بازگشت به خانه

ترانه

ترانه

وقتی اندیشه می‌کردم
خود را از یاد بردم
وقتی اندیشه کالبد یافت
برگ‌ها مرا در سایه از یاد بردند
تا وقتی که نامرئی، مرئی شود
می‌نشینم و انتظار می‌کشم
که آیا هیچ‌کس مرا به ياد می‌آورد؟
و مادام که باد و برف از من جان می‌گیرند
چراغ‌ها را خاموش می‌کنم
در روح همگان.

ادامه‌ی مطلب
لاکلمات

لاکلمات

اون یه برگ بهم داد مثه یه دست با انگشتاش
من بهش یه دست دادم مثه یه برگ با دندونه‌هاش
اون بهم یه شاخه داد مثه یه بازو
من بهش بازومو دادم مثه یه شاخه
اون آروم  بهم تنه زد
مثه یه شونه.
من شونه‌به شونه‌اش دادم
مثه یه تنه‌ی پرگره.
می‌تونم صدای تند شدن شیره‌شو بشنوم
مثه جریان خون
اونم می‌تونه صدای کند شدن خونمو بشنوه
مثه شیره‌ای که سربالا می‌ره.
من از اون رد می‌شم
اون از من.
من یه درخت تنها می‌مونم
اون
یه مرد تنها

ادامه‌ی مطلب
لک لک‌ها بر بام

لک لک‌ها بر بام


در قصه‌های عامیانه‌ی ما «لک لک» پرنده‌ی بارآوری و حاصلخیزی است. برای همین بچه‌ها را لک لک‌ها به مادرانشان هدیه می‌دهند. در قصه‌های شمال غرب ایران وقتی زمانی دراز روستاها و جان آدمیان در محاصره‌ی سرمایی سخت گرفتار می‌شود، یعنی لک لک جایی پشت کوه‌های بلند گیر کرده‌است و نمی‌تواند خود را به آدم‌ها برساند. در قصه‌های ما راهی جز این وجود ندارد که پسری جوان تا کوه‌های بلند برود، لک لک را پیدا کند، آن را در پیراهنش با گرمای تنش گرم کند و به روستا بیاورد. در قصه‌های ما اگر انسان تا سرمای یخبندان نمی‌رفت و اگر گرمای تنش نبود، سرما نفس زمین را می‌ربود. این باورها با ما از نقش انسان در تغییر سرنوشت خویش حتی در جبر پرخشونت طبیعت سخن می‌گویند. انسانی که در این قصه‌ها می‌تواند زمین را دیگرگون کند و حاصلخیزی و بارآوری را به زمین برگرداند، کسی است که گرمایی در تنش زندگی می‌کند، حتی اگر از دل وحشت یخبندان‌ گذشته باشد.
در سرزمین ما، رستم پسرش سهراب را می‌کشد. قصه‌ها می‌گویند که نوشدارو نیامد و سروش با رستم گفت که اگر تن سهراب را چهل شب و چهل روز بر دست‌های خویش نگه دارد، مرده به زندگی بر می‌گردد. رستم چنین می‌کند. در روز سی و نه‌ام، پیرزنی در رودخانه‌ای کنار پدری که جسد فرزندش را بر دست‌هایش بلند کرده‌است، رخت می‌شوید. پارچه‌ی سیاهی را مدام می‌شوید و می‌شوید و رستم از او می‌پرسد، که چه می‌کنی پیرزن؟ و زن در جواب می‌گوید، می‌خواهم سفید کنم این پارچه سیاه را، مثل تو که می‌خواهی مرده را به زندگی برگردانی، اگر از تو آن‌کار بر می‌آید، از من هم این‌کار ساخته است. رستم، جسد سهراب را بر زمین می‌گذارد. سهراب دیگر برای ابد مرده‌است. قصه‌های ما نمی‌گویند که اگر پدر، جسد فرزند را یک روز دیگر هم بر دست‌هایش حمل می‌کرد، مرده، زنده می‌شد یا نه. اما به صراحت آن صدای شوم محال را آوای شیطان می‌نامند. قصه‌های ما از تاریخی حرف می‌زنند که ما در آخرین لحظه‌ای که می‌توانستیم تغییری در جهانمان ایجاد کنیم، تسلیم شده‌ایم و تراژدی تاریخمان ادامه یافته‌است. این قصه‌ها ما را به خودمان نشان می‌دهند. قصه‌ها می‌گویند اگر قرار است تراژدی یک تاریخ تکرار نشود، رستم این‌بار باید جسد سهراب را یک روز دیگر بر دست‌هایش بگیرد. مثل زمین که هرگز کوتاه نمی‌آید در زمستان‌های سخت، در غوغای بادهایی که انگار زمزمه‌ی هر بهار را در نطفه خفه می‌کنند. اما بهار همیشه می‌آید. یعنی زمین هرگز تسلیم خودش، تسلیم دشواری‌های خودش نمی‌شود.
نوروز را عزیز می‌داریم چرا که برای ما از نقش نازدودنی انسان و گرمای حضور انسانی در مهار سرما و از اراده‌ی زمین به بهار و بارآوری سخن می‌گوید. ویژه‌نامه‌ی نوروزی خانه‌ی شاعران جهان، صدای همین اراده، گرما و حضور است در سرزمین‌های دیگر از همین زمین که گرد است. در آن گوشه‌ها هم جنگ بوده‌است، در آن قلمروها هم درختان زير رگبار گلوله‌ها به بهار رسیده‌اند. مردمانی عاشق شده‌اند، کسانی عشقشان را از  دست داده‌اند، اما همیشه شاعرانشان بهار کوچک خود را دیده‌اند. این بهار کوچک، در توجه و نگاه ماست که بزرگ می‌شود و رنگ‌های خانه به دوش‌اش به رغم گناه و تبعید به دست‌های تو می‌رسند، دست‌های تو، همان لک لکی که می‌آید. لک لکی که نام دیگرش آزادی است و زیر لب زمزمه می‌کند که سر اومد زمستون.          

ادامه‌ی مطلب
ساعت چهار عصر در روزی مشخص از بهار

ساعت چهار عصر در روزی مشخص از بهار


داستانی خوانده‌ام
اسمش را از یاد برده‌ام
آن‌چه به یاد می‌آورم یک میز چوبی‌است
در میدان،
شهری بی‌نام و تعطیلات
امروز به من بازگشت
بر تراس کافه
گاری‌های ذغال‌سنگ به آهنگ گذشته‌ها غژغژ می‌کنند
 در جنگل توت‌فرنگی‌ها کوزه‌ای سوراخ،
صدای مادرم مرا به کیک عصرانه نمی‌خواند
زنان بوی خوش سیگارهای انگلیسی را به دنبال می‌کشند
همیشه منم
همان پسرک داستان از یاد رفته
که مصمم نظاره می‌کند
نوار زخم‌بندی‌ای را
که واپسین پرتو خورشید آن را روشن کرده‌است.



ادامه‌ی مطلب
رنگ‏هاى خانه ‏به ‏دوش

رنگ‏هاى خانه ‏به ‏دوش

عطار پيله‌‏ور
با طبق ‏گياه‏اش ‏از گلستانى‏ به ‏گلستانى ‏مى‏گذرد
و با طبله‌ی ‏عطرش
به‏ كار آغاز مى‏كند.

شباهنگام روح پرنده‏گان كهن
به‏ شاخ‏ساران‏ خويش باز مى‏آيد
و بر اين ‏بيشه‏ى ‏سر در هم
كه چشمه‏سار اشك‏ها در آن‏ فرو خشكيده
نغمه‏يى‏ ساز مى‏كند.

گل‏هاى اين‏ طبق
از پس‏ جعبه‏ آئينه‏ى نامرئى‏ى ساليان ‏سال
بينى‏ى‏ كودكان ‏را ماند
به‏ هم درفشرده
بر جام‏هاى مه‏اندود.

