چنان که دریا تعقیبام کرده باشد
و بازوانش را
پرتات کردهباشد به سویم
در اتاقم
در دل شب
انگار دریا به دورم پیچیده باشد
با دستهایی از صدا
دریا
چنگ میاندازد بر من
در آغوش میفشاردم،
دریا.

چنان که دریا تعقیبام کرده باشد
و بازوانش را
پرتات کردهباشد به سویم
در اتاقم
در دل شب
انگار دریا به دورم پیچیده باشد
با دستهایی از صدا
دریا
چنگ میاندازد بر من
در آغوش میفشاردم،
دریا.
ایستاده میان حراجیهای بازار اصفهان
هزار و یک تن و
هزار و یک روح،
بردههایی که به فروش میروند.
و هزار و یک کاسب و
مظنههای متفاوتشان
برای هر روح و هر تن.
روحها به زنان شبیه بودند
تنها به مردان.
از آن میانه تاجری خوشاقبال بود
و سود بیشتری حاصل کرد
که توانست شانه خالی کند
از یافتن روح و تنی
که بیش از همه به هم میآیند.
اگر مادرت بمیرد
درِ باغی وحشی و خُودرو
بسته میشود
همان که همگان فراموشش کردهاند
اگر خودت بمیری
چه کسی میداند
دوباره
چهار دستوپا از خاک بیرون میآیی
در این باغ قدیمی
جایی که مادرت
بر صندلی گهوارهایی حصیری خوابیده
در آفتاب زمستانی
و از پیلهاش بیرون آمده است
و تو دوباره اولین رویایت
را آغاز میکنی
بر پاهای مادرت
تو دیگر به مرگ
نمیاندیشی.
خطی کشیدم
تا اینجا
هرگز از اینجا جلوتر نمیروم
وقتی جلو رفتم
خط تازهایی کشیدم
و خط دیگری
خورشید درخشید
و همهجا آدمها را دیدم
عجول و عبوس
و هر کسی خط کشید
همه جلوتر رفتند.
پدرم
به زخمها نمک پاشید
پدرم زخمها را دوست داشت
آنها را هربار تازه کرد
دلخوشیاش، زخمهای بزرگ شونده
زخمهای پیشرونده، زخمهای ویرانگر
در زیرزمین زخمهای قدیمی و فراموش شده را جست
آنها را به مادر و برادرم زد
با نمک پرشان کرد و بالشهای گاز گرفته
پدرم گفت «خوشبختی زخمی است»
من بدنبال خوشبختیام
مادرم تصدیق کرد
او میدانست، درد ضروری ست.
عنکبوتی را آزردن
مگسی را کشتن
جیرجیرکی را له کردن
قورباغهای را باد کردن
چشمهای پرندهایی را درآوردن
اسبی را از نفس انداختن
پای پیرزنی را شکستن
کودکی را غرق کردن
ده نفر را به گلوله بستن
هزاران نفر را کشتن، مثل سگهای دیوانه
تمام مردم، حتا خودم را، به آنی از بین بردن
اما آیا باید جهان را نجات بدهم؟
در خانهای بسیار روشن زندگی میکنم، بیهدف
همهجا سر میزنم، به همهی اتاقها میروم
پردهها کشیدهاند، آنها را کنار میزنم
و پردههای دیگری میبینم، پردههای پر چروک و خشخشی
کشیده و شقورق، سوراخ، نخنما
دودی رنگ از غبار و عنکبوتهای مخملی
آویخته با کمی عطر و بوی چای
هر پرده را که کنار میزنم اطرافم نا آرام
و کمنورتر میشود
در عمق تاریکی پنجرهایی را باز میکنم
نمیدانستم که میتوانستم پرواز کنم، هر چند بالهایم
درد طاقتفرسایی دارند.
جلوی پنجرهای باز-
سیبی در سبدی است
سیب اگر میتوانست فکر کند، میاندیشید:
این نهایت پیر شدن است، چنین حس گنگی...
هنوز شیرین است
اما خسته میشود، به گونهایی که فقط یک سیب میتواند خسته شود
پیر و رنگ پریده میشود
روز گرمیست، دور و برش خبری نیست
و اتفاقی نمیافتد
دستی او را برمیدارد، چرخی به او میدهد و
از پنجره به بیرون پرت میکند
این سیب اگر میتوانست، تعجب میکرد و میاندیشید:
آیا این حالا پایان کار است
یا نهایت سردرگمیست؟
شب میشود، کرمها بر پوستش میلولند
و خواهد اندیشید:
اگر هنوز میتوانستم بدرخشم، پس حالا میدرخشیدم...
آخرین اندیشهاش
این میتواند باشد.
بهتر نیست بروم؟
غمگین باشم و بروم؟
و بالاخره زندگی را بیاهمیت ببینم
شانههایم را بالا بیاندازم
و بروم؟
دنیا را رها کنم (یا به کس دیگری بدهم) فکر کنم:
تا همنجا بس است
و بروم؟
به دنبال دری باشم
و اگر دری نیست: دری بسازم
با احتیاط آن را باز کنم
و بروم – یا با سرگرمیهای کوچک سر کنم؟
و بمانم؟
بمانم؟
مردی فکر میکرد:
کی میتوانم حتی یک دقیقه به او فکر نکنم؟
حالا؟
رفت و نشست
و یک دقیقه به او فکر نکرد.
وقتی بلند شد تا دوباره راه برود، به فکر کردن ادامه داد
و دوباره ادامه داد، بدون وقفه
به او.
آناکارنینا در راه ایستگاه قطار
برگرد! به کوچه کناری برو
بین مردم در ایستگاه
صدای مرا نمیشنوی! برگرد
ترمزها، صداها...
برگرد!!
کتاب از دستش میافتد
آهسته صدا کردم؟
آیا این رحمت است؟
بیش از سرنوشت ما نیست؟
کتاب را برمیدارد، چشمانش را میبندد
روی آن خم
و در کاغذها گم میشود
صدای مرا نشنید.
پاییزم.
بارانم.
طوفانم.
بهدنبالم بگرد
در تمام شعرها هستم
سخت در آغوشم بگیر
سردم است و خستهام
و هنوز برگهای بسیاری بر درخت
هنوز برگهای زیادی در همه جا.
ساعتهایی هستند
بدون تو. گاهی. شاید. این امانپذیر است.
رودهایی هستند با سرچشمههایی پر از آلاله
بدون تو. قایقهایی با موتورهایی که پتپت میکنند، در خلاف جریان آب
بدون تو.
راههایی هستند بدون تو. جادههای فرعی، تصادفها
نهرهای خشکی
پروانههایی هستند بدون تو، و کَنگرهای وحشی. بیشمار.
دلسردی هست بدون تو. رخوت. دلنگرانی
و هیچ ساعتی نمیگذرد
و هیچ ساعتی نگذشته است.
تحمل بار و آواز خواندن.
تو میدانستی
چه کسی زیبایی را به دوش میکشد
تا تعمیدش دهد.
ما نمیدانیم.
ما نمیدانیم، فقط خوب اطلاع داریم
که چطور یک ساعت را تنظیم کنیم.
که یک نهنگ چند استخوان دارد و یک شعر.
آه، هر رشتهی مو، بر تن زیبایی
سه بار شمرده میشود،.
برای چه؟ برای چه؟
معرفتی که بدان،
"هیچ"
همچون هوای گرگ و میش بر میبالد
و شاعر
سوارکاری ساقط
میکوشد اسبی بیافریند
از رد نعل اسب.
دلشوره و ملال
چون بچهها در دل جنگل،
ما راه خود را در کثرت گم کردهایم.
و زیبایی
که روزی صمیمانه همراه خدا بود
حالا خودش، دستپاچه
حرفهای پرت و پلا میزند.
هجاها.
الکل ماه دسامبر سرد و گرفته است.
سیگار تلخ است. یک سیگارِ بیمارستانیاست.
هجاها.
هجاها به کارِ ساختن شعر میآیند.
