بحثی نیست

هیچ بحثی نیست

هیچ بحثی نیست
دوست داشتن را دلیلی نیست
می‌توانم از تو بخواهم
 هیچ‌گاه مرا ترک نکنی
 تو می‌توانی پاسخی بدهی
نشانه‌ای که باید رمز آن را بگشایم

گاهی می‌خندیم و خودمان هستیم
چنین زندگی می‌کنیم و در ژرفای
یکدیگر بدنبال مکانی هستیم
جایی که از ته دل می‌خواهیم باشیم
برای یک لحظه برای یک روز

سپس دوباره ژرف‌تر
مثل اردک‌هایی که در آب شیرجه می‌زنند
و هرگز به عمق آب نمی‌رسند.

ادامه‌ی مطلب
لو میسترال *

لو میسترال *

باد در همه‌ی زبان‌ها
هر نامی هم که داشته باشد
مذکر است
یا بهتر بگویم پسرانه
همه جا پیراهن‌ها را بالا می‌زند
لباس‌های شسته شده را تکان می‌دهد
و صفحه‌های کتاب و روزنامه را
بیهوده و بی‌خیال ورق می‌زند
جایی که باد نمی‌وزد
برگی از درخت نمی‌افتد
و هیچکس حرکتی نمی‌کند
مثل تو همین حالا
با دستی در میان موهایت
چنین زیبا و بی‌ثمر.
 

* به باد سرد و خشکی که در جنوب فرانسه می‌وزد، گفته می‌شود.

ادامه‌ی مطلب
بهار در خیابان نقاش‌ها

بهار در خیابان نقاش‌ها

تو را آن روبرو دیدم
انگار که از پناهگاه زیرزمینی بیرون آمده بودی:
با احتیاط و حیرتزده‌ی
نوری که بر خانه‌ها می‌تابید
پالتوی بلندت هنوز بر تنت بود
می‌توانستم خودی نشان بدهم
می‌توانستم سوالی از تو بپرسم
خیابان میان ما بود مثل آب

پشت سرم مادرها در اطراف موزه
در پارک نشسته بودند
کودکانشان سیلی خوردند تا گریستند
مرا زمان، فاصله و این شعر نجات دادند.

ادامه‌ی مطلب
پنج‌شنبه

پنج‌شنبه

در قطاری نشستم و مرا به شهری برد
که در آن کار می‌کنم
از مزرعه‌ی ذرت گذشتم
درخت‌های سبز هنوز از شب نمناک بودند
انگار آسمان به‌دست وان‌گوگ بی‌معنا و رنگارنگ، رنگ‌آمیزی شده بود

می‌خواستم بنویسم اما واژه‌ها نیامدند
به تو فکر کردم و به پیوند میان چیزها
تو اینجا نبودی
اما خدا می‌داند که من به همین خاطر
درخت‌ها را دیدم
مزرعه‌ی ذرت و آسمان را دیدم
که همه چیز اندوهبار
میرا و زیبا بود.

ادامه‌ی مطلب
آخر تابستان در کنار رودخانه‌ی ل‌یی*

آخر تابستان در کنار رودخانه‌ی ل‌یی*

این چیزی است که یک نقاش می‌خواهد ببیند:
چمن‌های رنگ پریده، شاه بلوط‌ها
و درخت زیرفون، نور گرم و گذرایِ شب
و آنسوی پرچین در ساحل، عابری
اندیشه‌هایش را، چگونه نقاشی می‌کنی
و مرغان دریایی بر فراز آب در میان سبز کمرنگ و پررنگ‌تر
عرشه‌ی قایق بادبانی، بی‌ثباتی چیزها، سمت و سوها

از اینجا که ما نشسته‌ایم، آب را حتی نمی‌توان دید
 از خود می‌پرسم چطور می‌توانی
فاصله را نقاشی کنی، شاید کمرنگ و کمرنگ‌تر تا به سفید برسی
و گذشته را چگونه، زمانی که آنجا راه می‌رفتی

چگونه نقاشی می‌کنی زمانی که
دیگر هیچ‌وقت آنجا راه نخواهی رفت
سرکش، در دست پدر.



* رودخانه ای که از شمال فرانسه شروع شده و در بلژیک به پایان می‌رسد.

