بازگشت به خانه

جزیره

جزیره

چیزی غم‌انگیز در اندوه است
انگار که خود به تنهایی کافی نبود
صدا زدن ، زیر آب است
برای چیزی که آن جا نیست
به ظاهر فرسوده می‌شود
زمان آنرا هل می‌دهد
گوزن های شمال از دلتنگی می‌میرند
دلتنگ منطقه‌های بی مرز شمالی
نه اینکه در اولاند(*) نتوانند بدوند
آنها فقط نمی‌توانند
به این تصور عادت کنند که همه چیز
به دریا ختم می‌شود.



(*) جزیره‌ایی در سوئد

ادامه‌ی مطلب
زبان یهودی

زبان یهودی

پدرم ترانه‌ای را برای من می‌خواند
که مادرش در گذشته برایش خوانده بود
ترانه‌ای که خود نیمی از معنایش را می‌دانست

من هم همان را دوباره می‌خوانم
باز غم غربت گلویم را می‌گیرد
غمی به آنچه که دارم

آنچه که معنایش را نمی‌دانم
برای کودکانم می‌خوانم
تا آنها بعد‌ها، بعد‌ها؟

پیش از آنکه گلها پژمرده شوند
گلاب را می‌نوشیم

زبان صمیمی غم‌انگیز
مرا ببخش که تو در این سر پیر می‌شوی

دیگر به آن نیاز نداری
اما دلتنگ آن می‌شوی.

ادامه‌ی مطلب
گفتن چیزهایی که مهم نیستند به کسی

گفتن چیزهایی که مهم نیستند به کسی

باران می‌بارد و کسی نیست که بگوید
چقدر خیس‌ام. باران می‌بارد و کسی نیست
برای گفتن اینکه حالا در کفش‌های نوام
آب رفته. جک، در گودال آبی پا گذاشتم
و کفش‌هایم خیس‌اند، خیس هستم، خیس، خیس
جک، و تو؟

باران تندی است؟
باران تند می‌بارد. خیلی تند
تندتر از همیشه.

ادامه‌ی مطلب
روشنایی روز

روشنایی روز

از به هم ریختگی ملحفه‌ها و
دلشوره‌ی بیدار شدن، پرده‌ها
باز، رادیو روشن، و ناگهان
سکارلتی(*)
به وضوح شنیدنی:
حالا همه چیز همان طور است که شده‌ست
حالا همه چیز همان طور است که هست
، هر چند آن، شاید
هر چند آن، عاقبت همه چیز خوب می‌شود.

(*)دومنیک سکارلتی -1985 – موسیقیدان ایتالیایی که به خاطر سونات‌هایش معروف است.

ادامه‌ی مطلب
منظره

منظره

افق به خواب رفته است در کنج لبانت
و ابرها و خورشید باز می‌گردند
تا خشکی‌های آرام بیشتری طلب کنند
در مأمنِ نرمِ چشمانت
به مانندِ یک کُنام

در سرزمین‌های دور
دستانِ سپیدِ راهِبان
گوزن زرد جوان را سلاخی می‌کنند
و بر کفپوش سنگی خانه‌هایشان
پوست‌هایی نرم می‌گسترند
تنها و تنها برای گام‌های تو

بامدادان وقتی به آرامی گردن برمی‌فرازی
دستان راهزنان پیشکشت می‌کنند
شانه‌های عاج را
و زیباترین اسب‌ها
به پیش می‌آیند به سوی پنجره.

ادامه‌ی مطلب
رویاها پیدا شدند

رویاها پیدا شدند

رویاها پیدا شدند

رویاهایی که زمانی گذاشتم
در جیب سوراخم

وقتی که شب
آن کلاغ بزرگ
پر کشید به سوی رودِ زلالِ نیک

آن شب
خفاش‌ها بلعیدند تمام ستارگان را
پروانه‌های سپید را
تنها به جا ماندند پروانه‌های سیاه

حقیقت آن وقت همچون ماه بود
غلتان بر صیقل آینه
برای چهار هفته

رویاها پیدا شدند

آن ترکه ضخیم بلوط.

ادامه‌ی مطلب
زندگی تئاتر نیست

زندگی تئاتر نیست

زندگی تئاتر است،
داد سخن می‌دهی، توضیح می‌دهی؛
نقاب‌ها و اینجور چیزها،
و اغراق‌های الکی؛
همه‌اش سرگرمی، هیچ به جز یک بازی
- از آغاز تا پایان
یک بازیست!

زندگی تئاتر نیست، این‌ها واقعیت است؛
زندگی بالماسکه‌ای رنگارنگ نیست؛
زندگی سخت است، و باز هم زیبا؛
همه چیز رنگ می‌بازد، رنگ می‌بازد مثل مرگ.
تو و من – تئاتری برای دو نفر!
تو و من!

تو – تو هیچوقت اشکی واقعی نریخته‌ای
دستِ بالا ابرویی بالا انداخته‌ای
حتی وقتی همه چیز بد باشد، هیچ چیز بد نیست
چون تو بازی می‌کنی

من قلبم را کف دستم پیش می‌آورم
زندگی را بر پایه سختی ساخته‌ام.

اما من آدم حسابی نیستم، فقط تویی
امشب ضیافت یک هنرمند است، تو حتما می‌روی
مهمان‌های بسیار، در اختلاط،
در حال لاس زدن و شادنوشی، حتما در حال رقص؛
آغار هر چه که باشد، پایان از راه می‌رسد!
و «به امید دیدار»!

من یک لحظه می‌ایستم تا شلوغ شود؛
دو چتور عرق، و بعد جیم می‌شوم؛
به سمت چشمه می‌روم، به آب می‌زنم
بیرون می‌آیم در حال خلق شعری معجزه آسا.

تو و من – تئاتری برای دو نفر!
تو و من!

تو – تو هیچوقت اشکی واقعی نریخته‌ای
دستِ بالا ابرویی بالا انداخته‌ای
حتی وقتی همه چیز بد باشد، هیچ چیز بد نیست
چون تو بازی می‌کنی

من قلبم را کف دستم پیش می‌آورم
زندگی را بر پایه سختی ساخته‌ام.

اما وقتی که من می‌خندم، تمام دنیا با من می‌خندد!

ادامه‌ی مطلب
بازی‌های بچه‌ها

بازی‌های بچه‌ها

بعضی‌ها با چشمان والدین مرده‌شان
تیله بازی می‌کنند
بعضی‌ها کفش‌های آبلیمو فروش‌های دوره گرد را
کش می‌روند
بعضی‌ها با پرهای کنده پروانه‌ای
دوباره لبخند به لب می‌آورند
یا با انگشت‌های کوچک صورتیشان
رویایی می‌چینند
و سیاه رنگش می‌کنند
و خدا در آن نزدیکی ایستاده است.

ادامه‌ی مطلب
کمتر زمانی

کمتر زمانی

کمتر زمانی از آنچه لازم است برای گفتن، کمتر اشکی از آنچه لازم است برای مردن؛ من حساب همه چیز را دارم
من آمار سنگ‌ها را دارم، به اندازه انگشتان من‌اند و چند نفر دیگر؛
جزوه‌هایی را میان رستنی‌ها تقسیم کرده‌ام، اما هیچ یک نمی‌خواستند قبولشان کنند.
من تنها یک ثانیه با موسیقی همراهی کرده‌ام و حالا دیگر نمی‌دانم درباره خودکشی چه فکری کنم،
چون هر بار که می‌خواهم از خودم جدا شوم، خروج در این سمت است و با بدجنسی در کنارش می‌نویسم:
ورود، ورود دوباره، در سمت دیگر. تو می‌فهمی‌چه کاری مانده که انجام بدهی. ساعت‌ها، اندوه، من آمار معقولی ندارم؛
من تنهایم، از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم؛ هیچ رهگذری نیست یا هیچ‌کس که از این راه بگذرد
(به تاکید می‌گویم بگذرد).
این آقا را نمی‌شناسی؟ آقای بهمانی است. اجازه دارم شما را معرفی کنم، بانو؟ بانو؟ و بچه‌هایشان را.
بعد روی پاهایم برمی‌گردم، پاهایم هم برمی‌گردد، اما درست نمی‌دانم بر چه اساسی برمی‌گردد؟
.در برنامه حرکت کنکاش می‌کنم؛ نام شهرها عوض شده است با نام آدم‌هایی که حسابی نزدیکم بوده‌اند
باید به «آ» بروم، به «ب» برگردم، در «ایکس» تغییر مسیر بدهم؟ آری، البته که در «ایکس» تغییر مسیر خواهم داد.
به این شرط که ارتباطم با کسالت قطع نشود! ما اینیم: کسالت، به موازات هم زیبا. وای!  چه زیباست این موازی‌ها
در زیر عمود پروردگار.

