بازگشت به خانه

لب درياچه‌ی حواصيل

لب درياچه‌ی حواصيل

همه‌ی شب، اسب‌ها از کنار کلبه‌ی سفري‌مان گذشتند. درون کلبه از سرما بيدار شدم زير کيسه خواب، حرکت سنگين‌شان را می‌شنيدم و خشونت شن را زير رپ‌په‌ی گام‌هاشان از کناره‌ی ساحل تا لب رود. خوابيده بودی آن‌قدر سنگين که شايد فقط در رويا آن‌ها را حس‌کردی که وارد می‌شوند به ميانه‌ی زندگی‌مان. قدری هيجان می‌ساختند و تشنج کوچکی بر اندام‌هايت و بعد آهی آن‌قدر کوتاه که انگار چيزی جز نفس بعدی نيست. باور می‌کنم که حدس نمی‌زدی هرگز چطور آن‌جان‌داران عظيم از دل تاريکی شيوع يافتند و به‌سوی ما آمدند. اين‌که چه‌مايه نگران بودم پيش از آن‌که دريابم چه هستند. فقط اسب بودند، نمی‌توانستند به ما آسیبی برسانند. فردا صبح، لب ساحل تماشايت می‌کردم. صورت‌ات را می‌شستی و سينه‌ی برهنه‌ات در روشنی آب می‌تنيد دانستم که چقدر محتاجيم به روزی پيش رو و درياچه‌ا‌ی خنک که دلمان می‌خواست در آن شنا کنيم ، و بتوانيم همديگر را از نو لمس کنيم چه مايه زيبا بوديم! فکر می‌کردم ازدواج ممکن است هرگز خاتمه نيابد.

ادامه‌ی مطلب
بوسه

بوسه

تمامی گناهانت را می‌آمرزم نمی‌توانم اما، دو گناه از آن انبوه را ببخشايم: شعری که نجوا می‌کنی با خود و بوسه‌ی پرسروصدايت را هی گناه! خوش باش، و هر سال شکوفه‌ کن. نصيحت مادرم را اما از ياد نبر: عزيزکم ! بوسه، مال گوش نيست فرشته‌ی من! آواز، مال چشم نيست.

ادامه‌ی مطلب
شکنجه‌ی عشق

شکنجه‌ی عشق

نامه‌هايت، هرچه سردتر سکوت ميانشان، هرچه درازتر و اين انتظار، هرچه دشخوارتر شکنجه‌ی عشقم افزون‌تر. خود را هرچه بيشتر در رنج‌ها می‌غلتانم ‌اگرچه سر انديشه و رنجم نيست هر بار می‌خواهم فراموش کنم و باز به خاطر می‌آورم معجزه‌ی لبخندت را. خيالت پيش چشمانم برمی‌خيزد و نوازش‌هايت را بيدار می‌کند چيزی در درونم رم می‌کند و تازيانه‌ات بالا می‌رود.

ادامه‌ی مطلب
خاطره

خاطره

می‌خواهم از این خاطره حرف بزنم حالا ولی خیلی محو است- انگار چیزی نمانده‌است- خوب، سال‌ها پیش بود، اولین سال‌های بلوغ. پوستی، انگار یاسمن آن روز ماه اوت -ماه اوت بود؟- هنوز فقط می‌توانم چشم‌ها را به خاطر بیاورم: آبی، فکر می‌کنم، آبی بودند- بله، آبی. یک آبی کبود.

ادامه‌ی مطلب
به ياد آر

به ياد آر

به ياد آر، ای تن! نه فقط اين را که چه مايه عاشق بودی نه فقط بسترهايی را که بر آن‌ها آرام گرفتی که شهواتی چنان روشن را هم که برای تو زبانه می‌کشيدند در چشم‌ها و می لرزيدند در صداها و پشت سد سنگين بخت، به عبث دست و پا می‌زدند. حالا که همه چيز گذشته‌است انگار فرقی نمی‌کند و گويی خود را به آن‌ها هم تسليم کرده‌ای به ياد آر که چگونه شعله‌ور می‌شدند در چشم‌هايی که نگاهت می‌کردند چگونه صداهايشان می‌لرزيد برای تو، به ياد آر ای تن!

ادامه‌ی مطلب
سرزمینی دیگر

سرزمینی دیگر

گفتی:«به سرزمينی ديگر خواهم رفت، به دريايی ديگر. شهر ديگری پيدا خواهد شد، بهتر از اين. هر تقلايم محکوم تقدير است. و دلم نعشی است مدفون تا کی خيالم در اين سرزمين هرز بماند. چشم به هرکجا که می‌گردانم غبار ويرانه‌های زندگی‌ام را می‌بينم که در آن‌ها سال‌های بسيار ويران می‌کردم و فرو می‌ريختم.» هيچ سرزمين تازه‌ای نخواهی يافت. هيچ دريای ديگری هم. شهر تعقيب‌ات خواهد کرد و هميشه همان خيابان‌ها را پرسه خواهی زد در همان همسايگی پير خواهی شد. و در همان خانه‌ها کهنه می‌شوی هميشه به اين شهر خواهی رسيد.شهر ديگری را آرزو مکن! تورا نه قايقی خواهد بود و نه راهی هم‌اينجا زندگی‌ات را فروريختی در اين کنج محقر، که از آن ويرانه‌ای ساختی در همه‌ی جهان.

ادامه‌ی مطلب
ماه

ماه

کتاب غروب را تا صفحه‌ای باز کن که در آن ماه، همیشه ماه ، ظاهر می‌شود میان دو ابر، آنقدر آرام حرکت می‌کند، که انگار ساعت‌ها گذشته‌است تا به صفحه‌ی بعد برسی که در آن، ماه، شفاف‌تر حالا، راهش را کج می‌کند تا تو را از آن‌چه می‌دانستی به راهی برد که آن‌چه آرزو داشتی رخ دهد ‌هجای منفردش چون عبارتی که ایستاده‌است بر لبه‌ی حس، منتظر تو تا نامش را بر زبان بیاوری دیگربار انگار چشم‌هایت را از صفحه‌ای برمی‌داری و کتاب را می‌بندی، هنوز می‌توانی لمس کنی که شبیه چه بود که در نور سکنی می‌کرد، همان بهشت ناگهان صدا.

ادامه‌ی مطلب
حرکت

حرکت

در دشت، غیاب دشتم. همیشه چنین است. هرجا که باشم همان چیزی‌ام که از دست می‌رود. راه که می‌روم هوا را از هم می‌شکافم و هوا همیشه جابجا می‌شود تا فضایی را پرکند که تنم در آن بوده‌است. همه‌ی ما برای حرکت دلیلی داریم. من حرکت می‌کنم تا کلیت چیزها را حفظ کنم.