در باغ
پيله‏ور اشك ‏ريزان
كتاب‏ گل‏اش ‏را بازمى‏گشايد ،
و رنگ‏هاى خانه ‏به ‏دوش
سرگردان
برطبله‏ى‏ عطار
ازخويش‏ همى‏رود .

ادامه‌ی مطلب
میدان در بهار

میدان در بهار

حلقه‌های سبز دور چشم‌ها، این چمن در حرکتی چالاک
کنارت به مهر حلقه می زند ، چندی بعد
آن را گرد می‌آوری، بعد به دورش می‌اندازی،
آشفته از لبخند جوانی و بی‌گناهی‌ات 

دراز کشیده زیر تو، این گنبد فرفری چمن
آوازش را در شن خواهد خواند
و تو را از آن خبر نیست و حالا می‌گذری
از میان ستاره‌های بیگانه، یک ابله!


ادامه‌ی مطلب
بهار

بهار


فریادزنان
آوازخوانان
در میان درختان تاب می‌خورم من
در میان ویزاویز زنبورهای سیاه
تا اوج آسمان پرواز می‌کنم من.
من خورشیدم
ماه‌ام
قطره شبنم بر گل سرخم.
خرگوشم من
که دماغش را می‌جنباند.
زنده‌ام من
زیبایم
بر زمین پای می‌کوبم
به سوی مارماهی‌های آب شیرین
فریاد می‌کشم: "هی بیاین با من برقصین."
بی‌بالاپوش می‌دوم در چمنزاران
برهٔ بازیگوشم من
بز پر جست و خیزم
غنچه گلم
شکوفه‌ام
کبوتری در آسمان
بر لب بام می‌روم
و فریاد می‌زنم "هی بهار خوش اومدی."

ادامه‌ی مطلب
رنگی در همین آسمان| تونی هوگلند

رنگی در همین آسمان| تونی هوگلند


باد می‌آد و من حالم خوش نیست
دارم از رو تپه‌ها رانندگی می‌کنم و از سر کار به خونه بر می‌گردم
یه جاهایی از این جاده
درست وقتی از بین انبوه درختا رد می‌شی ‌تاریکه
 وقتی به چشم‌اندازی می‌رسی که رو به اقیانوسه
این تاریکی پر از نقطه‌های روشن می‌شه
اینو نگفتم که حالا خیال کنی این جاده یه نماد یا چه می‌دونم یه تمثیله.

باید به ماری زنگ بزنم و ازش عذرخواهی کنم
که دیشب سرشام انقدر بی‌حوصله بودم
ولی آیا می تونم قول بدم دیگه همچین کاری نمی‌کنم؟
حالا هرچی، الان دلم می‌خواد درختا رو تماشا کنم
درختا انگار به بیداری جنسی رسیدن و من دلم می‌خواد بین‌شون پرسه بزنم.

خوب آخه بهاره، همه چیز ظریف و شکننده به نظر می‌آد.
آسمون به رنگ آبی نورسیده‌س، این برگ تازه شکفته
پر از سبزینهٔ نوزاد و به رنگ معصومیته.

ترانه‌های تابستون گذشته باز به رادیو
و به پل روگذر بزرگراه برگشتن‌
فقط یکی از اینایی که رو در و دیوارای آمریکا شعار می‌نویسه
انگاری اهل متافیزیک و این حرفا بوده که با اسپری سیاه، روی دیوار، بزرگ نوشته:
خاطره عاشق زمان است.

اینو که می خوونی نمی‌توونی از خودت نپرسی یعنی زمان هم عاشق خاطره‌ هست؟

دیشب دوباره خواب ایکس رو دیدم.
این دختره مث یه لکه رو ملافهٔ ناخودآگاه من مونده.
سالها قبل چنان به من وارد شد
که با اینکه دائم دارم می‌سابم و می‌سابمش
هیچ‌وقت نشد بتونم از خودم پاکش کنم،
حالا اما خوشحالم که نشد.

اون چیزی که فکر می‌کردم پایان ماجراست بعد شد میانهٔ داستان.
اون چیزی که فکر می‌کردم یه دیوار آجریه بعد شد یه تونل.
اون چیزی که فکر می‌کردم بی انصافیه
شد یکی از رنگای همین آسمون.

بیرون مرکز جوانان، بین مغازهٔ لیکورفروشی و
قرارگاه پلیس،
یه درخت ذغال اخته عقلش رو از دست داده وُ
خودش رو تو شکوفه غرق کرده
شده عین کف سفید آبجو
شده شبیه عروسی که دنباله لباس سفیدش به پای کسی پیچیده
شکوفه‌های سفیدش، گله گله رو زمین ریختن

خیلی بده که طبیعت این‌طور اسراف می‌کنه
تمام هفته کارش همینه:
هی قشنگی بسازه
هی بپاشه روی زمین
اونوقت دوباره قشنگی بسازه.

ادامه‌ی مطلب
عصر بهار | آن سکستون

عصر بهار | آن سکستون


همه چیز اینجا زرد است و سبز.
به صدای گلویش گوش کن، به صدای پوست زمین،
به صدای خشک و استخوانی جیک جیک
که مثل تابلوی تبلیغات خاموش و روشن می‌شود.
جانوران کوچک جنگل
نقاب مرگ را با خود
به غار کوچک زمستان می‌برند.
مترسک چشمانش را،
مثل دو الماس، از کاسه درآورده
و در روستا قدم می‌زند.
ژنرال و پستچی
کیف‌هایشان را بر زمین گذاشته‌اند.
و این‌ها همه پیش از این رخ داده است
با این حال اینجا هیچ چیز کهنه و مهجور نیست.
ایجا همه چیز ممکن است.

برای همین
شاید دختر جوان
لباس زمستانی‌اش را از تن درآورده
و دلش خواسته ناگهان از درخت بالا برود
و بنشیند بر شاخه‌ای که بر آبگیر رودی معلق است
آن پایین خانه ماهی‌ها ست
آنها بر انعکاس تصویر دخترک شنا می‌کنند
و از پله‌های پاهایش بالا می روند و پایین می‌آیند.
تن او در خود می‌برد تمام ابرهایی‌ را که به خانه برمی‌گردند.
از آن بالا به چهرهٔ آبی‌اش در رود نگاه می‌کند
اینجاست که تن می شویند
مردان کور در میانه روز.

برای همین
زمین، که از کابوس زمستان بیدار شده
زخمها و ترکهای تنش را
با پرندگان سبز و ویتامین‌ها علاج می‌کند.
برای همین
درختان سنگرهایشان را رها می‌کنند
و با انگشتان لاغرشان
جام کوچک باران را بالا می‌گیرند.
برای همین
زن کنار اجاق آشپزخانه می‌ایستد
آواز می‌خواند و گل می‌پزد.
همه چیز اینجا زرد و سبز است.

بی‌شک بهار می‌گذارد
دخترکی برهنه
زیر نور آفتاب به نرمی بچرخد
و از بسترش هراسان نباشد.
تا به حال در آینه سبز سبزش
هفت شکوفه را شمرده است.
دو رود زیر تن او به هم می‌رسند.
صورت کودک چین می‌خورد در ‌آب
و محو می‌شود برای همیشه.
تنها دیدنی زن است
در زیبایی غریزی‌اش.
پوست عزیز و سخت تنش
در اعماق، در زیر درختان آبی آرام می‌گیرد.
همه چیز باهم ممکن است
و مردان کور می‌توانند که ببینند.


ادامه‌ی مطلب
سبز بهار | هالینا پوشویاتوسکا

سبز بهار | هالینا پوشویاتوسکا


پس با دستانم
دنبال می‌کنم عصب به عصب
حلقه به حلقه این زنجیر طلا را
که منم
برگها را
که ناگهان بر درخت روییدند
تا پوست نرم سبزه‌ها
که سبز می‌شوند
تا سیبها که می‌رسند،
در گوش سبز بهار زمزمه می‌کنم
که دیشب در تاریکی
در آبی روشن دریا
غرق شد مرگ.