ادامه‌ی مطلب
پنج راه کشتن انسان

پنج راه کشتن انسان

راه‌های پر زحمتی هست برای کشتن انسان
می‌توانید وادارش کنید الواری را بِبَرَد
تا نوک تپه، و میخکوبش کنید.
برای انجام صحیح این کار،
شما نیاز دارید به جمعی از مردمِ صندل به پا،
خروسی که بانگ سر بدهد،
خرقه‌ای برای تشریح اندام، کمی سرکه
و مردی برای کوبیدن میخ‌ها سر جایشان.

یا می‌توانید فولادی با طولی مشخص انتخاب کنید،
که به شیوه‌ای سنتی شکل داده شده، تراش یافته،
و سعی کنید فرو کنیدش در قفسی فلزی که او به تن دارد.
اما برای این کار، شما نیاز دارید به اسب‌های سفید،
درخت‌های انگلیسی، مردانی با تیر و کمان،
حداقل دو پرچم، یک شاهزاده،
و یک قصر که در آن ضیافت بگیرید.

در زمان رهایی از نجیب‌زادگی، می‌توانید که اگر باد موافق باشد،
گازهایی بر او بدمید. اما در این صورت، شما نیاز دارید
به چند متر از خاک گل آلود، تقسیم شده به چند گودال،
و نیازی به ذکر نیست که پوتین‌هایی سیاه، چاله‌های بمب‌ها،
مقدار بیشتری خاک، آفت طاعون موش‌ها، دو جین آواز
و چند کلاهِ گِردِ ساخته از فولاد،

در عصر هواپیما، می‌توانید پرواز کنید
چند متر بالای سرِ قربانی
و از شرش خلاص شوید
با فشار یک شاسی.
در این صورت، تمام چیزی که احتیاج دارید
یک اقیانوس است، دو نظام حکومتی، دانشمندان ملت،
چند کارخانه، یک قاتل دیوانه
و زمینی که هیچ‌کس برای سال‌های مدید
به آن احتیاج نداشته باشد.

همانطور که در آغاز گفتم، راه‌های پر زحمتی هست
برای کشتن انسان. ساده‌ترین، بی‌واسطه‌ترین، و تمیزترینش
همین که ببینید او جایی در میانه قرن بیستم زندگی می‌کند
و همانجا رهایش کنید.

ادامه‌ی مطلب
عیادت در نقاهت

عیادت در نقاهت

سال ۱۹۷۶ است و انقلاب شکست خورده است
اما ما هنوز نفهمیده‌ایم.
ما ۲۲، ۲۳ ساله هستیم.
«ماریو سانتیاگو» و من قدم می‌زنیم در خیابانی سیاه و سفید.
در انتهای خیابان، در محله‌ای بیرون جهیده از فیلمی دهه پنجاهی،
خانۀ پدر – مادرِ «داریو گالیسیا»ست.
سال ۱۹۷۶ است و جمجمه داریو گالیسیا را زیر مته گذاشته‌اند.
او زنده است، انقلاب شکست خورده است، روز زیباییست
با وجود آنکه ابرهای طوفانی به آرامی از شمال می‌آیند،
از روی دره می‌گذرند.
داریو به ما خوشامد می‌گوید، لم داده به روی کاناپه.
اما اول با پدر – مادرش حرف می‌زنیم، دو آدم سن و سالدارتر،
آقا و خانم سنجاب که از شاخه‌ای سبز، معلق در رویا،
نظاره می‌کنند جنگل چگونه در حال سوختن است.
و مادر ما را نگاه می‌کند و ما را نمی‌بیند
یا چیزهایی می‌بیند در دور وبرمان که ما اصلا نمی‌فهمیم.
سال ۱۹۷۶ است و با این وجود تمام درها باز به نظر می‌رسند،
راستی، اگر حواسمان بود، می‌توانستیم بشنویم
درها چگونه یکی یکی بسته می‌شوند.
درها: ورق‌هایی فلزی، تقویت شده با میله‌هایی آهنی،
یکی یکی بسته می‌شوند در فیلم بیکرانگی.
اما ما ۲۲ یا ۲۳ ساله هستیم،
بیکرانگی ما را نمی‌ترساند.
آنها جمجمه داریو گالیسیا را زیر مته گذاشته‌اند. دو بار!
و یکی از این رگ‌های گشاد شده می‌ترکد در میانه رویا.
دوستانش می‌گویند حافظه‌اش را از دست داده است.
و بعد، ماریو و من راهی باز کردیم از میان فیلم‌های مکزیکی دهه چهل
و رسیدیم به دستان لاغری تکیه کرده بر زانوانش به وضعیت انتظاری آرام.
سال ۱۹۷۶ است و مکزیک است و دوستانش می‌گویند داریو همه چیز را فراموش کرده است
از جمله همجنس خواهیش را.
و پدر داریو می‌گوید که هیچ شری نیست که بدون دلیلی اتفاق بیفتد.
و بیرون سطل-سطل باران می‌بارد:
در حیاط خانه، باران می‌شوید پله‌ها را
و گذرها را
و پایین می‌لغزد از چهره‌های تین تان، رِسورتِس
و کالامبرِس
که پنهان شده‌اند پشت لفاف نیمه شفافی در سال ۱۹۷۶.
و داریو شروع به سخن گفتن می‌کند. هیجان زده است.
خوشحال است که به دیدارش آمده‌ایم.
صدایش مثل صدای پرنده‌ای: زیر، صدایی متفاوت،
انگار که بلایی سر تارهای صوتی‌اش آورده‌اند.
موهایش دارد باز بلند می‌شود، اما می‌توانی جای زخم‌های مته را ببینی.
می‌گوید خوبم.
گاهی خواب خیلی یکنواخت است.
گوشه‌هایی، منطقه‌های اکتشاف نشده‌ای، اما از همان رویا.
طبیعتا از یاد نبرده است که همجنس‌خواه است (ما می‌خندیم)،
همانطور که از یاد نبرده است چطور نفس بکشد.
بعد از لحظه‌ای تامل می‌گوید در آستانه مرگ بودم.
برای لحظه‌ای فکر می‌کنیم که می‌خواهد گریه کند.
اما او نیست که گریه می‌کند.
نه ماریو، نه من.
با این وجود، کسی گریه می‌کند وقتی که تاریکی از راه می‌رسد
با سنگینی به گوش نرسیدنی.
داریو می‌گوید: واپسین گریز، و از وِرا حرف می‌زند که در بیمارستان با او بود و چهره‌هایی دیگر که ماریو و من نمی‌شناسیم
و خودش هم حالا نمی‌تواند باز بشناسد
گریزِ سیاه و سفیدِ فیلم‌های دهه‌های چهل و پنجاه.
پدرو اینفانته و تونی آگوییلار، در لباس پلیس،
سرگردانند در گرگ و میشِ بیکران مکزیک بر پشت موتورهایشان.
و کسی گریه می‌کند، اما ما نیستیم.
اگر به دقت گوش می‌کردیم، می‌توانستیم بشنویم
صدای در هم کوبیده شدن دروازه‌های تاریخ و تقدیر را.
اما ما تنها می‌شنویم صدای هق‌هق کسی را که در جایی گریه می‌کند.
و ماریو شروع به شعر خواندن می‌کند.
شعر می‌خواند برای داریو. چه زیباست صدای ماریو
وقتی که بیرون باران می‌بارد،
و داریو به نجوا می‌گوید که عاشق شاعران فرانسویست.
شاعرانی که فقط او، ماریو، و من می‌شناسیمشان.
پسرانی از شهر تصور ناپذیر پاریس در آن زمان
با چشمانی غرقه در خون از برای خودکشی.
چقدر عاشقشان است!
همانجور که من عاشق خیابان‌های مکزیک در سال ۱۹۶۸ بودم.
آن زمان پانزده ساله بودم، تازه از راه رسیده بودم.
مهاجری پانزده ساله بودم، اما اولین چیزی که به من گفتند خیابان‌های مکزیک
این بود که ما همه مهاجریم، مهاجرینِ روح.
آه، زیبا، بی‌اغراق، وحشتناک
خیابان‌های مکزیک آویزان در مغاک
وقتی باقی شهرهای جهان
در حال غرق‌اند در هم‌شکلی و سکوت.
و پسران، پسران همجنس‌خواه دلیر، منتشر شده‌اند به سان قدیسانی شب‌نما برای این سال‌ها،
از ۱۹۶۸ تا ۱۹۷۶.
انگار که در تونل زمان، حفره‌ای که پدیدار می‌شود
جایی که تقریبا انتظارش را نداری،
حفره لاهوتی نوجوانان همجنس‌گرا
که  قد علم می‌کنند - دلیرانه‌تر از همه – در برابر شعر و مصیبت.
اما سال ۱۹۷۶ است، و سر داریو گالیسیا جای ماندگار مته‌ها را دارد.
سالِ قبلِ خداحافظی‌هاست،
که نزدیک می‌شود مثل پرنده مخدر-خورانده عظیمی
از میان کوچه‌های بن‌بست محله
منجمد در زمان.
مثل رودی از پیشابِ سیاه که در شریان اصلی مکزیک می‌گردد،
رودی که از آن سخن می‌گویند و هدایتش می‌کنند موش‌های سیاه تپه چاپولتِپِک،
رود-واژه، حلقه مایع محله‌ها، گمشده در زمان.
و حتی اگر صدای ماریو، و صدای فعلی داریو،
زیر مثل کارتون‌ها،
پر می‌کنند هوای روبرومان را از گرما،
من می‌دانم در تصویرهایی که فکرشان را می‌کنیم
با زهدی زودهنگام،
در شمایل شفاف شهوت مکزیکی،
هشداری بزرگ در کمین است و عفوی بزرگ،
آن نام‌ناپذیر، بخشی از رویا را، آن سال‌های سال بعد
نام‌هایی گوناگون می‌نهیم همه به معنای شکست.
شکستِ شعرِ واقعی، که می‌نوشتیمش
با خون.
داریو می‌گوید و با منی و عرق.
ماریو می‌گوید با اشک.
اما هیچ یک گریه نمی‌کنیم.