سطح میز صاف است.
یک قاشق، شکل پیچیدهی آشنا و لذیذی است.
لیوان همانقدر صریح است
که یک خدمتکار بیریا.
زنی شکل میگیرد
در چشمهای شاعر.
یک تن. دو هجا.
فقط پول کافی.
یقهی کت
تا بپوشاند
پس گردن و گوشهای مرد را.
هجاها.
خدایا،
به چه عشق میورزیم وقتی عاشق میشویم؟
به نور موحش زندگی
یا به نور مرگ؟
دنبال چه میگردیم؟
چه مییابیم؟ عشق؟
عشق کیست؟ زنیاست با ژرفایش؟
گلهای سرخ و آتشفشانهایش؟
یا این خورشید سرخ با خون متلاطمام
وقتی غرقه میشوم در اعماقش تا آخرین ریشهها؟
شاید ملعبهای بیش نباشد همهچیز خدایا!
و نه زنی هست و نه مردی:
تنها تنی تنهاست: از آنِ تو
پراکنده در ستارگان زیبایی
در ذرات گریزان ابدیتی مشهود
که در آن جان میدهم خدایا،
در این نبرد،
از آمدن و رفتن به میانشان،
در خیابانها
از توان عشق ورزیدن به سیصد زن
در یک زمان
چرا که همیشه محکومام به فنا در یک تن
همین تن.
همین و تنها همین تن
که عطیهی تو بود
در آن بهشت کهن.
بدون ترحمی بزرگ، آب میدود
در ارتعاش شفافش
و امروز سه شنبهاست
و شتابان به جنوب، باد
که از خدا میآید.
هفتادساله پیرمرد،
و پنج یا شش سال باقیماندهاش
درختان گیلاساند
که میلرزند
با بالهای پروانهها.
از اینجا
حافظهی الماسپوش
به خویش میاندیشد:
ستایش عمر دراز را
آن آوارهی مفقود
که یکی یکی
تمام ستارگان را در میانهی روز میبیند
و زمین را میشنود
تا اقصای مرکزش
انگار خود، زمین است
زمینِ تولد دوباره
و به دور خود میتند
رشتهی تکانهایش را
با جانی پاک و نگاهی ثابت.
ستوده در او
اویی دیگر که میدرخشد.
۱
و دیگر، اشکی نیست
این زن شفاف
که امروز مهر و موم شد زندگیاش
این زن که حالا
در فرورفتگی گوری محصور است
چون زنی دیوانه و زنجیری
به تختهبندی بیرحم در اتاقی بیهوا
بی قایق و قایقران،
میان غریبههای بیچهره
این زن
همان زن
که ما را در بهشت تنش
حفاظت میکرد
متبرک باد
زهدانش!
۲
و هیچ، دیگر هیچ
جز آنکه او مرا سفت و ساخت
مرا،
مردی با هفت میلادش
با چهرهی آتش
و از جنس عاج
در محکمهی فقر و حزن
و میدانست
چگونه از میان سکوت کودکیام
آن نشانه را بشنود
آن راز را
نشانه را
بیآنکه حتی یک کلمه
تنفس کرده باشد.
متبرک باد میوهی زهدانش!
۳
بگذار دیگران به جای من بروند
من نمیتوانم میخک صدپر بگذارم
آنجا
میخک صدپر روخاسس را
میخکی از آن من، از آن شمایان
امروز
در سیزدهمین روز دردناک شهادتتان
بستگانی که در بامدادان متولد شدند
و از نو زاده میشوند
بگذار آنها تا آن دیوار بروند
برای مت، برای رودریگو
برای تواسم، برای گونزالوی جوان، برای آلونسو
بگذار آنها بروند
یا نه، هرچه خودشان میخواهند
یا بگذار آنها تو را در تاریکی رها کنند
تنها
تنها با خاکسترهای زیباییات
که رستاخیز توست سلیا پیزارو
دختر و مادربزرگ پیزاروها
از آخرین پیزاروی مادر.
شاید با ما بیایی
به تبعید
که چون همیشه
در حظ و فیضی دوسویه
خانه میکند
متبرک باد
نامشان.
هرگز فراموشتان نمیکنم
دوشیزگان و زنان زودگذر
که به یک نظر تماشایتان کردم
در میان انبوه جمعیت،
یا در بازار، یا در پیچ و خم مترو
یا از پنجرهی ماشینها
چون رعد و برق تابستانی،
پیشگویی هوایی مطبوع.
مثل چشماندازی آراسته به انعکاس در دریاچهای.
مثل شبحی در آینه،
در پیوند میان هرچه هست و هرچه فقط پیش آمدهاست
در یک مجلس رقص
وقتی ارکستر خاموش میشود
وقتی صبح شمعهایش را میچیند
شمعهایی که هنوز روشن نشدهاند
در پنجرهها
هرگز فراموشتان نمیکنم،
سرچشمههای ناب سرخوشی.
من هم زندگی کردهام.
سپاس برای چشمهای غزالتان
سپاس برای لبهایی که مال من نیستند
و سپاس انگشتهای آفتابسوختهای را
که نوازشگرانه به ماهی نقرهای میرسند
تو را
بانوی کوچک آنتیلهای
شاید بیش از همه به یاد میآورم
تو را که فقط یک بار دیدم
در حال روزنامه فروشی
خیره خیره نگاهت کردم
گیج و مات
نفسم را حبس کرده بودم تا نترسانمت
برای لحطهای خیال کردم که اگر با تو میرفتم
با هم جهان را تغییر میدادیم.
هرگز فراموشت نمیکنم
آن پرش وحشتزدهی پلکها را
نزاع بیهمتای سرها
و لانهی پرندگان را در یک کف دست.
عبور میکنم از چهرهها، در حافظهی حقیقیام
چهرههایی که بینامند،
تغییر نمیکنند و مرموزند
و نیز یک گل سرخ
در گیسوانی
سیاه.
ادامهی مطلب
او یک شاعر است
نه یک فرشته.
بال ندارد
تنها دست راست لطیفی دارد.
دست به هوا ضربه میزند
شاعر در حد سه پا پرواز میکند
و پایین میافتد.
به پایین که میرود
با پاهایش فشار میآورد
و یک دقیقه معلق میماند
دست لطیفش بال بال میزند
آه اگر او میتوانست پرواز کند رها از کشش خاک رس
آنوقت میتوانست در لانهی ستارگان ساکن شود
میتوانست از پرتو نوری به پرتو نوری دیگر بتازد
میتوانست-
ولی ستارگان
در نفس خیال
زمین او خواهند بود
فروافتاده در هراس.
شاعر چشمهایش را میپوشاند
بادستهای پردارش
اما دیگر به پرواز فکر نمیکند
تنها در اندیشهی هبوطیاست
که چون بارقهای
نیمرخ نامتنهاهی را نشانهگذازی میکند.
گشادهسر،
کجا آرام میگیری؟
زیر کدام سقف؟
کنار گرمای کدام شومینه؟
تنها گور
سقف تو میشود
تنها آنگاه که سرانجام
همهچیز به بالا جریان یابد.
هرچیزی که از آن دیگران است.
اما زندگی،
تحمل زخمی است
که همیشه همراه توست.
تا مرز خون، عرق ریختن
در مراسم تدفینی بیگانه.
هنوز هم نقشهای در سر داری برای من؟
اگر نه، رهایم کن، خاموشم کن.
تسمه از زبانم بگشا.
نگذار که خو کنم به زندگی با تو.
تجربه... چه کسی آن را به پشیزی میخرد؟
و سرانجام، هماوست که نمیرسد
به رکاب متعال اعجابت.
سفر به خیر تصاویر
شما که رها میشوید از نوک انگشتانم
چون پینهدوز مادهای
و من دوباره
به دنبال برگهای خشک تنباکو خواهم گشت
در چشمهای زنان
یا شکستن شعلهها
چراغهای غروبهای مویه
امروز زعفران وحشی مرا لرزاند
صدای زنگهای کوچک گاوهای خیالی را میشنوم
که سلانه سلانه میروند و
با خود میبرند
شهر مرمر را.