ادامه‌ی مطلب
دستان تو | هالینا پوشویاتوسکا

دستان تو | هالینا پوشویاتوسکا


دستان تو چند سال دارند
درختان پرگره
به موهای من که دست می‌کشند
بهار می‌شوند
بوی ریشه‌هایی که از خواب برخاسته‌اند
زمزمهٔ زمین
پشت خمیده پاییز را
می‌شکند
باد بهار
در میان انگشتان خشکیده می‌رقصد
گردن سبزم را
بیشتر خم می‌کنم
لبریزم از این اشتیاق داغ
که پوست گرم تنم را
زیر دستان تو
حس کنم.

ادامه‌ی مطلب
باران نم نم| سارا تیس‌دیل

باران نم نم| سارا تیس‌دیل


باران نم نم  و بوی خاک،
پرواز پر پیچ و تاب چلچله‌ها با آن صدای مواج؛

آواز قورباغه‌ها در شب آبگیرها
سپیدی لرزان درخت آلوی وحشی

سینه‌سرخهای آتش‌پر
که می‌نشینند بر پرچینها و هر آنچه دلشان بخواهد سوت می‌کشند

هیچ‌کدام از جنگ نمی‌دانند
برای هیچ‌کدام مهم نیست که سرانجام تمام شد.

برای هیچ‌کدام، نه پرنده نه درخت
مهم نیست اگر نسل نشر نابود شود.

دختر بهار هم وقتی سپیده‌دم از خواب برخیزد
نمی‌فهمد که ما از دست رفته‌ایم.


ادامه‌ی مطلب
بهار | رزه آوسلندر

بهار | رزه آوسلندر


پرنده یخ پر ریخته است
نسیم جان‌بخش
پرندگان نوشکفته را با خود می‌آورد

در خاطر ما
گل‌ها همه با هم
به خواب زمستانی رفته بودند
حالا اما بیدار می‌شوند
و ما باغیم
در جهانی که چشم باز می‌کند

در قراری سبز
بین گل و درخت
قلب یاس ما
باز می‌تپد
و شکوه درخت
با نمایش پرتره شکیبای گیاهان
شکفته می‌گردد

سبز سبز
واکه‌های پرنده
بین‌شان
رنگین‌کمانک‌ها.

برگردان این شعر برای مادر سبز انگشتی‌ام

ادامه‌ی مطلب
امروز | بیلی کالینز

امروز | بیلی کالینز


اگر روز قشنگی باشد
روزی خوش از نسیم گاه گاه

آنقدر که دلت بخواهد پرواز کنی،
تمام پنجره‌های خانه را باز کن

و در قفس قناری را هم
اصلا بیا این در را از چارچوب درآور

اگر روزی باشد که گذرهای آجری خنک وُ
باغِ پر از گلهای صدتومانی باشد

گلهای حکاکی شده زیر نور آفتاب
روزی که دلت بخواهد چکشی برداری

و بکوبی بر وزنه شیشه‌ای کاغذ نگهدار
روی میز کوچک اتاق نشیمن،

و ساکنین آن را
از کلبه‌های برف‌پوش‌ آزاد کنی

تا بشود بیرون بیایند و قدم بزنند
دست هم را بگیرند و نگاه نیمه بازشان را

به این گنبد آبی و سفید بدوزند
خوب، آن روز حتما روزی شبیه امروز است.

ادامه‌ی مطلب
سه هایکو، دو تنکا | فیلیپ اپلمن

سه هایکو، دو تنکا | فیلیپ اپلمن


(کیوتو)

    محرمانه
        (به یاد باشو)

ابرها پنهانی زمزمه می‌کنند
کور می‌کند تو را
خیر شدن به ماه.




زمان طرب
    (به یاد پوسان)

بهار یعنی شکوفه آلوچه
و کیمونوی نو و تمیز
برای فاحشگان روزهای تعطیل.




میعاد
    (به یاد شیکی)

یک‌بار دیگر اگر به انتظار تو بمانم
شب و بوران
آب می‌شوند در قطرات سرد باران.




برای ساتوری

در بهار طرب
وقتی حتا گِل زیر لب می‌خندد
جان من هار می‌شود
پاشنه‌های خونین‌اش را گاز می‌گیرد
و هی پارس می‌کند :"کو شادی/ کجاست شادی؟"




یارَک مغموم

هرگز آتش آسمان را ندید
یا نجنگید در راه خدا
اما چشمانش
آرام آرام می‌سوزد برای هیروشیما
و مرگ سرد بودا.



ادامه‌ی مطلب
اواخر اسفند

اواخر اسفند



اولین روز گرم
و بعد‌از ظهر به نیمه نرسیده
از برف هیچ باقی نخواهد ماند
جز قطرات آبی
که حیاط خانه را می‌شوید
و آبی که چک چک پایین می‌ریزد،
پیراهن سفیدی زیر درختان همیشه سبزافتاده.
از میان سنگین‌ترین رانه‌های برف
دوچرخه‌هایی که پاییز بر زمین افتادند
باز برمی‌خیزند، کارنوالهای کوچکی
از رنگ و رنگدانه به راه می‌افتد،
اختاپوس
و گردونه در شهربازی
به سمت خورشید می‌گردند.
بچه‌ها که خشکیده بودند در زمستان،
و لباس پیرمردها بر تنشان بود
به شکایت درمی‌آیند که چرا باید حالا
سد بسازند در برابر آبی که جاری شده است.
اما این بهار زود می‌گذرد و می‌رود؛
ساعت پنج که برسد
سرمای دم غروب،
تاریکی، تلویزیونهای ملالت‌بار،
این دریچه‌های تصویرها،
مثل توفان برق می زند،
حیاط خاکستری می‌شود
سگهای خیس بی‌دلیل پارس می‌کنند.
فردا آن دورها آن سوی پرچین مزارع ذرت
در امتداد خیابانها و جوی‌های آب، در باغ
پیکر کشاورز
مفقود از پاییز گذشته
ظاهر می‌شود
مثل اتفاقی غیرمنتظره
مثل یک گل لاله.


ادامه‌ی مطلب
هراس

هراس

هراس

 

به خدا دلم نمي آد پا روي برفا بذارم

مي ترسم  كثيف بشن

مي دوني كه 
اگه سپيدي براي يه دف هم سياه بشه

ديگه به اين راحتي سفيد بشو نيس!

ادامه‌ی مطلب
به خاطرم آمدی

به خاطرم آمدی

به خاطرم آمدي

 

دلدار من

سنگيني اين خانه را حس مي كنم

سنگيني تو را نيز حس كرده ام

اتاقها به ترانه حزن آلودي مي مانند

ديوارها با هم غيبت مي كنند

چراغ

همانجايي كه شكسته است

مانده است

همه جا تو را به خاطر مي آورم

 

روزهايمان اگر لوح فشرده اي بود

ترانه هاي محبوبمان را مي نواختيم

همديگر را زندگي مي كرديم

از نو و قديم

 

سارق برلياني مي شدم كه از چشمان تو برق مي زند

با پاهاي تو بار و بنه ام را مي بستم و مي رفتم

خوابم مي كردي

سوپم را مي خوراندي

من تو را در خانه

و تو مرا همه جا مي بوسيدي

 

امروز دلم مي خواهد كمي بگريم

كمي هق هق كنان

تو نيستي

معلوم است كه از آن دوردستها شده اي

من جايي نزديك به تو دفن شده ام

از من دريغ شدي

به من اعتنايي نكردند

گويي همه جا محكومم

گلي ختمي مرا بزرگ كرده است

دلتنگي ام بيرون مانده است

 

 

ادامه‌ی مطلب
من و عشق به هم نمي آييم

من و عشق به هم نمي آييم

من و عشق به هم نمي آييم

آب مان به يك جو نمي رود

مرا چون قطره آبي سرد

وحشت زده مي كند

من هم چون بختكي بر سرش فرود مي آيم.

