بازگشت به خانه

کلارا کالان | اثر ریچارد رایت | ترجمه‌ی اکرم پدرام‌نیا

کلارا کالان | اثر ریچارد رایت | ترجمه‌ی اکرم پدرام‌نیا

■ کلارا کالان | ریچارد رایت | اکرم پدرام‌نیا | نشر نفیر | پاییز ۱۳۹۵ ‌ «و اگر دنیادوست تو را فراموش کرد به زمین خاموش بگو: در طغیانم و با چشمه‌ی خروشان بگو: هستم و می‌مانم»               راینرماریا ریلکه …

ادامه‌ی مطلب
چشم‌به‌راه توام | امیلی دیکنسون

چشم‌به‌راه توام | امیلی دیکنسون

زنبور! چشم‌به‌راه توام دیروز بود به دوستی می‌دادم این خبر که «دگر رسیده وقت آمدنت» غوک‌ها هفته‌ی پیش آمده‌اند جا افتاده و مشغول کار شده‌اند پرنده‌ها کم‌وبیش بازگشته‌اند شبدرها جان گرفته، گرم شده‌اند نامه‌ام «هفدهم» دست توست، به حدس پاسخی، یا از آن بهتر، خودت به …

ادامه‌ی مطلب
طلوع | امیلی دیکنسون

طلوع | امیلی دیکنسون

اکنون برایت می‌گویم خورشید چگونه طلوع کرد در هر دم تاری ابریشمین برج‌ها در یاقوت ارغوانی شناور شدند و خبر چون دسته‌ی سنجاب‌ها پراکنده شد تپه‌ها گره از کلاه گشودند پرندگان آواز سر دادند آن‌گاه آهسته به خود گفتم «این دیگر خورشید است» اما این‌که چگونه …

ادامه‌ی مطلب
ایمن در حجره‌های مرمرینشان | امیلی دیکنسون

ایمن در حجره‌های مرمرینشان | امیلی دیکنسون

دور از دسترس صبح و دور از دسترس ظهر ایمن در حجره‌های مرمرینشان خفته‌اند ساکنان شکیبای رستاخیز توفال از حریر سقف از سنگ نسیم در قصر آفتابش آهسته می‌خندد زنبور عسل در گوشی ناشنوا همهمه می‌کند پرندگان زیبا آهنگ غفلت می‌خوانند وه که چه حکمتی در …

ادامه‌ی مطلب
اما چنین نخواهم کرد | امیلی دیکنسون

اما چنین نخواهم کرد | امیلی دیکنسون

آسمان‌ها نمی‌توانند رازشان را نگه دارند به تپه‌ها می‌گویند و تپه‌ها به باغ‌ها و باغ‌ها به نرگس‌ها پرنده‌ای که گذارش از آن طرف می‌افتد همه را آهسته می‌شنود اگر پرنده‌ی کوچک را رشوه‌ای دهم کسی چه می‌داند شاید بگوید اما چنین نمی‌کنم ندانستن نیکوتر است اگر …

ادامه‌ی مطلب
در شب اعدام | آلدن نولن

در شب اعدام | آلدن نولن

در شب اعدام یکی مرا با پزشکِ قانونی اشتباه گرفت گفتم «خبرنگارم… مطبوعاتی هستم» اما نفهمید و مرا به اتاقی اشتباه برد رییس زندان به پیشوازم آمد، «آمدید پدر روحانی؟» گفتم «مطبوعاتی هستم» گفت «البته، کشیش مطبوعاتی» و از پله‌ها پایین رفت و مرا به دنبال …

ادامه‌ی مطلب
شکوه مردم مترو | هیلدا مورلی

شکوه مردم مترو | هیلدا مورلی

شکوه مردم مترو در آن غروب شنبه، وقتی به‌رغم شتاب زمان در را برای جامانده‌ها نگه می‌دارند، و پسرمدرسه‌ای‌های محله‌ی کویینز، نرغول‌های نیرومند و سرخوش لاف‌زنان و لطیفه‌گویان شاد از ساعت‌های در پیش، و آن سه دختر کارمند با زیبایی‌های غریب؛ آن دختر هندی‌تبار تیره‌رنگ و …