ادامه‌ی مطلب
پاسخ‌ها

پاسخ‌ها

چرا می‌ری سفر ؟ آخه خونه سرد بود. چرا می‌ری سفر؟ آخه هميشه بين غروب و طلوع همين‌کارو می‌کنم. چی می‌پوشيدی؟ يه دست لباس آبی، يه پيرهن سفيد، کروات زرد و جوراب زرد چی می‌پوشيدی؟ هيچی. يه شال از درد منو گرم نگه می‌داشت. با کی می‌خوابيدی؟ هر شب با يه زن. با کی می‌خوابيدی؟ يکه و تنها، هميشه تنها می‌خوابيدم. چرا بم دروغ گفتی؟ هميشه فکر می‌کردم راست گفتم. چرا بم دروغ گفتی؟ چون حقيقت دروغ می‌گه ‌و دروغش مثه هيچ‌چيز ديگه‌ای نيست، من حقيقتو دوست دارم. چرا داری می‌ری؟ آخه واسه من ديگه هيچی معنا نداره. چرا داری می‌ری؟ نمی‌دونم. هيچ‌وقت ندونستم. چقد باهاس منتظرت بمونم؟ منتظر من نمون. خسته‌ام، می‌خوام دراز بکشم خسته‌ای، می‌خوای دراز بکشی؟ آره، خسته‌ام، می‌خوام دراز بکشم.

ادامه‌ی مطلب
يک قصه

يک قصه

۱ حکايت زندگی‌هامان را می‌خوانيم که در اتاقی رخ می‌دهد. اتاق رو به خيابانی‌است. کسی آن‌جا نيست، صدايی از چيزی در نمی‌آيد. برگ‌ها، درختان را سنگين می‌کنند ماشين‌های پارک‌شده، هيچ‌وقت تکان نمی‌خورند. هنوز صفحات را ورق می‌زنيم، چشم‌انتظار چيزی، چيزی مثل بخشش يا تغيير خطی سياه که می‌خواهد ما را به هم ببندد يا از هم جدا کند انگارکتاب زندگی‌هامان تهی‌است. اثاث اتاق، هيچ‌وقت جابه‌جا نشدند و فرش‌ها مدام تيره‌تر می‌شوند. سايه‌هامان از رويشان می گذرند گويی اتاق، جهان بود. کنار هم روی تخت می نشينيم درباره‌ی تخت می‌خوانيم می‌گوييم ايده‌آل است ايده‌آل است. ۲ حکايت زندگی‌هامان را می‌خوانيم انگار آن‌جا بوديم انگار ما آن را نوشته‌ايم. اين ماجرا دوباره و دوباره رخ می‌دهد. در يکی از فصول سربرمی گردانم و کتاب را به کناری هل می‌دهم چراکه در کتاب همين‌کار را می‌کنم. سربرمی گردانم تا از کتاب بنويسم می نويسم: آرزو دارم که فراسوی کتاب حرکت کنم. فراسوی زندگی‌ام، به زندگانی ديگری. قلم را زمين می گذارم کتاب می‌گويد: او قلم را زمين گذاشت برگشت و به زن نگاه کرد که فصل عاشق شدن خويش را می‌خواند. کتاب واقعی‌تر از آن است که می توان تصور کرد برمی‌گردم و تو را می‌بينم که درباره‌ی مردی می‌خوانی که از خيابان می گذرد. آن‌ها، آن‌جا خانه‌ای ساختند يک روز مردی از آن پا به بيرون گذاشت. تو عاشق‌اش شدی چرا که می دانستی تو را هرگز نخواهد ديد نخواهد دانست که انتظار می‌کشيدی هر شب می‌گفتی شبيه من بود. سربرمی‌گردانم و می‌بينم که بی‌من پيرتر می‌شوی نور خورشيد بر موی نقره‌ای‌ات می‌افتد فرش‌ها و اثاث حالا خيالی به نظر می‌رسند به خواندن ادامه داد انگار غيابش را فهميد بی هيچ اهميت ويژه‌ای، مثل کسی که در يک روز کامل، آب و هوا را نقصانی می‌داند. چرا که فکرش را تغيير نمی‌دهد. چشم‌هايت را تنگ می‌کنی می‌خواهی کتاب را ببندی چراکه پايداری مرا شرح می‌دهد: که وقتی سر بر می‌گردانم زندگی‌ام را بی تو خيال می‌کنم. خيال می کنم که به زندگی ديگری می‌روم، به کتاب ديگری. و پيوندت با ميل عيان می‌شود که افشای آنی قصد نگران‌ات می‌کند کتاب بيش از آن‌چه بايد شرح می‌دهد. می خواهد ما را از هم جدا کند. ۳ صبحی که بيدار شدم و باورکردم

ادامه‌ی مطلب
برف

برف

بگو باخودت که سرد است و ملال از آسمان می‌بارد که بايد ادامه دهی به قدم زدن، شنيدن همان آهنگ، اهميتی ندارد کجا خودت را پيدا می‌کنی- درون گنبد تاريکی يا زير سفيدی شکافته‌ی نگاه خيره‌ی ماه در دره‌ای از برف. امشب که هوا سرد می‌شود بگو با خودت از آن‌چه می‌دانی که چيزی نيست جز آهنگی که استخوان‌هايت می‌نوازند وقتی به رفتن ادامه می‌دهی. و خواهی توانست فقط يکبار تا دراز بکشی زير آتش کوچک ستاره‌های زمستانی. و اگر به دليلی نتوانستی ادامه دهی يا برگردی و خودت را پيدا کنی که سرانجام به کجا خواهی رسيد بگو با خودت در آن واپسين‌دم که سرما در اندام‌هايت جاری می‌شود که برآن‌چه هستی، عشق‌می‌ورزی.

ادامه‌ی مطلب
خوردن شعر

خوردن شعر

جوهر از گوشه‌ی دهانم راه می‌افتد. خوشبخت‌تر از من، کسی نيست. داشتم شعر می‌خوردم. کتاب‌دار، باور نمی‌کند آن‌چه می‌بيند را چشمهايش اندوهگين‌اند و دست‌ در جيب قدم می‌زند. شعرها تمام شده‌اند. چراغ تاريک‌است. سگ‌ها بر پله‌های زيرزمين‌اند و بالا می‌آيند. چشم‌هاشان دودو می‌زند. پاهاي بور قلم‌مويي‌شان می‌سوزند کتاب‌دار بيچاره پايش را بر زمين می‌کوبد و می‌گريد. چيزی نمی‌فهمد، وقتی روی‌ پاهايم جلو می‌‌روم و دستش را می‌ليسم. جيغ می‌کشد. انسانی تازه‌ام من. غرغر می‌‌کنم و به او پارس می‌کنم. سرخوشانه جيغ و داد می‌کنم در تاريکی لفظ قلم.

