بازگشت به خانه

سزار والژو | سکندری میان دو ستاره

سزار والژو | سکندری میان دو ستاره

آدم هایی هستند بسیار بیچاره،  آنها حتی تنی ندارند؛  چند نخ مو ، زیرش؛ اندکی ، حزنِ دلپذیر؛ شیوه، بر بلندی ها دنبال من نگرد ، اصلِ فراموشی، انگار که از هوا پدیدارند، تا بر ذهن آهی بیافزایند، تا بشنوند نور ، بر کام‌شان تازیان می‌زند! …

ادامه‌ی مطلب
پونژ و پیشنهادِ دریافتن اشیاء

پونژ و پیشنهادِ دریافتن اشیاء

این قطعه یکی از زیباترین تمهیدات فرانسیس پونژ را به رخ می‌کشد. فراخوان و پیشنهادی از طرف پونژ برای دریافتن و درک شاعرانه‌ی اشیاء به شیوه‌ی او. پونژ سه موضوع / شیء/ گزینه را پیش می‌کشد. ما منتظریم تا نتیجه‌ی گشودگی شاعرانه شیء را ببینیم. پونژ …

ادامه‌ی مطلب
یادداشت‌هایی برای یک پرنده | فرانسیس پونژ  

یادداشت‌هایی برای یک پرنده | فرانسیس پونژ  

L’oiseau. پرنده.  Les oiseaux. پرندگان. به احتمال زیاد ما از زمانی‌که هواپیما را ساختیم پرندگان را بهتر شناختیم. واژه OISEAU تمام حروف صدادار را دارد. بسیار خوب. می‌پذیرم. اما به جای S به عنوان یگانه حرف صامت، من حرف L از واژه l’aile بال را ترجیح …

ادامه‌ی مطلب
بهار | فرناندو پسوآ

بهار | فرناندو پسوآ


بهار که بازمیگردد
شاید دیگر مرا بر زمین بازنیابد
چقدر دلم میخواست باورکنم بهار هم یک انسان است
به این امید که بیاید وُ برایم اشکی بریزد
وقتی میبیند تنها دوست خود را از دست داده است
بهار اما وجود حقیقی ندارد
بهار تنها یک اصطلاح است
حتی گلها و برگهای سبز هم دوباره بازنمیگردند
گلهای دیگری می آیند وُ برگهای سبز دیگری
همچنین روزهای ملایم دیگری
هیچ چیز دوباره بازنمیگردد
و هیچ چیزی دوباره تکرار نمیشود
چرا که هر چیزی واقعی است.


ادامه‌ی مطلب
از گفتگویی با چسلاو میلوش

از گفتگویی با چسلاو میلوش

شعر مرا پلیفونیک نامیده‌اند، که مقصودشان این است که من همیشه پر بوده‌ام از صداهایی که سخن می‌گویند؛ به نحوی، من خودم را وسیله‌ای یا که واسطه‌ای می دانم. دوستم ژان هرش (فیلسوف سوییسیِ لهستانی تبار) که مرا با اگزیستنسیالیسمِ کارل یاسپرس آشنا کرد، می‌گفت: «من …

ادامه‌ی مطلب
اشک‌های حفار | پائولو پازولینی

اشک‌های حفار | پائولو پازولینی

تنها دوست داشتن و شناختن بایسته است نه معشوق بودن یا شناخته‌شدن پریشانی‌ست آزمونِ عشقی از دست‌رفته جان شکوفا نمی‌شود دیگر پی‌برده‌ام که تنها گروه اندکی درمی‌یابند شیفتگی‌هایی را که زندگی‌ِ مرا پی‌افکنده است اگرچه نشانی ندارند از برادری برادرند با این‌حال، زیرا همان شیفتگی‌ها را …

ادامه‌ی مطلب
فراسوی عشق | اُکتاویو پاز

فراسوی عشق | اُکتاویو پاز

همه چیزی می‌هراساندمان: زمان که در میان پاره‌های زنده از هم می‌گسلد آنچه بوده‌ام من آنچه خواهم بود، آن‌چنان که داسی ما را دو نیم کند. آگاهی شفافیتی است که از ورایش بر همه چیزی می‌توان نگریست نگاهی است که با نگریستن به خویش هیچ نمی‌تواند دید. واژه‌ها، دستکش‌های خاکستری، غبار ذهن بر پهنه‌ی علف، آب، پوست، نام‌های ما میان من و تو دیوارهایی از پوچی برافراشته است که هیچ شیپوری آن‌ها را فرو نمی‌تواند ریخت. نه رویاها ما را بس است ــ رویایی آکنده از تصاویر شکسته ــ نه هذیان و رسالت کف آلودش نه عشق با دندان‌ها و چنگال‌هایش. فراسوی خود ما بر مرز بودن و شدن

