آدم هایی هستند بسیار بیچاره، آنها حتی تنی ندارند؛ چند نخ مو ، زیرش؛ اندکی ، حزنِ دلپذیر؛ شیوه، بر بلندی ها دنبال من نگرد ، اصلِ فراموشی، انگار که از هوا پدیدارند، تا بر ذهن آهی بیافزایند، تا بشنوند نور ، بر کامشان تازیان میزند! …
ادامهی مطلب
آدم هایی هستند بسیار بیچاره، آنها حتی تنی ندارند؛ چند نخ مو ، زیرش؛ اندکی ، حزنِ دلپذیر؛ شیوه، بر بلندی ها دنبال من نگرد ، اصلِ فراموشی، انگار که از هوا پدیدارند، تا بر ذهن آهی بیافزایند، تا بشنوند نور ، بر کامشان تازیان میزند! …
ادامهی مطلبآنکه اولین بار عشق می ورزد هرچند ناکام، باز هم خداست اما آنکه باز هم عاشق می شود دیوانه است منِ دیوانه عاشق شده ام یک بار دیگر، بی عشقی متقابل خورشید و ماه و ستاره می خندند من هم می خندم و می …
ادامهی مطلبچیزی که دوستش داریم خطایش را نمی بینیم چیزی که دوستش نداریم “دیدن” اش خطاست
ادامهی مطلبلبان حقیقت سخت به هم فشرده است انگشتی بر لب ها به ما میگوید که رسیده است موعد سکوت هیچکس پاسخ نمیدهد این پرسش را که حقیقت چیست آنکه میدانست آنکه حقیقت بود دیگر رفته است
ادامهی مطلباین قطعه یکی از زیباترین تمهیدات فرانسیس پونژ را به رخ میکشد. فراخوان و پیشنهادی از طرف پونژ برای دریافتن و درک شاعرانهی اشیاء به شیوهی او. پونژ سه موضوع / شیء/ گزینه را پیش میکشد. ما منتظریم تا نتیجهی گشودگی شاعرانه شیء را ببینیم. پونژ …
ادامهی مطلبL’oiseau. پرنده. Les oiseaux. پرندگان. به احتمال زیاد ما از زمانیکه هواپیما را ساختیم پرندگان را بهتر شناختیم. واژه OISEAU تمام حروف صدادار را دارد. بسیار خوب. میپذیرم. اما به جای S به عنوان یگانه حرف صامت، من حرف L از واژه l’aile بال را ترجیح …
ادامهی مطلب
بهار که بازمیگردد
شاید دیگر مرا بر زمین بازنیابد
چقدر دلم میخواست باورکنم بهار هم یک انسان است
به این امید که بیاید وُ برایم اشکی بریزد
وقتی میبیند تنها دوست خود را از دست داده است
بهار اما وجود حقیقی ندارد
بهار تنها یک اصطلاح است
حتی گلها و برگهای سبز هم دوباره بازنمیگردند
گلهای دیگری می آیند وُ برگهای سبز دیگری
همچنین روزهای ملایم دیگری
هیچ چیز دوباره بازنمیگردد
و هیچ چیزی دوباره تکرار نمیشود
چرا که هر چیزی واقعی است.
