چنان گریه ای جهان را گرفته، که گویی خدای مهربان مرده . و سایه های سربی که فرو می افتند، به سنگینی قبرند. بیا تا خود را در هم پنهان کنیم. حیات در تمام دلها هست، انگار در دل یک تابوت. بیا تا عمیق تر ببوسم، …
ادامهی مطلب
چنان گریه ای جهان را گرفته، که گویی خدای مهربان مرده . و سایه های سربی که فرو می افتند، به سنگینی قبرند. بیا تا خود را در هم پنهان کنیم. حیات در تمام دلها هست، انگار در دل یک تابوت. بیا تا عمیق تر ببوسم، …
ادامهی مطلبگوشت استخوان را می پوشاند، و آنها فکری، در آن می گذارند، و گاهی روحی. زنها گلدانها را به دیوار می کوبند. مردها بی رویه مشروب می خورند. و هیچکس، «یکی» را پیدا نمی کند. اما مدام به دنبالش می گردد، با خزیدن به رختخواب ها، …
ادامهی مطلبهمین چند وقت پیش بود، دم صبح، پرنده های سیاه روی سیم تلفن منتظر بودن، و من ساندویچ دیشبم رو که یادم رفته بود می خوردم. ساعت شش صبح، یکشنبه ای آروم. یه لنگه کفشم سر بال،ا وایساده بود یه گوشه. یکی دیگه هم یه وری، …
ادامهی مطلبمی خواهم برای کسی بخوانم، پیشش بنشینم با او بمانم. روی پایم به خوابش کنم، چون کودکی برایش بخوانم. در خواب و بیداری اش با او باشم. می خواهم تنها کسی در خانه باشم که بدانم، شبی سرد بود. می خواهم گوش بایستم، درون و بیرون …
ادامهی مطلبدلم می خواهد یک بار دیگر به آنجا بروم، به «آم کلاینن رینگ» (*) آنجا که دست در دست مادر، قدم می زدیم، گلها بر کناره ی رود می روییدند. آبی رنگ، وقتی اولین بوسه، اولین شعر را گرفتم. دلم می خواهد یکباردیگر به آنجا بروم، …
ادامهی مطلباز کتاب تصویر ها دستها را بلند می کنم عشق من، می شنوی؟ خش خش می کنند، می شنوی؟ کدام حرکت است از انسان های تنها که صدایش را اجسام زیادی نشنوند؟ پلک ها را می بندم عشق من، می شنوی؟ اینهم صدایی است که تا …
ادامهی مطلبمثل بارانی نرم مثل عبور آرام قایقی تفریحی در بامدادان از کنار نیها و قورباغهها و سایهی گاوها و آسیابهای بادی نقاشی شده با مدادِ سفید و بخار نقرهای بر فرو رفتگیهای دبههای شیر عبور اردکهای خواب آلود از شهرهای در حال توسعه و سنگهای قدیمی …
ادامهی مطلب(I) میان بیست کوه پاره ی برف پوش تنها همی جنیبد چشم پرنده ی سیاه (II) شاخ برشاخ ، مرا خیالی سه گونه بود هم گونه ی درختی شاخین که برگونه ی شاخسارش نشسته بینی سه پرنده ی سیاه (III) میان لال بازی یک …
ادامهی مطلبتو آنچه هستی که در حرکت است آبی که مرا با خود می برد که مرا رها می کند به دنبالم در موجها بگرد تو آنچه هستی که می رود و دیگر باز نمی گردد بادی که در سایه ها محو می شود و باز بر …
ادامهی مطلبزمانی می اید که دیگر نمی توانی بگویی، “خدای من” زمانی که همه چیز پاک شده زمانی که دیگر نمی توانی بگویی، “عشق من” چون عشق هم دیگر بی حاصل شده و چشم ها دیگر نمی گریند و دست ها فقط به کارهای خشن مشغولند و …
ادامهی مطلبهر بار بیشتر سقوط می کنم دورتر از سطوحی که به گذر گام های سربازان مجازات شده اند دورتر از آن شیرین زبانانی که به شانه های من تکیه می دهند و می خوا هند جلویم را بگیرند انگار که تکه زمینی درحال رانش باشم خونم …
ادامهی مطلببرای سیر کردن از اینجا به آنجا، در شب لازم نیست قایق یا قطاری سوار شوم شبکههای شطرنجِی باغ زیر نور مهتاب است پنجره باز است. من آمادهام سایهی بدون گذرنامهام آرام (یک گربه هم بهتر از این نمیتواند) از رودخانهی مرزی که انتخاب کردهام، …
