بازگشت به خانه

تخت شناور

تخت شناور

مادر و پدرم، نگران می‌خوابیدند بچه که بودم، به آن‌ها گفتم که تختشان در فضا شتاب می‌گرفت. می‌شد ستاره‌ها را دید، کوچک در پنجره و تختشان شتاب می‌گرفت به موازات قاب پنجره. لباس‌هاشان را روی سر کشیدند پشتشان را برگرداندند مثل زمین که رخصت استراحت می‌طلبد …

ادامه‌ی مطلب
جلد سیاه

جلد سیاه

گاهی این دفترچه را پایین می‌آورم روی شکمم. جلد سیاه براقش نور می‌اندازد حالا به دیوار، حالا به پنجره. به دیوار و به پنجره. به دیوار. به پنجره.

ادامه‌ی مطلب
نسیان

نسیان

دیگر شب‌ها گرم نیستند، کشمش‌ها طعم سرما گرفته‌اند موش آبی تندتر شنا می‌کند نور شهر شدیدتر می‌شود سرشاخه‌های کاج می‌لرزند بالای سقف. نمی‌توانم خلاص شوم از این فکر و خیال که چیزی از یاد رفته‌است. طبل قطاری در شرق، هوهوی جغدی در جنوب.

ادامه‌ی مطلب
عمر

عمر

روزها سال می‌شوند، سال‌ها مکان. و هنگام رفتن می‌رسد. سی و سه سال. سه بار با خودت تکرار کن و یک قرن می‌شود. می‌شود شمرد. ولی نمی‌دانم در خروجی به بیرون باز می‌شود یا به درون.

ادامه‌ی مطلب
ابدیت

ابدیت

کوتاهی عمر بهترین خصیصه‌ی آدمی‌ست این‌که محو می‌شود یک‌بار برای همیشه. مرده از آغاز جهان تا هنگام تولدش، چرا باید بیدار شود تا کاری کند که بپاید برای ابد؟

ادامه‌ی مطلب
بسیار تنها

بسیار تنها

بسیار تنها. ،که مثل تنها جواهر روی سینه‌اش زن بازویش را بالا می‌برد گردنش را می‌خارد. دست، کسی دیگر است گردن مال دیگری است. خودفریبی. او، دستش، بازویش، سینه‌اش،‌گلویش، گردنش، و خاریدنش تصویر منقوشی‌است حکاکی‌شده‌ از زنی که می‌پروراند نه کودکی که تقدیری را.

ادامه‌ی مطلب
رویا

رویا

هر‌چه را آرزو می‌کنی، نمی‌خواهی رویا می‌گوید. رویای بد. تنبیه‌اش کن. از خانه بیرونش کن. به اسبش ببند و چهارنعل بتاز. اعدامش کن. حق‌اش است. بگذار قارچ بخورد از آن قارچ سمی.

ادامه‌ی مطلب
یاس عظیم

یاس عظیم

گرم‌تر از هوای اطرافش سردتر از آبِ منتظر، کلی وقت تلف می‌کند تنها در اتاق و لباس عوض نمی‌کند انگار چیزی ندارد تا در بیاورد. ابهتی دارد تماشای یاسی چنین عظیم با ژست‌های اندک.

ادامه‌ی مطلب
عروسی با ماه

عروسی با ماه

تو با ماه عروسی کردی و دریا، ماه و یک زن: همه کر. وقتی حرف می‌زنند می‌توانی بشنوی، حتی می‌توانی با آن‌ها حرف بزنی و آن‌ها فقط می‌گویند: بازی در می‌آورد.

ادامه‌ی مطلب
فقر

فقر

دامنش را بالا بزن و باران برمی‌خیزد،‌ باد، تاریکی وقتی کامل و بزرگ است، کودک سر می‌رسد کودکان، و همراه کودکان، ‌فقر و حالا مهمان داریم: باران، تاریکی و فقر.

ادامه‌ی مطلب
کتاب‌ها

کتاب‌ها

کتاب‌ها نجات می‌یابند وقتی من مهاجرت می‌کنم، کتاب‌ها، جاده‌ای هنگام که رهسپار می‌شوی، باد حروف بی‌نشان را می‌درد و وقتی خوانده ‌شوند، برگ‌هاشان، برگ‌هاشان.

