بازگشت به خانه

آن مرد سياه‌پوش

آن مرد سياه‌پوش

آن مرد سياه‌پوش کيست، که قدم‌زنان از ما دور می‌شود. می‌گويند: ديرگاهی نقاش برآن بوده‌است تا نگاهش را به جهان دريابد. پريان دريایی، اگر آنان چنين باشند در شولاهای تما‌م‌قدشان رودرروی هم نشسته‌اند نشيب خيابان را، سراسر کوچه‌ای را بر پيش‌خوان رديف خانه‌‌های خاکستريشان. شباهتی تام به هم دارند. انگار صف راهبه‌‌های پری‌مو يا روسپيانی عفيف و چهره‌هايی يگانه. چه‌مايه در آرامش‌اند، با چشم‌هايی خالی دست‌ها بردامن‌ها چيزی را حاشا نمی‌کنند. در آن ميانه فقط يکی، پولک‌هايی بر پيراهن تيره‌اش دارد.

ادامه‌ی مطلب
جهان باستان

جهان باستان

 
برای دان و جینی
 
به روح اعتقاد دارم؛ گرچه
اعتقاد داشتن یا نداشتن من
خیلی هم اهمیت ندارد.
بعد از ظهری در سیسیل یادم می‌آید.
خرابه‌های چند معبد.
ستونهای افتاده بر سبزه‌ها مثل عشاق برهنه.
 
زیتون و پنیر بز خوشمزه بود
شراب هم،
نوشیدمش به سلامتی شبی که از راه می‌رسید،
پرواز تند و تیز پرستوها
باد وحشی و ماه.
 
تاریکتر شد. چیزی بود
بسیار پیشتر از آنکه کلمه باشد:
شام شبانان...
سپیدی گذران از میان درختان...
جاودانگی که گوش ایستاده بهنگام.
 
خدای بانو به دریا می‌رود که تن بشوید
نباید به دنبال او رفت.
این صخره‌ها، این درختان سرو
چه بسا که دلباختگان قدیمی او باشند.
یکی از آنان بودن، شراب در گوشم گفت.
 

ادامه‌ی مطلب
خوشترین روز جهان

خوشترین روز جهان

فکر کنم اوایل اردیبهشت بود
زمان یاس و ذغال اخته
زمان وعده ها و وعیدها
که حالا اگر چندتایش هم شکست، شکست.
پدر و مادرم هنوز پرسه می‌زدند
بر پس زمینه، در بخشی از یک چشم انداز،
شبیه خانه‌هایی که در آنها بزرگ شده بودم،
که اگر هم بعدها خراب شدند
که می‌دانم شدند
هنوز باورم نمی‌شود. بچه‌ها خواب بودند
یا بازی می‌کردند، کوچکترینشان
به تازگیِ عطر یاس نوشکفته بود،
از کجا باید می دانستم
ریشه‌های سستی دارد این گل
و می‌شد به سادگی جا به جایش کرد.
حتا نمی‌دانستم که خوشبختم.
دل‌مشغولی‌های من آزردگی‌های خُردی بود
که مثل نمک بر خربزه
تنها میوه را شیرین‌تر می‌کرد.
در خنکای صبح،
بر ایوان می‌نشستیم
و قهوهٔ داغ می‌خوردیم. از پشت اخبار روز،
اعتصابات و جنگهای کوچک، و آتش‌سوزی در جایی،
تاج موهای سیاهت را می‌دیدم
حواسم به بحران ملی نبود
تنها به این فکر می‌کردم
که موهای تو بر شانه‌های لخت من
چه حسی دارد.
اگر کسی درست در آن لحظه دوربین را نگه می‌داشت بعد...
اگر کسی بود که فقط دوربین را نگه می‌داشت
و از من می پرسید: خوشحالی؟
شاید می‌دیدم
چطور صبح بر رنگ بازتابیدهٔ یاسها
می‌درخشد. آره شاید می‌گفتم آره
و فنجانی قهوهٔ داغ به او تعارف می‌کردم.
 