شعر مرا پلیفونیک نامیدهاند، که مقصودشان این است که من همیشه پر بودهام از صداهایی که سخن میگویند؛ به نحوی، من خودم را وسیلهای یا که واسطهای می دانم. دوستم ژان هرش (فیلسوف سوییسیِ لهستانی تبار) که مرا با اگزیستنسیالیسمِ کارل یاسپرس آشنا کرد، میگفت: «من …
ادامهی مطلبتنها دوست داشتن و شناختن بایسته است نه معشوق بودن یا شناختهشدن پریشانیست آزمونِ عشقی از دسترفته جان شکوفا نمیشود دیگر پیبردهام که تنها گروه اندکی درمییابند شیفتگیهایی را که زندگیِ مرا پیافکنده است اگرچه نشانی ندارند از برادری برادرند با اینحال، زیرا همان شیفتگیها را …
ادامهی مطلبهمه چیزی میهراساندمان: زمان که در میان پارههای زنده از هم میگسلد آنچه بودهام من آنچه خواهم بود، آنچنان که داسی ما را دو نیم کند. آگاهی شفافیتی است که از ورایش بر همه چیزی میتوان نگریست نگاهی است که با نگریستن به خویش هیچ نمیتواند دید. واژهها، دستکشهای خاکستری، غبار ذهن بر پهنهی علف، آب، پوست، نامهای ما میان من و تو دیوارهایی از پوچی برافراشته است که هیچ شیپوری آنها را فرو نمیتواند ریخت. نه رویاها ما را بس است ــ رویایی آکنده از تصاویر شکسته ــ نه هذیان و رسالت کف آلودش نه عشق با دندانها و چنگالهایش. فراسوی خود ما بر مرز بودن و شدن
ادامهی مطلبآب سنگ را سُنبید باد آب را پراکند سنگ باد را از وزش بازداشت. آب و باد و سنگ. □ باد پیکر سنگ را بسود سنگ فنجانی لبالب از آب است آب ِ رونده به باد میماند. باد و سنگ و آب. □ باد آوازخوانان میگذرد از پیچ و خمهای خویش آب نجواکنان میرود به پیش سنگ گران آرام نشسته به جای خویش. باد و آب و سنگ. □ یکی دیگری است و دیگری نیست. از درون نامهای پوچ خود میگذرند ناپدید میشوند از چشم و روفته از یاد آب و سنگ و باد.
ادامهی مطلبدر ساعت پنج عصر. درست ساعت پنج عصر بود. پسرى پارچهى سفيد را آورد در ساعت پنج عصر سبدى آهك، از پيش آماده در ساعت پنج عصر باقى همه مرگ بود و تنها مرگ
ادامهی مطلبهمهی دنیا را دیدهام
اما عاشق یک شهر هستم
و در این شهر عاشق خانهایی
و در این خانه عاشق اتاقی
و در این اتاق عاشق تختخوابی
و در این تختخواب عاشق زنی
و در این زن عاشق زانوانی
و بر این زانوان عاشق مرواریدی.
پیشترها فقط چشمهایت را دوست داشتم
حالا چین و چروکهای کنارشان را هم
مانند واژهای قدیمی
که بیشتر از واژهای جدید همدردی میکند
پیشترها فقط شتاب بود.
برای داشتن آنچه داشتی، هربار دوباره
پیشترها فقط حالا بود، حالا پیشتر ها هم هست
چیزهای بیشتری برای دوست داشتن
راههای بسیاری برای انجام دادن این کار
حتی کاری نکردن خود یکی از آنهاست
فقط کنار هم نشستن با کتابی
یا با هم نبودن، در کافهایی در آن گوشه
یا همدیگر را چند روزی ندیدن
دلتنگ همدیگر شدن، اما همیشه با همدیگر
حالا تقریبن هفت سالی.
