بازگشت به خانه

تو را که دوست می‌دارم | لدو ایوو

تو را که دوست می‌دارم | لدو ایوو

تو را که دوست می‌دارم به برف اندیشه می‌کنم برفی سفید چون نطفه‌ی وجود. تو را که از آنِ خود می‌کنم همیشه به برف اندیشه می‌کنم برفی سفید که بر توسه‌ها می‌بارد. بچه که بودم همیشه دلم می‌خواست بارش برف را تماشا کنم، از آن تاریکی …

ادامه‌ی مطلب
وطن‌ام زبان پرتغالی نیست | لدو ایوو

وطن‌ام زبان پرتغالی نیست | لدو ایوو

وطن‌ام زبان پرتغالی نیست. هیچ زبانی موطن‌ام نیست. وطن‌ام خاک وسیع و مرطوبی‌ست که در آن زاده شدم و بادی‌ست که بر ماسیو می‌وزد. خرچنگ‌هایی دوان کنار مرداب‌ها و اقیانوس که موج‌هاش پاهایم را هنوز خیس می‌کند وقتی‌ رویا می‌بینم. موطنم خفاش‌ها‌یی‌ست معلق از ستون‌های کلیسای …

ادامه‌ی مطلب
هرگز به من نگفتی | لدو ایوو

هرگز به من نگفتی | لدو ایوو

هرگز به من نگفتی کجا می‌توانم خدا را پیدا کنم. در پیش رویم؟ کنارم؟ پشتِ سرم، وقتی از چراغ قرمز رد می‌شوم؟ درون‌ام، در گردش خونم، یا در رویاهایی که از کودکی تعقیب‌ام می‌کنند؟ شاید خانه‌اش میان ستارگان است، در فضا، دور از دسترس‌، عین پرندگان …

ادامه‌ی مطلب
جهانی که هفت‌روزه خلق شد | لدو ایوو

جهانی که هفت‌روزه خلق شد | لدو ایوو

جهانی که هفت روزه خلق شد آثار تعجیلِ خدا را با خود دارد. چه ناقص است، خدایا! در جَرَیان تاریکِ صداها و حرکات بر پله‌های مترویی در مکزیکوسیتی با خودم حرف می‌زنم و پیرامون‌ام جهان محو می‌شود در حفره‌ای پرخم و پیچ که همهمه می‌کند. در …

ادامه‌ی مطلب
زمزمه‌ی پاروها در زبان | لدو ایوو

زمزمه‌ی پاروها در زبان | لدو ایوو

هنوز زمزمه‌ی پاروها را در زبان می‌شنوم: آب‌ را می‌بُرند انگار زمین را شیار و سحر را از عجایب روز جدا می‌کنند. آهسته آهسته می‌سُرد قایق میان مرداب‌های سبز و نیزار‌ها و در دهان متروک رود میثاق روز می‌درخشد. پاروها جراحت را می‌گسترند در آب زخمی …

ادامه‌ی مطلب
نگه خواهم داشت | لدو ایوو

نگه خواهم داشت | لدو ایوو

نگه خواهم داشت، هرآن‌چه که بایدش نگاه داشت: فریادی را از سر عشق در شب تاریک، همهمه‌ی بیل را که خاک می‌پراکند در گورستان، آواز جغد و وزوزه‌ی توربین، سیبی که در جعبه‌های بازار می‌پوسد، حبابی ناگهان بر آب سد وقتی یک ماهی از آن می‌گذرد. …

ادامه‌ی مطلب
برمی‌خیری و زیبایی | لدو ایوو

برمی‌خیری و زیبایی | لدو ایوو

برمی‌خیزی و زیبایی، ناب چنان روزی که آغاز می‌شود. شرمِ آبی‌ در توست که میان سنگ‌ها می‌دود. تنت حافظِ حرارت مشعل آفتاب است و آتش‌بازی‌ها. روز چنان‌ دروازه‌ای به خود می‌گشاید تا تو از آن بگذری. سایه‌ات از اتاق‌های دربسته از عصرهای تهی رد می‌شود. چهره‌ات …

