بازگشت به خانه

دریچه‌ای بر دیوار | کلاس اندرسون

دریچه‌ای بر دیوار | کلاس اندرسون

دریچه‌ای بر دیوار… درست مثلِ خودِ دیوار، دریچه ناپیداست. عبور از دیوارِ ناپیدا برایِ لغزیدن به سویِ باتلاق… سپس، سقوط به ژَرفاها و ناپدید شدن چون خودِ ژَرفا… به‌خواستِ خویش، فُرو می‌افتیم و بر اساسِ قانونِ جاذبه، انتهایِ سقوط آغاز می‌شود با چیزی به نامِ «پایان» …

ادامه‌ی مطلب
نسلی جوان | کلاس اندرسون

نسلی جوان | کلاس اندرسون

نسلی جوان راهیِ جنگ شد   به اشاره‌ی پیرانِ قوم. سرانجام، بعضی زندگی را نزدِ مُردگان جاگذاشته تیرخورده، ناقص و زهر‌خون لالِ لال بازگشتند. کسی را تَوانِ درکِ آنان نبود خودشان هم… حتی اگر یارایِ گفتن‌شان بود… و ما ـ فرزندانِ آنان ـ در سکوتی دردناک دردناک‌سکوتی …

ادامه‌ی مطلب
حَراجِ اینترنتی (سه) | کلاس اندرسون

حَراجِ اینترنتی (سه) | کلاس اندرسون

تمامِ اطلاعاتِ موردِ نیاز برایِ ساختنِ بُمبِ اَتُمیِ کوچک اَتُم، پلوتونیوم و پروتون: رایگان، بسته‌بندی‌شده [همراه با] راهنمایِ استفاده به هجده زبان. توّجه: برایِ افرادِ زیرِ هشت سال مناسب نیست. ممکن است موجبِ تعجّبِ والدین شوند.

ادامه‌ی مطلب
نوشتن طرح تصویری‌ست | کلاس اندرسون

نوشتن طرح تصویری‌ست | کلاس اندرسون

نوشتن طرحِ تصویری‌ست از ذهن. و خواندن: چیدنِ واژه‌هایِ نانوشته‌. همه‌ی نیّتِ نویسنده به قلم درنمی‌آید. خواندنِ بین سطرها را راهِ گُریزی نیست. بگو منظورِ تو آن است که می‌نویسم و البته، منظورِ من هرآن‌چه تو می‌خوانی. عشق مُسلح می‌کند واژه و سکوت را…

ادامه‌ی مطلب
چرخه | گوتفرید بن

چرخه | گوتفرید بن

تنها دندان روسپی پیری که گمنام مرده بود روکشی طلایی داشت. مابقی طبق قراری ناگفته ریخته بود. مرده شوی جوان آن را کند بر دندان نهاد و به مجلس رقص رفت. چرا که ـ او می‌گفت – تنها خاک، جواز خاک شدن دارد!

ادامه‌ی مطلب
زن و مرد در بیمارستان صحرایی | گوتفرید بن

زن و مرد در بیمارستان صحرایی | گوتفرید بن

مرد: اینجا این ردیف لگن‌های فروریخته این ردیف پستان‌های متلاشی شده تخت کنار تخت. بو می‌آید. پرستاران ساعت به ساعت عوض می‌شوند. بیا این پتو را بلند کن. به این توده‌ی چربی و خونابه‌ی گند نگاه کن، روزی برای مردی، بزرگ بود و نشئگی و آرامش‌اش. …

ادامه‌ی مطلب
دوران خوب نوجوانی | گوتفرید بن

دوران خوب نوجوانی | گوتفرید بن

دهان دختری که مدت‌ها در نیزار افتاده بود جویده شده به نظر می‌رسید. وقتی قفسه‌ی سینه‌‌‌‌‌ را شکافتیم، مری پر از سوراخ بود. سرانجام در گوشه‌ای زیر دیافراگم لانه‌ی موش‌های جوان را یافتیم. یک موش ماده‌ی کوچک مرده بود و بقیه از کبد و کلیه تغذیه …

