■ کلارا کالان | ریچارد رایت | اکرم پدرامنیا | نشر نفیر | پاییز ۱۳۹۵ «و اگر دنیادوست تو را فراموش کرد به زمین خاموش بگو: در طغیانم و با چشمهی خروشان بگو: هستم و میمانم» راینرماریا ریلکه …
ادامهی مطلب
■ کلارا کالان | ریچارد رایت | اکرم پدرامنیا | نشر نفیر | پاییز ۱۳۹۵ «و اگر دنیادوست تو را فراموش کرد به زمین خاموش بگو: در طغیانم و با چشمهی خروشان بگو: هستم و میمانم» راینرماریا ریلکه …
ادامهی مطلبزنبور! چشمبهراه توام دیروز بود به دوستی میدادم این خبر که «دگر رسیده وقت آمدنت» غوکها هفتهی پیش آمدهاند جا افتاده و مشغول کار شدهاند پرندهها کموبیش بازگشتهاند شبدرها جان گرفته، گرم شدهاند نامهام «هفدهم» دست توست، به حدس پاسخی، یا از آن بهتر، خودت به …
ادامهی مطلباکنون برایت میگویم خورشید چگونه طلوع کرد در هر دم تاری ابریشمین برجها در یاقوت ارغوانی شناور شدند و خبر چون دستهی سنجابها پراکنده شد تپهها گره از کلاه گشودند پرندگان آواز سر دادند آنگاه آهسته به خود گفتم «این دیگر خورشید است» اما اینکه چگونه …
ادامهی مطلبدور از دسترس صبح و دور از دسترس ظهر ایمن در حجرههای مرمرینشان خفتهاند ساکنان شکیبای رستاخیز توفال از حریر سقف از سنگ نسیم در قصر آفتابش آهسته میخندد زنبور عسل در گوشی ناشنوا همهمه میکند پرندگان زیبا آهنگ غفلت میخوانند وه که چه حکمتی در …
ادامهی مطلبآسمانها نمیتوانند رازشان را نگه دارند به تپهها میگویند و تپهها به باغها و باغها به نرگسها پرندهای که گذارش از آن طرف میافتد همه را آهسته میشنود اگر پرندهی کوچک را رشوهای دهم کسی چه میداند شاید بگوید اما چنین نمیکنم ندانستن نیکوتر است اگر …
ادامهی مطلبدر شب اعدام یکی مرا با پزشکِ قانونی اشتباه گرفت گفتم «خبرنگارم… مطبوعاتی هستم» اما نفهمید و مرا به اتاقی اشتباه برد رییس زندان به پیشوازم آمد، «آمدید پدر روحانی؟» گفتم «مطبوعاتی هستم» گفت «البته، کشیش مطبوعاتی» و از پلهها پایین رفت و مرا به دنبال …
ادامهی مطلبشکوه مردم مترو در آن غروب شنبه، وقتی بهرغم شتاب زمان در را برای جاماندهها نگه میدارند، و پسرمدرسهایهای محلهی کویینز، نرغولهای نیرومند و سرخوش لافزنان و لطیفهگویان شاد از ساعتهای در پیش، و آن سه دختر کارمند با زیباییهای غریب؛ آن دختر هندیتبار تیرهرنگ و …
ادامهی مطلببیرون از اینجا آزادی نیست اما میگرید آزادی هرگاه صدای قهقهه کلیدها را در قفلها میشنود فرج بیرقدار، شاعر مبارز سوری آینه های غیاب [شعرهای زندان]، قطعه ۹
ادامهی مطلببودا در مهتاب پشه نیش میزند از سوراخ پیراهنم از هایکوهای جک کرواک
ادامهی مطلبشب آمده، بس تاریک برای خواندن یک صفحه بسیار سرد از هایکوهای جک کرواک
ادامهی مطلبپرنده نانم را نادیده میگیرد میان علفها را دزدکی میکاود از هایکوهای جک کرواک
ادامهی مطلبمست مثل جغدی هوهوکشان که مینویسد نامه با توفان از هایکوهای جک کرواک