ادامه‌ی مطلب
در این روزِ هُرم گرما | لدو ایوو

در این روزِ هُرم گرما | لدو ایوو

در این روزِ هُرم گرما، چشم به راهِ برف‌ام. همیشه در انتظارش بوده‌ام. بچه که بودم خاطرات خانه‌ی مردگان را خواندم و برف را دیدم که می‌بارید بر استپ‌های سیبری در پالتوی پاره‌ی فئودور داستایوفسکی. برف را دوست دارم چرا که برف نه شب را از …

ادامه‌ی مطلب
من حس کردم آفتاب را | وانگ‌ شیائونی

من حس کردم آفتاب را | وانگ‌ شیائونی

در درازای راهرویی درازِ دراز به قدم زدن ادامه می‌دهم. روبرویم پنجره‌هایی بهت‌انگیز در هر طرف دیوارهایی که نور را منعکس می‌کند. آفتاب و من، من ایستاده‌ام با آفتاب. اینک به یاد می‌آرم چه پرشور است آفتاب! چه گرم باز می‌دارد مرا از گامی دیگر برداشتن، …

ادامه‌ی مطلب
کشتی‌های سوخته | هنریک ایبسن

کشتی‌های سوخته | هنریک ایبسن

رو به آسمان‌هایی که تابناک‌تر بودند دماغه کشتی‌ها را به پیش برد؛ در آستان خدایانی که سبک‌بارتر بودند سوگند خورد. کوهستان‌های برف‌افشان در اعماق غرق شدند؛ چشمه‌های درخشان برایش لالایی خواندند. او سوزاند کشتی‌هایش را، روان شد دود سیال به‌سوی سه‌پایه‌های آبی ابرها به سوی پلی …

ادامه‌ی مطلب
در پاریس با توام | جیمز فنتون

در پاریس با توام | جیمز فنتون

از عشق با من نگو، غمباد گرفتم و  یکی‌دو پیک زدم.. گریستم زخمیِ پرچانه گروگان و اسیرت من‌ام اما… در پاریس با توام رنجورم،  چون فریب‌ام دادی از کثافتی که در آن افتادم، رنجورم راضی‌ام به واپس زدن‌ات چه فرقی می‌کند… پشت و پناهمان کجاست در پاریس …

ادامه‌ی مطلب
تمشک‌ها | فرانسیس پونژ

تمشک‌ها | فرانسیس پونژ

بر حرف‌نگاره‌ی بوته‌های شعر در جاده‌ای که نه به دوردست اشیا می‌رود و نه راهی به ذهن می‌برد، میوه‌های خاصی از تراکم فضاهای پرشده از یک‌قطره جوهر ساخته شده‌اند. * سیاه، قرمز و خاکی همه بر خوشه، به تصویری از یک خانواده‌ی عجیب در سنین مختلف بیشتر شبیهاند تا یک تلاش پرزحمت برای چیدنشان. نظر به …

ادامه‌ی مطلب
ترجمه و رازهایش

ترجمه و رازهایش

نویسنده: روزبه گیلاسیان یک. تز توسیع ترجمه  می‌توان گفت زبان پی‌در‌پی ترجمه‌ای از خویش است. وقتی از خلال زبان سعی می‌کنیم چیزی را شرح داده یا تفسیر کنیم هر جمله‌ای که به کمک جمله دیگر می‌آید قصد ترجمه‌کردن چیزی برای کسی را دارد. پس ترجمه محدود …

ادامه‌ی مطلب
شعری برای اکثریت قسی­‌القلب | ژروم روتنبرگ

شعری برای اکثریت قسی­‌القلب | ژروم روتنبرگ

اکثریتِ قسی‌­القلب سر بر می­‌آورد! درود بر اکثریتِ قسی­‌القلب! آنان فقیر را به جرمِ فقیر بودنش مجازات می‌کنند. آنان مرده را به جرمِ آنکه مرده است مجازات می‌کنند. هیچ چیز سبب نمی‌شود تا تاریکی به روشنایی بگرود برای اکثریت قسی‌القلب هیچ چیز سبب نمی‌شود تا آنان …