شعر اول با سرزمین بارانی فراموششده از آبادی به آبادی، دست در دستِ سرد ، امیدوارم نیاز نباشد این حس را با کسی قسمت کنم، اما حالا اگر او را بیابم، بر چمنهای خیس، یا جایی در این سرزمین شخم زده چه باید بکنم ،چه باید . …
ادامهی مطلبچنان تنهایی بزرگی در دنیا هست که در حرکت آهستهی عقربههای ساعت دیده میشود. آدمها خستهاند تکه پارهی عشقاند یا نبودِ عشق. آدمها باهم خوب نیستند. پولدارها با پولدارها خوب نیستند. بیچارهها با بیچارهها خوب نیستند. ترسیدهایم. نظام آموزشیمان میگوید که همهی ما میتوانیم برنده باشیم. …
ادامهی مطلببرای ژان-پل سارتر و سیمون دو بوار یک پردهبالِ چابکپرواز، راهراه ببرگونه ـ گربهای در ظاهر، در عمل با حجم بدنی بزرگتر از مگس اگرچه با بالهایی نسبتاً کوتاهتر پُرجنبوجوش و بیشک کمی کُندتر. بیتوقف در جنبش است زنبور با سرعتی که لازمهی …
ادامهی مطلبرون. ۲۴ مه ۱۹۴۱ ازین پس، شاید هیچچیز مرا از رای خود برنگرداند: هرگز موضوع مطالعهام را قربانی نمیکنم تا چرخشهای زبانیِ کشفشده در سوژه را بیافزایم، و نه در شعری به تلفیق پارههای چنین کشفیاتی دست خواهم زد. همواره بازگشت به خود شیء، به کیفیت …
ادامهی مطلبجامعه، فرد، طبیعت، هر سه آشوباند (گردابوار و آشوب) ۱. جامعه، کندوی آشوب است: اردوی تجمیع، کورهی مُردهسوزی، اتاق گاز، زندان، سردخانه. ۲. فرد (آدمی) رقّت شدّت-آشوب است (جیاکومتتی). ۳. طبیعت (جهان بیرون) مادهی ضخیم آشوب است. آشوب گذشته و آینده، از گور و سرآغاز، از …
ادامهی مطلبشاعر کلمهی بنیادی را بیان میکند و هستنده از طریق این نامگذاری آنگونه که هست معرفی میشود. بنابراین هستنده همچون هستنده شناخته میشود. شعر بنای هستی از طریق کلمه است. هیدگر | تفسیر شعر هولدرلین اگر اشیا همین بودی که پیداست کلام مصطفا کی آمدی …
ادامهی مطلبسرفراز در باران
سرفراز در باد
سرفراز در برف و گرمای تابستان
تندرست است و تنومند
آزاد از هرچه هوس
هیچوقت نه روح بخشندهاش را وا میگذارد
نه لبخند آرامی که بر لبانش دارد
هر روز چار کاسه برنج قهوهای میخورد
با میسو، با سبزیجات
به فکر خود نیست
هر اتفاقی که بیفتد... درکش
از مشاهده میآید و تجربه
و هیچوقت دیدگاههایش را وا نمیگذارد
در کلبهای کوچک با سقفی کاهگلی زندگی میکند
در مزرعهای در میان سایه درختان کاج
اگر در شرق، بچهای مریض باشد
به آن سو میشتابد که از بچه پرستاری کند
اگر در غرب، مادری خسته باشد
به نزد او میشتابد و خوشههای گندمش را به دوش میکشد
اگر در جنوب، کسی دم مرگ باشد
میشتابد و میگوید: «نترس»
اگر در شمال، گاهِ ستیزه و دادخواهی باشد
از مردم میخواهد که از سبک مغزی دست بکشند
در دورهٔ خشکسالی میگرید
از خسرانی در تابستانی سرد، رنج میبرد
همه صدایش میکنند بی کله
هیچکس در وصفش نمیخواند
یا او را به مهمانی قلبش نمیبرد
این است آن آدمی
که من دوست دارم باشم.
من در رویای خود دنیایی را میبینم که در آن هیچ انسانی انسان دیگر را خوار نمیشمارد زمین از عشق و دوستی سرشار است و صلح و آرامش، گذرگاههایش را میآراید. من در رویای خود دنیایی را میبینم که در آن همهگان راه گرامی ِ آزادی را میشناسند حسد جان را نمیگزد و طمع روزگار را بر ما سیاه نمیکند. من در رویای خود دنیایی را میبینم که در آن سیاه یا سفید ــ از هر نژادی که هستی ــ از نعمتهای گسترهی زمین سهم میبرد. هر انسانی آزاد است شوربختی از شرم سر به زیر میافکند و شادی همچون مرواریدی گران قیمت نیازهای تمامی ِ بشریت را برمیآورد. چنین است دنیای رویای من!