ادامهی مطلبروتخر کوپلاند در چهام اگوست ۱۹۳۴ در خوور شهری در شمال هلند بدنیا آمد. او پزشکی را در ۱۹۶۶ به اتمام رساند. در سال ۱۹۶۹ تخصصاش را در روانپزشکی گرفت و در سال ۱۹۸۳ استاد دانشگاه شد. به عنوان روانپزشک به خاطر سالها تحقیق بر روی …
ادامهی مطلبچیزی را جستجو کردن . همیشه یافتن چیز دیگری است پس برای یافتن چیزی باید به جستجوی آنچه نیست، بروی. پرنده ای را جستجو کردن، گل سرخی را یافتن، عشق را جستجو کردن، تبعید را یافتن، هیچ را جستجو کردن، انسان را شناختن، به عقب …
ادامهی مطلبچیزهای بیربط را برمیدارد ـــ سنگی، سفالِ شکستهای، دو چوبکبریتِ سوخته، میخِ زنگزدهی دیوارِ روبهرو، برگِ درختی که از پنجره افتاده توی خانه، قطرههای آبی که از گلدانهای دیروزآبیاریشده میچکند، کاهی که باد دیروز روی موهات نشانده، همه را برمیدارد و میرود در حیاطِ خانه و …
ادامهی مطلبزلفانت بی یاسمن، رخسارهات آینه است. ابری خرامان خرامان میگذرد از چشمی به چشمِ دیگر، آن سان که سدوم به بابل، و همچون زایشِ برگ قلعه را قطعه قطعه میکند و بر گرداگردِ گلبنِ گوگرد میتوفد. آنگاه آذرخشی برق میزند گوشهی دهانت درهای تنگ با بقایای …
ادامهی مطلببه تمامی شب کنار پیکر رفیق کشته شدهام دراز کشیدم. صورتش رو به قرص ماه با دهانی درهمشکسته و دستانی خشکیده از مرگ، به سکوتم رخنه کرد و من آن شب نامههای عاشقانهی بسیاری نوشتم هیچگاه چنین دلبستهی زندگی نبودم.
ادامهی مطلبپرسش گرانه به من مینگرد انگار می گوید چرا سکوت میکنی؟ به راستی برای چه سکوت میکنم ؟ و بدنیال پاسخی میگردم از چهره اش رو بر میگردانم به دیوار و از دیوار به پنجره از پنجره به دست هایم بر زانوانم و …
ادامهی مطلبآن هنگام که میخندی، دنیا با تو میخندد؛ آن هنگام که اشک میریزی امّا، تنها هستی؛ شادی را باید در دنیای پیرِ غمگین جستجو کنی، غمها امّا، تو را خواهند یافت. آواز که میخوانی، کوهها همراهیات میکنند؛ آه که میکشی امّا، در فضا گم میشود؛ پژواکِ …
ادامهی مطلبعزیزم حالا برو در باغ بخواب جاهای خالی بر چمن های بلند همیشه میخواستم آن باشم جای خالی برای ماندنِ کسی.
ادامهی مطلبهر چیز را میتوانم تحمل کنم پژمردگی حبوبات گلهای در حال مرگ سیب زمینیها که در گوشهای زیرورو میشوند را میتوانم بیتفاوت ببینم در این موارد بیرحم هستم اما کاهوی جوان در ماه سپتامبر، تازه کاشته شده، هنوز جان نگرفته بر گهواره ای …
ادامهی مطلبچهرهی تو بر آب سرد در آن لحظه که حس کردی چه اندازه سرد بود. چهرهی تو بر سر گچبری بخاری خانه، در چهارده سالگیات، درخشان در اتاق نشیمن.
ادامهی مطلبچگونه مثلن میزی به تابلوی نقاشی تبدیل میشود «کلاس» میگوید به نوع نگاه کردن بستگی دارد بیشتر دیدن، کمتر نقاشی کردن عقب عقب بروی ، تا اینکه فکر کنی : لعنتی. اگر به اندازهی لازم خوب نگاه کنی هر میز را برای …
ادامهی مطلبغولی بود با چشمان آبی ، که به زنی یاریک اندام دلداده بود. رویای زن خانه ای کوچک بود ، خانه ای با باغچهای پر از یاس، که باروری در آن شکوفا بود . غول او را دیوانه وار دوست داشت ، دست هایش برای …
ادامهی مطلبنه کلمات عشق نمیورزند غیاب میورزند اگر بگویم «آب»، مینوشی؟ اگر بگویم «نان»، میخوری؟
ادامهی مطلببیان با کلمات این جهان که گسست از من قایقی که مرا با خود میبَرَد.
