بازگشت به خانه

بهانه‌ی تالیف کتاب

بهانه‌ی تالیف کتاب

نه در زندگی خویش زندگی  می‌کنی نه در روزهایی که می‌گریزند. می‌پرسند کجایی تو؟ می‌گویم در دل عشق. رگ‌هایم به رودهای آینه مبدل شده‌اند که به این افسانه جان می‌دهند. افسانه‌ای که از دو جوان  می‌گوید پس از راهی دراز در درون هم، دیگری را یافتند …

ادامه‌ی مطلب
شعری که در آغاز می‌آید، چرا که تا غایت او روان بود، تا نهایت زنی که این ابیات را برمی‌نوشت.

شعری که در آغاز می‌آید، چرا که تا غایت او روان بود، تا نهایت زنی که این ابیات را برمی‌نوشت.

تیزتک، خموش را از هم می‌درد فلک سوزان است چنان که عین‌الشمس و دست‌هایم برایت از گل‌های میمون انباشته قیس‌ات می‌نامم و اعلام می‌کنم از کودکی عاشقم بودی چنان که منت دوست می‌داشتم از آن پیشتر که ابری بر ابروهات سایه افکند. می‌دوم به سوی آن …

ادامه‌ی مطلب
از مجنون که چگونه عشق خویش را جار می‌زند

از مجنون که چگونه عشق خویش را جار می‌زند

لیلی را دوست می‌دارم زیباترین زنان قبیله را! دهان که می‌گشاید کلماتش سرخوشند بسان البسه‌ی الوان یمن. هربار به لبخندش مرواریدهای عدن کورم می‌کنند ابروهایش کمان آرزوی من است و چشم‌هایش مملو سکه‌ها. گنج پنهان رویاهای من!

ادامه‌ی مطلب
جایی که صحنه‌ی مکتب روایت می‌شود

جایی که صحنه‌ی مکتب روایت می‌شود

رفتند به میان بوته‌ها و برگ‌ها. سپاس پرتو خورشید را که در آن‌ها می‌خلید چون آینه‌هایی کوچک که نشانه‌شان‌ می‌کرد به دام افتاده،‌خموشانه می‌خندیدند تا نسیم به عاریه صدایی نباتی‌شان بخشید در چشم‌های هم نگاه می‌کردند و زیر لب کلمات بی‌معنا را نجوا می‌کردند. نشنیدند آن‌ها …

ادامه‌ی مطلب
تصویر قهرمان

تصویر قهرمان

عریان به گلستان می‌رود مجنون، به جان خویش رخنه می‌کند که از اخگرها می‌نوشد آن‌جا که بهشت تنها رخسار‌ه‌ی لیلی‌ست. تنش واژه‌ایست برای عشق و عشق، عریانی‌اش و حجاب مردی دیوانه و زنجیری، آزاد و عاقل.

ادامه‌ی مطلب
شعری درباب اتحاد

شعری درباب اتحاد

نگاهشان بر هم اوفتاد و هر دو فروریختند. خاموش شد آواز بلبلی که نفس‌هاشان را یگانه می‌کرد و جنگل بر خود لرزید. جنگل سیری ناپذیر مجنون را به کناری راند و بر رخسار لیلی آب و عطر بیهوده بود: افقی بایر شکوه روزانه‌‌ی گل‌های سرخ را …

ادامه‌ی مطلب
درباب آن‌که چگونه لیلی از آن باغ رفت

درباب آن‌که چگونه لیلی از آن باغ رفت

و او گل‌های پریشان را  چید و پشت پرده‌ی توری پنهان شد. وقتی ماه مرهم سایه‌ها برآمد این کلمات را بر زبان راند: «شبم من! ریشه‌ی رنج، لنگر انداخته در هوایی که تنفس می‌کنم آه، یار روشن من میهمان سیاهی کهربا! من نیز در تاریکی پناه …