ادامه‌ی مطلب
شباهنگام در صبح

شباهنگام در صبح

اینچنین است
شباهنگام در صبح
تو بر می‌خیزی

صبح و شب یکدیگر را نمی‌بینند در آینه
تا در همش بشکنند
در تنافر ابدیشان

اما در اتاق‌های خانه می‌شنوند صدای هم را

ناگهان تویی ایستاده در انتهای راهرو
چند لحظه‌ای حس می‌کنم صورت سیاهت را
عظمتِ اندامِ تیره فامت را

به دستم بده صبح را
آهسته
به سان نقشه‌ای شبنما

از همانجایی که به حتم خواهیم مرد.

ادامه‌ی مطلب
روز خونین باران

روز خونین باران

آه، روز خونین باران
چه می‌کنی با روح طرد شدگان،
روز خونین اراده به زحمت نگاهی انداخت:
پشت پرده‌های نیین، در باتلاق،
با انگشتان پایت غرقه در درد
به سان حیوانی کوچک و لرزان:
اما تو کوچک نیستی، از لذت می‌لرزی،
روز پشت ردای قدرت اراده،
منجمد و ساکن در باتلاقی که شاید
از این دنیا نباشد، پا برهنه در میانه رویایی
که سِیر می‌کند
از دل‌هایمان به نیازهایمان،
از خشم به هوس: پرده‌های نیین
که باز می‌شوند، کثیفمان می‌کنند، در برمان می‌گیرند.

ادامه‌ی مطلب
آخرین وحشی

آخرین وحشی

۱

از آخرین سانس، پا گذاشتم به خیابان‌های خالی. اسکلتی
از پیشم گذشت، لرزان، آویزان از آنتنِ
ماشین آشغالی. کلاه‌های زرد بزرگ
چهره آشغالی‌ها را می‌پوشاند. هنوز هم فکر می‌کردم بازش شناخته‌ام:
دوست قدیمی. ما اینجاییم! به خودم گفتم
دویست باری،
تا ماشین ناپدید شد سرِ پیچ.

 

۲

جایی نداشتم که بروم. برای مدتی
سرگردان بودم بیرون سینما
در جستجوی یک کافی‌شاپ، یا یک بارِ باز.
همه چیز بسته بود، درها و کرکره‌ها، اما
غیرعادی‌ترین چیز ساختمان‌هایی بود که خالی به نظر می‌رسید، انگار که
دیگر آدم‌ها هم اینجا زندگی نمی‌کردند. هیچ کاری نداشتم
جز آنکه چرخ بزنم، به یاد بیاورم
اما حتی ناکامم می‌گذاشت حافظه‌ام.

 

۳

خودم را در نقش «آخرین وحشی» دیدم
با سرعت در حرکت، پشت موتورسیکلتی سفید
در خیابان‌های باخا کالیفرنیا. دست چپم دریا، دست راستم دریا
و وسط، جعبه‌ای پر از تصویرهایی که به تدریج
محو می‌شدند. عاقبت جعبه‌ای خواهد ماند خالی؟
عاقبت موتور ناپدید خواهد شد با ابرها؟
عاقبت باخا کالیفرنیا، و «آخرین وحشی»
ذوب می‌شوند در جهان، در هیچ؟

 

۴

فکر کردم بازش شناخته‌ام: زیر کلاه زرد آشغالی
دوست دوران کودکی. نه آرام، نه ضربان‌هایی زیاد
در واحدی
مشخص. از چشمان سیاهش، شاعران می‌گفتند: مثل
دو بادبادک هستند. بی‌تردید، بی‌کله ترین‌ها. و
چشم‌هایش مثل دو بادبادک کوچک سیاه در شب سیاه. آویزان
از آنتن آن ماشین، اسکلت می‌رقصید با
ترانه‌های
جوانی. اسکلت می‌رقصید با بادبادک‌ها،
با سایه‌ها.

 

۵

خیابان‌ها خالی بودند. من سردم بود، و صحنه‌هایی
از «آخرین وحشی» درون سرم پخش می‌شد. فیلمی اکشن،
از یک توطئه: فقط به نظر می‌رسید اتفاقاتی می‌افتد. در قلب آن:
،دره‌ای آرام
منجمد، به جز باد و تاریخ، موتورها،
آتشِ
مسلسل‌ها، خرابکاری‌ها، سیصد تروریستِ
مرده، حقا
که ساخته شده بودند از بنیانی نحیف تر از رویا.
شکوه
دیده و نادیده. مرئی و نامرئی. تا پرده
سپید شد، و من پا گذاشتم در خیابان.

 

۶

بیرون سینما، ساختمان‌ها، درخت‌ها،
صندوق‌های پست،
دریچه فاضلاب‌ها، همه چیز بزرگتر به نظر می‌رسید
از قبل دیدن فیلم. صندوق‌ها مثل خیابان‌ها
در تعلیق بودند در هوا.
آیا پا گذاشته بودم از فیلمی ایستا
به درون شهرِ
غول‌ها؟ یک دم فکر کردم صدا
و پرسپکتیو
رو به جنون می‌گذاشتند. جنونی طبیعی. بدون حواشی.
حتی لباس‌هایم
دگرگون شده بودند! لرزان، دست‌هایم را بردم
در جیب‌های کاپشن خلبانی سیاهم، شروع کردم به راه رفتن.