ادامه‌ی مطلب
شوق پیاده‌روی

شوق پیاده‌روی

آرام نشستن عرق بر ابروهایت را حس کردی
نگاه کردی به کجا قدم می‌گذاری
انگار که زمین به تو نگاه کرد
در آغاز سنگ‌ها و برگ‌های سال پیش به تو اشاره کردند
و سپس دوباره نرم شدند
تو را مست کردند، سکندری خوردی اما دوباره قد راست کردی
با هشدار زندگی کردی، اندیشه‌هایت دیگر سرگردان نبودند
بلکه ته‌نشین شدند

در برابر گلزاری از بنفشه‌های آبی
که عطر گلهای فریزیا را یا نه -، یاس‌ها را داشتند
آنها بوی گذشته، نو جوانی‌ات، شورهایت
را می‌دادند

تو نه راه نه مقصد
نه این شور و نه این گلها را
نمی‌شناختی.

ادامه‌ی مطلب
دوشنبه

دوشنبه

هر کسی می‌تواند صد بار
پنجره را باز کند و دوباره ببندد
قهوه درست کند، نامه‌ها را بردارد
خرید کند و احساس راحتی نکند

پس مسئله این نیست که
کسی چند بار پشت میزی بنشیند
 و سعی کند شعری در باره‌ی خود بنویسد،
انگار درباره‌ی کسی که گناهی ندارد.

ادامه‌ی مطلب
گوزن‌ها

گوزن‌ها

پرسیدم هنوز دوستم داری
و تو پس از سکوتی طولانی
 گفتی «نگاه کن» «دور دست»

آنجا در نور، کم سو و دور
گوزن‌ها لحظه‌ای بی‌حرکت ایستادند
سپس تند و سبک
به بوته‌زار گریختند

اینجا و آنجا برگ‌ها زرد شدند
و این بود آنچه پس از آن می‌خواستی بگویی
«سپتامبر، پاییز از راه می‌رسد»

ادامه‌ی مطلب
شام بد

شام بد

در زیر چراغ، دور میز
ساکت غذا می‌خوریم: دستاهایمان
به مانند لکه‌های سفید می‌آیند و می‌روند:
انگشتان با انگشتری ما
با نانِ همیشگی بی‌توجه بازی می‌کنند
 شادی، تازگی
در صدای چاقو و چنگال‌هایمان نیست

و به حتم چیزی از خوشبختی
مسافران قطار شبانه نمی‌دانیم.

ادامه‌ی مطلب
در اردوگاه پناهندگان | شریف الموسی

در اردوگاه پناهندگان | شریف الموسی

 
آلونکهایی از کاه‌گل
سقفهای دل‌نازک، هراسان از باران،
دیوارهایی مثل انسانی فروتن سر به زیر.
شبکه‌ای از خیابانها
درست مثل نیویورک
اما بدون وقار نام‌ها یا آسفالت.  
سلطنت خاک.
رنگ از رخ زنان پریده بود
و مرغ‌کان و کودکان 
با قصه‌هایی از سرزمین از دست رفته غذایشان می‌دادند.
و مردی مجنون تیشه بر قامت مناره می زد
جایی که آوازی خوش الحان
به نیابت از مومنان استمداد می‌طلبید.
 
البته که به آسمان خیره می‌شدم
به آسمان صاف شب‌
به نم نم بارش ستاره‌ها
دانه‌های نرم نور،
به رخسار آرام ماه
به فرشته نیکی در لفافه هاله‌ای بنفش.
نردبان نداشتم
از آسمان هم هیچ نمی‌افتاد
در دستان هلالی‌ام.
 
چگونه لعنت فرستم بر آدم و حوا
و بر آنکه وادارشان کرد پناهنده شوند.
 

ادامه‌ی مطلب
بند کفش

بند کفش

به یک فروشنده‌ی بند کفش برخوردم
پایین کوچه‌ای در بازار
می‌خواست به من بند بفروشد
ولی من کفش نداشتم
بندهای سرخ، بندهای سیاه
بندهای کتان و ابریشم
حواسش نبود که پابرهنه هستم
یا کور بود یا دیوانه
و شاید، فرزانه بود
به هم سلام کردیم
با نشانه‌ای که «می‌دانی» خوانده می‌شود
و هر دو خندیدیم.