ادامه‌ی مطلب
پرسه

پرسه

طبعا شب است. پايین‌تر از عود واژگون با تنها رشته‌اش به راه خود می‌روم که آوايی غريب دارد. اين طرف خاک و آن طرف خاک. هر دوسو را می‌شنوم اما راست به پيش‌می‌روم. به ياد می‌آورم برگ‌ها را نشسته در داوری و آنگاه زمستان ... به ياد می‌آورم باران را با دسته‌ی راه‌‌هايش بارانی که در همه‌ی راه‌هايش می‌گيرد. هيچ‌‌کجا. جوان چنان که منم، پير چنان که منم. فردا را از ياد می‌برم، مرد کور را. زيستن در پنجره‌های سوخته را فراموش می‌کنم چشم‌های پنهان در پرده‌ها را. ديواری را که ميان جاودانان می‌رويد سکوت را از ياد می برم مالک لبخند را. و حالا اين بايد همان کاری باشد که می‌خواستم بکنم پرسه‌ی شبانه‌ای ميان دو صحرا آوازخوانان.

ادامه‌ی مطلب
پيش از طوفان

پيش از طوفان

واسه‌چی بهم وعده داد که خودمون می‌خواستيم يه کشتی بسازيم همه‌شو با دستای خودمون اون بيرون پشت خونه رو خيابون نيويورک تو شهرای ايالت نيوجرسی لب ساز و آواز ماشينای خيابون بعد از قصه‌ی نوح که هيچ‌کی باور نمی‌کرد اون همه آبو که همه چيو تو خودش غرق می‌کنه وقتی به بابام گفتم دلم می‌خواست خودمون يه قايق بسازيم واسه خودمون اون‌جا تو حياط پشتی يه هوا پايين‌تر از آشپزخونه می‌تونيم اين کارو بکنيم بهم گفت آره می‌تونيم می‌خواستم بگم جدی ما... بهم وعده داد که خودمون می‌خواستيم واسه‌چی اون وعده‌ داد که بخوايم اين‌کارو شروع کنيم حالا هيچکی مارو باور نمی‌کنه گفتم که ما داريم يه قايق می‌سازيم واسه‌خاطر اينکه بارونا دارن می‌آن و همه‌اش راس بود که هنو هيچ‌کی باور نمی‌کنه که می‌خواستيم يه قايق بسازيم هيچکی نخواست باور کنه که آبا داشتن می‌اومدن.

ادامه‌ی مطلب
کلاس تاريخ

کلاس تاريخ

هنوز مانده بر تخته سياه بر کلاس درسی در شهری دايره‌ای، دست‌نخورده و صندلی معلم، خاک گرفته و دانش‌آموزان، رفته يکی بادبان‌کشيده بر طوفان ديگری تنها و شخم‌زنان و جاده، در باد دويده پرنده‌ای رها کرده تا که فرو افتد قطره‌‌ی تيره‌ای‌ از خونش.

ادامه‌ی مطلب
حضور

حضور

نشسته فراز کلمات بس دير شنود‌ه‌ام زمزمه‌ی آهی نه‌چندان دور چونان بادشبانه‌ای در کاج‌ها يا دريايی در تاريکی پژواک هرآن‌چيزی که تاکنون بر زبان آمده و هنوز در کار تنيدن هجايي‌ست ميان زمين و سکوت.

ادامه‌ی مطلب
برای سال‌روز مرگم

برای سال‌روز مرگم

سال به سال بی‌که آگاه‌باشم از آن سپری کرده‌ام آن‌روز را. هنگام که واپسين آتش بر من خيز بردارد و سکوت مسافران بی‌خستگی‌ را چون پرتو ستاره‌ای بی‌نور راهی‌کند. آن‌گاه، ديگر خود را در خلوت حيات پيدا نخواهم کرد تن‌پوشی شگفت پوشيده‌ام انگار، حيران برخاک، و عشق زنی را و بی‌شرمی مردان را، مانا امروز، نوشتن پس از سه روز بارانی و شنيدن آواز چکاوک و آتش‌بس پايیز و تعظيم، در آن‌حال‌که نمی‌دانی به چه.

ادامه‌ی مطلب
انکار

انکار

چتر سياهي
پيچيده در ژرف‌ترين صبح
در سرسرا انتظار مي‌كشد
اشك‌ها بر شانه‌هايش خشك مي‌شوند

هيچ‌يك از ما آن را نخواهد خواست
وقتي از هم جدا مي‌شويم
قسم مي‌خوريم كه يكي درست مثل آن
در خانه داريم.
 

ادامه‌ی مطلب
خرس

خرس

مرگ که می‌آيد
شبيه خرس گرسنه‌ای‌است در پاييز
مرگ که می‌آيد  همه‌ی سکه‌های پرزرق و برق را از کيسه‌‌ی آدم می‌برد.

می‌خواهد مرا بخرد و کيسه‌ی در بسته را می‌قاپد
مرگ که می‌آيد
درست مثل خوکی تپل است.

 مرگ که می‌آيد
مثل کوه يخی‌است بين استخوان‌های پهن شانه

دلم می‌خواهد از آن در سرشار از کنجکاوی،
با حيرت بگذرم
ببينم آن کلبه‌ی ظلمت شبيه چيست؟

بعد، از بالای همه‌‌چيز نگاه می‌کنم
برادرانه و  خواهرانه
نگاه می‌کنم از فراز زمان -که خيلی بيش‌تر از يک ايده نيست.-
به ابديت -فقط يک امکان ديگر- زل می‌زنم.

هر زندگی‌ را چنان گلی می‌بينم، مثل امری عادی و مشترک
ميدانی ازگل‌های آفتاب‌گردان و عين مجردی

هر نام به آهنگ راحتی در دهان می‌چرخد
برخلاف غالب آهنگ‌ها  به سکوت تمايل دارد.

هر تن از دليری شير است و
دفينه‌ای نفيس است خاک را

همه‌ چيز که تمام شد، دلم می‌خواهد از همه‌ی زندگی‌ام حرف بزنم
که عروسی بودم در عقد حيرت
دامادی که جهان را در بازوانم داشتم.

همه چيز که تمام شد، دلم نمی خواهد سرگردان باشم
که آيا از زندگی‌ام  چيزی ويژه و حقيقی ساخته‌ام.

نمی‌خواهم خودم را در افسوس و وحشت ببينم
يا پر از  انبوه استدلال‌ها

نمی خواهم تا آن را به پايان برم انگار خيلی ساده  از اين جهان ديداری کرده‌ام.
 