 

من و عشق به هم نمي آييم

اينك آب مان به ............

 

عشق،
به دنبال
رهايي

هيجان

و عمل است
 

چشمان من اما
در زمان بي زماني

به دنبال آسمان و فضاست

 

من و عشق

اينك امكان ندارد!

ادامه‌ی مطلب
قلب من

قلب من

قلب من

 

1

قلب من
از بس كه در خفا گريسته ام

خيس است

و كمي رنگ پريده

بارها از آفتاب آويزانش كرده ام تا خشك شود

 

2

صلح در قلب من

جنگلي است كه بوي كاج مي دهد

آن داركوب مسن

كه نامش مرگ است

بر شاخسار آن مي نشيند

 

3

قلب من

اولين شعرم

 

ادامه‌ی مطلب
كودك و اندوه

كودك و اندوه

كودك و اندوه

1

هر گاه كودكي بميرد

چشمانش پيش حلوايي خواهد ماند

كه مادرش مي پخت.

 

2

هر گاه كودك فقيري مي بينم

كه زير باران از سرما مي لرزد

آرزو مي كنم

اي كاش پلي بودم

 

3

هر غروب عروسك فروش

با دستمالش

رد دستان كودك را

از روي شيشه ويترين پاك مي كند

 

ادامه‌ی مطلب
اشك

اشك

اشك

اگر باران طفل لرزان از سرمايي را

در كنار بخاري بي هيزمي ببيند

اشكهايش را از سوراخهاي سقف به اتاق جاري خواهد ساخت!

ادامه‌ی مطلب
جاي لب بر استكان چاي

جاي لب بر استكان چاي

جاي لب بر استكان چاي

 

حتي به اندازه جاي لبي كه بر استكان چاي باقي مانده است

نمي توانم از چشمان تو جدا بمانم

 

مي خواهم كه دستان تو در نزديكي دستانم باشند

مانند خانه كلنگي كه به خانه بتوني تكيه داده است

 

تو را چون ميخي بر مغزم كوبيدم

و تمام كلبتين ها را جمع كرده و به دريا انداختم

 

ادامه‌ی مطلب
جان من، دلدار من،قلب من

جان من، دلدار من،قلب من

 

جان من، دلدار من،قلب من

 

بدان كه اين ديوارها براي جدا كردن ما كافي نيست

اين ميله ها

اين دروازه هاي آهني

اين هوا

باور كن .....

بعضي اوقات مانند مشتي سنگين قدرتمند مي شوم

بعضي اوقات مانند گنجشكي ضعيف

بي دليل نيست

تا وقتي كه اين عشق در وجود انسان زبانه مي كشد
بر كدام سختي فاتح نشده است؟

دلدار من!

روزهاي زيبا از ايستگاه سختي ها مي گذرد

انسان قطره قطره جمع مي شود

قطره قطره دلدار من......

روزي در دل زندگي جاري خواهيم شد

بدان كه ديوارها فرو خواهد ريخت

تمام دروازه ها گشوده خواهد شد

اينك قلب من تويي

تو را مي تپد......

و دوباره قطره قطره در دلم جمع مي شوي

ادامه‌ی مطلب
پاملا

پاملا


«... سرانجام فرا رسید آن دم
  که انسان باید عمل می‌کرد 
  یا برای ابد در بردگی فرو می‌شد.
»

راس ساعت دو، حیاط رعیتی
در سکوتی موحش فرو رفت
سندان و تلمبه‌ی آب برق زدند
انگار همه چیز اولین قدم را انتظار می‌کشید.
زن به فضای آزاد قدم نهاد.
باد برخاست
پشت سرش
کشتزارها به هوا بلند شدند.

حقیقت دارد، ستاره‌ای آن بالاست، نشسته مثل خزه‌ها بر درختان. زن دریافت اگر استوار قدم بردارد، می‌تواند برای همیشه به پیش برود. خرسند از این خیال، برای خویش سرودی سر کرد. پیچ پویینت، سیلک هوپ، بیور بنت. هرچه در شمال پیشتر می‌رفت، رهاتر می‌شد.ستاره‌ها بشقاب غذاهای خوب می‌شدند، می‌درخشیدند و سکه می‌شدند.

سفیدی خاموش. شب،  تپه را به جلو هل می‌داد
شاخه‌های درختان
با سرهای پشمی کوچکشان
خش خش می‌کردند.
زن احساس پیری می‌کرد
پیرتراز این سایه‌های آشنا بود
که مثل سنجاب‌ها نزدیک نمی‌آیند.
فرورفته تا زانو در بوته‌های تاک،
آن‌ها را می دید که به پیش می‌آیند
علف‌های هرزه را می‌کنند
می‌خندند
حمایل تفنگ‌ها برسینه‌‌هاشان.    



ادامه‌ی مطلب
این زندگی

این زندگی

چراغ سبز روی میز سوسو می‌زند.
همان حرف‌هایی را به من می‌زنی
که آن دیگری می‌گوید
که خوابیده، طبقه‌ی بالا.
حالا می‌بینم:
امکان‌ها لباس‌های طلایی‌اند
به اختصار.

بچه که بودم، عاشق نقش دختری ژاپنی شدم
حکاکی شده بر چوب
که به ماه خیره بود.
با او در انتظار یارش چشم به راهی کردم
دلدارش آمد با شلوار کوتاه و صندل
و ریش بزی.

چهره‌ی تو، که نمی‌شناختمش
و زندگی ما که همان‌طور خواهد بود
با لب‌هایت که آماس کرده از سوت زدن
در خطر
و من که مثل غریبه‌ای
در این بیابان
پوست سفت انجیرها را نگهداری می‌کنم.

ادامه‌ی مطلب
هندسه

هندسه


به نظریه‌ای دست یافته‌ام و خانه منبسط می‌شود:
پنجره آزادانه تکان می‌خورد
تا در کنار سقف شناور شود
و سقف
به آهی معلق می‌شود.

وقتی دیوارها خود را از همه چیز
جز شفافیت
پاک می کنند،
بوی میخک‌های صدپر
با آن‌ها می‌ماند.
من بیرونم در فضای آزاد
بالای پنچره‌ها
به پروانه‌ها مفصل شده‌ام
نور خورشید فزونی می گیرد
هرجا که پروانه‌ها زیاد می‌شوند
آن‌ها به نقاطی می‌روند
حقیقی
و اثبات نشده.

ادامه‌ی مطلب
باغ مرموز

باغ مرموز

مریض بودم،
در تختی از کاغذهای کهنه دراز کشیده بودم
وقتی با خرگوش‌های سفید در دست آمدی
فاخته‌ها به بالا گریختند، پروازکنان به سوی مادرشان
و حلزون‌ها آه کشیدند زیر چمدان سنگی‌شان.

حالا زبان تو، مثل کرفسی بین ما رشد می‌کند
به خاطر فریادهای عاشقانه‌ی توست
که کلم در لانه‌اش سیاه می‌شود
گل کلم به کودکان پریده رنگ چاقش فکر می‌کند،
و در نوری شبیه اقیانوس سبزک می‌زند.

مریض بودم، از هوش رفته در بوی چای کیسه‌ای،
وقتی تو با سیب زمینی آمدی، با یک شعر خوب.
حالا به من اظهار عشق می‌کنی،
دارم پیروز می‌شوم
با صخره‌ای از سنگ آهک
که بر پستان‌هایم خطی سفید رسم می‌کند.

ادامه‌ی مطلب
مسافر

مسافر


راه و بیراهِ رفته، گذشته‌های گذشته
و بلند و طولانی شبهای تنهایی
نور خورشید و امواج دریا
ستاره و سنگ

نه یار و نه دَیاری
نه حتی غاری که خانه‌ام باشد
و این است عذاب من
شبهای بلندو طولانی، شبهای تنهایی.

