نزدیک يک سال اينجا نبودهای می ترسيدی بيايي. وقتی آمدی، تهیا، اول با لابه و بعد پشت پازنان انتقام گرفت و خودسرانه خواست که کفارهی حضورت را با حضورت بدهی اينجا همهچيز با تو سر جنگ دارد کف پوش، بتهی آتش زن، مگسهای مرده کپک نان، …
ادامهی مطلب
نزدیک يک سال اينجا نبودهای می ترسيدی بيايي. وقتی آمدی، تهیا، اول با لابه و بعد پشت پازنان انتقام گرفت و خودسرانه خواست که کفارهی حضورت را با حضورت بدهی اينجا همهچيز با تو سر جنگ دارد کف پوش، بتهی آتش زن، مگسهای مرده کپک نان، …
ادامهی مطلبخانهای در من است، برای حزنت و برای کفرت و برای شادیات. هيچچیز آمدنت را در روزهای آفتابی عقب نمیاندازد. حتی وقتی طوفان زوزه میکشد. میتوانی اينجا گريهکنی و دشنام دهی و در مجاورت راز بخندی، حتی بخندی و هيچچیز مانع رفتن تو نیست من اينجايم. …
ادامهی مطلبوارد آسانسور شديم هردو تنها به هم نگاه کرديم و اين همه چيز بود دو زندگی يک دقيقه سرشاری سعادت طبقهی پنجم او بيرون رفت و من به بالارفتن ادامه دادم میدانستم که ديگر او را نخواهم ديد که ديداری بود يکبار و برای هميشه که …
ادامهی مطلبخوش باش، حتما خوشی هست. او آن را حس کرد. مثل چيزی بی رحم نبود که بر ما هجوم بياورد و آتش بی حفاظ ما را بيرون بريزد شبيه سرگيجه ای نبود که در نور دو لبه گوشه و کنايه به ما بطری و کفشی بدهد …
ادامهی مطلببرای ایرژی اورتن سال ۱۹۴۵ مرد، حضور زن را احساس کرد و زن نیز چیزی را انکار نکرد با مرد کتابی خواند، با انگشت بهیادآوری زنگ در را فشرد و شادمان بود وقتی کودکی در را گشود درست از جای لبهای مرد مینوشید کنارش میلرزید، …
ادامهی مطلبهمیشه بیخبر میگذرد طرح رنج از فراز آدمیان. پایان نزدیک میشود وقتی هنوز آغاز نشدهاست و حریصانه باز میگردد از پی آغاز، مجرب، پس از آزمون و خطا. پس از آزمون زندگیاش که چیزی میستاند و چیزی دیگر میبخشد نگاه کن، چنان آزادی، نخواسته و خواسته، …
ادامهی مطلببه من برگردید ای اشیایی که چاره کردید تحمل صلیب روز را، شما که معلقاید میان سینههای ملکهی شب، شب خونآشام. وزنههای من، به من بازگردید. دشوار است نداشتنتان که مطمئن و محکماید دشوار است صداکردنتان و زخمی به حنجره نرساندن. به کجا میگریزی ای رود …
ادامهی مطلببه خواب میبینم آرزو را و میدانم که از یادش خواهم برد پیش از آنکه برخیزم. سلطنت نخجیر. آواز در داده از سرِ درد تا آن اسم واسع جسارت میورزم آوازم را از این اماکن آفتابی تا دل ممالک بیزمان، که قیاس در آنها رنگ میبازد …
ادامهی مطلببه تو فکر نمیکردم وقتی با تو بودم چرا که تمام تابوتها بزرگ بودند برای من و درختان با سرشاخههاشان عرش را لمس میکردند چرا که بیخبری، ندامت را به قامت آهی میبرید، به جامهی اشک یا سکون و انتهای عالم، در قعر آبها بود. پنجرهی …
ادامهی مطلبکلمات، کلمات به یاریام بشتابید! این صبح، مستان به خانه میروند آنان به مداری دیگر میچرخند جز مدار زمین بر هر دری، به دنبال کلید میگردند پیشترک، جیبهایشان را گشتهاند، تمام گوشههای قباهایشان و کلید گم شده، در درز دکمهی مجسمهای چون گلی شاید که میگشاید …