ادامه‌ی مطلب
باد و آب و سنگ | اُکتاویو پاز

باد و آب و سنگ | اُکتاویو پاز

آب سنگ را سُنبید باد آب را پراکند سنگ باد را از وزش بازداشت. آب و باد و سنگ. □ باد پیکر سنگ را بسود سنگ فنجانی لبالب از آب است آب ِ رونده به باد می‌ماند. باد و سنگ و آب. □ باد آوازخوانان می‌گذرد از پیچ و خم‌های خویش آب نجواکنان می‌رود به پیش سنگ گران آرام نشسته به جای خویش. باد و آب و سنگ. □ یکی دیگری است و دیگری نیست. از درون نام‌های پوچ خود می‌گذرند ناپدید می‌شوند از چشم و روفته از یاد آب و سنگ و باد.

ادامه‌ی مطلب
برای همدیگر | هرمان د کونینک

برای همدیگر | هرمان د کونینک

پیشترها فقط چشم‌هایت را دوست داشتم
حالا چین و چروک‌های کنارشان را هم
مانند واژه‌ای قدیمی
که بیشتر از واژه‌ای جدید همدردی می‌کند
 
پیشترها فقط شتاب بود.
برای داشتن آنچه داشتی، هربار دوباره
پیشترها فقط حالا بود، حالا پیشتر ها هم هست
چیزهای بیشتری برای دوست داشتن
راه‌های بسیاری برای انجام دادن این کار
 
حتی کاری نکردن خود یکی از آنهاست
فقط کنار هم نشستن با کتابی
یا با هم نبودن، در کافه‌ایی در آن گوشه
یا همدیگر را چند روزی ندیدن
دلتنگ همدیگر شدن، اما همیشه با همدیگر
حالا تقریبن هفت سالی.

ادامه‌ی مطلب
سه شعر زمستانی

سه شعر زمستانی

شعر اول   با سرزمین بارانی فراموش‌شده از آبادی به آبادی، دست در دستِ سرد ، امیدوارم نیاز نباشد این حس را با کسی قسمت کنم،   اما حالا اگر او را بیابم، بر چمن‌های خیس، یا جایی در این سرزمین شخم زده چه باید بکنم ،چه باید .   …

ادامه‌ی مطلب
ترسیده‌ایم | چارلز بوکوفسکی

ترسیده‌ایم | چارلز بوکوفسکی

چنان تنهایی بزرگی در دنیا هست که در حرکت آهسته‌ی عقربه‌های ساعت دیده می‌شود. آدم‌ها خسته‌اند تکه پاره‌ی عشق‌اند یا نبودِ عشق. آدم‌ها باهم خوب نیستند. پولدارها با پولدارها خوب نیستند. بیچاره‌ها با بیچاره‌ها خوب نیستند. ترسیده‌ایم. نظام آموزشی‌مان می‌گوید که همه‌ی ما می‌توانیم برنده باشیم. …

ادامه‌ی مطلب
زنبور | فرانسیس پونژ

زنبور | فرانسیس پونژ

برای ژان-پل سارتر و سیمون دو بوار       یک پرده‌بالِ چابک‌پرواز، راه‌راه ببرگونه ـ گربه‌ای در ظاهر، در عمل با حجم بدنی بزرگ‌تر از مگس اگرچه با بال‌هایی نسبتاً کوتاه‌تر پُرجنب‌و‌جوش و بی‌شک کمی کُندتر. بی‌توقف در جنبش است زنبور با سرعتی که لازمه‌ی …

ادامه‌ی مطلب
بر کناره‌های لوآر | فرانسیس پونژ

بر کناره‌های لوآر | فرانسیس پونژ

رون. ۲۴ مه ۱۹۴۱  ازین پس، شاید هیچ‌چیز مرا از رای خود برنگرداند: هرگز موضوع مطالعه‌ام را قربانی نمی‌کنم تا چرخش‌های زبانیِ کشف‌شده در سوژه را بیافزایم، و نه در شعری به تلفیق پاره‌های چنین کشفیاتی دست خواهم زد. همواره بازگشت به خود شیء، به کیفیت …

