یوغ بر گردنِ علفزارِ پایین دست؛
یونجههایِ تازه درو شده، پیچک امینالدوله
حال و هوای تلخ اکنون را شیرین کرده؛
آبشار نورِ خورشید بر فراز جنگل:
زندگی، یک رویاست.
فوجفوجِ بوقلمونهای هالو که در مرغزار رژه میروند وُ
جنگ را نادیده میگیرند، برگهای درختِ غان امّا
از ترس به خود میلرزند و کوه به تلافی میسوزد.
دستت را به من بده و به دستانم اعتماد کن
مثل عشقی که شب در انتهایِ دالان ایستاده.
اگر من اوّل مُردَم، تو سالهای از دست رفته را جمع کن
و با آنها سیبهای آخر تابستان را. غروبها روی پلهها به من بیاعتنایی کُن
تا به تماشای ابرهایِ نیلی-نارنجی بنشینم که خاکستری میشوند.
پیش برو، پیش برو.
اگر تو اوّل مُردی؛ تابه به سردی ماهی میشود
سگها هر صبح تنهاییشان را زوزه میکشند،
و دیوارهای قدیمی سکوت را میشکافند.
من خاکسترت را بر تپه میپاشم؛ درست،
همانجا که آسمان شروع میشود.
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry



