بازگشت به خانه

ماربورگ

ماربورگ

از خانه پاى به ميدانچه نهادم تو گويى ديگر باره پا به جهان مى‌نهادم. هر جزء ناچيز و حقير زنده بود و بى‌آن كه به هيچ گونه دست و پا گير من شود در برابر من قامت برمى‌افراشت چنان كه گفتى با من وداع مى‌خواست كرد. …

ادامه‌ی مطلب
نغمه

نغمه

در ستايش لوپه د ِ وِگا بر كناره‌هاى رود شب را بنگريد كه در آب غوطه مى‌خورد. و بر پستان‌هاى لوليتا دسته‌گل‌ها از عشق مى‌ميرند. دسته گل‌ها از عشق مى‌ميرند. بر فراز پل‌هاى اسفندماه شب عريان به آوازى بم خواناست. تن مى‌شويد لوليتا در آب ِ …

ادامه‌ی مطلب
فدریکو گارسیا لورکا | مقدمه

فدریکو گارسیا لورکا | مقدمه

به خون سرخش غلتيد بر زمين پاكش فرو افتاد، بر زمين خودش: بر خاك غرناطه! آنتونيو ماچادو، جنايت در غرناطه رخ داد     فدريكو گارسيا لوركا درخشان‌ترين چهره‌ى شعر اسپانيا و در همان حال يكى از نامدارترين شاعران جهان است. شهرتى كه نه تنها از …

ادامه‌ی مطلب
لوح گور

لوح گور

اگر غمى هست بگذار باران باشد و اين باران را بگذار تا غم تلخى باشد از سر ِ غمخوارى. و اين جنگل‌هاى سرسبز در اين جاى در آرزوى آن باشند كه مگر من ناگزير به برخاستن شوم تا در درون من بيدار شوند. من اما جاودانه …

ادامه‌ی مطلب
ترانه‌ى نمك

ترانه‌ى نمك

در قله‌ى ماسه‌ها زاده شده‌ام من بدين گونه تمامى درياهاى جهان را فرو مى‌بلعم. قاصد من امواج است كه پيغام‌ها و اسرار را به من مى‌رساند. و رقعه‌هايم رقعه‌هاى كوچك غربت زده‌ام آه‌هاى شورى است كه دخترماهى‌ها از كاكل امواج برمى‌چينند. ترانه‌هاى عاشقانه‌ى من سر به …

ادامه‌ی مطلب
راه ِ دور

راه ِ دور

اى راه اى راه دور راه سن‌تومه! نمى‌بايست چنين دور مى‌بودى نمى‌بايست اما هستى. اى راه دور كشتكارى اى راه بريده در پيكر! نمى‌بايست خونين باشى نمى‌بايست اما هستى. پيكر خفته‌گان از خود مى‌رود در كومه‌ى تنگ، آنان مى‌بايست ديگر گونه وضعى داشته باشند مى‌بايست اما …

ادامه‌ی مطلب
شكوه جزيره‌ى من

شكوه جزيره‌ى من

كيست به دريا كناران كه مى‌گريد همه روز و فرسوده از گرسنه‌گى به سوى مرگ مى‌رود؟ پا فرو برده به ماسه در ساعات مشخص معلوم، كيست كه انگشتان قطع شده دارد و شبانش به روزهاى هرگز نديده در پيچيده است؟ – منم. كيست كه چشمانى دارد …

ادامه‌ی مطلب
مقدمه بر شعر آمریکای سیاهان

مقدمه بر شعر آمریکای سیاهان

…چرا كه شعر گفتار حكمت‌آميز ِ خون است، آن درخت گلگون ِ درون انسانى كه مى‌تواند كلمات ملال‌آور را به غنچه مبدل كند و از آن همه گل‌هايى در وجود آرد. آزبرت سيت‌ول     مقدمه بر شعر آمريكاى سياهان   ماريو روسپولى كه تحقيات جالبى …

ادامه‌ی مطلب
همچون کوچه‌ای بی‌انتها | مقدمه

همچون کوچه‌ای بی‌انتها | مقدمه

اشاره تذكار اين نكته را لازم مى‌‏دانم كه چون ترجمه‌‏ى بسيارى از اين اشعار از متنى جز زبان اصلى به فارسى درآمده و حدود اصالت‏شان مشخص نبوده ناگزير به بازسازى آن‏‌ها شده‏‌ام. اصولاً مقايسه‏‌ى برگردان اشعار با متن اصلى كارى بى‏‌مورد است. غالباً ترجمه‌‏ى‏ شعر جز …

