بازگشت به خانه

انتظار

انتظار

تمام دیروز از سر صبح،
چشم به راه تو بودم
حدس می‌زدند که می‌آیی.
آب و هوای آن روز یادت هست؟ عین تعطیلات بود.
حتی بدون کت بیرون رفتم.

امروز سر رسید،
آن‌ها روزی پریشان برایمان رقم زدند
خیلی دیر شده‌ بود، باران می‌بارید
قطره‌های باران بر شاخه‌های یخ‌زده شرشر می‌کرد.

واژه‌ای برای تسلی پیدا نمی‌شد
اشک‌ها خشک نمی‌شدند.

ادامه‌ی مطلب
سکوت اجباری

سکوت اجباری

هیچ‌کس سکوت را نمی‌شناسد.
سکوت یعنی کلمه و موسیقی.
پیوند بین هرآنچه زنده است
پیوند بین هر آنچه مانا ست تا ابد.

 
بگذار دهان باز کنم و هیچ نگویم،
سکوت، کودکی‌ست که به دنیا نیامد.
بگذار نت شفاف کاملی باشم
بی‌زوال و ماندنی تا ابد .

 
کاری نکن، عشق من، هیچ‌وقت تغییر نکن.
فقط کلمات را به موسیقی تبدیل کن.
بگذار قلبِ قلبهای من خاموش و ساکت باقی بماند
مثل یکی زندگی که سخت به یاد می‌آورم.

ادامه‌ی مطلب
سطرهای مرگ: کتیبه‌ی استالین

سطرهای مرگ: کتیبه‌ی استالین

زندگی می‌کنیم، بی‌آنکه زمین را زیرپایمان احساس کنیم
ده قدم برمی‌داریم و کلماتمان محو می‌شوند.
هرجا که فرصت سخنی نیمه‌کاره است
کلمات دور مرد کوهستان کرملین می‌چرخند

کرم‌های کلفت ده انگشتش
واژه‌هایش که وزنه‌های ترازوست
بالا، بر لبش سوسک‌های پشمالو می‌خندند
پایین، چکمه اش برق می‌زند.

دور و برش حلقه‌ای از اربابان بزدل
چاپلوسانی نیمه‌انسان که با آن‌ها بازی می‌کند.
یکی ناله می‌کند، آن‌ یکی خرخر و دیگری فین فین
وقتی یاوه می‌گوید و نشانه می‌رود.

چکش فرامینش را فرو می‌کوبد انگار بر نعل اسبی
حکمی برای کشاله‌ی ران، حکمی برای پیشانی، برای شقیقه و چشم.

اعدام‌ها، بر زبانش مثل تمشک‌ها می‌غلتند.
آرزو می‌کند ای‌کاش می‌توانست آن‌ها را
چون دوستان بزرگ خانگی‌اش در آغوش بگیرد.

ادامه‌ی مطلب
صفحه سپید

صفحه سپید

زیر قلم تو صفحه سپیدم
کلمات را در خود می‌کشم.  صفحه سپید نانوشته‌ام من
نگهبان داشته‌ها و نداشته‌هایت.
داراریی تو در من افزون می‌شود تا همیشه.

جنگلم من، خاک سیاه پر مایه
تو نوری تو نم‌نم بارانی.
تو سرور و سالاری، کلمه خدایی
خاک سیاه پر مایه‌ام من، صفحه سپید نانوشته‌ام من.

ادامه‌ی مطلب
شهر من

شهر من

شهر پهناور من غرقِ شب است
از خانهٔ خفته‌ام پر می‌کشم
مردمان در گذر از کنارم می پندارند دختر کسی است یا همسر مردی
من اما تنها یک چیز در یاد دارم: شب

نیمهٔ مرداد است، نسیمی از جاده گذر می‌کند
از پنجره خانه‌ای، محو و گنگ، صدای موسیقی را می‌شنوم
از این لحظه تا سحر، نسیم
در میان دنده‌های باریک من می‌پیچد تا به قلبم برسد


پنجره روشن.  ناقوس برج
سایهٔ سپیدار.  گلی در دست من.
صدای پاهایم را کسی نمی‌شنود.
این سایهٔ تنها، سایه من است، منی که اینجا نیست
روشنایی‌های شهر، رشته‌های طلا
در دهان من طعم تلخ برگهای شب.
آزادم کن، آزادم کن از هزارتوی روز ای یار من
که من در خوابهای توام.


ادامه‌ی مطلب
شعر

شعر

هر شعر، کودک عشق حرامی است
نخستین فرزند پدر و مادرش، مفلس و بی‌نوا
حرامزاده‌ای رها شده کنار جاده
تا از بادها گدایی کند

زهرِ دل است و جانِ دل
باغ‌بهشت دل و غم‌خانهٔ دل
پدرش شاید که شاه باشد
شاید که راهزن.

ادامه‌ی مطلب
پنجره

پنجره

با نفس شیرین و بهاری اقیانوس اطلاس
پرده می‌شود پروانه‌ای بزرگ
که پر‌پر می‌زند
می‌شود بیوه‌ای هندی
بر شعله های طلایی هیمه مرده‌سوزان
می‌شود پری آبها که خواب‌آلود
از میان دریاهای پنجره می‌گذرد

ادامه‌ی مطلب
حفره

حفره

من و تو جفت هم‌ایم، مثل دست راست
در دست چپ

من و تو یکی‌هستیم، گرم مثل بال راست
بر بال چپ

بعد ناگهان گردبادی وزیدن می‌گیرد
و بین ما باقی نمی‌گذارد هیچ
جز حفره‌ای بزرگ
مثل دهانه کوه‌های ماه

ادامه‌ی مطلب
شاعر

شاعر


هنوز زنده‌ام من و زودا زود که گناه باشد این
شاید این روزها زیستن امری انسانی نباشد
شاید این دوره از آهن است و باید سقوط کند.
شاید از این پس این شاعر نباشد که شعر می‌گوید.

ادامه‌ی مطلب
موسیقی

موسیقی

چیزی شبیه معجزه در او می‌سوزد
نگاهش که می‌کنی تنش شکل می‌گیرد
وقتی همه از من روی بر می‌گردانند
کنارم می‌نشیند و با من سخن می‌گوید

وقتی یاران هراسان رهایم کردند
کنارم ماند، کنارم ماند تا مرگ
و آواز خواند برایم، مثل اولین رگبار باران بر زمین
مثل گلهایی که ناگهان از همه جا سر برآورده‌اند.


* برای دیمیتری شوستا‌کویچ

ادامه‌ی مطلب
صبح‌بخیر

صبح‌بخیر

گرم است هر دوسوی این بالشت
دومین شمع رو به زوال است
در گوش من فریاد بی پایان کلاغهای سیاه،
تمام شب چشمهای باز بی‌خواب
و حالا دیگر بسیار دیر است برای حتا به خواب فکر کردن
و مرا تاب سپیدی این پرده نیست

صبح بخیر صبح.

ادامه‌ی مطلب
شب سفید

شب سفید

قفل بر در نبسته‌ام
شمع روشن نکرده‌ام
و تو می‌دانی خسته‌تر از آنم
که به خواب فکر کنم

دشتها را تماشا می‌کنم
که در تَشِ تیره شامگاهی شب می‌شوند
من مست صدای توام
صدای تو که در اینجا پژواک می‌یابد

فقدان، بار سنگینی است بر دوش
و زندگی دوزخی است نفرین شده
پیش از این چه سخت باور داشتم
تو بازمی‌گردی.

ادامه‌ی مطلب
در دل من

در دل من

در دل من، خاطره‌ای است
مثل سنگی سفید در دل دیوار
مرا با آن سر جنگ نیست، توان جنگ نیست
خاطره سرخوشی و ناخوشی من است
هر که به چشمانم بنگرد
نمی‌تواند که آن را نبیند
نمی‌تواند که به فکر ننشیند
نمی‌تواند خاموش و غمین نگردد
توگویی به قصه‌ای تلخ گوش داده باشد

می‌دانم خدایان آدمیان را به اشیاء تبدیل می‌کنند
و می‌گذارند دل‌آگاهی آدمی زنده و آزاد بماند
تا زنده نگه دارند معجزه رنج را
بدین سان تو در من به هیات خاطره‌ای درآمدی

ادامه‌ی مطلب
از یاد بروم

از یاد بروم

من صدای شمایانم، هُرم نفسهاتان
بازتاب چهره‌هاتان
لرزش پوچ بالهایی که نیست
من تا پایان با شما هستم، هر چه که پیش آید،
از این روست که این‌چنین به اشتیاق دوستم می‌دارید
حتا وقتی به زانو افتاده باشم یا دست به گناه آلوده باشم
از این روست که بی‌لحظه‌ای تردید یهترین فرزندانتان را
تقدیمم می‌کنید
از این روست که هرگز، هرگز و هرگز از من نمی‌پرسید "کجاست طفلک من؟"
این دود آتش ستایشهای شماست
که دیوارهای خانهٔ تا همیشه متروک مرا سیاه می‌کند
آنها می‌گویند- بیش از این نمی توان نزدیک بود
بیش از این نمی‌توان عشق ورزید

و من مثل سایه که بخواهد از تن جدا شود
مثل تن که بخواهد از جان جدا شود
می‌خواهم که از یاد بروم

ادامه‌ی مطلب
انزوا

انزوا

آنقدر سنگباران شده‌ام
که دیگر از سنگ نمی‌ترسم
این سنگها از چالهٔ من برجی بلند ساخته‌اند
بلند در میان درختان بلند
سپاس از شما ای معماران
پریشانی و اندوه را نای عبور از میان این سنگها نیست
اینجا آفتاب زودتر بر من طلوع می‌کند
و آخرین نورهای سرخوش خورشید دیرتر غروب می‌کنند
گاهی از پنجرهٔ اتاقم
نسیم شمالی به درون پرواز می‌کند
کبوتری از دستان من دانه می‌چیند
صفحات ناتمام مرا نیز
دست‌گندم‌گون الهه شعر، این دست آرام آسمانی
تمام خواهد کرد.

ادامه‌ی مطلب
بوی خون

بوی خون

عسل وحشی بوی آزادی می‌دهد
خاک بوی خورشید
دهان زن بوی بنفشه
و طلا هیچ عطری ندارد

بوی آب بوی میخک است
بوی سیب بوی عشق
همه دریافتیم اما، که همیشه خدا
خون فقط بوی خون می‌دهد.

ادامه‌ی مطلب
بی‌نام

بی‌نام

سه چیز را در زندگی دوست داشت:
آوازهای شب کریسمس، تاووسهای سفید
و نقشه‌های آنتیک آمریکا.
از سرو صدای بچه‌ها بیزار بود
و از مربای تمشک با چای
و از زنان مجنون،
و با من عروسی کرد.


ادامه‌ی مطلب
آفتاب

آفتاب


دور افتاده‌ام از روشنی‌ها
و در سرم سنگينی می‌كند آن سکونی که کم نمی‌شود.
هنوز نمرده‌ام، هنوز زندگي می‌كنم
گوش کن! نگاه کن که نبض روح هنوز می‌زند
      
خفاش‌ها صدای ارتعاش بال‌هاشان را به گوشم می‌رسانند
همه‌ی هراس‌ها پشت سرم ایستاده‌اند
و آب‌ها دهان گشوده، انتظار می‌کشند.
 
 
از روشنی‌ها دور افتاده‌ام
و در سرم آن سکونی که کم نمی‌شود، سنگينی می‌كند
نه! نمرده‌ام، هنوز زندگی می كنم
گوش کن! ببین که نبض روح می‌تپد.
 