ادامهی مطلبروزی نشسته بودم بیرون کافه، غروب آمبریا را تماشا میکردم که دختری از نانوایی بیرون آمد، نانی خریده بود که مادرش میخواست. میدانست حالا باید از برابر این آمریکایی رد شود، و نمیدانست چه کند، سردرگم بود بین سیزدهسالگی وُ زن شدن در آن تابستان. خوب …
ادامهی مطلبزنی را دوستداشتن از مرگ گريختن از هستی خاكی بيرونرفتن در روح همديگر چون رعد غريدن با هم دراز کشیدن،گوش سپردن، خیالپردازی کردن همراه با درختان شبانه، وزیدن یکدیگر را بوسیدن و نواختن لحظهای همدیگر را به زندگی آوردن غروبكردن و با شگفتی طلوعکردن است میپرسم: …
ادامهی مطلب■ بنشینیم و وارد شدن نویسندهها و شاعران را تماشا کنیم ■ مصاحبهکننده: هوشیار محبوب بازار کتاب در آلمان بازار خیلی بزرگی است… این وسعت هم شامل بازار نشر آن میشود، هم جمعیت مخاطبان آن و هم نویسندههای آلمانی. گاه پیش میآید که خود نویسندگان آلمانی …
ادامهی مطلبدر باز میگوید “بیا” در بسته میگوید “که هستی؟” سایهها و اشباح از میان درهای بسته میگذرند. اگر دری بسته است و میخواهی بسته بماند چرا بازش میکنی؟ اگر دری باز است و میخواهی باز بماند چرا میبندیاش؟ درها فراموش میکنند اما فقط درها هستند که …
ادامهی مطلبدهان دختری که مدت ها روی نی ها لم داده بود تکان،تکان می خورد وقتی از نیم تنه به زور گشودیم اش مِری اش پُر از سوراخ بود سرانجام در گوشه زیرین دیافراگم اش لانه ی بچه موش ها را یافتیم یک موش ماده ی کوچک …
ادامهی مطلبهر سال بی آنکه بدانم از روزی گذشتهام که در آن آخرین شعلههای آتش به سویم موج برمیدارند و سکوت، آشکار خواهد کرد مسافر خستگیناپذیر را بسان پرتو یکی ستارهی بیفروغ آنگاه دیگر در زندگی نخواهم دید خود را در جامهای غریب حیران بر زمین …
ادامهی مطلبگلسرخهایی که گلهای سرخ میپوشند چه لذتی از آینهها میبرند گلهای سرخی که گلسرخها میپوشند باید از گلهای سرخی که به تن کرده اند لذت برند گلسرخهایی که گلهای سرخ میپوشند با آینهای پشت سر مانده دارند میمیرند. هیچ یک از ما جوانتر نیست اما گلهای …
ادامهی مطلبو من، یک کودک، چه آموختم از روز سبت؟ پدری مکلف به کشتن پسر دلبندش و دلبند برای خشنودی پدر میگوید باشد. تمام هفته از پدرم پنهان شدم و خدا را شکر کردم که دلبند نبودم اما چه تنها مینُماید پدر بدون پسری که خشنودیاش …
ادامهی مطلبدر سال ۱۹۳۱ میلادی، آلدوس هاکسلی به فکر افتاد تا با نوشتنِ نخستین رمان دُژستانیِ (خرابآبادی/دیستوپیایی) خود به رویارویی طنزآمیز با رمانهای ناکجاآبادیِ (اتوپیایی) اچ. جی. ولز برود. نامِ کنایهآمیزِ رمانش را از حرفِ میراندا در نمایشنامهی توفانِشکسپیر گرفت و در آن برخلاف رمانهای ناکجاآبادی خوشبینانه، …
ادامهی مطلباورکت افتاده بر کف اتاق بی هیچ قطره خونی بر آن اورکت افتاده، خسته. چروکیده و دور انداخته شده اورکت! اورکت! اورکت! برادر عزیزم برخیز لااقل زانو بزن کنار میلان جورجویچ خودت! برادر عزیزم! نگاهبان تنهاییام گرگ باراندیده، برفها خورده لعنتها و تملقها شنیده بلند شو! …