ادامه‌ی مطلب
گل مینا | گوتفرید بن

گل مینا | گوتفرید بن

یک راننده‌ی غرق شده از شرکت آبجوسازی را بر تخت گذاشتند. کسی شاخه گل مینای بنفشی را میان دندانهایش فرو کرده بود. وقتی از سینه زیر پوست با کاردی بلند به زبان و حلقوم او رسیدم باید که به آن برخورده باشم، چرا که شاخه گل …

ادامه‌ی مطلب
گوش کن! | گوتفرید بن

گوش کن! | گوتفرید بن

گوش کن، آخرین شب‌ چنین خواهد بود، شبی که هنوز می‌توانی قدم بزنی: سیگار «جونو» می‌کشی، آبجوی « وورتزبورگر هوفبروی» می‌نوشی، سه تا، و روزنامه‌ی “ئونو” را می‌خوانی، همانطور که او روزنامه‌ی “اشپیگل” را، و تو تنها نشسته‌ای کنار میز کوچک، در دایره‌ی بسته، چسبیده به …

ادامه‌ی مطلب
موسیقی «بلوز» طبقه‌ی متوسط | هانس مگنوس انتسنزبرگر

موسیقی «بلوز» طبقه‌ی متوسط | هانس مگنوس انتسنزبرگر

نباید شکوه کنیم. ما کار داریم، می‌خوریم، سیریم. علف رشد می‌کند، درآمد ملی، ناخن انگشت، گذشته. خیابان‌ها خالی‌اند، ترازنامه‌ها عالی‌. آژیرها خاموش‌اند‌ و زندگی می‌گذرد. مرده‌ها وصیتنامه‌های‌شان را نوشته‌اند. باران آرام شده جنگ هنوز اعلام نشده، عجله‌ای نیست.‌ ما علف را می‌خوریم. درآمد ملی را می‌خوریم. …

ادامه‌ی مطلب
زندگی‌نامه | هانس مگنوس انتسنزبرگر

زندگی‌نامه | هانس مگنوس انتسنزبرگر

بعدها دانستم که جمعه-روزی بود من بیرون آمدم جیغ زنان، از تابوت‌ خود، از مادرم. آغشته به روغن، به آب و نمک از تولدی خائنانه‌ تا مرگی مادرزاد. واکسینه شدم، تطهیر و نشان‌دار، برای زمانی طولانی بین جمعه، و “نه جمعه‌ها‌”. شرط خوشبختی چهره‌ی بزک شده‌ی …

ادامه‌ی مطلب
اخبار شب | هانس مگنوس انتسنزبرگر

اخبار شب | هانس مگنوس انتسنزبرگر

قتل عام بخاطر یک مشت برنج، می‌شنوم، برای هر کس در هر روز مشتی برنج: باران توپ‌ بر کلبه‌ها، دور و گنگ آن را می‌شنوم‌، هنگام شام شب. بر آجرهای صیقلی دانه‌های برنج می‌رقصند، می‌شنوم یک مشت، برای شام شب، بر بام خانه‌ام: نخستین باران بهاری، …

ادامه‌ی مطلب
پژوهشی درباره انگیزه‌ها  | هانس مگنوس انتسنزبرگر

پژوهشی درباره انگیزه‌ها | هانس مگنوس انتسنزبرگر

لطفا قبل از جنایت جلوی جواب صحیح علامت ضربدر بزنید متاسفانه هیچ راهی برای من باقی نمی‌ماند به جز کشتن شما برای اینکه شما از صحبت کردن به زبان مادری خودداری می‌کنید برای اینکه بانک‌ها برداشتِ بیش از موجودی را بر من مسدود کرده‌اند به خاطر …

ادامه‌ی مطلب
جنگ، مثل… | هانس مگنوس انتسنزبرگر

جنگ، مثل… | هانس مگنوس انتسنزبرگر

برق می زند، مثل بطری شکسته‌ی آبجو زیر آفتاب در ایستگاه اتوبوس در برابر خانه‌ی سالمندان خش خش می کند، مثل کاغذ یادداشت “سایه‌نویس” در کنفرانس صلح می لرزد، همچون بازتاب نور آبی تلویزیون بر سیمای خوابگرد بو می‌دهد، مثل پولاد دستگاهها در استودیوی بدن سازی، …