ادامه‌ی مطلب
ایالت تبعید<br> کریستینا پری روسی

ایالت تبعید
کریستینا پری روسی

کریستینا پری روسی، شاعر و قصه‌نویس بزرگ اروگوئه‌ای در سال ۱۹۴۱ در مونته‌ویدئو به دنیا آمد. از وقتی ادبیات آمریکای لاتین، پا به پای انقلاب‌هایش، غریو هویت و استقلال بلند کرد، کریستینا به عنوان یکی از موثرترین چهره‌های این جریانِ «بوم» یا «غریو»، بی‌خستگی قلم زد …

ادامه‌ی مطلب
فرشته‌ی بی‌کلام&#8230;

فرشته‌ی بی‌کلام…

سه روز پیش، دوست نازنین‌ام، آنخل گیندا از دنیا رفت. سرطان او را با خود برد. هرچه شور حیات در او بود، ذره به ذره به تحلیل رفت و خسته، جان داد. هشت سال پیش، من و مارسلو و آنخل، با هم وصیت‌نامه‌ی مشترکی نوشتیم که …

ادامه‌ی مطلب
تسخیر ناپذیر | ویلیام ارنست هنلی

تسخیر ناپذیر | ویلیام ارنست هنلی

از پسِ پوششِ شب بسانِ سیاه‌چالی سراسری, سپاسگزارِ شاید خدایانِ‌ام به خاطرِ نهادِ تسخیر ناپذیرم در تنگاتنگِ رویدادها نهراسیده‌ام و شیون نکرده‌ام زیرِ تازیانه‌های زمانه سری خونین, اما ناخمیده دارم فراسوی این مکانِ اشک و رشک شبح وحشت سایه افکنده و به رغم بختِ بدِ دوران …

ادامه‌ی مطلب
بیابان | استفان کرین

بیابان | استفان کرین

در بیابان موجودی را دیدم لخت، حیوان مانند چمباتمبه زده روی زمین قلبش را در دستانش گرفته و از آن می خورد گفتم: خوب است دوست من؟ جواب داد: تلخ است، تلخ اما من دوست دارم چون تلخ است و چون قلب من است

ادامه‌ی مطلب
رویاهای آینده | ماریو ملندز

رویاهای آینده | ماریو ملندز

خواهرم آن صبح خیلی زود بیدارم کردو گفت: « پاشو باید اینو ببینیاقیانوس با ستاره ها پر شده»خوشحال از این فاش کردنشزود لباس پوشیدم و فکر کردم:اگر اقیانوس با ستاره ها پر شدهمن باید با اولین پرواز فرودگاههمه ی ماهی ها را از آسمان جمع کنم …

ادامه‌ی مطلب
ریتوا لووکانن | گزیده‌ی اشعار

ریتوا لووکانن | گزیده‌ی اشعار

خانم ریتوا لووکانن (Ritva Luukkanen ) شاعر و نقاش فنلاندی است که در شهر تامپره زندگی می کند. در نقاشی و به ویژه نقاشی با سنگ (موزاییک) بیشتر شناخته شده است و کارهایش علاوه بر اکثر کشورهای اروپایی و امریکا در ارمنستان و یونان هم به …

ادامه‌ی مطلب
من، راهنما؟ | ریتوا لووکانن

من، راهنما؟ | ریتوا لووکانن

من، راهنما؟ راهنمای چه کسی؟ تا به کجا راهنما؟ تا در کوره راه‌های ندانستن می‌چرخم تا نقش محوی از رویاهایم را پی میگیرم نه، این شدنی نیست من، راهنما؟ نه، من پرنده‌ای‌ام با شماره‌ای بر پا گم شده‌ای، شاید. درچنگال دلتنگی‌ها تا انسانم آرزو بود اندیشیدم …