 

۷

ماشین‌های آشغالی را دنبال کردم بدون آنکه درست
بدانم
امید دارم چه چیزی را بیابم. تمام خیابان‌ها
با شدتِ بسیار جاری بودند به سمت استادیوم المپیک.
استادیوم المپیک، طراحی شده در خلاء جهان.
شب‌هایی را به یاد آوردم بدون ستاره‌ها، چشم‌های دختری مکزیکی،
نوجوانی
با سینه‌ای برهنه و چاقویی ضامن دار. فکر کردم
جایی هستم که تنها می‌توانم سرانگشتان تو را ببینم. هیچ‌کس اینجا نیست.

 

۸

به تماشای «آخرین وحشی» رفتم و در زمان خروج از سینما
جایی نداشتم که بروم. به یک تعبیر
شخصیتی از فیلم بودم، و موتورسیکلت سیاهم
مرا برد
مستقیم به سمت عدم. نه مهتاب
رقصان بر ویترین مغازه‌ها، نه ماشین آشغالی،
نه ناپدیدشده‌ها. مرگ را دیده بودم در مقاربت با رویا
و اکنون خشکم زده بود.

ادامه‌ی مطلب
قبل از زمان صفر

قبل از زمان صفر

بیا
پیدا كن مرا
در لحظه غایبی که به جستجوی كسی 
به یاد كسی نبوده‌ای

مرا در خویش رها کن
وآنگاه مرا در جنگلی تاریک گم كن
و بی درنگ پیدا كن
قبل از آن زمان صفر

بگذار تا در تاریكی خیس گره‌های كور
یا در بوی شفافیت منتشر شده از گل زنبق روشنایی
گره روزهای رنجیده تو را باز کنم 

مسافر من باش تا پرتگاه خلاء بسته شود
رنگ سرعت را تسلی بده در شب آتش‌فام
بسان گل داودی همیشه بهار  
گلی را که از دیو شب ربوده شده است
گل تاریكی را
گلی را كه در سایه خویش از سرما می‌لرزد
مانند وعده‌های فراموش شده
به من هدیه كن

مرا در آزادی اسارت
در ریشه‌های صلا دهنده آن گیاه باستانی
مرا در جادوی زمان دفن كن
تا خاكسترها در الماس قلب من بدرخشند
بعد از زمان همیشه.

ادامه‌ی مطلب
بیست و پنج سال بعد: دیدار دوباره همکلاسی‌های دبیرستان

بیست و پنج سال بعد: دیدار دوباره همکلاسی‌های دبیرستان

آمده‌ایم تا
در آنتولوژی ستارگان بدلی
پایان همهٔ داستانها را بشنویم:
چطور دختری که
سخت مثل میخ بود
آنقدر چکش خورد
تا شکل گرفت؛
چطور ورزشکاران
از دور مسابقات خارج شدند؛
چطور زیر پوستمان
استخوان جمجمه
بالا آمد و به سطح چسبید
مثل سنگها
در بستر رودخانه‌ای در حال احتضار.
نگاه کن، همه تبدیل به خودمان شدیم.

ادامه‌ی مطلب
نت گمشده

نت گمشده

شب، دروغی به من بگو
دروغی كه با هزارتوها، مفصل‌ها و روشنایی هستی‌بخش
زخم‌های مرا بشوید.

می‌دانم كه از گریزها
خلاء
دلبستگی
پرتگاه
عشق هستی یافته از موسیقی
فقط واژه‌ها باقی مانده است

آینه‌ای که در آن نقصان یافته‌ام در هر نگاه من
گل شکفته شده بر تنه گمشده ما (۱)
در آستانه عبور از خوابی بلورین است
نسیم خم شده از آتش 
تو
یادم کنید

شب با من مهربانی كن
زیرا كه روزها
صخره‌های استوار پنهان کننده لانه‌های ماران
و لحظه‌ها
اندوه عمیق مرا نمی‌فهمند.

شب، دروغی بگو
در رقص نورهای شكسته
مارپیچی دوار باشد
آهنگی نیمه تمام
با دروغی که از لابلای اوراق کهنه تراوش كرده است
خطوط پاك شده‌ام را 
از نو بر بیكرانگی انتظار بنویس

آیا آخرین جرعه اكسیری كه نام آن فراموشی‌ست
فقط به فرشتگان پیشكش می‌شود؟

ای لکه آذرخشی مركب سمی
ای خاکستر گریزان از اخگر
ای شعله برودت،
تو ای عشق پنهان من در نت‌های گمشده جنگل زنگوله‌دار

مرا در گوش پایان نجوا کن.


(۱) الهه‌ای در افسانه‌های آناتولی تركیه

ادامه‌ی مطلب
گل آبی

گل آبی

گلی آبی رنگ برای تو برگزیدم 
از سمفونی امواج مرده بر ساحل
از سوخته بلورین مدار جغرافیایی دره
از رطوبت كلاله ذرت 
از بوهای شیرین برگهای پوسیده
از ترانه‌های حزن آلود صدف‌های دریایی

تا با آخرین نفس گلی پژمرده 
شرح پریشانی قلبم را
با تو حکایت کنم   

آه، غنودن بدون در آغوش کشیدن تو 
بدون تماشای سر تو بر بالش من
چه گردابی خواهد شد  
وقتی که به خوابی عمیق فرو می‌روی 

بامداد
بدون گفتن صبح بخیر به تو
بدون بوسیدن شراره لب‌های تو
چه بامدادی خواهد شد
 
گلی بی پناه را
گل پژمرده لانه سرنگون شده پرستوی مهاجر را 
گهواره سینه‌ام را
نجوای نسیم را
ستاره بی‌شمار مردم چشم‌ام را
گل آبی رنگ عشقی شكست خورده را
گل گریان مجسمه‌ای فراموش شده در پارك را

ماتم دشت‌های لم یزرع را
سه سیم ساکت آینده‌ای شكسته را
گل ستمگر تن به بوی تو آغشته‌ام را

گل سر سخت جدایی را
گل تنهای دلبستگی را
برای تو به ارمغان آورده‌ام

تا آن زمان که فراموشم كردی
مانند غم سنگین عشقی
بر یقه پیراهن‌ات بماند.

ادامه‌ی مطلب
بسان مرگ

بسان مرگ

اینك معاشقه بسر آمد
شب مانند مرگ ادامه دارد

می‌گویی، عشق سرزمینی است كه هنوز پای كسی بدان نرسیده
هر چه دورتر بروی از تنش بیرون نمی‌شوی
از خویش بیرون نمی‌شوی هر چه بدان نزدیك شوی


در سكوت به صدای ناقوس‌های شب گوش می‌دهم  
ناقوس‌ها مانند زخمی باز می‌نوازند
حیوانات در طنین ناقوس‌ها تیر می‌خورند

هرچه از تو دور می‌شوم از تو بیرون نمی‌شوم
هر چه به تو نزدیك می‌شوم به تو نمی‌رسم

در چشمان تو
تن وحشت زده اندوه را نوازش می‌كنم
تا كجا جاری می‌شود
تا كدام دریای مرده
خون آن مروارید جدا شده از صدف
می‌دانم

شب مانند مرگ ادامه دارد
با خاموش كردن حریقی تشنه در قلبم
بیرق آتشی خاكستر شده را با خود حمل می‌كنم
تا بلندترین قلعه ناقوس‌های صدای تو

دروازه سنگین شب بسته می‌شود
شیشه آبی بی‌پایانی در درونم شكسته می‌شود

می‌بوسم
مثل این است كه چشمانت را برای آخرین بار می‌بوسم
سرشك عشقی چون مرگ را.

ادامه‌ی مطلب
تو رفتی

تو رفتی

ترانه نسیم خاموش شد
روشنای درخت غان پاك شد
گل میخك دیگری بر شامگاه انتحار افتاد
تو رفتی

دیگر برای همیشه رفتی
دیگر كدام گل ختمی در بوستانهای این شهر به شكوفه خواهد نشست؟
در دل نحیف و بی‌رمق شب
انتظار را نیز با خود بردی

رفتی
كدام خواب ساكت با تو رفت؟
كدام خواب تسلی خواهد داد؟
شبی را كه بر بالش من فراموش كردی
دشنه‌ای در روحم شكست
ای عشق
نگهبان من باش


شروع‌های دوباره درها را ببندد
عادتها پرده‌ها را بكشد
چقدر باید برای عشق پرداخت

آه، اگر عبور می‌كردم
از همه كوچه‌های مهتاب
از همه غصه‌های رو به دریا.