ادامه‌ی مطلب
دفتر یادداشت | هانس مگنوس انتسنزبرگر

دفتر یادداشت | هانس مگنوس انتسنزبرگر

فرسوده، با ردهای کوچکی بر چرم، مستعمل، کتابفروشان آن را چنین‌ ‌می‌گویند، پیر، اما جوان تر از من. “روبرتو مورتی” از سانتیاگو: شماره‌هایی که دیگر جواب نمی‌دهند، یا سکرتر یک شرکت خدمات نظافتی پاسخ می‌دهد. “کلودین آویلان” از” کلرمون فران”: دقایق گم شده، نام‌های یادداشت شده …

ادامه‌ی مطلب
رویای نچایف و انگیزه‌ی امتناع

رویای نچایف و انگیزه‌ی امتناع

۱. از ده که به شهر آمدیم، چند وقتی را در خانه‌ی یکی از پسرعموهای پدرم ماندیم. در اتاقی کوچک، نمور، تاریک و خاکستری که چهار نفر در آن می‌خوابیدیم. یکی از بچه‌های فامیل می‌خواست مرا بُکُشد، چون می‌توانستم راه بروم، بدوم و او متاسفانه در …

ادامه‌ی مطلب
این زندانِ شفاف…

این زندانِ شفاف…

در آخرین کتابِ شعرِ آنتونیو گاموندا، «زندانِ شفاف»، سطرهایی آمده از رابطه‌ی میان شعر، واقعیت و کلمه. در شعری می‌نویسد: «—- نیست اندیشه. عملن، نمی‌مانند جز پس‌مانده‌ها. پسمانده‌هایِ مرگی ناخوش. آری، مرگی ناخوش. نه. به واسطه‌ی شباهت، حرف می‌زنم. می‌گویم پس‌مانده‌های اصیل: داروهای منقضی، آهار سبز، …

ادامه‌ی مطلب
از حقیقت و آسپرین…

از حقیقت و آسپرین…

وقتی مدام در سفری، یعنی مثلن در عرض یک هفته، به بهانه‌های مختلف، به چهار شهر سر می‌زنی، آب و هوایت هم بین شهرها عوض می‌شود: یکی گرم است و یکی سرد. بدن سخت می‌تواند به این‌همه جابجایی عادت کند. برای همین، در این سال‌های غربت، …

ادامه‌ی مطلب
سهم من و تو…

سهم من و تو…

شب‌های نشا و درو، خانه‌ی پدربزرگ پر می‌شد از صدا. هوشنگ می‌آمد، با آن پاهای دراز و خنده‌های بی‌قاعده‌اش. گدارش همیشه بی‌گدار بود: سراپا مهربانی، کارگری سخت‌کوش. می‌گفتند «خُل‌وضع» است، ولی مرد خوبی‌ست. همیشه می‌شد روی قوت و غیرت‌اش حساب کرد. خورشید می‌آمد و سر به …

ادامه‌ی مطلب
از دلِ مرگی جدی …

از دلِ مرگی جدی …

در یکی از فیلم‌های مستندم، آنتونیو گاموندا، رابطه‌ی شعر و لذت را چنین توضیح می‌دهد: «شعر، کاشتن بذر لذت است در تن مرگ!» می‌پرسم چطور می‌شود، بر تن مرگ، بذر لذت پاشید؟ گاموندا در جای دیگری از همین فیلم مثالی می‌آورد: «شعری می‌خوانید از سزار بایه‌خو …

ادامه‌ی مطلب
در دل جنون باران می‌بارد <br> فدریکو گارسیا لورکا

در دل جنون باران می‌بارد
فدریکو گارسیا لورکا

مرثیه‌ای بر اساس شعرهای لورکا برای لورکاهای در خون تپیده‌ی ایران ۱. تصویر مالوفی که از فدریکو گارسیا لورکا در رسانه‌ها ارائه می‌شود، یعنی تصویر شاعری معصوم که زندگی‌اش پر بود از کشف و ترانه و رقص، شاعری که ناگهان توسط فاشیست‌های اسپانیا کشته می‌شود، بخشی …