ادامه‌ی مطلب
بوی گل‌ها

بوی گل‌ها

عصری يک کور، يک کر و يک لال مدتی با هم بر شاخه‌ای در باغی نشسته بودند. آن‌ها سرحال، بشاش و خندان بودند. کور جهان را تماشا می‌کرد با چشم‌های کر. کر می‌شنيد با گوش‌های لال و لال می‌فهميد با حرکت لب‌ها و صورت‌های هردوشان. و هر سه با هم بوی گل‌ها را نفس می‌کشيدند.

ادامه‌ی مطلب
چهارفصل

چهارفصل

از شعرهای من اگر گل را بچينی از چارفصل شعرم يک فصل می‌ميرد. عشق را قلم بگيری اگر دو فصل می‌ميرند. اگر نان را خط بزنی سه فصل و اگر آزادی را برداری من و هر چهار فصل خواهيم مرد.

ادامه‌ی مطلب
بیرون جهان

بیرون جهان

برف، نخستين برف زمستان، ابتدای اين صبح. گل اخری و چمن زير درختان پناه می‌گيرند. بارش ديگر، حوالی نيم‌روز. از رنگ همه‌ی آنچه باقی می‌ماند سوزنک‌های کاج است که گه‌گاه انبوه‌‌تر از برف می‌بارد. آن‌گاه، حوالی غروب. غلطک نور از حرکت باز می‌ماند. سايه‌ها و روياها هم‌وزن‌اند. بادی ملايم روی پنجه واژه‌ای بيرون جهان می‌نويسد.

ادامه‌ی مطلب
آنسوی ظلمات

آنسوی ظلمات

می‌آرامد ماه بر رود چنان قطره‌ی روغنی. کودکان به کناره‌‌ها می‌آیند تا زخم‌ها و جراحاتشان شفا يابد پدری که زخمشان زد می‌آيد تا جنونش را شفايي بيابد مادران به مهر برمي‌بالند و رخساره‌های زيبا می‌يابند پرندگان گلوهاشان بيدار می‌شوند و دست در دست می‌ايستند همه درختان دوره‌شان می‌کنند به آنان می‌پيوندند ديگر نخواهند لرزيد و واژه‌های نخستين را بر زبان خواهند آورد. اين‌ گوشه اما آغاز حکايت نيست پايان ماجرا‌ست پيش از آن مادران و پدران و کودکان بايد راهشان را به رود پيدا کنند جدا جدا، بی‌راهنما و اين سفری بس طولانی و ناهموار ‌است. همان گوشه‌ی بی‌رحم ماجرا که تو را سخت می‌ترساند.

ادامه‌ی مطلب
یک روز

یک روز

یک‌روز، می‌خواستم دست از نوشتن بردارم و فقط نقاشی کردم می‌خواستم دست از نقاشی بردارم و فقط آواز خواندم می خواستم دست از آواز بردارم و فقط نشستم می‌خواستم دست از نشستن بردارم و فقط نفس کشیدم می‌خواستم دست از تنفس‌ بردارم و فقط مردم می‌خواستم دست از مردن بردارم و فقط عشق ورزیدم می‌خواستم دست از عشق‌ بردارم و فقط نوشتم.