ادامه‌ی مطلب
وداع با دوستان | ایلیا کامینسکی

وداع با دوستان | ایلیا کامینسکی

به یاد نیکولای زابولوتسکی

بله، هر مرد برج پرندگان است، یارانم، می‌نویسم
بر زمین، بر زمین، بر زمین.

اینجا با فانوسی در دست،
مرد سوسک‌سر به آشنایانش سلام می‌گوید.

شما کلاه سفید بر سر، بالاپوش‌های بلند بر تن
دفترهای شعرتان در دست ایستاده‌اید،

برای خواهران میخکهای صد پر وحشی
سینه‌هایی از یاس بنفش، تراشه‌های چوب و پرنده دارید.

حالا بروید، این صفحه که ورق بخورد
برای بی‌قراری قدمهایتان در امتداد این اتاق خواهم نوشت.

ادامه‌ی مطلب
دوستی‌های ناممکن | آدام زاگایفسکی

دوستی‌های ناممکن | آدام زاگایفسکی

مثلاً با کسی که دیگر نیست
یا فقط روی کاغذ زرد نامه‌ها حاضر است.

یا پیاده‌روی طولانی کنار نهری
که تنها به اندازه فنجانی چینی عمق دارد

و گفتگو درباره فلسفه
با دانشجویی کمرو یا مرد پستچی.

رهگذری با چشمهای مغرور
که هرگز او را نخواهی شناخت.

دوستی با این دنیا که حالا زیباتر از دیروز است
(هرچند نه از نظر بوی نمکین خون).

پیرمردی که جرعه جرعه قهوه می‌نوشد در سنت لازار
و کسی را به یاد تو می‌آورد.

چهره‌هایی که آنی از برابرت می‌گذرند
در قطارهای محلی-

چهره‌های شاد مسافرانی که شاید
راهی مجلس رقص باشند، یا راهی مجلس گردن‌زنی

و دوستی با خودت
چرا که بعد از گذشت این همه سال هنوز با خود آشنا نشده‌ای.

ادامه‌ی مطلب
برای بیدار کردن تو

برای بیدار کردن تو

برای بیدار كردن تو
شب را از سمفونی مهتاب دزدیدم
به شهر خلوتی رفتم كه هرگز نرفته بودی
شعرهایی در گوش سكوت نجوا كردم كه نخوانده‌ای 

 در سواحل آرامش نسیم‌ها
حكایت تو را از شن‌های خیس شنیدم
دریا در روی پاهای تو به خواب رفته بود
آنگاه كه زمان چون تار مویی بین ما پرواز می‌كرد

از لا به لای پرده‌های خلاء
صداهای تنهای ماه را كه بر صورت تو می‌افتاد نوازش كردم
از عرشه كشتی بادبانی گمشده در اقیانوس
بر آبها خم شده و سایه‌ات را بوسیدم  

با انگشتان ظریف كودكان آواره
آینه شكسته خواب‌هایت را لمس كردم
از میان خطوط كمرنگ نقاشی‌های باستانی
دستهای تو را در غارها تماشا كردم

برای بیدار كردن تو
تمام گذشته‌ات را از نو نوشتم 
گلی بر یقه تنهایی‌ات چسباندم
فراموش كردم آنچه را كه فراموش نكرده بودی

تنهایی‌ات را با رایحه‌ای فرار پوشاندم
تن‌ات چون شب كوهستان ترسید
راه درازی طلب كردم از نفسهایت به نفسهایم


برای بیدار كردن تو
گیسوان پژمرده پیشانی‌ات را تماشا كردم
ابدیت را از لابلای انگشتان تو صدا زدم
وقتی كه قلبم چون شهابی ثاقب می‌مرد.

ادامه‌ی مطلب
بیاموز که سخن بگویی

بیاموز که سخن بگویی

بیاموز که سخن بگویی (گل سرخ
می‌گوید): بنویس همه شب را،
که خورشیدِ نقش‌بازِ من
هدایتت می‌کند در مسیرهایی
بیشمار. بنشین در اتاقی
با چراغ خاموش
و بمان در انتظار نوری دیگر
که بتابد از اتاقی دیگر،
کم سو،
بر کاغذی که در جهت نور
می‌چرخانیش. بعد سخن خواهی گفت
از شهوت‌ها، از گلبرگ
که فرو می‌افتد
به درون قلب
و به پیش می‌راند
در سایهٔ خون،
از این شگفتی
تا به آن شگفتی.

ادامه‌ی مطلب
عشق ترمیم می‌کند

عشق ترمیم می‌کند

اگر روزی همه عشق‌های ناگفته‌ات
به سراغ همه دروغ‌های گفته شده‌ات باز آیند
اگر خواب‌هایی كه به آینده تبعید كرده‌ای 
مانند شاخه‌های ظریفی بشكند
عشق ترمیم می‌كند

اگر برج ناقوس روزهای قلب تو
از هجوم توفان دروغ فرو بریزد
اگر خون زمان مانند ریگ‌های بر باد رفته
از دست‌های تو جاری شود
عشق ترمیم می‌كند

اگر تنهایی‌ات مانند اتاق هتلی است كه چنگی به دل مهمانانش نمی‌زند 
اگر از سایه میخكوب شده‌ات بیرون نمی‌توانی شد
اگر كلید لحظه‌هایی كه بدان پناه آورده‌ای پوسیده است
عشق ترمیم می‌كند

اگر همه پرنیان مهتاب جاده‌های عبور تو
ترانه روح منزوی تو را زمزمه كنند
و حیات مانند تصویر وداعی ناگهانی
از آلبوم‌های پاره شده بیرون بیاید
عشق ترمیم می‌كند

اگر شعله‌های خون تو چراغ تنت را نمی‌افروزد
اگر رنگ شبهای شرابی را فراموش كرده‌ای
اگر الماس معاشقه دیگر برق نمی‌زند
اگر قدح لمس در دست تو شكسته است
عشق ترمیم می‌كند

اگر چهره دیوانه وجودت
به چهره‌ای كه در آینه‌ها رها كرده‌ای شباهت دارد
اگر رفتن تو منزل رجعت توست
آن راه‌های نرفته را
آن دیوانه زخمی‌ را
عشق ترمیم می‌كند.

ادامه‌ی مطلب
دانه‌های برف

دانه‌های برف

از دست‌های تو می‌بارید 
از زیباترین دروغ دنیا
برف‌هایی كه در تن من می‌لرزیدند.
گفته بودی 
كدام معاشقه از وداع طولانی تر است؟
چرا در روزگار ما عشق و سلام یكی نیستند؟
آنگاه كه عشق مانند رخوت زمستان از میان ما عبور می‌كرد.

سلامی‌ برای گرم كردن خورشید كافی بود.

مانند آن ستاره نقره‌ای كه شب
بر گوهر فراموشی مرمرین دفن كرده بود 
صدای برف را
به ترحم زمستان یخ بسته قلب تو بخشیدم

دریای درون خشكید
خورشید غروب كرد
فصلی چشمانش را رها كرد و گذشت
وقتی كه نسیم آغشته به بوی برف را از صندوقچه‌اش بیرون آورد
گویی سلامی خود را از نقشه كشورهای روحم پاك كرد

مانند آن ستاره نقره‌ای كه در شب دفن شده است 
چنان عاشق شدم كه عشق را از یاد بردم
دیگر هیچ خاطره‌ای مرا نخواهد بخشید.

ادامه‌ی مطلب
انتقام

انتقام

نبودی
وقتی كه باروهای آسمان به روی من فرو ریخت
وقتی که موج شكن آویخته به ساحل زندگی بر خاک فرو افتاد

سراپا خیس در توفان
اكنون كه چنین از سرما می‌لرزد
كجاست دهان بوسه‌هایی كه ابدیت را می‌بلعید؟

وقتی كه اعصار یخبندان در تن بزرگ می‌شد  
آن زهدان زاینده
حامی‌
و نگهبان معاشقه‌های ابدی كجا بود؟

وقتی كه قناری‌های خوش الحان فنا
در شامگاه خاكستری قلب من
سكوت سیاهی را فریاد می‌زدند
سكوت مطلع آخرین كلام شان بود 

آیا با روییدن  شروع می‌شود
عشق در قلب انسان؟
چه كسی می‌تواند فراموش نكردن را بیاد آورد؟
فلاكت شاخه‌هایی كه درخت خویش را سرنگون كرده‌اند؟
 
نخواهم پرسید
نخواهم گفت
كجا بودی
فراموش كن

پنهان کن مرا
در نهانخانه دل‌ات
بسان گلخانه‌ای که از حریق تو سوخت.