ادامهی مطلبآری، تو نیز میآیی سرانجام شادیِ کوچکِ عادیِ روزانه برشی از نان چاودار خواهی بود یا لیوانی پر از شیرِ خنک و چون ابرهای تار در آسمان پرواز کنند و خوشید خندان سرک بکشد حس میکنم تو را، روی زبانم حتا بر سقف دهانم پس برای …
ادامهی مطلبکسی اینجا نیست و بدن میگوید: هر آنچه گفته شده ناگفتنیست. اما هیچکس به خوبی یک بدن نیست و آنچه بدن میگوید هیچکس نمیشنود جز تو. شب و دانهی برف. تکرارِ یک قتل لابلای درختها. قلم بر زمین میلغزد: دیگر نمیداند چه پیش خواهد آمد، و …
ادامهی مطلبگفتی میان مردهها و زندهها چیزی از تن من زیباتر هست که میان دستهایت بگیری [و آرام بلرزد؟] چیزی نگفتم خیره در چشمهایت جز این که هوا بوی همیشه میداد و هرگز … و میان پنجرهای که حرکت میکرد [طوری که انگار انگشتهایی سینههای دختری را …
ادامهی مطلباما مسیح خم شد و با انگشت بر خاک نوشت و باز خم شد و بر خاک نوشت مادر! اینها چه کودکاند و سادهلوح چه معجزهها که نشان دادهام چه کارهای بیهوده و احمقانه که کردهام اما تو میفهمی و بر پسرت میبخشی از آب شراب …
ادامهی مطلبروزی میرسد که باید زیر خودمان یک خط سیاه بکشیم و حسابکتاب کنیم. لحظههایی که میشد شاد باشیم. لحظههایی که میشد زیبا باشیم. لحظههایی که میشد بینظیر باشیم. بارها و بارها کوهها و درختها و رودخانههایی را ملاقات کردیم [یعنی حالا کجا هستند؟ اصلا زندهاند؟] جمع …
ادامهی مطلبخواب میبینم دوستم نمیمیرد. آب داخل ریههایش هواست روی سینهاش مینشینم دهان به دهانش میگذارم درونش خشک است آب برکه روی ماسه ها خشک میشود. در این خواب دوستم نمیمیرد. فردا سی و پنج ساله میشود هدیههایش را باز میکند شمعها را فوت میکند شوهرش، بچههایش، …
ادامهی مطلبیکدیگر را میشناسیم روزی روی زمین دیدمات من یک طرف زمین راه میرفتم و تو یک طرف دیگرش. میتوانم بگویم چگونه بودی. آه، شبیه همهی زنهای دیگر بودی. ببین، هنوز صورتت را به خاطر دارم. عصبی شدم و از صمیم دل چیزهایی به تو گفتم اما …
ادامهی مطلبنکند اشیا را بیش از آدمها دوست میدارم؟ درست نیست این، ولی حقیقت دارد. قطاری کوچک در دوردست ناقوسهای سنگین، سنگ ــ پس میتوانم چیزی بیاغازم. روی کلمات رها نمیشوم. آنچه را در خودش است دوست میدارم. این درست نیست، حقیقت دارد. همین، مرا زنده میدارد. …
ادامهی مطلبآنچه مینویسی، باید حقیقی باشد آنچه مینویسی، باید روشن باشد. پس ــ ننویس. پس بنویس، آنچه نمینویسی. پس بنویس، آنچه برای خودت میگذاری. پس شعری بنویس.
ادامهی مطلببا هر کلام ورود به حقیقت را دشوارتر میسازیم. به همانگونه مؤکدتر هر آنچه حقیقیتر بنماید. آنچه فهم شدنی است، میتواند حقیقت نباشد.
ادامهی مطلبنهان در مهی غلیظ آنجا رودی شاید نطفه میبندد. گوشم به آواز پریان آبهاست آن دریاچه که روزگاری شهری بوده است.
ادامهی مطلبرفتم و رفتم تا آب حیات عشق را یافتم و در چشمان هزار و یک شب او چون کبوتری به زمین نشست و در هوای کرخت نیمروزی به خواب رفتم. در باغهای متروک من پرتقال و یاس چیدم.