ادامه‌ی مطلب
بگذار جهان باز زاده شود | فرانسیس پونژ

بگذار جهان باز زاده شود | فرانسیس پونژ

جامعه، فرد، طبیعت، هر سه آشوب‌اند (گرداب‌وار و آشوب) ۱. جامعه، کندوی آشوب است: اردوی تجمیع، کوره‌ی مُرده‌سوزی، اتاق گاز، زندان، سردخانه. ۲. فرد (آدمی) رقّت شدّت-آشوب است (جیاکومتتی). ۳. طبیعت (جهان بیرون) ماده‌ی ضخیم آشوب است. آشوب گذشته و آینده، از گور و سرآغاز، از …

ادامه‌ی مطلب
شاعر کلمه‌ی بنیادی را بیان می‌کند

شاعر کلمه‌ی بنیادی را بیان می‌کند

شاعر کلمه‌ی بنیادی را بیان می‌کند و هستنده‌ از طریق این نام‌گذاری آن‌گونه که هست معرفی می‌شود. بنابراین هستنده همچون هستنده شناخته می‌شود. شعر بنای هستی از طریق کلمه است. هیدگر | تفسیر شعر هولدرلین   اگر اشیا همین بودی که پیداست کلام مصطفا کی آمدی …

ادامه‌ی مطلب
سرفراز در باران

سرفراز در باران

سرفراز در باران
سرفراز در باد
سرفراز در برف و گرمای تابستان
تندرست است و تنومند
آزاد از هرچه هوس
هیچوقت نه روح بخشنده‌اش را وا می‌گذارد
نه لبخند آرامی ‌که بر لبانش دارد
هر روز چار کاسه برنج قهوه‌ای می‌خورد
با میسو، با سبزیجات
به فکر خود نیست
هر اتفاقی که بیفتد... درکش
از مشاهده می‌آید و تجربه
و هیچوقت دیدگاه‌هایش را وا نمی‌گذارد
در کلبه‌ای کوچک با سقفی کاهگلی زندگی می‌کند
در مزرعه‌ای در میان سایه درختان کاج
اگر در شرق، بچه‌ای مریض باشد
به آن سو می‌شتابد که از بچه پرستاری کند
اگر در غرب، مادری خسته باشد
به نزد او می‌شتابد و خوشه‌های گندمش را به دوش می‌کشد
اگر در جنوب، کسی دم مرگ باشد
می‌شتابد و می‌گوید: «نترس»
اگر در شمال، گاهِ ستیزه و دادخواهی باشد
از مردم می‌خواهد که از سبک مغزی دست بکشند
در دورهٔ خشکسالی می‌گرید
از خسرانی در تابستانی سرد، رنج می‌برد
همه صدایش می‌کنند بی کله
هیچکس در وصفش نمی‌خواند
یا او را به مهمانی قلبش نمی‌برد
این است آن آدمی
که من دوست دارم باشم.

ادامه‌ی مطلب
دنیای رویای من

دنیای رویای من

من در رویای خود دنیایی را می‌بینم که در آن هیچ انسانی انسان دیگر را خوار نمی‌شمارد زمین از عشق و دوستی سرشار است و صلح و آرامش، گذرگاه‌هایش را می‌آراید. من در رویای خود دنیایی را می‌بینم که در آن همه‌گان راه گرامی ِ آزادی را می‌شناسند حسد جان را نمی‌گزد و طمع روزگار را بر ما سیاه نمی‌کند. من در رویای خود دنیایی را می‌بینم که در آن سیاه یا سفید ــ از هر نژادی که هستی ــ از نعمت‌های گستره‌ی زمین سهم می‌برد. هر انسانی آزاد است شوربختی از شرم سر به زیر می‌افکند و شادی همچون مرواریدی گران قیمت نیازهای تمامی ِ بشریت را برمی‌آورد. چنین است دنیای رویای من!

ادامه‌ی مطلب
بگذارید این وطن دوباره وطن شود

بگذارید این وطن دوباره وطن شود

بگذارید این وطن دوباره وطن شود. بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود. بگذارید پیشاهنگ دشت شود و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید. (این وطن هرگز برای من وطن نبود.) بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش‌داشته‌اند.ــ بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسبابچینی کنند تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد. (این وطن هرگز برای من وطن نبود.) آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را با تاج ِ گل ِ ساخته‌گی ِ وطن‌پرستی نمی‌آرایند.