ادامه‌ی مطلب
همین است که هست

همین است که هست


و اگر نجنگیم
اگر نایستیم
هم‌صدا نشویم و به یکدیگر پیوند نخوریم
و گر حتا اختیار زندگی خویش را نیز در دست نداشته باشیم
بدل خواهیم شد
به هیات عظیم اسارت
به شکل خاص تسلیم
و شبح وهم انگیز خودکشی
به چهره تهی از انسانیت ترس
به صورت پوسیده سرکوب
تاهمیشه و همیشه و همیشه
و همین است که هست.

ادامه‌ی مطلب
پرنده محبوس

پرنده محبوس


پرندهٔ آزاد
بر پشت باد می‌پرد
و در مسیر رود پرواز می‌کند
تاهمان مقصد همیشگی،
بالهایش در نارنجی نور آفتاب
غوطه می‌‌خوردند
پر دل و بی‌هراس آسمان را از آن خود می‌داند.

پرندهٔ دیگر اما
اسیر قفسی تنگ و تار
نمی بیند هیچ جز بیداد میله‌ها
بالهایش را چیده‌اند
پاهایش را بسته‌‌اند
از این روست که آواز می‌خواند.

پرندهٔ محبوس می‌خواند
و آوازش پر هراس است
هراس از آنچه نشناخته
اما باز آرزویش را به دل دارد
آواز او را می‌شود
از فراز آن تپهٔ دور شنید
چرا که پرندهٔ محبوس
آزادی را به آواز می‌خواند.

پرندهٔ آزاد در فکر نسیمی دیگر است
در فکر بادهای مساعد که از میان آهِ درختان می‌گذرند
در فکر کرمهای چاقی است که در چمنزار روشن از خورشید صبح منتظرند
او آسمان را از آن خود می‌داند.

پرندهٔ محبوس اما بر سر گور آرزو‌ها می‌ایستد
سایه‌اش فغانِ کابوس‌ را فریاد می‌کشد
بالهایش را چیده‌اند، پاهایش را بسته‌‌اند
از این روست که آواز می‌خواند.

پرندهٔ محبوس می‌خواند
و آوازش پر هراس است
هراس از آنچه نشناخته
اما باز آرزویش را به دل دارد
آواز او را می‌شود
از فراز آن تپهٔ دور شنید
چرا که پرندهٔ محبوس
آزادی را به آواز می‌خواند.


ادامه‌ی مطلب
گل نرگس

گل نرگس


پاهایم را در آن پاپوشهای کوچک یادم هست
انگار دو پرندهٔ ترسان... زمین چنان دهان باز کرد
که سرانگشتانم را دیدم
و فریاد خود را شنیدم، انگار شکوفه‌ای که خاکستر شد.

و گرچه دیگر دیر است برای من
تا این سقوط مایه عبرتم شود، حالا که این مرد
سرسخت چون چاقویی
در پنهان‌ترین شکاف جای گرفته است.

پس از آن خود را در قلب آرامشی ناب یافتم، که نامش نفرت بود.

و راز را دانستم، می‌شود ترس را بلعید
پیش از آنکه ترس تو را ببلعد،
می‌شود آن سوی مرگ زندگی کرد
و شد شاه‌بانویی
که دیگر هیچ‌چیز او را به شگفتی وا نمی‌دارد.



ادامه‌ی مطلب
پرسیفون، سقوط

پرسیفون، سقوط


گل نرگسی در میان گلهای زیبای همیشه
یکی برخلاف دیگران! و دخترک خواست که گل را بچیند
خم شده بود که گل را بچیند،
وقتی بیرون جهید از زمین
سوار بر ارابهٔ درخشان و هولناک خود، مرد،
و حق خود را طلب کرد.
تمام شد. هیچ‌کس صدایش را نشنید.
هیچ‌کس. دخترک از گله‌اش جدا شده بود.

(یادت باشه: مستقیم می‌ری مدرسه.
حواستو جمع کن بیخودی واسه خودت پرسه نزن
با غریبه‌ها حرف نزن
از دوستات جدا نشو.  سر تو بنداز پایین.)
و این‌گونه است که به همین سادگی حفره دهان باز می‌کند.
این‌گونه است که پای کوچکی در زمین فرو می‌رود.

ادامه‌ی مطلب
نامه شخصی شماره 3

نامه شخصی شماره 3


هیچ‌چیز نمی‌تواند
ما را جوان نگه دارد، تو می‌دانی
هیچ زن و مرد جوانی نمی‌توانند
جوانی‌شان را
به دور صداهای شیرین بازیها بپیچند.
ما همانی هستیم
که هرگز فکر نمی‌کردیم باشیم.
گیتاشناسی وحشی تن
تمام شد.  و پژواکها.
حالا هم‌آهنگ با عطرهایی آرامتر
پیش می رویم.

سخت است
که اعتراف کنم
گاهی بعد از نیمه‌های شب
از همه چیز
بیراز می‌شوم.

ادامه‌ی مطلب
کی گفته ساده‌س؟

کی گفته ساده‌س؟



درخت خشم هزار هزار تا ریشه داره
یه وقتایی شاخه هاش قبل از به بار نشستن، شکستن.
زنها تو رستوران ندیکس جمعن
همیشه قبل راه‌پیمایی اونجا جمع می‌شن
و راجع به دخترای دردسرساز با هم حرف می زنن،
دخترایی که اجیر کردن تا آزادشون کنن.
یه پیشخدمت سفید از جلوی یه برادر رد می‌شه
تا اول به اونا سرویس بده
و خانوما نه متوجه می‌شن
نه این لذت کوچیک برده‌داری رو از خودشون دریغ می‌کنن.
اما از اونجایی که من که به آینه‌ام بسته‌ام
و به رختخوابم،
می بینم دلیلش رنگ پوسته
و جنسیت

اینجا می‌شینم و از خودم می پرسم
کدوم من
می‌‌تونه از این همه آزادی‌خواهی
جون سالم به در ببره.

 


ادامه‌ی مطلب
تک‌شاخ سیاه

تک‌شاخ سیاه


تک شاخ سیاه حریص است
تک شاخ سیاه آرام ندارد
تک‌شاخ سیاه را با سایه‌ای یا نشانه‌ای
اشتباه گرفتند
و بردند او را
از سرزمینی سرد
از جایی که مه، مضحکهٔ خشم مرا
رنگ می‌زد.
بر دامن زن نیست جایی که آن شاخ می‌آرامد
بلکه در حفرهٔ ماه است
که می‌بالد.
تک شاخ سیاه بی‌قرار است
تک‌شاخ سیاه بی‌شکیب است
تک شاخ سیاه
آزاد نیست.

ادامه‌ی مطلب
باز بر می‌خیزم

باز بر می‌خیزم

گیرم که نامی از من نباشد در تاریخی که تو می‌نویسی
گیرم که خصمانه نام مرا پنهان کنی در پس دروغهای شاخدارت
گیرم که زیر پا لگدکوبم کنی
باز اما، مثل خاک، من بر می‌خیزم.

جسارت من  تو را می آزارد؟
چرا زانوی غم در بغل می‌گیری
وقتی می‌بینی سرفراز راه می روم
انگار در اتاق نشمین خانه‌ام گنج یافته‌ام؟

درست مثل ماه درست مثل خورشید
با همان قطعیتی که جزر و مد رخ می‌دهد
درست مثل امید که قد می‌کشد
باز برمی‌خیزم

دلت می‌خواست ببینی نشسته و شکسته‌ام؟
سر خم کرده، چشم به زمین دوخته‌ام؟
شانه‌هایم افتاده مثل اشک
خسته ام دیگر از فریادهای سرزنده‌‌ام؟

سرافرازی من سرافکندگی توست؟
سخت است که ببینی
می‌‌خندم انگار در حیاط پشتی خانه‌ام
معدن طلا کشف کرده‌‌ام.