ادامه‌ی مطلب
در آمبریا | جک گیلبرت

در آمبریا | جک گیلبرت

روزی نشسته بودم بیرون کافه، غروب آمبریا را تماشا می‌کردم که دختری از نانوایی بیرون آمد، نانی خریده بود که مادرش می‌خواست. می‌دانست حالا باید از برابر این ‌آمریکایی رد شود، و نمی‌دانست چه کند، سردرگم بود بین سیزده‌سالگی وُ زن شدن در آن تابستان. خوب …

ادامه‌ی مطلب
زنی را دوست داشتن | اد هورنیک

زنی را دوست داشتن | اد هورنیک

زنی را دوست‌داشتن از مرگ گريختن از هستی خاكی بيرون‌رفتن در روح همديگر چون رعد غريدن با هم دراز کشیدن،گوش سپردن، خیال‌پردازی کردن همراه با درختان شبانه، وزیدن یکدیگر را بوسیدن و نواختن لحظه‌ای همدیگر را به زندگی آوردن غروب‌كردن و با شگفتی طلوع‌کردن است می‌پرسم: …

ادامه‌ی مطلب
از ترجمه تا مترجم |‌ گفتگو با محمود حسینی‌زاد

از ترجمه تا مترجم |‌ گفتگو با محمود حسینی‌زاد

■ بنشینیم و وارد شدن نویسنده‌ها و شاعران را تماشا کنیم ■ مصاحبه‌کننده: هوشیار محبوب بازار کتاب در آلمان بازار خیلی بزرگی است… این وسعت هم شامل بازار نشر آن می‌شود، هم جمعیت مخاطبان آن و هم نویسنده‌های آلمانی. گاه پیش می‌آید که خود نویسندگان آلمانی …

ادامه‌ی مطلب
درها | کارل سندبرگ

درها | کارل سندبرگ

در باز می‌گوید “بیا” در بسته می‌گوید “که هستی؟” سایه‌ها و اشباح از میان درهای بسته می‌گذرند. اگر دری بسته است و می‌خواهی بسته بماند چرا بازش می‌کنی؟ اگر دری باز است و می‌خواهی باز بماند چرا می‌بندی‌اش؟ درها فراموش می‌کنند اما فقط درها هستند که …

ادامه‌ی مطلب
کودکیِ خوب ا گوتفرید بن

کودکیِ خوب ا گوتفرید بن

دهان دختری که مدت ها روی نی ها لم داده بود تکان،تکان می خورد وقتی از نیم تنه به زور گشودیم اش مِری اش پُر از سوراخ بود سرانجام در گوشه زیرین دیافراگم اش لانه ی بچه موش ها را یافتیم یک موش ماده ی کوچک …

ادامه‌ی مطلب
برای سالگرد مرگم | دبلیو. اس. مروین

برای سالگرد مرگم | دبلیو. اس. مروین

هر سال بی آنکه بدانم از روزی گذشته‌ام که در آن آخرین شعله‌های آتش به سویم موج برمی‌دارند و سکوت، آشکار خواهد کرد مسافر خستگی‌ناپذیر را بسان پرتو یکی ستاره‌ی بی‌فروغ   آنگاه دیگر در زندگی نخواهم دید خود را در جامه‌ای غریب حیران بر زمین …

ادامه‌ی مطلب
گل‌‌سرخ‌ها | جک اسپایسر

گل‌‌سرخ‌ها | جک اسپایسر

گل‌سرخ‌هایی که گل‌های سرخ می‌پوشند چه لذتی از آینه‌ها می‌برند گل‌های سرخی که گل‌سرخ‌ها می‌پوشند باید از گل‌های سرخی که به تن کرده ‌اند لذت برند گل‌سرخ‌هایی که گل‌های سرخ می‌پوشند با آینه‌ای پشت سر مانده دارند می‌میرند. هیچ یک از ما جوانتر نیست اما گل‌های …