ادامه‌ی مطلب
آلبوم‌های عکس

آلبوم‌های عکس

در آن پاییز که غژغژ می‌کنند درهای پارک
و قدم‌ها بر زمین، زیر ردپاهای گل‌آلود
که در آن‌ صف‌ها کشان‌کشان
در راه گورستان
وقتی پیرزن خمیده، همراه زوار می‌شتابد
آن‌دم که پیرزن فهرست‌اش را بیرون می‌آورد
آلبوم قدیمی عکس بوی نعنا خواهد داد و
کودک ورق می‌زند آن را
دوباره و دوباره

تصاویر با عطر محزون زنان قدیمی
در آن پاییز
وقتی رطوبت از دیوارها پایین می‌خزد
مثل عطری که می‌گریزد
از لباس‌ عروسی پیرزنی
که می‌شتابد
به تعجیل در گورستان
آه، مکنت!
پسر می‌ایستد با صورتی سرخ
بالای روسری کهنه‌ی ابرها و کف‌ها
بالای سیم‌های زنگ‌زده‌ی تاج مادربزرگش
که در گوشه‌ای حالا با آن‌ها بازی می‌کند

در آن پاییزِ محزون‌تر از یک مجلس ترحیم
که تصویرش روشن‌تر می‌نماید از گذشته 
با پیش‌سینه‌ی کوتاه
که پسر سرخ می‌شود از خجالت
وقتی بی‌هوا نگاهش می‌کند
و با چشم‌های خجل
زیر چشمی بر می‌گردد به او
انگار به تمثال قدیمی مریم مقدس


در آن پاییز
انگار از میان مه‌ها و سرب
مادربزرگ‌ها از شمع‌ها از گورستان خود را می‌کشانند
کزکرده زیر شمدهای خاکستری
و قدم‌زنان با چوب‌ زیر بغل
به راه‌شان
بی‌احساسِ آن‌که رها کرده‌اند در آلبوم عکس
انگار در حمام‌ عمومی، بدن‌های شادابشان را
و وقتی زنگ‌ها شنیده شوند
صلیب می‌کشند
دعا می‌کنند برای نوه‌هاشان
و هرکدام با عصای زیر بغل
می‌شتابند به خانه
بر زمین خیس
با قدم‌هایی گل‌آلود
در پارک‌ها 
با غژاغژ درهایی که بسته می‌شوند.
 

ادامه‌ی مطلب
مکانیت وجود

مکانیت وجود

نور ماه بر دیوار سفید
و دوباره گفت:
«پس دیگر سایه‌ی تو نیستم؟»
جواب دادم:
«می‌بینمت و می‌شناسمت
می‌خواهم تو مرا برداری
نه این‌که من تو را با خودم ببرم.»
پوزخندی زد.
گفت:‌«ای یار!
مکان از تو یا از من؟»
گفتم :‌«از تو».

ادامه‌ی مطلب
گداختن و چشم

گداختن و چشم

می‌گذارم آرایشگر
هرچه به جا مانده از چشم‌هایم را بردارد
و بسوزاند چرک‌ها را
با آهنی گداخته.

این‌جا سرزمین آوازخوانان کور است
از آن‌ها بسیار در این‌ سرزمین زندگی کرده‌اند
همسرم با دست‌هایش راه را نشانم می‌دهد
و من از خود عصایی برآورده‌ام.
دیگر چه کسی به‌یاد می‌آورد
که ما روزی شاهزاده بودیم؟
هنوز همچون پرندگانی
که او به آن‌ها غذا می‌دهد
غذاهای ساده‌ی کامل،
چون پرنده‌ای
که هنوز صدایش را می‌شنوم،
می‌شنوم
دیگر
هرچه را که روزی می‌دیدم.

ادامه‌ی مطلب
از تو

از تو

با تو حرف می‌زنم
از تو حرف می‌زنم
از اعماق خویش
می‌دانم که جوابی نخواهی داد
چطور می‌توانی جواب مرا بدهی
وقتی بسیاری تو را صدا می‌کنند.
من تنها از تو اجازه می‌خواهم
تا منتظر بمانم این‌جا
و این‌که برای من نشانه‌ای بفرستی
در اعماق من
از خویش.

ادامه‌ی مطلب
ترجمان الاشواق

ترجمان الاشواق


در خیالم صدایی شنیدم:
- عشق من! همه‌ی پیازو می‌خوای
یا یه تیکه‌شو؟
و به تشویشی بزرگ درافتادم
این معما
پرسش تمام زندگی‌ام بود.
من آیا جزء را به کل ترجیح می‌دهم
یا کل را به جزء؟
نه، من هر دو را می‌خواستم
بخشی از کل را چنان که تمامیتش را
و برای من این انتخاب
تناقضی در خود نداشت.