ادامه‌ی مطلب
به محض بهبود،‌دور از لیلی، مجنون می‌اندیشد به خصایص عناصر جشن سال نو

به محض بهبود،‌دور از لیلی، مجنون می‌اندیشد به خصایص عناصر جشن سال نو

شاید که سکه در چمن گم شود شراب،‌ سرکه میوه‌‌های وحشی زیتون، شاید سنبل و سیب ناپدید شوند و بادی کافر نور شمع را فروبنشاند آینه‌ها را خموش کند و شاید گندم دیگر جوانه نزدند جوانه‌ها نرویند و ماهی در آب زلال شنا نکند. هم‌او، گناه …

ادامه‌ی مطلب
گل سرخ حلاج

گل سرخ حلاج

«ولی ایمان یک ستاره در تمامی ستارگان هستی دارد» چنین نوشت بر ساحل خیزاب‌ها خاطره‌ی اقیانوسی بی‌انتها را نبش قبر می‌کردند و خورشیدی از غار تاریک بیرون می‌آمد جعل، بر شب‌ها و روزها، رقصی بداهه سر می‌کند و در ساحل رود، پاپیروس مرثیه‌ای آبی سرمی‌دهد واژه‌ی …

ادامه‌ی مطلب
دعا

دعا

به پیش روح سرگردان تا شهر قدسی عشق سنگ‌ سوزان را لمس کن باشد که خزانه‌ی درون پذیرای انعکاس درخشش بی‌پایان باشد و باشد که همه‌چیز محو شود در دریای ناشناخته تا تنها همان نقطه‌ی جنون به جا بماند.

ادامه‌ی مطلب
آنچه مجنون گفت پس از شب بیداری در حوالی خانه یار

آنچه مجنون گفت پس از شب بیداری در حوالی خانه یار

بوسه می‌زنم بر زمینی که پاهایت بر آن قدم برداشت بر رد پاهای تو که تنها من می‌شناسم، لیلای شیرین. وقتی فریاد می‌زنند که «آن دیوانه را باش!» من نیز فریاد می‌کشم و چون نیزه‌داری غرشم از سپیده برمی‌گذرد از همه‌ی راه‌ها تا رویاهای تو. که …

ادامه‌ی مطلب
رفته

رفته


تو شهرمون همه عاشق اون دخمله لوریمر بودن.
خیلی وقت پیش
همه عاشقش بودن.
خوب همه عاشق دختر دیوونه‌ای می شن
که از رویاهش دست نمی‌کشه.
هیشکی نمی‌دونه لوریمر کوچولو کجا رفته.
هیشکی نمی‌دونه چرا خرت و پرتاش، چند تا چیز کهنه رو
ریخت تو چمدون و رفت.
رفت با اون چونهٔ کوچیک که
جلوتر از خودش می‌رفت
با اون موهای نرمش که زیر اون کلاه بزرگ
بی‌خیال تو باد تکون می‌خورد.
هم می رقصید و هم آواز می‌خوند، یه عاشق پر شر و شور و خندون بود.
ده نفر شاید صد نفر، نمی‌دونم چند تا مرد تو نخش بودن؟
پنج نفر، پنجاه نفر، نمی‌دونم چند تا مرد دلشون به خاطر اون به درد اومده بود؟
فقط می‌دونم همه عاشق اون دخمله لوریمر بودن
و هیشکی نمی‌دونه اون کجا رفته. 