ادامه‌ی مطلب
از تشویش شب‌ها

از تشویش شب‌ها

بعد از مدرسه دلم می‌خواست ساعت‌ها کف اتاق دراز بکشم با تلفنی که در گهواره‌ی شانه و گوشم می‌آرمید، بشقاب سرد برنج در چپ و کتاب‌های مدرسه در راست. سیم تلفن را لای انگشت‌هایم می‌چرخاندم با دوستانی حرف می‌زدم که زبان محلی‌مان را بلد بودند. ریه و گلویمان باد می‌کردند و ما در دل شب حرف می‌زدیم با ایده‌ی رنگ مو و خودکشی بازی می‌کردیم حرف می‌زدیم از پسرانی که عاشق ما نبودند از کسانی که ما سخت عاشقشان بودیم و از تشویش شب‌ها. هرعبارتی قلمرو تازه‌ای بود، مثل دری که کسی به آن هجوم می‌آورد، شیشه سرسام می‌گرفت و می‌شکست با آگاهی و هراس. مادرم هرگز از قبض تلفن شکایتی نداشت که هزینه‌ی محو دخترش بود، پشت دری به سیم تلفن نگاه می‌کرد که عضلاتش را دور از او بسط می‌داد. شاید خیال می‌کرد که این تنها راهی‌است که می‌تواند به من برسد، با دورفرستادنم تا در جهان زیرین حرف بزنم. در تمام اوقاتی که حرف می‌زدم می‌توانست گوشم را بر زمین پوک بگذارد و اجازه دهد که بشنوم و کشف کنم. این‌ها اجزای مادرم بودند سیم خاکی، کابل سوخته انگاربا من در اتاق جاری بود تا شاید بگوید جایی بایست که بتوانم به تو برسم در اتاق تاریک، در زمین ظلمانی. از این‌ها حرف بزن وقتی احساس کردی از آن‌ها کنده شدی سیم را خواهم کشید و تو را به خود باز خواهم گرداند.

ادامه‌ی مطلب
تاریخ

تاریخ

پستانی‌ هستم بدون نوك برج دیدبانی بی‌فانوس و تلخی بلوط. درخت غانی برهنه از برگ غرابی در هجوم به خیل مردمان ریشه‌ی ناخنی در انگشتی چشمی كه چپ‌چپ نگاه می‌كند چخماقی كه بارقه‌ای در خود ندارد طوق طلایی‌ هلالی‌ام من. اسفنجی غوطه‌ور در سركه گوزن نر. گوزن ماده. درخت سبزی سوزانم من ابری كه از دستی بزرگتر نیست در تاریخ فرو خواهم شد.

ادامه‌ی مطلب
فرد

فرد

اولین‌بار كجا با هم خوابیدیم؟ به یاد داری؟ شاید در كوچه‌ی فیتزوری بود؟ یا در جاده‌ی كرامول یا در ناتینگ‌هیل؟ مكان مال تو بود یا مال من؟ مارسیلس یا آیكس؟ شاید همان عصر سه‌شنبه‌ی دور كه من و تو از پنجره‌ی سرخ بالا رفتیم بر طبقه‌ی هم‌كف سرسرای آكویناس و در اتاقی كه مك‌نیس شعر برف را نوشت یا در اتاقی كه آن‌ها می‌گویند او شعر برف را نوشت؟

ادامه‌ی مطلب
شعر

شعر

هر صبح یادم می‌رود ماجرا از چه قرار است.
می‌بینم دود با گامهای بلند
از سر شهر بالا می رود.
من به هیچ‌کس تعلق ندارم.
 
بعد یاد کفشهایم می‌افتم،
یادم می‌آید چطور باید آنها را به پا کنم
چطور وقتی خم می‌شوم که بندهایشان را گره بزنم،
به زمین نگاه می‌کنم.

ادامه‌ی مطلب
ساعت هشت

ساعت هشت

شام ساعت پنج سر میز می‌آید
ستارهٔ شب ساعت شش به آسمان
و دلدادهٔ من ساعت هشت به دیدارم
اما ساعت هشت چه دور است
 
تسکین دردی که تمام روز با من است
تنها تماشای عقربه‌های ساعت است
که در تقلایند
تا ساعت هشت را به من برسانند.

ادامه‌ی مطلب
نوح

نوح

گوش کن، ای نوح، با بازوهای نحيف ما سد تازه‌‌ی بلندی ساخته‌ايم برابر سيلاب‌های آينده. هروقت کشتی‌ای‌ غرق می‌شود نجارها کشتی ديگری می‌سازند. خاطرات آينده فقط اميد ما را زنده نگه داشتند از ميان قرون، مويه‌‌های غريق‌ را همه‌جا شنيديم و اعجازمان اين بود که هميشه نجات يافتيم.