ادامه‌ی مطلب
جدایی

جدایی


بازوانت را لمس می‌کنم
به دور خود
نامرئی اما حاضر.
اجازه دادی ببوسم
یکی از پستان‌هایت را
همان‌ پستان بالای قلبت را.
بعد، ترک‌ام کردی
درست بعد از این‌که بوسیدی
یکی از پلک‌‌هایم را.

ادامه‌ی مطلب
دستور زبان غیاب

دستور زبان غیاب

تو را دیدم که پابرهنه قدم می‌زدی
با نگاهی بلند
بر پلک ماه نو


که پس از چندی منتشر شده
به‌خواب درافتاده، عریان
بر موهای سیاهت
خفته اما نه فراموشکار
از نخفتن نخفته
در جایی دیگر

امشب خیال می‌کنم
هیچ شعری
به کار نمی‌آید

قواعد نحوی برگرداندن را:

فعل، هواپیما را می‌راند
قید عمل را تغییر می‌دهد

فعل، اسم را وامی‌دارد
که ذهن را در خود غوطه‌ور کند
اسم خفه می‌شود
فعل به‌رسوایی کار خود را دنبال می‌کند.

حالا جمله را رسم کن.

ادامه‌ی مطلب
از عشق…

از عشق…

چرا فقط با تو می‌توانم به شعری وارد شوم؟
پیر شده‌ام آیا؟
چه بلایی بر سرم آمده‌است، خدایا؟
با طعمی تلخ در دهان
طعم نان روزانه.
بیش از یک انسان توقع دارم
که بدانم یا کاری کنم؟

راه گور را جستجو می‌کنم؟
یا معبر گهواره را؟
زمانی برای ظهور می‌جویم یا فرصتی برای وداع؟
حالا که پس از سال‌ها
آن‌قدر نزدیکی که فقط کافی‌است
دستم را به سویت دراز کنم
آن‌قدر نزدیک
که فقط با کودکان می‌توان چنین بود.

از سر قدرت است یا ضعف؟
یا از ابتذال جهان است
که به مقصدی جز من روانه‌است؟
اما من همین‌ام
و جهان نیز همان که بود،
که هیچ آرامشی در آن نمی‌یابم.

عاشقی
بخت رنج‌کشیدن است.
بخت تحمل خطر
چون قماربازی که شکست می‌خورد.
و نه برآوردن مخفی‌گاهی بر زمین
که صدای هیچ گریه‌ای به آن نمی‌رسد.

ادامه‌ی مطلب
از اول بگو…

از اول بگو…


تا همه‌چیز پشت سرت پاک شود.
حتی عبادت
روزی آسیاب دستی می‌شود
و خیلی زود با کفن مرد مرده
گرد و خاک کفش‌ات را پاک می‌کنی.

ای زمان،
تو از که دفاع می‌کردی
وقتی به سخره می‌گرفتی
کلمات را 
چنان که شاهدان را؟
شاید حقیقت
مثل دندانی شیری افتاد
و دیگر چیزی در دهان نروئید؟

تا پاک شود همه‌چیز پشت سرت.
بکوش و حرف بزن
درست از آغاز.
انگار کسی که بذر پاشید و شخم زد
و از هر شیار
علف‌های هرز را زدود
باور داشت که هرچیز دیگری بعدن اتفاق می‌افتد.
تلاش کن. مضحک خواهی بود.

ولی حالا دیگر، فقط مضحک
سرجایش است.

ادامه‌ی مطلب
زیبایی چیست؟

زیبایی چیست؟

زیبایی چیست؟
جادوی جان‌ها؟
یا نه‌،
که فقط عارضه‌ای است؟

پنهان کردن دو خرگوش در کلاهی،
پرهای ابلق و شال و مهره‌هایی منقوش
و آن‌گاه راه انداختن نمایشی قدیمی
که آموخته شد
نه به آسانی،
اما هنوز
آموختنی‌است.
آیا این هنر است؟

شعبده‌بازی که پنهان می‌کند ترفند‌هایش را
از خویش
و هیچ‌،
هیچ‌چیز دیگری در کار نیست؟

خودت را شکنجه نکن.
مشت نکوب بر دری که در آن پاسخی نیست
‌بی‌پاسخ
همه‌چیز ساده است
که سخت پیچیده است.


خدایا، زیبایی چیست؟
اعصار بسیار روی زمین رویای‌اش را می‌بینند.
تنها این را می‌دانند:
لمس عصب‌هایش
یعنی
تکان دادن زندگی در اعماق.