ادامه‌ی مطلب
دستان پاک

دستان پاک

انگشت‌های افسر جوان دستگاه امنیتی
که در دفترش در ایستگاه راه آهن برانداز می‌کرد
نقاشی‌های یان لِبِنشتاین را که از ته چمدانم در آورده بودند
و مدام با سرزنش به من نگاهی می‌انداخت

هیچ اثری به روی کاغذ به جای نگذاشت

شگفتا

نه اینکه انتظار داشته باشم رد خون، لکه عرق، نجاست
یا مثلا جای انگشت روغن آلوده‌ای بر کتاب‌ها به جای بماند
از سوی «آموزگار بزرگ بشریت»، که دوست داشت به هنگام خوردن، چیزی هم بخواند؛
کار افسر جوان دستگاه امنیتی
تمیز است
خودش کارشناسی ارشد حقوق دارد
و عاداتی درباره نظافت شخصی
که در خانوادهٔ متوسطِ نیک سرشتش
اکتساب کرده است

اما
چقدر طبیعی‌تر بود اگر ردی می‌گذاشتند
در شعرهایمان، نقاشی‌هایمان، یادداشت‌های روزانه‌امان، و مغزهایمان
شاید که فقط به رسم یادگار
اثر انگشت بی‌مانندشان را
این ریزبین‌ترینِ صاحبنظرانِ هنرِ مدرن
مخصوصا وقتی که اثری را از نابودی نجات می‌دادند
با این جملهٔ از سرِ اکراه که

«باشد، می‌توانید نگهش دارید
لازم نیست که ما توقیفش کنیم.»

ادامه‌ی مطلب
گزارش وضع هوا

گزارش وضع هوا

روز آغازی ابری خواهد داشت.
سردِ سرد.
اما همینجور که روز به پیش می‌رود
خورشید به در خواهد آمد.
و بعد از ظهرِ خشک و گرم.
در شب، ماه خواهد درخشید
و روشنِ روشن.
ذکر این نکته ضروریست
که بادهایی شدید خواهد وزید.
اما در نیمه شب، فروکش خواهد کرد.
هیچ اتفاق دیگری نخواهد افتاد.
این آخرین گزارش وضع هواست.

ادامه‌ی مطلب
بمب‌ها

بمب‌ها

دیگر هیچ کلامی‌ نمانده است برای گفتن
تمام چیزی که برای ما مانده بمب‌ها هستند
که از درون کله‌هایمان منفجر می‌شوند
تمام چیزی که مانده بمب‌ها هستند
که آخرین ذره خونمان را می‌مکند
تمام آن چیزی که برای ما مانده بمب‌ها هستند
که جمجمه مردگان را صیقل می‌دهند.

ادامه‌ی مطلب
شاخه گزنه وارد می‌شود از پنجره

شاخه گزنه وارد می‌شود از پنجره

زنی با اندامی‌از کاغذ دیواری
ماهیِ گولِ سرخِ دودکش‌ها
که حافظه‌اش بر ساخته است از انبوهی آب-گذرهای کوچک
برای کَشتی‌های دور
و او که می‌خندد همچون خاکستری گویی نشانده در دل برف
و او که می‌بینند بزرگ شدن و کوچک شدنش را در شب بر گام‌های آکاردئون
جوشنِ گیاهان، دستگیرهٔ درِ دشنه‌ها
او که فرود می‌آید از پولک‌های ابولهول
او که چرخ می‌گذارد بر صندلیِ دانوب
او که به خاطرش فضا و زمان می‌گسلند در شامگاه وقتی نگهبان پلک می‌زند همچون اِلف
در خطر نیست در نبردی که می‌جنگد با رویاهای من
پرنده‌ای ضعیف
که طبیعت می‌کشاندش به روی سیم‌های تلگرافِ نشئگی
و واژگونش می‌کند درونِ دریاچهٔ بزرگِ شماری از آوازهایش
اوست قلبِ دوگانهٔ دیواری گمشده
که ملخ‌های خون به آن چسبیده‌اند
که می‌کِشَند ظاهرِ آیینه گونِ مرا، دست‌های بافتهٔ مرا
چشم‌های شفیره‌ایِ مرا، موی بلندِ سیاهِ نهنگ گونهٔ مرا
نهنگ گونه‌ای ممهور به زیرِ مومِ براق و سیاه

از دفتر «روولوری با موهای سپید» (۱۹۳۲)

ادامه‌ی مطلب
آنا کومنینا

آنا کومنینا

در پیش در آمدِ «اَلِکسیاد»ش
«آنا کومنینا» سوگواری می‌کند بر بیوگی‌اش.