ادامه‌ی مطلب
تقاطع‌ها

تقاطع‌ها

کشتی‌ای که نرسيد خانه‌ای که ساخته‌نشد راهی که پيموده‌نشد نامه‌ای که نرسيد چشمه‌ای که نجوشيد درختی که کاشته‌نشد سيگاری که کشيده‌نشد قهوه‌ای که نوشيده‌نشد مرگی که نيامد زندگی‌ای که آغاز نشد. در هر کشتی، مسافری قاچاق در هر خانه،‌ خاطرات از دست‌رفته در هر راه، کاروانی بر می‌گردد در هر نامه× جمله‌ای فراموش در هر ديوار، يوسفی گريان در هر درخت، سيبی ممنوع در هر سيگار، سرخ‌پوستی در هر فنجان قهوه، تلخی در هر مرگ، فزشته‌ای مست در هر زندگی، سوگواران منتظر در ايستگاه مرزی، افسری هست که تو را خوب می‌شناسد دستت را تکان بده، يا به او لبخند بزن بعد آرام عبور کن.

ادامه‌ی مطلب
شبانه

شبانه

من اون سنگی‌ام که از جاش دراومده ميون صخره‌ها همون قلبه‌ی وسط تيرا، اون دختره‌ی گوشه‌گير، ميون دخترا، همون‌‌پسر که جوون‌مرگ می‌شه، تو پسرا. ميون جوابا، سوالم و وسط عاشقا، شمشير و تو زخما، زخم تازه و تو کاغذرنگیا، همون پرچم سيا وسط کفشا، اونی که پر ريگه از ميون همه‌ی روزا، همون روزی که ديگه نمی‌‌‌آد و تو همه‌ي استخونايی که رو ساحل پيدا می‌کنی اونی که آواز می‌خونه، مال من بود.

ادامه‌ی مطلب
تو بادبان برافراز

تو بادبان برافراز

دراز می‌کشيم کنار هم پس از عشق‌بازی و ميان ما فاصله‌ايست انگار دو کشتی بادبانی که سرکيف‌اند از خطوط بارگيري‌شان در آب‌های تيره که جدايشان می‌کند، تنه‌ها‌شان ، شکاف برداشته از سرخوشی‌های محض گردش‌ها. آن‌جا در آبی‌ها زير بادبان‌هايی که باد شبانه‌شان پرمی‌کند از هوایي که لبريز عطر گلهاست و از نور ماه بی‌آن‌که يکی‌شان حتی در تلاش باشد تا سريعتر از ديگری بادبان برکشد و فاصله‌ی ميان‌شان کم شود يا زياد شود. شب‌های ديگری هم هست که ما بی‌‌اراده گرد می‌آيیم دو کشتی باری روشن درازکشيده کنار هم با موتورهای خاموش، زير برجی ناشناس و هيچ عابری بر تخته‌ها نمی‌گذرد: بر هر عرشه ارکستر ويولونی می نوازد به افتخار موج‌های روشن، و دريا پراست از کشتی‌های پير خسته‌ای چون ما که در تقلای رسيدن به ديگری غرق شده‌ايم .

