پیشکش به برادرم محسن (عمادی)
هیچکس خانهاش را ترک نمیکند
مگر، آن خانه دهان کوسه باشد!
تو تنها زمانی به سمت مرز میدَوی
که میبینی تمام شهر با تو میدوند.
همسایههایت از تو تندتر،
نفسِ خون در گلوگاهشان.
پسری که با او به مدرسه میرفتی
که گیج و مات، تو را پشت آن کارخانهی قدیمی قوطی حلبی بوسید؛
حالا تفنگی در دستانش است بزرگتر از خودش.
تو زمانی خانه را ترک میکنی
که خانه نمیگذارد بمانی.
هیچکس خانهاش را ترک نمیکند، مگر خانه تعقیباش کند
آتش زیر پایش زبانه کشد
و خون گرم در دلش بجوشد.
این چیزی نیست که فکرش هرگز به سرت زده باشد
مگر تیغِ سوزان تهدید
بر گردنت نهند.
و آندم که سرود وطنات را زیر لب با خود میبَری
تنها، در مستراح فرودگاه اشکهایت را با پاسپورتت پاک میکنی
روی اوراق هویتیات هقهقِ گریه سر میدهی
تا پاک شود هرآنچه بر آنهاست؛ تا هرگز باز نگردی.
باید بفهمی
که هیچکس فرزندانش را در قایق نمیگذارد
مگر که آب امنتر از خشکی باشد
کسی نخلهایش را
زیر ریل قطار
چرخ درشکه به آتش نمیکشد
کسی شبها و روزهایش را در دلِ بارکش سرنمیکند
روی روزنامه غذا نمیخورد جز اینکه فرسنگها سفر
معنایی جز سفر داشته باشد.
هیچکس زیر فنسها نمیخزد
نمیخواهد کتک بخورد
رقّتانگیز باشد.
هیچکس کمپ پناهجویان را انتخاب نمیکند
جستجوی بدنی را، آنجا که بدنت رها شده تا درد
یا حبس بکشد.
چون زندان، امنتر از
شهری در آتش است؛
و نگهبان زندانی
در شب
بهتر از یک کامیون
پر از مردانی است شبیه پدرت.
هیچکس طاقتش را ندارد
هیچکس نمیتواند هضمش کند
هیچکس پوستش این اندازه کلفت نشده
« بروید ردِ کارتان
سیاهها
پناهندهها
مهاجرانِ کثیف
متقاضیان پناهندگی
شما شما سرزمین ما را مِک میزنید تا بخشکد
کاکاسیاههایی که دستشان همیشه دراز است
بوی عجیبی میدهند
وحشیاند
کشورشان را به گند کشیدهاند و میخواهند
سرزمین ما را هم به گند بکشند»
چهگونه این حرفها،
این نگاههای خضمانه
کمرت را خم نکند؟
شاید چون انفجار لطیفتر از
اندامی پاره پاره است.
یا این حرفها، نوازشگرتر است از
چهارده مرد متجاوز
میان رانهایت.
یا توهینهایی که تحملشان
آسانتر است از بلعیدن پاره سنگ!
آسانتر از استخوانها
آسان تر از پیکر پاره پاره فرزندت.
میخواهم به خانه برگردم،
اما خانه دهان کوسه است
و بشکهی باروت.
هیچکس خانهاش را ترک نمیکند
مگر خانه تا ساحل در تعقیبش باشد
مگر خانه بگویدش:
تندتر راه برو!
لباسهایت را بگذار و برو
از صحرا سینهخیز گذر کن
به دل اقیانوس بزن
غرق شو
نجات پیدا کن
گرسنه بمان
گدایی کن
غرورت را از یاد ببر
نجات جانت از همه اینها مهمتر است.
هیچکس خانهاش را ترک نمیکند
مگر صدای شیرینی در گوشش زمزمه کند،
برو،
اکنون دور شو از من
نمیدانم چه خواهم شد
اما میدانم که هر جا
هر جا جز اینجا
امنتر است.
خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry خانه شاعران جهان | Persian Anthology of World Poetry