روحش آشوب است.
ما را می‌گوید: «و می‌شویم چشم‌هایم را
در رودهای اشک... دریغ از موج‌ها»ی زندگی‌اش
«دریغ از انقلاب‌ها». غم می‌سوزاندش
«تا استخوان‌ها، مغز استخوان‌ها و شکافتنِ» روحش.

اما انگار حقیقت این باشد که این زنِ تشنهٔ قدرت
تنها یک غم را می‌شناخت که به راستی مهم بود؛
حتی اگر که نپذیرد، این زنِ یونانیِ خودبین
تنها یک دردِ تحلیل برنده داشت:
که با تمام زبردستی،
هیچگاه توفیق نیافت تاج و تختی را به دست آورد،
که «جانِ» چشم سفید از دستش به در آورده بود.

ادامه‌ی مطلب
دوازده ترانه‌ی فولکلوریک

دوازده ترانه‌ی فولکلوریک



۱

افرا رفت که بگردد
نظربازی کند با همه‌ی دخترها
«کدومتون مال منین؟
  بگین، همین حالا بگین.>
- من!افرا!این‌جا! 
      اما بات نمی‌آم
      مگه واسم پیرهنی ببافی
      از گلای خشخاش
      با آستینای ابریشمی.


۲

شاهین  به بالا می‌پرد
دروازه‌های شهر بلندترند.

آنجلیکا نگهبان در است
آفتاب پیچیده دور سر
ماه گره‌زده دور کمر

آویزان از ستاره‌ها.



۳

چرا چنین لطیف است صورت‌ات
چرا چنین کمرباریکی؟
مگر گیسوی خورشید را بافته‌ای؟
مگر حیاط ماه را جارو کرده‌ای؟


گیسوی خورشید را نبافته‌ام
حیاط ماه را جارو نکرده‌ام
این بیرون ایستاده‌ام و تماشا کرده‌ام
برق را رقصان با رعد
برق را که به رقص می‌خواند رعد را
با دو-سه سیب و
چهار نارنج.


۴

ستاره‌ها پراکنده در آسمان.
گوسفندان پراکنده در دشت.
چوپانی نیست.
جز رادو، پسرک ابله
که خوابِ خواب است.
یانیا خواهرش صدایش می‌زند
- هی رادو پاشو
      داره گم و گور می‌شه گله‌!
«بزار بشه خواهرم.
جادوگرا منو خوردن
مادرم قلبمو از جاش در آورد
خاله‌ام چراغ به دست واستاده بود.»



۵

به خواب می‌رود دختری روی چمن‌.
چمن می‌دزدد بنفشِ پوست دخترک را
دختر، سبزِ چمن را می‌گیرد و
به قاضی می‌رود.

«هی چمن!
  بنفش پوستمو بِم پس بده!»
- پس می‌دم
      اگه سبز منو برگردونی.
و بعد چه می‌شود؟
همان‌جا خواهرخوانده می‌شوند.



۶

همدیگر را می‌بوسند روی علف‌ها
خیال می‌کنند هیچ‌کس نمی‌بیندشان.
علف سبز آن‌ها را می‌بیند،
به بره‌ی سفید می‌گوید،
بره به چوپان خبر می‌دهد،
چوپان به مسافر
مسافر به قایقران
قایقران به قایق
قایق به آب سرد
آب به مادر دختر.
دختر از خشم آتش می‌گیرد.

«سبز نشی دیگه علف!
آی بره! گرگا یه لقمه‌ی خامت بکنن!
چوپون، زخم اجنبی نصیبت باد!
مسافر، بپوسه پاهات!
آب تو رو با خودش ببره قایقران!
ای قایق، بسوزی و
ای آب خشک شی!»


