بازگشت به خانه

پایان جهان

پایان جهان

چنان گریه ای جهان را گرفته، که گویی خدای مهربان مرده . و سایه های سربی که فرو می افتند، به سنگینی قبرند. بیا تا خود را در هم پنهان کنیم. حیات در تمام دلها هست، انگار در دل یک تابوت. بیا تا عمیق تر ببوسم، …

ادامه‌ی مطلب
با همه تنها

با همه تنها

گوشت استخوان را می پوشاند، و آنها فکری، در آن می گذارند، و گاهی روحی. زنها گلدانها را به دیوار می کوبند. مردها بی رویه مشروب می خورند. و هیچکس، «یکی» را پیدا نمی کند. اما مدام به دنبالش می گردد، با خزیدن به رختخواب ها، …

ادامه‌ی مطلب
همین چند وقت پیش

همین چند وقت پیش

همین چند وقت پیش بود، دم صبح، پرنده های سیاه روی سیم تلفن منتظر بودن، و من ساندویچ دیشبم رو که یادم رفته بود می خوردم. ساعت شش صبح، یکشنبه ای آروم. یه لنگه کفشم سر بال،ا وایساده بود یه گوشه. یکی دیگه هم یه وری، …

ادامه‌ی مطلب
لالایی گفتن

لالایی گفتن

می خواهم برای کسی بخوانم، پیشش بنشینم با او بمانم. روی پایم به خوابش کنم، چون کودکی برایش بخوانم. در خواب و بیداری اش با او باشم. می خواهم تنها کسی در خانه باشم که بدانم، شبی سرد بود. می خواهم گوش بایستم، درون و بیرون …

ادامه‌ی مطلب
دلم می خواهد یک بار دیگر به آنجا بروم

دلم می خواهد یک بار دیگر به آنجا بروم

دلم می خواهد یک بار دیگر به آنجا بروم، به «آم کلاینن رینگ» (*) آنجا که دست در دست مادر، قدم می زدیم، گلها بر کناره ی رود می روییدند. آبی رنگ، وقتی اولین بوسه، اولین شعر را گرفتم. دلم می خواهد یکباردیگر به آنجا بروم، …

ادامه‌ی مطلب
سکوت

سکوت

از کتاب تصویر ها دستها را بلند می کنم عشق من، می شنوی؟ خش خش می کنند، می شنوی؟ کدام حرکت است از انسان های تنها که صدایش را اجسام زیادی نشنوند؟ پلک ها را می بندم عشق من، می شنوی؟ اینهم صدایی است که تا …

ادامه‌ی مطلب
بیست و سوم: مثل

بیست و سوم: مثل

مثل بارانی نرم مثل عبور آرام قایقی تفریحی در بامدادان از کنار نی‌ها و قورباغه‌ها و سایه‌ی گاوها و آسیاب‌های بادی نقاشی شده با مدادِ سفید و بخار نقره‌ای بر فرو رفتگی‌های دبه‌های شیر عبور اردک‌های خواب آلود از شهرهای در حال توسعه و سنگ‌های قدیمی …

ادامه‌ی مطلب
این گونه است

این گونه است

هر بار بیشتر سقوط می کنم دورتر از سطوحی که به گذر گام های سربازان مجازات شده اند دورتر از آن  شیرین زبانانی که به شانه های من تکیه می دهند و می خوا هند جلویم را بگیرند انگار که تکه زمینی درحال رانش باشم خونم …

ادامه‌ی مطلب
بیست و یکم: در شب لازم نیست

بیست و یکم: در شب لازم نیست

برای سیر کردن از اینجا به آنجا، در شب لازم نیست  قایق یا قطاری سوار شوم شبکه‌های شطرنجِی باغ زیر نور مهتاب است پنجره باز است. من آماده‌ام   سایه‌ی بدون گذرنامه‌ام آرام (یک گربه هم بهتر از این نمی‌تواند) از رودخانه‌ی مرزی که انتخاب کرده‌ام، …