ادامه‌ی مطلب
آفرینش

آفرینش

و شکسپير جهان را در هفت روز آفريد در نخستين روز آسمان را آفريد، کوه‌ها و ژرفاهای جان را روز دوم رودخانه‌ها، درياها و اقيانوس‌ها و احساس‌های ديگر را.... آن‌ها را به هملت داد، به ژوليوس سزار، آنتونی، کلئوپاترا و اوفيليا به اتللو و ديگران تا مرشدانی باشند دوشادوش فرزندانشان برای ابد سوم‌روز تمامی مردمان را گرد آورد به آن‌ها رنگ و بويی بخشيد طعم شادی، عشق و نوميدی را طعم حسادت، شهرت و جزآن را تا همه‌ي طعم‌ها به پايان رسيد آن‌گاه تازه‌واردانی رسيدند پس خالق سرهاشان را به مهر نوازش کرد در آن‌‌هنگام که می‌گفت تنها نقش برجای مانده نقش منتقدان ادبيات است که می‌توانند کارش را ويران کنند. روز چهارم و پنجم را برای خنده کنار گذاشت به دلقک‌ها اجازه داد تا برقصند و معلق بزنند. و به شوربختان تا خود را سرگرم کنند. ششم‌روز مديريتش را به کمال رسانيد و طوفانی تدارک ديد به شاه‌لير انديشه‌کرد که چگونه تاجی از حصير بر او بپوشاند و از پس‌مانده‌های آفرينش جهان ريچارد سوم را طرح ريخت روز هفتم به حساب‌وکتاب همه‌چيز رسيد تا ببيند چه‌کار ديگری بايد بکند شکسپير انديشيد که از پس اين‌همه تلاش شايسته‌است تا اجرايی را ببيند و از آن‌جا که بس خسته بود رفت تا لختی بميرد.

ادامه‌ی مطلب
ناپلئون

ناپلئون

خوب، پس من ناپلئونم و تو، تو قرار است ژاندارک باشی. من تازه از میان زمستانی منجمد سقوط کرده‌ام که بصیرت متعالی یک جهان، اسباب‌چینی‌اش کرد. و تو پس از شکنجه‌ی یک روز سخت به خانه آمدی زنجیرها را بر زمین می‌کشیدی، هنوز به مبارزه می‌طلبیدی تثبیت‌شدن را . حالا می‌توانی خوی پوسیده‌ام را درک کنی و من می‌توانم قدر نگاه نحیف و تحمیلی‌ات را بدانم. و آن‌ها خیال می‌کنند که فلاکت‌های ما، فلاکت‌های پیش‌پا افتاده است که آن‌ها را از مشاور دست دوم ازدواج خریده‌ایم. تو به فشردن کف‌ دستت بر آن پستان سنگین ادامه می‌دهی و من فقط این‌جا می‌ایستم و به بالای جهان خیره می‌شوم.

ادامه‌ی مطلب
آه

آه

از میان پنجره‌ی باز غروب، در اواخر تابستان زنی گریه می‌کند، آی آی آی! همسایه‌ها درنگ می‌کنند، شاید سرخ می‌شوند بعد به راه خود می‌روند، با مشقت‌های خانگی‌شان، به‌ هم لبخند می‌زنند. تو چه می‌کنی با این- با خلسه‌ی بی‌شرم تنهای یکی‌دیگر؟ یا مال خودت؟ من نوار کاستی از موتسارت می‌گذارم تا پریشانی‌مان را بپوشاند.

ادامه‌ی مطلب
یه تک‌درخت

یه تک‌درخت

شب چار ماه و یه تک‌درخت و یه سایه‌ی تک و یه پرنده‌ی تنها. رو تنم دنبال رد لبات می‌گردم. فواره بادو می‌بوسه لمسش نمی‌کنه. همون «نه» که بم گفتیو تو کف دستام با خودم می‌برم مثه یه لیموی مومی خیلی سفید شب چار ماه و یه درخت تک. رو نوک یه سوزن عشق من می‌چرخه.

ادامه‌ی مطلب
در دانشگاه و در موسسه

در دانشگاه و در موسسه

بار اول نمی‌شناختمت. بار دوم شناختمت. بم بگو اگه هوام همینو بت می‌گه. یه صبح تند غم برم داشت میل خنده منو قاپید من نمی‌شناختمت اما تو منو می‌شناختی آره من می‌شناختمت تو منو نمی‌شناختی حالا میون ما قاصله‌ی یه ماه کش اومده هیچ حسی مثه پرده‌ی روزای خاکستری. بار اول نمی‌شناختمت. بار دوم شناختمت.