ادامه‌ی مطلب
به خانه باز می‌گرديم

به خانه باز می‌گرديم

مجبور نيستی خوب باشی.
مجبور نيستی روی زانوهايت صدمايل از ميان صحرا
پشيمان راه بروی
فقط بايد به جانور مهربان تنت اجازه دهی
تا آن‌چه را دوست دارد، دوست داشته باشد
با من از نااميدی بگو ، از نااميدی خودت
و من از خودم برايت خواهم گفت
مادام که جهان ادامه می‌دهد
مادام که خورشيد و سنگ‌ريزه‌های باران
از ميان چشم‌انداز‌ها حرکت می‌کنند
بالای چمن‌زارها و درختان عميق
کوه‌ها و رودخانه‌ها
مادام که آن‌ بالا غازهای وحشی در آسمان زلال آبی
دوباره به خانه باز می‌گردند
هرکسی باشی، اصلا مهم نيست که چقدر تنهايي
جهان خود را به تخيل‌ات پيش‌کش می‌کند
صدايت می‌کند عين غازهای وحشی، خشن و اغواگر
جاي‌ات را بالاتر و بالاتر اعلام می‌کند
در خانواده‌ی اشيا.

ادامه‌ی مطلب
بر سنگ سياه

بر سنگ سياه

بر سنگ سياه
مثلی عربی می‌گويد
که خدا مورچه‌ي سياه را می‌بيند که  تکان می‌خورد.
بر سفيدی حتی اگر راه می‌رفت
دور می‌ماند از چشمان
مردی که دلی پرخون دارد و
می‌انديشد
به خطوط دست‌هايش
و آن‌گاه که چشم‌هايش
بر  جاده می‌نشيند
ديگر نمی‌شناسد
زنی را که دوستش می‌دارد و
با او قدم می‌زند.

ادامه‌ی مطلب
اکسیر

اکسیر

او اکسيری می‌خريد
در شهری
از روزگاران گذشته
هنوز هم بايد به او انديشه کنيم
حالا که شانه‌ها همان‌قدر سفيدند و
مچ‌ها چنان ظريف،
و تن چنين شيرين،
آه، زندگی سرگيجه و دور!

ادامه‌ی مطلب
هیچ‌کس

هیچ‌کس

«من هيچ‌کس‌ام، تو کی هستی؟
 تو هم هيچ‌کس‌ای؟
 پس يه جفت از ما هس، هيچی نگو.
  می‌دونی، اونا ما رو تبعيد کردن.»

چه‌مايه ملالت‌بار که کسی باشی
و چه‌مايه عوامانه،
انگار وزغی‌ که نامت را همه‌‌ی روز
با باتلاقی ستايش‌گر بگويي.
 

ادامه‌ی مطلب
مرگ

مرگ

جاده پيچ می‌خورد. بعد آن‌جا ايستاديم.
او را ديديم از ميان در باز.
نشسته، نخ می‌‌ريسيد.
دوک چوبی در دست
گلوله‌ی بزرگ نخ ‌چرخيده بود بالايش و ايستاده بود.
دم در دست‌هايمان را گشوديم
«چطوری؟» چنين گفتيم.
انگار که جای صندلی‌‌ای را عوض می‌کند
«هيچ‌چی! دارم می‌ميرم!».چنين گفت.
بی‌ که دستش را بالا بياورد
گويی مرگ کار هرروزه‌‌اش باشد.
پشت سرش شلاق باد به دريايي
که او گاه سرش را بالا می‌‌کرد تا تماشايش کند.

ادامه‌ی مطلب
شعر

شعر

هر روز می‌آيد و سر جايش در جهان می‌نشيند.
«کار سخت» می‌گويد «زيستن شعره».
«نوشتن هميشه بعدا می‌آد». کلمات،
 آسان جاری‌می‌شوند از دهانش،
انگار سفارش ليوانی آب.آن‌گاه،
 تا در خانه با خودش بيشتر بماند، معمولا می‌رود و روی صندلی پيرش می‌نشيند.
می‌آيد چهره به چهره‌ی درختان. درياها و آسمان‌ها.
ميخکی می‌گرداند در دستانش و به بينی‌اش نزديک می‌کند.
‌ گوش می‌‌کند به صداها. به آن‌که می‌گويد «شب‌خوش»
که از خيابان می‌گذرد. کوچ پرسر وصدای صبحگاهی.
خاموشی علف . کاهش روز.
صداها. صداها. صداها.
هر روز  گوش می‌‌سپارد به اين آواها
آن‌گاه جای خود را در جهان  باز پس‌می‌گيرد .
 

ادامه‌ی مطلب
سايه‌های مردم و اشيا

سايه‌های مردم و اشيا

سايه‌های مردم و اشيا
بلندتر می‌شوند از پاييز تا زمستان
بلندتر می‌شوند، بی‌توقف
وقتی مردم و اشيا کوچک‌تر می‌شوند.
مردم، تاحدی آن‌ها را می‌شناسم
ذهن‌های شهوانی، در تن‌های سياسی.
وقتی جوانتر بودم درست نفهميده‌بودم
فکر می‌کردم ميل در تن می‌زيد
و ذهن حرکتی سياسی دارد
شايد هنوز درست نشناخته‌ام
اين دنيای رو به تاريکی را که
سایه‌های مردم و اشيا از آن می‌گذرند.

ادامه‌ی مطلب
خاطرات

خاطرات

کجا همدگر را ديديم، کجا؟
دوستان نزديک مرگ، دوستان قديمي‌ام
              ظهر در شهر، سايه‌ها
               اعدام شده در  درگاه‌های خاکستری
حتی خاطرات زخمی‌ ما را
را خيال‌های عظيم شهر گرفت
لبخندم را به خاطر نمی‌آوری
يک‌بار جايی، با تو نجوا کردم:
«لبخند‌های درد».

                آتشفشانی مرده می‌بينم
                ميليون‌ها پنجره‌ی شهوانی
                در نظمی بی خورشيد
در دستم غروب پژمرده‌ی يک پارک
در دهانم تکه‌های شکسته‌ی تابستانی بی‌پايان
زير سينه‌‌هايم نيمه‌ی تاريک زمين
کجا،  کجا همدگر را ديديم
              پسرکی هفده ساله بودم
              که می‌دانست چطور کوچه‌ها را پرسه بزند
               باران نابهنگام
              دست بر شانه‌ام گذاشت ، به دور و برم نگاه کردم:
«خشک است زمين، چه زبروخشن برای لمس کردن .»
 

ادامه‌ی مطلب
رنگ

رنگ

آن‌گاه آن‌ها مردند
بی‌حتی
ريختن خون سبز

پيش از آن‌که به زمين برگردند
رنگ زمين را عوض‌کردند
از سکوت‌های اخطاری مرگ

چرا اشيا چنين واضح‌اند
همه‌جا قدم زديم
در حاشيه‌ي ميان شب و روز
در دل برگ‌های خشک

هرگز نه آهسته‌کردن گام‌ها
برای عادات
ستاره‌ها، و نه برای ما.
 