پراگ صد مناره
با انگشتهای تمام قدیسان
انگشتهای عهدشکن
انگشتهای آتش و طوفان
با انگشتهای یک موسیقیدان
انگشتهای مست زنی که به پشت دراز کشیدهاست
انگشتهایی که ستارگان را لمس میکند
بر لوحهی شب
با انگشتهایی که غروب از آنها جاری میشود
با مشت بسته
انگشتهای بیناخن
انگشتهای کوچکترین کودکان و تیغهی تیز علفها
انگشتهای مقبرهای در ماه می
انگشتهای زنان گدا و دستهی کارگران
با انگشتهای رعد و برق
با انگشتهای زعفرانهای پائیز
با انگشتهای قلعه و پیرزنی با چنگ
با انگشتهای طلا
انگشتهایی که از میان آن پرندهی سیاه و طوفان صفیر میکشند
انگشتهای بندرهای دریایی و کلاسهای رقص
با انگشتهای یک مومیایی
انگشتهای آخرین روزهای هرکول و آتلانتیس مغروق
انگشتهای مارچوبه
با انگشتهای تبهای صدو چهل و چهار درجه
و جنگلهای یخزده
با انگشتهای بیدستکش
انگشتهایی که برآنها کندویی خانه کردهاست
با انگشتهای درختان کاج
انگشتهایي که نیلبکی را به سخره میگیرند
در ارکستر شب
با انگشتهایی که روماتیسم از شکلشان انداختهاست
انگشتهای توتفرنگیها
انگشتهای آسیابهای بادی و یاسهای شکفتهی بنفش
انگشتهای چشمههای آب معدنی و انگشتهای خیزران
با انگشتهای شبدرها و صومعههای باستانی
انگشتهای نشانهای گچی فرانسوی
انگشتهای فاختهها و درختان کریسمس
با انگشتهای واسطههای غیب
با انگشتهای اندرزگو
با انگشتهایی که پرندهای در پرواز آنها را پاک کردهاست
با انگشتهای زنگهای کلیسا و کبوترخانهی قدیمی
با انگشتهای تفتیش عقاید
با انگشتهایی که خیساند تا جهت باد را معین کنند
با انگشتهای گورکنها
انگشتهای دزدان حلقهها
بردستهایی که آینده را پیشبینی میکنند
بر دستهایی که اوکارینا مینوازند
با انگشتهای بخاری پاککنها و سنت لورتو
با انگشتهای گلهای صدتومانی و فوارهی آب
با انگشتهای زنان گنهکار
با انگشتهای آفتابسوختهی عریانی
با انگشتهای صبحهای شیریرنگ
با انگشتهایی که به بالا اشاره میکنند
با انگشتهای بریدهی باران و کلیسای تین بر درخشش شامگاه
با انگشتهای میزبانان بیحرمتشده
انگشتهای وحی
انگشتهای بلند بیمفصل
انگشتهایی که من این شعر را مینویسم.
همزمان با آغاز خانهی شاعران جهان، با ناشری در ایران پروژهای را آغاز کردیم برای انتشار کتابهایی از شعرهای جهان. کار نشر آن کتابها به دلایل مختلف منجمله محبت حضرات سانسورچی تا به امروز متوقف ماندهبود. امسال اما، از آن فهرست بلند، سه عنوان به نمایشگاه کتاب تهران رسیدهاست. به اجمال پروژهی نشر و هدفهای آن را توضیح میدهم تا شاید در این مسیر دوستان بیشتری به ما بپیوندند:
- خوانندگان واقعی ما، شاعران و منتقدان حرفهای در ایران نیستند. خوانندگان واقعی این سایت، همین کسانیاند که این صفحات را در فیسبوک یا گودر یا شبکههای مشابه به اشتراک میگذارند، در وبلاگهایشان نقل میکنند یا خیلی ساده صفحات را برای خودشان نگه میدارند و پرینت میگیرند. شعر در فضای رقابت خوانده نمیشود. لذا این سایت رقیب هیچ مجموعهای نیست. کار خودش را میکند. خیلی روشن، کسانی که به دنبال حرفهی شاعری یا مترجمی شعر هستند، بهتر است بروند و آثار بزرگان را بخوانند. کتابهایی هم که از شعرهای این سایت استخراج میشود، صاحب چنین خصلتیاست. مخاطبان آن، همان خوانندگان ناشناس همیشگیاند.اگر این مجموعه روزی به این هدف برسد که در کشور ما شعر(تاکید میکنم شعر، نه مولف یا مترجم) بیشتر خوانده شود، سعادتمند بودهاست.
- دو پروژهی نشر کتاب با این سایت و این مجموعه همراه است: پروژهی اول مجموعهی مفصلی از حدود سی جلد در قطع کتابهای کوچک (با چیزی حدود ۴۸ تا ۱۲۰ صفحه) است که در کنار آنتولوژی شعر کشورها منتشر میشود. از این پروژه، امسال چهار کتاب در نمایشگاه تهران در دسترس است. آنتولوژی شعر مدرن فنلاند هم اولین سری از آنتولوژیهای کشورها خواهد بود که شعر شصت و دو شاعر فنلاندی را معرفی میکند. هدف از این پروژه ترسیم ذهنیتی کلی از شعر کشورها در یک آنتولوژی بودهاست به همراه نمونههایی در قطع کوچک از شعر شاعرانی که خواندنشان را خالی از لطف نمیدیدیم. پروژهی دوم، با ناشر دیگری پیش میرود که در آن در آغاز سیزده شاعر معرفی میشوند در حجمی مفصلتر (بین ۱۲۰ تا ۲۰۰ صفحه در قطع پالتویی)، با عکس، تصویرگری و تفصیلات در کنار آنتولوژی تماتیک شعر جهان و نیز دو کتاب در تئوری شعر مدرن و خوانش شعر مدرن. برای این دو پروژه، بنیاد ادبیات فنلاند گرانتی به آنتولوژی شعر فنلاند اختصاص داد (با ناشر اول) و بنیاد ادبیات اسلواکی به ترجمهی شعرهای میلان روفوس (با ناشر دوم).
- مجموعهی خانهی شاعران را خوشبختانه شاعران خوبی در دنیا دنبال میکنند. اگر شعرشان در این سایت آمده باشد در خبرهاشان نقل میشود یا در رزومههای حرفهایشان میآید. تصور من از آغاز این بود که در ایران به جای چاقکردن ناشران بزرگ، باید از ناشران کوچک و بخصوص ناشران شهرستانی حمایت کرد. در عوض در غرب باید با ناشران بزرگ کار کرد. این شیوهای است که شاید دلایلش ناگفته روشن است و توضیح مبسوطی نمیخواهد. شعر، نه در بند مافیای روزنامهایست و نه در بند مافیای نشر. زندهاست تا وقتی حتی یک نفر آن را میخواند. بنابراین به رغم تمام باوری که به ادبیات جدی جهان دارم، در ایران از ادبیاتی دفاع میکنم که مردم آن را میفهمند و میپسندند نه ادبیاتی که تنها کارش مقهور کردن خواننده با چند اسم و تئوری و شعبدهبازیاست. بر خلاف ساختار حاکم بر هرمهای موازی حرفهایچیها در ادبیات ما، شعر باید مستقیمن به قاعدهی هرم برسد، به مردمی که فکر میکنند، پرسشی دارند یا شعر خوبی میخواهند، برای کارت تبریک تولد، برای سوگ یک دوست، برای نامهای به معشوقشان و همهی کاربردهای زندگی روزمره. برای همین خوشبختانه تا وقتی در فضای اینترنت میشود آزادانه جستجو کرد، دنبال یک واژه گشت و به شعری از کاوافی رسید، لازم نیست که هیچ روزنامه یا هیچ شخصیت فیالمثل معتبری ارجاعی به هیچ کاری داده باشد، خواننده پیدایش میکند. حجم روزافزون بینندگان این سایت گواه این واقعیت است.