ادامه‌ی مطلب
بازی‌های بی‌رحم کودکان

بازی‌های بی‌رحم کودکان

خانه‌ی بی‌حصار و مهمان‌ها می‌رسند. باد بی‌حصار و انتظار می‌کشی کناره‌گرفته در سرما. و منتظر چه کسی هستی؟ بازی‌های بی‌رحم کودکان تا غروب ادامه دارد. در گورستان، این چشم‌انداز بادخیز زیر صنوبر سنگی از همین‌جا برگشتم، رو به عقب باد در درختان شدت می‌گرفت، گذشته را …

ادامه‌ی مطلب
در شهر اسکوپیه

در شهر اسکوپیه

در شهر اسکوپیه آن‌جا که از دامنه‌ی تپه‌ها هندوانه و شراب می‌تراود در شهر اسکوپیه وقتی شهریور در انگور می‌رسد مثل میوه‌ی آبدار خرداد در شهر اسکوپیه زنی را دیدم که گیسوانی داشت، ‌چشمانی و هرچه زیبایی که زمین می‌پرواند. کلمات مقدمه می‌چینند. تمام که می‌شوند، …

ادامه‌ی مطلب
باد حرف می‌زند

باد حرف می‌زند

«باد حرف می‌زند.» اگر باد واقعن حرف می‌زند می‌شود آیا کلماتش را تحمل کرد؟ کلماتی چنین تهی، چنین سخت، چنین هوسباز؟ و در فاصله‌ی میانشان: نمک، وحشت و جنون: موجِ سیاهِ بلندِ بی‌صدایی که می‌روبد ساحل را از خانه، درخت، زباله. می‌شوید چشم‌های تو را. اگر …

ادامه‌ی مطلب
مثل پوست زنی

مثل پوست زنی

شادترین موقع روز هنگام صبح، ظهر و باز با غروب که کوتاه می‌کند قصه را: قدم زدن در بالکن. مثل عشق در دومین، سومین و باز چهارمین نگاه. دریا نگاه آبی اتروسک‌ها را به تو می‌بخشد. درختِ کنار در، بادام است، شاخ و برگ در می‌آورد،‌ …

ادامه‌ی مطلب
این درخت

این درخت

این درخت حالا پر از شکوفه‌است، از یاد برده شاخه‌های کوچکش را ریشه‌هایش را، آه می‌کشد: «منو بگیر، منو از جا بکن می‌خوام با چشات حرف بزنم آه! یکیو ببینم و بمیرم.» حالا به درختی می‌ماند این گل امروز – به روزی که مثل هزار سال …

ادامه‌ی مطلب
شعرهای عجیب

شعرهای عجیب

شعرهای عجیب بسیاری نوشته‌ام درباره‌ی چیزهای عجیب بسیار. امروز می‌خواهم شعری جدی بنویسم با موضوعی جدی، موضوع من، گوش توست. مطالعه‌اش کرده‌ام، با دقت وارسی‌اش و از هر طرف در موردش تحقیق کرده‌ام، در سیلاب نور، در گرگ و میش، و با خطوط برجسته در برابر …

ادامه‌ی مطلب
مادر

مادر

هراسان به سکوت خیره شدند در صورت گرفته‌اش. از آن‌ها چه می‌خواست؟ نیکی و خرد؟ بچه‌ها می‌روند بازی کنند. آن‌ها فقط می‌توانستند به او بی‌رحمی بدهند و عشق.

ادامه‌ی مطلب
بر شعله‌ها

بر شعله‌ها

زن سوخت، عریان زیر لباس‌های سوخته‌اش بدون شرم، بدون یاس، بدون امید. سوخت، دهان بسته، مثل دعایی ناشنیده آن‌جا که دود چشم‌هایش از گورستان‌ها برمی‌خاست. سوخت، در دفاع. زخم‌هایش سوختند سوخت، چنان چشم‌پوشی معماهایش سوختند، تک تک رازهایش مثل سایه‌ی پرنده‌ها در گیسوانش بدون وضوح، مثل …

ادامه‌ی مطلب
ملاحظه کن

ملاحظه کن

بر دار مکن کسی را که پیشاپیش سر از تنش جدا کرده‌اند. شلیک نکن به سوی آن‌که با گاز خفه‌اش کرده‌اند. بمب آتش‌زا پرتاب نکن بر آن‌که در خرمن آتش‌ها سوخته‌است. گاز خردل به کار مبر تا راه نفس را ببندی بر آن‌که در خفقان گازهای …

ادامه‌ی مطلب
راه

راه

راهی‌است که هیچکس پیش از تو نپیموده‌است. شاید از آن توست. اگر تو پیدایش کردی، مال تو خواهد بود. وجود ندارد، اما خواهد بود وقتی در آن قدم بگذاری. سرت را که برگردانی، دیگر نیست. هیچ‌کس نمی‌داند چطور به اینجا رسیدی، خودت، کمتر از همه می‌دانی.