ادامه‌ی مطلب
ارمغان

ارمغان

۱
چنین می‌گفت زمان
جاودانگی دروغ است
گوش كن ببین
آن پرتگاه لاجوردی روح‌ات
با ترانه غمناك چاهی عمیق
بی‌وقفه تو را به نام می‌خواند

اما تو چنان دوست داشته باش كه انگار مرگی نیست
و ترانه‌های شادمانی را
از زبان برگ‌های درخت زندگی گوش كن
 
زیرا كه برگ‌ها هم روزی به پرواز در می‌آیند
نسیم هم بی تو بر جنگل عریان می‌وزد

زمان كوتاه و عشق ارمغان توست
          
می‌شنیدم
صدای روح سركشم بود
قلبم با واهمه‌های جنگجویی تنها
به جستجوی حیاتی به عمق یك پرتگاه بود.

و حقیقت در آبگینه یك لحظه مالیخولیایی
چراغ‌های قلب را خاموش كرد
نمایان شد دروغ
مانند خدایی  كه مشعل‌اش را در هزارتویی تاریك می‌افروخت 

مرگ گفت
وقتی كه دستان تنهایی‌اش را بر پیشانی عشق های تمام شده تن می‌كشید
لحظه دروغی‌ست لاجوردی  
سرسپرده زهر خویش
شیر می‌دهد خواب‌هایش را
با زهر خویش

پرسیدم از او
حقیقت كدامین صورت توست؟
گفت، من حقیقتم، صورتی غیر از تو ندارم
مرگ تویی و من دلداری غیر از مرگ ندارم

فریاد خود را با فانوسی از بلور خفه كردم
تا پیشكش كنم آن را
به خدایان معبد بی‌نهایت
همه با هم از دروازه لاجوردی لحظه گذشتیم
من
خواب‌های ویران شده‌ام
و عشق
و دروغ

زمان منتظر بر روی سنگ قربانگاه  
خیره شد با ترحم به صورت من
گفت
شتاب‌ات از برای چیست؟
اینك تو حقیقتی
و این لحظه تنها ارمغان من به توست
كه از سرزمین مرگ برایت آورده‌ام

فراموش نكن
خواب‌هایت را
حقیقت قلبت را
زیرا كه به زودی فنا خواهی شد.

ادامه‌ی مطلب
دوستان | آدام زاگایفسکی

دوستان | آدام زاگایفسکی

دوستانم در انتظار من
لبخندی محزون بر چهره دارند.

لبهایشان
لبهای سالخورده‌شان می‌گویند

- آن قصرهای بزرگ
که می‌خواستیم بنا کنیم کجا رفته‌اند؟ -

غمتان نباشد دوستان
آن بادبادکهای زیبا

هنوز در آسمان پاییز پر می‌کشند
هنوز ما را با خود می‌برند

به جایی که فصل درو آغاز شده است
به روزهای آفتابی

به جایی که چشمان زخمی‌مان
باز می‌شوند.

ادامه‌ی مطلب
عشق

عشق

صبح می‌شود
با من بیدار می‌شوی
پرنده‌ها صدای تو را بر بال‌هایشان نقاشی می‌كنند
باران شبانه قطع می‌شود 
كوچه‌ها به مهمانی روز می‌روند.

تو می‌خندی
بازار در چشمان تو بنا می‌شود
طفلی مادرش را گم می‌كند 
در سیمای تو پیدا می‌كند.

سخن می‌گوییم
به مقصد می‌رسند مسافران
چراغهای كشتی‌ها روشن می‌شود
ماه به مهمانی دریاها می‌رود
ماهی‌ها سفره‌های حقیرانه پهن می‌كنند.

صورت تو را لمس می‌كنم
چشمانم پر از اشك می‌شود
در هر جای دنیا
زنان سرود تازه‌ای آغاز می‌كنند.

ادامه‌ی مطلب
موسیقی | آدام زاگایفسکی

موسیقی | آدام زاگایفسکی

موسیقی که با تو شنیدم
موسیقی دیگری بود
و خونی که در شریانهای ما جریان داشت
خونی دیگر
و شادمانی نابی که چشیدیم
حقیقت داشت
اگر باید به خاطر آن از کسی تشکر کنم
تشکر می‌کنم
از او، پیش از آنکه دیر شود
پیش از ‌آنکه سکوت شود.


برگردان این شعر برای نیما جان‌محمدی، که نزدیک است هرچقدر هم که دور شود.

ادامه‌ی مطلب
زمان و تو

زمان و تو

آب است زمان 
تو سیمای حیات افتاده بر آبی  

با بال‌های توفانی
به خانه من در قلب انزوا می‌آیید


دست باغی را گرفته و می‌آیی
باغی كه زبان پرندگان را می‌داند
باغی كه گلها را می‌شناسد
باغی كه از جویبارها عبور كرده است.

آنگاه كه به انتظار پرندگان نشسته‌ایم
می‌روی
باغی درمانده را
باغی ساكت را  
باغی را كه خوابهایش را فراموش كرده است
در دست من رها می‌كنی
صدای بالها از آب پاك می‌شود.

ادامه‌ی مطلب
صبر كن ‌ای عشق من

صبر كن ‌ای عشق من

اگر برف بر همه كوه‌ها ببارد
اگر بوران قله‌ها را بپوشاند
و اگر توفان همه روشنایی‌ها را ببلعد
صبر كن
ای عشق آتشین من
ای عشق تو میراث فرداها
صبر كن

اینك
حتی اگر از سرما خاكستر شوم
حتی اگر از تشویش بلرزم
وقت در آغوش كشیدن امید است

امید با عشق فریاد می‌زند
و دل است هماورد عشق
و بالاندن عشق
كار پر مهابتی است.

رنج هزاران ساله را
و حرص آینده را 
این گلیم پر نقش و نگار را
یعنی زحماتم را 
یعنی قلبم را
به تو هدیه می‌كنم

ای عشق آتشین من
ای عشق تو میراث فرداها
بی درنگ 
بی پروا
صبر كن.

ادامه‌ی مطلب
بر لبه صخره‌ای

بر لبه صخره‌ای

در هتل‌هایی شبیه به موجودات زنده
در هتل‌هایی مثل دل و روده سگ آزمایشگاهی.
غرقه در خاکستر.
مردی نیمه برهنه خواندن آوازی را از سر می‌گرفت چندباره.
و زنی، تصویری نورانی از زنی، مدام گام می‌گذاشت در مهتابی
تا بیاندیشد در باب کابوس‌ها یا قطعه‌ها.
هیچکس چیزی نمی‌فهمید.
همه چیز خاموش بود: صدا، دریافت تصویر.
به درون آسمان لغزیدند کابوس‌ها یا قطعه‌ها
در ساعت نه شب.
در هتل‌هایی شبیه به موجودات زنده از فیلم‌هایی وحشتناک.
مثل وقتی رویای کشتن کسی را می‌بینی
که هیچ‌وقت از مردن دست برنمی‌دارد.
یا مثل رویایی دیگر: رویای مردی که سر باز می‌زند از دزدی
یا تجاوز و با مشت به جان مهاجمی می‌افتد
تا پخش زمین می‌شود و ضربات ادامه می‌یابد
و صدایی (اما کدام صدا) از مهاجم می‌پرسد
اسم او چیست
و مهاجم اسم تو را می‌گوید
و تو از زدن دست می‌کشی، می‌گویی امکان ندارد، این اسم من است،
و صدا (یا صداهایی) که می‌گویند یک اتفاق است،
اما تو در اعماق وجودت هیچ‌وقت به اتفاق باور نداشته‌ای.
و می‌گویی: ما باید قوم و خویش باشیم، تو پسر یکی از عموهایم
یا عموزاده‌هایم هستی.
اما وقتی از زمین بلندش می‌کنی، نگاهش می‌کنی، چه لاغر، چه نزار،
می‌فهمی که این داستان هم دروغ بوده است.
تو مهاجمی، متجاوزی، اوباشی جاهلی
که در کوچه‌های بی‌مصرف رویا سرگردانی.
و بعد برمی‌گردی به هتل‌های سوسکی، هتل‌های عنکبوتی،
تا شعری بخوانی بر لبه صخره‌ای.