- چندی پیش در پاسخ به سوالهای یک خبرنگار جوابهایی دادم. پاسخهای من از دو جهت به این نوشته مربوط است. یکی از جهت اشاراتم به سیستم نشر در ایران و اساسن دفاع از نشر آزاد که گفتم «انتشار(منظورم نشر کلاسیک)، معصومیت تجربه را از ما میگیرد و سنگینمان میکند. از طرف دیگر، ناشران ما محافظهکار و بستهاند. من ناشر با سواد نمیشناسم. این معضل، مختص فقط ایران نیست، تقریبن همهجای دنیا اینطور است. وقتی قرار است سرمایه حرف اول را بزند، همین میشود. خوشخیالیها و امیدهای آغاز قرن بیستم در جنگ اول و دوم به باد رفت و همان اندکی که باقی ماندهبود هم در دورهی جنگ سرد از آدمی سلب شد. از آنجا که ناشران، بیسوادند و تنها به فکر جیبشان، مشاورانی انتخاب میکنند که همانقدر کممایهاند.وضعیت این مشاوران، از وضعیت ناشران هم اسفبارتر است، چون آنها از یکسو در نقش پااندازان عرصهی فرهنگی ظاهر میشوند و از سوی دیگر خودشان را به کانونهای قدرت و سرمایه میمالند.منتها گذر زمان و تماس نزدیک با شاعرانی که برای شعرشان به قدرجانم ارزش قایل بودم، به من یاد داد که به جای ارتباط با «خشم»ام نسبت به بلاهت این جهان، باید با «احترام و آرامش»درونم ارتباط برقرار کنم، به تعبیری همان احترامی که به خلایق میگذاری، هرچقدر هم که ابله باشند و این یعنی پذیرش فاصله.» و نیز در مورد وضعیت شعر جدی در جهان که گفتم «شعر جدی در همهجای دنیا وضعیت مشابهی دارد چون مردم قرار نیست فکر کنند. مردم ترجیح میدهند زندگیشان را بکنند به همان شیوهای که سعدی میگفت:خور و خواب و خشم و شهوت.این اتفاق، برای شاعران بهتر است.در اقلیت بودن، انزوایی به آنها میبخشد که میتواند آنها را به شعر نزدیکتر کند. من روزی را که هیچکس کتاب شعر نخرد، جشن خواهم گرفت، به دو دلیل: اول اینکه شعر برای فروش نیست، دوم اینکه شاعران دست از این رقابت مضحک برای عرضهی خود بر میدارند، چون ناامیدی یکی از بهترین درمانهاست.» این اشارت رادیکال من، به شاعران بر میگردد و فضای تاسف برانگیز حاکم بر اهل هنر در سرزمینمان، نه به خوانندگان شعر. در واقع در نظر من، شاعر باید کار خودش را بدون هرگونه امیدی به خرید کتابها انجام دهد. خرید و فروش کتاب، متعلق به ساحت سرمایه است و ربط روشنی به شعر ندارد. حتی ربطی به این ندارد که چه شعری خوانده میشود. شعر باید باشد، آزاد، در دسترس همه. چون شاعر برای همه مینویسد. در سرزمین ما هم، کسی با نوشتن شعر، نان شبش را در نمیآورد.
- در ادامهی باور به اینکه شعر برای فروش نیست، شعرها در سایت آزادانه نقل میشوند. انتشار الکترونیکی هیچ لطمهای به هیچ ناشری وارد نمیکند. معنای کتاب پس از اینترنت چیز دیگری است. کسانی هستند که حوصلهی خواندن روی اینترنت ندارند. کسانی هستند که اینترنت را نمیشناسند. کسانی هستند که میخواهند به سفر بروند و دلشان هوای شعر میکند. کسانی هستند که میخواهند شعر کادو بدهند. گروهی هم شعر را مزهمزه میکنند و برایشان خواندن در اینترنت کفایت نمیکند، جسم شعر را روی کاغذ دوست دارند. تقریبن همهی شعرهای کاوافی آنلاین هست ولی کتابهایش را هم خیلی از ما در خانه داریم. آرزوی روزی را دارم که کتابهای شعر بدون دخالت و حضور قدرتها و سرمایه به مردم برسد. آن روز، قطعن شعر خوانده میشود. شعر خوب، دیده میشود. شاید آرزوی میشل فوکو نیز روزی برآورده شود، آنجا که روزی را انتظار میکشید که کتابها بدون نام مولف منتشر شوند.
- نام کتابهای منتشر شده هست: عروسی یک پروانه، شعرهای نیکیتا استانسکو. نام کشتیهای بادبانی، شعرهای ولادیمیر هولان. شب پلنگ، منظومهی عاشقانهی کلارا خانس. یک دفتر گزیده از شعرهای مرا نیز نشر قو منتشر کردهاست به اسم از چشمهایش نمیگفتیم. همهی این آثار پیشاپیش آنلاین هست. تنها هدف از انتشار کلاسیک و موازی شعرها، فرستادن شعر به خانههای بیاینترنت، احترام به عزیزانی که کاغذ را از صفحهی مانیتور بیشتر دوست دارند و نیز حمایت از ناشران ناشناخته بوده است.
- مطابق خبری که دوستان از تهران برایم فرستادند، کتابها در فهرست ناشر هست ولی هنوز در غرفه عرضه نشدهاند. مطابق اعلام ناشر، از یکشنبه در غرفهی نشر قو کتابها در دسترس خواهند بود. گویا تعداد کتابها هم بیشتر است مطابق فهرست و هفت کتاب در نمایشگاه خواهد بود.
- دوستانی که مایلند (از ناشرین یا مترجمین) تا در این پروژههای نشر کتاب با ما همکاری کنند به من ایمیل بزنند که هماهنگیهای لازم را انجام دهیم.
وقتی همه موهاشون کوتاهه، شورشی می ذاره موهاش بلند شه.
وقتی همه موهاشون بلنده ، شورشی موهاش رو کوتاه می کنه.
وقتی همه وسط کلاس صحبت می کنن، شورشی یک کلمه هم حرف نمی زنه.
وقتی هیچکس وسط کلاس صحبت نمی کنه، شورشی قشقرق راه میندازه.
وقتی همه یه شکل می پوشن، شورشی لباس خوب تنش می کنه.
وقتی همه خوب می پوشن، شورشی با ملاحظه کاری لباس تنش می کنه.
کنار کسایی که سگ دوست دارن، شورشی می گه گربه رو ترجیح می ده.
کنار کسایی که گربه دوست دارن، شورشی از سگ تعریف می کنه.
وقتی همه لب باز می کنن به تحسین خورشید، شورشی از نیازِ به بارون دم می زنه.
وقتی همه از اومدنِ بارون خوشحالی می کنن، شورشی غصه نبودنِ خورشید رو می خوره.
وقتی همه می رن گردهمایی، شورشی می مونه خونه و کتاب می خونه.
وقتی همه می مونن خونه و کتاب می خونن، شورشی می ره گردهمایی.
وقتی همه می گن بله اگه امکانش باشه، شورشی می گه نه متشکرم.
وقتی همه می گن نه متشکرم، شورشی می گه بله اگه امکانش باشه.
چقدر خوبه که ما شورشی ها رو داریم،
شاید فکر کنی انقدرها هم خوب نباشه که خودت یکی از اونا باشی.
ادامهی مطلب
کدامین لب ها را لب های من بوسیده اند، و کجا، و چرا،
از یاد برده ام، و کدامین بازوان آرمیده اند
تا به صبح به زیر سر من؛ اما باران
امشب سرشار است از اشباح، که آهسته تقه می زنند و آه می کشند
به روی پنجره و سراپا گوش اَند برای پاسخی،
و در قلبم دردی خاموش تیر می کشد
برای پسرکانی به یاد نیامدنی که دیگر بار
با خروشی در نیمه شب به من رو نمی کنند.
