دروغهای من بالنهای سرخ و بزرگ که در خیابان میخرم و در آسمانها رها میکنم. یک روز بالنی خریدم بزرگتر و سرختر از همه. مرا با خودش برد.
ادامهی مطلب
دروغهای من بالنهای سرخ و بزرگ که در خیابان میخرم و در آسمانها رها میکنم. یک روز بالنی خریدم بزرگتر و سرختر از همه. مرا با خودش برد.
ادامهی مطلبدروغی بیش نیست اینکه سینما هنر است. (پس همهچیز هنر است!) سینما مذهب است عاری از واقعیت یک جفت پای خوشتراش میسازد که میتوان تماشایش کرد اما نمیتوان لمسش کرد.
ادامهی مطلبظلمت میچرخد و میگردد از روشنی حرف میزند سایهها، رو در روی پنجرهها: تو کجایی؟ میتوانی ببینی؟ خانهها برای پریدن خیز بر میدارند جادهها آمادهی هجومند و پلیسهای ایستاده کنار چراغهای خیابان را به زمین پرتاب میکنند. سیمهای تلفن نشانه میروند به درون و برون تا …
ادامهی مطلبشمارهی دلی را گرفتم که میدانستم جایی برای من ندارد. تلفن زنگ میخورد سنگین و لجوج به ضرباهنگ پتک.
ادامهی مطلباز میان پنجرهای: یک ماشین و دو عابر. ماشین که میگذرد عابران با خود فکر میکنند: ماشین میگذرد و درختان بیتفاوت شاخههایشان را پشت سرشان دراز میکنند.
ادامهی مطلبمثل روزهای بهار که گرد میآورند پرتو آفتاب را در آبگینهی سوزان عدسی، به تماشای گرمایی که تنگتر و کاغذ که سیاه، و نقطهی کوچکی در درون درخشیدن میآغازد چنین باید که یاس حفرههایی بسوزاند در سکوت.
ادامهی مطلبچهل سال با هم زندگی کردند و زبان سختتر و سختتر میشد اول چند کلمه میفهمیدند بعد دیگر سر تکان میدادند: غذا و بستر. چهل سال روزبه روز دست و پنجه نرم کردند با صورتهایی که آرام و آرامتر میشدند سنگوار. گاهی اما بخت رو میکرد: …
ادامهی مطلبدر میان شوربختی همهچیز خاموش است. همگان به گذشته بازگشتهاند تمام درها بسته و هیچ صدایی نمیشنوی. اثاثیهی اندک و تاریکیِ بیهوا، مگر استراحت و صورت و تن بر کف سخت اتاق مگر راحت و رویایی غریب دربارهی خدا.
ادامهی مطلبمنقاری ناشناس پستانم را خلید و همانجا ماند مادام که مینوشید، و آنجا ماندم بیش و کم بیرنج، تا مکید خونم را به منقار ژرفتر و ژرفتر. هنوز نمیدانم که از تنم خون میرفت آنقدر که بمیرم یا پرنده شوم.
ادامهی مطلبمرا به دور انداختی و طوفانی از سنگ بر صورتم نشست و سُمهایت در اخگران ناپدید شد. میدانم برخواهی گشت لرزان کف به دهان. و من باید از تو صعود کنم: با مهمیزهایم گرسنهی پوستات، باید از تو صعود کنم: رام کنم طغیانت را میان زانوانم. …
ادامهی مطلببرایش دانه پاشیدیم نه چندان، چندان که ملول نشود. به او آب دادیم جرعهای تا سرچشمه را به یادش آوریم. در گشادیم اندککی تا آسمانها در چشمهایش تلاقی کنند. پس آینهای بستیم به محبساش که نظر بدوزد به آسمان یکراست. خاموش نشست با بالهای لرزان. و …
ادامهی مطلبقبولش کن، خدایا! شکستم را به تو میدهم. در دستهای مقتدرت بگیر چاقوی بران را. ببر بیاحتیاط، عمیقتر. استقامتام آموختهاند. پس سستی پوستهام را پاس بدار پوستهی تاریکی که با خود میبرم. بفشار چاقویت را و به من بگو، خدایا: آن بذر، آنجا هست هنوز؟ چشمهایم …
ادامهی مطلبهرچه عمر بلندتر به رویا شبیهتر. ای دلِ مجروح، عنقریب آرام خواهی گرفت سبکبار به زیر سنگینترین تاج گل نسیان با شکوفههای کوچک خاطره. تنها در هيئت یک میهمان یا نزدیکترین دوست مرگ همه چیز، خواهد زیست. اگرچه- پیچک لایزال کمر به نگاهبانی اتاقت خواهد بست.