ادامه‌ی مطلب
یافتن واژه‌ها

یافتن واژه‌ها

روتخر کوپلاند در چهام اگوست ۱۹۳۴ در خوور شهری در شمال هلند بدنیا آمد. او پزشکی را در ۱۹۶۶ به اتمام رساند. در سال ۱۹۶۹ تخصص‌اش را در روانپزشکی گرفت و در سال ۱۹۸۳ استاد دانشگاه شد. به عنوان روانپزشک به خاطر سالها تحقیق بر روی …

ادامه‌ی مطلب
بیستم: چیزی را جستجو کردن

بیستم: چیزی را جستجو کردن

چیزی را جستجو کردن . همیشه یافتن چیز دیگری است پس برای یافتن چیزی باید به جستجوی آنچه نیست، بروی.   پرنده ای را جستجو کردن، گل سرخی را یافتن، عشق را جستجو کردن، تبعید را یافتن، هیچ را جستجو کردن، انسان را شناختن، به عقب …

ادامه‌ی مطلب
هجدهم: تقریباً

هجدهم: تقریباً

چیزهای بی‌ربط را برمی‌دارد ـــ سنگی، سفالِ شکسته‌ای، دو چوب‌کبریتِ سوخته، میخِ زنگ‌زده‌ی دیوارِ روبه‌رو، برگِ درختی که از پنجره افتاده توی خانه، قطره‌های آبی که از گلدان‌های دیروزآبیاری‌شده می‌چکند، کاهی که باد دیروز روی موهات نشانده، همه را برمی‌دارد و می‌رود در حیاطِ خانه و …

ادامه‌ی مطلب
هفدهم: ماریانه

هفدهم: ماریانه

زلفانت بی یاسمن، رخساره‌ا‌ت آینه است. ابری خرامان خرامان می‌گذرد از چشمی به چشمِ دیگر، آن سان که سدوم به بابل، و هم‌چون زایشِ برگ قلعه را قطعه قطعه می‌کند و بر گرداگردِ گلبنِ گوگرد می‌توفد. آنگاه آذرخشی برق می‌زند گوشه‌ی دهانت  دره‌ای تنگ با بقایای …

ادامه‌ی مطلب
بی خوابی | جوزپه اونگارتی

بی خوابی | جوزپه اونگارتی

به تمامی شب کنار پیکر رفیق کشته شده‌ام دراز کشیدم. صورتش رو به قرص ماه با دهانی درهم‌شکسته و دستانی خشکیده از مرگ، به سکوتم رخنه کرد و من آن شب نامه‌های عاشقانه‌ی بسیاری نوشتم هیچ‌گاه‌ چنین دلبسته‌ی زندگی نبودم. ‌

ادامه‌ی مطلب
گفتگو

گفتگو

پرسش گرانه به من می‌نگرد انگار می گوید چرا سکوت می‌کنی؟   به راستی برای چه سکوت می‌کنم ؟ و بدنیال پاسخی می‌گردم   از چهره اش رو بر می‌گردانم به دیوار و از دیوار به پنجره   از پنجره به دست هایم بر زانوانم و …

ادامه‌ی مطلب
شعر شانزدهم: به نوبت

شعر شانزدهم: به نوبت

آن هنگام که می‌خندی، دنیا با تو می‌خندد؛ آن هنگام که اشک می‌ریزی امّا، تنها هستی؛ شادی را باید در دنیای پیرِ غم‌گین جستجو کنی، غم‌ها امّا، تو را خواهند یافت. آواز که می‌خوانی، کوه‌ها همراهی‌ات می‌کنند؛ آه که می‌کشی امّا، در فضا گم می‌شود؛ پژواکِ …

ادامه‌ی مطلب
کاهوی جوان

کاهوی جوان

  هر چیز را میتوانم تحمل کنم   پژمردگی حبوبات گلهای در حال مرگ سیب زمینی‌ها که در گوشه‌ای زیرورو می‌شوند را می‌توانم بی‌تفاوت ببینم در این موارد بیرحم هستم   اما کاهوی جوان در ماه سپتامبر، تازه کاشته شده، هنوز جان نگرفته  بر گهواره ای …