ادامه‌ی مطلب
بالای تپه | ریتوا لووکانن

بالای تپه | ریتوا لووکانن

بالای تپه تا سنگی را برگرفتی با شادی نشسته به چهره‌ات گفتی به همراهت: -یافتم می بینی چه زیباست -سنگ ست، سنگ – نمی فهمی همه‌ی زمین از آغاز بسته‌ی کوارتز بوده ست آه، اگر پتکی می‌داشتم می‌دیدی در دل این سنگ روشنای میلیاردها سال را …

ادامه‌ی مطلب
ایستاده‌ام تنها در مرکز دایره | ریتوا لووکانن

ایستاده‌ام تنها در مرکز دایره | ریتوا لووکانن

ایستاده‌ام تنها در مرکز دایره و سنگسار کنندگان در سوها برف آب شده زمین لخت سیاه ست دومین لحظه‌ی سرنوشت از دورها روشنای صدای زندگی و آواز پرنده‌ای به گوشم می‌رسد توأمان نمی‌شنوید آیا نشان آمدن بهار را پرتگاه عمیق سرنوشت مرگ سنگسارکنندگان گناهکار یا بیگناه …

ادامه‌ی مطلب
ژرفای درک | ریتوا لووکانن

ژرفای درک | ریتوا لووکانن

ژرفای درک در هزارتوی دلم خانه‌ای از آن تو ست – اگر بپذیری – و بقیه پر از فکرهای من خانه‌ی تو تا سقف تصویرهای مخفی شعر ست زخم‌ها امیدها دلتنگی‌ها تا به نرمی مخمل نشسته‌اند بر کاغذهای دیوار بی زمانی می‌دانی استغنا ست.

ادامه‌ی مطلب
گاهِ بدرقه دوست به یادت می‌آید | ریتوا لووکانن

گاهِ بدرقه دوست به یادت می‌آید | ریتوا لووکانن

گاهِ بدرقه دوست به یادت می‌آید گاهی که گمان می‌بری باید سالی بگذرد تا دیداری دوباره بوقی بلند و قطار راهی شد ای سدهای زندگی – ترمزهای اضطراری – کجایید کوپه‌های قطار پیاپی هم می‌گذرند چون روزهای زندگی آخرین کوپه تیغ قاطع جدایی ست که به …

ادامه‌ی مطلب
پروانه‌ای به شیشه می‌کوبد | ریتوا لووکانن

پروانه‌ای به شیشه می‌کوبد | ریتوا لووکانن

پروانه‌ای به شیشه می‌کوبد در سرمای پاییز از پشت پنجره به شوق نور چیزی نهان نیست آشکارا می‌بینم چشم‌ها پا‌ها بال‌های مخملی و شاخک‌های نازک پروانه را کنجکاوم چه قدر زیبا چه قدر روحانی ست – پروانه‌ی جان من – در برابر نور ساعت‌های عمیق شب …

ادامه‌ی مطلب
گاهِ شخم بهاری | ریتوا لووکانن

گاهِ شخم بهاری | ریتوا لووکانن

گاه شخم بهاری پرنده سرمست آواز خویش است خیش می‌شکافد و خاک به شوق آفتاب بر می‌گردد زمین سترون را کسی نمی‌کارد آواز خاک تیره اما آخر فصل آشکار می‌کند نازایی زمین سترون را فراموش کرده ست اکنوان بهار آهنگ خود را می‌نوازد چمن‌های وحشی شب‌بوهای …

ادامه‌ی مطلب
در آینه نگریستم | ریتوا لووکانن

در آینه نگریستم | ریتوا لووکانن

در آینه نگریستم خود را ندیدم نا آشنایی به گذشته خیره بود خوشبختانه من شعرم زوزه‌ی باد بر درخت تصویر آینه فراموشم شد امروز صدای دلنواز شادی در گوش می‌نشیند نرم آب یخ می‌بندد و توان حمل مرا تا فردا دارد به آینه می‌نگرم به گاه …

ادامه‌ی مطلب
اگر تو واقعی بودی | ریتوا لووکانن

اگر تو واقعی بودی | ریتوا لووکانن

اگر تو واقعی بودی ای رویای شاعرانه ای نقش خیال من به مقصد رسیده بودم اکنون گاهی فکر می‌کنم حقیقت‌های گوناگونی وجود دارند اما نه فقط یک حقیقت وجود دارد – انسانی دیگر – آن جا هم زمان حاضرند زندگیِ، مرگ و فرمانِ دوست بدار چون …