پشت افق‌های سیاه
بهار صداها به شکوفه نشسته است
در هوای خیالم
رنگ‌های زیباترین زمان‌ها زندگی می‌کند
   
هنوز نمرده‌ام، هنوز زندگي می‌كنم
گوش کن! نگاه کن که نبض روح هنوز می‌تپد
از روشنایی‌ها دور افتاده‌ام
و در سرم آن سکونی که کم نمی‌شود،  سنگينی می‌كند 
 
روحم، همزاد نسیم‌های مرگ است
شب و روزم از حضور روشنی محروم،
چشم‌هایم کم سو،
اما آفتاب
همیشه و همیشه
بر چهره‌ام جاری است.

 

ادامه‌ی مطلب
سایه

سایه

از بس راه افتاده دنبالم
سایه‌ام،
کلافه شدم،
یه عمره که زیر پام افتاده.
بزار یه کم تو اين دنیا زندگی كنيم
اون سرش به کار خودشو
من سرم به کار خودم

ادامه‌ی مطلب
هم‌چون طبیعتی بی‌جان

هم‌چون طبیعتی بی‌جان


گل سرخ خشک
در هر اتاق
بازماندهٔ دسته‌های گل.
گربه‌ای لب پنجره
همچون نقاشیهای معصومانه.
آغاز همیشه ساده است.
آخرِ کار است که به راه می‌افتی
با خاری در پا
وداع را تجربه می‌کنی
بی‌ نشانی از پرتو آفتاب فردا.



کتابهایی که بر عطفشان هیچ ننوشته است را دوست دارم، به زنانی می‌مانند که چهره پس برقع پنهان می‌کنند و آدم هی دلش می‌خواهد بداند چه شکلی هستند. 
ازاین روست که وقتی بایستم برابر قفسه شعر در کتابفروشی‌ها، حتما کتابهای بی‌عطف را از میان کتابهایی که نامهای درشت دارند بیرون می‌کشم.  گاهی هیچ، گاهی هم ماهی سفیدی به قلاب من می‌افتد، گاهی این ماهی در دلش مروارید هم دارد.
آن روز شنبه مثلا قرار بود زمستان باشد همه این را یادشان بود، این را می‌شد از لباسهایشان فهمید، همه جز خورشید گرم و تابان وسط آسمان .  من از نور و ازدحام خیابان به سایه سرد کتابها پناه بردم.  کتابی بی‌عطف را بیرون کشیدم و خواندم:

"درک ناپذیر از هر جهت
و پیش‌بینی‌نا‌پذیر حتا روی نقشهٔ شهر.
شهری با کلیساهای بسیار
و یکشنبه‌های کم و صفتهای عالی.
شهری کارگری
که کار در آن ته کشیده است.
پیش‌بینی‌ناپذیر
حتا روی نقشه شهر.
تمام خیابانها به خاطرات من ختم می‌شوند."


"وقتی بچه بودم" ص ۲۲

ادامه‌ی مطلب
موزه

موزه

سطری از شعر والری‌است که نباید به یاد آورم.
خیابانی‌است که برای پاهایم ممنوع است.
آینه‌ای است که درست در آخرین دم مرا دیده‌است.
دری است که آن را بسته‌ام تا پایان جهان.
در میان کتاب‌های کتاب‌خانه‌ام
از آن‌هایی که با من‌اند
هستند کتاب‌هایی که هرگز آن‌ها را نباید بازکنم
حالا، این تابستان که پنجاه سالگی‌ام به سر رسیده است،
مرگ مرا بی‌وقفه می‌جود.

ادامه‌ی مطلب
دو شعر از آتااوول بهرام اوغلو

دو شعر از آتااوول بهرام اوغلو

 
آتاوول بهرام اوغلو در چاتالجا به دنيا آمد. در دانشكده تاريخ و جغرافياي آنكارا به تحصيل زبان و ادبيات روسي پرداخت. در سال 1982 به خاطر عضويت در انجمن صلح به 10 ماه زندان محكوم شد.
كتابهاي شعر او عبارتند:
ژنرال ارمني(1965)
يك روز حتماً(1971)
اشعار سفر دلتنگي جسارت و اختلاف(1974)
اشعار نه باران....... نه.............(1976)
در محاصره(1978)
داستان مصطفي صبحي(1979)
رباعيات(1980)
در جستجوي يك هموطن خوب(1983)
آوريل گذشته(1987)
تركيه اي سرزمين مغموم من، اي سرزمين زيباي من(1985)
نامه هايي به دخترم(1985)
 
 
 
 
 
 
 
جدايي
مادر اين عشق كيست؟
مادر آن نزديكي، بين دو جان؟
جدايي كي شروع مي شود؟
عشق كي به پايان مي رسد؟ 
 

چون كرمي در درون خويش

پوسيدگي مي بالد و بزرگ مي شود

لحظه اي مي آيد كه در مكان سابق ات ايستاده اي  

با زماني از جنس احساسات بي نظير 

 

 

كودكان به هيچ نژادي تعلق ندارند.

كودكان به هيچ نژادي تعلق ندارند.
اين احساس را اولين بار در غربت تجربه كردم
كودكان به هيچ نژادي تعلق ندارند
چشمان شان از نگراني مشتركي موج مي زند 
با صداي مشتركي گريه دمساز مي كنند 
 
كودكان گلهاي انسانيت ما هستند
خالص ترين گلها، غنچه ترين گلها
 بعضي چون تكه اي روشنايي بور
بعضي چون حبه انگوري سياه 
اي پدرها آنها را فراموش نكنيد
اي مادرها از آنها پرستاري كنيد
 
آن را كه از جنگ و ويراني سخن مي گويد
خاموشش كنيد خاموشش كنيد
 
بگذاريم با عشق بزرگ شوند
چون نهالي خرد ببالند
مال تو مال من مال هيچ كس نيستند
مال همه جهانيان هستند
نورچشم همه انسانيت 
 
اين احساس را اولين بار در غربت تجربه كردم
كودكان به هيچ نژادي تعلق ندارند
كودكان، گلهاي سر سبد انسانيت مايند
و تنها اميد آينده مان
 

 

 

 

 

ادامه‌ی مطلب
کفش‌ها

کفش‌ها

کفش‌ها، چهره‌ی مرموز زندگانی درونم
دو دهان باز بی دندان
دو پوست کم و بیش متلاشی حیوانات
با بوی لانه‌های موش‌.

برادرو خواهرم که هنگام تولد جان دادند،
هستی خود را در شما ادامه می‌دهند
و زندگی مرا به بی‌گناهی ادراک ناپذیرشان
هدایت می‌کنند.

کتاب‌ها به چه کارم می‌آیند
وقتی می‌توانم
بشارت زندگی‌ام را
بر خاک،
حتی فراتر از آینده
بخوانم؟

دوست دارم فریاد کنم
مذهبی را که اختراع کرده‌ام
برای فروتنی کاملتان
و کلیسای غریبی که می‌سازم
با شما که محراب آنید.

زاهدانه و مادرانه، تحمل می‌کنید:
خویش را و بیگانه را، قدیس‌ را و ملعون را
و با صبوری خاموشتان،
یگانه پیکره‌ی حقیقی مرا
شکل می‌دهید.

ادامه‌ی مطلب
فمينا برقص!

فمينا برقص!

 چگونه به استقبال این نفرین می‌روی فمینا؟

تا پیوستگی ذرات پراكنده‌ی این زندگی
با كدام ترانه‌ی جادویی خواهی رقصید
بر درگاه بامداد این روز نو؟
نفرین هزار ساله است این فمینا
نه روز دیگری در پیش است نه دنیای دیگری
زود باش برقص
 با قدحی از شوكران
با خلخالی از آهن بر مچ پا 
با غنچه‌های پر صدف هجاهای ترس‌خورده
میخ پوسیده‌ی تمام كتاب‌های مقدس را بیرون بكش
بر روی پاشنه‌های بلندت برقص
منشور طلایی زمین را حركتی بده
در آشیانه‌ی حیوانات كرك دار
چون مار ظریف ستاره‌های سرد
بر صورت مادر خدایان چنبره بزن
 
 
نه روز دیگری در پیش است نه دنیای دیگری
با ناقوس‌های پرغرور تعظیم
آهنگ فریب هزار ساله را بنواز فمینا  
ضرباهنگ كهنه‌ی درون
صدای گوشت مثله شده
سكوت نامنتظره‌ی كشش‌های درونی
كنار تو خواهند رقصید.
 
 
منتظر اشاره‌ی زمان سایه‌های سمبل‌ها مباش
چون سایه درون روشنایی بیا
چون جرعه‌های شربت‌های عسل
شراب ناب تضاد درونی
 
چون سرزمین سوخته در بخار تابستان بیا
بر ساحل برخورد عقل با جنون
بر بستر خدا
با پوششی از تورهای سیاه از درون مه بیا  
در میان گل‌های مشكی
بر كف‌های عصبانی قابلمه‌های توری بیا
زود باش برقص
دیری است كه مراسم شروع شده
با دست‌های جادویی‌ات ناقوسهای عشق را بنواز
ای فمینا، ای عروس دیوانه‌ی مدارا 
 
 
برقص، در روز نخ‌های سیاه سنگ‌های براق
برقص، در فریادهای نفرین پرندگان باتلاق
برقص، در ستیزهای روزانه‌ی سربازی مستاصل
برقص، با آهنگ پرتپش زندگی‌های گمشده
 
 
نه روز دیگری در پیش است نه دنیای دیگری
بر سپیده دم روزی نو
فمینا
برقص 
 
  
* فمینا: الهه زنانگی

ادامه‌ی مطلب
نگاه تو و طنين زنگ‌ها

نگاه تو و طنين زنگ‌ها

چه بهاری بود با توخندیدن
و چنگ زدن به زنگ‌های نگاه تو
شهوانی و آرام چون اناری عریان
نگاه تو اشارت نیمروز است
در تقاطع پاییز
در دریاهای پیرامون نگاه تو
پرندگان چون تیرهای مسموم به پرواز در می‌آیند
تابستان چشم بسته در پای دیوار ایستاده‌است
چه به جا مانده از نگاه تو
جز سایه‌ای فرسوده
جنگلی دور
گلی مغموم
براده‌های رنگ‌های یك بهار؟
پرنده‌ها چگونه به فقدان یك آسمان عادت می‌كنند؟
آه، من از شناختن باران جا مانده‌ام
به اناری عریان می‌مانم، مغلوب و رنجیده
نگاه قدیمی تو چون پاییزی زنگ خورده
با طنین زنگ‌ها تركم می كند.

ادامه‌ی مطلب
نسیم

نسیم

زن از سنگريزه نيز كوچك‌تر است
دريا از اندوه زن كوچك‌تر
آن نسيم كهن فارغ البال بر دريا و كهكشان می‌وزيد
و زن با خاطرات عريانش گام بر می‌داشت
بی‌آن‌كه پا بر ماسه‌ها و ستاره‌ها بگذارد.

ادامه‌ی مطلب
طعم زندگی من

طعم زندگی من

می‌گویند ابرها رازهای ناب کودکان‌اند
و لی لی و قایم باشک
ملکه و حیاط خانه‌ی من
دیگر قدیمی شده‌اند.