ادامه‌ی مطلب
شهادت

شهادت

گاه کوه پنهان است از من در مستوره‌های ابر
گاه من پنهانم از کوه در نقاب‌های بی‌توجهی، بی‌حسی، خستگی
آن‌گاه که از ياد می‌برم يا سرباز می‌زنم از رفتن
پايين به سوی ساحل يا چند پا بالای جاده،
در روزی روشن
تا تصديق کنم
آن حضور شاهد را.
 

ادامه‌ی مطلب
گفتگو با غم

گفتگو با غم

آی، غم! نبايد  با تو چون سگ بی‌خانمانی رفتار کنم
که به در عقبی می‌آيد
برای ‌تکه‌ای نان خشک، برای استخوانی بی‌گوشت
بايد به تو اعتماد کنم.

تو را بايد با نوازش به خانه ببرم و
کنج خودت را  بهت بدهم
حصيری پاخورده تا بر آن دراز بکشی
و ظرف آب خودت را.

فکر می‌کنی نمی‌دانم که زير ايوان من
زندگی می‌کردی
و آرزو داشتی تا جای خودت آماده شود
پيش از آمدن زمستان.
اسم خودت را می‌خواستی ، قلاده و اتيکتت را
و حق اخطار به غريبه‌ها را.
تا به خانه‌ام
انگار خانه‌ی خودت سرکشی کنی و
مرا صاحب‌ات
و خودت را
سگ من حساب کنی.
 

ادامه‌ی مطلب
آلما

آلما

اون دختره که آلما صداش می‌کنم
که خيلی سفيده
خوبه، مگه نه؟ اگه حرف هم نزنه،
 با پريشونیش می‌تونی بگی که عينهو
ساحله و دريا، مگه نه؟
و داره محو می‌شه، خوب نيس؟
و حجاب سفيد،
و لبخند مرموز
فقط راهی‌ان که از ميون دروغا رد بشه، مگه نيستن؟
اين‌که ما تنها نيستيم، هيچوقت.
اين‌که اگه اين‌طور نباشه، همه‌چي رو به عقبه.
و تو دل بله، نه هس.مگه نه؟
مگه نه؟ و اين‌که او ‌همون خدائه که می‌ميره:
غذايي که می‌خوريم، تنی که می‌گاييم،
تور شلی که پرت می‌کنيم که اونو بگيره.
ماهی! ماهی! خورشيد سفيد! . بهم بگو ما يکی هستيم و
بقيه‌ان که منو می‌ترسونن، نه تو.
 

ادامه‌ی مطلب
فوگ مرگ

فوگ مرگ

شیر سیاه صبح          غروب‌ها آن را می‌نوشیم
ظهرها آن را می‌نوشیم  شب‌ها آن را می‌نوشیم.
می نوشیمش و می‌نوشیمش
گوری در آسمان می‌کنیم        فراخ        که در آن آرام بگیریم.
مردی در خانه          با مارها بازی می کند          می نویسد
می‌نویسد وقتی شب فرو می‌افتد  به آلمان          موهای طلايی‌ات مارگاریت
می‌نویسد و از خانه بیرون می‌رود. ستاره‌ها چشمک می‌زنند      سوت می‌زند     سگانش می‌دوند.
سوت می‌زند      یهودیانش را به خط می‌کند تا گوری حفر کنند در خاک.
دستور می‌دهد رقص آغاز کنیم.
شیر سیاه صبح        تو را  شب‌ها می‌نوشیم.
صبح‌ها می‌نوشیم    ظهرها       تورا شبان‌گاه می‌نوشیم
می نوشیمت و می نوشیمت
مردی در خانه            با مارها بازی می کند         می نویسد
می‌نویسد وقتی شب فرو می‌افتد به آلمان             موهای طلايی‌ات مارگاریت
موهای خاکستری‌ات شولمیت     گوری در آسمان می‌کنیم     فراخ     که در آن دراز بکشیم.

خنجر را عمیق‌تر در زمین فرو ببر     تو آنجا و شما دیگران      بخوان و بنواز
به آهن کمربندش چنگ می‌زند و تکانش می‌دهد و آبی هستند چشمانش
عمیق‌تر فروببر بیلت را                تو آنجا شما دیگران            بازی می‌کنید برای رقصیدن
شیر سیاه صبح            تو را شبان‌گاه می‌نوشیم
تو را ظهر می‌نوشیم           صبح            تو را شبان‌گاه می‌نوشیم
می‌نوشیمت و می‌نوشیمت
مردی در خانه                  موهای طلايی‌ات مارگریت
موهای خاکستری‌ات شولمیت               با مارها بازی می‌کند.

بازی را شیرین‌تر فرو می‌برد     موسیقی مرگ    مرگ چون اربابی از آلمان می‌آید
ضربه را تیره‌تر فرو می‌برد    ريسمان‌ها     و چون دود می‌باید از آسمان صعود کنی
آنگاه گوری در ابرها خواهی داشت    فراخ     که در آن دراز بکشی

شیر سیاه صبح          تو را  شب می‌نوشیم
تو را ظهر می‌نوشیم           مرگ می‌آید چون اربابی از آلمان
تو را شبان‌گاه می‌نوشیم و صبح می‌نوشیمت و می‌نوشیمت
اربابی از آلمان           مرگ می‌آید با چشمانی که آبی‌اند
با گلوله ای از سرب به نشان اصابت خواهد کرد به تو اصابت خواهد کرد
مردی در خانه          موهای طلايی‌ات مارگریت

ما را با سگانش شکار می‌کند در آسمان به ما گوری می‌دهد
با مارها بازی می‌کند و رویا می‌بیند که مرگ چون اربابی از آلمان می‌آید

موهای طلايی‌ات مارگریت
موهای خاکستری‌ات شولمیت.
 

ادامه‌ی مطلب
تا آخر

تا آخر

در آغوش بازوانش می‌گيرد کودک نيمه‌خفه شده‌اش را، زوزه‌کشان
سراسيمه می‌دود پلکان آپارتمان‌اش را که مشتعل است.
از طبقه‌ی اول به دوم،
از دوم به سوم
از سوم به جهارم

تا به پشت‌بام برسد.
آنجا، دريچه‌ی هوایی، چسبيده به دودکش:
پايين را نگاه می‌کند می‌تواند بشنود
صفير شعله‌هايی را که بالاتر و بالاتر می‌آيند.

