بازگشت به خانه

عبارتی و اشارتی | <br>به رسم سرمقاله

عبارتی و اشارتی |
به رسم سرمقاله

۱. چند سالی این خانه فقط با شعرهایی هم‌نفس بود که خوانده و ناخوانده در آن سکنی کرده‌بودند. عمارتِ قدیمی سر جایش بود، اهل کوچه را سفری پیش آمده بود. استعاره‌ی خانه از مسکنی دیگر سخن می‌گفت. کاشانه‌ای نه از خشت کلام که از جنس گوشت …

ادامه‌ی مطلب
بازگشت | خورخه لوییس بورخس

بازگشت | خورخه لوییس بورخس

پس از سال‌ها جلای وطن به خانه‌ی کودکی‌ام، بازگشتم محله‌ای که هنوز برایم غریب بود درختان را به آرامی نوازش کردم همان‌گونه که خفته‌ای را نوازش می‌کنی ، از راه‌های قدیمی گذشتم همان‌گونه که شعری فراموش شده را به یاد می‌آوری و در گستره‌ی شب هلال …

ادامه‌ی مطلب
یک حاشیه | خورخه لوییس بورخس

یک حاشیه | خورخه لوییس بورخس

  پس از بیست سال رنج و ماجراجویی‌های شگرف اودیسه ، پسر لائرتس، به ایتاکای خود بازگشت. با شمشیر آهنین و با کمانش انتقامی را که باید می‌گرفت گرفت   پنه‌لوپه زبان بند آمده و هراسان جرات نداشت او را بازشناسد و برای آزمودنش گشودن رازی را می‌خواهد …

ادامه‌ی مطلب
خانه | ویاتسلاو کوپریانوف

خانه | ویاتسلاو کوپریانوف

زیباست خانه‌ای بودن برای تنها قلبی که نمی‌خواهی آنرا ترک کنی زیباست نردبانی بودن برای کودکانی که می‌خواهند در روزی دلگیر سوی آفتاب بالا روند زیباست دری بودن که به آرامی صدا کند اما باز شود برای هر کسی که بخواهد وارد شود و پنجره ای …

ادامه‌ی مطلب
به خانه بازمی‌گردم | مایا پانایوتووا

به خانه بازمی‌گردم | مایا پانایوتووا

به خانه بازمی‌گردم، آرام از پله‌ها بالا می‌روم و نفسم حبس…..می‌خواهم دوباره بوی ابر نازک سوپِ آماده‌ام را بشنوم می‌خواهم زنگ در را بزنم و بشنوم که به سوی در می‌آیی ببینم چگونه در باز می‌شود چشم‌هایت همچون قدیسی بدرخشد می‌خواهم برق دندان طلایت را ببینم …

ادامه‌ی مطلب
فرزندِ سرکش | دِرِک والکات <br> ( درباره‌ی بازگشت شاعر به زادگاهش)

فرزندِ سرکش | دِرِک والکات
( درباره‌ی بازگشت شاعر به زادگاهش)

به آسمانی بازگشته‌ام، که رنگش را عوض کرده‌ اما دریا، همان دریاست. درختِ نان و انبه، درختِ گل‌کاغذی هنوز اینجا هستند؛ کهنسال‌تر، صبورتر. من همان فرزند سرکشم که رفت و تا به امروز بازنگشت. عاقبت اما اینجا هستم وَ جزیزه با سکوتش مرا می‌بخشد. نور، همان …

ادامه‌ی مطلب
یک شاعر | <br>نیکیتا استانسکو

یک شاعر |
نیکیتا استانسکو

شاعر، مثل سرباز زندگی‌اش مال خودش نیست. حیات‌اش، شکست‌ها و ویرانه‌هاست. با انبرک مغزش عواطف مورچه‌ها را بر می‌دارد، به چشم‌‌هایش نزدیک و نزدیک‌ترشان می‌‌آورد تا آن‌ها و چشمانش یگانه شوند. گوش‌اش را بر شکم سگ گرسنه می‌گذارد بینی‌اش، پوزه‌ی نیمه‌باز را بو می‌کشد تا پوزه‌ی …