بچه که بودم
دوست داشتم با آسمان بازی کنم
سر به هوا راه بروم
دور خودم آن‌قدر بچرخم که زمین بخورم
که آن ابرهای عجیب را کشف کنم
ابرهایی که شبیه کله‌ی پیرمردها بودند
مارهای چمبر زده، دماغ‌های دراز
کلاه‌های بلند، روباه‌های خوابیده، کفش‌های غول‌پیکر.

بازی خوبی بود
بازی «می بینی، می بینم، می‌بینم ... می‌بینم»
حرف زدن از حلزونٔ‌هایی که به سمت خورشید می‌روند
عزیزترین ترانه‌ام سینیورا سانتانا بود
که مادرم می‌خواند وقتی در آغوشم می‌گرفت.

گفتند ابرها
رازهای ناب کودکان‌اند.

وقتی دست در دست پدرم راه می‌رفتم
در خیابان‌های قدیمی هاوانا
رستوران‌های کوچک چینی
سفره‌های مرتب سرخ و سفیدشان را به رخ می‌کشیدند
و بساطی‌های صدف‌فروش به هم نگاه می‌کردند
از گوشه‌های مقابل.

سرزدن به کتاب‌فروشی کاسا بلگا
برنامه‌ی هرروزمان بود
ذوق و شوقم برای جامدادی‌ها
مداد رنگی‌ها و پاک کن‌هایی
که در جعبه‌های چوبی کوچک مرتب شده‌بودند.

گفتند ابرها
رازهای ناب کودکان‌اند.

دوچرخه‌ی آبی را به یاد می‌آورم
با دم خرگوش‌ و
کفش‌های اسکیت بی‌استفاده
پیانوی قهوه‌ای بزرگ
و پینوکیویی که عمه‌ام، شارلوت
در جارختی تنگش نگه می‌داشت
و چرخ‌چرخ عباسی
با نان و دارچین.

وقتی دختر بچه‌بودم
عروسک‌های کچل و دلقک‌های قد بلند را دوست داشتم.

گفتند ابرها
رازهای ناب کودکان‌اند...

ادامه‌ی مطلب
صدایی در هواپیمایی بر فراز اروپا

صدایی در هواپیمایی بر فراز اروپا



لئوناردو
دیگر تنها نیستم.
اگر بتوانی چیزی از من بگویی
که حقیقت داشته باشد
دوستی‌ات را می‌پذیرم.
درست است
من ژاکت پشمی زرد رنگی داشتم
که آن وقتها، شب که می‌شد
به تن می‌کردم.
گذر سالیان ما را به هم رسانده است.
پشتی صندلی خود را به حالت اول بازگردانید.
در وین فرود می‌آیی
جایی که من خودم را کشتم
به سال 1962.



ادامه‌ی مطلب
عکس‌ها

عکس‌ها

عکس‌ها لبخندهای ابدی‌اند.
آدم برفی‌هایی که هرگز آب نمی‌شوند
جشن‌های تولد، پوشیده در رنگ کهربایی
که از سرداب دیروز نجات یافته‌اند.

چهره‌هایی که روزی عزیزتر از الماس‌ها بودند
پسرانی که تو را تا صبح بیدار نگه می‌داشتند
خانه‌هایی پر از دوچرخه و بچه
ارواحی که سایه‌هاشان را بر چمن‌ها جا گذاشته‌اند.

حالا ورق بزن
ببین بچه‌ها بزرگ می‌شوند
بزرگترها پیر می‌شوند
عاشقان می‌آیند و می‌روند

عکس‌ها، سوراخ‌هایی‌اند بر پرده‌ی خاکستری زمان
از آن‌ها می‌شود دزدکی به گذشته نگاه کرد
بچه‌ها و بزرگترها را صدا زد
با دوستان در بطری‌های شراب را باز کرد.

این‌جاست: روزهای جاز و ماشین‌دزدی
قاپیدن دقایق جادویی خنده.
اگر خانه‌ام را در آتش دیدی
نقره‌ها را رها کن
عکس‌ها را نجات بده.

ادامه‌ی مطلب
ترانه‌ی همه‌ی مردان جوان غمگین

ترانه‌ی همه‌ی مردان جوان غمگین


همه‌ی مردان جوان غمگین
در کافه‌ها نشسته‌اند
نور چراغ‌های نئون را کشف می‌کنند
همه‌ی ستاره‌ها را از دست می‌دهند.

مردان جوان غمگین
همه‌،
بی‌مقصود از دل شهر می‌گذرند
تا شب می‌نوشند
می‌کوشند، غرق نشوند.

برای مردان جوان غمگین
آوازی سر کن
پیاله‌ها پر از گندم سیاه است و
همه‌ی خبرها، بد است.
رویاهایت را در وداع ببوس.

همه‌ی مردان جوان غمگین
لبخندی قطعی را می‌جویند
کسی که بتوانند نگهش دارند
حتی برای دمی.

دختران کوچک خسته
هرکاری بتوانند می‌کنند
می‌کوشند
با یک مرد جوان غمگین
شوخ‌طبعی کنند

پاییز برگ‌ها را به طلا بدل می‌کند
و دل آهسته، آهسته می‌میرد
مردان جوان غمگین پیر می‌شوند
بی‌رحمانه‌ترین قسمت ماجرا این‌جاست.

وقتی ماهی سیاه
از بالا نگاه می‌کند
همه‌ی مردان جوان غمگین
نقش عشق‌ بازی می‌کنند

حرام‌زاده، ماه
بر مردان جوان غمگین می‌تابد
بگذار نور مهربانت
آن‌ها را دوباره به خانه برساند
همه‌ی مردان جوان غمگین را.



ادامه‌ی مطلب
خیابان نوفل لوشاتو

خیابان نوفل لوشاتو


یهودا آمی‌چای درباره‌ی شعر با طرح خاطره‌ای چنین گفت:«در گرنوویل بودم، خبر آمد که جوانی بعد از یک مهمانی شبانه ناپدید شده‌است. روی دیوارها، معبرها، درختان و ایستگاه‌های اتوبوس آخرین عکس آن جوان را به همراه این خبر که بعد از مهمانی در فلان روز مفقود شده‌است را اعلام کردند. هر روز که می‌گذشت آگاهی اهالی از این جوان بیشتر می‌شد. در میانه‌ی این قصه، من برای برنامه‌ای از آن‌جا رفتم و بعد از شش ماه برگشتم. همه‌چیز سرجایش بود، چیزی که می‌دیدم اما مرا به فکر می‌برد: دیگر خیلی چیزها از آن جوان می‌دانستیم: اسم و رسمش را، اینکه در کدام ساعات در کدام کافه‌ها ظاهر می‌شد، با چه کسانی دوست بود، آخرین‌بار کی با معشوقش دعوایش شد و هزار ماجرای دیگر. دیگر می‌دانستیم که اگر او در این کافه پشت این میز می‌نشست، چه سفارشی می‌داد.» آمی‌چای، این روال را رخدادی می‌داند که در هر شعر رخ می‌دهد: فقدانی پس از جشن، آن‌که غایب می‌شود را نمی‌شناسیم، اما آرام آرام به درون او نزدیک می‌شویم، با آن‌که در غیاب است، با آن‌که در میانه نیست. آن جوانی که با این تعبیر در جشن گم می‌شود همه‌ی ما هستیم. اهالی شهر هم خودمانیم. روی درخت‌ها و ایستگاه‌های اتوبوس دنبال خودمان می‌گردیم، این جستجو، جستجوی دون‌ژوانی‌است که جز ما، شاعران ، هیچ‌کس نیست. احضار رفته‌ای که باید با سرخوشی برگردد. دوباره به میان جشنی از زندگان پابگذارد که جریان هرروزه‌ی زندگی است بر درختان، ایستگاه‌های اتوبوس، کافه‌ها و غیبت‌ها و گپ‌های هرروزه.
نمی‌دانم آیا هرگز به خانه‌های نمور و ویرانه‌ها قدم گذاشته‌اید؟ سال‌ها پیش، در کف خانه‌ای در خیابان نوفل‌لوشاتوی تهران، دریچه‌ای یافتم که به زیرزمینی مخوف باز می‌شد. در آن زیرزمین که پر از تارهای عنکبوت بود، چیزهای بسیاری کشف کردم: بساط اخیه، کوزه‌های قدیمی، لیوان‌ها و بشقاب‌های زنگ‌زده‌ی فلزی و نیمکت‌ها، همه‌جا پر از تار عنکبوت بود. این زیرزمین، از زیرزمین‌هایی بود که در ایام مشروطه، آزادی‌خواهان از آن‌ها فرار می‌کردند تا به سفارت انگلیس پنهانده شوند. همه‌ی این زیرزمین‌ها به کانالی راه داشتند که یک‌راست به سفارت انگلیس می‌رسید و بعد از انقلاب ایران، این کانال‌ها مسدود شده‌بودند و زیرزمین‌ها متروک. کلاسیک، مثل همین خانه‌های رها شده‌است، خون زندگی در آن‌ها کند می‌شود، شاعر مدرن آن‌ها را ویران نمی‌کند تا کلاسیک(بگذارید از قول لیوتار بگویم : روایت بزرگ) دیگری بنا کند. جور دیگری سکنی می‌کند. زیبایی ناپایداری‌ها را کشف می‌کند. بیرون، هنوز جریان دیرینه‌سال بنای ابدیت در کار است: با پول، امپراطوری‌های اقتصادی، بنیادگرایی‌های دینی و سیاسی و کشورگشایی‌های تازه. آن‌ها، از نو همین خانه‌ها را خواهند ساخت، ما هم میان همین ساختمان‌ها زندگی می‌کنیم، در همین کنج‌های ایستگاه‌های اتوبوس، چراغ‌های کافه‌ها، آشپزخانه‌ها، سایت‌های کامپیوتری. عنکبوت بودن یک شیوه‌ی زیست است، یک شیوه‌ی به گمان من ناگزیر برای حیات شعر. عنکبوت، در غیاب آن جوان زندگی را می‌آفریند، غیاب آن جوان مثل زيرزمین خانه‌ای است در خیابان نوفل لوشاتو، تارهای عنکبوت تنها نشانه‌‌های زندگی‌اند. اینکه در دل هر غیاب موحشی هنوز جنبنده‌ای هست که تار می‌تند، که زندگی می‌کند. هستی حاضری که در هر شعر، هر خانه‌-شعری که می‌تند، در کار امکان‌پذیرکردن زیستن و سکنی‌کردن است، در دل هر ناپایداری، غیاب و وحشتی.[1]

ادامه‌ی مطلب
ماوت هاوزن | آندونيس

ماوت هاوزن | آندونيس

چه زیباست محبوب من
در جامه‌ی همه‌روزی خویش
با شانه‌ی كوچكی در موهایش !
هیچ كس آگاه نبود كه او این چنین زیباست .

ای دختران آشویتس
ای دختران داخائو
شما محبوب زیبای مرا ندیده‌اید ؟

در سفری بس دراز بدو بر خوردیم ،
نه جامه‌ای بر تن داشت
نه شانه‌ای در موی!

چه زیباست محبوب من
كه چشم و چراغ مادرش بود
و برادر سراپا غرقه‌ی بوسه‌اش می‌كرد!
هیچ كس آگاه نبود كه او این چنین زیباست .
ای دختران ماوت هازن
ای دختران بلزن
شما محبوب زیبای مرا ندیده‌اید؟
در میدان‌گاهی یخ‌زده بدو برخوردیم
شماره‌ای بر بازوی سپیدش داشت
و ستاره‌ی زردی در قلبش .