ادامه‌ی مطلب
کمی قبل از این بود

کمی قبل از این بود

تقریباً صبح است. توکاها روی کابل تلفن منتظرند و من راس ساعت ۶ صبح ساندویچ فراموش شده‌ی دیروز را می‌خورم. صبح آرام روز یکشنبه. یک لنگه کفشم یک گوشه‌ی اتاق راست ایستاده و لنگه‌ی دیگر به پهلو افتاده است. بله، بعضی زندگی‌ها برای هدر دادن آفریده …

ادامه‌ی مطلب
شعله ولپی

شعله ولپی

شعله ولپی، شاعر، هنرمند و مترجم ادبی در ايران به دنيا آمد. او در ترينيداد، انگلستان و ايالات متحده‌ی آمريکا زندگی کرده ‌است. شعله در حوزه‌های دانشگاهی متعددی درس خوانده است، در دانشگاه نورث‌وسترن رادیو، تلویزیون و فیلم آموخته است در دانشگاه جان هاپکینز علوم سلامت. …

ادامه‌ی مطلب
برای نوشتن تنها یک بیت شعر | راینر ماریا ریلکه

برای نوشتن تنها یک بیت شعر | راینر ماریا ریلکه

برای نوشتنِ تنها یک بیت شعر، باید شهرهای بسیار افراد و چیزهای گوناگون را دیده باشید باید حیوانات را بشناسید باید چگونگی پرواز پرندگان را درک کنید و بدانید گل‌های کوچک، صبح‌ها به‌وقتِ شکفتن چگونه رفتار می‌کنند باید بتوان دوباره مرور کرد راه‌های سرزمینی ناشناس را …

ادامه‌ی مطلب
اولیس | نونو ژودیس

اولیس | نونو ژودیس

و چنین است که می‌رسم به این کرانه‌ که تنها مردگان در انتظار من‌اند از لابلای درختان نگاهم می‌کنند برگ‌های خشک دستانِ پیش آمده‌ی آنهاست می‌نشینم بر سنگ رودخانه و گوش می‌سپارم به گلایه‌هایشان می‌گویم: «هیچ چیز نمی‌تواند آرامتان کند.» و گریه‌هاشان جاری می‌شود با آب، …

ادامه‌ی مطلب
غیاب‌ها | استر گرنک

غیاب‌ها | استر گرنک

کاملن نزدیک به مخاطب با این‌حال دور و بی‌حواس مثلِ حسِ رهایی در سفر من اینجایم، حاضر و غایب سر تکان می‌دهم گاه به گاه کاملن نزدیک به مخاطب با این‌حال دور و بی‌حواس چند بار خیانت کرده‌ام؟ به او که روبروی من است وقتی وانمود می‌کردم …

ادامه‌ی مطلب
در شهر شب | جان گُلد فلچر

در شهر شب | جان گُلد فلچر

(به خاطره ادگار آلن پو)   شهر شب، بپوشان مرا در چیناچین سایه‌ات   شهر شفق، شهر پیش‌‌ آمده تا غرب، شهری که ستون‌هایش استوارست بر طلوع، شهر چهارگوشه، ترساننده‌ی مردمان ایستاده در برابر نور: شهر شفق بپوشان مرا در چیناچین سایه‌ات.   شهر نیمه شب، …

ادامه‌ی مطلب
بیلی کالینز: شب نخست

بیلی کالینز: شب نخست

بدترین چیز درباره مرگ باید شب نخست باشد.             -خوان رامون خیمه‌نز       پیش از اینکه بگشایمت، خیمه‌نز هرگز برایم پیش نیامده بود که روز و شبم ادامه یکدگر باشند در دایره‌ی حلقه‌ی مرگ،   اما حالا به خاطر تو از خود می‌پرسم آیا …

ادامه‌ی مطلب
آواز | آدرین ریچ

آواز | آدرین ریچ

می‌پرسی تنهایم؟ خب، بله تنها هستم مثل هواپیمایی که تنها به‌ خط مستقیم براساس علائم رادیویی در میان کوه‌های راکی پیش می‌رود در جستجوی مسیر فرود آبی بر فرودگاهی در دل اقیانوس. می‌خواهی بپرسی تنها هستم؟ خب، بله هستم، تنها مثل زنی که سراسر کشور را …