ادامه‌ی مطلب
ترجمه و تعهد

ترجمه و تعهد

سخنرانی محسن عمادی در نودمین سالگرد تولد احمد شاملو خانم‌ها، آقایان، یاران همدل، سلام! دلم می‌خواست امروز پیشِ شما بودم و می‌توانستم از لذتِ حضور در جمعِ دوستانه‌ی شما بهره ببرم، متاسفانه ممکن نشد. ریشه‌اش را باید در همان شعرِ لنگستون هیوز یافت که روزی نوشت: …

ادامه‌ی مطلب
قصیده برای یک زندگی دیگر | آنگی کراگ

قصیده برای یک زندگی دیگر | آنگی کراگ

زندگی دیگری می‌خواهم در خیابانهای دیگری می‌خواهم راه بروم شهرها با آسانسورهای دیگری می‌خواهم و در طبقه‌ی دیگری می‌خواهم بیرون بروم سوپر مارکت‌های دیگری می‌خواهم غذاهای دیگری از گوسفندان دیگری می‌خواهم دندان‌های دیگری می‌خواهم پیراهنی بپوشم و دمپایی زرد کمرنگی می‌خواهم از راه‌های دیگری عبورکنم کوه‌های …

ادامه‌ی مطلب
دوازده شعر از هومبرتو آکابال

دوازده شعر از هومبرتو آکابال

کوتاه، درباره شاعر: شاعری مایایی، متولد ۱۹۵۲، که شاید نام‌آشناترین شاعر گواتمالا باشد. اشعارش گذشته از آن‌که به زبان‌های مختلف ترجمه شده‌ و در قاره‌های آمریکا و اروپا منتشر شده‌ است، در مجلدی ویژه از سوی سازمان ملل نیز به زینت طبع آراسته گشت. برای نخستین‌بار …

ادامه‌ی مطلب
حک شده | خورخه لوئیس بورخس

حک شده | خورخه لوئیس بورخس

نمی‌دانم چرا وقتی که قفل را می‌گشایم، تصویر قدیمی تاتاری بر اسب که در سبزدشت‌ها گرگی را با کمند به دام انداخته، در برابر چشم درونم پدیدار می‌شود؟ حیوان درنده تا همیشه درخود می‌پیچد. سوارکار به او نگاه می‌کند. یادآور تصویری از کتابی که رنگ و …

ادامه‌ی مطلب
آتش و خاکستر | فرانسیس پونژ

آتش و خاکستر | فرانسیس پونژ

آتش تند، خاکستر کند آتش تمسخرکننده، خاکستر متین آتش پیشوا، خاکستر گربه‌وار آتش از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر در جنبش، خاکستر قوز کرده در کپه‌ای خواب‌آلود می‌روید آتش، می‌تکد خاکستر درخشنده آتش، عبوس خاکستر هروله‌کنان آتش، خاموش خاکستر آتش داغ، سرد خاکستر آتش سرایت‌کننده، خاکستر بازدارنده …

ادامه‌ی مطلب
چرا بر نمی‌خیزی از گورت، تا آواز بخوانی؟

چرا بر نمی‌خیزی از گورت، تا آواز بخوانی؟

۱- در نخستین سال‌های دهه‌ی شصت میلادی یک هنرپیشه‌ی انگلیسی در تئاتر سلطنتی شکسپیر در لندن، به جوانی بر می‌خورد خوش‌پوش و خندان. از او می‌پرسد: – از کجا می‌آیی؟- و وقتی می‌شنود: “شیلی”، شگفت‌زده می‌گوید: -چقدر متمدن به نظر می‌رسی! – جوان توضیح می‌دهد که …

ادامه‌ی مطلب
گفتگو با لوئیس اردریچ | کورتنی جوردن

گفتگو با لوئیس اردریچ | کورتنی جوردن

همیشه‌ از شهر وپتن‌، به‌ عنوان‌ شهری‌ با آب‌ و هوای‌ غیرمعمول‌ یاد کرده‌ای‌، شهری‌ سیل‌خیز با گردباد و کولاک‌ برف‌. خاطره‌ای‌ به‌ یاد ماندنی‌ از آب‌ و هوای‌ آنجا برایت‌ مانده‌ است‌؟ بسیار. بگذار ببینم‌. اولین‌ خاطره‌ام‌ تماشای‌ ابرهایی‌ است‌ که‌ ناگهان‌ در افق‌ به‌ …