سپس بی‌حرکت و ساکت می‌شود
و آرامش‌اش را تا آخر حفظ می‌کند. تا لحظه‌ای که
به ناگاه پلک‌هايش را می‌بندد.
بر لبه‌ی بام گام برمی‌دارد و دست‌هايش را به جلو پرت می‌کند
او کودکش را پايين انداخته‌است

دوثانيه قبل از آن‌که خودش پاپين بپرد.
 

ادامه‌ی مطلب
دست تو

دست تو

تو اینطور شروع می‌شی
این دستته
این چشمت
این یه ماهیه، آبی و صاف
روی کاغذ،
تقریبا شبیه یه چشم.
این دهنته، یه دایره
یا یه ماه، هر کدوم تو بخوای.
اینم زرده.

بیرون پنجره
بارونه، سبز
آخه تابستونه
و دورترا
درخته و بعد
جهان.
که گرده و  فقط
رنگای این نه مداد رنگیو داره.

این دنیاست، که پرتر و
یاد گرفتنش سخت‌تره
از اونایی که من بهت گفتم.
می‌تونی اونجوری لکه‌‌های سرخ بسازی و
بعد با زرد: دنیا می‌سوزه.

وقتی این لغت‌ها رو یاد بگیری
می‌فهمی که لغت‌های بیشتری هم هست
از اونایی که تا حالا یاد گرفتی.
لغت دست بالای دستت معلقه
مثل یه ابر کوچیک بالای یه دریاچه.
لغت دست لنگر می‌ندازه
به دستت روی این میز
دستت یه سنگ گرمه
که من میون دو لغت نگهشون داشتم

این دست تو. اینا دست من. این دنیا.
که گرده ولی صاف نیس و رنگای بیشتری داره
از رنگایی که ما می‌بینیم.

شروع می‌شه و تموم می شه
همون چیزیه که می خوای بهش برگردی
این دست توئه.

ادامه‌ی مطلب
عکسی از مرگ و جهان

عکسی از مرگ و جهان

اینو چند وقت پیش گرفتن
اولاش انگار یه عکس چاپی محو بود
با خطهای مات و لکه‌های خاکستری
که با کاغذ مخلوط شده بود.

بعد، اونجور که تو نگا می‌کنی
گوشه‌ی سمت چپ
یه چیزی شبیه شاخه می‌بینی،
یه تکه از یه درخت
درخت گل حنا یا کاج تولد ظاهر می‌شه
و سمت راست، یه چیز نیمه کاره
که قرار بود یه شیب ملایم باشه
اسکلت یه ساختمون کوچیک.

پشت تصویر یه دریاچه‌ست
و دورتر، چند تپه‌ی کوتاه.

(عکسو یه روز بعد از اونی گرفتن
که من غرق شدم.

تو دریاچه‌ام، وسط تصویر
درست زیر سطح دریاچه.

نشون دادن محل دقیقش سخته
یا گفتن اینکه من چقدر کوچک یا بزرگم
تاثیر آب
رو نور خطای دید می‌سازه

ولی اگه وقت کافی صرف کنی و نگاه کنی
احتمالا
می‌تونی منو ببینی.)

ادامه‌ی مطلب
تو

تو

هفت اکتبر سال هزار و نهصد و پنجاه و یک
شبی سرد، تاریک و بیابانی بود.
ما سی نفر بودیم،
یک چاقو هم نمی‌توانست لب‌هایمان را از هم جدا کند.
آن‌گاه تو را دیدیم
 از واگن
مست خرامان
همه سیگارهایمان را برداشتیم،
روشن کردیم
و آوازهای محلی خواندیم.

ادامه‌ی مطلب
در ولایت اعقابم

در ولایت اعقابم

یکی در آغوشم می‌گیرد
دیگری با چشم‌های گرگ به من نگاه می‌کند
یکی کلاهش را بر می‌دارد
تا او را بهتر ببینم

همه از من می‌پرسند
«می‌دونی ما با هم فامیلیم؟»

زنان و مردان پیر ناشناس
با اسم‌های زنان و مردان جوان خاطره‌ام

از یکی می‌پرسم
«تو رو خدا بهم بگو
جورج گرگ هنوز زنده است؟»

می‌گوید : «منم»
با صدایی از جهان دیگر

صورتش را با دستم لمس می‌کنم
و با چشم‌هایم از او می‌خواهم
تا به من بگوید که آیا من هم زنده‌ام؟

ادامه‌ی مطلب
انگشت‌های صبح

انگشت‌های صبح

۱
دست‌های خود را بالا می‌بریم
خیابان به آسمان می‌پرد
چشم‌هامان را تنگ می‌کنیم
سقف‌ها به زیر زمین می‌روند


از هر رنجی
که بدان اشاره‌ای نمی‌کنیم
درخت بلوطی می‌روید
که رازآلود پشت سرمان می‌ایستد

از هر امیدی
که خود را بدان تسلی می‌دهیم
ستاره‌ای می‌روید
که در دوردست‌های پیش از ما می‌جنبد

صدای گلوله‌ای را می‌شنوی
که بالای سرمان پرواز می‌کند؟
صدای گلوله‌ای را می‌شنوی آیا
که در کمین بوسه‌های ماست؟

۲
نگاه‌کن اینجاست
آن حضور ناخوانده، اینجاست

لرزشی بر اقیانوس چای فنجان
زنگار محبوس
بر لبه‌های لبخندمان
ماری که در اعماق آینه چنبره زده‌است

می توانم آیا تو را
از چهره‌‌ی تو در خودم
پنهان کنم؟

نگاه کن
بر قدم‌زدن خیالی‌مان
این سومین سایه‌است.
مغاک نامنتظر،
میان کلماتمان
تق‌تق سم‌ها،
زیر غار دهانمان

در این میدان بی‌آرام آیا
خواهم توانست،
خیمه‌ای از دستهایم برایت برافرازم؟

۳
پرهمهمه گام برمی داری
بر کناره‌های چشم‌هایم

بر شبکه‌ی نامرئی پیش‌روی چشمانت
کلمات عریانم می‌لرزند

از چنگک‌های آهنی بی‌پروا
لحظات را می‌دزدیم

دست‌هایت غمگنانه
در دست‌هایم جاری می‌شوند
هوا گذرناپذیر است.

۴
بر شاخه‌های کوچه
دستکش‌های سبز
خش‌خش می‌کنند

در راهی که هیچ ردی به‌جا نمی‌ماند
غروب ما را زیر بازوانش می‌برد

کنار پنجره‌های بی‌دوام
باران بر زانوانمان می‌بارد

حیاط‌ خانه‌ها از دروازه‌هاشان بیرون می‌آیند
و مراقبت ما هستند.