ادامه‌ی مطلب
کلاس خوبلز*

کلاس خوبلز*

چگونه مثلن میزی    به تابلوی نقاشی تبدیل می‌شود   «کلاس» می‌گوید به نوع نگاه کردن بستگی دارد  بیشتر دیدن، کمتر نقاشی کردن   عقب عقب بروی ، تا اینکه فکر کنی : لعنتی.   اگر به اندازه‌ی لازم خوب نگاه کنی هر میز  را برای …

ادامه‌ی مطلب
گل

گل

سنگ سنگی در هوا که من دنبال می کنم چشم تو، چنان کور چون سنگی ما دست بودیم ما تاریکی را خالی کردیم ما کلمه را یافتیم کز پس تابستان  می آمد گل گل- کلمه ای کور چشم تو و چشم من آبیاری اش می کند …

ادامه‌ی مطلب
نامه عاشقانه

نامه عاشقانه

توصیف تغییری که در من دادی آسان نیست اگر امروز زنده ام، پیش از آن مرده بودم اما آزاری نمی دیدم از مردگی، به روال معمول ادامه می دادم، مثل سنگی این نبود که مرا فقط کمی تکان دادی یا واداشتی تا چشم کوچک تارم را …

ادامه‌ی مطلب
شعر سیزدهم: هیستری

شعر سیزدهم: هیستری

آنگاه که خندید دانستم در خنده اش درگیر می شوم و بخشی از آن خواهم بود، تا آن که دندان هایش، تنها، ستاره هائی گاه گاهی بودند با قابلیت صف بستن و قدم رو رفتن. نفس بریده به درون کشیده شدم، با هر نفس به جای …

ادامه‌ی مطلب
حالا

حالا

حالا حقیقت را در می‌یابم منفجر در آرزوهایم و در ناکامی‌ها ناسازگاری‌ها بی‌تعادلی و اوهام‌ام دیگر حقیقت را در می‌یابم حالا به سوی جستجوی زندگی.

ادامه‌ی مطلب
می‌گوید

می‌گوید

می‌گوید چیزی نمی‌داند از هراسِ مرگِ عشق می‌گوید هراسی ندارد از مرگِ عشق می‌گوید عشق مرده‌است هراس‌است می‌گوید مرگ هراس‌است عشق‌است می‌گوید نمی‌داند

ادامه‌ی مطلب
تنها

تنها

خانه‌ات را ساخته‌ای پرندگانت را بال و پر داده‌ای باد را به بادِ کتک گرفته‌ای با استخوان‌های خویش به آخر برده‌ای تنها آن‌چه را که هیچ‌کس آغاز نکرد.

ادامه‌ی مطلب
در تشنگی

در تشنگی

در دست‌های منقبض مردی مرده در خاطره‌ی دیوانه‌مردی در اندوه یک کودک در دستی که پیمانه‌ای می‌جوید پیمانه‌ای دور از دسترس در تشنگی برای ابد.

ادامه‌ی مطلب
به گاهِ نوشتن

به گاهِ نوشتن

به گاهِ نوشتن پرسیده‌ام، گم گشته‌ام. در این شب، در این جهان در آغوش‌ات گرفته‌ام سرخوشی غرق‌شدن را. می‌خواستم قربانی کنم روزها و هفته‌هایم را در مناسک شعر. بسی استغاثه برآوردم از اعماقِ اعماقِ نوشته‌هایم. ستاندن و مردن صفت ندارند.