ادامهی مطلببگذارید این وطن دوباره وطن شود. بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود. بگذارید پیشاهنگ دشت شود و در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید. (این وطن هرگز برای من وطن نبود.) بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویشداشتهاند.ــ بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بیاعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسبابچینی کنند تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد. (این وطن هرگز برای من وطن نبود.) آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را با تاج ِ گل ِ ساختهگی ِ وطنپرستی نمیآرایند.
ادامهی مطلبعمر دست چپم طولانیتر از دست راستم خواهد بود. رودخانههای کف دستهایم اینطور میگویند. هرگز با رودخانهها جر و بحث نکنید و هرگز انتظار نداشته باشید زندگیتان درست به موقع به پایان برسد.
ادامهی مطلببا من خوب بود. با او خوب بودم. اما درها و پنجرههایمان بسته ماندند. مبادا یکدیگر را ببوییم.
ادامهی مطلبتقریباً صبح است. توکاها روی کابل تلفن منتظرند و من راس ساعت ۶ صبح ساندویچ فراموش شدهی دیروز را میخورم. صبح آرام روز یکشنبه. یک لنگه کفشم یک گوشهی اتاق راست ایستاده و لنگهی دیگر به پهلو افتاده است. بله، بعضی زندگیها برای هدر دادن آفریده …
ادامهی مطلبشعله ولپی، شاعر، هنرمند و مترجم ادبی در ايران به دنيا آمد. او در ترينيداد، انگلستان و ايالات متحدهی آمريکا زندگی کرده است. شعله در حوزههای دانشگاهی متعددی درس خوانده است، در دانشگاه نورثوسترن رادیو، تلویزیون و فیلم آموخته است در دانشگاه جان هاپکینز علوم سلامت. …
ادامهی مطلببرای نوشتنِ تنها یک بیت شعر، باید شهرهای بسیار افراد و چیزهای گوناگون را دیده باشید باید حیوانات را بشناسید باید چگونگی پرواز پرندگان را درک کنید و بدانید گلهای کوچک، صبحها بهوقتِ شکفتن چگونه رفتار میکنند باید بتوان دوباره مرور کرد راههای سرزمینی ناشناس را …
ادامهی مطلبو چنین است که میرسم به این کرانه که تنها مردگان در انتظار مناند از لابلای درختان نگاهم میکنند برگهای خشک دستانِ پیش آمدهی آنهاست مینشینم بر سنگ رودخانه و گوش میسپارم به گلایههایشان میگویم: «هیچ چیز نمیتواند آرامتان کند.» و گریههاشان جاری میشود با آب، …
ادامهی مطلببرف میبارد و رهاشدگان هنوز پلاکاردهایشان برگردن در راهند- یکی پایان جهان را اعلام میکند دیگری قیمت سلمانیها را.