 

ادامه‌ی مطلب
گل‌ها به جا می‌مانند…

گل‌ها به جا می‌مانند…


یک دسته گل
و سه پرنده‌ی غمگین.
چه پیش آمده، نازنین من؟
آواز می‌خواهی یا ترانه؟
حتی کودک
وقتی گریه می‌کند
از بی‌رحمی سرنوشت می‌پرسد.

هنوز
چشمی زیبا به ما نگاه می‌کند و
نگاهمان می‌دارد.
فواره‌ی اشک‌ها زود خشک می‌شود.
پرنده‌ها پر می‌کشند.
گل‌ها به جا می‌مانند.

ادامه‌ی مطلب
خوشبختی

خوشبختی


این‌جا و آن‌جا پرسه می‌زند.
نعل‌هایش را از کف می‌دهد.
بر نمی‌گردد
به دنبال آن‌چه از دست رفته‌است.
به قدر کافی دارد.

بیش‌تر اصرار نکن، ابله!
تله‌ی آهنین نگذار
تا روباهی شکار کنی.
خودت به دام می‌افتی.

اگر با آن‌ وزنه‌ها بر پاهایت برقصی
مضحک خواهی بود.
هیچ کسی باور نمی‌کند
که می‌تواند درد داشته باشد.

همانطور که درد‌آور است
برای خفاش
بر در انبار غله
هنگام تابستان...

ادامه‌ی مطلب
یک روزن

یک روزن


از میان دریچه‌ی کوچک،
از روزنه‌ای به باریکی سکه‌ا‌ی نقره‌ای
زیر زبان یک مرده
نظر دوختی به چشم‌انداز کودکی‌ات.
بر گرد و غبار روی شیشه‌‌‌
انگار روی طوماری از پوست سگ
درخت خانوادگی‌ات را خواندی.


آه، آری، این تویی.
خوب می‌دانی از کجا آمده‌ای.
اسم و رسمت را می‌شناسی و
همین و بس.
قطره‌ اشکی از خلوص
بر چهره‌ی تاریک تهی
در هر طرف.

نه آنقدرها؟ یا خیلی بیشتر؟
چه فکر می‌کنی؟

آن بچه‌ها
همین‌که به خواب می‌روند
با سرانگشت‌هایشان می‌کوشند
لااقل
تن مادرشان را لمس کنند.

ادامه‌ی مطلب
مثل جزیره‌ی مرغان دریایی

مثل جزیره‌ی مرغان دریایی

همانطور که این جزیره از آنِ مرغان دریایی‌ست
و مرغان دریایی از آنِ فریادهایشان
و فریادهایشان از آنِ باد
و باد از آنِ هیچ
 
همانطور این جزیره از آنِ مرغان دریایی‌ست
و مرغان دریایی از آنِ فریادهایشان
و فریادهایشان از آنِ باد
و باد از آنِ هیچ.

ادامه‌ی مطلب
شروه‌ی رخوت

شروه‌ی رخوت

رخوت دراز کشیدن بر روی علفها را دوست دارم، مثل پادشاهی
مراقب هوادارانم. اندام‌هایم
گویان به دست چپم
تو آنجا، دستم را بروی دهانم ببر، که دهن دره کنم
بسیار خوب، دوباره برو دراز بکش، آفرین
اینجا باید نظمی داشته باشد
 
رخوتِ بودن را دوست دارم
به نظرم چیزی شبیه این است که
در شرق به آن ذن می‌گویند
رخوت دراز کشیدن در تختخواب را دوست دارم
تو در کنارم، زانوانت بر پشت زانوانم
مثل دو «S»،
رخوتی که از وجود پذیرفتنی لب‌های تو
که مدتی‌ست بیداری و به من نگفته‌ای
رخوتی که با آن تندتر و تندتر می‌آیم
آرامشی که از آن وحشی و وحشی‌تر می‌شوم
رخوت دیپلماتیک تن‌ات
که می‌دهد و می‌گیرد، یکان دیپلماتیک‌ات
 
رخوت کشیدن سیگارِ برگی پس از آن
رخوت شکوه، رخوت برخورد ماشینش با درختی
در حرکت آهسته‌ی فیلم
عظمت انفجاری، وقار
این زندگی با وقار پایان می‌یابد.