ادامه‌ی مطلب
پایان | <br>خوان خلمن

پایان |
خوان خلمن

شعر، یک پرنده‌ نیست؛ و هست. ریه نیست، هوا نیست، پیراهنم نیست، هیچ‌‌کدامشان و همه‌شان هست. آری. ویولنی را بر غروب شکستم می‌خواستم ببینم چه می‌شود؟ سراغ سنگ را گرفتم و پرسیدم: چه خبر؟ ولی نه، نه. هنوز نه. از خاطر برده‌ام آیا آن دستمال را، …

ادامه‌ی مطلب
خانه در دوران جنگ | <br>اف.دی. ری‌و

خانه در دوران جنگ |
اف.دی. ری‌و

یوغ بر گردنِ علف‌زارِ پایین دست؛ یونجه‌هایِ تازه درو شده، پیچک ‌امین‌الدوله حال و هوای تلخ اکنون را شیرین کرده؛ آبشار نورِ خورشید بر فراز جنگل: زندگی، یک رویاست.   فوج‌فوجِ بوقلمون‌های هالو که در مرغزار رژه می‌روند وُ جنگ را نادیده می‌گیرند، برگ‌های درختِ غان …

ادامه‌ی مطلب
خانه | وارسان شایِر

خانه | وارسان شایِر

پیشکش به برادرم محسن (عمادی)   هیچ‌کس خانه‌اش را ترک نمی‌کند مگر، آن خانه دهان کوسه باشد! تو تنها زمانی به سمت مرز می‌دَوی که می‌بینی تمام شهر با تو می‌دوند.   همسایه‌هایت از تو تندتر، نفسِ خون در گلوگاه‌شان. پسری که با او به مدرسه …

ادامه‌ی مطلب
معابر آینه | <br>الخاندرا پیزارنیک

معابر آینه |
الخاندرا پیزارنیک

١. و خصوصاً خیرگی معصومانه. انگار اتفاقی نیفتاده، که چنین هم هست. ٢. اما به تو می‌خواهم خیره باشم چنان که بگریزد از بیم من صورتت، همچون پرنده‌ای از تیزی مرز شب. ٣. همچون دخترکی از گچ صورتی بر دیواری باستانی که شسته می‌شود در باران. …

ادامه‌ی مطلب
خواب مرگ یا مقام بدن‌های شاعرانه | <br>الخاندرا پیزارنیک

خواب مرگ یا مقام بدن‌های شاعرانه |
الخاندرا پیزارنیک

گفت، از غروب، امشب، پوشانیدند مرا در کفنی سیاه در تختخواب سروبن. نوشانیدند به من شرابی ارزق آمیخته با دریغ. – سرود لشکرانگیختن ایگور   تمام شب گوش می‌دهم به زنگولۀ مرگ، تمام شب گوش می‌دهم به سرود مرگ از کرانۀ رودخانه، تمام شب گوش می‌دهم …

ادامه‌ی مطلب
علیه بی‌طرفان | <br>برتولت برشت

علیه بی‌طرفان |
برتولت برشت

آنان که پنجه در پنجه بیداد فکندند آن گاه که زخم چهره نمایان کنند، بی‌قراری آنانی که در ساحل امن غنودند، شعله می‌گیرد. می‌پرسند: از چه رو شکوه سرمی‌دهید؟ با بیدادگری مبارزه کردید وینک، شکستتان داده: پس خموش! گویند: آن که می‌رزمد، باید باختن بداند، آن …

ادامه‌ی مطلب
رنج تنها بودن | <br>پیرپائولو پازولینی

رنج تنها بودن |
پیرپائولو پازولینی

چو مخموری بی تو بازمی‌گشتم، دگر یارای تنهاییم نبود، شامگاه که ابرهای خسته در گرگ و میش نهان می‌شدند. هزاران بار زان روز که بود گشته‌ام، چنین تنها بودم و هزاران شامگه چو امشب، کوه‌ها، دشت‌ها، ابرها و گیاهان پرده بر دیدگانم کشیدند. تنها، در روز …

ادامه‌ی مطلب
ای محو ناشدنی: <br>دیوان در ستایش شهریار امگیون | <br>گونار اکلوف

ای محو ناشدنی:
دیوان در ستایش شهریار امگیون |
گونار اکلوف

ای محو ناشدنی از دل که در تنگناها به خود رهایم نکردی در تاریکیِ بی سوی چشمانم سوی چشمانم تو؛ در دیدن تو، توانم از توست در دیدن خود، توانم از تو؛ چه می‌شد اگر می‌توانستی در گذار خود کنار من دست دیگر مردمان را بگیری …