ادامهی مطلبکاملن نزدیک به مخاطب با اینحال دور و بیحواس مثلِ حسِ رهایی در سفر من اینجایم، حاضر و غایب سر تکان میدهم گاه به گاه کاملن نزدیک به مخاطب با اینحال دور و بیحواس چند بار خیانت کردهام؟ به او که روبروی من است وقتی وانمود میکردم …
ادامهی مطلب(به خاطره ادگار آلن پو) شهر شب، بپوشان مرا در چیناچین سایهات شهر شفق، شهر پیش آمده تا غرب، شهری که ستونهایش استوارست بر طلوع، شهر چهارگوشه، ترسانندهی مردمان ایستاده در برابر نور: شهر شفق بپوشان مرا در چیناچین سایهات. شهر نیمه شب، …
ادامهی مطلببدترین چیز درباره مرگ باید شب نخست باشد. -خوان رامون خیمهنز پیش از اینکه بگشایمت، خیمهنز هرگز برایم پیش نیامده بود که روز و شبم ادامه یکدگر باشند در دایرهی حلقهی مرگ، اما حالا به خاطر تو از خود میپرسم آیا …
ادامهی مطلبمیپرسی تنهایم؟ خب، بله تنها هستم مثل هواپیمایی که تنها به خط مستقیم براساس علائم رادیویی در میان کوههای راکی پیش میرود در جستجوی مسیر فرود آبی بر فرودگاهی در دل اقیانوس. میخواهی بپرسی تنها هستم؟ خب، بله هستم، تنها مثل زنی که سراسر کشور را …
ادامهی مطلبپنجرهای میکشم که یک مرد کنار آن نشسته. پرندهای میکشم که بر فراز نعل درگاه میپروازد. این نقاشی من است از اندیشیدن. حالا اگر به جای مرد زنی بگذارم، میشود نقاشیِ گفتن. اگر پرنده دیگری بکشم نشسته بر دامن زن میشود مراقبت. …
ادامهی مطلبنامه ای که نوشته ای هرگز نگرانم نمی کند گفته ای بعد از این دوستم نخواهی داشت اما، نامه ات چرا اینقدر طولانی است؟ تمیز نوشته ای، پشت و رو و دوازده برگ! این خودش یک کتاب کوچک است هیچ کس برای خداحافظی نامه ای چنین …
ادامهی مطلبفقط چیزی را باور کن که چشم هایت می بیند و گوشهایت می شنود حتی آن چه را چشم هایت می بیند و گوش هایت می شنود باور نکن همچنین بدان که باور نکردن چیزی گاهی می تواند باور کردن چیز دیگری باشد
ادامهی مطلببگو «مرگ» و همهی اتاق يخ میزند ماشینها از حرکت میمانند حتی چراغها مثل سنجابی که ناگهان فهميده کسی نگاهش میکند. پياپی بر زبان آور آن واژه را و اشيا به پيش میروند زندگیات تار و پود خشک نوار فيلمی قديمی را به خود میگیرد ادامه بده. لحظه به لحظه آن را در دهانت نگهدار هجی ديگری میيابد و بازاری سرپوشیده دور نعش حشرهای میگردد. مرگ گرسنهاست. همهی زندگان را میبلعد. زندگی گرسنهاست. همهی مردگان را میبلعد. هر دو سيری ناپذيرند. میبلعند و میبلعند جهان را. پنجهی زندگی به قوت چنگال مرگ است. (ولی ای گم شده، يار گمشده، کجايي؟ )
ادامهی مطلبچهقدر دست به دست میگردد تنت تا به من میرسد و من آنرا به چه بسيار کسان رد خواهم کرد... تو هيچ اغراق نمیکنی تکيه داده به باد و از دست رفته ولی عين دستهی غازهای وحشی. و ما درها را قفل می کنيم روی اشيای جهان برای خاطره برای اسبابها به سوی آرزو. و چطور آنها در تاريکی ناپديد میشوند و چطور آنها در نور خورشيد محو میشوند. حالا آهسته در جعبه را باز میکنيم چيزی آنجا نيست آن را به تو میدهم، عشق تا شبها با انگشتانت آن را بگردی و به ياد آوری.