ادامهی مطلبدر بندِ چیزهای فانیام [روزی آسمان پرستاره هم تمام میشود] پس چرا خدای را طلب میکنم؟
ادامهی مطلبمن جین و جاز و جزیزهی گنج را خیلی دوست دارم طوطی جان سیلور را، بالکنهای نیو اورلئان را هم من عاشق مارک تواینام و کشتیهای بخارِ میسیسیپی و سگهای آبراهام لینکون اما امریکایی نیستم آیا این دلیل میشود که خلبان فانتوم، مرا برگرداند به عصر …
ادامهی مطلبقلب! ما او را فراموش می کنیم تو و من، امشب! تو باید حرارتش را فراموش کنی و من روشنایی اش را وقتی فراموشش کردی لطفا به من بگو عجله کن اگر تاخیر کنی ممکن است باز هم به یادش بیاورم
ادامهی مطلب… شـعـر رابطـه ناشـناختـه ای با حقـیقـت دارد مرگ به همـچنـیـن شـعـر، مـرگ نـیـست اما از مرگ گذر میکند مرگ بسـان ِ شـعـر شانه به شانه ی خطر راه میسپرد مرگ ، شاعرانه است از آن رو که بازگشت ندارد شعر، مرگ ِ مرگ است شعر …
ادامهی مطلببر این باورم که هر انسانی باید ترانهای داشته باشد، ترانهای از آنِ خود. زندگی این را به من آموخت که هر وقت ترانههایم را از دست دادم، توازن جان و جسمام را هم از دست دادهام. سالها پیش، با همان دفترچهای که دست به …
ادامهی مطلبولی من راستش خیلی بیشتر مایلم همراه با یک مرد مسن فرهیخته به طرف دفتر کار خالی زیر شیروانیای راه بیافتم وقتی ساعت ضرباهنگ نیمه شب را میزند من راستش خیلی بیشتر میخواهم رها در دست باد، به زیر باران بر فراز آلپی متعصب و ممنوع گردش کنم سایه به سایه ی مردی فرهیخته حالا من میخواهم که بیایی من میخواهم که تو فورا، همین حالا بیایی تو که از دست خماری و بواسیر دچار حواس پرتی دائمی نیستی از طرفی وقت و حوصله برای شنیدن داری ؛ عقل سالم و تیزهوشی طبیعی روستایی در آمیختهای جذاب تو که فکر نمیکنی اشکالی دارد که من در کنترل آرایش موها و حیوانهای خانگی دیوانهام که مرتب در تاریکی به هر سو میخزند، مشکل دارم وقتی که نمیتوانم بخوابم و شروع به جویدن سوراخهای زشتی روی ملحفههای سفید قشنگم میکنم تو که فکر نمیکنی طرز غذا خوردنشان مریضگونه است و وقتی با گرسنگی وحشتناکشان، زوزهکشان، نالان و گریان به طرف تخت * دوکسم که با امید برای روزهای بهتری نگاه داشتهام می آیند وحشتناک بوی بد میدهند اگر تو میتوانی مرا آن طور که هستم بپذیری و با فکر به میگرن و لباسهای زیرم خودت را آزار ندهی اگر میتوانی وقتی کمکرسانی نیست، هر جایی دستت میرسد کمکی بکنی و اگر مرد خوش لباسی هستی با اخلاقی خوش و هوش زنده عیبی ندارد اگر کمی نقص مشکل ارتباط اجتماعی وظیفه تامین معاش فرزند فرورفتهگی فک بیماری لثه هپاتیت و ناسازگاری معده داشته باشی …
ادامهی مطلبهر قدر درد آور باشد هر قدر در جستجوی هوای بیشتری غرش کنی بیشتر به پایین فرو برده میشوی هر قدر خشن در برابر من به دفاع از خود برخیزی بر من تف کنی، لگد بکوبی هر قدر بخواهی مرا خرد کنی و خود را از …
ادامهی مطلبآیا جاری نشدند مثل رودها- مثل شکوه، مثل نور- بر هفت روز تن تو؟ خوش نبود بودنشان بر سرینهایت؟ و آیا این همان حس خداوندگار نیست وقتی فشردشان بر یکدگر نخستین دلبند: «همه چیز». تب. بخار. آتمان[1]. نبض. سرانجام گناهی که به تاوانش میارزید. …
ادامهی مطلبتنها با قلبام بودم، در دلِ شب بیکران.