بدینسان در زمستان، درختی تنها می ایستد
که هیچ نمی داند کدامین پرندگان ناپدید شده اند یک به یک،
اما خوب می داند که شاخه هایش از پیش خاموش ترند:
نمی توانم بگویم کدامین عشق ها آمده اند و رفته اند،
فقط می دانم که تابستان سرودی جاری کرد در من
برای مدتی کوتاه، که دیگر سرودی در من جاری نیست.
ادامهی مطلبخشم،
به سیاهی قلابی،
مرا فرا می گیرد.
هر روز،
هر نازی
می برد نوزادی را در ساعت هشت صبح
و سرخش می کند برای صبحانه
در تابه اش.
و مرگ با چشمی بی تفاوت می نگرد
و چرک زیر ناخنش را پاک می کند.
آدم شر است،
با صدای بلند می گویم.
آدم گُلیست
که نباید بسوزد،
با صدای بلند می گویم.
آدم
پرنده ایست پر از لجن،
با صدای بلند می گویم.
و مرگ با چشمی بی تفاوت می نگرد
و ماتحتش را می خاراند.
آدم با پنجه های صورتی کوچکش،
با انگشتان سحرآمیزش،
نه معبد،
که متروک است،
با صدای بلند می گویم.
کاش آدم هیچوقت دوباره فنجان چایش را بلند نکند.
کاش آدم هیچوقت دوباره کتابی ننویسد.
کاش آدم هیچوقت دوباره کفش به پا نکند.
کاش آدم هیچوقت دوباره چشم ندوزد،
در شبی لطیف در ماه ژوئیه.
هیچوقت، هیچوقت، هیچوقت، هیچوقت، هیچوقت.
همه اشان را با صدای بلند می گویم.
از خدا می خواهم که نشنود.
ادامهی مطلبخواننده های مغرور
پشت روزنامه های بلند پنهان می شوند.
جوانان همه دست و پاهایی هستند
که جوانی انداخته از رمق.
جهانگردان شق و رق نشسته اند
بی اعتماد به همه چیز.
فقط مستان و دیوانگان
شوق حرف زدن دارند.
فقط شاعر
شعرش را دنبال می کند در میان تبلیغات.
فقط شخصی سالخورده
این درخواست را با دقت می خواند
که «صندلی خود را
به اشخاص سالخورده بدهید.»
ادامهی مطلبتمام طول روز در باد و مِه،
موج ها روانه ساخته اند نوک های توفنده اشان را
به سمت صخره های پایدار.
پسرم... او به دریا رفت مدت ها و مدت ها قبل
طره های قهوه ای از زیر کلاهش به بیرون می لغزید
نگاهم کرد با آن چشمان آبی و پولادین
آراسته، راست قامت، و راست، به دورها قدم گذاشت
پسرم... او به دریا رفت.
تمام طول روز در باد و مِه،
موج ها روانه ساخته اند نوک های توفنده اشان را
به سمت صخره های پایدار.
ادامهی مطلب
چون اضطراب هر کس از آن خود اوست،
ما بارها سهم خود را زندگی می کنیم،
کودکی ترکه ای،
لرزان چسبیده به مادرت،
انگار که سیاه شده آسمان ظهر،
می خواستی دوباره پا بگذاری به وجود او.
فایده ای ندارد، چون هوا مسموم شده.
ز صافی گذر کرده تا تو را بیابد از میان پنجره های بسته،
در خانه خاموشت با آن دیوارهای ضخیم،
که زمانی شاد بود با آوازت، با خنده شرماگین ات.
قرن ها گذشته است، خاکستر سخت شده است
تا محبوس کند آن اندام های ظریف را تا ابد.
بدینگونه است که تو با ما می مانی، قالب پیچ در پیچ گچی،
رنج بی پایان، شاهد سهمناک
که چه اندازه ارزش دارد دانه های غرورمان برای خدایان،
هیچ چیز باقی نمانده از خواهر دور افتاده ات،
دختری هلندی محبوس در چار دیواری
که می نوشت از جوانی بی فرداهایش.
خاکستر خاموشش را باد پراکنده،
عمر کوتاهش در دفتری مچاله بسته شده،
هیچ چیز باقی نمی ماند از دختر محصل هیروشیمایی،
شبحی نقش بسته بر دیوار از نور هزار خورشید،
قربانی پیشگاه ترس.
ای قدرتمندان زمین، اربابان سم های جدید،
نگهبانان غمگین آخرین تندر،
شکنجه هایی که آسمان نازل می کند بر سرمان کافیست.
پیش از آنکه انگشت خود را بفشارید، درنگ کنید، فکری کنید.
ادامهی مطلبو همه اش همین؟
و دروازه ها دوباره هرگز باز نخواهند شد؟
و باد و غبار به دور لولاهای زنگ زده در خواهند چرخید و ترانه های اکتبر به ناله خواهند افتاد،
وای – چرا، وای – چرا؟
و تو به کوه نگاه خواهی کرد
و کوه به تو نگاه خواهد کرد
و تو آرزو خواهی کرد که کوه بودی
و کوه اصلا هیچ آرزویی نخواهد کرد؟
همه اش همین؟
دروازه ها دوباره هرگز – هرگز باز نخواهند شد؟
فقط باد و غبار
و لولاهای زنگ زدۀ در و اکتبر نالان
و وای – چرا، وای – چرا، در برگ های خشک نالان.
همه اش همین؟
هیچ چیز در هوا نیست جز ترانه ها
و هیچ ترانه خوانی، هیچ دهانی که بلد باشد ترانه ها را؟
تو به ما می گویی زنی با درد دل این را به تو گفته است؟
همه اش همین؟
ادامهی مطلب
برای آدولف آیشمان
باد می وزد آزاد بر فراز دشت هایمان،
دریای زنده می کوبد تا ابد بر ساحل هایمان.
انسان زمین را بارور می کند، زمین به او میوه و گل می دهد.
انسان در شادی و رنج زندگی می کند؛ امید می بندد، می هراسد، نسل هایی دوست داشتنی تولید می کند.
و تو از راه می رسی، دشمن گرانقدر من...،
مخلوقی حاشا کننده، مردی با حلقه مرگ.
اینک چه می توانی بگویی، در پیشگاه جمع ما؟
به خدا قسم می خوری؟ به کدام خدا؟
شادمان به درون گور می جهی؟
یا آخر هم، به سان انسان صاحب صنعتی
که عمرش بسی کوتاه بود برای هنر دیرپایش،
افسوس می خوری بر کار نا تمامت،
که هنوز سیزده میلیون زنده اند؟
آه، ای فرزند مرگ، ما آرزو نمی کنیم مرگ تو را.
باشد که بیش از هر کس دیگری عمر کنی.
باشد که پنج میلیون شبِ بیخواب سحر کنی.
و باشد که هر شب بیایند به ملاقاتت رنج های هر آنکه دید
بسته می شود در پشت سرش دری، که راه بازگشت را می بندد.
هر آنکه دید دورش را تاریکی فرا می گیرد، هوا پر از مرگ می شود.
بیست ژوئیه هزار و نهصد و شصت
ادامهی مطلب
اما بعد ما شروع کردیم به خواندن...
آوازهای احمقانه زیبایمان را.
وقتی تمام شد، باز همه چیز
همان جور بود که همیشه بود.
یک روز هیچ نبود بیش از یک روز:
هفت تایش هفته را می ساخت.
کشتن
شر بود در نظر ما،
مردن
چیزی در دوردست.
و به سرعت می گذشتند ماه ها،
اما هنوز هم باقی بودند بسیاری از آنها!
ما باز هم همان مردان جوان بودیم:
نه شهید، نه شنیع، نه قدیس.
این به ذهن می آمد و چیزهایی دیگر
وقتی که ادامه می دادیم ما
به خواندن؛
اما همه
شبیه بودند به ابرها،
دشوار برای توضیح دادن.