۷

چرا گریه می‌کردی دیشب؟
هی صنوبر!
غرق می‌شدی؟
آتش گرفته بودی؟
سربازان غارتت می‌کردند؟
گوسفندان لگدمالت کرده بودند؟
دختران تو را از جا در می‌آوردند؟


نه غرق می‌شدم
نه بر آتش بودم!
سربازان غارتم نمی‌کردند و
گوسفدان لگدمالم.
دختران مرا از جا به در می‌آوردند.
یا بگذار عروسی کنند
یا دیگر صنوبر نکار!

۸

وقتی خدا آدم را بیرون کرد از بهشت
او را به رنج انباشت
نمی‌توانست تحمل‌اش کند آدم
آن را به زمین داد
زمین نتوانست تاب بیاورد
آن را به جنگل داد
جنگل سفید شد و
آن را به سنگ داد
سنگ‌ ذوب شد
به آدم‌اش برگرداند
آدم داشت دیوانه می‌شد
بر چهار ستون، خانه‌ای ساخت
دروازه‌ای گذاشت بر هر طرف
آب را شراب می‌کرد آن‌جا و
می‌فروخت.


۹

دو خواهر، برادر نداشتند
او را بافتند
از ابریشم سفید  و ابریشم سرخ
کمرش جعبه‌ بود
چشم‌های سیاهش، جواهر
ابروهایش علف‌های دریایی
و دندان‌هایش، ردیفی از مروارید.
به او عسل و شکر می‌دادند
«چیزی بگو!
  حرف بزن با ما!»

۱۰

بر صخره‌ها بادبان برمی‌کشد یک کشتی
شوالیه‌ای اسبش را می‌رقصاند دور دریا
دو خرگوشِ بریان می‌دوند از میان مزارع
سگ‌های شکاریِ پوست‌کنده به دنبالشان
دو شکارچی کور منتظرند
شراب می‌نوشند، دو قهرمان مرده
پیشخدمتشان
دختری‌است که دستی ندارد.

۱۱

به سوی ساحل!
به سوی ساحل!
- نمی‌توانم،
قایق‌ام هیچ پارویی ندارد!
«دست‌های سفیدم را بگیر.»
-نه، از من ساخته نیست،
قایق‌ام بادبانی ندارد!
«پیراهن سفیدم را بردار!»

۱۲

چرا سیاه است این رود؟
مگر سربازان بادبان برکشیده‌اند؟
یا وزیران آب می‌دهند به اسب‌هایشان؟
آیا دختران رخت می‌شویند؟
هیچ سربازی بادبان برنکشیده است
هیچ وزیری به اسبی آب نمی‌‌دهد
هیچ دختری رخت نمی‌شوید
دو دختر تن می‌شستند
آلیورا و تودورا
آلیورا نشسته بر ساحل امن و
تودورا می‌گوید
«نگو به مادرم آلیورا
نگو غرق شده‌ام
بگو عروسی کرده‌ام
دو سنگ ساقدوش و
دو درخت بید خواهران عروس
سنگ‌ریزه‌ها مهمانان عروسی‌ام
و عشق‌ام سنگی سرد.»

ادامه‌ی مطلب
محدودیت

محدودیت

نور است آیا این عنصری که پرنده‌ها از آن می‌گذرند؟ در رعشه‌ی سیلیس، در کوهی و خرده‌شیشه‌های جلاخورده-در-دوران به ودیعه مانده‌است. ناله‌ی اقیانوس و آن‌گاه سرمای محدودیت‌ها.