ادامه‌ی مطلب
عشق و شعر | آندره وِلتر

عشق و شعر | آندره وِلتر

تویی همان آوا که پاسخ می‌دهی به ندای من بی این صدا هیچ شعری نمی‌تواند مجذوب خود کند پژواکی را که می‌آمیزد زمزمه‌ی عشاق را به غبار قرون. □ تو همانی که با او واژه به واژه می‌بافم اندامِ سرودمان را و پیوند می‌گیرم با او …

ادامه‌ی مطلب
ترانه‌ی ذرت | گابریلا میسترال

ترانه‌ی ذرت | گابریلا میسترال

فروردین ماه گل‌ها در خیال من که از خطه‌ی گل و بلبل آمده‌ام، فروردین ماه گل‌هاست. در بلاد فرنگیان آوریل گرچه وقت رگبارهایی‌ست که ماه مه را گلباران می‌کند، ماه شعر و شاعران هم هست. در شیلی که می‌گویند دیار شعر و شراب است، آوریل هم‌چنین …

ادامه‌ی مطلب
اندیشه‌ها | خوان خلمن

اندیشه‌ها | خوان خلمن

از سرزمینی می‌آیم من که چندی پیش در آن کارلوس مولینا اهل اورگوئه، آنارشیست و خنیاگر دستگیر شد در خلیج سفید در جنوبِ جنوب روبروی دریای بی‌کران، اینطور می‌گویند پلیس دستگیرش کرد کارلوس مولینا در حال آوازخواندن بود، در حال خرمن‌کردن ترانه‌‌ها بود بر اقیانوس بی‌کران، …

ادامه‌ی مطلب
راز | گونار اِکِلوف

راز | گونار اِکِلوف

از میان میله های پنجره ای مشبک پر پرنده ای به درون خزید باد آن را آورد یا کسی آن را به هوا داد برکف اتاق مدتها باقی ماند آن را برداشتم و در دست نهادم پرمعمولی کبوتری بود بگذار اکنون راز یک اسیر را با …

ادامه‌ی مطلب
نامه به مادرم | خوان خلمن

نامه به مادرم | خوان خلمن

 بیست روز پس از مرگ‌ات نامه‌ات را گرفتم، پنج دقیقه پس از آن‌که فهمیدم مرده‌ای/ نامه‌ای که می‌گفتی خستگی رشته‌ی کلامت را برید/ تا همان حدود سرحال‌ات دیده بودند/مثل همیشه، با حضور ذهن/ فعال در هشتاد و پنج سالگی به رغم سه عمل سرطان که …

ادامه‌ی مطلب
شعرِ موقتیِ روزگارِ من / یهودا عمیخی

شعرِ موقتیِ روزگارِ من / یهودا عمیخی

برای همسرم؛ نیما     خطِ عبری، خطِ عربی از شرق به غرب می رود خطِ لاتین از غرب به شرق زبان‌‎ها به گربه‌ها می‌مانند نباید موی‌شان را خلافِ جهت نوازش کنی ابرها از دریا می‌آیند، بادِ گرم از صحرا درختان در باد خمیده و سنگ‌ها …

ادامه‌ی مطلب
روز یادبود کشتگان جنگ / یهودا عمیخی

روز یادبود کشتگان جنگ / یهودا عمیخی

    روز یادبود کشتگان جنگ، افزون کن غم هر آن‌چه از دست داده‌ای را به غم آن‌ها. حتّا غم زنی که ترکت کرد، بیامیز اندوه را با اندوه، چنان تاریخی که در ذهن زمان می‌ماند. برای راحتی، تعطیلات و روزِ از جان گذشتگی و مجالِ …

ادامه‌ی مطلب
دغل‌بازانه / چارلز بوکوفسکی

دغل‌بازانه / چارلز بوکوفسکی

      جنگ زمینی امروز آغاز شد صبحِ سحر بِّر بیابانی دور از اینجا . پیاده نظام ایالات متحده پرتعداد تشکیل شده از سیاه‌ها و مکزیکی‌ها و سفیدها ی بیچاره که اکثرشان به ارتش پیوسته بودند چون کار دیگری نمی یافتند .   جنگ زمینی …