ادامه‌ی مطلب
در ترجمه‌ناپذیری شعر

در ترجمه‌ناپذیری شعر

در ترجمه‌ناپذیری شعر نویسنده: محمدرضا شفیعی کدکنی در فرهنگ خودمان، نخستین کسی که مدّعی است ترجمه شعر محال است، جاحظ (متوفای ۲۵۵) است. وی در کتاب الحیوان می‌گوید: «والشعرََُ لایُستطاعُ اَن یُتَرجَمَ و لایَجُوزُ عَلَیهِ النَقل. وَ مَتی حُوِّلَ تَقَطَّعَ نَظمُهُ و بَطََلَ وَزنُهُ وَ ذَهَبَ …

ادامه‌ی مطلب
یک مرد در زندگی‌اش | یهودا عمیخی

یک مرد در زندگی‌اش | یهودا عمیخی

یک مرد در زندگی‌اش آن‌قدر وقت ندارد که برای همه چیز، وقت داشته باشد فصل‌هاش آن‌قدر زیاد نیستند که یک فصل را بگذارد، هر کاری می‌خواهد بکند کتاب مقدس در این باب اشتباه می‌کند یک مرد نیاز دارد در آن واحد دوست بدارد و بیزار باشد …

ادامه‌ی مطلب
به لطف سایه‌ام | روبرتو خوارز

به لطف سایه‌ام | روبرتو خوارز

به لطف سایه‌ام یاد گرفته‌ام فروتن باشم او با بی‌تفاوتی مرا بر نیمکت‌های فرسوده، بر اولین قطار صبحگاهی، بر دیوارهای به‌هم‌پیوسته‌ی گورستان‌ها یا در سایه‌های کوتاهِ بیراهه‌ها که به شهر وفادار نیستند، می‌اندازد. قاب‌ها مهم نیستند، حتی کتیبه‌های طبله کرده. سایه‌ام مرا با هر قدم انکار …

ادامه‌ی مطلب
ما | روتخر کوپلاند

ما | روتخر کوپلاند

ما بخشی از زمین هستیم و زمین بخشی از ماست گل خواهرمان، اسب برادرمان آسمان نفس‌مان ، آب خون‌مان انسان هستیم یا چیزی بیش از این، این مکان محل آمد و شد ماست همان‌طور که مادر این کار را می‌کند جسم را به ما می‌دهد و …

ادامه‌ی مطلب
به یک جسد | یان آندژی

به یک جسد | یان آندژی

در مرگ آرمیده‌ای، و من در مرگ می‌آرامم. تو کشته‌ی یک تیری، من مسمومِ هوس‌ام. تو پر از خونی، سرخیِ رخ‌ات بربسته از گونه‌ام. شمع‌های رخشان کنار تو، آتشی پنهان در اندرون‌ام. در کفنِ سوگ، در بین غصه‌ها، تو خسبیده، حس‌های من، در ظلمتی سهمگین گرفتار، …

ادامه‌ی مطلب
انکار | گئورگیوس سفریس

انکار | گئورگیوس سفریس

بر ساحل ناپیدا، سپید مثل کبوترها، در نیمروز گرفتار عطش بودیم ما؛ آب شورمزه بود اما. بر زرفام ماسه‌ها، نوشتیم اسم او را، اما وزید نسیم دریا، و ناپدید شد نوشته‌ی ما. با چه حالی، با چه دلی، با چه شهوت و خیالی، ما زیستیم زندگیمان …

ادامه‌ی مطلب
کبريت | فرانسیس پونژ

کبريت | فرانسیس پونژ

آتش از کبريت جسم می‌يابد نفسی زنده با سيمای خود، با درخشش خود، عمر کوتاه خود. از شعله‌هايش گازها برمی‌خيزند، بخشيدنِ بال، لباس، حتا بدن: شيئي کاملاً جنبنده، پرتحرک. اين‌ها همه سريع اتفاق می‌افتد! تنها سر است که قدرت آتش‌گرفتن دارد وقتی که با واقعيت خشن …