ادامهی مطلبچهچه پرندهای پرمیگیرد چنان حلقهی دامی پراکنده بر امواج. به دور دوار سرگیجه از برگ زرین صبح به میان نخستین تار ناپیدایی: یک شتک.
ادامهی مطلبآسایشام را حریصترم از مورچهای برای تیغهی علف. دستی اگر به من نزدیک شود نزدیکتر شاش مورچه بر او میپاشم. هستیام با شاخکهای لرزان به تمامی بلند میشود روی دو پا. شکمام قوس بر میدارد به جلو. زیر عدسیها بغضم را میتوانی ببینی با تمامی شکوهش.
ادامهی مطلبتنها یک خیال در سر دارم اگز حیات بساط رایحهاش را برچیند خردم میکند. چیزی جز اطمینان نیست جان من. بر زمینم اگر بگذارد در تشنج قحط جست وخیز خواهم کرد در ظرف آرد بیحفاظ از سر غریزه یکراست به میان آتش.
ادامهی مطلبموشی هستم بیش از اندازه متمدن. مرا در کف دستت بگیر و احساس کن چطور در خود جمع میشوم و میلرزم با رعشهی اعصاب. زندگی به هزار انگشت والس گربهایاش را در گوشم مینوازد.
ادامهی مطلبپیامبر زن: لگدمالشده و در دل تابان! جسارت میبخشی به هبوط از راهی که پراست از تیر نیزههایِ چشمهای روشن، شفاف آنجا که روزیاست، شکسته تا بهدنیا آورد لحظهی ابدی را! اخطار دادی، در حریقِ روز خاکستری. – با دستهای باز – قوزکرده هیچ: بیپایان، بیپایان.
ادامهی مطلب۱ امروز بهار بعد است بهار، بهار، بهار هی، هیهاهو، هوهوهو! چهام من در این گوشهی آفتابی شهر با گلهای سرخ بلند و پلاتین سر از دهان من در میآورند همه شراب سیب و شیر، منِ عزیز! ۲ فریاد، برطبل کوفتن میرقصیم، چهارنعل میدویم به میان …
ادامهی مطلبمردی آنجا ایستاد و جنگید و جنگید. و اندیشه سنگ بر سنگ نهاد تا بنا کامل شد. معبدی بی زیور و بلاغت، رویای مردی جوان: در مردانه خواستنِ «کل». عرش ایستاد، التهاب واقعیت و تو زیر آن و جهانی آنجا. دیگر تنها نبودی.
ادامهی مطلبدر بیشهای فلوت مینوازی و بیشه یاد میگیرد آهنگ تو را و ارگ میشود. مردم مویهاش را میشنوند و میگویند: طوفان در راه است.
ادامهی مطلبیک شهر. یک کوچه. یک گدا. یک فاحشه. سیاه. خیس. این دهان بوگندو! این گیسوان کمپشت! این صدای ودکازده! فلاکت! آه! بعد تو میآیی، خاموش. آن دهان را میبوسی. دست بر آن گیسوان مینهی. میروی، خاموش. صدا خاموش میشود. نگاه مشکوک میمیرد. ولی من فریاد میزنم: …
ادامهی مطلب۱ خاطرهی تو غلاف صدفی بر گوش من میمکد و نجوا میکند. ۲ به خاطر میآورم: کوچهی عریض باغهای کینگستون را که در سه خط شهر بزرگ را وصف میکردند: شبی تابستانی بیرون ایستگاه زیرزمینی بارون کورت آنجا که خط پیکادیلی دماغش را پیش میآورد از …
ادامهی مطلببذری جوانه میزند در سرم میمکد مغز حیات و جریانش را. رنگ خون به خود میگیرد کلاهخودم و میدانم در جنون به آخر میبرم روزهایم را. نه حلقهی گلی بر گور و نه صلیبی با کلمات نور. باد شمال و شب زمستانی. و جوشش شیره زیر …
ادامهی مطلبگاو نر کجاست؟ خوی من پارچهی سرخیاست. نه چشمی خونگرفته میبینم نه نفسهای کوتاه و آتشین بهگوش میشنوم. میدان نمیلرزد آیا زیر سمهای خشمگین؟ نه. گاو نر شاخ ندارد، در آخورش میایستد و سرسختانه علوفه میجود. سرخترین پارچه کیفر ندیده در باد میدود.