ادامه‌ی مطلب
اولین شعر برای تو

اولین شعر برای تو


دوست دارم دست بکشم بر خالکوبی‌های تنت
در تاریکی محض، وقتی نمی‌توانم ببینمشان.  خوب می‌دانم
کجا هستند، از برم خطهای ظریف صاعقه را
که درست بالای سینه‌ات می‌تپند،
از روی غریزه انگار می‌توانم پیدا کنم،
آبی، رنگ گرداب را بر شانه‌ات، جایی که مار می‌پیچد بر اژدها.

تو را به خود می‌کشم، تو را به خود می‌برم تا هلاک از هم
بر ملحفه‌ها آرام بگیریم، دوست دارم که ببوسم
نقشهای تنت را.  آنها باقی خواهند ماند
تا مرگ، تا تو را بسوزانند، تا خاکستر؛
وانچه از آتش می‌گذرد، آنچه می‌شود درد بین ما،
اینجاست و همین‌جا باقی می‌ماند.
و بقایش زیباست.
برای همین در تاریکی دست می‌کشم بر آنها
تنها دست می‌کشم بر آنها،
می‌خواهم دست بکشم بر آنها.

ادامه‌ی مطلب
بامدادان بر پشت اسب

بامدادان بر پشت اسب

سکوت به کنده‌ی درختان حمله می‌برد،
و در راه بازگشت
فاصله می‌شود، سنگ می‌شود
تنها چهره‌ام را رو به خورشید می‌گردانم
شانه‌هایم برگ‌ها را در این مبارزه از هم جدا می‌کنند
روی دو پا تند و تیز
اسبم می‌جهد،  بخار از خاک بلند می‌شود
حوا به تو بدل می‌شوم حوا، من، حوا!
خورشید در میانه‌ی آسمان منفجر شده‌است، مویه‌کنان!

طبل سنگ‌ها نواخته می‌شود، خورشید بزرگ‌تر می‌شود
گنبد آسمان لبریز عقاب‌ها،
در برابرش بر نردبان هوا
فرو می‌ریزد و می‌گدازد
سکوت،  بادی آبی‌رنگ می‌شود
در باریکه‌راه،
مهمیز سایه‌ام بلند می‌شود

خورشید افق را به دو نیمه می‌شکند
گنبد آسمان سلول‌های محبس  محتضرش را
ویران می‌کند
نیزه‌های آبی، بی بازگشت
همه‌ی اوهامم را دور می‌ریزم
آن‌ها او را می‌بینند، شیرین و سنگین
اسبم روی دو پا بلند می‌شود
حوا، جزر و مد نور، حوا!

خورشید از اشیا بالا می‌رود، مویه‌کنان
کناره‌هایش می‌لرزند، بی صدا و سنگین
روحم او را دیدار می‌کند، حوا
اسبم روی دو پا بلند می‌شود
یال کم‌رنگم در باد می‌سوزد.

ادامه‌ی مطلب
هرکس..

هرکس..

غروبی
گوشه‌ی اتوبوس ایستاده‌بودم،
منتظر ایستگاه شماره‌ی دو.
مرد ایستاده هم  منتظر بود.
نگاهش کردم.
به من خیره شد، با نیش‌های باز و
دندان‌هایی که از هم فاصله داشتند.
گفت: روی کت‌ام امضا می‌کنی؟
خودکاری دستش بود.
کت کتان کثیفی پوشیده بود،
همه‌جایش پر از امضا
شاید صدها، هزارها امضا.
گفت: سعی کردم از همه بگیرم.
امضا کردم.
روی فضای کوچکی بر جیبش.
گاه‌گاهی به یاد می‌آورم:
من یکی از آن همه‌ام.

ادامه‌ی مطلب
نـايـب سـرهـنـگِ گـاردِ ســيـويــل

نـايـب سـرهـنـگِ گـاردِ ســيـويــل

بـا ز ىِ نـا يـب سـرهـنـگِ گـاردِ ســيـويــل
 
 
 
نايب‌‌سرهنگ:ــ من نايب‌‏سرهنگ گاردِ سيويلم.
وكيل‌باشى:ــ بله قربان!
نايب‌‏سرهنگ:ــ كسى منكره؟
وكيل‌باشى:ــ خير قربان!
نايب‌‏سرهنگ:ــ سه ‏تا ستاره و بيست‏ تا صليب ‏دارم من.
وكيل‌باشى:ــ بله قربان!
نايب‌‏سرهنگ:ــ عالى ‏جناب‏ اسقف با همه‌يِ بيس و چار تا منگوله‌‌ي بنفش‌‏اش، ‏بِمسلام كرد.
وكيل‌باشى:ــ بله قربان!
نايب‌‏سرهنگ:ــ من‏ سرهنگم. سرهنگم ‏من. نايب‌‏سرهنگ ‏گاردِ سيويلم من!
 
 
رومئو و ژوليتِ لاهوتى، سفيد و طلايى، در توتون زارِ قوطىِسيگار، يك‌ديگر را در آغوش‏ مى‌‏گيرند.
افسر، لوله‌‌ي ‏تفنگى را كه ‏پُر از سايه زيردرياست‏ نوازش مى‌‌كند.
 
صدايى‏ از بيرون:ــ ماه، ماه، ماه،
 
ماهِ فصل زيتون.
 
كازورلا Cazorla بُرجش را نشان مى‌‌دهد
بنامه‏خى Benameji پنهانش‏ مى‏‌كند.
 
ماه، ماه، ماه، ماه.
 
خروسى ‏در ماه ‏مى‏‌خوانَد.
 
آقاى شهردار! دخترهاتان
ماه‏ را تماشا مى‌‏كنند.
 
نايب‌‏سرهنگ:ــ اين ‏كيه؟
وكيل‌باشى:ــ يه ‏كولى.
 
نگاهِ نره‌‏قاطرىِ جوانِ كولى تيره مى‌‏شود و چشم‌‏هاى ريزِ نايب‌سرهنگِ ‏گاردِ سيويل را گشاد مى‌‏كُند.
 
نايب‌‏سرهنگ:ــ من نايب‌‏سرهنگ گاردِ سيويلم.
وكيل‌باشى:ــ بله ‏قربان.
نايب‌‏سرهنگ:ــ تو كى ‏هستى؟
كولى:ــ يه‏ كولى، آقا.
نايب‌‏سرهنگ:ــ خب، يه ‏كولى يعنى چى؟
كولى:ــ هر چى ميل‌‏تون باشه، آقا.
نايب‌‏سرهنگ:ــ اسمت‏ چيه؟
كولى:ــ چه‌‌طور مگه، آقا؟
نايب‌‏سرهنگ:ــ چى ‏گفتى؟
كولى:ــ گفتم كولى.
وكيل‌باشى:ــ پيداش ‏كردم ، ورداشتم آوردمش.
نايب‌‏سرهنگ:ــ كجا بودى؟
كولى:ــ رو پُلِ رودخونه‏ها.
نايب‌‏سرهنگ:ــ كدوم ‏يكى ‏از رودخونه‏ها آخه؟
كولى:ــ همه‏شون.
نايب‌‏سرهنگ:ــ خب، اون‏جا چى ‏كار مى‏‌كردى؟
كولى:ــ دارچينى صفا مى‌‏كردم.
نايب‌‏سرهنگ:ــ وكيل‌‌باشى!
وكيل‌‌باشى:ــ امر بفرماييد جناب‏ سرهنگِ گاردِ سيويل!
كولى:ــ واسه ‏خودم يه‏جُف بال ساخته‌‌‏ام كه ‏بِپَرَم. باشون مى‌‏پَرَم. گوگرد و سورى ‏رو لبام!
نايب‌‏سرهنگ:ــ واى!
كولى:ــ گر چه ‏واسه ‏پرواز احتياجى به‏ اون بال‏‌ها ندارم، ابرهاى‏ غليظ و حلقه‏ها تو خونمه.
نايب‌‏سرهنگ:ــ اى واى!
كولى:ــ تو ژانويه بهارنارنج دارم.
نايب‌‏سرهنگ:ــ واى واى واى!
كولى:ــ زيرِ برف، پرتقال.
نايب‌‏سرهنگ درهم پيچيده:ــ واى واى واى واى! بالام پوم پيم پام.
 
مى‌‏افتد مى‌‏ميرد.
 
روحِ توتون و شيرقهوه‌‌يِ ‏نايب‌‏سرهنگ گاردِ سيويل، از پنجره مى‌‌رود بيرون.
 
وكيل‌‌باشى:ــ اى هوار! به‏ داد برسين!
 
 
تو محوطه‏‌يِ سربازخانه‌، سه ‏گاردِ سيويل كولى را به ‏قصدِ كُشت مى‌‌زنند.
 
 
ترانــه‌‌ي كــو لــىِ كـتـك خورده
 
 
بيست ‏وچهار سيلى
بيست ‏وچهار سيلى.
اون وقت، مادر جون! شبى ‏كه ‏مياد
كاغذِ نقره ‏پيچم مى‌‏كنه.
گاردِ سيويلِ راه‏ها!
يك‏ قورت‏ آب به ‏لبم بِرِسونين.
آبى با ماهى‌‏ها و زورق‏‌ها.
آب آب آب آب.
آخ! فرمانده‌‌ي گاردهاى سيويل
كه ‏اون بالا تو دفترتى!
يه ‏دسمالِ ابريشمى ندارى
كه ‏صورت‏ِِ مَنو باش پاك ‏كنى؟

ادامه‌ی مطلب
زن زیبا

زن زیبا

۱

زن زیبا! تاج می‌نهی بر سر ساعات
و ما معجزه می‌شویم، راز می‌شویم
در غرور زندگی‌مان.
چه آسان چراغ‌های شب گرممان می‌کنند.
بر لبه‌ بسترمان
ماهی‌ها در جهت معکوس شنا می‌کنند
اقیانوس‌ها در دهانشان.
صبح هرگز نمی‌رسد
تا این تب را فرونشاند
که دیوانه شوید
در گرمای پوست سفید یکدیگر.
پایین می‌رویم مثل بچه‌ها
به ناله‌ای طولانی فرو می‌شویم
با سکوتی فراموش و شناور در سقف
مثل بالون‌ها.
نگاهم کن، نگاه کن که می‌رقصم
تا موسیقی موحش تو، ای زن.
اتاق پر از شمع است،
خورشید وجب به وجب کنار می‌رود:
عطر موهای تو را دارد 
به خود می‌پیچید و در کف دستانت آرام می‌گیرد.
دوباره به خورشید نگاه کن
و بستر خیس می‌شود در بارانی داغ.
موجی از پس موج می‌آید،
موجی از پس موج،
سنگ‌ها در لمس‌ ما می‌شکافند
استخوان‌های کوچک می‌شکنند
و از تو در من گرد می‌آیند.
پوست، آب  و نمک می‌شود
و می‌لرزاند انگشتان گذشته را-پرخون و حیوانی-
تا مرکز زمینی بنفش و سفت
که خورشید حفره‌ای را در آسمانش می‌سوزاند.