ادامه‌ی مطلب
زاده‌ی رویا | لی یانگ لی

زاده‌ی رویا | لی یانگ لی

  و من، یک کودک، چه آموختم از روز سبت؟ پدری مکلف به کشتن پسر دلبندش و دلبند برای خشنودی پدر می‌گوید باشد. تمام هفته از پدرم پنهان شدم و خدا را شکر ‌کردم که دلبند نبودم اما چه تنها می‌نُماید پدر بدون پسری که خشنودی‌اش …

ادامه‌ی مطلب
وقتی که ادبیات کسب‌وکار می‌شود

وقتی که ادبیات کسب‌وکار می‌شود

  در سال ۱۹۳۱ میلادی، آلدوس هاکسلی به فکر افتاد تا با نوشتنِ نخستین رمان دُژستانیِ (خراب‌آبادی/دیستوپیایی) خود به رویارویی طنزآمیز با رمان‌های ناکجاآبادیِ (اتوپیایی) اچ. جی. ولز برود. نامِ کنایه‌آمیزِ رمانش را از حرفِ میراندا در نمایشنامه‌ی توفانِشکسپیر گرفت و در آن برخلاف رمان‌های ناکجاآبادی خوش‌بینانه، …

ادامه‌ی مطلب
اورکت | میلان جورجویچ

اورکت | میلان جورجویچ

اورکت افتاده بر کف اتاق بی هیچ قطره خونی بر آن اورکت افتاده، خسته. چروکیده و دور انداخته شده اورکت! اورکت! اورکت! برادر عزیزم برخیز لااقل زانو بزن کنار میلان جورجویچ خودت! برادر عزیزم! نگاهبان تنهایی‌ام گرگ باران‌دیده، برف‌ها خورده لعنت‌ها و تملق‌ها شنیده بلند شو! …

ادامه‌ی مطلب
شادی کوچک | میلان جورجویچ

شادی کوچک | میلان جورجویچ

آری، تو نیز می‌آیی سرانجام شادیِ کوچکِ عادیِ روزانه برشی از نان چاودار خواهی بود یا لیوانی پر از شیرِ خنک و چون ابرهای تار در آسمان پرواز کنند و خوشید خندان سرک بکشد حس می‌کنم تو را، روی زبانم حتا بر سقف دهانم پس برای …

ادامه‌ی مطلب
شب‌های سفید | پل آستر

شب‌های سفید | پل آستر

کسی اینجا نیست و بدن می‌گوید: هر آنچه گفته شده ناگفتنی‌ست. اما هیچ‌کس به خوبی یک بدن نیست و آنچه بدن می‌گوید هیچ‌کس نمی‌شنود جز تو. شب و دانه‌ی برف. تکرارِ یک قتل لابلای درخت‌ها. قلم بر زمین می‌لغزد: دیگر نمی‌داند چه پیش خواهد آمد، و …

ادامه‌ی مطلب
گفتی… | ای. ای. کامینگز

گفتی… | ای. ای. کامینگز

گفتی میان مرده‌ها و زنده‌ها چیزی از تن من زیباتر هست که میان دست‌هایت بگیری [و آرام بلرزد؟] چیزی نگفتم خیره در چشم‌هایت جز این که هوا بوی همیشه می‌داد و هرگز … و میان پنجره‌ای که حرکت می‌کرد [طوری که انگار انگشت‌هایی سینه‌های دختری را …

ادامه‌ی مطلب
رساله‌ی بی‌نشان | تادئوش روژه‌ویچ

رساله‌ی بی‌نشان | تادئوش روژه‌ویچ

اما مسیح خم شد و با انگشت بر خاک نوشت و باز خم شد و بر خاک نوشت مادر! این‌ها چه کودک‌اند و ساده‌لوح چه معجزه‌ها که نشان داده‌ام چه کارهای بیهوده و احمقانه که کرده‌ام اما تو می‌فهمی و بر پسرت می‌بخشی از آب شراب …

ادامه‌ی مطلب
روزی می‌رسد | مارین سورسکو

روزی می‌رسد | مارین سورسکو

روزی می‌رسد که باید زیر خودمان یک خط سیاه بکشیم و حساب‌کتاب کنیم. لحظه‌هایی که می‌شد شاد باشیم. لحظه‌هایی که می‌شد زیبا باشیم. لحظه‌هایی که می‌شد بی‌نظیر باشیم. بارها و بارها کوه‌ها و درخت‌ها و رودخانه‌هایی را ملاقات کردیم [یعنی حالا کجا هستند؟ اصلا زنده‌اند؟] جمع …