ادامه‌ی مطلب
برای نان مادرم | <br>محمود درویش

برای نان مادرم |
محمود درویش

دلتنگم برای نان مادرم برای قهوه‌ی مادرم و برای نوازشش. کودکی‌ام روز‌به‌روز در من بزرگ‌تر می‌شود. عاشق زیستنم چون مرگ شرمسارم می‌کند از اشک مادرم. روزی اگر برگشتم مرا مثل چارقدی بر چشمانت بکش. استخوان‌هایم را با گیاهی بپوشان که از قدم‌‌هایت متبرک است. سخت در …

ادامه‌ی مطلب
پسر مردی عرب: <br>دیوان در ستایش شهریار امگیون | <br>گونار اکلوف

پسر مردی عرب:
دیوان در ستایش شهریار امگیون |
گونار اکلوف

من پسر مردی عرب و زنی یهودی‌ام. در روزگاری دور  چنین پدرانی چنین فرزندانی می‌آفریدند شاید روزی دوباره آمیزشی این‌گونه پدیدار شود شرط در آمیختنی چنین پیکاری‌ست سرسپرده چه برای زن و چه مرد آری  شهریاران نسل من با شنیدن صدای زیبارویی از اتاق کناری از …

ادامه‌ی مطلب
او در ردایش خوابیده است: <br>دیوان در ستایش شهریار امگیون | <br>گونار اکلوف

او در ردایش خوابیده است:
دیوان در ستایش شهریار امگیون |
گونار اکلوف

او در ردایش خوابیده است چه کسی؟ او روح آدمی چه سرنوشتی در انتظار اوست؟ ستاره‌ای از آسمان بر پیکر خفته‌اش فرود می‌آید و روح‌اش مادری می‌شود برای خفته‌گان جهان مرا دریاب و بیدارم کن! ای دانای کل ِ نگاهبانان، 
 ای تو خوابت سبک‌تر از …

ادامه‌ی مطلب
سرم را می‌آسايم: <br>دیوان در ستایش شهریار امگیون | <br>گونار اکلوف

سرم را می‌آسايم:
دیوان در ستایش شهریار امگیون |
گونار اکلوف

سرم را می‌آسايم بر اين سنگ؛ در زندانی تو، روی‌اندازِ من؛ جويبارت، لالايي شير خوارِگی‌ام كه از اسب می‌خواند و از روی‌انداز طلا اين‌همه را بدست آورده‌ام اين‌همه را ازدست داده‌ام اين‌همه از آن من است تو را بر اسب می‌رانم تا میعادگاه‌مان تا آمدنت را …

ادامه‌ی مطلب
اینجا افتاده‌ام: <br>دیوان در ستایش شهریار امگیون | <br>گونار اکلوف

اینجا افتاده‌ام:
دیوان در ستایش شهریار امگیون |
گونار اکلوف

اینجا افتاده‌ام در ملالی از گِل نام‌های آنان را به خط کُردی با نجاست خود نوشته‌ام که می‌داند چه خواهد شد تا بتواند آن را بفهمد؟ ما اما کوه‌ها را داریم در کوه‌ها دست کسی به ما  نمی‌رسد کوه‌های سرشار از عطر کاسیا* را اما من …

ادامه‌ی مطلب
شهريار اِمگيون: <br>دیوان در ستایش شهریار امگیون | <br>گونار اکلوف

شهريار اِمگيون:
دیوان در ستایش شهریار امگیون |
گونار اکلوف

شهريار اِمگيون* شهريارِ کُرد محبوس ِ زندان ِ ولاچرنه* این کلام را وقف آتش ِ حقیقت تو مى‌كند دوشیزه! که نه در تملک کسی است و نه مالک بر کَس که نیستی در دست‌های اوست عزم من بر آن شد که در برابرِ آنان به عصیان …

ادامه‌ی مطلب
ورشو 1939 | <br>فرانکو فورتینی

ورشو 1939 |
فرانکو فورتینی

ما را دیگر نه ایمانی به سخنان شماست و نه به آن سخنان که زمانی گرامی‌شان می‌داشتیم. قلب‌هامان را گرسنگی تکه‌پاره کرده و خون‌هامان را سرنیزه‌ها نوشیده‌اند. دیگر به شادی‌ها و دردهایی که تنها از آن ما بودند و عبث، باورمان نیست. زندگی ما در دست …