ادامهی مطلبآنجاییم که شادی، بسیار به آن سر میزند. آمدند، تمام آنها که روزی میشناختم. مرا به جا نمیآورند کلاه از سر بر نمیدارند حتی از دور لبخندی نمیفرستند و هنوز، برادرشان مینامم و اگر نه برادر، لااقل دوست. شاید به خاطر گرگ و میش است که …
ادامهی مطلببه تو مینویسم کارینا و نمیدانم که آیا زندهای یا هنوز آنجایی، آنجا که هیچ آرزویی بجا نماندهاست و نمیدانم که مخاطرهی زندگیات به آخر رسیدهاست آیا یا اینکه مردهای؟ از من بپرس، تا سنگقبرت خود را افشا کند. بانو، از گل سرخ بخواه تا …
ادامهی مطلبباران در برابر خورشید کجا پناه بجوییم وقتی زخممان میزند این رنگین کمان؟ از نقشهای کهن سیاه قلم شهرت میدرخشد و خیاط رنگها رشتهها را گره میزند. بارانداز مشتعل است، تشنهترم میکند به هر قطره رودخانهی پنهانام. از رویایی نخواهم نوشید که عریان میشود و نباید …
ادامهی مطلبما برفایم وقتی خاموش میمانیم، درمکنت میگدازیم. بهار میآید و ما نیستیم ولی زمستانی خوش دوباره خم میکند کوهها را سطحشان سرازیر میشود به سویمان چون لبها و ما خواهیم بود… ما برفایم وقتی خاموش میمانیم. گرچه آنگاه که کسی میگشاید لبهایش را به آواز دیگر …
ادامهی مطلب۱ واژهی شبانه زاده شد و در من زندگی آغازید. انتظار میکشم تا اثر خفته برخیزد فروتن و منزوی چارقد صلح به سر با کفن، با شمعی کنار اشیا شعر شود. چنین انتظار میکشد ایمان یاس چنین انتظار میکشد بهت عریان چنین انتظار میکشد خنده: میخندد، …
ادامهی مطلبچرا گریستن از سرِ درد وقتی هر سرپناهی تو را پس میزند؟ چه سعادتیاست در گریستن؟ آری گریستن انگار، تنها از خوشدلان ساختهاست. گاه به گاه، تو نیز میخواهی گریه کنی؟ باران، به کوک، بر طاقچه بسی دلواپسی در تو که چطور این روز را به …
ادامهی مطلببخواب، فانوس شیطان! رفیق نابابی هستم من. اما بر پیشانی بهجای چین و چروک مرداد و آبان را رفیق داشتن، قرار از من میرباید. خواهم گذشت از بیابان از نیزار، رنج خواهم کشید شادمانه با مرداد و فرو میریزم با آبان بر زمین فرو میبارم. …
ادامهی مطلببیهوده افسار میکشند تازیانه شلاق میزند هوا را نترس! به تو نمیگیرد، بیهوده افسار میکشند آنجا که خدا گریخته است. به کجا رفتهاست؟ تنها خودش میداند، رفته تا بجنگد برای چیزی باد را ببخشد به آسیابهای بادی و رفتهاست و رفتهاست، خودش میداند به کجا رفتهاست …
ادامهی مطلببه چه شعر میگوئیم؟ میخواهی شعر بسازی؟ در انزوا؟ دستها بر صورت و هقهق؟ باید دیوانهوار عاشق باشیم؟ میشنوی؟ این تیک تاک شعر است که نومیدانه نواخته میشود. به چه شعر میگوییم؟ میخواهی شعر بنویسی؟ شاید بدانی که کلمات بیشتر کاذباند خدا دهان را قفل کردهاست …
ادامهی مطلبنومیدانه خشکاند لبهایم امروز و افسوس میبرم بر تاریکی برای آنچه به دید در نمیآید. (چه زیباست این فسوس چون دختری که رویا میبیند میان خواب و بیداری و نمیداند که در رویا به که دل خواهد بست و خموشانه آه میکشد انگار لبخند میزند) و …
ادامهی مطلبلبخندهای بسیاری هست من اما به دشوارترينشان فکر میکنم آسانترين لبخند نشسته در اعماق، بريده از هر سو، با تيغهی زمان. لبخندی که فقط چند چین کم دارد تا همهچيز را از هم بگشاید و برای اسم اعظم خدا مهیا باشد لبخندی که بر چهره میماند …