ادامه‌ی مطلب
پژواک‌دهنده‌ی فریادهایم | ریتوا لووکانن

پژواک‌دهنده‌ی فریادهایم | ریتوا لووکانن

پژواک‌دهنده‌ی فریادهایم در سفرم میان واقعیت و خیال با بهایش گزاف قربانی می‌کنند به پای… گذشته را زندگی گذشته را – و درد شدید آن – کاش ذهنم بر می‌آشفت تا ایزدان به زیر بریزند کاش جسمم می‌تکید تا درد بی‌پایان را درمانی تکیه اما نه …

ادامه‌ی مطلب
چراغ آسمان خاموش | ریتوا لووکانن

چراغ آسمان خاموش | ریتوا لووکانن

چراغ آسمان خاموش روی آفتاب سیاه تا مغز استخوان می‌رسد سرما سفر به نابودی ست حس تیره شد در عمق درجهان زیرین در امارت معهود به خواب دیدم خود را در کهنه پلاسی در گوشه‌ی گهواره‌ای محصور دزدانه چشم چرخاندم بدنی سیاه را دیدم – که …

ادامه‌ی مطلب
در سیر جاریِ فکرم | ریتوا لووکانن

در سیر جاریِ فکرم | ریتوا لووکانن

در سیر جاریِ فکرم سیل نور و روشنایی را در مه بی هوشی می‌بینم عقابی بزرگ در هر سوی آسمان می‌‌چرخد می‌خواهد بیاید به سراغم هم می‌ترسم و هم نه دیدنی زیبا چشمانش می‌خندیدند پرهای طلایی، قهوه‌ای‌اش نور را انعکاس می‌دادند ناگهان در کنارم فرود آمد …

ادامه‌ی مطلب
زبیگنیف هربرت<br> شاعر حماسه و عصیان

زبیگنیف هربرت
شاعر حماسه و عصیان

زبیگنیف هربرت، شاعر بزرگ لهستانی در ۲۹ اکتبر سال ۱۹۲۴ بدنیا آمد و در در ۲۸ جولای سال ۱۹۸۸ درگذشت. هربرت، یکی از موثرترین شاعران اروپایی قرن گذشته بود. هم مبارزه‌ی چریکی را زیست، هم مبارزه‌ی سیاسی و هم تبعید را. در یادداشتی، خود را هلنی …

ادامه‌ی مطلب
خانه | زبیگنیف هربرت

خانه | زبیگنیف هربرت

  خانه‌ای فراز فصول سال خانه‌ی بچه‌ها، حیوانات و سیب‌ها چهارگوشه‌ای از فضایی خالی زیر ستاره‌ای غایب خانه، تلسکوپ کودکی بود خانه، پوست احساس بود گونه‌ی خواهری، شاخه‌ی درختی. شعله‌ای، فروغ گونه را گرفت گلوله‌ای بر شاخه خط کشید آواز پیاده نظام بی خانه روی خاکستر …

ادامه‌ی مطلب
خاطره‌ای از تو | زبیگنیف هربرت

خاطره‌ای از تو | زبیگنیف هربرت

  ۱ نمی‌توانم نامی بیابم برای خاطره‌ای از تو با دستی دریده به ظلمات بر بقایای چهره‌ها گام بر می‌دارم نیمرخ‌های محو یاران منجمد در قاب‌های سخت چرخان بالای سرم خالی چنان‌که پیشانی باد نیمرخ مردی بر کاغذی سیاه. ۲ زیستن- به رغمِ زیستن- در برابرِ …

ادامه‌ی مطلب
موضوع هنر | زبیگنیف هربرت

موضوع هنر | زبیگنیف هربرت

  ۱ در کتاب چهارم جنگهای پلوپونزی توسی دید در میان قصه‌های بسیار حکایت لشکرکشی ناموفق خویش را می‌گوید از میان همه‌ی صحبتهای طولانی فرماندهان نبردها، محاصره‌ها طاعون تار متراکم دسایس و مجاهدات سیاسی این صحنه به نوک سنجاقی می‌ماند در جنگلی. محله‌ی یونانی آمفی پولیس …