ادامه‌ی مطلب
لی یانگ لی: میزی در برهوت

لی یانگ لی: میزی در برهوت

پنجره‌ای می‌کشم که یک مرد کنار آن نشسته.   پرنده‌ای می‌کشم که بر فراز نعل درگاه می‌پروازد.   این نقاشی من است از اندیشیدن.   حالا اگر به جای مرد زنی بگذارم، می‌شود نقاشیِ گفتن.   اگر پرنده دیگری بکشم نشسته بر دامن زن می‌شود مراقبت. …

ادامه‌ی مطلب
نامه ای که نوشته ای

نامه ای که نوشته ای

نامه ای که نوشته ای هرگز نگرانم نمی کند گفته ای بعد از این دوستم نخواهی داشت اما، نامه ات چرا اینقدر طولانی است؟ تمیز نوشته ای، پشت و رو و دوازده برگ! این خودش یک کتاب کوچک است هیچ کس برای خداحافظی نامه ای چنین …

ادامه‌ی مطلب
شعری با دو پايان

شعری با دو پايان

بگو «مرگ» و همه‌ی اتاق يخ می‌زند ماشین‌ها از حرکت می‌مانند حتی چراغ‌ها مثل سنجابی که ناگهان فهميده کسی‌ نگاهش می‌کند. پياپی بر زبان آور آن واژه‌ را و اشيا به پيش می‌روند زندگی‌ات تار و پود خشک نوار فيلمی قديمی را به خود می‌گیرد ادامه بده. لحظه به لحظه آن را در دهانت نگه‌دار هجی ديگری می‌يابد و بازاری سرپوشیده دور نعش حشره‌ای می‌گردد. مرگ گرسنه‌است. همه‌ی زندگان را می‌بلعد. زندگی گرسنه‌است. همه‌ی مردگان را می‌بلعد. هر دو سيری ناپذيرند. می‌بلعند و می‌بلعند جهان را. پنجه‌ی زندگی به قوت چنگال مرگ است. (ولی ای‌ گم شده، يار گم‌شده، کجايي؟ )

ادامه‌ی مطلب
دست به دست

دست به دست

چه‌قدر دست به دست می‌گردد تنت تا به من می‌رسد و من آن‌ر‌ا به چه بسيار کسان رد خواهم کرد... تو هيچ اغراق نمی‌کنی تکيه داده به باد و از دست رفته ولی عين دسته‌ی غازهای وحشی. و ما درها را قفل می کنيم روی اشيای جهان برای خاطره برای اسباب‌ها به سوی آرزو. و چطور آن‌ها در تاريکی ناپديد می‌شوند و چطور آن‌ها در نور خورشيد محو می‌شوند. حالا آهسته در جعبه را باز می‌کنيم چيزی آن‌جا نيست آن را به تو می‌دهم، عشق تا شب‌ها با انگشتانت آن را بگردی و به ياد آوری.