ادامهی مطلبپیش از آنکه درها بسته شوند پیش از آنکه آخرین سوال پرسیده پیش از آنکه مرا بِبَرند پیش از آنکه که باغها را علفهای هرز، بپوشانند پیش از آنکه جای هیچ پوزشی نباشد پیش از آنکه بتُن ها سفت تر شوند پیش از آنکه تمام …
ادامهی مطلب■ بیست و هشتم مارس ۱۹۴۱، ویرجینیا وولف اورکتش را پوشید، جیبهایش را از سنگ پر کرد و به رودخانهی اووز در نزدیکی خانهاش رفت و خودش را غرق کرد. بدنش را تا هجدهم آوریل پیدا نکردند. ویرجینیا در آخرین یادداشت به همسرش نوشته بود: عزیزترینم …
ادامهی مطلبناگهان هیچکس نمیدانست کجایی لباس سیاه شنای تو مثل علفهای دریا، سر تراشیدهات، صاف مثل سر فک. کسی مراقب بچههاست. می آیم تا لبهی آب، حوله را مثل شال زن بیوه می اندازم دور شانههایم. هیچ کدام از شناگران آنی نیستند که باید. بعضی بسیار کوتاه، بعضی …
ادامهی مطلبآناکرئون [۴۸۸-۵۸۲ قبل از میلاد] از معروفترین شاعران شعر غنایی Lyric یوانان باستان. زاده شده در تئوس Teos آسیای صغیر، قرن ششم قبل از میلاد و در دورانی که تمدن ایونی به سستی و انحطاط گرائیده بود. فاتحان پارسی وی را به تبعید مجبور ساختند. در …
ادامهی مطلبخاک حاصلخیز باران را نوشیده است درخت رسته و از سینهی خاک مینوشد دریا هوا را و آفتاب دریا را و ماه از آفتاب مینوشد من چرا تشنگیام را به جرعه جامی فرو ننشانم؟
ادامهی مطلبآذین کنید صحن و سرای را دامندامن گل و ریحان بریزید و باده پیش آرید مرا بستری بیارایید شایسته نبرد تنبهتن با عشق!
ادامهی مطلبچه سبز شکفتند درختان و برفها رفتند و چمنزار غرق در ژاله باز میروید نهر بر بستر خویش جاریست و خاک از پی تغییر خویش میپوید هراس خویش زدودند پریان افسونگر عریان به بیشهزار به رقص و بازی لیک زمان شتابنده در آغازین دم سال مرا …
ادامهی مطلب(یک) در خانهی تو با هم طرح شخصیتی را زدیم، که خاکستر میشد؛ از سیگارت میافتاد، از دهانت… (دو) در خانهی تو تو رفتهای، شاخههای پرچینات را شکستم و گذاشتم روی زمین بمانند زمستان است، گذاشتم دستان غریبهای، در آغوشم کشد.
ادامهی مطلبچشم را خیره میکند تیغ آفتاب پژواک پریان پرده آسمان را میدرد بوق تاکسیها در خیابان منعکس میشود بوق خراب ماشینها صدای بزغاله میدهد آسمان با کلمهها پوشیده شده ست روز با کلمهها پوشیده شده ست شب با کلمهها پوشیده شده ست خدا با کلمهها پوشیده …
ادامهی مطلبیک ذرهبین، یک دوربین فرهنگ واژگان زبانهای گوناگون. دریافتی ناچیز از ارزش لحظات. ولعِ دانایی. موهبت طرح پرسشی فارغ از هراس. دو جفت کفش محکم، یک عصا. حافظهای خوب که همیشه جای کافی دارد برای دلتنگشدن. در اتاق، عطری زنی که رفته و دوباره بازمیگردد.
ادامهی مطلبدر ساعات خوش میتوانم احساس کنم، آنچه حقیقی است ــ و دنبال دلیلی هم نمیگردم. درساعات خوش میتوانم دوست بدارم. ــ بی آنکه رؤیا اسباب تمسخرم شود. در ساعات خوش پرندگان حرف میزنند، و ریشههای درخت پیر، آواز میخوانند.
ادامهی مطلبآفتاب. خانههای روستایی در رمانهای روسی. بیدرکجایی محض. قدرت. طنین اطمینان بخشِ یک صدا. سبکپایی. توهمات سودمند.
ادامهی مطلباِتّور سِرّای مهربان شعر انسانیت است خود زندگی ست، گل میکند از واژهها هذیانهایی پخته وقتی در سکوتم واژهای سر میرسد چون مغاک، عمیق میشود در زندگانیام.
ادامهی مطلبگورها ناپدید میشوند. گود، ژرف و سیاهی محض از این ایوان تا گورستان. آمده بودم دیداری تازه کنم با رفیق عربم اما شب پیش خودکشی کرد. و دوباره روز گورهای گیج بازمیگردند از ته ماندهی ظلمات، دراز به دراز میان سبزی عقیم و درآستان روشنی.
ادامهی مطلبدر سراشیب سبز جنگل به رنگ مبلهای راحتیِ مخمل تنها درکافهای پرتاُفتاده چرت میزنم در نوری کمرمق شبیه این ماه.
ادامهی مطلب