۲
حتی هنوز از این بستر
هر روز خشم زبانه می‌کشد
و خندق حفر می‌کند
تا بذرهایش را محافظت کند.
پس ما، قسم می‌خوریم، تهمت می‌زنیم
مشت می‌کوبیم بر پوست سفت و سخت.
می‌گویی چرا انتظار بکشی و غروب‌ها کار کنی
با بشقاب‌ها و کف اتاق‌.
می‌گویی دوستان من که متکبرانه راه می‌روند
تو را نمی‌بینند یا فقط زنانگی‌ات برایشان مهم است.
چقدر از آن‌ها نفرت داری!
نگاه کن، اشک‌هایت بر آن‌ها می‌ریزد
مثل مته‌های الماس.
نگاه‌ کن، مرا کتک می‌زنی.
بگذار آن صدا بسترمان را محاصره کند.
بگذار اتاق را تا ارتفاع پنجره‌ها پر کند.
گرسنه‌ترین گربه‌هایت را در پوست من رها کن
تا دنبال شکار بگردد.
بگذار هیچ چیز جان سالم به در نبرد:
دهان کش می‌آید و سخت می‌شود
تا بهترین لبخندم را شکل دهد.
( می‌دانی هیچ شباهتی به فیلمها ندارد،
‌می‌دانی در رویای ما نیست،
اما هنوز ادامه دارد.)
همه جا ماهیچه‌ها می‌میرند.
بیرون حنجره‌ام مرا می‌بینی
که فحش می‌دهم
که می‌غرم.
وقتی نوبت من می‌رسد، هیچ چیز عوض نمی‌شود.
آینه می‌افتد، تاریخ بر نام تو قی می‌کند.

۳

صبح است و آسمان زرد
از میان پنجره مثل سنگی سقوط می‌کند.
در آشپزخانه بشقاب‌ها منتظرند
و تکه‌های گوشت به کناره‌های چاقوها چسبیده‌اند.
در حوالی ما، تن شکسته درد می‌کند.
امشب دوباره به تن قدرتمندمان برخواهیم گشت،
یا هیچ کاری نمی‌کنیم و فقط می‌گذرانیم.
ای زن، بیدار شو و در آغوشم بگیر،
جای دیگری ندارم تا خشم‌ام را ببرم.
بیدار شو و بگذار دست‌هایت
مثل گرما از پشت دور من حلقه شوند.
حالا که پوست مرده‌است.
حالا که موسیقی و کبودی هردو محو شده‌اند.
و هرچه مانده، دوباره آغاز نمی‌شود
مگر آن‌که فرو افتد
که در نوری گرفتار آمده‌است
که پخش می‌شود بر کف اتاق
و تخت را لک می‌کند
مثل شراب.

ادامه‌ی مطلب
رهگذر

رهگذر

آخرش رهگذر، دختره رو با خودش برد تو تخت.
درو از پشت قفل کرد
با یکی از اون بغلای شهوتی
دست راسش خواب رفت
یهو یکی رو پشتش ضرب گرفت:
«می‌بخشید»
غرغر یه صدای کلفت آلمانی
رهگذر و دختره هاج و واج نشستن
انگار یه جنتلمن با لباس خز و با پوتین و فراک
از مخفیگاه در اومد.

«اسم من دکتر مارکسه». سرخر خودشو معرفی می‌کرد
با گردنش که راحت می‌ذاشتش رو بالش
«من اینجام تا به نرخ یه بوسه رسیدگی کنم»
یه دفتر یاددشت در میاره، «خوب، حالا بزار ببینیم
قیمت همه چیو داریم، این اتاق باس اجاره‌ای باشه
زمان فراغت، خواربار دو نفر
هزینه‌ی دوا و درمون در صورت تصادف...»

«ببین آقا» رهگذر می‌گه
«نمی‌تونیم این‌کارا رو بعدن بکنیم؟»
فیلسوف آه می‌کشه و ادامه می‌ده:
«شما هم تحت تاثیر واقع شدین خانم
اگه کار نکنین،
از همین وضعیت مستقلتون منزجر می‌شین
بهتون اطمینان می‌دم، تو خصوصی ترین لحظه‌هاتون»

«دکتر، خواهش می‌کنم» رهگذر میگه
«همه‌ی اون‌چیزی که ما می‌خوایم
اینه که ما رو به حال خودمون ول کنی»
ولی یه ریش دیگه، شیک و پیک‌تر
میاد رو تخت.
یه‌کم جابجا شدن و بالا پایین رفتن
انگار هرکی تو اتاق واسه خودش وول می‌خوره
«شما رو به یه دوست وینی‌م معرفی می‌کنم»
مارکس می‌گوید:«دکتر فروید»

تازه‌وارد عینکشو مرتب می‌کنه
با دقت به رهگذر و دختره نگاه می‌کنه
«می‌تونم ببینم»
و عرایضشو شروع می‌کنه
«شما دوتا مشکل دارین...»

ادامه‌ی مطلب
رسیدن

رسیدن

۱

درم تو را صدا کرد، پنجره را بستم
قاب شکسته‌ی شیشه‌ای را پوشاندم.
ابر، بامی زیر نسیم‌های فرونشسته
گل سرخ، گل‌های خطمی شکفتند
از میان پوشال نور را برداشتم
از باران نور را
از رود پرطنین
چرا که تاریکی را در خانه سوزاندم.

زیر در
لب از دهان سوال می‌پرسد، شانه به ران پاسخ می‌دهد:
آن‌وقت تو رها کردی،
پاییز، هنوز مرئی بود.
زمستان با نورها جابجا می‌شد،
آتش‌های سرخ
در غریبگی زندگی کردی.
سبز، شکافی در یخ پیدا می‌شود.
ناله‌ای بر رودخانه بود.
سفیدی بر برف.

۲

آن مرد که به سویت آمد، من،
نمی‌گویم: مرا ببین که می‌آیم.

سفید بر جاده،
راه می‌روی
صداهای سفید ده پرواز می‌کنند
صدای سبز ساحل
بوته‌های تمشک
از میان دست‌هامان می‌رویند. سفید و سبز.

آن‌که می‌ایستد آن‌گاه، پشت درها،
گوش می‌کند:
چک‌چکی زیر بام؟

مردی که می‌ایستد
پشت دروازه، ‌
مرد زنده‌ای  که آن‌جا حرف خواهد زد،
خواهد گفت:

بر این جاده، هرکه هستی،
وارد شو!

ادامه‌ی مطلب
درس‌هایی بر یک مکعب

درس‌هایی بر یک مکعب

تکه سنگی برمی‌داری
به خون تراش‌اش می‌دهی
با چشم‌های هومر صیقل‌اش می‌دهی
و با نور جلایش
تا مکعبی کامل از کار درآید
آن‌گاه مدام می‌بوسی‌اش
با دهان‌ خود، با دهان دیگران
حتی با دهان دختر شاه پریان
بعد چکشی برمی‌داری
و ناگهان گوشه‌ای از آن را می‌شکنی
همه، آری، بی‌تردید همگان خواهند گفت
چه مکعب کاملی می‌بود این جهان
تنها اگر آن گوشه‌ی شکسته در کار نبود.

ادامه‌ی مطلب
وقتی اتاق‌ها

وقتی اتاق‌ها

وقتی اتاق‌ها خالی‌اند
اتاق‌هایی که همه‌ی جواب‌ها در آن‌ها پیشاپیش مقدر شده‌است
وقتی دیوارها و گذرهای تنگ فرو می‌افتند
و سایه‌ها از درختان بالا می‌روند
وقتی علف زیر پا رها می‌شود
کف پاهای سفید، باد را لگد می‌کند

بوته‌ی شعله‌های خاردار،
صدایش را می‌شنوم،
جایی که پرسشی درکار نبود
رودخانه جاری است
اما من تشنه نیستم.

ادامه‌ی مطلب
خانه

خانه

این‌ها مردم من‌اند.
که در میان مردمان دیگر پراکنده‌اند
و بر دروازه می‌نشینند.

از آن‌ها کسی که خشن‌ترین چهره را دارد
راست می‌ایستد بر سنگ‌ها
طلا با شعله‌ها، بالای سرش
مرا می‌شنود:

اگر نابود شوم
می‌میرم چراکه ترسیدم،
شکوهت می‌دود
با رعد و برق در آسمان
ضربان خون شیپورها
خانه‌ام را می‌سازد.

ادامه‌ی مطلب
قرارداد و میثاق همکاری با ما

قرارداد و میثاق همکاری با ما

 
 
متن ذيل توافق‌نامه‌ای است ميان شخص يا اشخاصی که در اين متن مترجم خوانده می‌شوند و سايت «خانه‌ی شاعران جهان»، که شرايط و تعهدات طرفين در باب همکاری فيمابين را مشخص می‌کند:
 
۱: ترجمه، عبارت است از برگردان متنی از زبانی غير از فارسی به فارسی که به انتخاب مترجم و توافق سايت يا پيشنهاد سايت و قبول مترجم صورت می‌گيرد و در اخيار سايت قرار داده می‌شود.
۲: ويراستاری عبارت است از اعمال سليقه و دانش ويراستاران سايت(نسبت به زبان مبدا و فارسی) بر متن برگردان به منظور توليد نهايي متنی که با اهداف سايت سازگار باشد.
۳: مترجمان طی اين توافق‌نامه می‌پذيرند که ويراستاران سايت حق کامل ويراستاری بر برگردان آن‌ها را دارند.
۴: انتشار الکترونيکی و چاپی برگردان پيش از ويراستاری حق مترجم و انتشار الکترونيکی و چاپی برگردان پس از ويراستاری حق سايت است. ضمن اينکه سايت اين حق را برای مترجم قائل است که نسخه‌ی پس از ويراستاری را با ذکر آدرس سايت از طرف خود در قالب کتاب یا رسانه‌ی دیجیتال به چاپ برساند.
۵: در مواردی که متن پس از ترجمه تفاوت فراوانی با متن ويراستاری شده داشته باشد، ويراستار نيز مترجم متن خواهد بود و حقوق مشابه با مترجم را در قبال متن داراست.
۶: در صورت وجود عوايد مادی از انتشار يا هرگونه فروش محتوی ويراستاری‌شده‌ی ترجمه، سايت متعهد می‌شود حقوق مادی مترجم را نيز رعايت کند و مطابق حق‌التاليف رايج در بازار نشر ايران حقوق مترجم يا مترجمان متن را  بپردازد.
۷: وجود اين توافق‌نامه در پيوندهای صفحه‌ی اصلی سايت به معنی خواندن و آگاهی کامل مترجم يا مترجمان از محتوی آن و ايجاد شناسه‌ی کاربری توسط سايت برای مترجم به معنی قبول و تاييد کامل اين توافق‌نامه از سوی دو طرف می‌باشد. و پس از نخستين ورود مترجم با شناسه‌ی کاربری به سايت، اين توافق‌نامه از سوی طرفين لازم‌اجراست. ارسال متن توسط مترجم از طريق ابزارهای مديريت محتوی سايت را اصطلاحا ارسال معمول می‌ناميم.
۸: در صورت عدم توافق طرفين به ادامه‌ی همکاری، کليه‌ی آثاری که  پيش از اعلام مترجم يا سايت مطابق اين توافق‌نامه نشر يافته‌اند، پس از اعلام فسخ همکاری نيز انتشار آن‌ها مطابق اين توافق‌نامه ادامه می‌يابد و رعايت بندهای اين متن از سوی دو طرف در باب آن‌ها لازم‌اجراست.
۹:  چنان‌چه مترجم، متن خود را از طريق ايميل يا پست يا ارسال پيوند از انتشار قبلی متن در اختيار سايت قرار دهد، رعايت حقوق انتشار مجدد آن نسبت به انتشارهای قبلی بر عهده مترجم است و هيچ‌گونه مسئوليتی از اين باب متوجه سايت نمی‌باشد. مترجم متعهد می‌شود که در هرگونه ارسال غير معمول متن از محتوی اين توافق‌نامه در سايت آگاهی کامل داشته‌است و نيز کاملا با آن موافق است.
 