ادامهی مطلبدختر از تو پرسید: شعر چیست ؟ و دلت میخواست بگویی: تو ! بله ، تو و شگفتی و هراسی که اثبات معجزه اند. به زیبایی رسیدهات حسودیم میشود چرا که نه میتوانم ببوسمت و نه قادرم با تو بخوابم چونکه هیچ چیز ندارم و هرکه …
ادامهی مطلب۱ سنگ مسلم بود. مفروض بود. همان لحظهایاست که به نیابت تمام سکوت سخن میگوید. کنار مرز گورستان هولوکاستی گر میگیرد. ای جهان زندگان هرگز آنسوتر از ابروان خود را دیدهاید؟
ادامهی مطلبعصر آهن است در گلو. دیگر. در خویش سکنی میکنی اما خود را باز نمیشناسی. زندگی میکنی در سردابهی متروکی که در آن به دلت گوش میدهی وقتی چربی و فراموشی در رگهایت منتشر میشوند و در میانهی درد آهک میشوی و از دهانت هجاهای سیاه …
ادامهی مطلبوحوش را دیدم که از دل مادرم به بیرون میجهیدند. تفاوتی نیست، میان اندوه مادرم و جسم من. پس این است زندگی؟ نمیدانم. میدانم که خود را خاموش میکند مثل موجها که در آب. چه باید کرد، وقتی مرددیم میان آرامش و اضطراب؟ نمیدانم، آرام میگیرم …
ادامهی مطلبحیوانی پنهانشده در شفق، نگاهم میکند و بر من دریغ میآورد. میوههای پوسیده درفرودست معلقند و خانههای جسم میجوشند. خستگیآور است، گذشتن از این بیماری سرشار از آینهها. کسی در دلم صفیر میکشد. نمیشناسمش، اما هجای پایانناپذیرش را درمییابم.
ادامهی مطلبمرگمان را نیاز دارد طبیعتِ بیکرانِ پیرامونمان
و خواهان است کامهای ارغوانیِ گلها.
،اگر بهار دوباره آمد، باز هم ما را تنها میگذارد
و آنگاه حتی اشباحِ اشباحی دیگر نیز نخواهیم بود.
مرگمان را انتظار میکشد مِهرِ رخشان.
تجربه کردنِ چنین غروبِ ظفرمندی
و آنگاه ترک کردنِ عصرهای ماهِ آوریل
به سوی قلمروهای دورِ تاریکی.
تنها شاید که سطرهایی از ما به جای بماند
فقط ده سطرِ نامربوط باقی بماند، به مانندِ
کبوترهایی که کَشتی شکستگان تار و مار کردهاند بر حسب اتفاق،
اما زمانی که پیام میرسد، دیگر دیر شده است.
این دیگر یک ترانه نیست،
همهمهای انسانی نیست.
میتوان شنیدش
آخرین فریادی که به گوش میرسد
در اعماق شب
از اویی که مرده است.
در باغ، گلهای داودی در حال مرگ بودند
به مانند آرزوها که تو آمدی. با خونسردی
خندیدی، به مانند گلهای کوچک سپید.
خاموش، برایت خوش ترین ترانه را ساختم
از تاریکی اعماق وجودم
و گلبرگها بالای سرت آن ترانه را خواندند.
با خونسردی، با چهرهای بی تفاوت
خوشامد میگویم بعد از ظهرها را، سپیدهدمها را.
درختی هستم که خواهم ایستاد و چشم خواهم دوخت
هم طوفان را، هم آسمان نیلی را.
خواهم گفت که زندگی تابوتیست
که اندرونش شادی و غم مردم میمیرند.
در قفل در کلیدی میچرخانند، به در میآورند
نامههای قدیمی و به خوبی پنهان شدهاشان را،
به آرامی میخوانندشان، آنگاه میکِشند
پاهایشان را به روی زمین برای آخرین بار.
میگویند زندگیهاشان تراژدی بوده است.
خدا! خندهٔ سرشار از وحشت مردم،
و اشکها، عرق، دلتنگیِ
آسمانها، تنهاییِ چشمانداز.
در کنار پنجره میایستند، خیره به
درختان، کودکان، تمام طبیعت،
به مرمرکارانی که تقلا میکنند،
به خورشیدی که میخواهد برای همیشه غروب کند.