ادامه‌ی مطلب
آخرین اتوبوس | زبیگنیف هربرت

آخرین اتوبوس | زبیگنیف هربرت

۱ خیلی دیر رسیدم به آخرین اتوبوس در شهری مانده‌ام که شهر نیست. روزنامه‌ی صبح ندارد روزنامه‌ی عصر ندارد نه زندان ساعت یا حتی آب از چند دمی فراغت بیرون زمان لذت می‌برم دیرگاهی در امتداد کوچه‌های خانه‌های سوخته قدم می‌زنم کوچه‌های شکر شیشه‌های شکسته برنج …

ادامه‌ی مطلب
از جایگاه‌ها | زبیگنیف هربرت

از جایگاه‌ها | زبیگنیف هربرت

بی‌شک آنان که بالای پله‌ها می‌ایستند می‌دانند، همه چیز را می‌دانند. حکایتِ ما دیگر است، ما سپورهای میادین گروگان‌های آینده‌ای بهتر ما که به ندرت، آن‌ بالانشینان در حضورشان بار عام می‌دهند و اگر هم بدهند همیشه می‌نهند انگشتی بر لبان ما صبوریم زنانمان پیراهن‌ یکشنبه‌ها‌ …

ادامه‌ی مطلب
پرنده‌ی چوبی | زبیگنیف هربرت

پرنده‌ی چوبی | زبیگنیف هربرت

  در دست‌های گرم کودکان پرنده‌ای چوبی زندگی آغازید زیر پرهای لعابی دلی کوچک به خود بخشید چشمی شیشه‌ای نگاه برافروخت نقش بالی لرزید تنی خشک در عطش جنگل می‌سوخت به راه افتاد چون سربازی در ترانه‌ای به عصای پاهایش ضرب گرفت ضرب پای راست: جنگل …

ادامه‌ی مطلب
با انگشت‌های کور باران | زبیگنیف هربرت

با انگشت‌های کور باران | زبیگنیف هربرت

  برادر بزرگترم از جنگ که برگشت بر پیشانی ستاره‌‌ی نقره‌ای کوچکی داشت و زیر ستاره یک مغاک. ترکشی به او خورده بود در وردون یا شاید در گرون‌والد (جزئیات را به خاطر نمی‌آورد.) زیاد حرف می‌زد به زبان‌های بسیار ولی از همه بیشتر زبان تاریخ …

ادامه‌ی مطلب
علم حساب همدردی | زبیگنیف هربرت

علم حساب همدردی | زبیگنیف هربرت

صفحه‌ی اول روزنامه از کشتار ۱۲۰ سرباز خبر می‌دهد جنگی بود طولانی به این‌ چیزها عادت می‌کنی: درست کنار همین خبر گزارشی از جنایتی شگفت با عکسی از قاتل نگاه آقای کوگیتو از سرِ قتل عام سربازان بی‌تفاوت غلت می‌خورد تا با لذتی وافر در مخافت …

ادامه‌ی مطلب
سپیده‌دم | زبیگنیف هربرت

سپیده‌دم | زبیگنیف هربرت

۱ سپیده‌دم، بیرونشان کشیدند به محوطه‌ی سنگی تا سینه‌کش دیوار. پنج مرد دو نفر جوان و باقی میان‌سال بیش از این از آن‌ها نمی‌توان گفت. ۲ وقتی جوخه‌ی آتش تفنگ‌ها را نشانه بگیرد همه‌چیز ناگهان در نور زننده‌ی وضوح آشکار می‌شود دیوار زرد آبیِ سرد سیم …

ادامه‌ی مطلب
آنان که سپیده‌دمان بادبان برکشیدند | زبیگنیف هربرت

آنان که سپیده‌دمان بادبان برکشیدند | زبیگنیف هربرت

آنان که سپیده‌دمان بادبان برکشیدند و دیگر بازنخواهند گشت، ردپاشان را بر موجی به جا نهادند. پوسته‌ی صدفی زیبا چنان فسیلِ دهانی به اعماق دریا فرو می‌شود. آنان که بر جاده‌ای خاکی گام نهادند و حتی به پشت پنجره نرسیدند اگرچه بام‌ها در دیدرس‌شان بود: در …