 
 

ادامه‌ی مطلب
اهداف و آرزوهای ما

اهداف و آرزوهای ما

- بعنوان اولین سوال، چرا این سایت را هدیه‌ی سالروز تولد شاملو انتخاب کردید و موجودیت مستقل آن را برای خود حفظ نکردید؟ منظورم این است که چرا عمدن این سایت را به سایت شاملو وابسته کرده‌اید؟
ما شناخت خود و درک خود را از شعر امروز جهان مدیون احمد شاملو هستیم. همه‌ی دوستان ما در سایت یا خود از دوستان و آشنایان شاملو بودند یا برای نقش شاملو در ادبیات مدرن ما اهمیت خاصی قائلند و این مهم وادارمان می‌کند تا همه جا از دین خود به شاملو سخن بگوییم. عمده‌ی گروه فنی و اعضای این سایت همان‌ دوستانی هستند که در راه‌اندازی و اداره‌ی سایت شاملو هم نقش اصلی داشته‌اند. 
 
- لطفن درمورد رابطه‌ی این سایت و سایت شاملو بیشتر توضیح دهید.
سایت شاملو برای ما یک سایت مادر است. مادری که فرزندان کوچک و بزرگ بسیار دارد. سایت شاملو بر مبنای قرارداد فیمابین فقط فضایی برای انتشار آثار احمد شاملوست، ولی فرزندان سایت شاملو با هدف ادامه‌ی راه او زاده می‌شوند. خانه‌ی شاعران جهان نیز درست بر همین هدف بنا شده‌است.
 
- آیا این سایت به هیچ گروه خاص سیاسی یااجتماعی وابسته است؟
این سایت به هیچ گروه سیاسی یا اجتماعی خاصی وابسته نیست. اعضای سایت هرکدام گرایش سیاسی خود را دارند، ولی سایت به گرایش سیاسی خاصی تعلق ندارد. 
- هزینه‌های برپا ماندن سایت چطور تامین می‌شوند؟
با کمک همین دوستان عضو. سایت کاملا ماهیت غیر انتفاعی دارد و مثل اکثر نهادها و حوزه‌های غیرانتفاعی و غیر دولتی به مدد اعضا سرپا می‌ماند.
- لطفن درمورد نحوه‌ی انتخاب شعرها کمی توضیح بدهید. این انتخاب‌ها شخصی‌اند یامعیارهای خاصی را رعایت می‌کنید؟
این انتخاب‌ها سلیقه‌ای و آگاهانه ‌است.عنوان سلیقه‌ای بیش‌تر اشاره به سلیقه‌ی پدیدآورندگان و اعضای ثابت سایت دارد. در جهان آنتولوژی‌های متعددی منتشر شده‌اند که هریک با انگیزه‌ها و سلیقه‌های پدیدآورندگان آن‌ها منطبق بوده‌اند: میلوش، آنتولوژی خود از شعر جهان را بر محور عینیت و فردیت تنظیم می‌کند، انتشارات پنگوئن آنتولوژی خود را از شعر قرن بیستم با عنوان "پویش قرن"، بر محور رخدادهای مهم سیاسی و اجتماعی و حضور آن‌ها در شعر این قرن عرضه می‌کند. آنتولوژی‌های با اهداف خاص نیز موجود است، خانم هندل آنتولوژی شعر زنان عرب را تنظیم کرده‌است و تمامی آن‌ها بر نوعی سلیقه یا قضاوت دلالت دارند. اکتاویوپاز در طبقه‌بندی شعر اسپانیای پس از فرانکو، به سه جریان اشاره می‌کند: یکی شعر رئالیسم سوسیالیسی که پرگو، مطنطن و شعاری‌است. دیگر شعر وانگاردیسمو که به دلیل ابهام و انتزاع ناملموس از هر عینیتی به‌دور می‌افتد و سرانجام شعر حکومتی که عمدتا به شیوه‌های نئوکلاسیسمی نوشته می‌شود. مشابه این دسته‌بندی‌ها را می‌شود در کشور ما هم مشاهده کرد. این هر سه گروه در انتخاب ما جایی ندارند. به عکس شعری مطلوب ماست که با اعماق جان آدمی و خاطره‌ی اجتماع سر و کار دارد نه با سطوح‌ آن و این عمق را نه به واسطه‌ی پیچیدگی‌ها و انتزاع ناموجود که به یاری عینیت‌ها و هرچیز ملموس عیان می‌کند. با این اوصاف آنتولوژی ما به انتخاب میلوش نزدیک‌تراست تا به انتخاب انتشارات پنگوئن.
- درمورد گرافیک سایت چه معیارهایی را درنظر می‌گیرید؟ منظورم درمورد فونت نوشته‌ها، ترکیب رنگ‌ها و تصویرهای پیش‌زمینه است.
سعی شده‌است سایت گرافیک ساده‌ای داشته باشد. حجم صفحات خیلی بالا نباشد تا بارگذاری آن برای کاربرانی که در شهرها و روستاهای دورافتاده با امکانات اندک به آن وصل می‌شوند، دشوار نباشد. گرافیک سایت به مرور بهتر می شود، فرض این بود که به جای صرف وقت بسیار بر شیک بودن سایت، به محتوای سایت بپردازیم. 
- آیا به دنبال شناسایی و معرفی سایت دیگرشاعران (ایرانی یا غیر ایرانی) نیزهستید؟ در این زمینه چه معیارهایی را درنظر می‌گیرید؟
متاسفانه شاعرانی که در شعر امروز جهان نقش کلیدی ایفا کرده‌اند هنوز در کشور ما ناشناس‌اند، خواننده‌ی شعر آن تعهد و دغدغه را نشان نداده‌است که شعر زنده‌ی جهان را درست بخواند و دنبال کند. شاعران بزرگی چون ویتمن، ریلکه، سلان، تراکل، هولدرلین و بسیاری شاعران دیگر در این کشور چنان سرسری خوانده‌شده‌‌اند که به ندرت می‌شود در شعر امروز ما ردپایی از درک تجربه‌ی آن‌ها یافت. ایرانیزه‌کردن در صورتی می‌تواند،‌ دردهای شعر ما را چاره کند که پیشاپیش درکی عمیق از هم‌چراغان شعر ایران نیز داشته باشد. سرزمینی که شعر ریلکه، تراکل و هولان را نمی‌خواند، خود را از مهم‌ترین تجربه‌های شعر امروز جهان محروم کرده‌است و ما می‌کوشیم در حد وسع و توان خود با این استضعاف و محرومیت مبارزه کنیم.   
- لطفن درمورد طبقه‌بندی‌های زمانی و یامنطقه‌ای که برای شعرها درنظرگرفته‌اید کمی توضیح دهید. آیا دلیل خاصی برای این طبقه‌بندی‌های خاص دارید؟
طبقه‌بندی زمانی شعرها وقتی معنا پیدا می‌کند که تعریف این طبقه‌بندی‌ها و ملاک انتخاب این دوره‌ها مشخص شود. آغاز دسته‌بندی‌های زمانی با انتشار فاوست گوته همزمان است، این دسته‌بندی‌ها رخدادهای مهم و جریان‌ساز شعر و فرهنگ عصر مدرن را در بر می‌گیرند. ارزش دسته‌بندی‌های زمانی را وقتی بهتر می‌توان درک کرد که شعر امروز جهان را در متن تحولات مهم شعر جهان بخوانیم. 
- لطفن توضیح دهید که طبقه‌بندی زمانی اعمال شده در سایت چه کمکی به جستجوگران می‌کند. چون فاصله‌های زمانی بسیارکوتاه انتخاب شده‌اند.
مثلا شما به راحتی خواهید ‌توانست عصر جاز یا دوره‌ی جنگ‌های جهانی را در این سایت پیدا کنید. ملاک ما تاریخ تولد شاعران بوده‌است نه تاریخ انتشار شعرها. مثلا شاعرانی که در فاصله‌ی جنگ جهانی اول زاده‌شده‌اند. بی‌تردید می‌توان نقش و تاثیر هر دوره را بر زندگی و آثار شاعران دید.
- نظر شما درمورد شعرها و ترجمه‌های پراکنده در محیط اینترنت چیست؟ متمرکز کردن آنها چه خاصیتی دارد؟
متمرکز کردن اطلاعات فواید بسیاری دارد اگر بر مبنای طبقه‌بندی‌های قابل قبولی صورت بگیرد. دریفوس یکی از مشکلاتی که اینترنت برای همه‌گان به‌بار می‌آورد را سردرگمی در موتورهای جستجو می‌داند. زمانی که دریفوس کتاب درباره‌ی اینترنت را می‌نوشت هنوز نمی‌شد با اطمینان از امکان تمرکز اطلاعاتی با حفظ امکان مشارکت کاربران اینترنت سخن گفت. این روزها این امر شدنی‌است. آن‌چه در این سرزمین انتشار ترجمه‌ها و آثار را بر وب‌سایت‌ها دشوار می‌کند، عدم تمرکز نیست، فقدان مبانی حقوقی انتشار است. فراوان دیده‌شده‌است که ترجمه‌های سایت را بی‌رعایت مبانی انتشار آن و بدون کسب اجازه یا حتی نقل پیوند منبع منتشر کرده‌اند. جالب این است که بدانید بر مبنای قرارداد انتشار سایت رسمی احمد شاملو، این سایت منحصرا حق انتشار آثار شاملو را دارد ولی چند سایت بدون احترام به شخص شاملو و ارزشهای حقوقی قرارداد سایت شاملو دست به انتشار محتوی سایت می‌زنند. وقیحانه‌تر این‌که کل محتوی سایت را کپی می‌کنند و برای خود دفتر و دستک راه می‌اندازند.
 
- آیا خود را پایه‌گذار تدوین یک مجموعه‌ی کامل و قابل اعتماد از شعر جهان می‌دانید؟ قصد دارید یا امیدوار هستید که بتوانید چنین مجموعه‌ی کاملی ارایه دهید؟
ما پایه‌گذار چیزی نیستیم. وامدار بزرگانی هستیم که اگر بتوانیم می‌کوشیم راهشان را ادامه‌دهیم.
بزرگانی چون: ناتل خانلری، محمود کیانوش، احمد شاملو، محمد مختاری، ع.پاشایی، مدیا کاشیگر، احمد پوری و همه‌ی عزیزانی که دست به معرفی شعر زنده‌ی جهان زده‌اند و ذکر نام همه‌ی آن‌ها در این مقال نمی‌گنجد. امیدواریم که بتوانیم در حد توان خود آنتولوژی معقولی ارائه کنیم.
- چرا برای شعر این‌همه اهمیت قایل شده‌اید ؟
ریلکه در "نامه‌ به شاعری جوان" می‌گوید: پیش از هر چیز از خود بپرس اگر شعر ننویسی می‌میری؟ و اگر جوابش بلی بود آن‌وقت قدم در راه پرخطر شعر بگذار. برای بعضی آدم‌ها شعر یک ضرورت حیاتی‌است، مثل هوا، بی‌آن مرده‌ی متحرکی بیش نیستند. گیرکگارد از لحظه‌ای سخن می‌گوید که انسان میان "یا این"، "یا آن" مخیر است و باید دست به انتخاب بزند. زیستن در ساحت زیبایی‌شناسیک بس دشوار است. به قول فروغ: هنر قوی‌ترین عشق‌هاست، وقتی می‌گذارد به آن دست پیدا کنی که با همه‌ی وجود، خود را تسلیم آن کرده‌باشی.
- چه هدف خاصی از را‌ه اندازی این سایت دنبال می‌کنید؟
در اين فضا اينگروه می‌کوشند تا در پاسخ به ضرورتی اجتماعی شعرهای محبوبشان را در قالب يک آنتولوژی‌ از شعر مدرن جهان منتشر کنند.