ادامه‌ی مطلب
نقب |‌ اکتاویو پاز

نقب |‌ اکتاویو پاز

با رنج بسیار، با یک بند انگشت پیشرفت در سال، در دل صخره نقبی می‌زنم. هزاران هزار سال دندان‌هایم را فرسوده‌ام و ناخن‌هایم را شکسته‌ام تا به‌سوی دیگر رسم، به نور، به هوای آزاد و آزادی. و اکنون که دست‌هایم خونریز است و دندان‌هایم در لثه‌هایم …

ادامه‌ی مطلب
یوحنا | بورخس

یوحنا | بورخس

این صفحه در معما کم از اوراق کتاب مقدس من نخواهد بود یا آن اوراق دیگر که دهان‌های نادان بازخواندند با این باور که دست نوشته‌ی انسانی است، نه آینه‌های تاریک روح‌القدس. منی که بود و هست و خواهد بود دوباره به کلام مکتوب سر فرود …

ادامه‌ی مطلب
بازگشت | اکتاویو پاز

بازگشت | اکتاویو پاز

در میانه‌ی راه ایستادم به زمان پشت کردم و به‌جای ادامه‌ی آینده ــ که کسی در آن چشم به‌راهم نبود ــ برگشتم و بر جاده‌ی هموار گذشته گام زدم آن راه باریک را ترک کردم که همه از آغازِ آغاز انتظار نشانه‌ای، کلیدی یا فتوایی از …

ادامه‌ی مطلب
بنیانگذاری اساطیری بوئنوس آیرس | بورخس

بنیانگذاری اساطیری بوئنوس آیرس | بورخس

و آیا در طول این رودخانه‌ی گل‌آلود بی‌حال بود که زورق‌ها برای ساختن زادگاه من آمدند؟ قایق‌های کوچک رنگارنگ در میان ریشه ریشه‌های جریانِ کهر خیزابه‌ها را آسیب رسانده‌اند. بیایید نیک بیاندیشیم و چنین بپنداریم که آن وقت رودخانه چون وسعت آسمان، آبی بود، با ستاره‌ی …

ادامه‌ی مطلب
شبانه |‌ اکتاویو پاز

شبانه |‌ اکتاویو پاز

شب، چشمان اسبان که در شب می‌لرزند، شب، چشمان آب در کشتزاری خفته، شب در چشمان تو، چشمان اسبان، که در شب می‌لرزند، در چشمانِ آب پنهانی تو. چشمان آب برکه، چشمان آب چاه، چشمان آب رؤیا. سکوت و انزوا چون دو حیوان کوچک به‌هدایت ماه …

ادامه‌ی مطلب
دریا | بورخس

دریا | بورخس

پیش از آن که رؤیا [یا وحشت] بشری ما اسطوره‌ها، فرضیه‌های پیدایش و عشق را ببافد، پیش از آن که زمان از جوهرش روزها را سکه زند، دریا، همواره هستی داشت، دریا کیست؟ آن وجود عاصی کیست؟ عاصی و کهن که بنیان زمین را می‌جود؟ او، …

ادامه‌ی مطلب
گل سرخ جهان |‌ ویلیام باتلر ییتس

گل سرخ جهان |‌ ویلیام باتلر ییتس

‌ که به رؤیا دید که زیبایی همچون رویایی درگذر است؟ چراکه این لب‌های سرخ، با همه‌ی سربلندی سوگوارشان، سوگوارند از آن رو که هیچ بلعجبِ تازه‌ای رخ نمی‌نماید، تروا در جلوه‌ی آنیِ تشییع جنازه‌ای عالی درگذشت، و فرزندان اوسنه مردند. ما و جهان پا‌به‌زا درمی‌گذریم: …

ادامه‌ی مطلب
دوست‌داشتنی و مانند زندگی | پل الوار

دوست‌داشتنی و مانند زندگی | پل الوار

چهره‌ای در پایان روز گاهواره‌ای در برگ‌های مرده‌ی روز یک سبد باران برهنه هر پرتو پنهان‌مانده‌ی خورشید هر سرچشمه‌ی سرچشمه‌ها در ژرفای آب هر آیینه‌ی آیینه‌های شکسته چهره‌ای به حجم سکوت سنگ‌ریزه‌ای لابه‌لای دیگر سنگ‌ریزه‌ها برای برگ‌ها آخرین روشنای روز چهره‌ای مانند تمامی چهره‌های فراموش‌شده. ‌ …