ادامه‌ی مطلب
از من بگو

از من بگو

اینک پیش این ماه، پیش از آنکه این ماه رو به افول بگذارد
من خواهم مرد یا با تو خواهم بود!
هیچ مفهوم اخلاقی نمی‌تواند از بار این رنج بکاهد
قرعه و چرخ گردونی که نبودت مرا گرفتارش می‌سازد؛
ایمان، آبرو، غرور، دوام، کدامین زبان‌های
- انسان‌های ملال‌آور، یا کدامین قانون
برای کدامینشان ریه‌هایم را سرشار می‌کنم
از شوراب و آتش در هر نفسی که برمی‌آرم؟
زمان، و دریغ داشتن آن، شکیبایی، ذره به ذره،
زمان سرد شدن، زمان تنها خفتن؛
مجالم ده که دیگر تا ساعتی که بمیرم
حس‌های بیگناهم را با خودشان نفریبم.
پیش از آنکه این ماه تاریک شود، از من بگو:
«در گور است، یا جایی که می‌خواهد باشد او».

ادامه‌ی مطلب
آقای ویلتشایر

آقای ویلتشایر

همه چیز تمام شد، صدایی می‌گوید در رویا، اینک تو تصویری هستی
از آقای ویلتشایر، تاجر نارگیل در دریاهای جنوب،
مرد سفیدی که با اوما ازدواج کرد، صاحب بچه‌های زیادی شد،
کِیس را کشت، و دیگر به انگلیس باز نگشت،
تو مثل افلیجی هستی که عشق از او قهرمانی ساخت:
تو هیچ‌وقت به موطنت باز نخواهی گشت (اما موطنت کجاست؟)
تو هیچ‌وقت خردمند نخواهی شد، بگذر، حتی مردی
با هوش کافی نخواهی بود، اما عشق و خونَت
وادارت کردند که گامی برداری، نا مطمئن اما ضروری، در میانهٔ
شب، و همان عشقی که آن گام را راهنما بود تو را نجات خواهد داد.

 

ادامه‌ی مطلب
پرستاران

پرستاران

صف پرستاران کم‌کم روانه خانه می‌شوند
پشتِ حفاظِ
عینکم تماشایشان می‌کنم که می‌آیند و می‌روند
آنان پشتِ حفاظِ غروب‌اند.
صفی از پرستاران و صفی از کژدمان.
می‌آیند و می‌روند.
در ساعت شش عصر؟
در ساعت هشت عصر؟
گاهی یکی دستی بلند می‌کند و برایم تکان می‌دهد.
سپس به ماشینش می‌رسد، بدون آنکه بازگردد، و ناپدید می‌شود.
پشت حفاظ غروب، همانطور که من پشت حفاظ عینکم.
کوزۀ پو جای می‌گیرد در میان این دو بی‌پناه.
کوزه‌ای بی‌انتها که در بر می‌گیرد تمام غروب‌ها را،
تمام شیشه‌های سیاه عینک را،
تمام بیمارستان‌ها را.

ادامه‌ی مطلب
ماشین روباز

ماشین روباز

ناپدید می‌شود اتومبیل سیاه
در پیچِ بودن. من
ظاهر می‌شوم در گردشگاه.
همه خواهند مرد، می‌گوید پیری
تکیه کرده بر دیوار.
برای من بس کن این داستان‌ها را:
راه من راه برف است.
نه بلندتر، زیباتر، بهتر
به چشم آمدن.
بلتران مورالس مرد،
یا آنجور که می‌گویند،
خوان لوییس مارتینز مرد،
رودریگو لیرا خودش را کشت،
فیلیپ کی. دیک مرد
و حالا ما تنها نیاز داریم
به آن چیزی که مطلقا ضروریست.
بیا، سُر بخور درون تخت من.
بگذار به نوازش بگذرد تمامِ شبِ
بودن و ماشین سیاه آن.

ادامه‌ی مطلب
باران

باران

باران می بارد و می گویی انگار که ابرها
زاری می کردند. بعد دهانت را می پوشانی و تند می کنی
قدم هایت را. انگار که آن ابرهای نزار زاری می کردند؟
امکان ندارد. پس چرا این همه خروش،
این نومیدی که ما را به جهنم می‌برد؟
طبیعت پنهان می‌کند شیوه‌هایش را
در نابرادریش، مصیبت. و بعد زودتر
از چیزی که فکرش را می‌کنی، این بعدازظهر که می‌پنداشتی
بعدازظهر آخرالزمان است، هیچ به نظر نمی‌رسد مگر
بعدازظهر سودازدگی، بعدازظهر تنهایی، گمشده
در خاطره: آیینهٔ طبیعت. یا شاید هم که
فراموشش کنی. باران، زاری، گام‌هایت
طنین‌افکن بر سنگفرش. اهمیتی ندارند.
اینک که گریه می‌کنی و می‌گذاری تصویرت محو شود
در شیشه ماشین‌هایی که توقف کرده‌اند
در امتداد ساحل. اما تو نمی‌توانی خودت را گم و گور کنی.

ادامه‌ی مطلب
یونانی

یونانی

ما دیدیم زن سبزه‌ای در حال ساختن صخره‌ای.
تنها برای یک دم، انگار که قربانی نیزه آفتاب.
مثل پلک‌های زخمی خدا،
کودک خودخواسته ساحل بیکران ما.
یونانی، یونانی،
تکرار کردند روسپیان مدیترانه‌ای،
نسیم آسمانی:
او که خودکار به راه خود می‌رود،
مثل سربازی در میان مجسمه‌های مرمرین،
آلوده به خون و اراده،
مثل نقشه شیطانی درخشانی معلق در آسمان
و چشمان تو.
خیانتکار شهرها و جمهوری،
وقتی فکر می‌کنم همه چیز را باخته‌ایم،
به چشمان تو ایمان دارم.
وقتی شکست با ترحم متقاعدمان می‌کند
چه بی فایده است نبرد را ادامه دادن،
به چشمان تو ایمان دارم.

ادامه‌ی مطلب
گودزیلا در مکزیک

گودزیلا در مکزیک

به دقت گوش کن، پسرم: بمب‌ها فرود می‌آمدند
بر مکزیکوسیتی
اما هیچ‌کس حتی نمی‌فهمید.
هوا می‌آورد سم را
از خیابان‌ها و پنجره‌های باز.
تازه غذایت را تمام کرده بودی،
داشتی کارتون‌های تلویزیون را نگاه می‌کردی.
من در اتاق خواب بغلی داشتم کتاب می‌خواندم
که فهمیدم قرار است بمیریم.
با وجود سرگیجه و تهوع، کشاندم خودم را
تا آشپزخانه، و پیدایت کردم روی زمین.
همدیگر را بغل کردیم. پرسیدی چه اتفاقی دارد می‌افتد
و من به تو نگفتم در نقشه مرگ جا گرفته‌ایم
به جایش گفتم که داریم به مسافرت می‌رویم،
یک بار دیگر، در کنار هم، که تو نباید بترسی.
وقتی که رفت،
مرگ حتی چشمانمان را نبست.
یک هفته بعد، یک سال بعد، تو پرسیدی ما چه هستیم؟
مورچه، زنبور، شماره‌های عوضی
در سوپِ گندیدۀ بزرگِ شانس؟
ما انسان هستیم، پسرم، شبیه پرنده‌ها،
قهرمان‌های عامه، پرونده‌های محرمانه.