قطع ارتباط جامعه‌ی شاعران و خوانندگان ايرانی با زندگی شعر جهان، جراحت‌های جدی و عميقی را بر پيکره‌ی شعر ما وارد آورده‌است. از يک‌طرف ترجمه‌ی کتاب‌های متعدد نظريه و نقد ادبی وارد بازار می‌شوند که محصول نيازهای سياسی و دانش‌گاهی جامعه‌ی کتب‌خوان ايرانی است، انتشار اين کتاب‌ها واژگان تازه‌ای را در محدوده‌ی بحث‌های نظری وارد کرده‌اند که متاسفانه به دليل نقص مصداق، عمده‌ی خوانندگان و شاعران کم‌سواد راه به بيراهه می‌برند. مجلات و روزنامه‌‌ها پرشده‌اند از بحث‌های بدون مصداق، يا بحث‌های مصداقی متعددی که نتيجه‌ی کج‌فهمی مباحث نقد ادبی امروزند.

ازسوی ديگر، تلاش گروهی از شاعران پی‌جوی هويت در ايرانيزه‌کردن مفاهيم مدرن، به اظهار نظرهای عجيبی انجاميده که شعر ايران را از شعر جهان بی‌نياز می‌داند و گمان دارد که تجربه‌ی شعر جهان ديگر برای شعر ايران عبث است.
 

اين سايت اهداف زير را دنبال می‌کند:

۱- تهيه‌ی يک آنتولوژی از شعر مدرن جهان
2- تهيه‌ی مقالاتی که به زبان ساده و با مصداق‌های معين از ميان شعرهای آنتولوژی مباحث روز نقد ادبی را آموزش می‌دهند.
3- ارائه‌ي يک آنتولوژی از شعر امروز ايران
4- معرفی مجلات و گاه‌نامه‌های معتبر شعر امروز جهان
5- معرفی کتاب‌های موفق شعر جهان
 
- لطفن درمورد انتخاب نام سایت کمی توضیح دهید. نام سایت "خانه‌ی شاعران جهان" است، و نه مثلن "شعر جهان". انتخاب این نام شما را برای رسیدن به کدام هدف یاری می‌دهد؟
واژه‌ی خانه، برای کسانی که فلسفه‌ی این قرن را دنبال می‌کرده‌اند واژه‌ای کلیدی است:
هایدگر از زبان به عنوان خانه‌‌ی وجود سخن می‌گوید و از هولدرلین نقل قول می‌کند که انسان شاعرانه سکنی می‌کند. دلوز، در نوشتن، نوعى "خانه به دوشى" می‌بیند و به گمان او در نوشتن "خانه به دوشانه" است كه "جهان متفاوت و ديگر" زاده می‌شود. تم خانه در فلسفه‌ی امروز تمی آشنا و مهم است. نام خانه‌ی شاعران جهان، اشارتی به این خانه به‌دوشی و آن سکنا دارد.
- چه توقعی از شعر دوستان برای همکاری باخودتان دارید؟
شعر دوستان چند نوعند، گروهی خواننده‌ی گذری‌اند که شعر را محض تفنن و مزه‌ی اوقات روزمرگی خویش می‌خوانند. این‌ها هیچ کمکی به ما نمی‌توانند بکنند. گروهی از شعر بدشان نمی‌آید ولی دغدغه‌ای اصلی‌شان نه شعر که رفیق‌بازی و مطرح کردن خود است که این گروه دوم هم با روحیه‌ی ما سازگار نیستند. گروه دیگری هم شعر در کانون توجه‌شان هست ولی اهل قیل و قال و از کاه، کوه ساختن‌اند که می‌کوشیم از این گروه هم اجتناب کنیم. گروه دیگری هم هستند که شعر را صبورانه و در زلال جانشان می‌خوانند و شتاب و قیل و قال، آن‌ها را غلغلک نمی‌دهد. صبورانه منتظر پیوستن این گروه آخر به جمع خودمان هستیم.
- فکر می‌کنید چه کسانی و با چه تخصص‌هایی می‌توانند به شما در حفظ و بالندگی این سایت و هدف‌هایش کمک کنند؟
همه‌ی کسانی که زبان خارجی‌شان خوب است. می‌توانند به گروه مترجمان یا ویراستاران سایت بپیوندند. روال این است که ترجمه‌های اولیه توسط ویراستاران ثابت ما در سایت ویرایش می‌شود و سعی می شود با دیالوگ، به ترجمه‌ی معقول و پخته‌تری برسیم. گروهی که می خواهند و می‌توانند به عنوان خواننده یا نویسنده‌ از حرکت‌ها و مسائل شعر امروز ایران و جهان سخن بگویند می‌توانند از نویسندگان وبلاگ‌های‌ تخصصی شعر باشند. کتاب‌های شعر روز جهان را معرفی کنند، بر نوشته‌های ایرانی یا خارجی نقد بنویسندو ... .
- آیا سایت "خانه ی شاعران جهان" تاثیرخاصی بر سایت شاملو خواهد داشت؟
بر سایت شاملو خیر، سایت شاملو اهداف مشخصی را دنبال می‌کند که در قرارداد سایت آمده‌است و به هیچ وجه قصد ندارد قدمی خارج از مبانی قرارداد بردارد. صرفا انتشار درست و کامل اثار احمد شاملو، ایجاد شبکه‌ی دوست‌داران احمد شاملو و کمک به خوانش درست شعر شاملو.
-
آن‌چه بر ما واقع شده، محرومیتی عظیم است. چنان که گوئی از حیاتی تـرین اندامهایمان محروم شده ایم. تئولوژی، علوم و فلسفه می کوشند از ما حفاظت کنند و کاری از پیش نمی برند. "در جهانی که حتی خدا هم راه خود را گم کرده است"، آنها فقط تائیدی بر این رنج و تالم اند. محرومیتی چنان عظیم که نه تنها محیط زیستمان که تخیل انسانی را هم آلوده می کند.
 
دنیا از مرزهای روشن محروم شده است: از فراز و فرود، از خوب و بد و در برابر نیستی از پای در آمده است. همه رنگهایش را از کف داده است و خاکستری نه فقط اشیا، که زمین و فضا را، حتی جریان زمان را پوشانده است: دقایق را و روزها و سال‌ها را.
 
مجردات نمی توانند به ما کمک کنند، تنها تلخی روزگارمان را برجسته تر می‌کنند. شعر اما، نقشی دیگرگونه دارد، ساده و طبیعی به ما می گوید که همه فرضیات نادرستند. شعر با فردیت روبروست، نه با عمومیت. به زمین نگاه می کند، به اشیاء خیره می شود، به رنگ و حسشان، و نمی تواند زندگی را تقلیل دهد. زندگی را با همه رنجهایش، تهدیدها و وحشتش، طرب و نشاطش. شعر نمی تواند جهان را به آهنگ یکنواخت خستگی، ملال و شکایت بکاهد. او همیشه کنار بودن ایستاده است در برابر پوچی.

ادامه‌ی مطلب
بادبادک

بادبادک

یقین داری که ‏بادبادک صید توست
دوستش داری چون مودبانه خم می‌شود
تا تو را سرور خود بداند
و آن‌قدر قوی هست که تو را ابله فرض کند.
خوب، زنده است!
مثل قوش اهلی بیچاره‌ای در ارتفاع مطبوع آسمان
که همیشه می‌توانی آن را به پایین بکشی
و در کشویت بگذاری.


بادبادک، یک ماهی است که تازه صید کرده‌ای
در دنجی که هیچ ماهی از آ‌ن‌جا نمی‌گذرد
طولانی و با احتیاط با او بازی می‌کنی
و امیدواری که تسلیم نشود
یا باد هم‌چنان بوزد.


بادبادک، واپسین شعری‌است که نوشته‌ای
آن را به باد می‌سپاری
ولی نمی‌گذاری برود
مگر این‌که کسی تو را پیدا کند
و کار دیگری برای خودت دست و پا کنی.


بادبادک، قرارداد افتخار است
که قرار است با خورشید ببندی
تا با مزارع دوست شوی
با رودخانه و باد
آن‌وقت برای همه‌ی شب‌های سرد دعا می‌کنی
زیر نور ماه که سرخود سفر می‌کند
تا لایق و خالص و مشتاق باشی.

ادامه‌ی مطلب
سپیدار

سپیدار


سپیدار ، برگت سپید به تاریکی نگاه می کند
موی مادر من هرگز سپید نشد

قاصدک ، اوکرایین چقدر سبز است
مادر زرین موی من به خانه نیامد

ابر پر باران ، چشمه ها را تشنه میگذاری ؟
مادر خاموش من برای همه اشک می ریزد

ستارۀ گرد ، تو روبان طلایی را به دور خود حلقه میکنی
قلب مادر مرا سرب از هم درید

در چوب بلوطی ، تو را چه کسی از پاشنه در آورد؟
مادر ظریف من نمی تواند به خانه بیاید .

ادامه‌ی مطلب
ملاقات همسر محبوب شاعری مرده

ملاقات همسر محبوب شاعری مرده

" کاغذا ، کتابا "      زن گفت
" هر جایی دست می زارم
چند تا شعر نیمه تموم
یا یه جور دیگه
یا کامل.

تموم اینا تو شعرا بود ، نه؟

تو یکی آسمون میخ چوبی پرورش میداد
تو بقیه خیابون در رفت و آمد بود

ما اینجوری زندگیمونو گذروندیم"


صدایش
انگار از دورها بیاید ، لرزان
به اتاقی خاموش رفت
کتابی را نشانمان داد که روی میز باز گذاشته شده بود
که شاعر آن را لمس کرده بود
گذاشته بود برای آخرین بار

"اونجا نشسته بود ، این کتابو می خوند
بعد یهو دیدیم کتاب از دستش سر خورد
همین"

این چیزی بود که گفت
صورتش
پشت دست هایش،
چون ماه گرفته گی
در سایه ی ابری گذران.

ادامه‌ی مطلب
ستایش دور دست | پل سلان

ستایش دور دست | پل سلان

در چشمۀ چشمهایت
تورهای ماهیگیران آبهای سرگشته می زیند

در چشمۀ چشمهایت
دریا به عهد خود پایدار می ماند

من
قلبی مُقام گرفته در میان آدمیانم
جامه ها را از تن دور می کنم
و تلالو را از سوگند :

در سیاهی سیاهتر ، من برهنه ترم ،
من آنزمان به عهد خود پایدارم
که پیمان شکسته باشم
من
تو هستم
آنزمان که من
من هستم .

در چشمۀ چشمهایت جاری می شوم
و خواب تاراج می بینم ،
توری
به روی توری افتاد
ما
همآغوش گسسته می شویم

در چشمۀ چشمهایت
به دار آویخته ای
طناب دار را خفه می کند .