گیرم کلمات خود را به سوی من شلیک کنی،
گیرم با نگاهت بر من زخم زنی
گیرم با نفرت خود جانم بگیری
اما باز، مثل هوا، من بر می‌خیزم

زیبایی من مایهٔ اندوه توست؟
انگشت به دهان می‌مانی
وقتی می‌بینی می‌رقصم و انگار
بین رانهایم الماس دارم

از دل زاغه‌های شرم تاریخ
برمی‌خیزم
از میان گذشته‌هایی که ریشه در رنج دارند
برمی‌خیزم
من اقیانوس سیاهم، پهناور و خروشان
جاری و عاصی، موجم من.

پشت سر می‌گذارم شبهای هراس را
برمی‌خیزم
پیش می روم به سوی سپیده که آزاد است و رها
برمی‌خیزم
در دست دارم موهبتی که به ارث برده‌ام از اجدادم
من امید و رویای بردگانم.
برمی خیزم
برمی‌خیزم
برمی‌خیزم.

ادامه‌ی مطلب
کار زن

کار زن

بزرگ کردن بچه‌ها
یه خروار لباس واسه وصله پینه
سابیدن کف
خرید
سرخ کردن مرغ
حموم بچه
سیر کردن شکم یه عالم آدم
رسیدگی به باغ و باغچه
اتو
لباس پوشوندن به نی نی
وجین
ترو تمیز کردن این آلونک
مریض‌داری
پنبه‌چینی.

بتاب بر من آفتاب
ببار بر من باران
آرام ببار قطر‌ه‌‌ها را
و دوباره پیشانی‌ام را خنک کن.

توفان بوزان بادهای خشمگینت را
مرا از اینجا ببر
بگذار بر آسمان معلق شوم
تا دوباره شود که دمی بیاسایم.

نرم ببار ای برف
مرا با سپیدی خود بپوشان
بگذار یخهای سرد تو مرا ببوسند
بگذار امشب دمی بیاسایم.

آفتاب، باران، گنبد آسمان
کوه‌ها، دریاها، برگ و سنگ
درخشش ستاره و تابش ماه
تنها شما را می‌توانم از آن خود بدانم.

ادامه‌ی مطلب
روزی آفتابی در هفته ‌آینده

روزی آفتابی در هفته ‌آینده



روزی آفتابی در هفته ‌آینده
درست قبل از بمباران
درست قبل از پایان جهان
درست قبل از اینکه بمیرم

تمام اشکهایم تبدیل می شوند
به گردی سیاه در میان خاکستر
سیاه مثل شکم بودا
سیاه، گرم و خشک

سپس بخشایش بر زمین سقوط می‌کند
سقوط می‌کند بر سر خدایان
سقوط می‌کند بر سر کودکان
سقوط می‌کند از آسمان.

ادامه‌ی مطلب
به مبارز راه آزادی

به مبارز راه آزادی



تو تلخاب می‌نوشی
من اشکهای تو را، گرچه چشمهایت می‌جنگند برای نگه داشتن‌شان،
فنجانی از دُرد، از علف زهرآگین بنگ‌دانه سرازیر در میان پوشالها.
سینهٔ تو گرم
خشم تو سرد و سیاه
شبها تو خواب می‌بینی
من ناله‌هایت را می‌شنوم، انگار هزار مرگ را می‌میری
بر تن سیاه و نزار تو که فرود می‌آیند شلاقها
تو حس می‌کنی باد می‌وزد
و من صدایش را در نفسهای تو می‌شنوم.

ادامه‌ی مطلب
به خانه رفتند

به خانه رفتند



آنها به خانه رفتند و به زنانشان گفتند
هرگز در تمام سالهای زندگی‌شان
با زنی مثل من آشنا نشده‌اند
اما... آنها به خانه هاشان رفتند.

گفتند خانه‌ام پاک بود و پاکیزه
و هرگز دشنامی بر زبان نیاوردم
و هاله‌ای از راز به دورم بود
اما... آنها به خانه هاشان رفتند.

مردان دهان باز نمی‌کنند جز به ستایش من
آنها لبخندم  را دوست داشتند، کمرگاهم را و برجستگی کفلهایم را
یک دو سه شب زیر سقف من صبح کردند
اما...

ادامه‌ی مطلب
درسی در باب یک شيئ

درسی در باب یک شيئ

زیباترین شیئ
همان شیئ‌ای‌ست که وجود ندارد

قرار نیست با آن‌ آب ببری
یا خاکستر قهرمانی را در آن نگهداری کنی

گهواره آنتیگونه نیست
حتی یک موش در آن غرق نشده‌است

حفره‌ای در خود ندارد
سراپا گشاده است
از هر طرف دیده می‌شود
یعنی به سختی می‌توان پیش بینی‌اش کرد

همه‌ی خطوطش
در یک جریان نور
به هم می پیوندد

نه کوری
نه مرگ
نمی تواند شیي‌ای را با خود ببرد
که هنوز وجود ندارد.


با یک مربع سیاه
جایی را نشان کن
که شیئ ناموجود
ایستاده است
یک مویه ساده،
برای غیابی زیبا

ندامت مردانه‌ای
محبوس
در یک چهار دیواری.


حالا همه‌ی فضا
مثل اقیانوسی
آماس می کند

تندبادی شلاق می زند
بر بادبان سیاه

بال طوفانی
بر میدان سیاه، دایره می‌زند

و جزیره در جزر و مدی شور
غرق می شود

حالا فضای خالی‌ات آماده‌است
زیباتر از خود شیئ
زیباتر از اثری که به جا می گذارد
انگار پیش از آغاز جهان است
در بهشتی سفید از امکانها
می‌توانی به آن وارد شوی
فریاد بزنی
فریادی عمودی- فریادی افقی

آذرخشی قائم‌الزاویه
به افق عریان ضربه می‌زند

می توانیم همینجا توقف کنیم
تو یک دنیا خلق کرده‌ای.

حالا به نصایح چشم درون
گوش فرا ده

بر نجواها غرغرها صدای بوسه‌ها
جاری نشو

پشت دروازه پرده نقاشی ات
جهانی خلق ناشده ازدحام کرده‌است.

فرشتگان
پوشال سرخ ابرها را پیشکش می کنند

درختان در همه جا
موهای شلخته‌ی سبز به جا می گذارند

پادشاهان رنگ ارغوان را می ستایند
و به جارچیان را فرمان می دهند
که مطلایش کنند

حتی نهنگ‌ها هم تقاضای پرتره‌ای دارند

به فرامین چشم درون گوش فرا دار!
کسی را به خود راه نده.

برآمده از سایه‌ی شیئ‌ای
که وجود ندارد
از فضای قطبی
از خیال عبوس چشم درون
یک صندلی
زیبا و بی مصرف
مثل کلیسایی در بیابان

بر صندلی
رومیزی مچاله‌ای بگذار
به ایده‌ی نظم و ترتیب
ایده‌ی مخاطره را اضافه کن

بگذار اعتراف باشد به ایمان
اعترافی کنار تقلای عمودی همراه با مشقت افقی

بگذار از فرشتگان نیز خاموش‌تر باشد
از پادشاهان باشکوه تر
بزرگ‌تر باشد از نهنگ
بگذار چهره‌ی آخرین را به خود بگیرد

ای صندلی!
تقاضا می‌کنیم بر ما افشا کنی
عمق چشم درون را
عنبیه‌ی جبر و
حدقه‌ی چشمان مرگ را...

ادامه‌ی مطلب
گزاره‌های غیاب

گزاره‌های غیاب

چهره‌ی خنک و خاموش رود
از من
بوسه‌یی خواست.