۵

ادامه‌ی مطلب
لباس‌های کهنه‌ام را به من برگردان

لباس‌های کهنه‌ام را به من برگردان

فقط به ذهنم پابگذار
افکارم صورتت را خط‌خطی می‌کنند

جلوی چشم‌هایم ظاهر شو
چشم‌هایم به تو چنگ می‌اندازند

دهان بزرگت را باز کن
تا سکوتم فکت را خرد کند

خودت را به یادم بیاور
تا حافظه‌ام ریر پاهایت گودال بکند

همه چیزی میان ما چنین است.


۱

لباس‌های کهنه‌ام  را به من برگردان

کهنه‌های رویاهای ناب
لبخندهای ابریشمی ، اخطارهای برهنه
لباس توری‌ام

کهنه‌های امید لکه‌دارم
میل جلا خورده‌ام  نگاه شطرنجی‌ام
پوست صورتم

لباس‌های کهنه‌ام را به من برگردان
با زبان خوش آن‌ها را به من بده.


۲

عفریته! گوش کن
آن چارقد سفید را دربیار
ما همدیگر را می‌شناسیم

از وقتی که خیلی بالا بودیم
از یک جام می‌نوشیدیم

در یک تخت می‌خوابیدیم
با تو، چاقوی چشم شیطان

پرسه‌زنان در جهان کج و کوج
با تو، مار میان چمن‌

می‌شنوی؟ بازیگر!
روسری سفید را بیرون بیار
چرا به هم دروغ بگوییم؟

۳

من به تو کولی نمی‌دهم
تو را هرجایی که می‌گویی  نمی‌برم

حتی اگر نعل طلا  به پا داشته باشم
حتی اگر بر ارابه‌ی سه چرخه‌ی باد افسار زده باشم
حتی اگر عنان رام‌کننده‌ی رنگین‌کمان به دستم باشد

سعی نکن مرا بخری

نمی‌کنم! حتی اگر پاهایم در جیب‌هایم باشند
اگر با سوزن نخ شوم اگر گره شوم
یا به اندازه‌ی یک عصا خفیف شوم

سعی نکن مرا بترسانی

حتی اگر کباب شوم اگر باز هم بپزی‌ام
خام یا شور
نمی‌کنم حتی در خواب

خودت را فریب نده
اثر ندارد، نمی‌کنم!

۴

ادامه‌ی مطلب
روزی روزگاری اشتباهی بود

روزی روزگاری اشتباهی بود

روزی روزگاری اشتباهی بود
چنان ابلهانه و کوچک
که هيچ‌کس متوجه آن نشده‌بود

نه تاب آن را داشت
که خودش را ببيند و نه از خود بشنود

او همه جور چيز اختراع کرد
فقط برای آن که ثابت کند
خودش واقعا وجود نداشت

فضا را اختراع کرد
تا اثبات‌هايش را در آن تعبيه کند
و زمان را تا اثبات‌هايش را نگه‌دارد
و جهان را تا اثبات‌هايش را ببيند

همه‌ی آن‌چه او اختراع کرد
چندان ابلهانه نبودند
چندان کوچک هم نبودند
ولی بی‌شک اشتباه بودند.

مگر جور ديگری هم می‌توانست باشد؟


ادامه‌ی مطلب
پناهم باش

پناهم باش

دستت را بر پيشانی ام بگذار
انگار دست‌های تو
دستان من باشند.

پناهم باش
حتی اگر بخواهی به قتل‌آوری
انگار که زندگانی‌ام
زندگی تو باشد

عاشقم باش
حتی اگر خوش‌ايندت نبود
انگار که دلم
دل تو  باشد.

ادامه‌ی مطلب
خود را پنهان کن

خود را پنهان کن

من نيستم اينکه فرياد می‌کشد،
جهان است که می‌غرد.
خبردار، خبردار که شيطان خل شده‌
خود را زير چشمه‌ای زلال پهن‌کنيد
عين يک شيشه خود را صيقل بزنيد
پشت نور الماس‌ها قايم شويد
ميان حشرات، زير صخره‌ها
خود را پنهان کن آی، در نان تازه‌ي برشته
هی‌تو، بيچاره،
آرام بر زمين جاری شو مثل رگبار باران
بيهوده می‌کوشی در خودت حمام کنی
چهره‌ي‌خود را تنها می‌توانی در ديگران بشويی.
لبه‌ي نازکی باش بر  پهنای علفی
آنگاه از محور عالم هم بزرگ‌تر خواهی بود.

آی، ماشين‌ها،  پرندگان،  شاخه‌‌ها،  ستاره‌ها!
مادران نازای ما بچه می‌خواهند
دوستم، عزيزم، عزيزانم
چه موحش باشد،  چه شگفت
اين من نيستم آن‌که فرياد می‌زند،
جهان است که می‌غرد.

ادامه‌ی مطلب
اگر خدايی بود

اگر خدايی بود

هميشه ناميدن:
درخت، پرنده در پرواز،
تخته سنگ مايل به سرخ،
نهر لبريز از سبز،
و ماهی در دود سفيد وقتی تاريکی
بر بيشه‌ها می نشيند.

نشانه‌ها، رنگ‌ها، همه يک بازی است-
مشکوکم- ممکن است فرجام خوشی نداشته باشد.

و آن‌که به  من آموخت
آن‌چه را که از ياد برده‌ام: خواب سنگ‌ها،
 خواب پرنده‌های در پرواز،
خواب درخت‌ها- آيا صحبتشان در تاريکی ادامه دارد؟

اگر خدايي بود
و اگر جسمی داشت
و می‌توانست صدايم کند
دلم می‌خواست در اين حوالی قدم بزنم
دلم می‌خواست لختی صبر کنم.

ادامه‌ی مطلب
نقش ‌نیمه‌برجسته‌ از قهرمانان

نقش ‌نیمه‌برجسته‌ از قهرمانان

سربازان جوان در پنجره جا گرفته‌اند
درست وقتی دیده‌شدند، به پیشانیهاشان شلیک شد
در پنجره‌ی مغازه‌ای جا گرفته بودند، که بهتر دیده شوند. 
درست سر آخرین اداهاشان بود
نيمرخ‌ها، بازوها، زانوها، آخرین اداهایشان
که به آن‌ها شلیک شد، ناغافل، به پیشانی‌هاشان
یا به میان استخوان‌های پهن شانه‌هایشان
 با زبانه‌ی آتشی
که از انشگت‌های کودکی که به ماه نشانه رفته‌است،
ظریف‌تر است.
پشت سرشان سربازخانه‌ها خالی بود
بوی پچ‌پچه‌ها، قنداق‌های شکسته، پنجره‌ا‌ی بسته
دستگیره‌ها‌ی آهنی هنوز غژغژ می‌کنند
بر چمدان‌های چوبی کوچک
که سربازخانه‌ها را پرکرده‌اند
درست مثل دستگیره‌ی آهنی ماه که هنوز هم
غژغژ می‌کند
حالا، پیش از آن‌که دری باز شود
برای جستجوی نامه‌های قدیمی
عکس‌های کهنه‌ی زمان.