ادامه‌ی مطلب
کلاس اندرسون <br> گزیده‌ی شعرها

کلاس اندرسون
گزیده‌ی شعرها

کلاس یوهان رودولف اَندرسون (Claes-Johan Rudolf Andersson) شاعر، نویسنده، موسیقیدانِ جاز، روان‌پزشک و سیاستمدار در سال ۱۹۳۷ در هلسینکی، پایتخت فنلاند، به دنیا آمد. او که ساکن همین شهر است، در دو دوره، نمایندۀ مجلسِ فنلاند و نیز چند سال وزیرِ فرهنگِ این کشور بوده است. …

ادامه‌ی مطلب
مقدمۀ شاعر بر ترجمه‌ی فارسی شعرهایش | کلاس اندرسون

مقدمۀ شاعر بر ترجمه‌ی فارسی شعرهایش | کلاس اندرسون

شعر کمک می‌کند بهتر ببینیم. شعر گونه‌ای ادبی است که بهترین قابلیّتش به تصویر کشیدن دنیای درونی ماست. در شعر خوب، همنشینی واژه‌ها طوری است که باعث تولّد معنایی جدید می‌شود و به شکلی نامنتظره، روابط پنهان، از پیش ناشناخته و رمزآمیز را آشکار می‌کند. شعر …

ادامه‌ی مطلب
دلیل | کلاس اندرسون

دلیل | کلاس اندرسون

‌خون فریاد شد قُربانی بر زمین افتاد و شوربخت، مزه‌ی خاک چشید. پیش از آن‌که نخستین گُلِ بهاری در گورستان چتر بگُشایَد، دستِ کُشَنده نیز از پیروزی کوتاه شد. هر دو قُربانی به خاک فُرو شدند و چمنزار ـ دیگربار ـ نَفَس کشید.

ادامه‌ی مطلب
شهری به نامِ هلسینکی | کلاس اندرسون

شهری به نامِ هلسینکی | کلاس اندرسون

شهری به نامِ هلسینکی پَرسه‌ای طولانی در شهر میانِ انسان‌ها و پیکره‌هاشان سگ‌ها و تنهایی‌شان پِیِ خویش می‌گردم. تنهایی‌شان را ـ که گه‌گاه، به‌هیبتِ فریادی می‌دَرَد غِژاغِژِ تُرمُزها را ـ لَمس می‌کنم. من شاهدِ فُزونیِ تنهایی‌ام هَمپایِ ازدحام و ترافیک. کُهن‌بناها می‌پایند یکدیگر را ـ از …

ادامه‌ی مطلب
سیمایِ مادر | کلاس اندرسون

سیمایِ مادر | کلاس اندرسون

می‌خواستم سیمایِ مادر را در شعری بنشانَم از پُشتِ غُبارِ چهل و شش سال پس از نخستین دیدار… امّا نمی‌شود دور شوم و به چشم‌انداز آرَم غُبارِ نشسته بر چهره‌ی خود را… در قَلَمروِ خاموشی «شرم‌آور است… هیچ حسرتی شما را نیست.» و نیازمندانِ محنت‌کش همه …

ادامه‌ی مطلب
برف می‌بارد | کلاس اندرسون

برف می‌بارد | کلاس اندرسون

برف می‌بارد مرد گام می‌زند، فُرو شده تا زانو برف می‌بارد مرد گام می‌زند، فُرو‌ شده تا سینه برف می‌بارد باز گام می‌زند، تا شانه در برف برف می‌بارد تا سیبِ گلویش، تا دهانش همچنان گام می‌زند سوراخ بینی‌اش، لاله‌ی گوشش پُر از برف امّا به …

ادامه‌ی مطلب
بهترین شعرم | کلاس اندرسون

بهترین شعرم | کلاس اندرسون

بهترین شعرم گُم شد هیچ‌گاه دیگر شعری مانندِ آن ننوشتم. موضوعِ شعر یادم نیست گریه کرده بودم از خواندنش امّا… دگرگون می‌شود آن‌کس که شعرِ مرا بخوانَد می‌شود گفت شعرِ من اثری می‌کند آن‌سان که هرچیزِ دیگر از یادشان می‌رود. یکی حتی چشمِ خود را کور …

ادامه‌ی مطلب