ادامه‌ی مطلب
اندرسون

اندرسون

اندرسون دارد یک مهمانی لعنتی ترتیب می‌دهد. اندرسون حتی نمی‌تواند راست بایستد اندرسون واقعن برای چیزی ارزش قایل نیست اندرسون بزدل است اندرسون بهتر است قدری فکر کند پیش از آن‌که خیلی دیر شود. اندرسون مثل بید می‌لرزد اندرسون زیاد عرق می‌خورد اندرسون نباید وقتی می‌خوابد، …

ادامه‌ی مطلب
سخن طلاست

سخن طلاست

از سکوت ایده‌آل نساز سخن طلاست. در سکوت، موش و میکسوماتوز تکثیر می‌شود به تومور نگاه کن، چه خاموش می‌بلعدت نیازی به مکالمه ندارد. فکر نکن جلاد با قربانیانش گپ می‌زند خیال نکن تومور می‌گوید صبح بخیر خیال نکن بی‌عشقی اقرار می‌کند به قصورش فکر نکن …

ادامه‌ی مطلب
ای‌کاش

ای‌کاش

ای‌کاش به جای تو بودم وقتی به من خیانت می‌کردی ای‌کاش به جای عاشقت بودم وقتی مرا به یاد می‌آورد ای‌کاش به جای من بودی وقتی به خانه برمی‌گشتی ای‌کاش آزاد بودم از پرده‌‌ها‌ی پوستت که داغی سیاه بر من می‌نهند.

ادامه‌ی مطلب
در راه خانه

در راه خانه

قطار به ایستگاه برمی‌گردد اما آن‌ها که قرار بود دیدار کنند دیگر پیر شده‌اند. هرکس به راه خودش می‌رود انگار هرگز آن‌جا نبوده‌است. چمدان رها می‌شود بر چرخ دستی زنگار بسته. زیر قوس تالار پرنده‌ها پرواز می‌کنند مثل لکه‌هایی در بخار ابرهای سفید. کودکی می‌ایستد آن‌جا …

ادامه‌ی مطلب
خاطره

خاطره

آن‌ها درون دروازه‌اند تصاویرِ بریده بریده خاطره‌ای چنان که عتیقه‌ای، نگاتیوی سیاه جان گرفت سرانجام آن روز که راه خویش گرفتم و رفتم خاطره همان‌چیزی است که حال را در آینده ظاهر می‌کند.

ادامه‌ی مطلب
آینده

آینده

بیدار شدم بر کسی که در دادگاه فریاد می‌کشید بیدار شدم بر بوی گاز، همه مرده‌ بودند، من هم. بیدار شدم بر شیوع جنگ بر لباس‌هایم که در آتش بود. سراسر سکون بودم. تنها پدر در خرناس اطمینانش خر و پف می‌کرد. بیدار شدم بر مصیبت‌های …

ادامه‌ی مطلب
یک شهر

یک شهر

چراغی نیستم که راهروهای تاریک را روشن می‌کند: راهروهای تاریکم من. پنجره‌ای نیستی که بر عابران گذر باز می‌شود: گذرگاهی تو. خانه‌ای نیستیم که در هوای زیر پل معلق است: خانه‌ و هوا و پل‌ایم. اتاق، گذر، خانه و حالا یک شهر.

ادامه‌ی مطلب
که می‌داند؟

که می‌داند؟

اینطور نگاهم می‌کردی در یک رویا. دیگران هم بودند، قهوه می‌نوشیدیم. از اتاق مجاور نور می‌پاشید به صحنه‌ی تاریک: رویا می‌بینم. نشسته‌ای با گیسوان سیاهت که افشان کرده‌ای. دهانت آرام است، چشم‌هایت بی‌قرار، چین و چروک چهره‌ات: نایپدا. انگار مدتی‌است تو را ندیده‌ام به دایی‌ام نگاه …

ادامه‌ی مطلب
چمن‌های خاموش

چمن‌های خاموش

دل با مرزهایش نمی‌سازد شعر با واقعیت واقعیت با رویای خدا. چگونه مکالمه‌ای است که تغییر می‌دهد آدمی را پیش از آن‌که تغییر کرده باشد؟ در چمن‌های خاموش دنبال چیزی نگرد چمن‌های خاموش را پیدا کن.