ادامه‌ی مطلب
بر شاخسار بیدبنان | <br>سالواتوره کوازیمودو

بر شاخسار بیدبنان |
سالواتوره کوازیمودو

چگونه یارای آوازمان بود؟ با چکمه بیگانگان به روی قلبمان، در میان اجساد رها شده در میادین بر علف‌های یخ‌بسته، با مویه‌های معصومانه کودکان، با فریادهای سوزناک مادری که به بدرقه فرزند مصلوب بر تیرک تلگراف پای می‌کشید. در پی پیمانی، بربط‌هامان آویخته بر شاخسار بیدبنان، …

ادامه‌ی مطلب
هم‌سرایی تبعیدیان | <br>فرانکو فورتینی

هم‌سرایی تبعیدیان |
فرانکو فورتینی

آن‌گاه که یخ‌ها ناله سرمی‌دهند در کناره‌های سبز رودها و بغض سپهر سرکش بهاری،‏ بر آینه چالاب جاده‌ها فرومی‌شکند،‏ ما دور خواهیم بود.‏ بر آنیم که بازگردیم و بنگریم؛‏ نوازش کنیم شبدر چمنزارها و چارچوب خانه جدید را و زار بگرییم از سر هم‌دردی؛‏ بر قدم‌گاهی …

ادامه‌ی مطلب
آواز آخرین پارتیزان‌ها | <br>فرانکو فورتینی

آواز آخرین پارتیزان‌ها |
فرانکو فورتینی

بر خاکریز پل سرهای اعدامیان، درون آب چشمه، آب دهانشان. بر سنگفرش بازار ناخن کُشتگان، بر علف‌های خشک دشت دندان‌هاشان. هوا را دریدند و سنگ‌ها را تَنِ ما دیگر نه تَنِ انسان‌هاست. هوا را دریدند و سنگ‌ها را قلب ما دیگر نه قلب انسان‌هاست. لیکن، در …

ادامه‌ی مطلب
شب‌خوان | <br>الخاندرا پیزارنیک

شب‌خوان |
الخاندرا پیزارنیک

او که از لباس آبی خود مرده‌ست دارد می‌خواند. لبالب از مرگ می‌خواند و تا آفتاب سکر خود می‌خواند. در آوازش یک لباسِ آبی‌ست، یک اسب سفید، یک قلب سبز خال‌کوبی‌شده از پژواک‌های قلب مرده‌اش. در معرض هرآنچه که رفته‌ست از دست، او در کنار دختری …

ادامه‌ی مطلب
حجرالاساس | <br>الخاندرا پیزارنیک

حجرالاساس |
الخاندرا پیزارنیک

نمی‌توانم با صدای خود حرف بزنم، با صداهای خود مگر. چشم‌های او دروازه‌های معابد بودند، برای من، که سرگردانم، که دوست می‌دارم و می‌میرم. و می‌توانستم بخوانم تا یکی‌شدن با شب، تا برهنه حل‌شدن در دهلیز زمان. آوازی که از آن همچون یکی معبر می‌گذری. چند …

ادامه‌ی مطلب
سرود سوگ | <br>الخاندرا پیزارنیک

سرود سوگ |
الخاندرا پیزارنیک

ا. زبانه می‌کشد زبان خاموش. انتشار خاموشی، آتش‌ست خاموشی. باید گفت از آب و یا به‌سادگی باید گفت آب – تا بتراود از کلمه‌اش و خاموش کند زبانه‌های خاموشی را. پس آنگاه که نمی‌خواند او، او که می‌خواند سایۀ اوست. آنجا که چشمش روزی افسون می‌کند …

ادامه‌ی مطلب
شایعات | <br>الخاندرا پیزارنیک

شایعات |
الخاندرا پیزارنیک

١. — به گل می‎نشیند فاصله. تماشا کن از پنجره هیاکلی را که ناکامل‌‌اند و صورت‌هایی را که واهی‌اند و اشکالی را که شکسته‌اند و بگو از آن‌ها با من… گویی از گهواره مهیا بوده‌ای نزدیک شو به پنجره. — کافه‌ای از صندلی‌های خالی پر، تا …