شعر کوتاه يادداشت خودکشی از لنگستن هيوز از شعرهايی‌است که از بس پرند، تهی می‌نمايند.
آخرين فيلم گدار بحث مفصلی درباره‌ی خودکشی دارد. نفی خودکشی يا مبنای اخلاق دينی دارد يا مبنای اخلاق عرفی. در هر دو حال مناديان اخلاق چه از جنس دين‌دارش، چه از جنس غيردين‌دارش حاضرند که به خاطر ديدگاه خويش کرور کرور انسان بکشند. حيات ديگری بايد حفظ شود اگر و فقط اگر خلاف بودن يا اقتدار من نباشد، در غير اين‌صورت من حق دارم او را از صحنه‌ی روزگار محو کنم.
بحث زيبا و بی‌نظير استنلی ميلگرام در اطاعت از اتوريته نيز نشان داده است که چطور حدود شصت و پنج درصد مردم اگر در پناه اقتداری قرار گيرند و بتوانند مسئوليت کنش خود را به گردن آن اقتدار بگذارند به راحتی انسان ديگر را شکنجه دهند يا از ميان بردارند. تنها سه تن از يک جامعه‌ی هزار نفری از آغاز اتوريته را پس می‌زند. شک نيست که تک‌تک ما از اين قاعده مبرا نيستيم. هيچ معلوم نيست که ما در پناه اتوريته‌های گونانگون حيات ديگران را به خطر نينداخته باشيم ولی فرضمان اين باشد که مقصر نيستيم. خواه اين اتوريته، اقتدار شرايط و اوضاع پيرامونمان باشد يا فرمان يک فرمانده‌ی جنگی.
در يک نگاه، خودکشی، نوعی پذيرش غياب است. حضور، چنان غيرقابل تحمل می‌شود که تنها غيابی چنين پررنگ می تواند آدمی را از زير ذره‌بين اقتدار خارج کند. خواه اقتدار خويش باشد يا ديگری.  
از شگفتی شعر هيوز می‌نويسم  و می‌کوشم فراخی آن را نشان دهم:
۱- با خوانشی سمبليستی، رود و مرگ مقارن‌اند. خنکای چهره‌اش و خاموشی‌اش در تقابل با همه‌ی عناصری قرار دارد که بيرون شعرند: بيرون انگار در تب و هرم حضور می‌سوزد. بيرون انگار پر از غوغاست.
۲- اگر مقارنت رود و مرگ را فرض بگيريم. بايد پرسيد که چرا مرگ به رودی شبيه شده‌است، نه به برکه‌ای تا آبی راکد داشه باشد. رود جريان دارد. اين رود از کنار همه‌ی ما می گذرد. مرک راکد نيست. مرگ هم زندگی دارد.
۳- شاملو آگاهانه، «از من» را در سطر ديگری گنجانده‌است. تا تاکيد کند که مخاطب اين خواستن منم و فقط من.
۴- چرا بوسه؟ درآمد يگانگی؟ و به راستی وقتی کسی خم می‌شود تا به آب بوسه دهد، آيا خم‌نشده است تا تصوير خود را در آب ببوسد؟ بوسه به آب، به مرگ، بدون بوسيدن تصوير خويش ممکن نيست.
۵- حالا می‌پرسم چرا رود چهره‌دارد؟ آيا چهره‌ی رود(: مرگ) همان چهره‌ی خودمان نيست؟ شايد رودی نباشد. اين‌که تصويری از تو، تو را به خود بخواند و تو در او گم‌شوی؟
۶- جز رود خاموش و من و «خواست» همه‌چيز غايبند. نه پيرامونی. نه صدايی از پشت سر. آن‌که با مرگ روبرو می‌شود اين غياب را تجربه می‌کند. خود در اين غياب می‌زيد و بيرون اين غياب غوغاست و تب.
۷- اسم شعر يادداشت خودکشی‌است، اگر نام شعر را جزئی از آن بدانيم، می توانيم نکته‌ی غريب ديگری را هم کشف کنيم. مخاطب اين يادداشت کيست؟ من و شما؟ همگان؟ آن‌که می‌رود تا به رود بوسه دهد، به مرگ خيش و به تصوير خويش، ما را،‌جهان غوغا و تب را خطاب قرار می‌دهد.
۸- راوی، نه قصه‌ی دردناکی از خودکشی نوشته‌است، نه يادداشت جانگزايی، نه پيام شکايتی. هيچ شکايتی نيست. هيچ حزنی هم نيست. راوی خنکا را می‌بيند و بوسه و خود را. از هيچ‌کس هم شکايتی ندارد.
پيشنهاد می‌کنم، فيلم گدار(موسيقی ما) را هم ببينيد. بخصوص آن اپيزود حيرت‌آور آغاز فيلم را.

ادامه‌ی مطلب
درخت محله

درخت محله

درخت محله

اگر درخت ديگري غير از تو در محله ما وجود داشت    

اينقدر تو را دوست نمي داشتم!

فقط اگر مثل ما

لي لي كردن بلد بودي تو را بيشتر دوست مي داشتم

درخت زيباي من!

انشاءالله لحظه خشك شدن تو

ما هم به محله ديگري مي رويم.

ادامه‌ی مطلب
دلبر دندان طلايي من

دلبر دندان طلايي من

دلبر دندان طلايي من
 
بيا اي جان جانان
 بيا به كنارم
جوراب ابريشمين برايت مي خرم
سوار تاكسي ات مي كنم
به طربخانه ات مي برم
بيا
بيا اي دلبر دندان طلايي من
اي دلبر وسمه كشيده من 
اي دلبر زلف مجعد من
طنازم
دلبر پاشنه طلايي من
دلبر سبك سر من
بيا!

ادامه‌ی مطلب
جدايي

جدايي

 
جدايي
از پشت كشتي رفته از بندر
هاج و واج مانده ام 
جرات اينكه خودم را به دريا بيندازم ندارم
دنيا زيباست
غرور مردانگي اجازه نمي دهد 
والا گريه مي كردم 

ادامه‌ی مطلب
کتاب درسی زبانی مرده

کتاب درسی زبانی مرده

این یک پسر است.
این یک دختر است.

پسر یک سگ دارد.
دختر یک گربه دارد.
گربه چه رنگی دارد؟
سگ چه رنگی دارد؟

پسر و دختر با یک توپ بازی می‌کنند.

توپ کجا می‌چرخد؟

پسر کجا دفن شد؟
دختر کجا دفن شد؟

بخوانید!
ترجمه کنید!
به هر سکوت و به هر زبانی.

بنویسید!
هرجا که خودتان
دفن می‌شوید.

ادامه‌ی مطلب
ترانه

ترانه

مادر!
هیچ زنی مرا از تو ندزدید
ترانه‌ها
مرا از همه‌ی زنان ربودند
مرا به مالاگا کشاندند
بر گور ترانه‌ای در مالاگا گریستم
با ترانه‌ای دیگر در سویل زاده شدم
ترانه‌ها در آغوش برفی زنان دفن می‌شدند
بر دامن رنگی تو جوانه می‌زدند.

مادر!
من آن چشم‌های سبز مالاگایی را می‌خواهم
«دندون رو جیگر بزار، اونا مال تو ان»
من پوست مهتابی شهزاده‌ی سویل را می‌خواهم
«زود باش! بزرگ شو! اونام مال تو ان»
چشم‌های هیچ زنی در مالاگا سبز نبود
در سویل شهزاده‌ای نبود.

مادر!
گل سرخی در دست و
بستری از بنفشه نداری
این زخم، این گلوله و این برف
در ترانه‌هایت نبود
حالا کجا بروم از سویل؟

ادامه‌ی مطلب
جعبه‌ی سیاه

جعبه‌ی سیاه

بیرون رفتم تا تنم را معطر کنم
با کسی که مرا انتظار می‌کشید. خوب اصلاح کرده‌ام،
چانه‌ام زمین بوسه‌است.
حالا چشم هیون‌ام
که به سوی نیزه می‌دوم
آبم بر کاشی‌های آبی استخر
به سوی شناگری که از سکوی پرش شیرجه می‌رود،
خیز بر می‌دارم.

اگر هواپیما بودم و حالا سقوط کرده‌بودم
وقتی جعبه‌ی سیاه مرا باز می‌کردی
کور می‌شدی
از این‌همه نور.