ادامه‌ی مطلب
چند نکته دربارهٔ ترجمهٔ ادبی | اومبرتو اکو

چند نکته دربارهٔ ترجمهٔ ادبی | اومبرتو اکو

امبرتو اکو | ترجمه‌ی مجتبی عبدالله‌نژاد گل سرخ با نام دیگر بعضی نویسنده‌ها اهمیتی به ترجمه‌ کارهایشان نمی‌دهند، گاهی به خاطر عدم دانش زبانشناسی، و گاهی به این دلیل که اعتقادی به ارزش ادبی آثار خود ندارند و فقط می‌خواهند تا می‌توانند آثار ادبی خود را …

ادامه‌ی مطلب
مادر جوان | فرانسیس پونژ

مادر جوان | فرانسیس پونژ

روزی چند پس از زایش کودک، زیبایی زن تغییر کرده است. چهره‌ی اغلب روی سینه خمیده‌اش، کمی کشیده‌تر شده است. چشم‌هایش به‌دقت اشیاء پیرامون را نگاه می‌کند، گاهی به نظر کمی حیران و گیج می‌رسد. خیره‌گی آن چشم‌ها پر از اطمینان است آن‌گاه که هر لحظه …

ادامه‌ی مطلب
صندوق چوبی | فرانسیس پونژ

صندوق چوبی | فرانسیس پونژ

در نیمه راه بین قفسه۱ و سرداب۲ زبان فرانسه صندوق چوبی۳ را دارد، صندوق ساده‌ی روباز از باریکه‌های چوب ویژه‌ی حمل‌ونقل میوه‌هایی که قطعاً کوچک‌ترین اشاره خرابشان می‌کند. کنار‌هم‌چیده صندوق‌هایی که به سادگی می‌شکنند، دو بار نمی‌شود به کارشان برد. دوام‌اش کمتر از محصولات فاسدشدنیِ درون‌اش …

ادامه‌ی مطلب
جدال | کرول ان دافی

جدال | کرول ان دافی

اما بعد از جدال ما، اتاق لرزید و فرو افتاد روی زانوانش، هوا جریحه‌دار، بنفش شد چون جای کبودی. خورشید، دروازه آسمان را کوبید و رفت. اما بعد از جدال ما، درختان زار زدند و برگ‌هاشان را ریختند دور، روز، ساعت‌ها از زندگی‌مان ربود و برد، …

ادامه‌ی مطلب
دست | کرول ان دافی

دست | کرول ان دافی

تو که نیستی، وقت قدم زدن دست باد را می‌گیرم، دستان نامرئی و خیالی باد را اما دیگر انگشتانم بافته نمی‌شوند لای انگشت‌های تو. گنگ و آرام در قلبم، با من حرف می‌زنی. من دست باد را مي‌فشرم، برگ‌های شرابی‌رنگ را له می‌کنم، و همه‌چیز ناگهان …

ادامه‌ی مطلب
گلایه‌ی خیابان‌خواب | آلن گینزبرگ

گلایه‌ی خیابان‌خواب | آلن گینزبرگ

رفیق، منو ببخش، هیچ نمی‌خواستم، گند بزنم به اعصاب مبارکت اما راستش من از ویتنام اومدم آره، همونجا که یه عالمه آقای متشخصِ ویتنامی کشتم و یه چن‌تایی هم خانم. بعدش رنج و عذابِ سوغاتیِ اونجا رو تاب نیاوردم و از ترس کارم به اعتیاد کشید …

ادامه‌ی مطلب
آفتابغروب | آلن گینزبرگ

آفتابغروب | آلن گینزبرگ

انبوهی از دود کدر و فولادهای اسقاطی احاطه‌ام کرده‌اند در این قطار، ذهن‌ام در گذشته‌های دور می‌لولد و آینده زنگار بسته است: خورشید را دیدم که شهوتناک در دنیایی بدوی فرو خرامید و گذاشت تا تاریکی، قطارِ مرا در برگیرد، چرا که در آن‌سوی زمین دیگرانی …

ادامه‌ی مطلب
یک روایت از رؤیا و میل

یک روایت از رؤیا و میل

خوان خلمن، در واپسین مکالماتش، از «رویا و میل» به عنوان دو عنصر نجات‌بخش نام می‌بَرَد. او بر این باور است که قدرتمداران می‌کوشند تا ظرفیتِ رویا و میلِ انسان‌ها را کنترل کنند، اما هرگز از پسِ این‌کار برنمی‌آیند. با این درآمد می‌خواهم از مهاجرت، از …