- کار تمام است. اینجاست یادداشت
دقیقا کوتاه، ژرف، و آسان،
سرشار از بیتفاوتی و بخشش
برای هر آنکه میخواهد گریه کند و بخواندش.
آینه را نگاه میکنند، زمان را نگاه میکنند،
میپرسند که شاید دیوانگیست، یا اشتباهی.
نجوا میکنند: «دیگر کار تمام است.»؛
در اعماق وجودشان، البته، همه چیز را به فردا وا میگذارند.
در شانزده سالگی میخندیدند
آنسوتر، در بعد از ظهری بهاری.
بعد لبهایشان خاموش شد
و در قلبهایشان کهنسالی رخنه کرد.
چون دوستانی آغازیده بودند
دو برگ خشک به روی زمین
بعد حتی به راههایی جدا رفتند
در بعد از ظهری پاییزی.
اینک هر کدام، با لبهایی رنگ پریده،
خمیده، بر بندهایشان بوسه میزنند.
بعد به کل فرو خواهند فتاد
و به درون زمین گذر خواهند کرد.
دردت را جاری کن در نوای چنگ.
بُلبُل شو،
گُل شو.
وقتی از راه میرسد سالهای تلخ،
دردت را جاری کن در نوای چنگ
و بخوان همان آواز را.
مزن بخیه بر زخمت
مگر با شاخههای گل سرخ.
صمغی سرمست کننده میدهمت
برای مرهمی– و افیونی -.
مزن بخیه بر زخمت،
خون ارغوانیت.
خدایان را بگو: «بگذارید بمیرم»
اما باده از دست مَنِه.
ایستادگی کن در برابر روزهایی که
برایت جشنواره به راه انداختهاند.
خدایان را بگو: «بگذارید بمیرم»
اما با خندهای بگو.
دردت را جاری کن در نوای چنگ.
لبی تر کن
بر لبههای زخمت.
یک سپیده، یک غروب،
دردت را جاری کن در نوای چنگ
و بخند، و بمیر.
مرگ، زورمدارانی هستند که میکوبند
بر دیوارهای سیاه و کاشیهای پشت بام،
مرگ، زنانی هستند که با آنان عشق میورزند
به هنگامِ کندنِ پوستِ یک پیاز.
مرگ، خیابانهای کثیف و بیاهمیت
با نامهای شکوهمند و فریبندهشان،
باغهای زیتون، دریای پیرامون، و حتی
خورشید، مرگی در میان مرگهای دیگر
مرگ، مامور پلیسی دولا شده
برای تحقیق، سهم الارثی ناموجود
مرگ، گلهای استکانی در ایوان
و آموزگاری روزنامه به دست
به پیش، آماده، به سنتِ پرِوِزاییِ شصت بازمانده
یکشنبه کار گروه موسیقی را گوش میکنیم
در آوردهام دفترچه پس اندازم را
نخستین موجودیام، سی و یک دراخما
به هنگام قدم زدن به آرامی در اسکله
میگویی: «من وجود دارم؟» و بعد: «تو نداری!»
کشتی نزدیک میشود. پرچم به پرواز در میآید
شاید که آقایِ همه-چیز-تمام بیاید
اگر حداقل، در میان این مردم
یک نفر از فرط نفرت میمرد
خاموش، داغدیده، با رفتاری فروتنانه،
همه خوش میگذراندیم در مراسم تشییع جنازه.
از اعماق ادواری خوش
به تلخی خوشامد میگویند ما را عشقهایمان
تو عاشق نیستی، میگویی، و به یاد نمیآری
و اگر دلت پر باشد و سرشکی باریده باشی
که به سان آن روز نخست نمیتوانی بباری
عاشق نیستی و به یاد نمیآری، حتی اگر که زاری کرده باشی
ناگهان دو چشم آبی میبینی
چه حکایت دور و درازی! – که یک شب نوازششان کردهای -
انگار که در اندرون خودت میشنوی
ناخشنودی کهنهای که میجنبد و بیدار میشود
این خاطراتِ زمانِ سپری شده
رقصِ مرگشان را سر خواهند گرفت
و آنَک، سرشکِ تلخِ تو
پِلکَت را تَر خواهد کرد، فرو خواهد فتاد
- چشمان معلق – خورشیدهای رنگ پریده
نوری که قلب یخزده را میگدازد
عشقهایی مرده که به جنبش میافتد
غمهایی کهنه که شعله ور میشود...