ادامه‌ی مطلب
این لطف بی‌امید

این لطف بی‌امید

به تنت در می‌آید و خستگی‌ات با گلبرگ‌ها پر می‌شود. در تو حیوانات شاد می‌لرزند: موسیقی بر لبه‌ی مغاک. غوغای مرگ  و آرامش است این. هنوز خود را چون رایحه‌ای می‌بینی. این لطف بی‌امید، سرانجام چه معنایی در تو به خود می‌گیرد؟ آیا موسیقی هم به …

ادامه‌ی مطلب
کتان‌های خونین

کتان‌های خونین

آوازی بود فانی، جیغ اسب‌های لاینقطع بود سنگین-رقص تشییعی بود بر ساعت کتان‌های خونین. سقوط یک هزار سر بود آب‌راهه‌ای، زوزه‌ی مادرانه‌اش، دوایر ماکیان شکنجه‌دیده بود. هنوز هست، دیگربار، عصاره‌ی لیمو، استخوان سرد میان دست‌هامان نخاع سیاه پلیس.

ادامه‌ی مطلب
هبوط سکوت

هبوط سکوت

صدای سپیده هرگز به نیم‌سایه‌ی گوش نمی‌رسد. سکوت پایین می‌آید در گنبد‌های پنهان و بر مشامت می‌لغزد. پرندها صفیر می‌کشند و اشتیاقت کر است. تو دیگر در گوش‌ات حضور نداری.

ادامه‌ی مطلب
معنای سوزان

معنای سوزان

پرتو آفتاب زیر پلک‌هایم می‌جوشد. از بلبلی مجذوب در خاکستر، از اندرون سیاه موسیقیایی‌اش طوفانی بر می‌خیزد. فریادها به سلول‌های باستانی هبوط می‌کنند من تازیانه‌های زنده را نظاره می‌کنم نگاه خیره‌ی بی‌حرکت وحوش، سوزن یخین‌اش در دل من. همه‌چیز از طالعی خبر می‌دهد. نور جوهر سایه‌است: …

ادامه‌ی مطلب
ویرانی جنگل

ویرانی جنگل

ویرانی جنگل را می‌شنوی(موریانه‌های کور در رگ‌هایش) سوزن‌ها و  گنجه‌های پر سایه را می‌بینی. خوابی فانی است این. چه بسیار کودکی، پس پشت پلک‌ها. مثل خرمگس غمگین تابستان، از صورتت بر می‌داری، پارچه‌ی صوف پشمی مادرت را در فراموشی بیدار خواهی شد.

ادامه‌ی مطلب
جنون و حقیقت

جنون و حقیقت

گوش می‌دهم به باران در زمانی دیگر. کشتی‌های ساکن را خیس می‌کند. فراسوی خیال‌هایم، بی‌مرز در گذشته طوفان هنوز وسیع می‌شود چنین است که دیوانه‌ می‌شوم در دل حقیقت.

ادامه‌ی مطلب
تنها نور…

تنها نور…

همیشه دوست داشته‌ام نامرئی بودن را، و حالا آخرین چهره نیز مرا واگذاشته است از ملافه‌های سفید برگذشته‌ام تنها نور در چشم‌هایم به جا مانده‌است.

ادامه‌ی مطلب
در نیویورک

در نیویورک

تو در اندوه مستراح‌ها، کنار شلنگ برنزی (عشق، عشق در کلیساهای نمناک) آه، باید که هق‌هق کنی در سلمانی‌ها (در آینه‌ها،‌ در مرگی که در چشم‌هایت بود) پس این است گریستن. و آن مادران، زرد با تعفن غم‌خوارگی: پس این است گریستن. آه وقاحت، آه فولاد. …

ادامه‌ی مطلب
پوست سایه

پوست سایه

از آن‌پس که در مراسم اعدام چکاوک‌ها شرکت کردی فرو رفتی حتی وقتی صورت خود را یافتی تقسیم شده میان آب و ژرفا. خم شده بودی به جلو، بالای زیبایی‌ات و با انگشتان چالاک‌ات نوازش می‌کردی پوست دروغ را: آه طوفان طلا در گوش‌هایت، دکل‌های خوابیده …

ادامه‌ی مطلب
خاموش باش بر لبانم

خاموش باش بر لبانم

مراقب ناخن‌هایت باش، ای لاشه‌ای که امشب در پلک‌هایم به خواب می‌روی خوب باش رحم کن. آه، چربدستانه، آهسته آهسته سکونت کن در سایه. خاموش باش بر لب‌هایم، به حلقه‌هایم وارد شو.