ادامه‌ی مطلب
تساهل و تسامح در ترجمه‌ی شعر

تساهل و تسامح در ترجمه‌ی شعر

گغتگو ندارد که هرنسل باید ترجمه‌ی خود را از رفرنس‌های فرهنگی‌اش بدست دهد. چند دهه بعد از ترجمه‌ی پنتی ساریکوسکی از یولیسس که خود شاهکاری در ترجمه بود، لِوی لهتو، شاعر بزرگ فنلاندی ترجمه‌ی جدید و متفاوتی از یولیسس را منتشر می‌کند. مقایسه‌ی تفاوت‌های زبانی میان …

ادامه‌ی مطلب
مرگ فقرا | شارل بودلر

مرگ فقرا | شارل بودلر

مرگ است که تسکین می‌دهد افسوس! مرگ، امکانِ زندگی‌ست غایتِ زندگی‌‌ست و تنها امید که چونان اِکسیری برپامی‌دارد و سرمست می‌کند و ارزانی می‌دارد دلِ تا شب پیش‌رفتن را از میانه‌ی توفان و برف و سرما درخششِ لرزانِ افقِ سیاهِ ماست پناهگاهِ والای حک‌شده بر کتاب …

ادامه‌ی مطلب
صدف | فرانسیس پونژ

صدف | فرانسیس پونژ

صدف به درشتی سنگریزه‌ای نسبتاً بزرگ، زیرتر است، رنگ‌اش کمتر یک‌دست، سپید درخشان است. جهانی است سرسختانه فروبسته. اما می‌توان بازش کرد: محکم در دست با پارچه‌ای گرفت و با کارد ارّه‌ایِ کُند چندبار تلاش کرد. انگشت‌های حریص بریده می‌شوند و ناخن‌ها می‌شکنند. کاری است خشن. …

ادامه‌ی مطلب
در انبوه مه، درختان به تطاول خویش | فرانسیس پونژ

در انبوه مه، درختان به تطاول خویش | فرانسیس پونژ

میان مهی که درختان را فروگرفته، برگ‌هایشان می‌ریزد. برگ‌هایی که جمع شده‌اند از اکسیده‌شدن مچاله و پژمرده‌اند از برگشت شیره‌ی گیاه به گل‌ها و میوه‌ها. گره پیوندگاهشان از شاخه‌ی سست‌شده کم‌کم از سوزش گرمای ماه اوت. شیارهایی افقی گشوده در پوست درخت از میان آن‌ها رطوبت …

ادامه‌ی مطلب
راه | نادی ایگیا

راه | نادی ایگیا

وقتی هیچ کس ما را دوست ندارد شروع می‌کنیم مادرهایمان را دوست بداریم وقتی هیچ کس برایمان نمی‌نویسد به یادِ دوستان قدیمی می‌افتیم و کلمه‌ها را می‌گوییم فقط بدین خاطر که سکوت ما را می‌ترساند و هر حرکتی خطرناک است در پایان اما- اتفاقی به پارک‌های …

ادامه‌ی مطلب
الهیات ترجمه‌ی بنیامینی

الهیات ترجمه‌ی بنیامینی

نویسنده: باوند بهپور ۲۱ بهمن ۱۳۸۹ ۱. کتابِ کوچکی به فارسی نوشته شده است که خوانندگان محدودی دارد. کتابی نامنسجم و پراکنده و سرکش که ادعایش «شکافتن و به‌پیش‌رفتن با تبرِ تیزشده‌ی عقل» است اما خوانندگان‌اش را وامی‌دارد نه مسیری را که پیموده، که زیبایی و …

ادامه‌ی مطلب
شمع، آتش، سیگار | فرانسیس پونژ

شمع، آتش، سیگار | فرانسیس پونژ

شمع زمانی است به شامگاهان که گیاهی عجیب سرمی‌زند. گیاهی که با تب و تاب‌اش وسایل خانه در انبوه سایه‌ها بازچیده می‌شوند. برگ طلایی‌اش خونسرد می‌ایستد در گودی تهیِ ستونی مرمرین بر پایه‌ای سیاه‌رنگ. شب‌پره‌ها به‌جای ماه به سویش حمله می‌برند، ماه بلندی که درختان را …