ادامهی مطلبعشقت به تاریکی میکشد ستارهام را و ماه به بالا بلند میشود در زندگانیام. دستان من در خانه در دستان تو نیستند. دستهای تو شهوت و دستان من اشتیاق.
ادامهی مطلبچه زیباست دوزخ، آه! کسی از مرگ سخن نمیگوید بر جامهای زمین بنا میشود و گلهای سوزاناش میآرایند…. کسی واژهای تهی بر زبان نمیراند نه کسی مست است، نه کسی خفته نه لمیده و نه خاموش نشسته. در دوزخ هیچکس سخن نمیگوید، همگان جیغ میکشند اشک، …
ادامهی مطلبباید دست برداری از راه قدیمیات وقیح است راه تو: مردان با نگاههای هیز راه میروند و از هر لبی واژهی سعادت به گوش میرسد در مسیر، همیشه تن زنی آرمیده است که کرکسهایش تکهتکه میکنند. راه تازهات را یافتهای منزهاست راه تو: کودکان بیمادر با …
ادامهی مطلبیه گربهی بخت تو بغل دارم که رشتههای بختو میریسه. گربهی بخت، گربهی بخت سه چیز واسه من بساز: یه حلقهی طلایی که بم بگه خوشبختم، یه آینه که بم بگه خوشگلم، یه خواستگار که دور کنه این خیالات جانکاهو. گربهی بخت، گربهی بخت از آخر-عاقبتم …
ادامهی مطلبشب که میرسد میایستم روی پلکان و گوش میکنم، ازدحام ستارگان در باغ و من، ایستاده در تاریکی. گوش کن، ستارهای افتاد: جرینگ! روی علفها پابرهنه راه نرو! باغ من پر از خردهشیشه است.
ادامهی مطلبدرختی دیدم بلندتر از همهی درختان پراز میوههای دوردست کاج. کلیسایی بلند با درهای باز و هرکه بیرون میآمد پریده رنگ بود و محکم، آمادهی مرگ. زنی را دیدم سرخاب زده بود و میخندید بشقاب پرتاب میکرد برای خوشبختیاش ناپدید شدنش را دیدم. و دایرهای دورهمهی …
ادامهی مطلبشمعی در طاقچهی پنجره ایستاده آرام آرام میسوزد و میگوید کسی اینجا مردهاست. چند درخت کاج در سکوت در حوالی راهی که ناگهان ختم میشود به گورستانی در مه. پرندهای صفیر میکشد. چه کسی آنجاست؟
ادامهی مطلبزن نیستم، نهزن-نهمردم! کودکم، یک صفحهی کاغذ، یک تصمیم بزرگ. شمایل خندان خورشیدی سرخ توری برای همهی ماهیان حریص نوشانوش شکوه همهی زنان گامی به مخاطره و ویرانی پرشی تا به آزادی و خود… نجوای خونم من در گوش همهی مردان لرزش روح، اشتیاق و امتناع …
ادامهی مطلبنامههایی از خواهرم چه میتوانند بگویند نامهها وقتی تو را میبینم؟ آیا گیسوانت آرام بر شانههایت نمیافتند با آن موجهای طلایی وقتی به درون میآیی که با من از زندگیات بگویی؟ آیا لبهی دامنت سفت نمیایستد در خلسه وقتی که راه میروی؟ زمین تو را حمل …
ادامهی مطلبروح من لباسی بود به رنگ آبی آسمان روی صخرهای گذاشتم آن را کنار دریا و عریان به سوی تو آمدم و برایت زن شدم. چنان زنی نشستم پشت میز تو جامی درکشیدم و عطر گلهای سرخ را خیال کردی که زیبایم کسی را به یادت …