ادامه‌ی مطلب
خواب می‌بینم | مارتا رودز

خواب می‌بینم | مارتا رودز

خواب می‌بینم دوستم نمی‌میرد. آب داخل ریه‌هایش هواست روی سینه‌اش می‌نشینم دهان به دهانش می‌گذارم درونش خشک است آب برکه روی ماسه ها خشک می‌شود. در این خواب دوستم نمی‌میرد. فردا سی و پنج ساله می‌شود هدیه‌هایش را باز می‌کند شمع‌ها را فوت می‌کند شوهرش، بچه‌هایش، …

ادامه‌ی مطلب
یکدیگر را می‌شناسیم | مارین سورسکو

یکدیگر را می‌شناسیم | مارین سورسکو

یکدیگر را می‌شناسیم روزی روی زمین دیدم‌ات من یک طرف زمین راه می‌رفتم و تو یک طرف دیگرش. می‌توانم بگویم چگونه بودی. آه، شبیه همه‌ی زن‌های دیگر بودی. ببین، هنوز صورتت را به خاطر دارم. عصبی شدم و از صمیم دل چیزهایی به تو گفتم اما …

ادامه‌ی مطلب
اشیا | راینر مالکوفسکی

اشیا | راینر مالکوفسکی

نکند اشیا را بیش از آدمها دوست می‌دارم؟ درست نیست این، ولی حقیقت دارد. قطاری کوچک در دوردست ناقوس‌های سنگین، سنگ ــ پس می‌توانم چیزی بیاغازم. روی کلمات رها نمی‌شوم. آنچه را در خودش است دوست می‌دارم. این درست نیست، حقیقت دارد. همین، مرا زنده می‌دارد. …

ادامه‌ی مطلب
از امریکا، امریکا | سعدی یوسف

از امریکا، امریکا | سعدی یوسف

من جین و جاز و جزیزه‌ی گنج را خیلی دوست دارم طوطی جان سیلور را، بالکن‌های نیو اورلئان را هم من عاشق مارک تواین‌ام و کشتی‌های بخارِ می‌سی‌سی‌پی و سگ‌های آبراهام لینکون اما امریکایی نیستم آیا این‌ دلیل می‌شود که خلبان فانتوم، مرا برگرداند به عصر …

ادامه‌ی مطلب
نقب‌هایی به شعر و مرگ [۱] |  ورنر لمبرسی

نقب‌هایی به شعر و مرگ [۱] | ورنر لمبرسی

… شـعـر رابطـه ناشـناختـه ای با حقـیقـت دارد مرگ به همـچنـیـن شـعـر، مـرگ نـیـست اما از مرگ گذر میکند مرگ بسـان ِ شـعـر شانه به شانه ی خطر راه میسپرد مرگ ، شاعرانه است از آن رو که بازگشت ندارد شعر، مرگ ِ مرگ است شعر …

ادامه‌ی مطلب
سهمی از مزارع و خورشید | ترانه‌های مقاومت در آمریکای لاتین و اسپانیا

سهمی از مزارع و خورشید | ترانه‌های مقاومت در آمریکای لاتین و اسپانیا

  بر این باورم که هر انسانی باید ترانه‌ای داشته باشد، ترانه‌ای از آنِ خود. زندگی این را به من آموخت که هر وقت ترانه‌هایم را از دست دادم، توازن جان و جسم‌ام را هم از دست داده‌ام. سال‌ها پیش، با همان دفترچه‌ای که دست به …