ادامهی مطلب
لیلیت، دومین خویشاوندمان از میان زنان،
آفریده خدا از همان گِل
که آدم را سرشت.
لیلیت زندگی می کند در میان جریان های زیر آب.
اما ظهور می کند با ماه نو
و بیقرار پرواز می کند در شب های برفی،
دو دل در میان زمین و آسمان.
او چرخ می زند
غیرمنتظره صدا در می آورد در جلوی پنجره
آنجا که بچه های نوزاد در خوابند.
بعد جستجو می آغازد
و می کوشد که آنان را بکشد.
پس تو آویزان می شوی بر فراز تخت هایشان
قابی مدور با سه کلام.
اما عبث است هر آنچه او می کند: تمام آرزوهایش.
او با آدم در آمیخت، از پی گناه.
اما هر آنچه که زایید
روح هایی بودند بی اندام، بی قرار و آرام.
در کتاب کبیر آمده است
او زنی زیبا بود، تا به کمر.
باقی فانوس شیطان بود و نوری کم اثر.
ادامهی مطلبدوستان عزیز، اینجا
به معنای تام تر کلام می گویم دوستان:
همسر، خواهر، همراهان، خویشاوندان،
همکلاسان، مردان و زنان،
کسانی که تنها یکبار دیده ام
یا تمام عمر ملاقاتشان کرده ام:
به این شرط که در بینمان، دست کم برای یک آن،
کشیده شده باشد تیغه ای،
ریسمانی درست و راست،
برای شما سخن می گویم، یارانم در این سفر
کُند، نه بی بهره از تلاش،
و همینطور برای شما که از کف داده اید
روح را، روان را، آرزوی زیستن را؛
یا هیچکس، یا کسی، یا شاید که فقط یکی، یا تو
که مرا می خوانی: به یاد آر آن زمان را
پیش از آنکه موم سفت شود،
وقتی هر کداممان مُهری بودیم.
هر کداممان مرقومه ای حمل می کنیم
از دوستی که در راه دیده ایم؛
در هریک، رد آن یک.
به نیکی یا که شر،
به خرد یا که جهل
هر کسی را یکی مُهری نهاده است.
اینک که زمان در منگنه می گذارد ما را به اضطرار،
و کارهایمان به پایان رسیده اند،
برایتان آرزویی دارم خُرد
که این خزان دراز باشد، و مهربان.
ادامهی مطلبمیان دو تپه
شهری قدیمی پا بر جاست.
خانه ها از دور نمایانند
و سقف ها و درخت ها
و تار و تاریک،
و نم و شبنم
در آنجا.
دعاها خوانده می شوند
و آدم ها می آرامند
چون خواب آنجاست
و رد رویاها
همه جا.
ادامهی مطلبشما که زندگی می کنید در امانِ
خانه های گرمتان
که هر عصر باز می گردید تا بیابید
غذای گرم و چهره های مهربان:
تصور کنید این همان مردیست
که جان می کند در گل و لای
که هیچ نمی داند از آرامش
که می جنگد برای قرصی نان
که می میرد با یک آری یا یک نه.
تصور کنید این همان زنیست
بدون مو، بدون نام
دیگر بدون هیچ قدرتی برای یادآوری
چشمانش تهی، زهدانش سرد
به سان وزغی در زمستان.
تصور کنید که اینچنین بوده باشد:
من این کلمات را به شما فرمان می دهم
حک کنیدشان بر قلب هایتان
وقتی در خانه اتان هستید، وقتی در راه هستید،
وقتی به بستر می روید، وقتی بر می خیزید.
تکرارشان کنید برای فرزندانتان.
یا باز فرو می ریزد خانه اتان،
مرض به عجز می اندازدتان.
روی بر می گردانند از شما اعقابتان.
ادامهی مطلبدر شب های بیرحم، به رویا دیدن خو کرده بودیم
رویاهای وحشیانه شلوغ
که با جان و دل می دیدیم:
بازگشتن؛ خوردن؛ قصه گفتن.
تا فرمان صبحگاهی
با صدایی پایین و تحکم آمیز که
«خبردار»
و دل که در سینه فرو می ریخت.
اینک دوباره خانه هایمان را باز یافته ایم،
شکم هایمان سیر است،
وسط قصه ایم.
وقتش شده است.
به زودی باز می شنویم
آن فرمان عجیب را:
«خبردار»
ادامهی مطلب
پوست ترک بر می دارد مثل پوسته.
هیچوقت آب به اندازه نبوده.
تصور کن چکه ای از آن را،
پخش شدن قطره ای کوچک را،
طنینی در لیوانی حلبی را،
صدایی را از خدایی بخشنده.
گاه، وفورِ ناگهانیِ نعمت.
لوله آب شهری می ترکد،
نقره بر زمین می بارد
و جریانش پیدا کرده
خروش زبان ها را. از کلبه ها،
دسته دسته: تمام مردها، زن ها،
بچه ها از خیابان های دور و بر
هجوم می آورند، با کوزه هایشان،
برنجی، مسی، آلومینیومی،
سطل های پلاستیکی،
دست های جنون زده،
و کودکان برهنه،
فریادزنان در خورشید روان،
بهترین لحظات عمرشان
تا حد کمال جلا پیدا کرده،
نوری خیره کننده،
وقتی دعای خیر مترنم می شود
بر استخوان های کوچکشان.
ادامهی مطلببار دیگر می بیند چهره های همراهانش را
کبود در نخستین پرتوهای کم سو،
خاکستری با غباری سیمانی،
شبح گونه در مِه،
رنگ پریده با مرگ در خواب نا آرامشان.
شباهنگام، در زیرِ بارِ سنگینِ
رویاهایشان، می جنبد آرواره هایشان،
به جویدن شلغمی نا موجود.
«عقب بایستید، مرا تنها بگذارید، آدم های در اعماق.
بروید پی کارتان. من حق کسی را نخورده ام.
نان کسی را نبریده ام.
هیچکس به جای من نمرده است. هیچکس.
به دنیای مِه آلودِ خودتان برگردید.
تقصیر من نیست که زنده ام
و نفس می کشم
می خورم، می آشامم، می خوابم
و جامه بر تن می کنم.»
ادامهی مطلبسیاهپوش اند همه مردم.
در خروج از ایستگاه ها، در تقلای ورود
به اتوبوس ها، در گذر از خیابان، در فشردگی
به روی پله های برقی
مثل حروفی هستند که می گریزند
از کلماتی که دست و پا می زنم تا بفهمم.
هیچ راهی نیست که ثابتشان کرد
چنانکه محو اَند در حرکت،
آینه هایی، شیشه ترک خورده ای.
می کوشم که بنویسمت
به روی این فضای سپید
به دستخط،
آرامَت کنم،
ساکنَت کنم،
بازوانم را به دورت حلقه کنم،
صورتت را لمس کنم،
رد گونه ات را بگیرم،
آنقدر در آغوشت بگیرم
که بخوانی
کلماتی را که مشغول سرِ هم کردنشان بوده ایم.
ادامهی مطلبآری، حس یک ملاقاتی را دارم،
یک جهانگرد در این دنیا
که خود زمانی آن را آفریده ام.
کمتر حرف می زنم،
مگر که راه بپرسم،
بی اعتماد به مترجمانم،
خسته از حرف هایی
که آنان به زبان نمی آورند.
قدم می زنم در خیابان های پر پیچ و خم،
راستی که گم می شوم،
به دنبال نشانه هایی می گردم
از گذشتۀ موعودِ دیگر.
اینجا، در این محل غریب،
در این زمان نامربوط،
من هیچ نیستم جز فضایی
که گاهی باید پر شود.
تصویرها یورش می آورند به من.
کارت پستال ها می افتند به روی صورت خالی من
با این تمنا که تمبر بخورند و فرستاده شوند.