ترس از اینکه پلیس جلوی ماشین را بگیرد
ترس از اینکه شب خوابم ببرد
ترس از اینکه شب خوابم نبرد
ترس از طغیان گذشته
ترس از پروازِ حال
ترس از تلفنی ک نصفِ شب زنگ بخورد
ترس از امواج الکتریکی
ترس از خدمتکاری ک روی لُپ اش خال دارد
ترس از اضطراب
ترس از شناسایی زوریِ جنازه ئ دوست ات
ترس از بی پولی
ترس از پولِ زیادی ، (هرچند کسی باور نمی کند)
ترس از پرونده های روانی
ترس از اینکه دیر ، ترس از اینکه زودتر از دیگران برسی
ترس از پاکتی بر روش دستخطِ بچه هام
ترس از اینکه پیش از من بمیرند و من احساس گناه کنم
ترس از زندگی با مادرم ، در این سن ک هر دو پیر محسوب می شویم
ترس از پریشانی
ترس از این ک روز با نوشته ای غمناک شب شود
ترس از اینکه بیدار شوم و تو رفته باشی
ترس از این ک عاشق نباشم ، ب اندازه کافی عاشق نباشم
ترس از مرگ
ترس از عمرِ طولانی
ترس از مرگ
( این را ک یکبار گفته بودم )
.
محبوس
در چادر سربازانی که دیگر
به خانه بر نمیگردند.
اگر سر به عزیمت بگذاری
باید گام برداری بر بدنهایی
که کنارت آرمیدهاند.
نه مسکنی و نه مقصدی!
ستارگان،
ناخنهای جادوگران
تقدیرت را از میان مه
به جنبش در میآورند.
میان خاکسترها
در دنجی شماره میکنی
شکافهای ملافهی کهنهات را .
نفس میکشی
در خردهریزهای رویاهای همگان
و چون کوهی از یخ
نادیده میگیری مرزها را.
مادام که در خونت
شگفتا شگفتا
که گلبولهای سفید
هنوز به کفایت
تکثیر میشوند.
لباسهایمان فرسودهاند
کفشهایمان پاره و
حرفهایمان تکراری...
به چشمهای هم نگاه میکنیم
غذای سرد را میبلعیم
و گاه کلمهای در هوا میلرزد
مثل پرهای پرندهای
که سرش را بریدهاند.
ماه نوامبر.
رعد و برق
خون گرم تابستان را
میمکد.
ناقوسی
که کرها و لالهایش مینوازند.
باد
در قوطیهای زنگار بسته
عشقبازی میکند.
خاطرهای،
آستین مترسکی
افتاده
بر ساقههای بریده.
ماه
سکهی برنجی عتیقی
که تنها میتوان
با عنبیهی مردی مست
سودایش کرد.
ماه نوامبر
گلویی در غره و سلخ
به کوک نشخوار.
۱
دوشنبه،
حس کفشی طاق را دارد،
که جفتش را جویدهاست
سگی که بر دروازه بستهاند.
خورشید،
همیشه از میان درپشتیِ باز برمیخیزد
و مثل غذای پرندگان در خیابان
به میان خانه میپاشد.
مردان از ساحلِ ماسه بازمیگردند
راه میروند و دستهاشان را
در جادهای به سوی ناکجا
پشتسر نگه میدارند
به صلیبهای روی تفنگی میمانند
هنوز بزاقشان تلخیِ قهوه دارد و
شورهی سر بر گریبانشان پراکنده است،
تا تصویرشان کنی
باید نفست را در سینه حبس کنی.
هفتههاست یک قطره باران نباریده است.
نهر کوچک، کوچکتر میشود، بیمار و سفلیسی.
کودکی از مدرسه میگریزد
از مادرش پنهان میشود.
نه ساله است
و هنوز با انگشتهایش جمع و تفریق میکند
انگشتهایی سیاه از گردوهای تازه
سالها را میشمارد تا موعد خدمت وظیفهاش.
دایرهی کثیفِ بزرگی رسم میکند بر گل و لای
شبیه تکهگوشتی بادخورده
وقتی تازه
توموری را از آن برداشتهاند.