ادامه‌ی مطلب
تبعید | دِرِک والکات

تبعید | دِرِک والکات

رنگ، رنگِ دریای ظهر بود. دریا ما را پس گرفت نه مثل فاتحان؛ نه! مثل کودکانی که بسیار دور شده بودند و ناگهان از پا درآمدند. جزیره، بازوانش را گشود؛ سرهامان را بر سینه‌اش گذاشتیم و ضربان قلبش را شنیدیم قلبی که هرگز نایستاده بود. رجعت …

ادامه‌ی مطلب
خانه مرا به یاد می‌آورد | نیلچه ماریا مین

خانه مرا به یاد می‌آورد | نیلچه ماریا مین

خانه مرا به یاد می‌آورد اینجا راه رفتن را آموختم در این اتاق گام‌هایی برداشته شد که دورخیزی برای جهشی بزرگ بود، اینجا آشپزخانه از انبوهِ ظرف‌ها و وسیله‌ها بهم ریخته. کنار این شیرِ آب شست و شو می کردم میز و صندلی در خودشان صاف …

ادامه‌ی مطلب
عزیمت | دِرِک والکات

عزیمت | دِرِک والکات

خیابان گروایله را می‌شناسم. ماه، آنجا، مثل یک قرص نانِ تازه از تنور دریا، بیرون می‌آید. امشب دوباره رویِ این خاک قدم زدم پس از بیست سال دوری. سگ‌ها واق‌واق سرندادند. از خانه‌ی خانم ناستر، همان چراغ چشمک می‌زد. زیرِ درختِ نان ایستادم و حس کردم …

ادامه‌ی مطلب
تو بگو | فیض احمد فیض

تو بگو | فیض احمد فیض

تو بگو وَ بعد بگذار این خانه از آن تو باشد. تو خود نیز نگهبان این خانه‌ای پس چرا قلبت برای دیگری می‌تپد؟ چرا چشمانت را بر نقاب، دیگری دوخته‌ای؟ تو بگو! و بعد بگذار این‌ها همه‌، از آن تو باشند چرا شوریده‌دل، چرا ناباوری؟ تو …

ادامه‌ی مطلب
برای یک مسافر، از خانه | <br>فیض احمد فیض

برای یک مسافر، از خانه |
فیض احمد فیض

تو نیامده‎‌ای، اما یادِ خانه آمده‌است. چون رهرویی که راهش را در بیابان گم کرده، چون رهگذری که چراغ راهش را، من هم، مسیر خانه‌ام را امروز گم کردم. چیزی از میان دستانم لغزیده و رفته، انگار آبی که بر ریگ‌ها ریخته باشد، ابری که از …

ادامه‌ی مطلب
یک سبک زندگی | هاوارد نِمروف

یک سبک زندگی | هاوارد نِمروف

این‌جا، شیوه‌یی از زندگی هست که همه چیز دارد جز چیزی که ارزش زیستن داشته باشد: خانه‌ها همه شبیه هم هستند، درختان همه مثل هم کاشته شده‌اند در همان فاصله‌ی مشابه با پنجره، بچه‌ها همان بچه‌ها هستند، سگ‌ها همه واق‌واق می‌کنند و سنجاب‌ها همان سنجاب‌های صبح …

ادامه‌ی مطلب
ترکِ خانه | هاوارد نِمروف

ترکِ خانه | هاوارد نِمروف

زمان آن رسیده که خانه را ترک کنم جایی که سال‌ها در آن زیسته‌ام همه‌ی اتاق‌هایش مرا به خاطر دارند و من همه‌ی اتاق‌هایش را. زمین‌اش قدم‌های مرا یادشان هست و پنجره‌هایش نگاهم را حفظ می‌کنند درهایش آمدنم را آموخته‌اند و رفتنم را. آمدنم و دوباره …

ادامه‌ی مطلب
نقاشی | میریام فان هی

نقاشی | میریام فان هی

در انتها، همیشه دوباره همان چیز را می‌خواهیم ببینیم: خانه‌ای میان درختان، آن‌گونه که کودکان بی وقفه می‌کشند یک پنجره، یک در، سقفی سفالی و پشت پنجره، خانواده‌ای؛ و فراموش نکنیم دودکشی را که دودش حلقه‌حلقه بالا می‌رود. در جاهای خالی، کوه‌ها می‌نشینند، اینجا و آنجا …