ادامه‌ی مطلب
صبح‌گاه | فرانک اُهارا

صبح‌گاه | فرانک اُهارا

باید به تو بگویم که چقدر دوستت دارم همیشه به همین فکر می‌کنم در صبح‌های خاکستری، روبه‌روی مرگ پس چای برای دهان من هرگز گرمایی ندارد و سیگار خشکیده است و تن‌پوش قهوه‌ای‌ام سردم می‌کند، به تو نیاز دارم و از بیرون پنجره مراقبت می‌کنم در …

ادامه‌ی مطلب
آسمان، آسمان آبی | ادگار وال

آسمان، آسمان آبی | ادگار وال

آسمان، آسمان آبی بسیار آبی و شرم‌آلود هنگام که ابرها ناپدید می‌شوند تنها تویی که پدیدار می‌شوی آن‌گاه خورشید برمی‌آید چنان گرم که عشق مادری آسمان سرشار از روشنی نورانی‌شده با زندگی گاهی آبی و گاهی خاکستری او چگونه باید بماند؟ شاید همیشه آبی شاید همیشه …

ادامه‌ی مطلب
آیا به همیشه اعتقاد داری؟ | ای. ای. کامینگز

آیا به همیشه اعتقاد داری؟ | ای. ای. کامینگز

گفتی آیا چیزی هست مرده یا زنده که زیباتر از تن من باشد و در سرانگشت‌هایت داشته باشی (این‌قدر کم لرزیده باشد)؟ خیره به چشم‌هایت گفتم هیچ‌چیز مگر هوای بهار، وقتی بوی هرگز و همیشه می‌دهد. … و از دل آن پرده‌ی توری که چنان تکان …

ادامه‌ی مطلب
قلبت را با خودم می‌برم | ای. ای. کامینگز

قلبت را با خودم می‌برم | ای. ای. کامینگز

قلبت را با خود می‌برم (قلبت را در قلبم حمل می‌کنم) هیچ‌گاه بدون قلب تو نیستم (هرجا که می‌روم تو می‌آیی، نازنین من، و هر کار که تنها من می‌کنم کار توست، محبوب من) هراسی ندارم از سرنوشت (چون تو سرنوشت منی، شیرین من) جهان را …

ادامه‌ی مطلب
نزدیک به تنهایی | امیلی دیکنسون

نزدیک به تنهایی | امیلی دیکنسون

خودم را در میان گل‌هایم پنهان می‌کنم، همین‌که بر سینه‌ی تو لختی دست می‌کشم، تو نیز، بی‌واهمه، مرا بر تن می‌کنی ــ و فرشته‌ها باقی ماجرا را می‌دانند. خودم را در میان گل‌هایم پنهان می‌کنم همین که از گلدان تو محو می‌شوم، تو، بی‌واهمه، با من …

ادامه‌ی مطلب
کسی بودن | امیلی دیکنسون

کسی بودن | امیلی دیکنسون

من هیچ‌کسم! تو کیستی؟ تو هم آیا ــ هیچ‌کس ــ هستی؟ پس ما جفت همیم! به کسی نگو! جار می‌زنند ــ می‌دانی! کسی ــ بودن ــ چقدر ملال‌آور است! چقدر بی پروا ــ همچون قورباغه‌ای ــ نام کسی را ــ در تمام ژوئن ــ بر زبان می‌آورند برای گندابی ستایش‌گر! ‌ ‌ ‌

ادامه‌ی مطلب
راه نرفته |‌ رابرت فراست

راه نرفته |‌ رابرت فراست

دو جاده در جنگلی زرد از هم دور می‌شدند، و دریغا که من نمی‌توانستم هر دو را سفر کنم و من تنها مسافری بودم، دیرزمانی ایستادم و به یکی‌شان تا می‌توانستم، نگریستم تا آن‌جا که جاده در لابه‌لای درخت‌ها و شاخه‌ها خم شده بود؛ پس راه …

ادامه‌ی مطلب