۲
چنان قزلآلایی آمادهی جفتگیری
در جریانی معکوس
از دریا تا دهانهی رود
مهمانان عروسی
در زمان
عقب عقب میروند،
از زن میزبان میخواهند تا جسمشان را برگرداند:
«مال من سفید و روشن است...»
«مال من نرم است، با سوختگی اتوی داغ بر بازویم...»
«مال من عین یک کیف کتان، بوی حکمت میدهد...»
«مال من جادویی است، میتوان آن را پشت رو پوشید...»
«به من هرچه خواستی بده، فرقی نمیکند...»
و مصطفی میآید، همیشه مست
با سری آویزان بر نیمهی راست تنش.
امام دوشنبه است او،
گناهکار برای همهچیز
گناه همگان را در خود جذب میکند
چون جارویی کتان
خیس با الکل
که فشرده میشود بر زخمی.
۳
پیش از خواب
جهان سراسر به زیر پلکها بازمیگردد
چنان ارتشی سرفراز، گردآمده زیر طاق نصرت
با غنیمتهای جنگ به زیرِ پا.
تشریفات شبانهی گاییدن
که قطعه قطعه میکند موسیقی را
مکانی در خورِ اختفا
و انگیزهای،
تا صبحِ امروز از خواب برخیزیم
و حتی دلیلی از همان دست
برای صبحِ فردا.
چراغ خاموش میشود برای بارِ واپسین
و خون جریان مییابد
بر مسیر دوار کوچکش.
بی برو برگرد
یکشنبههای سینما
بارانی بود
چترهای سیاه بزرگ
روبروی گیشه به هم میخورد.
نگهبان، میان انبوه تهبلیطها
به نقاشی آبرنگی میمانست، کج،
آویزان بر دیوار آشپزخانهای.
انتظار میکشیدیم
بیقرار در صف اول
به روبرو نگاه میکردیم
تخمه میشکستیم
دانههای برشتهی آفتابگردان
بر خاکستر کتابهای درسی.
تا آنکه پرتو افقی روشن میشد و
نواری از گرد و خاک سفید بر صحنه مینشست
و هالهای میساخت بالای سر مان
خاندانی مقدس در یک نقاشی رومی.
همیشه همان فیلمهای قدیمی
قطعههای خشدار موسیقی
که چون مشتی از برنج
بر ماشین سفید تازهعروسان میریخت.
هنرپیشههای زیبا همدیگر را میبوسیدند
انگار اولین بارشان است.
وقتی نور بر میگشت
و صورت خود را میدیدیم
تن یخزدهمان را میتکاندیم
دیگر کنایتی بودیم از میل و عقده
پرچینهای کمرنگ
در حیاط پشتیمان
که مادر لباس خشک میکرد رویشان
حصارهایی که روزی سرشار بودند
از رنگ و حیات.
تمام ایدهها از من میگریزند
یکی یکی
مخفیانه در میروند
مثل شهود جنایتی سیاسی.
وقتی سینهخیز میروند و برمیگردند
سنگپشتوار،
هوا آشفته میلرزد در صندلی چرخدارش و
من بر میخیزم.
سایهام رهاست،
سرگردان در اتاق بر آهنگی نامرئی
جاذبه فرو میافتد ناگهان
چنان مگسی مرده
از تار عنکبوت
تمام ایدهها میگریزند از من
نمیتوانم بگویم اینبار تا کدامین دوردست
شاید ظاهر شوند
جایی در یک ایستگاه قطار
در شهری که به آنها خوشآمد نمیگوید.
بیرون ماه خود را میفشارد به تپهها
مثل زبان پیامبری بر کاماش
دیوارها، شکوهگر
صدایام را برمیگردانند
دو، سه، چهار بار
انعکاسی که خود را تکرار میکند هولناک،
وقتی آرام آرام در درونم
آن زاهد گوشهنشین
بیدار میشود.
مرگ را میخواندی، خسته بودی.
آوازش میدادی
چنان ساده
انگار اسب سفیدی را صدا میزنی
با انبانی از جو.
نمیدانستی که تقدیرت گلولهای است
با چکهچکههای خون تنت.
ماه دسامبر سال ۱۹۵۰ بود.
چشمِ قاتل به روزنامههایی افتاد
سیاه
چنان که دندانهای پوسیده.