«سه نقطۀ عزیز»
با که سخن می گویم؟
فکر کنم که شاید نشانی را اشتباه نوشته ام،
اما باز، این نیاز را حس می کنم
که برایت بنویسم؛
نه آنقدر به خاطر تو،
که به خاطر خودم،
تا این سدها را بردارم
از جلوی ترسم:
کارت پستال هایی از خدا.
گواهی که من اینجا بودم.
ادامهی مطلببیرون در،
در کمین در سایه ها،
یک تروریست هست.
این توصیف غلط است؟
بیرون در،
در پناه سایه ها،
یک مبارز آزادیخواه هست.
من درست نفهمیده ام.
بیرون، در انتظار در سایه ها،
یک جنگ طلب دشمن هست.
آیا کلمات چیزی نیستند
مگر پرچم هایی تردید افکن و در اهتزاز؟
بیرون در شما،
مراقب در سایه ها،
یک رزمجوی چریک هست.
خدا کمکم کند.
بیرون، در مبارزه با تمام سایه ها،
شهیدی ایستاده است.
من چهره اش را دیدم.
حالا دیگر هیچ کلمه ای نمی تواند کمکم کند.
درست بیرون در،
گمشده در سایه ها،
بچه ای هست شبیه بچه من.
یک کلام با شما.
بیرون درم،
با دستانی چه استوار،
چشمانی چه سرسخت،
پسری ایستاده است که شبیه پسر شما هم هست.
در را باز می کنم.
می گویم بفرمایید تو.
بیایید و با ما شام بخورید.
بچه وارد می شود
و با دقت، دم در،
کفش هایش را در می آورد.
ادامهی مطلباین اتاق فرو می پاشد
از درونش، تَرَک می زند
بر دیوارهای خودش
در جستجوی فضا، نور،
هوای باز.
تخت بلند می شود
از کابوس هایش.
از گوشه های تاریک، صندلی ها
بر می خیزند تا به ابرها بر خورند.
این است جا و وقتِ
زنده بودن؛
وقتی اثاثیه روزمره زندگیمان
می جنبند، وقتی ناشدنی از راه می رسد.
قوری ها و تابه ها به هم می خورند
در ضیافت، با سر و صدا می گذرند
از سر جماعت سیرها، پیازها و چاشنی ها،
به دور هواکش سقف پرواز می کنند.
هیچکس به دنبال در نمی گردد.
در میان این همه هیجان
من مانده ام کجا
جا گذاشته ام پاهایم را، و چرا
دست هایم بیرون کف می زنند.
ادامهی مطلبآوازی که دوست داشتی را می خوانم، عمر من
اگر بیایی و گوش کنی، عمر من
اگر بیاد آری دنیایی را که در آن زندگی می کردی،
بشنو آوازم را، روح من.
سکوت را نمی خواهم، عمر من،
چطور بدون فریاد وفاداریم اثبات می شود؟
کدام نشان مرا می شناساند، عمر من؟
همان گونه ام که از آنِ تو بودم، عمر من،
نه آرام، نه از یاد رفته، نه سرگشته.
با تاریکی بیا، عمر من،
اگر به یاد می آری این آواز را، عمر من،
اگر باز می شناسی آوازی را که بلد بودی،
اگر هنوز هم به یاد می آوری نامم را.
در فراسوی زمان و بی زمانی می مانم.
نترس از شب، مِه یا باران.
به دنبال ردی برو یا که هیچ ردی.
از همانجایی که هستی مرا بخوان، روح من!
و صاف به سمتم بیا، رفیق...
ادامهی مطلباز بازیگوشی های گاه و بیگاه
شب هایی
که ستاره ای در آسمانش سو سو نمی زند
هشداری
که «به نفس کشیدن خطر مکن»
شمعی
که با بازدم تو خاموش می شود
تاریکی
دامن می گسترد
دنیایی می ماند
پر از کلمات حاضر
و تصاویر غایب
و ما سر گشتگان
همه هراسان
در شط شب
آویخته به زورق زبان
لب می گشاییم به بیان آرزوهای نا ممکنمان:
«چه می شد از سیل اشک هایم به روی زمین
درختی جوانه می زد با میوه های نور!»
«آرزوی محال بازگشت به شب های روشن،
خانه های خاطرات دور!»
«یک دم تماشای جهان،
فرار از کابوس های شاعر بخت برگشته کور!»
«لعنت بر این تاریکی
که انگار هجوم می آورد
چون سیلی به لانه یک مور!»
همه اش حرف های یک جور...
و با طلوع خورشید،
آن چشم های سرخ،
چهره های زرد،
باز پنهان می شوند پشت صورتک های غرور.
و تو لبخندی به لب می آری به زور،
لیک پس از آن
غرقه در شادی و سرور،
آرام با خود می گویی:
«باشید تا امشب
دوباره آن شمع را خاموش کنم!»
ک. م.
1389/12/29
ادامهی مطلبدهانی که در می کشد دهانم را.
دهانی که در کشیده است مرا:
دهانی که از دوردست می آید
تا با پرتو اَش روشن کند مرا.
سپیده ای که می بخشد شب هایم را
درخششی، سرخ وسپید.
دهانی میزبان دهان ها:
پرنده ای سرشار از پرنده ها.
ترانه ای که به هم می زند بال هایش را
از پایین وبالا.
مرگ که فرو کاهیده است به بوسه ها،
به آهستگی مردن از تشنگی،
تو می دهی سبزه های خونین را
با بال هایت دو موج بزرگ.
لب بالایی آسمان است،
و زمین است لب پایینی.
بوسه ای که می چرخد در تاریکی:
بوسه ای که غلتان می آید
از نخستین گورستان
تا آخرین ستارگان.
ستاره ای که لبت را نگه می دارد
گنگ و فروبسته،
تا شبنمی آسمانی می رسد از راه
که به لرزه افکند پلک هایت را.
بوسه ای که می کوچد به آیندۀ
دختران و پسران برنا،
که ترک نمی کنند خیابان ها را،
خالی نمی گذارند میدان ها را.
چند دهانِ بی دهانِ مدفون را
نبش قبر کرده ایم ما!
از دهانت می نوشم برایشان،
از دهانت به سلامتیشان،
تا فرو بیفتم در شراب
در گیلاس های عشقشان!
خاطرات اَند، خاطرات،
بوسه هایی تلخ و دور.
در دهانت غرق می کنم زندگیم را،
می شنوم نجواهای فضا را،
و انگار که ابدیت
به رویم خالی کرده است خودش را.
باید برگردم برای بوسه ات،
باید برگردم. غرق می شوم: فرو می افتم،
در نزول از میان قرن ها،
به سمت تپه هایی عمیق،
به سان بارشِ برفِ تب آلودِ
بوسه ها و عاشق ها.
دهانی که به در آورده است
پاک ترین سپیده را،
با زبان تو. سه واژه را
تو میراث داری، سه آتش را:
زندگی، مرگ، عشق.
باقی می مانند اینان
نبشته بر لبان تو.
ادامهی مطلب
می دانم هستند کسانی که بپرسند:
چرا او چون گذشته نمی خواند
همان ترانه های سرکش را؟
اما آنان ندیده اند زحمات یک ساعت،
کار یک دقیقه، نوابغ یک سال را.
من درختی سالخورده ام،
که وقتی بزرگ می شدم،
با صدایی شیرین و زیر لب زمزمه می کردم،
چون نسیم نوازشم می کرد.
اینک دیگر زمان لبخندهای جوانی گذشته است:
اینک بگذار تندباد به خواندن وا دارد قلبم را.
ادامهی مطلبدرخت خوشبخت است که کمتر حساس است؛
سنگ خارا خوشبخت تر که هیچ چیز را حس نمی کند:
هیچ دردی به بزرگی زنده بودن نیست،
هیچ باری سنگین تر از زندگی با آگاهی.
بودن، و هیچ ندانستن، و راهی نداشتن
و هولِ بوده باشیدن، و ترس های آینده...
و ترس مسلم از فردا مردن،
و رنج کشیدن، تمام عمر را، تاریکی را،
و آنچه نمی دانیم و به زحمت به آن شک داریم را...