ادامهی مطلبعطر یاسمنها برق شبهای تابستان از جنس طلای تیره بر صیقل آیینه خلیج و عشقِ فاتح در طاق نصرت شوق، دروازههای گشوده بر جهانهای دور درخشش یاسمنها در سفید و بنفش و ژرفای سایهها رو در روی ابرهای دیر ابرهای سرخچرده، آه از آن شادی، که …
ادامهی مطلبیک خط تنهای اسکی گریزان تا به اعماق جنگل یک خط تنهای اسکی پیچان بر فراز و شیب بر مردابهای ویران در کولاک آنجا که صنوبران، خمیده در صفهای کمپشت ایستادهاند، نقشهای خیال مناند که به یغما میبرند هرچه دورتر و دورتر را. یک خط منجمد …
ادامهی مطلبجلودار تمامی بادها زورقم باید بگذرد تا دریای دور و خاکی ناشناخته. بگذار موجها بنویسند حکایت سرگردانیام را با شکنهای روشن بر ماسههای کف دریا. آن نگاه سوزان که رهاییام نیست از شکنجهاش باید برخیزد مواج بر دریاهای دور در لهیب و سوزان چون قرص آفتاب …
ادامهی مطلببهترین آواز، آوازیاست که صدایی ندارد ولی شکوهمندانه به رویا درآمدهاست. خوشترین مشروب، پیشکشیاست، کف به لبِ پیاله آورده که هرگز تمامی ندارد. بهترین واژه، واژهای است بر زبان نیامده، پیشگوییشده تنها، به ترس و لرز. و شادمانی، درخشانتر بهچشم میآید آنرا که به رویا، تو، …
ادامهی مطلبمرد محتضر کلاف دردناک عصب جهانی که درد میکند ساکن و لال، مویهی بیصدایش را غریو میکند: متبرک باد هرآنچه بیرونِ حیات سکنی میکند متبرک باد سنگریزههای بر ساحل متبرک باد امواجی که میشویند سنگریزهها را متبرک باد بادهایی که در تعقیب امواجند متبرک باد خدایان …
ادامهی مطلبدیگر نیست ستارهای که بر آن زیستم. دیگر نیست، خورشیدی که در رکابِ ستارهای دورجهان گردید. دیگر نیست، حیاتی که مال من بود که شوق و رنجِ خون بود. آن ستارهی مرده میان ستارگان آن خورشید مرده میان خورشیدِ میان خورشیدها آن چهرهی مرده میان چهرهها …
ادامهی مطلبقایقی تنها. مردی تنها بر سکان. و خلیجی خالی سرتاسر. بر دوردست افق، چند جزیرهی تنها سنگین سنگین پدیدار میشوند. در جهان پاییز در نوسان است. چه کوچک به چشم میآید اندوه انسان، چه وسیع و رفیع دریا و آسمان. قایقی تنها. مردی تنها بر سکان …
ادامهی مطلببیکران دشتی و بر آن تکدرختی. بادهای پاییز چنان تندبادهای تندرا جبارانه میوزند. چنان صفیر شلاقی بیرحم با آرایهی میخها بر تسمه و باد برمیدرد سرشاخههای نرم سرشاخههای بلندش را. افسوس که تنها همین درخت است بر این دشت رنجور و بالهای مومی زمستان بر آن …
ادامهی مطلبروبانی زرد داشتم میان بوتههای تمشک گم شد روبانی سرخ داشتم میان توت فرنگیها گم شد روبانی سبز در علفها روبانی ارغوانی میان زغال اخته ها روبانی سفید داشتم لای گلسنگها روبانی سیاه در دل جنگل و دلداری داشتم در جنگ گم شد.