رود سراسر یخ بسته بود
درختان زیتون میشکستند
زیر بار میوههای تاریکشان.
مرگ خموشانه آمد، بی گور و گورنشان.
ما میترسیدیم
حتی از تنت.
خراشهای خونین بود
گلهای سرخ خاردار
بر کف دستهایم.
نمیدانستم کجا پنهانشان کنم.
جان دادی در ایام انقلاب.
فرصتی نبود برای کفن و دفنات.
رفتی ساده و چنان خاموش
مثل وقتی که کت سربازی فرتوت را میپوشی.
ما در ایستگاه
منتظر قطار بعدی بودیم.
ماه
نیکوتین یک بوسه...
نگاهی زیرچشمی
مثل دکل کشتی دزدان دریایی
بالای جزیرهای دور.
در جزیرهای زندگی میکنیم
من و تو
دور از تمامی شهرها، چراغهای راهنما
و مردم.
آن بیرون
صدای مویهی بستری به گوش میآید
بستری از جنس نی
آنجا که باد می وزد
با دهانی بی دندان
فریبکارانه در جزر و مد
لنگر میاندازد
قایقی سرگردان
که میپوسد در باران
انگار
نمیتوانیم هرگز
با آن به سوی خانه
بادبان برکشیم.
نمیتوانم از آفتابگردان نگاهت بگریزم
قضاوتام نکن به خاطر آنچه ندارم:
غریزهای مادرانه شاید
که سرد میشود
چون بطری آب،
و به پای بستر ختم.
درکام کن که ما عین همایم،
تو و من
جریان یافته در پیچیدگیهای ابدیِ
میان دو تن.
چون تو، من نیز
به زندگیهامان نگاه میکنم
چنان چیزی که تاریخی ندارد
سیبی که یک بار گازش میزنی و
دورش میاندازی
بدون احساس ندامت.
یک بار
از یادِ جهانگردان رفته
پیوست دوچرخهای
به گلهای
از بزهای کوهی
با شاخهای نقرهایش
با پیچ با شکوهشان
شد
فرماندهشان
با زنگش
آگاهشان کرد
از خطر
با آنان
همراه شد
در هیاهویشان
در درختستانی
برف گرفته
دوچرخه
با بزها
از ارتفاعات خیره شد
به آدمهای در رفت و آمد
جنگید
بر سر بزی
با گوزنی ریشدار
غضب گرفت بر عقابان
در طغیان
بر تک چرخ عقب
شاد بود
هر چند که هیچ وقت
علف نخورده بود
یا که از جویباری
ننوشیده بود
تا یکبار
یک شکارچی
او را با تیر زد
در وسوسهٔ
نشان نقرهٔ
شاخهایش
و آنگاه
بر فراز کوههای تاترا
رو در روی آسمانِ
پر از برقِ ماه ژانویه
دیدند
برخاست فرشته مرگ
به آرامی
به سواری به سوی بهشت
شاخهای مرده دوچرخه
در دستانش.
من از پیشینیانم به ارث بردهام
از مادربزرگ آلمانیام
نهادِ پُر بادِ ترومپتها را
جملات آهنگین دستوری را
از پدربزرگ اوکراینیام
نشانههای دود درخت کُندُر را
استعداد نسخه برداری از سرودهای مذهبی را
از مادر تَتارم
رام ناپذیری زندگی را
صفیر احساسات را
ضمیر تیره را
من لوحی هستم
پر از نوشتههای ادوار قدیم.
پدربزرگ، دوباره
رفتی آلو دزدی
و باز هم با بهترین کفشهایت رفتی
همانهایی که در کلیسا میپوشی
لا اقل میشد
کفشهای دم دستیات را ببری
پدر بزرگ میگوید راستی
چه فکری میکنند آن کفشهای کلیسایی
تمام آن وعظها را شنیدهاند
مدتی طولانی در کلیسا ایستادهاند
و آن وقت رفتهاند.
من هیچ وقت ندارم
شما را خواهم گفت که کیستم
تنها در سه کلمه
به زیر کلاهی لبهدار
برجستگیهای صورتم
صورت یک دزد
مثل دو نیمه لیوانی دستهدار
در دستانم گرفتهام
دو قطعه شعرم را
حالا
که همه چیز را فهمیدید
تشریفتان را ببرید.