ادامه‌ی مطلب
دوازدهم: آهنگ عشق

دوازدهم: آهنگ عشق

اگر در حال غرق شدن بودی، برای نجات تو می آمدم، در پتویم می پیچیدم ات و چای داغی برایت می ریختم. اگر داروغه بودم ، دستگیرت می کردم و ترا در سلولی به غل و زنجیر می کشیدم. اگر پرنده بودی، صدایت را ضبط می …

ادامه‌ی مطلب
من

من

  بردگی را تحمل نمی کنم من همیشه منم ترجیح می دهم بشکنم تا اینکه چیزی مرا خم کند چه بخت سرکش باشد چه قدرت بشری اینگونه ام و اینگونه می مانم اینگونه می مانم تا آخرین توان به این خاطر همیشه یکی ام من همیشه …

ادامه‌ی مطلب
تماشایت می کردم

تماشایت می کردم

  موهایت در باد به پرواز در می آمد کنارت به تماشایت می نشستم خورشید می سورزاند دریا آتش می گرفت تو حرف می زدی و من غرق صحبت ات بودم می خندیدی سکوت می کردی به فکر فرو می رفتی دست در دست من ، …

ادامه‌ی مطلب
شعر دهم: همانی که هست

شعر دهم: همانی که هست

عقل می گوید که دیوانگیست عشق می گوید همانی که هست هشیاری می گوید که ناخرسندیست ترس می گوید جز رنج، هیچ چیز نیست فراست می گوید آینده ای ندارد عشق می گوید همانی که هست غرور می گوید مضحک است هشیاری می گوید احمقانه است …

ادامه‌ی مطلب
شعر نهم: راه

شعر نهم: راه

وقتی هیچ کس ما را دوست ندارد شروع می‌کنیم مادرهایمان را دوست بداریم   وقتی هیچ کس برایمان نمی‌نویسد به یادِ دوستان قدیمی می‌افتیم   و کلمه‌ها را می‌گوییم فقط بدین خاطر که سکوت ما را می‌ترساند و هر حرکتی خطرناک است   در پایان اما- …

ادامه‌ی مطلب
دوردست‌ها

دوردست‌ها

چشم در چشم، در سرما بیا اینگونه آغاز کنیم با هم بیا حجابی را تنفس کنیم که ما را از یکدیگر می پوشاند همراه با شبانگاه که آماده می شود برای اندازه گیری فاصله بین اشکالی که به خود می گیرد و اشکالی که به ما …

ادامه‌ی مطلب
شعر هشتم: صدای انسانی

شعر هشتم: صدای انسانی

    سنگ و ستاره آهنگ خود را بر ما تحمیل نمی‌کنند گل‌ها خاموشند، اشیا چیزی را پشت سرشان نگه می‌دارند به خاطر ما، حیوانات هماهنگی بی‌گناهی و پنهانکاری شان را انکار می‌کنند باد همیشه نجابت اشارات ساده‌اش را همراه خود دارد و کدام آواز است …

ادامه‌ی مطلب
دو شکل

دو شکل

بگذار چشمت شمعی باشد در صندوقخانه و نگاهت فتیله ی آن بگذار چنان تاریک باشد چشمم که روشن کنم چشمت را نه. بگذار طور دیگری باشد بیا به درگاه خانه ات زین کن رویای خالدارت بگذار سمش گفتگو کند بابرف برفی که می روبی از بام …

ادامه‌ی مطلب
باد

باد

بادی که پشت پنجره بود پرده ی گذشته را به روی مان باز کرده بود و ناگهان زمان لابلای درب و صندلی جایی دست و پا کرد تدبیری که در زهر و تعبیری که در خواب بود هر قدر که می گذشت زندگی و خیال از …

ادامه‌ی مطلب
نوازش کن، ببوس مرا

نوازش کن، ببوس مرا

در شهری به دنیا آمدم که بادهایش از سمت شمال می وزید به این سبب لبانم خشک و ترک خوردهَ ند کمی ببوس مرا در شهری که به دنیا آمدم هیچ درخت گردویی نبود از اینست که حسرت خنکای سرزمینی را همیشه به همراه دارم کمی …

ادامه‌ی مطلب
هیچ جایی

هیچ جایی

در هیچ کوهستانی چنان آسمان آبی ما قله ها قد علم نکرده اند لرزش ستاره ها زلزله ای در دل های مان فرود می آورد هیچ جایی نمکی این چنین تلخ با دریا درهم نیامیخته اند از خاک شیره ای دوشیده ایم که سر خورشید را …

ادامه‌ی مطلب