ادامه‌ی مطلب
خانه‌ای که در آن زاده‌شدم

خانه‌ای که در آن زاده‌شدم

۱ بيدار شدم، خانه‌ی بود که در آن زاده شدم کف دريا بر صخره‏ها شتک می‌زد پرنده‌ای نبود فقط باد بود تا موج را بگشايد و ببندد سراسر افق بوی خاکستر می‏داد توده‏های ابر انگار آتشی را پنهان می‌کردند که در جايی ديگر، جهانی را می‌سوزاند. به ايوان رفتم، ميز را چيده بودند آب به پايه‌های ميز ضربه می زد. و او هنوز قرار بود به درون آید، همان زن بی‌چهره که می‌شناختمش می‏دانستم چه کسی در را می‌لرزاند در راهرو، کنار پلکان تاريک، اما به عبث، که آب در اتاق خیلی بالا آمده بود. دستگيره‏ را چرخاندم، نچرخید، می‌توانستم هیاهوی ساحلی ديگر را بشنوم خنده‌ی کودکانی را که بر چمن‏های بلند بازی می‌کنند بازيهای ديگران را، هميشه ديگران را، در سرخوشی‌شان. ۲ بیدار شدم، خانه‌ای بود که در آن زاده‌ شدم باران نرم‌نرمک در همه‌ی اتاق‌ها می‌باريد از اتاقی به اتاقی ديگر می‌رفتم، درخشش آب را تماشا می‏کردم بر آینه‏هایی که همه‌جا روی هم تلنبار شده بودند، آینه‌های شکسته، يا فشرده ميان اثاثيه و ديوارها. از اين انعکاس گاهی چهره‌ای پديدار می شد، خندان، متفاوت و شیرین‏تر از هرآنچه در دنیاست. و با دستی مردد، گيسوی آشفته‏ی الهه ‌را در تصوير لمس می‏کردم، زير حجاب آب چهره‌ی پريشان و غمگين دخترکی را دیدم. در بهت میان بودن و نبودن در تردید لمس مه صدای خنده‏ای را می‏شنیدم که در راهروهای خانه‏ی خالی می‏گذشت. اينجا هيچ‌چيز نیست جز عطيه‌ی هميشگی رويا دستی گشوده که عبور نمی کند، تندابی که خاطرات را محو می‌کند. ۳ بيدار شدم، خانه‌ای بود که در آن زاده شدم شب بود، درختان از هر طرف دور و بر دروازه‌ی خانه‏ی ما ازدحام می‌کردند. بالای چارچوب در در باد سرد تنها بودم نه، تنها نبودم، که دو جاندار عظيم بالای سرم، درگذر از من، با هم حرف می‏زدند پشت سر، پیرزنی خمیده، زشت دیگری پیش رو، آن بیرون، مثل چراغی زیبا، در دستش جامی که به او پیش‏کش شده با ولعِ تمام می‏نوشید تا عطش‌اش را فروبنشاند. می‏خواستم خودم را مسخره کنم؟ بی‏شک نه اما با قدرت یاس فریادی از سر عشق کشیدم، و زهر در تمام تنم جاری بود، الهه‏ای که به سخره گرفته شد آن‌را که دوستش می‏داشت در هم شکست. چنين می‌گويد امروز، زندگانی محصور در زندگی. ۴ وقتی دیگر هنوز شب بود.

ادامه‌ی مطلب
شاید…

شاید…

هستند معابری‌ از تلخی کز دهانِ من به گونه‌های تو می‌رسند. عریانی پستان‌هایت در دستهایم خاکستر به جا می‌نهد. شاید میان نگاهِ تو و صدای من مردگان می‌لرزند.

ادامه‌ی مطلب
گوش کن اسرائیل!

گوش کن اسرائیل!

وقتی ما را تعقیب می کردند من هم یکی از شما بودم حالا اگر شما خود تعقیب گر شوید چگونه می توانم یکی از شما باشم؟ دوست داشتید مثل آنهایی باشید که شما را می کشتند حالا دقیقا همانند آنهایید از چنگالِ خشونت جان سالم به …

ادامه‌ی مطلب
رِمی کَنازی: شعری برای غزه

رِمی کَنازی: شعری برای غزه

. . هرگز مرگ را نشناختم تا آن‌زمان‌که دیدم آن بمبارانِ اردوی پناهندگان را جایِ افتادن بمب‌ها پُر بود از پاهای تکه‌تکه و  نیم‌تنه هایی از‌هم‌گسسته اما بی‌نشانی از چهره‌یی تنها نقشِ جیغی محو . هرگز درد را نشناختم تاوقتی که دختری هفت ساله محکم دستان‌ام …

ادامه‌ی مطلب
به تو

به تو

اجازه بده از دیگران دور شویم حالا در خلوت در کنار هم هستیم آیا از تشریفات صرف نظرمی کنی؟ بیا! حالا به من چیزی را تسلیم کن که تا به حال به کسی داده نشده است به من همه ی قصه را بگو به من آن …

ادامه‌ی مطلب
حرف زدن

حرف زدن

با آدم ها از صلح حرف زدن و همان زمان به تو فکر کردن از آینده گفتن و به تو فکر کردن از حق حیات گفتن و به تو فکر کردن نگرانِ همنوعان بودن و به تو فکر کردن همه یِ این ها آیا ریاکاری است؟ …

ادامه‌ی مطلب
شعرهای ناتالی هندل، شاعر فلسطینی

شعرهای ناتالی هندل، شاعر فلسطینی

او را از زمانی می‌شناختم که هنوز محمود درویش زنده بود. هر دو دل‌هامان با محمود و فلسطین می‌تپید. حالا دیگر بیشتر از دوازده است که دوستانِ هم‌ایم. در تمام این سال‌ها شاهد رنج‌هایش بودم. در تمام این سال‌ها همیشه کنارِ بغض‌های من بود. چه بمباران …

ادامه‌ی مطلب