ادامهی مطلبسفید، سفید شکوفههای آلو به یادت میآورند که تابستان فرا رسیده است. سرخ، سرخ خشخاشهای باغ به یادت میآورند چهرهی دلدار را. سبز، سبز علفهای کنار رود خبر میدهند موقع چمنزنی را. آبی، آبی گل گندم به یادت میآورد موسم درو را. خش خش، خش خش …
ادامهی مطلبهمیشه به تو فکر میکردم در دلم بودی وقتی غذا میخوردم در گیسوانم وقتی مینوشیدم در سرم وقتی میخوابیدم در آستینم بودی وقتی راه میرفتم زیرپاهایم کنار من. اگر میدانستم که پیش روی منی به دنبالت میدویدم اگر خبرداشتم که از پشت سر میآیی مینشستم و …
ادامهی مطلبدیگران در نور ماه زاده میشوند برای همین موطلایی و زیبایند ما در شب تیره به دنیا میآییم برای همین سیاه و زشتیم. دیگران وقتی لیموهای جوان رشد میکنند، زاده میشوند. همین است که باریک و قد بلندند. ما وقتی که لیموهای جوان را میاندازند، به …
ادامهی مطلببرای چه گریه میکنی مادر؟ جسمم میرود، پالتوی خزم میماند. برای چه گریه میکنی پدر؟ پاهایم میروند، چکمههای چرمیام میمانند. برای چه گریه میکنی برادر؟ دستهایم میروند،دستکشهایم میمانند. برای چه گریه میکنی خواهر؟ سرم میرود و کلاهم میماند آن را بر سر کودکت بگذار!
ادامهی مطلبمیگویی : «یه چیزی بخون!» گفتنش آسان است. اصرار میکنی: «یه قصه بگو!» حکم دادن آسان است. آواز که میخوانی همهی روحت را در آن پرواز میدهی قصه که میگویی همهی جانت را در آن به جنبش در میآوری: آنکه دل ندارد، آوازی نخواهد داشت هرکه …
ادامهی مطلبتو فقط یه بچه بودی منم فقط یه بچه، چی شد که تو رو دیدم؟ تو خیلی خوشگل بودی من خیلی خوش تیپ چی شد که عاشقت شدم؟ تو یه دنیا غم داشتی من یه دنیا غصه واسه چی دنبالت اومدم؟ حالا داری پیر میشی منم …
ادامهی مطلبمثل بارانی نرم
مثل گذشتن آرام قایقی تفریحی
در بامدادان از کنار نیها و قورباغهها
و روح گاوها
و آسیاب بادیهای نقاشی شده با مداد سفید
و غبار فرو رفتگیهای دبههای نقرهای شیر
گذر اردکهای چرتی از شهرهای در حال رشد
و سنگهای قدیمی دیوارچینهای کوتاه اسکله
مثل پایین رفتن پرندهی دریایی در آب تیره
هیجانهای بند باز بر روی بند
چشمهای بستهی اتاقهای زیر شیروانی
آرامش خانهی خوابیده
مثل نا آرامی خانهای که خواب میبیند.....
مثل ماهیهای خونین در سبدهای بازار
دهان پرکار یک گلفروش
پاهای گریزان دو جوان
که بستهای شکلات را دزدیدهاند
ابروهای مغرور دخترها
که موهایشان را فر میزنند
حلقههای دور چشم فروشندهی ساعتهای مچی
مثل یک کتاب خیلی قدیمی
یک مجلهی تازه چاپ
زیبا مثل دستهی دوچرخهی مسابقهای
مثل بوی روزنامهی صبح
لیوان کوچک آب در قهوه خانهی هلندی
راه رفتن نرم گارسون
جرینگ جرینگ شاد صندوق پول براق
مثل انگشتان لرزان رنگ پریدهی یک الکلی
است، بدنِ تو.
اگر میخواهی بعدها
با دوستانت یا تنها بخندی
حالا باید عکسی بگیری
دیشب من در شب نشانده شدم
با پاهای خودم
با دستهای خودم
(به واقع هر کاری را همیشه
خودمان میکنیم)
درهم شکسته بر صندلی مینشینم
دیشب، قلمی در دستم
و سطری از این حالت
گذر زمانِ من
به ساعت دیواری گوش میدهم
که شب را میزند
که عشق را میزند
وقت محلی را میزند
نوشتم راهی در بیرون
راهی در درون
قرارهای خاصی میگذارم
از کاغذ، گل سرخی میسازم
کلاهی را تا نمیکنم
نه، دیشب کلاه نه.