سکوت شامگاهی
نبودِ مردم
هیچ کسی که پدیدار شود
همان نظریه کسالتبار
تنها ملخها
ترجمه میکنند شتابان
شعرهایم را
بر مرغزارها.
اسبی تَتار از تبار من
چار نعل میتازد از میان کتابهای من
از آنجاست که سر میگیرد صفیرِ وحش
در یورش سبز کلمات
دستههای علفهای سرخ - قهوهای
میلرزند
در باد
یک روز
در مقابل خانهات
پدیدار میشود اسب تَتار
تنها.
انگشت من مزین است
به ملخی
با عیاری بالا.
من زندگی میکنم با طبیعت
همچون آن بادِ در گذر
از روی ایمان برگ.
ماه هجوم میبرد به درونِ درختانِ وَن
بوریایی طلایی میاندازمش
ماه هجوم میبرد به درونِ درختانِ وَن
به راستی که خوب میروبَمَش
ماه هجوم میبرد به درونِ درختانِ وَن
جبهای قدیمی میبخشمش
ماه هجوم میبرد به درونِ درختانِ وَن
به راستی که دوستت دارم، ماه من
ماه هجوم میبرد به درونِ درختانِ وَن
به حیاط پشتی میرانمش.
اینجا رویایی در احتضار میآرامد. کاش زودتر بروی
به آرامیاز این مکان، و بدزدی چشمانت را،
به دنبالش مباشی که بشناسی نگاه آنکه میمیرد را
با زندگی را به ابرام برای زندگی خواستن، به غصه گامی بر نداری،
لیک برای لحظهای قدم آهسته کنی.
و از سر لطف، به فریبایی عقل مکنی
با کلماتی از امید و بهار و آسمانهایی بخشاینده.
رویایی در احتضار میآرامد؛ و تمام این سوگواران میدانند:
هر دم، گلبرگی فرو افتاده درخت را ترک میکند -
هرچند به سفیدی شکوفه، آنچنانکه پیشتر بود
و با غرور، سرشار از انتظار باروری -
آن دوست داشتنیِ کوچک از این پس نمیتواند بود؛
پس باید که زیبایی سر معیوبش را خم کند
که رویایی به مردگانِ آرزومند پیوسته است!
اگر باید جیغ بکشی، آرام بکش
(دیوارها گوش دارند)
اگر باید عشق بورزی، چراغ را خاموش کن
(همسایهها دوربین دارند)
اگر باید جایی زندگی کنی، در را نبند
(مقامهای مسئول مجوز دارند)
اگر باید رنج بکشی، در خانهات بکش
(زندگی حقی دارد)
اگر باید زندگی کنی، در همه چیز حدت را مشخص کن
(هر چیزی حدی دارد)
مثِ ابرای سفیدِ تو پرواز از بالای جنگلا تو آسمون شب
مثِ بادی که شال گردن رهگذری رو برده هوا
مثِ دستای پر ستارهات که وا شده به سمت اون بالا بالاها
و اینجام که ما، اینجام که ما
مثِ هقهقِ خشکی تو این شبِ نمنم بارون
مثِ عذابِ وجدانت که گناهکاری یا نه
وقتی تو زندهای و خیلیا مردن
مثِ هقهق خشکی تو این شب نمنم بارون
مثِ وقتی که زخمای اون تیرای دقیق رو لیس میزنی
مثِ وقتی که به قلب از هم پکیدهات چسب میزنی
مثِ هقهق خشکی تو این شب نمنم بارون
یه سنگ بیست کیلویی، یه سنگ بیست کیلویی
که من میرم روش، اون میآد روم
اون میآد روم، من پا میشم از زیرش
مثِ هقهق خشکی تو این شب نمنم بارون
مثِ کُرهای طلایی روی آب
مثِ سپیده دم زیر پلکای ورم کرده ات
مثِ پرتوهای لطیف، تمیزکاریای قشنگ
مثِ پستون خورشید
مثِ به کول کشیدنت
مثِ اینکه برای تو، خواهرای مِهگون
آوازای زوزه مانندشون رو بخونن
مثِ وقتی که تا اون تهِ ته میدویی، بعدش استراحت میکنی، اون وقت استراحت میکنی
تو اون بیابونِ واویلا، واویلا، تو اون بیابونِ واویلا.