ادامه‌ی مطلب
اتاق بچه‌ها، ‌اتاق عاشقان

اتاق بچه‌ها، ‌اتاق عاشقان

زمان نیست که به ما اخطار می‌دهد، فضاست: جنگلی که محو می‌شود مثل روبانی سیاه در حوالی غروبی که ما بچه‌ بودیم. و آب که بالا آمد تا پاهامان. جاده‌ای است که هنوز کار می‌کند درختان، خانه‌ها،‌ همان آدم‌های همیشگی که نگاه می‌کنند به بیرون از …

ادامه‌ی مطلب
وقتی پنجره‌ها باز مانده‌اند

وقتی پنجره‌ها باز مانده‌اند

کسی از اتاق بیرون رفته‌ و لباس‌هاشان را جا گذاشته، پشت سر. «چی شده؟» کسی نتوانست در را ببندد پشت سر چیزی که می‌برد، سنگین بود مثل نیمکت، میز، یا بستر حالا همه‌چیز سرجایش است، اینطور فکر می‌کنم. و تازه‌تر خواهد بود هوا وقتی پنجره‌ها باز …

ادامه‌ی مطلب
تنها

تنها

به دنیا آمدم در اتاقی با پنجره‌ها، گشاده سفیدی کور، هوای پس از باران، حرف زدم، حالا در کودکی اینک در بزرگسالی گریستم بر مردگان عشق ورزیدم به زندگان، تنها.

ادامه‌ی مطلب
مردی در میان درختان

مردی در میان درختان

مردی در میان درختان قدم می‌زند در روزی که نور مدام جا عوض می‌کند. به چند نفر برمی‌خورد می‌ایستد، نگاه می‌کند به آسمان پاییزی. می‌رود، به سمت گورستان و هیچ‌کس تعقیبش نمی‌کند.

ادامه‌ی مطلب
هست

هست

هست
تقدیری از آن دست
که استوار نیست
هرچه نمی‌لرزد.

هست
عشقی چنان
که به کف نمی‌آیدت جهان
چرا که گامی کوچک کم است.

هست
اشتیاقی از آن دست
که خویش را کیفر می‌‌کنی برای هنر
وقتی هنر گناهکار است.

هست
سکوتی از آن دست
که دهان‌های مادینه چنان می‌نمایند
که گویی شرم
تنها موضوعِ جنسیت است.

هست
گیسویی چنان
که شهاب‌سنگی آشفته‌اش می‌کند
و شیطان فرق می‌گشاید بر آن.

هست
انزوایی از آن دست
که خیره می‌شوی با یک چشم
تنها به نمک.

هست
سرمایی از آن دست
که فاخته‌ها را خفه می‌کنی
تا گرم کنی بال‌های خویش را.

هست
ثقلی چنان
که پیشاپیش سقوط کرده‌ای
از میان آن‌ها که می‌افتند.

هست
خاموشی‌ای چنان
که تو باید زبان بگشایی:
تو، آری، تنها تو.

ادامه‌ی مطلب
تب

تب

قندیل یخی که ذوب می‌شود
شیر آبی که می‌چکد
گاه‌شمارِ قطره‌های دارو.

تب‌ات از میان آب می‌بیند
ما از میان اشک‌هامان...

ادامه‌ی مطلب
گناهان من

گناهان من

نگاه کن بانوی من،
مرا گناهان بسیاری‌است
که نمی‌توانی راهت را پیدا کنی از میان‌شان.
اندکی از گناهان‌ام را
تو خوب می‌شناسی.

آن‌ها که می‌شناسی، همه یک گناهند
و آن‌ها که راهت را گم می‌کنی در میانشان
باز هم یک گناهند
که تو را حیران می‌کنند،
همچنان که مرا
برای ابد.

ادامه‌ی مطلب
قطره اشک

قطره اشک

هیچ قطره‌اشکی نیست
از آنِ انسانی
که در هما‌ن‌ دم
جاری نشود از گونه‌ی مریم عذرا.

هیچ قطره‌اشکی نیست
از آنِ انسانی
که در همان‌ دم
ملک مقرب‌اش نفشاند.

اما هیچ قطره‌اشکی نیست
از آنِ انسانی
که بتواند در همان ‌دم
در چشم‌های یک مار
پیدا شود.

ادامه‌ی مطلب