ادامه‌ی مطلب
شبح ادنا لیبرمن

شبح ادنا لیبرمن

آنان در ساعت تاریکی مطلق می‌آیند به دیدارت،
تمام عشق‌های گمشده‌ات.
گذر کثیفی که به دیوانه‌خانه می‌رسید،
دیگر بار باز می‌شود به سانِ چشم‌های
ادنا لیبرمن،
انگار که تنها چشم‌های او می‌توانستند
بر فراز شهرها طلوع کنند
و بدرخشند.
و آنها یکبار دیگر می‌درخشند برای تو،
چشم‌های ادنا،
پشت حلقه آتش
که زمانی گذری کثیف بود،
ردی که تو پِی‌اَش را می‌گیری در شب،
می‌روی و بازمی‌آیی،
یک بار و دیگر بار،
در جستجوی او یا شاید
در جستجوی سایه‌ات.
و ساکت بیدار می‌شوی
و چشم‌های ادنا
آنجا هستند.
در میان ماه و حلقه آتش،
به خواندنِ شاعرانِ مکزیکیِ
محبوبش.
و گیلبرتو اوون؟
از او خوانده‌ای؟
لبانت بی‌صدا می‌گویند،
نفس‌هایت می‌گویند
و خونت که به چرخش می‌افتد
به‌سانِ نورِ فانوسی دریایی.
اما چشم‌های او فانوس دریایی‌اَند
که در سکوتت رخنه می‌کنند.
چشم‌های او به سانِ کتابِ
جغرافیای کاملی هستند:
نقشه‌های کابوس ناب.
و خونت روشن می‌کند
قفسه‌های پر از کتاب را، صندلی‌های
پر از کتاب را، زمینِ پوشیده از
ستون‌های کتاب را.
اما چشم‌های ادنا
به تو دوخته‌اند.
چشم‌هایش کتابی هستند
که بسیار به دنبالش گشته‌اند.
تو این را فهمیده‌ای
چقدر دیر، اما
اهمیت ندارد.
در خواب بازمی‌گردی
تا دست‌هایش را بفشاری
و دیگر طلب هیچ چیز نکنی.

ادامه‌ی مطلب
قطعه‌ها

قطعه‌ها

کارآگاه در هم شکسته... شهرهای بیگانه
با تماشاخانه‌هایی با نام‌هایی یونانی
پسران مایورکایی خودکشی کردند
در بالکن در ساعت چهار صبح
دختران پدیدار شدند با شنیدن صدای نخستین تیر
دیونوسوس     آپولو     ونوس     هرکول...
یک واریته     سپیده دم
بر فراز صفوف ساختمان‌ها
آن سنخ آدمی که خبر را درون ماشینش می‌‌شنود
و باران بر بدنه ضرب می‌‌گیرد
اورفه...

ادامه‌ی مطلب
کارآگاهان منجمد شده

کارآگاهان منجمد شده

رویای کارآگاهانی منجمد شده را دیدم، کارآگاهان آمریکای لاتین
که می‌‌کوشیدند باز نگه دارند چشم‌هایشان را
در میانه رویا.
رویای جنایاتی مخوف را دیدم
و آدم‌هایی محتاط
که با یک نگاه
مراقب بودند در حوضچه‌های خون پا نگذارند
در زمان ورود به صحنه جنایت.
رویای کارآگاهانی گمشده را دیدم
در آیینهٔ کوژِ آرنولفینی:
نسل ما، دورنماهای ما،
الگوهای ترس ما.

ادامه‌ی مطلب
کارآگاهان گمشده

کارآگاهان گمشده

کارآگاهان گم شدند در شهر تاریک.
من شنیدم صدای ناله‌هایشان را.
من شنیدم در تئاتر جوانان صدای گام‌هایشان را.
صدایی که نزدیک شد به‌سان یک تیر.
سایه کافه‌ها و پارک‌ها
پاتوق‌های نوجوان‌ها.
کارآگاهانی که خیره می‌شوند
به کف دست‌های بازشان،
تقدیری آلوده به خون خودشان.
و تو حتی نمی‌توانی به یاد آری
کجا بود زخم،
صورت‌هایی که زمانی عاشقشان بودی،
زنی که زندگیت را نجات داد.

ادامه‌ی مطلب
کارآگاهان

کارآگاهان

رویای کارآگاهانی را دیدم گمشده در شهر تاریک.
شنیدم صدای ناله‌هایشان را، دل‌آشوبشان را، ظرافتِ
راه‌های گریزشان را.
رویای دو نقاش را دیدم که هنوز
چهل سالشان هم نبود، وقتی کلمبوس
آمریکا را کشف کرد.
(یکی کلاسیک، جاودانی، دیگری
همواره مدرن،
مثل گُه.)
رویای جای پایی درخشان را دیدم،
رد افعی‌ها را
که یک بار و دیگر بار
پِی‌اَش رفته بودند
کارآگاهانی
که به شدت نومید بودند.
رویای پرونده‌ای دشوار را دیدم،
راهروهایی دیدم پر از ماموران پلیس،
بازجویی‌هایی دیدم بی نتیجه،
بایگانی‌هایی مایه آبروریزی،
و بعد کارآگاهی را دیدم
بازگشته به صحنه جنایت
تنها و آرام
انگار که در مزخرف‌ترین کابوس‌ها،
دیدم که نشست روی زمین و سیگاری کشید
در اتاق خوابی پوشیده از خون
وقتی عقربه‌های ساعت
بی‌رمق چرخ می‌زدند
در شب بی انتها.

ادامه‌ی مطلب
کثیف، بدلباس

کثیف، بدلباس

در گُذرِ سگ‌ها،  روحم رویارو شد
با دلم. در هم شکسته، اما زنده،
کثیف، بد لباس، سرشار از عشق.
در گذر سگ‌ها، آنجا که هیچ‌کس نمی‌خواهد برود.
راهی که فقط شاعران طی می‌کنند
وقتی هیچ کاری نمانده که انجام دهند.
اما من هنوز کارهای زیادی داشتم!
و با این وجود، آنجا بودم: به محکوم کردن خویشتن به مرگ
به دست مورچه‌های سرخ، و همچنین
مورچه‌های سیاه، در سفر از میان روستاهای خالی:
ترسی که بزرگ شد
تا سر انگشتانش ستارگان را لمس کرد.
فکر می‌کردم یک شیلیاییِ درس خواندۀ مکزیک
می‌تواند هر چیزی را تاب آورد، اما درست نبود.
شب‌ها دلم می‌گریید. رودخانۀ بودن، در ترنم
به روی لبانی تب‌آلود که بعدها فهمیدم از آنِ من است،
رودخانهٔ بودن، رودخانهٔ بودن، سرمستی که
می‌پیچید در حاشیه این روستاهای متروک.
ریاضیدانان و خداشناسان، غیبگویان
و راهزنان پدیدار شدند
چون واقعیت‌هایی آبگون در میان واقعیتی فلزین.
تنها تب و شعر تصورات را بر می‌انگیزند.
تنها عشق و خاطره.
نه این گذرها، نه این دشت‌ها.
نه این هزارتوها.
تا سرانجام روحم رویارو شد با دلم.
بیمار بود، آری، اما زنده بود.

ادامه‌ی مطلب
در اتاق مطالعه دوزخ

در اتاق مطالعه دوزخ

در اتاق مطالعه دوزخ     در باشگاهِ
طرفداران علمی-تخیلی
در حیاط خلوت‌های منجمد     در اتاق خواب‌های ایستگاه
در گذرهای پوشیده از یخ     وقتی سرانجام همه چیز شفاف‌تر به نظر می‌رسد
و هر دم بهتر است و کم اهمیت‌تر
با سیگاری در گوشه لب، با ترس     گاهی
چشمانی سبز     و بیست و شش سال     در خدمتت.

ادامه‌ی مطلب
رستاخیز

رستاخیز

شعر می‌لغزد به درون رویا
به مانند غواصی به درون دریاچه.
شعر، شجاع‌تر از هر کسی،
می‌لغزد و غرق می‌شود
به مانند سرب
در دریاچه‌ای بی‌انتها مثل دریاچه نِس
یا مه‌آلود و شوم مثل دریاچه بالاتون.
از اعماق نظاره‌اش کن:
غواصی
بی‌گناه
پوشیده در پَرهایِ
خواستن.
شعر می‌لغزد به درون رویا
به مانند غواصی که مرده است
در چشم خدا.

ادامه‌ی مطلب