ادامه‌ی مطلب
سیاهرگ گرسنه

سیاهرگ گرسنه

سیاهرگ گرسنه، رشته‌ات را‌ بگشا. آن‌که می‌ترسد می‌خواهد به درون تو برود، شامگاه سیاه. و ابدیت آواز می‌خواند ابلهانه،‌ در حیاط. این هفته حتمن بیا، سیاهرگ مشتاق: دیگر بذری نیست، خدا هم امیدی ندارد.

ادامه‌ی مطلب
ملاقات با اسبی کور

ملاقات با اسبی کور

هر کشیش گنهکار، یک کشیش است. با این‌حال، تصور می‌شود که یک شاعر باید در جوانی بمیرد و حتی از اولین بوسه چیزی نداند و بلبل‌ها او را رانده‌باشند و لگدمال شده‌باشد. که می‌داند؟ شب است و باد با باران در آمیخته است باران می‌بارد و …

ادامه‌ی مطلب
بدون درختان

بدون درختان

باران بدون درختان… علف‌های خیس… روشن کردن اجاق… یک ابر، سرخ‌شده بر تابه‌ی ماه چشمک‌ها پلک زدن‌ها محوشدن تن‌ها دور یک چرخ دستی پرسه می‌زنند که پر است از خاک رس گورستان «منو می‌خوای؟» آره! «دوسم داری؟» نه!

ادامه‌ی مطلب
بازی تردید

بازی تردید

برای آهن گداخته‌ی یک مرد زن، آب نیست. خوب نیست که خیره شد به صورت کسی … بهتر است آواره‌ی جنگل شد سه سمور مرده پیدا کرد در عوض، سنجابی اسیر را از شکارچی خرید و آزادش کرد… چه زود ناپدید می‌شود در بیشه‌ی انبوه کاج‌ها …

ادامه‌ی مطلب
گنجشکی در ایستگاه

گنجشکی در ایستگاه

هر زن زیبا بی‌رحم‌ است. به شکلی مبهم مردان عریان را خوار و خفیف می‌کند مردانی که مشتاق‌اند از سرچشمه بنوشند. هنوز، تنها مرگ است که صمیمانه به کنارشان می‌آید مثل گنجشکی در ایستگاه قطار وقتی آن‌ها روی سکو نشسته‌اند و نان می‌شکنند. «می‌خوام بچه‌دار بشم!»، …

ادامه‌ی مطلب
تنهایی

تنهایی

«شکایت‌هایت را درک نمی‌کنم وقتی می‌گویی به شکل تلخی تنها هستی. رنج،‌ بدون آن‌ها که رنج می‌کشند و تو که از آن‌ها نیستی. اما اگر به شکل تلخی تنها هستی دندان روی جگر بگذار! آن‌ها، خودشان تو را پیدا می‌کنند.»

ادامه‌ی مطلب
شبی با هملت

شبی با هملت

منیپوس : تنها استخوان‌ها و جمجمه‌های خالی را می‌بینم، بیش‌تر آن‌ها شبیه هم‌اند. هرمس: و شاعران آن‌ها را ستوده‌اند، این استخوان‌ها را … و انگار فقط برای تو بی‌ارزشند. منیپوس : بسیار خوب، هلن را نشانم بده، نمی‌توانم خودم او را پیدا کنم. هرمس: این‌جا، این …

ادامه‌ی مطلب
صدای انسانی

صدای انسانی

سنگ و ستاره آهنگ خود را بر ما تحمیل نمی‌کنند گل‌ها خاموشند، اشیا چیزی را پشت سرشان نگه می‌دارند به خاطر ما، حیوانات هماهنگی بی‌گناهی و پنهانکاری شان را انکار می‌کنند باد همیشه نجابت اشارات ساده‌اش را همراه خود دارد و کدام آواز است که فقط …