فردا شاید
اگر همه تصمیم بگیرند که باید
من در شب نشانده شدم
دیشب، به سختی
یه شهر گوش بده
با نفس من هم نفس شو
حالا باید عکسی بگیری
اگر میخواهی بعدها بخندی
با دوستانت یا به تنهایی.
مقاومت با حرفهای بزرگ شروع نمیشود
بلکه با کارهای کوچک
مانند خشخش آرام طوفان در باغچه
یا گربهای که تلوتلو میخورد
مانند رودخانههای بزرگ
با سرچشمهی کوچک
در دل جنگلی
مانند حریقی بزرگ
با همان کبریتی که
سیگاری را هم روشن میکند
مانند عشق در یک نگاه
و به دل نشستن صدایی که تو را جذب میکند
مقاومت با پرسشی از خود
آغاز میشود
و سپس همان سوال را از دیگری پرسیدن.
حالا اینجا در امتدادِ آب ممتدِ عمیق
که فکر کردم فکر کردم که تو همیشه اما
که تو همیشه اما
حالا اینجا در امتدادِ آب ممتدِ عمیق
جایی که پشت نیزارها پشت نیزارها خورشید
که فکر کردم که تو همیشه اما همیشه
که همیشه اما چشمهایت چشمهایت و هوا
همیشه اما چشمهایت و هوا
همیشه اما موجها موجها در آب
که همیشه در سکوتِ زنده
که همیشه در سکوتِ زنده، میخواهم زندگی کنم
که همیشه اما تو که نیزارهای در باد همیشه اما
در امتدادِ آب ممتدِ عمیق که همیشه اما پوستت
که همبشه اما در بعد از ظهر پوستت
همیشه اما در تابستان در بعد از ظهر پوستت
که همیشه اما نگاهت شکسته خواهد شد
که همیشه از خوشبختی نگاهت شکسته خواهد شد
همیشه اما در بعداز ظهرِ بیحرکت
در امتدادِ آب عمیقِ ممتد که فکر کردم
که فکر کردم که تو همیشه اما
که فکر کردم که خوشبختی همیشه اما
که همیشه اما آن روشنایی ثابت در بعد از ظهر
که همیشه اما روشنایی بعد از ظهر شانهی اُخراییات
شانهی اُخراییات همیشه در روشنایی بعد از ظهر
که همیشه اما فریادت معلق
همیشه اما جیغ پرندهایت معلق
در بعد از ظهر در تابستان در هوا
که همیشه اما هوای زنده که همیشه اما
همیشه اما آب موج زنان بعد از ظهر پوستت
فکر کردم که همیشه همه چیز اما فکر کردم که هرگز
اینجا در امتداد آب عمیقِ ممتد که هرگز
فکر کردم که همیشه که هرگز که تو هرگز
که هرگز یخبندان که هیچ روزی یخ، آب
اینجا در امتداد آب عمیقِ ممتد فکر کردم هرگز
که برف روزی سروها فکر کردم هرگز
برف هرگز سروها که تو هرگز نه بیشتر.
در رابطهی دوستی
تو نباید کارِ زیادی بکنی
همانطور که بر نقاشی تمام شده
چیزی اضافه نمیشود.
دوست مردهام
چگونه تو را در واژهها زنده کنم
یک زندگی پر از تردید
و ترس از دستی بر شانههایت
تو هرگز نمیدانی با دستی بر شانههایت چه اتفاقی خواهد افتاد
این را جنگ به ما آموخت
بدون گوشت و در گذر زمان
فقط استخوانی
وقتی تو را برای آخرین بار دیدم
کلامی بر زبانت جاری نمیشد
اما با چهرهات حرف زدی
همسرت گفت
برو کنارش بنشین
و من ناتوان در کنار بستر تو،
دستم را بروی اندام زندهی بزرگت
که هنوز از مرگ چیزی نمیدانست انداختم
وداعی که هرگز برای من امکان پذیر نشد.
سطرها میل واژهها را دارند
سکوت سفیدی در این میان است
واژهها به سطرها قلاب میاندازند
و قانون سطرها میآید
سطر میخواهد شعر شود
بیقانون و پر از عشق، باز
شعر با اشتیاق مینگرد
به کارگردانش
که گویی فیلم را زیر فشار میسازد.