ادامه‌ی مطلب
خواهان آشنایی با مردی مسن و فرهیخته هستم | کریستینا لوگن

خواهان آشنایی با مردی مسن و فرهیخته هستم | کریستینا لوگن

  ولی من راستش خیلی بیشتر مایلم همراه با یک مرد مسن فرهیخته به طرف دفتر کار خالی زیر شیروانی‌ای راه بیافتم وقتی ساعت ضرباهنگ نیمه شب را می‌زند من راستش خیلی بیشتر می‌خواهم رها در دست باد، به زیر باران بر فراز آلپی متعصب و ممنوع گردش کنم سایه به سایه ی مردی فرهیخته حالا من می‌خواهم که بیایی من می‌خواهم که تو فورا، همین حالا بیایی تو  که از دست خماری و بواسیر دچار حواس پرتی دائمی نیستی از طرفی وقت و حوصله برای شنیدن داری ؛ عقل سالم و تیزهوشی طبیعی روستایی در آمیخته‌ای جذاب تو که فکر نمی‌کنی اشکالی دارد که من در کنترل آرایش موها و حیوان‌های خانگی دیوانه‌ام که مرتب در تاریکی به هر سو می‌خزند، مشکل دارم وقتی که نمی‌توانم بخوابم و شروع به جویدن سوراخ‌های زشتی روی ملحفه‌های سفید قشنگم می‌کنم تو که فکر نمی‌کنی طرز غذا خوردنشان مریض‌گونه است و وقتی با گرسنگی وحشتناکشان،  زوزه‌کشان، نالان و گریان به طرف تخت  * دوکسم که با امید برای روزهای بهتری نگاه داشته‌ام  می آیند وحشتناک بوی بد می‌دهند اگر تو می‌توانی مرا آن طور که هستم بپذیری و با فکر به میگرن و لباس‌های زیرم خودت را آزار ندهی اگر می‌توانی وقتی کمک‌رسانی نیست، هر جایی دستت می‌رسد کمکی بکنی و اگر مرد خوش لباسی هستی با اخلاقی خوش و هوش زنده عیبی ندارد اگر کمی نقص مشکل ارتباط اجتماعی وظیفه تامین معاش فرزند فرورفته‌گی فک بیماری لثه هپاتیت و ناسازگاری معده داشته باشی …

ادامه‌ی مطلب
زمام | کریستینا لوگن

زمام | کریستینا لوگن

هر قدر درد آور باشد هر قدر در جستجوی هوای بیشتری غرش کنی بیشتر به پایین فرو برده میشوی هر قدر خشن در برابر من به دفاع از خود برخیزی بر من تف کنی، لگد بکوبی هر قدر بخواهی مرا خرد کنی و خود را از …

ادامه‌ی مطلب
این دستان | ناتالی دیاز

این دستان | ناتالی دیاز

آیا جاری نشدند مثل رودها- مثل شکوه، مثل نور- بر هفت روز تن تو؟   خوش نبود بودن‌شان بر سرین‌هایت؟   و آیا این همان حس خداوندگار نیست وقتی فشردشان بر یکدگر نخستین دلبند: «همه چیز». تب. بخار. آتمان[1]. نبض.  سرانجام گناهی که به تاوانش می‌ارزید.  …

ادامه‌ی مطلب
پیش از آنکه | یهودا عمیخی

پیش از آنکه | یهودا عمیخی

  پیش از آنکه درها بسته شوند پیش از آنکه آخرین سوال پرسیده پیش از آنکه مرا بِبَرند پیش از آنکه که باغ‌ها را علف‌های هرز، بپوشانند پیش از آنکه جای هیچ پوزشی نباشد پیش از آنکه بتُن ها سفت تر شوند پیش از آنکه تمام …

ادامه‌ی مطلب
آخرین نامه ویرجینیا وولف

آخرین نامه ویرجینیا وولف

■ بیست و هشتم مارس ۱۹۴۱، ویرجینیا وولف اورکتش را پوشید، جیب‌هایش را از سنگ پر کرد و به رودخانه‌ی اووز در نزدیکی خانه‌اش رفت و خودش را غرق کرد. بدنش را تا هجدهم آوریل پیدا نکردند. ویرجینیا در آخرین یادداشت به همسرش نوشته بود: عزیزترینم …

ادامه‌ی مطلب
دل نگرانی برای غریق| شارون اُلدز

دل نگرانی برای غریق| شارون اُلدز

ناگهان هیچ‌کس نمی‌دانست کجایی لباس سیاه شنای تو مثل علف‌های دریا، سر تراشیده‌ات، صاف مثل سر فک.   کسی مراقب بچه‌هاست.  می ‌آیم تا لبه‌ی آب، حوله را مثل شال زن بیوه می ‌اندازم دور شانه‌‌هایم.   هیچ‌ کدام از شناگران آنی نیستند که باید. بعضی بسیار کوتاه، بعضی …