و جسمانیتی که ما را وسوسه می کند با خوشه های انگور،
و مقبره ای که ما را انتظار می کشد با روایحِ مجلس ختم،
و ندانستن آنکه به کجا می رویم
و بهر چه آمده ایم!
ادامهی مطلبسکوت شب، سکوتی دلگیر، شبانه -
چرا جانم چنین به لرزه افتاده؟
می شنوم همهمه خونم را
و توفانی آرام در مغزم گذرا.
بیخوابی! ناتوان در خوابیدن،
و با این وجود، باز رویا دیدن.
من آدمِ خودکارِ تحلیلِ معنوی اَم،
هملتِ خودکار!
برای رقیق کردن اندوهم
در شراب شب
در گویِ اعجاب انگیزِ تاریکی -
و از خود می پرسم: کی سپیده سر می زند؟
کسی دری را بسته است -
کسی از اینجا گذر کرده است -
ساعت سه بار نواخته است -
فقط اگر «او» بود!
ادامهی مطلب
به ماریانو ده کاویا
شمایی که به ضربان شب گوش کرده اید
شمایی که بیخوابی هایی دیرپای را شنیده اید
بسته شدن دری، غرش مهیب ماشینی
در دور دست، پژواک مبهمی، صدای آرامی...
در لحظات سکوتی وهم آور،
وقتی فراموش شدگان از زندانشان بیرون می آیند،
در ساعت مردگان، در ساعت غنودن،
خواهید دانست که چگونه بخوانید این بیت های تلخیِ پا به ماه را!
چنان که گیلاسی را پر می کنند، من پرشان می کنم
با اندوه خاطرات دور و شوربختی های شوم،
و دلتنگی های جانم، مست از گل ها
و داغ دلم، غم ضیافت ها.
و سنگینیِ آنچه که باید باشم، نیستم،
خسران قلمرویی که انتظارم را می کشد،
لحظه ای برای اندیشیدن به آنکه زاده نشده ام،
و رویای زندگیم را دیدن از زمانی که زاده شده ام!
این همه در میانه سکوتی عمیق از راه می رسد
جایی که اوهام زمینی شب گسترده می شود
و من حس می کنم که انگار، طنین قلب جهان
به قلبم نفوذ کرده، لمسش کرده است.
ادامهی مطلب
یه صبح، «آکانی» رو گرفتن
زدنش تا خورد و خمیرش کردن
چپوندنش توی گوشۀ
جیپی که منتظر بود.
به من چه مربوط
تا وقتی که لقمه ام رو
از دهن پرم در نیاوردن.
یه شب اومدن
با صدای پوتین هاشون
تمام خونه رو بیدار کردن
«دانلادی» رو بیرون کشیدن.
بعدش یه مدت طولانی اصلا نبود.
به من چه مربوط
تا وقتی که لقمه ام رو
از دهن پرم در نیاوردن.
یه روز، «چین وِه» که رفت سر ِ کار
دید شغلش رو از دست داده:
نه تحقیقی، نه اخطاری، نه سوالی-
فقط یه گونی برای یه پرونده بی نقص و عالی.
به من چه مربوط
تا وقتی که لقمه ام رو
از دهن پرم در نیاوردن.
و بعدش، یه عصر
همین که نشستم لقمه ام رو سق بزنم
صدای در
دست گرسنه ام رو خشک کرد.
جیپه رو چمن های کوتاه خونه ام منتظر بود
منتظر، با همون سکوت همیشگیش منتظر.
ادامهی مطلبگل آفتابگردان
گلبرگ هایش را باز کرد
گل حنا در را بست
به روی خانه شگفتش
آن روز
تو افتادی
به سان یک کتاب
از قفسه
بر خیال من
از آن زمان، ماه
بر نخاسته است
از همان سویِ
آسمانِ ما
ادامهی مطلبسیه چرده
عشق تو غرقم می کند
همانجور که باد زمستانی کمر گرما را می شکند
هزار قول به باد می دهم
تا صدایم را به گوش تو برساند
سیه چرده، به نزدیکم بیا
تا بتوانم عزت بودنت را نظاره کنم
از روزی که چشم به تو دوختم
از روزی که نگاهم به زیبایی تو افتاد
عشق تو بر گرده منی که به سان اسب بادهای وحشی ام، سوار بوده است
نمی توانم بیارامم؛ خواب از چشمانم قهر کرده است
سیه چرده، به نزدیکم بیا
تا بتوانی عزت بودنم را نظاره کنی
،ای سیه چرده، با زیبایی بی اندازه
تو روغن نخلی، شکوه سوپ
تو همان سفیدی هستی که وقار دندان ها را به رخ می کشد
تو چوب صندل هستی، سرخی پر شور در خانه زیبایی
سیه چرده، به نزدیکم بیا
تا بتوانی عزت بودنم را نظاره کنی
مرغ جولا چه کاری دارد مگر ساخت آشیانه های شگرف
خرچنگ چه تکلیفی دارد مگر حفر لانه هایی در لجنزار
سوسک نجس چه شغلی دارد در کنار موسیقی در ارتفاعات
عاشق چه وظیفه ای دارد به جز ریختن عسل در گوش های دلبند
سیه چرده، به نزدیکم بیا
تا بتوانی شکوه بودنم را نظاره کنی
با آن دندان های سپیدتر از سکه های نو، با آن فاصله اغواءکننده میان دندان ها
،با کفل هایی سفت، ستاینده سینه هایی برجسته
،ای جهانساز، سر مشق زیبایی، سرشار از خرد
بیا تا بازی جوانان و آزادان را آغاز کنیم
سیه چرده، به نزدیکم بیا
تا بتوانی عزت بودنم را نظاره کنی
تو او را دیده ای
تو او را دیده ای
که سینه ام را باز کرد
و دلم را برد
او
با آن چشمان شگرف
و آن گام های استوار
که صدایش شیرین تر است
از صدای
آب های خروشان
ذهنش
تیز است
مثل یک ضرب المثل دبش
طولانی ترین عاشقانه جهان
بله...
ادامهی مطلبمی توانم بشنوم که آنها حرف می زنند، فرزندان من
با انگلیسی عالی و کردی دست و پا شکسته.
و هر وقت با آنها مخالفت می کنم
خودشان را آرام می کنند با گفتن اینکه
ناراحت مادر نباشید، او کرد است
آیا من در خانه خودم هم یک خارجی خواهم بود؟
ادامهی مطلبمن همانم که دمخور شب بوده ام
من در باران پیاده رفته ام – و در باران بازگشته ام
من از دورترین نور شهر گذر کرده ام
من غمگین ترین خیابان شهر را نظاره کرده ام
من از کنار پاسبانی مشغول گشت گذشته ام
و بی اشتیاق به توضیح، چشم به زمین دوخته ام
من بی حرکت ایستاده ام و صدای پایم را متوقف کرده ام
وقتی از دوردست، فریادی بریده
از خیابانی دیگر، بر فراز خانه ها پیچیده است
اما نه برای آنکه به بازگشت بخواندم یا وداعم گوید؛
و باز دورتر، در ارتفاعی غیر زمینی
یک ساعت نورانی در برابر آسمان
اعلان می کند که زمان نه درست بوده، نه غلط.
من همانم که دمخور شب بوده ام.
ادامهی مطلبنابود کنید شهرها را
خرد کنید دیوارها را
در هم بشکنید کارخانه ها و کلیساهای جامع، انبارها
و خانه ها را
به شکل کپه هایی بی سر و سامان از سنگ و الوار و
چوب سیاه سوخته:
شما سربازید و ما به شما فرمان می دهیم.
باز بنا کنید شهرها را
دوباره بچینید دیوارها را
یک بار دیگر سر هم کنید کارخانه ها و کلیساهای جامع را،
انبارها و خانه ها را
به شکل بناهایی برای کار و زندگی:
شما همه کارگرید و شهروند. ما
به شما فرمان می دهیم.
ادامهی مطلب