ادامه‌ی مطلب
برگ‌های نارون

برگ‌های نارون

گفت: این شعرها، این شعرها
هیچ عشقی در خود ندارند.
این‌ها شعرهای مردی هستند
که زن و بچه‌‌اش را ول می‌کند
چون نمی‌گذارند درس بخواند.
این‌ها شعرهای مردی ‌هستند
که مادرش را می‌کشد تا ادعای وراثت کند.
این شعرها را مردی نوشته است
مثل افلاطون
که هرگز منظورش را نفهمیدم
ولی همیشه مرا آزار داده‌است.
مردی که ترجیح می‌دهد با خودش بخوابد
تا با یک زن.
مردی با چشم‌هایی که چاقوی دودسته‌اند
با دست‌های جیب بر
پوشیده از آب و منطق و گرسنگی
که هیچ عشقی در آن‌ها نیست.
مثل آواز پرنده‌ها نیستند، دل ندارند.
ابلهند مثل برگ‌های نارون
اگر عاشق هم باشند،
وسعت آسمان آبی را دوست دارند و
هوا و ایده‌ی برگ‌های نارون را.
عشق به خود، همیشه پایان است
نه آغاز.
عشق، دوست داشتن آواز ‌چیزی‌است
نه دوست داشتن خود آواز یا آوازخواندن.
زن گفت: این شعرها...
مرد گفت: تو زیبایی!
این عشق نیست، حق با او بود.

ادامه‌ی مطلب
آرزوها

آرزوها

این عکس را پیدا کردم.

زنی به سویت می‌آید
انگار دست‌هایت
آن‌جا که من بی‌مصرف می‌افتم، او را دیدار می‌کنند.
بی‌رحم است،
حتی هوای دور و برم
و اشتهایی تازه
از چشم‌های حیوانی‌ات سر می‌رود.

همه‌ی زندگی‌ام در سفر بوده‌ام انگار
آخرین نامه‌ات
از سال‌ها پیش
می‌گوید هیچ چیز تمام نشده است.

بر می‌گردم
به شهری  که  قرار بود در آن زندگی کنیم
این عکس را پیدا می‌کنم

زنی به سویت خم شده است
چشم‌هایت به جایی می‌رسند
که من در آن‌ فقط غریبه ام.
خواسته بودم چنان باشم.
انگار همیشه در سفر بوده‌ام.
دیروز، تازه از کشوری گذشتم
که تو در آن زندگی می‌کنی.
می‌دانستم هرگز پیدایت نمی کنم
می دانستم هیچ‌وقت پیدایت نکردم.

ماه نو را دیدم
بازو به بازوی ماه کهنه

می‌خواستم
بازو به بازوی  تو باشم و
تو، دست در دست من باشی.

ادامه‌ی مطلب
پرتره

پرتره

زن، در پیچ ملافه‌های گرداگرد عاشق‌اش
می‌پیچد.
مرد، پستان‌هایش را می‌بوسد
خورشید بر ناله‌های زن سقوط می‌کند
پرنده‌های کوچک
پشت پنجره پرواز می‌کنند.
چشم‌هایش را می‌بندد زن
تا لذت هجوم بیاورد به شکمش
پاهایش انرژی سختند
نه، انرژی نه،
مکالمه‌ا‌ی پرشدت‌اند
درباره‌ی جواهرات.

چرا عاشق‌اش ‌همه را می‌شناسد؟
چرا همه او را دوست داشتند؟
زن می‌گوید: «تو مال منی»
به تندی
با جسم فرشته‌ای که کنارش دراز کشیده‌است.


ادامه‌ی مطلب
دعای نویسنده

دعای نویسنده


اگر قرار است به جای مردگان سخن بگویم، باید
جانور تن را ترک گویم.
باید همین شعر را دوباره و دوباره بنویسم
چرا که صفحه نانوشته پرچم سفیدی ست که می‌گوید رفتگان ما تسلیم شده‌اند
اگر قرار است به جای آنان سخن بگویم، باید بر امتداد مرز خویش
قدم بردارم، باید چون مردی نابینا زندگی کنم
که در اتاقها می‌گردد بی‌آنکه
به اسباب و اثاثیه برخورد کند.
آری این‌طور زندگی خواهم کرد.  می‌توانم از خیابان بگذرم و بپرسم: "چه سالی است؟"
می‌توانم در خواب برقصم و در برابر آینه
بخندم.
که حتا خواب هم دعاست، خداوندگارا،
جنون را در تو می‌ستایم،
و به زبانی که از آن من نیست از آهنگی سخن می‌گویم
که ما را بیدار می‌کند
که ما را می برد.  چرا که هر چه می‌گویم
دادخواهی است، و تاریکترین روزها را
باید که ستایش کرد.

ادامه‌ی مطلب
واژه‌ی خواب

واژه‌ی خواب

می‌خواهم در خواب تماشایت کنم
می‌دانم که شاید هرگز اتفاق نیافتد.
می‌خواهم تماشایت کنم در خواب،
بخوابم با تو
تا به درون خوابت درآیم
چنان موج روان تیره‌‌ای
که بالای سرم می‌لغزد،

و با تو قدم بزنم
از میان جنگل روشن مواج برگ‌های آبی و سبز
همراه خورشیدی خیس و سه ماه
به سوی غاری که باید در آن هبوط کنی
تا موحش‌ترین هراس‌هایت

می‌خواهم آن شاخه‌ی نقره‌ای را ببخشم به تو
آن گل سفید کوچک را
کلمه‌ای  که تو را حفظ می‌کند
از حزنی که در مرکز رویاهایت زندگی می‌کند
می‌خواهم تعقیبت کنم
تا بالای پلکان و دوباره
قایقی شوم که که محتاطانه تو را به عقب بر می‌گرداند
شعله‌ای در جام‌های دو دست
تا آن‌جا که تنت آرمیده است
کنار من،
و تو به آن وارد می‌شوی
به آسانی دمی که برمی‌آوری

می‌خواهم هوا باشم
هوایی که در آن سکنی می‌کنی
برای لحظه‌ای حتی،
می‌خواهم همان‌قدر قابل چشم‌پوشی و
همان‌قدر ضروری باشم.

ادامه‌ی مطلب
تصویر یک زن| جان یائو

تصویر یک زن| جان یائو

نقاش‌ها همیشه تصویر زنی را کشیده‌اند
که تن می‌شوید یا شانه بر موهایش می‌کشد
و آن‌جا در کنار او آینه‌ای است.
و تو آن‌جایی، نشسته در وان حمام، پشتت را خم کرده‌ای.
آپارتمان سرد است،
همیشه در زمستان سرد است.
اما تو موهایت را شانه می‌زنی
و برای خودت آواز می‌خوانی.
گمانم یک لحظه‌ دیدم
آن‌چه نقاش‌ها دیده‌اند:
زنی نیمی دل باخته به خود
نیمی دل باخته به جهان.

ادامه‌ی مطلب
سیب

سیب

سیب می‌خوری، سیبی برهنه
و سیب، سیب است، سخاوت طبیعت
یک سو سرخ و دیگرسو سرخ.
پرنده‌ها بالای سرت پرواز می‌کنند
بالای سرت آسمان است
اگر در خاطرم باشد، سه روز پیش بود که خود راعریان کردی
بر دیواری،
یک سوی دیوار، سیب سرخی می‌خوری
سوی دیگر، عشقت را رایگان می‌بخشی.
دیواری بود در استانبول.

من نیز عریانم، سیب نمی‌خورم
اشتهایم را برای چنین سیبی از دست داده‌ام
سیب‌های بسیار دیده‌ام، باور کن!
پرنده‌ها بالای سرم پرواز می‌کنند، آن‌ها پرنده‌های پس از سیب تواند
بالای سرم، آسمان است، آسمانی است در سیب تو
اگر به یادم مانده‌باشد، با هم برهنه شدیم
در کلیسایی،
یک سو، ناقوس را برای زندگی کامل به صدا در می‌آوردم
دیگرسو، خیل مردم از خیابان می‌گذشت
دیوار کلیسا بود.

دیواری در استانبول، دیوار کلیسا
سیبی عریان را می‌خوری
سیبی را تا میانه‌ی دریا می‌خوری
سیبی را تا اعماق دلم می‌خوری
یک سو، جوانی ما در اندوهی ژرف غرق می‌شود
دیگرسو، ایستگاه قطار سیرکسی
پر است از مردان و زنان و بچه‌هایی
که فقط خو کرده‌اند به بوسه‌ها، بر دهانشان
به جای آن‌که به کارشان بچسبند.

یک حرف را از نام‌ام خط می‌زنم
جاکش، به سوی دیگر درگاه اشاره می‌کند.

ادامه‌ی مطلب
دو چیز

دو چیز

ای یار!
گناهانت را با اشک‌هایت پاک نکن،
که گناه، برکت است.
رنگ‌های ابدی وحشت را
با خود به رویاها می‌آورد
راه تیره‌ای برای خود می‌گشاید
در زلال‌ترین آب، مغاکی پیدا می‌کند
به آشوب اعتماد می‌کند
تخلص‌اش مرگ است.
حتی اگر درخت یاوه می‌گوید
در کندوی سوزانی
که زنبورکان عسل در آن کار می‌کنند،
نام گناه بر تنه‌ی درخت قلم می‌خورد
برگ‌هایش گله‌ی صورت‌های فلکی را به چرا خواهند برد
و ماه، غضروف سخت مادیان‌های بادپا را خنک خواهد کرد
پاکش نکن ای یار
گناه، معرفت است
معرفت از روز
تا دل
تا سرطان.

در سیواس یا مالاتیا
کودکی دیدم
که ابروهایش به دوردست‌‌ها تعلق داشت
و در میانه به هم کمان می‌شد
در دندان‌هایش بلندای تبریزی‌ها
تازه بیدار می شدم چیزی بگویم
ناگاه اتفاقی افتاد
نمی دانم چطور
ولی زمین شکاف برداشت.
حرفی زد؟
به چیزی توجه کرد؟
در سیواس بود یا مالاتیا؟
به دور و برم نگاه کردم
برگ‌ها شهر را زرد می کردند
زمستان با صورتک پاییز
بر دشت، حکم می ‌راند
تاریک‌روشن محزونی
اسب‌های بارکش خورشید را با خود می‌برد
از جاده‌ها
تا کوه‌های صورت نتراشیده.
دو چیز: عشق و شعر،
هر دو را ابهام به پیش می راند
انگار چیزی از دست می رود
و همیشه زمان هست.
...

افلاطون
چرا که سودا، موضوع معرفت است
چرا که فریاد ناگهان شروع نمی‌شود از...
ولی از مغز استخوان یتیم‌ها
مثل انگورهای سرخ شرابی...
شیطان‌صفت، شجاع
پاکش نکن ای یار!
دو چیز: عشق و شعر
یکی به فلاکت می‌بالد
و دیگری به خود.

بدون یاری این و آن
می‌رویند و برمی‌بالند.


ادامه‌ی مطلب
ترانه

ترانه

زیباترین زنان بود
گیسوانش را شانه می‌کرد، همه‌ی موهای آشکارش را
قوز می‌کرد وقتی می‌نشست،
زنی پرخون بود، مادیان باد
بارها از خیالم گذشت
که چه فریبنده بود این زن.

کجایش بیشتر؟ بی‌شک، دهانش.
هم‌کوک با همه‌ی احساس‌ها
الحمرایی از آمیزه‌ی بوسه‌ها
لب‌هایش به هم می‌سایید و بالا و پایین می‌رفت.

آه، چشم‌های من اینک،
گریه‌ آغاز کرده‌اند، گریه‌ای ممتد،
پیراهن زنی، محاصره‌ام کرده‌است
آبی روز بر آن
خروس شب هم در آن آرمیده است.


ادامه‌ی مطلب