سربازان جوان بر جا می‌مانند، واکس‌خورده
صورت‌ها و بازوهایشان، چنان می‌درخشند
جلا خورده، چنان می‌درخشند واکس‌خورده
و نشسته درست مثل لحظه‌ای
که در آن زندگی فروریخت و مرگ آن را بلعید
این‌گونه می‌مانند، ثابت و درخشان برای ابد
و ما به آن‌ها درود می‌فرستیم مثل ماه
که در میانه‌ی میدان بلند می‌شود.

برای ما، که حالا هم سن و سال آن‌هاییم
بااین‌که آن‌ها سال‌های بسیار است که در پنجره مانده‌اند
برای ما که به آن‌ها رسیده‌ایم و از آن‌ها می‌گذریم
و حافظه داریم و دل‌هایی که می‌تپند
حافظه‌ای تازه،  بسیار تازه
سربازان جوان در پنجره نشسته‌اند
و هم‌دیگر را دست می‌اندازند
انگار هنوز زنده‌اند.

ادامه‌ی مطلب
او

او

آرام آرام به واژه‌ای بدل شد
به دسته‌های روح بر باد
دلفینی در موج ابروانم
سنگی که بر آب حلقه می‌سازد
ستاره‌ای در دل زانوانم
آسمانی در میان شانه‌ام
و منی در من.

ادامه‌ی مطلب
عروسی یک پروانه

عروسی یک پروانه

با من بيا. می‌کوشم زود 
نشانت بدهم
عروسی يک پروانه را، نقاشی شده
بر چرخ‌های يک لکوموتيو.

بيا از دودکش لکوموتيو آويزان شويم
تا درس آناتومی ببينيم
امروز آن‌ها واژه‌ای را تشريح خواهند کرد
هرچند ممنوع است.

می‌خواهی زنده بمانی؟ هيچ‌چيز آسان‌‌تر نيست
با من بيا
و تکرار کن...
مرور کن با خودت:
ما پروانه‌ايم
ما پروانه‌ايم.

ادامه‌ی مطلب
پابرچایی

پابرچایی

معماتر از خطی راست چيزی نيست
و دردناک‌تر از عروسی
و گوشه‌گيرتر از جشن‌های
عيد سال نو
هيچ چيز.

رهاتر از خواب چيزی نيست،
نگاه‌دارنده‌تر از خستگی و بيگاری
و از روزگاران گذشته هيچ‌چيز
از آن دو نوجوان افزون نيست
که ديروز در  بوسيدن ديدمشان
 پابرجاتر از هوا هيچ‌چيز نيست
و قابل لمس‌تر از آن هم.

ادامه‌ی مطلب
عشق‌بازی

عشق‌بازی

عشق‌بازی با تو
به نوشيدن آب دريا می‌ماند.
هر چه بيشتر می‌نوشم
تشنه‌تر می‌شوم.
تا هيچ‌چيز نتواند عطش‌ام را فرونشاند
مگر اينکه همه‌ی دريا را بنوشم.

ادامه‌ی مطلب
بوی تن

بوی تن

بهار زود آمده امسال
بهار زود آمده امسال
با درخت غار، آلوها و دختران زيبا
بادام‌ها و گل ابريشم.
همه با هم شکوفه می‌کنند.
زير نور ماه
شب بوی تن می‌دهد.

ادامه‌ی مطلب
شب عشق

شب عشق

نمی‌توانم از ياد ببرم
نمی‌توانم از ياد ببرم
تاريک و روشن معطر ميان
خيمه‌ی موهای سياهم را
وقتی بيدارشديم تا عشق‌بورزيم
بعد شبی بلند از عشق.

ادامه‌ی مطلب
زندگی‌های باران

زندگی‌های باران


در فروشگاه مواد غذايی شماره‌ی نود و هشت برادوی
پيرمرد چينی
به من می‌گفت
باران زندگی‌های بسيار دارد.
نمی‌دانم که  به هرکسی
همين حرف‌ها ‌را می‌زند يا اين‌ها فقط چيزی ميان ماست
نمی‌دانم که در هيچ جنگی جنگيده‌است آيا؟
کسی را کشته،  هيچوقت عاشق شده‌؟
خانه‌ای از دست داده، لهجه‌اش را، همسر يا کودکی را در باران.
نمی دانم که آیا باران را صدا می‌کند وقتی سوپ هرروز را سر می‌کشد
يا زير لباس ابريشمی‌اش چه پنهان کرده
برنج، عکس‌ها و شايد خاطرات باران.
«باران»، با من می‌گويد، «خبرهای آن رفته را حمل می‌کند»
با چمدان‌ها و  بيماری‌های مسری‌شان
خاطره‌ی قحطی‌ها را بر دوش می‌برد
از خانه‌های رفته، 
عين عاشقان می‌آيد و می‌رود.
مثل سربازان می‌رود و گاه بر می‌گردد
به حياتی که بيش از اين درنگ نمی‌کند
صبر می‌کند تا من بپرسم، مرد چينی
چه کسی واقعا می‌داند 
که چه بسيار می‌زيد تا که بيايد.

ادامه‌ی مطلب
ضربان‌های‌هوس

ضربان‌های‌هوس

اضطرابی        
شیرین

قوی        
چنان طوفانی

خالی        
و بی‌تصمیم

انعکاس واضح     
تنفس وحشی

مرکز        
یک خراش

سپیده‌دم
آبشارها      

سه پنجره    
یک انعکاس

دو عاشق     
یک سایه‌ی آرام

خشونت هوس.

ادامه‌ی مطلب
موسیقی‌شکسته

موسیقی‌شکسته

شاید وقتی برای موسیقی آماده‌ای
هر سازی در این حوالی شکسته‌است.
شاید وقتی مهیای آزادی شده‌ای
دلت دیگر نمی‌تپد.
شاید وقتی جنونت بالا می‌گیرد
آن‌چه می‌خواستی ببینی را پیدا می‌کنی
شاید اگر نشانم دهی
که چطور اشتیاق گدایی می‌کند
و آهنگی را در می-مینور می‌نوازد،
                                         رودخانه‌ی آرام بال‌ها
                                              خود را افشا کنند.

به جایش اما، به ناچار، چنین اتفاقی می‌افتد:
ویولنی شکسته
دلی ناگشوده
فرمانی از مسیح یا محمد
               -تبعید سلوک خودش را دارد.
حالا تو نفس می‌کشی،
آهنگی یک‌دست
در این حوالی می‌لنگد
شب‌زنده‌داری دهانت.

ادامه‌ی مطلب