ادامه‌ی مطلب
برای تَمَر | یهودا آمیخای

برای تَمَر | یهودا آمیخای

یک باران با صدای آرام نجوا می‌کند اکنون می‌توانی بخوابی. کنار بستر من، خش خش بال‌های روزنامه‌ها. دیگر فرشته‌ای در کار نیست. صبح زود بیدار می‌شوم و به روز رشوه می‌دهم که با ما مهربان باشد. دو خنده‌ی تو خنده‌ی انگورها بود: چه بسیار خنده‌های سبزرنگ …

ادامه‌ی مطلب
پایان شعر | هرمان د کونینک

پایان شعر | هرمان د کونینک

من فکر می‌کنم، شعر نوعی مذهب برای بی‌خدایان است. (از متن)   ناهار با «هنی»۱ دو ساعت از شعر گفتیم. او چیزی جز شعر نمی‌خواند. هرگز بدون پنج شاعر بزرگش، «دانته»، «تی اس الیوت»، «نیهوف»۲ «در ماو»۳، «لئوپلد»۴ به سفر نمی‌رود. چه همسفران خوبی.  برایم شرح …

ادامه‌ی مطلب
نقد ترجمه‌ی اینس | عبدالله کوثری

نقد ترجمه‌ی اینس | عبدالله کوثری

نقد عبدالله کوثری بر ترجمه‌ی اسدالله امرایی از رمان کارلوس فوئنتس در چند سال اخیر گرایش به ترجمه خاصه ترجمه‌ی متون ادبی، افزایشی بی‌سابقه یافته است. این گرایش اگر با احساس مسئولیت در برابر خواننده و نویسنده‌ی متن اصلی همراه می‌بود بی‌گمان دستاورد فرهنگی بزرگی برای …

ادامه‌ی مطلب
یک تکه گوشت | فرانسیس پونژ

یک تکه گوشت | فرانسیس پونژ

هر تکه گوشتی یک کارخانه‌ست، به نرم‌کردن و فشرده‌سازی خون. لوله‌وار، کوره‌هايی مشتعل، انباره‌هايی پهلو‌به‌پهلو، راننده‌های بي‌شمار، لايه‌های چربی، جوشان و داغ بيرون مي‌زند بخار. آتشي تيره يا روشن مي‌سوزد. جريان گسترده‌‌ي تراوش زرداب از ميان چرک و تفاله. و هنگامی‌که شب فرومي‌افتد همه چيز به …

ادامه‌ی مطلب
نه دیگر | هیلدا دولیتل

نه دیگر | هیلدا دولیتل

دیگر نوازشت نمی‌کند باد
دیگر نوازشت نمی‌کند باران.
 
دیگر سوسوی تو را
در برف و باد نخواهیم دید.
 
برف آب می‌شود
برف ناپدید می‌شود
و تو پر کشیده‌ای
 
مثل پرنده‌ای ازمیان دست ما
مثل نوری از میان دل ما
تو پر کشیده‌ای.

ادامه‌ی مطلب
نه آسمان نه زمین | اُکتاویو پاز

نه آسمان نه زمین | اُکتاویو پاز

به دور از آسمان به دور از نور و تیغه‌اش به دور از دیوارهای شوره بسته به دور از خیابان‌هایی که به خیابان‌های دیگر می‌گشاید پیوسته، به دور از روزنه‌های وز کرده‌ی پوستم به دور از ناخن‌ها و دندان‌هایم ــ فروغلتیده به ژرفاهای چاه آینه ــ به دور از دری که بسته است و پیکری که آغوش می‌گشاید به دور از عشق بلعنده صفای نابودکننده پنجه‌های ابریشم لبان خاکستر، به دور از زمین یا آسمان گرد میزها نشسته‌اند آن جا که خون تهی‌دستان را می‌آشامند: گرد میزهای پول میزهای افتخار و داد میز قدرت و میز خدا ــ خانواده‌ی مقدس در آخور خویش چشمه‌ی حیات تکه آینه‌یی که در آن