ادامه‌ی مطلب
نام کشتی‌های بادبانی

نام کشتی‌های بادبانی

آری، همه‌چيز اين‌جاست. همه چيز کامل  و سرجايش، خاموش و درخشان فرزانگیِ بی‌غبارِ برآمده از انسان، نان و کتاب‌ها نه، نه‌حتی رشته مویی که خودنویس‌ات را لک کند مجبور نیستی آن را با آستين‌ات خشک کنی خوب می‌دانی که در انبار شراب فقط شراب نگه می …

ادامه‌ی مطلب
بهار بی‌محل

بهار بی‌محل

بهارِ بی‌محل. چنان بهار مشکوکی که نخستين جوانه‌هایش، تردیدهایش بودند. می‌ترسیم اگر که عطسه‌ در سردخانه یعنی برف و يخبندانِ بيشترِ راه، چطور می‌توانيم خورشيد آزرده و خسيس را آرام کنيم؟ بی‌آزادی فقط در آغاز دل، سنگینی می‌کند. چيزی از دست می‌رود، در کمرگاه‌ و شکم …

ادامه‌ی مطلب
زمان، گناه و تبعید

زمان، گناه و تبعید

آن‌چه از شاعران به جا می‌ماند هميشه از زمان، گناه و تبعيد زخم خورده‌است. صادق‌ترینشان ناشناس‌ترين، خاموش‌ترين و عاشق‌ترين چیزی به تو تحميل نمی‌کند: نه با تصويرش نه با تمسخر و تسلی، نه حتی با عشق در حضور، او در غیاب است. و پيکاسو، وقتی آدم …

ادامه‌ی مطلب
همزاد

همزاد

به کودکان می‌اندیشی: به این‌جا و اینک‌ِشان همه‌چیزِ حال، بی‌اندیشه‌ای به کی و کجا… «کجای تماشای خود در آینه خوب است؟» آن‌ها می‌پرسند، فقط برای این‌که هنوز عاشق نشدند بله، فقط کودکان به همزادی نیاز ندارند. رای

ادامه‌ی مطلب
هرگز…

هرگز…

هرگز بر ترک اسبی سوار نشدم و هرگز اسبی را با الاغ تاخت نزدم پیاده بودم همیشه و هنوز می‌گویی: صریح باش! صراحت، آری. ولی کلمات دست برنمی‌دارند از جستجوی جان‌اش که بی‌‌تردید جاودانه‌است کلمات، تکان نمی‌خورند نمی‌خواهند تکان بخورند جر آن‌که جنون مجبورشان کند.

ادامه‌ی مطلب
معنای انتظار

معنای انتظار

جانم ملول است، آه، ای امید! تاب انتظارم نیست از این بیش. قدم‌رو، بر سکو چنان به بی‌صبری که انگار فقط قطاری می‌جویم سریع‌السیر. تنها زنان می‌دانند راه و رسم انتظار را چون همیشه دیر می‌رسند سر قرار. جانم ملول است آه، ای امید.

ادامه‌ی مطلب
ظلمات مطلق

ظلمات مطلق

انحطاط ما ریشه در احساس سیری دارد. در میانه‌ی شادکامی سیاهی سیاه‌تر خواهد شد ولی دور گلوی تراژدی سیاهی به سفیدی سوسن است مثل گریبان شکسپیر.

ادامه‌ی مطلب
ناباوری به خدا

ناباوری به خدا

خارش دیواری پاییزی، خراشیده تا خون بیشه‌ی خزنده… چه شگفت است که تو، یک شاعر چک، گدایی نمی‌کنی… ولی، اعتماد به انسان چون ناباوری به خداست در آن‌حال که هنوز معجزه‌‌ای را انتظار می‌کشی

ادامه‌ی مطلب