ادامه‌ی مطلب
آناکرئون، زاده‌ی تئوس

آناکرئون، زاده‌ی تئوس

آناکرئون [۴۸۸-۵۸۲ قبل از میلاد] از معروف‌ترین شاعران شعر غنایی Lyric یوانان باستان. زاده شده در تئوس Teos آسیای صغیر، قرن ششم قبل از میلاد و در دورانی که تمدن ایونی به سستی و انحطاط گرائیده بود. فاتحان پارسی وی را به تبعید مجبور ساختند. در …

ادامه‌ی مطلب
چه سبز شکفتند | هوراس

چه سبز شکفتند | هوراس

چه سبز شکفتند درختان و برف‌ها رفتند و چمنزار غرق در ژاله باز می‌روید نهر بر بستر خویش جاریست و خاک از پی تغییر خویش می‌پوید هراس خویش زدودند پریان افسونگر عریان به بیشه‌زار به رقص و بازی لیک زمان شتابنده در آغازین دم سال مرا …

ادامه‌ی مطلب
در خانه‌ی تو | ریچل اسپرینگر

در خانه‌ی تو | ریچل اسپرینگر

(یک) در خانه‌ی تو با هم طرح شخصیتی را زدیم، که خاکستر می‌شد؛ از سیگارت می‌افتاد، از دهانت… (دو) در خانه‌ی تو تو رفته‌ای، شاخه‌های پرچین‌ات را شکستم و گذاشتم روی زمین بمانند زمستان است، گذاشتم دستان غریبه‌ای، در آغوشم کشد.  

ادامه‌ی مطلب
کلمه‌ها | آلن گینزبرگ

کلمه‌ها | آلن گینزبرگ

چشم را خیره می‌کند تیغ آفتاب پژواک پریان پرده آسمان را می‌درد بوق تاکسی‌ها در خیابان منعکس می‌شود بوق خراب ماشین‌ها صدای بزغاله می‌دهد آسمان با کلمه‌ها پوشیده شده ست روز با کلمه‌ها پوشیده شده ست شب با کلمه‌ها پوشیده شده ست خدا با کلمه‌ها پوشیده …

ادامه‌ی مطلب
داشته‌های قشنگ | راینر مالکوفسکی

داشته‌های قشنگ | راینر مالکوفسکی

یک ذره‌بین، یک دوربین فرهنگ واژگان زبان‌های گوناگون. دریافتی ناچیز از ارزش لحظات. ولعِ دانایی. موهبت طرح پرسشی فارغ از هراس. دو جفت کفش محکم، یک عصا. حافظه‌ای خوب که همیشه جای کافی دارد برای دلتنگ‌شدن. در اتاق، عطری زنی که رفته و دوباره بازمی‌گردد. ‌

ادامه‌ی مطلب
از کار افتادن ساعت‌ها | راینر مالکوفسکی

از کار افتادن ساعت‌ها | راینر مالکوفسکی

در ساعات خوش می‌توانم احساس کنم، آنچه حقیقی است ــ و دنبال دلیلی هم نمی‌گردم. درساعات خوش می‌توانم دوست بدارم. ــ بی آنکه رؤیا اسباب تمسخرم شود. در ساعات خوش پرندگان حرف می‌زنند، و ریشه‌های درخت پیر، آواز می‌خوانند. ‌

ادامه‌ی مطلب
تاریک‌روشنا | جوزپه اونگارتی

تاریک‌روشنا | جوزپه اونگارتی

گورها ناپدید می‌شوند. گود، ژرف و سیاهی محض از این ایوان تا گورستان. آمده بودم دیداری تازه کنم با رفیق عربم اما شب پیش خودکشی کرد. و دوباره روز گورهای گیج بازمی‌گردند از ته مانده‌ی ظلمات، دراز به دراز میان سبزی عقیم و درآستان روشنی. ‌

ادامه‌ی مطلب