ادامهی مطلبشباهنگام آینهای برای کودک مرده آینهای از خاکستر
ادامهی مطلببسیار زاده شدم و رنجی مضاعف بردم در خاطرهی اینجا و آنجا.
ادامهی مطلببه من که نگاه میکنی چشمان من کلیدند دیوار رازها دارد و کلمات هراس مرا، شعرها را. تنها تو از خاطرهام مسافری میسازی، شیدا آتشی، بیپایان.
ادامهی مطلبسنگ سنگی در هوا که من دنبال می کنم چشم تو، چنان کور چون سنگی ما دست بودیم ما تاریکی را خالی کردیم ما کلمه را یافتیم کز پس تابستان می آمد گل گل- کلمه ای کور چشم تو و چشم من آبیاری اش می کند …
ادامهی مطلبتوصیف تغییری که در من دادی آسان نیست اگر امروز زنده ام، پیش از آن مرده بودم اما آزاری نمی دیدم از مردگی، به روال معمول ادامه می دادم، مثل سنگی این نبود که مرا فقط کمی تکان دادی یا واداشتی تا چشم کوچک تارم را …
ادامهی مطلبآنگاه که خندید دانستم در خنده اش درگیر می شوم و بخشی از آن خواهم بود، تا آن که دندان هایش، تنها، ستاره هائی گاه گاهی بودند با قابلیت صف بستن و قدم رو رفتن. نفس بریده به درون کشیده شدم، با هر نفس به جای …
ادامهی مطلبحالا حقیقت را در مییابم منفجر در آرزوهایم و در ناکامیها ناسازگاریها بیتعادلی و اوهامام دیگر حقیقت را در مییابم حالا به سوی جستجوی زندگی.
ادامهی مطلبهمگان با سکوت عشقبازی میکنند. سکوتی چون آتش به من وعده دادند خانهای از سکوت. و ناگهان این معبد سیرکیست و نور، طبلی.
ادامهی مطلبمیگوید چیزی نمیداند از هراسِ مرگِ عشق میگوید هراسی ندارد از مرگِ عشق میگوید عشق مردهاست هراساست میگوید مرگ هراساست عشقاست میگوید نمیداند
ادامهی مطلبتنها تشنگی سکوت بیمواجهه پروا کن از من عشق من پروا کن از این خموشِ در بیابان از مسافری با لیوان خالی و از آن سایهی سایهی خویش.
ادامهی مطلببا پیراهناش بر آتش میجهد از ستاره به ستاره از سایه به سایه میمیرد به مرگی بعید زنی که عاشق باد است.
ادامهی مطلبخانهات را ساختهای پرندگانت را بال و پر دادهای باد را به بادِ کتک گرفتهای با استخوانهای خویش به آخر بردهای تنها آنچه را که هیچکس آغاز نکرد.
ادامهی مطلبحالا در این ساعت معصوم من و آنکه بودم نشستهایم در آستانهی نگاهم.
ادامهی مطلبفراسوی هر منطقهی ممنوع آینهایست برای زلالی محزونمان.
ادامهی مطلبمسافر کوچک در حال وصف مرگ خویش جان داد حیوانات حکیم نوستالژی تن گرمش را دیدار میکردند.
ادامهی مطلبدر دستهای منقبض مردی مرده در خاطرهی دیوانهمردی در اندوه یک کودک در دستی که پیمانهای میجوید پیمانهای دور از دسترس در تشنگی برای ابد.
ادامهی مطلببه گاهِ نوشتن پرسیدهام، گم گشتهام. در این شب، در این جهان در آغوشات گرفتهام سرخوشی غرقشدن را. میخواستم قربانی کنم روزها و هفتههایم را در مناسک شعر. بسی استغاثه برآوردم از اعماقِ اعماقِ نوشتههایم. ستاندن و مردن صفت ندارند.