ادامه‌ی مطلب
استانبول

استانبول

نمی‌دانستم که یک روز
تو را با این شهر قیاس می‌کنم
یا این‌که تنها راهی این شهر می‌شوم
و برایت این نامه را می‌نویسم
که بگویم
وقتی در سرزمینی گرم، هوا سرد است
به تو فکر می‌کنم.
وقتی در بازار
میوه‌های فصل‌های دیگر را می‌فروشند
به خودم فکر می‌کنم
و هر وقت که کسی پول اضافه می‌پردازد
و آن‌ها سرش کلاه می‌گذارند که نرخ تغییر و تبدیل را نمی‌داند
به هر دویمان فکر می‌کنم.

ادامه‌ی مطلب
راهنمای انتشار مطلب در “خانه شاعران جهان”

راهنمای انتشار مطلب در “خانه شاعران جهان”

 
  1. برای انتشار ترجمه خود نام کاربری و گذرواژه خود را وارد کنید.
  2. پس از ورود شما به عنوان کاربر به وب‌سایت منوی جدیدی به صفحه اضافه می‌گردد.
  3. در این منو، گزینه "ایجاد محتوا" و سپس "شعر" را انتخاب کنید.
  4. در این مرحله وارد صفحه تازه‌ای خواهید شد که به شما امکان می‌دهد ترجمه خود را وارد سازید.
  5. به تنظیمات این صفحه بسیار دقت کنید.
  6. تمام مواردی که با ستاره قرمز مشخص شده‌اند (Title و body) باید تکمیل گردد.
  7. برای"Title" (عنوان مطلب)، فقط نام شعر را بنویسید.
  8. در قسمت "آنتولوژی شعر جهان" نام شاعری که از او ترجمه کرده‌اید پیدا کنید و روی آن کلیک نمایید.
  9. دقت کنید اگر نام شاعر خود را در این فهرست نیافتید به هیچ وجه نام او را به صورت دستی وارد نفرمایید. لطفاً با سردبیر "خانه" تماس بگیرید، شاعر را معرفی کنید و نمونه‌هایی از ترجمه‌های شعر وی را ارسال نمایید. در صورت صلاحدید و تایید، نام شاعر در فهرست شاعران آنتولوژی افزوده می‌گردد و شما می‌توانید ترجمه‌های خود را از اشعار او در "خانه" منتشر سازید.
  10. گزینه بعدی، "ویژه‌نامه‌ها" را زمانی انتخاب کنید که قرار است ویژه‌نامه‌ای در "خانه" منتشر شود و ترجمه شما برای این ویژه‌نامه خاص است.
  11. گزینه بعدی که باید به آن توجه کنید "گروه مترجمان" است، نام خود را در میان نام مترجمان پیدا و انتخاب کنید.
  12. گزینه "دسته بندی تماتیک" هم به شما کمک خواهد کرد برای کار خود موضوعی انتخاب کنید که البته انتخاب این گزینه اختیاری است.
  13. بخش "body" بخشی است که باید ترجمه را در آن وارد سازید یا تایپ نمایید. صفحه‌ابزار این بخش بسیار شبیه صفحه ابزار نرم‌افزار "وُرد" است.  توصیه می‌کنیم اگر مطلبتان را در «ورد» تایپ کرده‌اید، اول آن را در «نوت پد» پیست کنید و از «نوت پد» به ویرایشگر خانه‌ی شاعران وارد کنید.
  14. پس از وارد ساختن یا تایپ مطلب در این بخش، می‌توانید مطلب را "save" کنید یا گزینه "پیش‌نمایش" را قبل از ذخیره مطلب انتخاب کنید تا ببینید کار شما به چه شکل در وب‌سایت نمایش داده می‌شود و بعد از اینکه اطمینان یافتید نیاز به ویرایش بیشتر نیست، مطلب را "save" نمایید.
  15. توجه داشته باشید پس از ثبت مطلب در وب سایت نیر هر زمان دوست داشته باشید می‌توانید بازگردید و مطلب خود را ویرایش کنید.
  16. بند سوم "قرارداد و میثاق همکاری" به صراحت قید می‌‌نماید "مترجمان طی اين توافق‌نامه می‌پذيرند که ويراستاران سايت حق کامل ويراستاری بر برگردان آن‌ها را دارند." بر مبنای همین بند از قرارداد شورای ویراستاری مرجع انتخاب اشعار ترجمه شده برای انتشار در صفحه اصلی وب سایت است.
  17. دقت داشته باشید ویژه‌نامه‌ها دست‌کم یک هفته مهمان صفحه اول "خانه" خواهند بود. اگر در این مدت کاری جدا از ویژه نامه منتشر نمایید، ویراستاران تا زمان به پایان رسیدن زمان نمایش ویژه‌‌نامه ترجمه شما را به روز نمی‌کنند و حتا اگر ترجمه قابلیت انتشار در صفحه اصلی را داشته باشد باز هم نمی‌توانید ترجمه را در صفحه اصلی ببینید.
  18. غیر از موارد بالا، سوالات و مشکلات خود را با ما درمیان بگذارید.

ادامه‌ی مطلب
هميشه تو

هميشه تو

 
اجاق جنگل كاغذی
جنگل گرسنه
زود خاموشی می‌گزیند.
 
اجاق دل، بی اعتنا می‌سوزد
واژه ها با زبانه‌های شعله
چهره مبدل عشق را برنمی‌افروزند.
 
خون کلمات من از چنگال كاغذهای گرسنه جاری می‌شود.
سكوت را می‌آزمایم
خاموشی را
بی خیالی را
خزه‌های تو، ستونهای شعرهای مرا می‌پوشانند.
 
واژه ای كه صدایم را
از گزند تو و من برهاند
پیدا نمی‌کنم.
 
در نامه‌هایی كه به نشانی شعر فرستاده شده‌اند، می نویسم:
اگر می‌یافتمت
آنگاه عشق
از عقد اخوت میان روح و جسم آگاه می‌شد.
 
خورشید و برف بر سرزمین دلم باریدن خواهد گرفت
و مرگ با صدای گمشده‌اش
راز بزرگ جدایی را نجوا خواهد كرد.
 
در پی فریاد جویبار 
با جاری شدن زندگی
در قلب شهری تاریك
عشقبازی‌های من،
همیشه بوی تو را می دهد.
 
بر بازوان دروغ
كاغذ سكوت را بر می گزیند
و نور شیرین خورشید و
عشق را.

ادامه‌ی مطلب
شب شرجی

شب شرجی

شب شرجی
ریزبار
علف‏ها را حتی
در همیان توفان خم نكرد
و از غبار
جز بلعیدن دانه‏های باران
كه به براده‏های نجیب آهن می‏مانست
كاری برنیامد.
ده را به هیچ آسودگی امید نبود
گندم‏های سیاه
بسان كُركی نرم
تفتید و بسوخت
فضای پهنه‏ور
آسیمه سر
هم بدان حال كه می‏‌غرید
مرطوب و خواب‏زده
از پلك‏ها گریخت
و گردباد
هم در آن حالت كه رنگ می‏باخت
دالانی از غبار بنا نهاد
پس آن گاه
قطرات اُریب را
بلای كوری به سر آمد
و بر كنار پرچین
میان شاخه‏ها و باد كشمكشی سخت برخاست
قلبم به ناگهان فروریخت:
نزاع بر سر من بود!
هیچ‌گاه پایانی نخواهد بود
هر چند
از نجوای بوته‏ها و پرده‏های پنجره پیدا بود كه من
بی‏توجه و بی‏اعتنا
همچنان رهگذر خیابان باقی خواهم ماند
اگر آنان مرا ببینند
دیگرم راه بازگشتی نخواهد بود
آنان زمانی بی‏پایان
هم از این دست
به نجوا خواهند نشست

ادامه‌ی مطلب