ادامه‌ی مطلب
طرح پنج‌ساله

طرح پنج‌ساله

من تو را دوست دارم. تو آن چه را که نمی‌توانی دوست بدار
توانایی‌هایت را دوست بدار، من ناتوانایی‌هایت را
غرورت را دوست بدار، من شکستنِ آرام آن را در میان بازوانم
بی‌باکی‌ات را دوست بدار. من ضعف‌های حالا و بعدت را
 
آینده‌ات را دوست بدار. من هر آنچه پایان یافته است
صدها زندگی‌ای را که می‌خواستی داشته باشی دوست بدار
من این یکی را که باقی مانده
و اینکه چگونه با این همه دوری می‌تواند، اینگونه به من نزدیک باشد
 
من آنچه را که هست دوست دارم. تو آنچه خواهد آمد
مرا دوست بدار، دوستت دارم.

ادامه‌ی مطلب
دختر

دختر

خودت، آگاهی و بلافاصله 
 جسارتی که می‌توانی داشته باشی
 هر از گاهی خودی نشان دهی
یا پستانی: چه زود آغاز می‌شود
 
و آیا زمانی پایان می‌یابد؟ زن‌ها
در چهل سالگی از دختر‌ها ساخته شده‌اند
هنوز همان زبانِ پانزده سالگی را در می‌آورند
و همیشه جوان می‌مانند
 
نمی‌توانند وسوسه نکنند، مثل شعر
 گربه‌ای بر دکمه‌های پیانو آرام راه می‌رود-
به دور و بر نگاه می‌اندازد-
آن را شنیده‌ای؟ مرا دیده‌ای؟
 
آه، رفتار دخترهای چهل ساله
چگونه گاهی می‌خواهند، گاهی نه
اما اگر تو ببینی، البته همیشه
زمان کجاست؟ زمان اینجاست.

ادامه‌ی مطلب
هدیه

هدیه

حرف بر سر داشتن نیست، دستِ بالا بر سر گرفتن است
تنها که هستم هرگز حرف نمی‌زنم
با تو اما سکوت می‌کنم
از آنچه گذشته است و هرگز نمی‌گذرد
از پدرم، از همسر سابقم،
و اینکه از دست دادن، چگونه می‌تواند تو را قوی‌تر کند
 
کودکی را تصور کن که اولین گام‌ها را برمی‌دارد 
حرف بر سر این نیست که او را بگیری
بر سر این است که باید آیا؟ رها کنم و دیرزمانی بنگرم.

ادامه‌ی مطلب
بدرود

بدرود

به نازنینم بگو که زیبا بود
با بوسه‌ها بگو، که آن را بهتر بفهمد
بگذار غمگین شود، که او را زیباتر می‌کند
بگو که من دیگر هرگز سیگار نخواهم کشید
نباید دیگر از سرطان گرفتن بترسد
بگو که هرگز دیگر الکل نخواهم نوشید
زندگیم را بهتر کرده‌ام: حالا که مرده‌ام
و فراموش نکن، بگویی که زیبا بود.

ادامه‌ی مطلب
پدر

پدر

هرآنچه پایان یافته است، آرام به زندگی خود ادامه می‌دهد
بی سروصدا، چرا که دیگر به ناگهان
به بدی، به تنهایی، به  آنی 
از دقیقه تا دقیقه‌ی دیگر نباید اتفاق بیافتد

پدرم هم‌چنین رفت، وقتی که رفت
چندبار هم در رویاهایم مرد، اما آهسته‌تر
جاودانگی زمانی نمی‌برد
و البته هنوز هم زندگی می‌کند، دورتر و کمی تار

پدرم دیگر چیزی نمی‌گوید، او حال و هوایی است
از واژه‌های قدیمی، واژه‌ی همگان
واژه‌ی رخسار و زانو (مخصوص خانواده‌ی ما) و زیبا 

من هم می‌خواهم این چنین آرام بمیرم، شش، هفت باری
در رویاهای پسرم
تا به زندگی ادامه دهم.

ادامه‌ی مطلب
مادر

مادر

آن چه با زمان می‌کنی
همان کاری‌ست که ساعت دیواری قدیمی مادربزرگی می‌کند
ساعت دوازده، نواختن
و همه‌ی زمان را از آن خود کردن. زمان می‌گذرد
اما  تو می‌مانی. منتظر می‌مانی


منتظر ماندن همان چیزی‌ست که بر سر باغچه می‌آید در زیر برف
ریشه‌ی درختی زیر خزه
امید به زمان‌های بهتر در قرن نوزدهم
واژه‌ها در شعری

چرا که کار شعر درست عین تخمیر کردن
چیزها با همدیگر در زمان طولانی‌ست 

بگذاری انگور شراب شود
نجات دادن واقعیت، نمک‌سود کردن واژه‌ها
در زیرزمین خودت.

ادامه‌ی مطلب