ادامهی مطلبنوشتن مثل نوشیدن است نه سرما نه زمان نه گرسنگی را حس کردن. با اعتماد گرفتنِ روشنایی که از پنجره می تابد است. حس کردن بهار پیش از آنکه برسد، از زیر خاک در آوردنِ آنچه پنهان است، کف بینی، گشودن و قسمت کردن. …
ادامهی مطلباگر در حال غرق شدن بودی، برای نجات تو می آمدم، در پتویم می پیچیدم ات و چای داغی برایت می ریختم. اگر داروغه بودم ، دستگیرت می کردم و ترا در سلولی به غل و زنجیر می کشیدم. اگر پرنده بودی، صدایت را ضبط می …
ادامهی مطلببردگی را تحمل نمی کنم من همیشه منم ترجیح می دهم بشکنم تا اینکه چیزی مرا خم کند چه بخت سرکش باشد چه قدرت بشری اینگونه ام و اینگونه می مانم اینگونه می مانم تا آخرین توان به این خاطر همیشه یکی ام من همیشه …
ادامهی مطلبمادرِ مادربزرگم سلطانا اورسویچ شناور در آسمان بر ننویی چوبی و سوار بر ابرهای باران زا می راند با پیه ی گرگ و دیگر روغن ها معجزه های کوچک و بزرگی می کرد بعد از مرگش هنوز در کار زندگان دخالت می کرد او را …
ادامهی مطلبموهایت در باد به پرواز در می آمد کنارت به تماشایت می نشستم خورشید می سورزاند دریا آتش می گرفت تو حرف می زدی و من غرق صحبت ات بودم می خندیدی سکوت می کردی به فکر فرو می رفتی دست در دست من ، …
ادامهی مطلبعقل می گوید که دیوانگیست عشق می گوید همانی که هست هشیاری می گوید که ناخرسندیست ترس می گوید جز رنج، هیچ چیز نیست فراست می گوید آینده ای ندارد عشق می گوید همانی که هست غرور می گوید مضحک است هشیاری می گوید احمقانه است …
ادامهی مطلبوقتی هیچ کس ما را دوست ندارد شروع میکنیم مادرهایمان را دوست بداریم وقتی هیچ کس برایمان نمینویسد به یادِ دوستان قدیمی میافتیم و کلمهها را میگوییم فقط بدین خاطر که سکوت ما را میترساند و هر حرکتی خطرناک است در پایان اما- …
ادامهی مطلبچشم در چشم، در سرما بیا اینگونه آغاز کنیم با هم بیا حجابی را تنفس کنیم که ما را از یکدیگر می پوشاند همراه با شبانگاه که آماده می شود برای اندازه گیری فاصله بین اشکالی که به خود می گیرد و اشکالی که به ما …
ادامهی مطلبسنگ و ستاره آهنگ خود را بر ما تحمیل نمیکنند گلها خاموشند، اشیا چیزی را پشت سرشان نگه میدارند به خاطر ما، حیوانات هماهنگی بیگناهی و پنهانکاری شان را انکار میکنند باد همیشه نجابت اشارات سادهاش را همراه خود دارد و کدام آواز است …
ادامهی مطلببگذار چشمت شمعی باشد در صندوقخانه و نگاهت فتیله ی آن بگذار چنان تاریک باشد چشمم که روشن کنم چشمت را نه. بگذار طور دیگری باشد بیا به درگاه خانه ات زین کن رویای خالدارت بگذار سمش گفتگو کند بابرف برفی که می روبی از بام …
ادامهی مطلببادی که پشت پنجره بود پرده ی گذشته را به روی مان باز کرده بود و ناگهان زمان لابلای درب و صندلی جایی دست و پا کرد تدبیری که در زهر و تعبیری که در خواب بود هر قدر که می گذشت زندگی و خیال از …
ادامهی مطلببا وسواس عجیبی تو را در من پیش می برم حتی در دوست داشتن های دیگر تو در همان جایگاه پیشین ات ایستاده ای رفتن ات هم مرا تنها نمی گذارد در تن های غریبه حتی تو را در من با وسواس پیش می برم انگار …
ادامهی مطلببه تبعید رفتن و یا حبس شدن در چشمان تو.. چشمانی که مرا با درد سمت عشق می بَرد چشمانی که در آنها می توان آفتاب را نوشید بگو ، چشمانت کو؟
ادامهی مطلبدر شهری به دنیا آمدم که بادهایش از سمت شمال می وزید به این سبب لبانم خشک و ترک خوردهَ ند کمی ببوس مرا در شهری که به دنیا آمدم هیچ درخت گردویی نبود از اینست که حسرت خنکای سرزمینی را همیشه به همراه دارم کمی …
ادامهی مطلبدر هیچ کوهستانی چنان آسمان آبی ما قله ها قد علم نکرده اند لرزش ستاره ها زلزله ای در دل های مان فرود می آورد هیچ جایی نمکی این چنین تلخ با دریا درهم نیامیخته اند از خاک شیره ای دوشیده ایم که سر خورشید را …
ادامهی مطلب