ادامه‌ی مطلب
عمله‌های جاده‌ی فلوريدا

عمله‌های جاده‌ی فلوريدا

دارم یه جاده می‌سازم تا ماشینا از روش رد شن، دارم یه جاده می‌سازم میون نخلا تا روشنی و تمدن از روش رد شه. □ دارم یه جاده می‌سازم واسه سفیدپوسّای پیر و خرپول تا با ماشینای گُنده‌شون از روش رد شن و منو این‌جا قال بذارن. □ اینو خوب می‌دونم که یه جاده به نفع همه‌س: سفیدپوسّا سوار ماشیناشون میشن منم سوار شدن ِ اونارو تموشا می‌کنم. تا حالا هیچ وخ ندیده بودم یکی به این خوشگلی ماشین برونه. آی رفیقا! منو باشین: دارم یه جاده می‌سازم!

ادامه‌ی مطلب
آب | فرانسیس پونژ

آب | فرانسیس پونژ

صرف حضور اشیاء در «هاله ی حضور» آدمی به آن‌ها کیفیتی می‌دهد که چون ویژگی‌های انسانی آن‌ها را در بر می‌گیرد. هر شیء یادآور رفتار خاصی است. وقتی مرلوپونتی در سخنرانی‌اش گفت «انسانیت در اشیاء جهان پیچیده شده است و اشیاء در انسانیت» حکم داد که …

ادامه‌ی مطلب
پرسش‌هایی درباره‌ی زبان و ترجمه

پرسش‌هایی درباره‌ی زبان و ترجمه

۱- برخی چون میرزا فتحعلی آخوند زاده و طالبوف با گرایشی به ساده نویسی فارسی در دوره‌ی ناصری به ترجمه‌ی متون علمی پرداختند. با این حال در ترجمه ها یا تالیف هایی که افرادی مثل طالبوف و آخوند زاده انجام داده اند به کلماتی بر می …

ادامه‌ی مطلب
خورشیدخوانی در رادیو | فرانسیس پونژ

خورشیدخوانی در رادیو | فرانسیس پونژ

۱ چون قدرت زبان این‌چنین است، پس بود آیا که سکه خورشید زنیم آ‌ن‌سان که شهزاده‌ای پول را؟ تا بر بالای این صفحه مهرش بکوبیم؟ شود آیا که بر فرازش کشیم آن‌سان که خود تا سمت‌الرأس سر می‌افرازد؟   آری   پاسخ، در میانه صفحه است، …

ادامه‌ی مطلب
شیء بوطیقاست | فرانسیس پونژ

شیء بوطیقاست | فرانسیس پونژ

آلن ستوکل در مقاله درخشان‌اش۱، این فرض را پیش می‌کشد که «خورشید» (شیئی که هر چیزی ازو «پدیدار» است و او خود نابسودنی و نادیدنی است) در شعرهای پونژ تصویر مرکزی است. از این رو خورشید، «نا ابژه‌ای» که ابژه‌ی مرکزی است یک ناسازه، یک مغاک …

ادامه‌ی مطلب
جانداران و گیاهان | فرانسیس پونژ

جانداران و گیاهان | فرانسیس پونژ

جانداران از جایی به جایی در حرکت‌اند، حال آنکه گیاهان پیش چشم‌ها آشکار می‌شوند. دسته‌ای از تمام اشیاء زنده خاک را تحت تاثیر قرار می‌دهند. مثل نشان افتخار بر حسب ارشدیت‌شان، جایشان در جهان محفوظ است. بی شباهت به برادران آواره‌شان، مزاحمان سرزده‌ی زمین، وابسته به …

ادامه‌ی مطلب
کلمات بر کاغذ | فرانسیس پونژ

کلمات بر کاغذ | فرانسیس پونژ

کلمات، از بالا فرود آیید روی این کاغذ! زمانی دور پرواز کردید… یادی از آشیانه نکردید مگر بر سنگِ مرمر امروز خود را بر این تکیه‌گاه نامطمئن انداختید لکه‌دار، بی‌مقدار، تباه کنید این کاغذپاره را امروز متن‌ها پرواز می‌کنند چون پرنده‌های میدان‌گاه و آشیانه‌شان فقط مستراح …

ادامه‌ی مطلب