ادامه‌ی مطلب
در گوشی با یه دختر

در گوشی با یه دختر

دلم نمی‌خواس دلم نمی‌خواس یه چیزیو بت بگم. تو چشات دو تا درخت دیوونه‌ی کوچولو دیدم از هوا، از خنده، از طلا. اونا تاب می‌خوردن دلم نمی‌خواس دلم نمی‌خواس یه چیزیو بت بگم.

ادامه‌ی مطلب
نارسیس

نارسیس

هی بچه، می‌افتی تو رودخونه! تو اون ته‌تها، یه گل سرخه و تو گل سرخ یه رودخونه‌ی دیگه اون پرنده رو نگا! نگا کن اون پرنده‌ی زردو. چشام تو رودخونه غیب شدن اوه! داره لیز می‌خوره، کوچولو! ... خودمم تو گل سرخم وقتی تو رودخونه غیبش زد من فهمیدم. ولی نم‌تونم توضیح بدم.

ادامه‌ی مطلب
خوشحالم که من منم

خوشحالم که من منم

من که اصلا نمی فهمم مردم چرا زل می‌زنن به من
وقتی لباسامو درمیارم و پایین پله‌ها می‌رقصم من.
یا وقتی هویج فرو می‌کنم تو هر دو تا گوشا
بعدش هم موهامو سبزمی‌کنم و می‌رم به فروشگاه.
خب خوشم میاد از کارهای خل خلی و لباسای قشنگ قشنگ
اگه فرشته هم بودم بالهامو مثل رنگین‌کمون می‌کردم رنگ به رنگ!
 
 
چرا مردم نمی‌تونن منو قبول کنن همون‌طوری که هستم؟
چیه مگه فقط یه کم مثل اونا نیستم، خب من متفاوت هستم
اصلا نمی‌‌خوام عوض بشم، بشم کسی که نیستم
خوشم میاد از کسی که هستم، خب من همینم که هستم.

ادامه‌ی مطلب
ستاره

ستاره

چشمک بزن چشمک ستاره کوچیک من
دلم می‌خواد بدونم چطور می‌تابی تو به من
تو که بالای سر دنیا، اون بالا بالاهایی
تو که مثل الماس تو  آسمونایی.
 
 
خورشید تابون که بره
هرچی نوره باهاش می‌ره
فقط تویی که می‌درخشی نورَک من
چشمک می‌زنی چشمک تو شب من.

ادامه‌ی مطلب
همه ما

همه ما

یکی با آب رفت
یکی زیر سنگ
یکی با آتش به هوا
یکی جنگید با ترس به تنهایی
ما را به خاطر بسپار، گرچه رفته‌ایم.
ستاره بر سر دوشی می‌درخشد
توپ می‌آید و می‌درد
خط روشن روی صفحه صاف می شود
فشنگی بی‌نام سرگردان...
ما را به خاطر بسپار. فراموشمان نکن.
یکی خوابیده در میان حلقه‌های گل،
از یکی هیچ باقی مانده؛
یکی سر به سر بقیه می‌گذاشت، می‌خندید، شانه بالا می‌انداخت
که بگوید مهم نیست.
فراموش نکن ما هم اینجا بودیم.
آیا آنان که از پا درآمدند دلتنگ باد می‌شوند هنوز
دلتنگ آن نفس شیرین آسمان؟
آیا غبطه می‌خورند هنور به سنگ و خزه
یا به یک آن برق تند و کم ‌سوی چشم آفتاب‌پرست
ما بر آب می‌رویم، برهوا نوشته می شویم.
بیا یاد کنیم از آنان که گم شدند، برده شدند، رها شدند،
که آن فاتحان پر شکوه از شرم لال شده‌اند.
بایست در سکوت به یاد آنان که رفتند و گوش کن:
آنان که نیستند، ناشناس و بی نام و نشانند...
به خاطر بسپار
زمزمه‌هایشان میدان جنگ را پر کرده است.