ادامه‌ی مطلب
خانه | استر یانسما

خانه | استر یانسما

صداها از آن گوش هایم هستند درها از آن دست هایم آجرهای های سرخ از آن چشم هایم زمین خانه از آن دخترانم، اطاق زیر شیروانی از آن پسرانم و درواقع این ها همه از آن من هستند زندگی می کنم و می خوابم بین دیوارهای …

ادامه‌ی مطلب
جدایی از یک خانه | هانس آندره‌یوس

جدایی از یک خانه | هانس آندره‌یوس

چون از خانه‌ای جدا می‌شوم، امروز دلم گرفته است. دستِ خانه را رها می‌کنم و باید دوباره کودکی شوم، خود را درآغوش زنی غریبه جا دهم. روز باید از نو زاده شود، و چه‌ بسا زمان درازی بگذرد تا من با شبی که از راه می‌رسد …

ادامه‌ی مطلب
این‌ها خانه‌های ما هستند | آدام زاگایووسکی

این‌ها خانه‌های ما هستند | آدام زاگایووسکی

این ها خانه های ما هستند موسیقیِ زندانی در صفحه‌ها،
 انبوهِ کتاب های نخوانده،
 بوی مرباهای ترش
 این‌ها خانه‌های ما هستند؛
 راستش چیزی نیست
 که بتوان با آن
 در برابر مهمانانی از ما بهتران فخر فروخت (اگر اصلاً از ما بهترانی وجود داشته باشد) در خانه‌های …

ادامه‌ی مطلب
ستاره‌های لندن | امجد ناصر

ستاره‌های لندن | امجد ناصر

دم به دم، روزها مرا پیش می‌رانند، اما چشمانم، میراثِ نیاکانم، هنوز به دنبال نشانه‌ای می‌گردند -آن نشانه‌ای که شبی در آسمان دیدم، وقتی بر پشت‌بام خانه‌مان در المفرق دراز کشیده بودم،.-ستارگان را می‌شمردم و اشتباه می‌شمردم، سپس باز می‌شمردم، بی‌اعتنا به زگیل‌هایی که بر دستانم …

ادامه‌ی مطلب
بازگشت به خانه | ویسلاوا شیمبورسکا

بازگشت به خانه | ویسلاوا شیمبورسکا

به خانه آمد. چیزی نگفت.
 پیدا بود که اتفاق بدی برایش افتاده است. 
لباس‌ها را نکنده به تختخواب خزید.
 سرش را زیر پتو پنهان و
 زانوهایش را بغل کرد. چهل سالی دارد، اما نه در این لحظه.
 زنده است، اما مثل زمانی که در شکم مادرش …

ادامه‌ی مطلب
عشق بعد از عشق | دِرِک والکات

عشق بعد از عشق | دِرِک والکات

زمانی خواهد رسید که با رویِ گشاده به خودت که به درِ خانه‌ات رسیده سلام خواهی گفت، در آیینه‌ی خودت. هر کدام به خوشامدگویی دیگری لبخند خواهید زد. او به تو می‌گوید: اینجا بنشین، چیزی بخور. دوباره عاشق غریبه‌ای می‌شوی که اینبار خودِ توست. شرابش بده، …

ادامه‌ی مطلب
کم‌کم عاشقت شدم | <br>رامیز روشن

کم‌کم عاشقت شدم |
رامیز روشن

کم‌کم عاشقت شدم هر روز کمی بیشتر از دیروز. بیش از همیشه زمستان امسال عاشقت شدم در برف و سرما. ببین چه زود گرم گرفتیم وقتی هوا رو به سردی می‌رفت وقتی مردم لباس گرم می‌پوشیدند وقتی درختان عریان می‌شدند. عاشقت شدم مثل گلی که سر …

ادامه‌ی مطلب
برگ‌های پاییزی | <br>رامیز روشن

برگ‌های پاییزی |
رامیز روشن

برگ‌های پاییزی بر شانه‌هایمان می‌ریزند. انگار نعش‌هایی‌اند که از تابوت سقوط می‌کنند. وقتی تمام درختان برهنه‌اند شاید از ابر‌، برگ می‌ریزد. خسته شدن از عشق دروغین، سهل است زنده کردن عشق مرده، سخت. عاشق شدن در روزهای آفتابی سهل است فراموش کردن در روزهای بارانی سخت.

ادامه‌ی مطلب