ادامه‌ی مطلب
دوست نمى‌دارم به خواب اندر شوم

دوست نمى‌دارم به خواب اندر شوم

دوست نمى‏دارم به خواب اندر شوم شباهنگام كه چهره‏ى تو بر شانه‏ى من است كه در انديشه‏ى آن مرگم من كه، بارى، خواهد آمد تا به خوابى جاودانه‏مان فرو برد. من بخواهم مُرد. تو بخواهى زيست. و اين است آن‏چه خوابم از ديده مى‏برد. اين خود آيا هراسى ديگر است؟ روزى كه ديگر زير گوش ِ خويش بنشنوم نفس تو را و قلب تو را. شگفتا! اين پرنده‏ى پُر آزرم كه چنين بى‏خيال برخود خميده آشيانه تهى خواهد نهاد آشيانى كه در آن، جسم ما برمى‏آسايد: جسمى يگانه، با دو جفت پا و دو سر. خرّمى ِ عظيمى از اين دست - كه سپيده‏دمان به پايان مى‏رسد - ادامه مى‏توانست يافت تا فرشته‏يى كه وظيفه‏دار ِ بازگشودن راه من است از سنگينى ِ بار ِ سرنوشتم بتواند كاست. سبكبالم، من سبكبالم زير بار اين سر ِ پُربار كه به جسم من ماننده است و به رغم آواز خروس، در پناه من كور و لال و ناشنوا به جاى مى‏ماند. اين سر ِ جداشده‏يى كه به دنياهاى ديگر سفر كرده است بدان جاى‏ها كه قوانينى ديگر حكومت مى‏كند، غوطه‏ور ِ خواب ِ ريشه‏هاى پُر از عمق، دور از من، در بر من! آه چه مشتاقم همچنان كه چهره‏ى تو را با دهان خواب آلودت بر شانه‏ى خويش دارم تنفس گلوگاه جان‏بخشت را تا آستانه‏ى مرگ از پستان‏هايت بشنوم!

ادامه‌ی مطلب
سه‌شنبه ساعت نه صبح

سه‌شنبه ساعت نه صبح

مردی که در ایستگاه اتوبوس ایستاده‌است و روزنامه می‌خواند، آتش گرفته است شعله‌ها از زیر یقه و آستینش بیرون می‌خزند کفش‌هایش ذوب می‌شوند. زنی که کنارش ایستاده‌است می‌خواهد به او اشاره کند که در حال سوختن است اما خودش درحال غرق شدن است آب همه‌جا هست در دهان و در گوشهایش در چشم‌هایش حریان مداوم آب از پیراهنش به راه می‌افتد زنی دیگر که در ایستگاه ایستاده است تا حد مرگ یخ زده‌است سعی می‌کند کنار مردی بایستد که در آتش است تا قندیل‌های یخی را آب کند که بر پلک‌هایش و بر منخرینش شکل گرفته‌اند تا دیگر دندان‌هایش به هم نخورند وقتی می‌کوشد چیزی بگوید بازنی که در حال غرق شدن است ولی زنی که تا حد مرگ یخ زده‌است با قطعه‌های یخ بر پاهایش نمی‌تواند حرکت کند گاهی سه اتوبوس باید رد شود تا آن‌ها سوارشوند کسی که در آتش است و در آب و یخ ولی سرانجام وقتی آن‌ها از پله‌ها بالا رفتند و جا گرفتند راننده حتی توجه نمی‌کند که هیچکدامشان پولی نپرداخته است چرا که شهودها شکنجه‌اش کرده‌اند و در حیرت است که آیا مردی که در آخرین ایستگاه پیاده شد تا حد مرگ از گرگ‌های وحشی زخم دیده‌است؟

ادامه‌ی مطلب