ادامهی مطلب۱ بيدار شدم، خانهی بود که در آن زاده شدم کف دريا بر صخرهها شتک میزد پرندهای نبود فقط باد بود تا موج را بگشايد و ببندد سراسر افق بوی خاکستر میداد تودههای ابر انگار آتشی را پنهان میکردند که در جايی ديگر، جهانی را میسوزاند. به ايوان رفتم، ميز را چيده بودند آب به پايههای ميز ضربه می زد. و او هنوز قرار بود به درون آید، همان زن بیچهره که میشناختمش میدانستم چه کسی در را میلرزاند در راهرو، کنار پلکان تاريک، اما به عبث، که آب در اتاق خیلی بالا آمده بود. دستگيره را چرخاندم، نچرخید، میتوانستم هیاهوی ساحلی ديگر را بشنوم خندهی کودکانی را که بر چمنهای بلند بازی میکنند بازيهای ديگران را، هميشه ديگران را، در سرخوشیشان. ۲ بیدار شدم، خانهای بود که در آن زاده شدم باران نرمنرمک در همهی اتاقها میباريد از اتاقی به اتاقی ديگر میرفتم، درخشش آب را تماشا میکردم بر آینههایی که همهجا روی هم تلنبار شده بودند، آینههای شکسته، يا فشرده ميان اثاثيه و ديوارها. از اين انعکاس گاهی چهرهای پديدار می شد، خندان، متفاوت و شیرینتر از هرآنچه در دنیاست. و با دستی مردد، گيسوی آشفتهی الهه را در تصوير لمس میکردم، زير حجاب آب چهرهی پريشان و غمگين دخترکی را دیدم. در بهت میان بودن و نبودن در تردید لمس مه صدای خندهای را میشنیدم که در راهروهای خانهی خالی میگذشت. اينجا هيچچيز نیست جز عطيهی هميشگی رويا دستی گشوده که عبور نمی کند، تندابی که خاطرات را محو میکند. ۳ بيدار شدم، خانهای بود که در آن زاده شدم شب بود، درختان از هر طرف دور و بر دروازهی خانهی ما ازدحام میکردند. بالای چارچوب در در باد سرد تنها بودم نه، تنها نبودم، که دو جاندار عظيم بالای سرم، درگذر از من، با هم حرف میزدند پشت سر، پیرزنی خمیده، زشت دیگری پیش رو، آن بیرون، مثل چراغی زیبا، در دستش جامی که به او پیشکش شده با ولعِ تمام مینوشید تا عطشاش را فروبنشاند. میخواستم خودم را مسخره کنم؟ بیشک نه اما با قدرت یاس فریادی از سر عشق کشیدم، و زهر در تمام تنم جاری بود، الههای که به سخره گرفته شد آنرا که دوستش میداشت در هم شکست. چنين میگويد امروز، زندگانی محصور در زندگی. ۴ وقتی دیگر هنوز شب بود.
ادامهی مطلبراس ساعت چهار صبح در مزرعهی برنج علفهای هرز ریشهکن میکنم. چه هست این اما؟ شبنم کشتزار یا اشکهای رنج؟
ادامهی مطلبنور تنها نمود نور است… شاید باد، برمپد. شهر باستانی دیگر زیر آب میآرمد.
ادامهی مطلبدر تصورم نمیگنجید که بخواندم پرندهای و بگوید پر میکشیم با هم از فراز این جهان. من اگرچه بیبال و او بی صورت آدمی هر دو حرکت را خواندیم. «متنِ» بودن.
ادامهی مطلبهستند معابری از تلخی کز دهانِ من به گونههای تو میرسند. عریانی پستانهایت در دستهایم خاکستر به جا مینهد. شاید میان نگاهِ تو و صدای من مردگان میلرزند.
ادامهی مطلبوقتی ما را تعقیب می کردند من هم یکی از شما بودم حالا اگر شما خود تعقیب گر شوید چگونه می توانم یکی از شما باشم؟ دوست داشتید مثل آنهایی باشید که شما را می کشتند حالا دقیقا همانند آنهایید از چنگالِ خشونت جان سالم به …
ادامهی مطلب. . هرگز مرگ را نشناختم تا آنزمانکه دیدم آن بمبارانِ اردوی پناهندگان را جایِ افتادن بمبها پُر بود از پاهای تکهتکه و نیمتنه هایی ازهمگسسته اما بینشانی از چهرهیی تنها نقشِ جیغی محو . هرگز درد را نشناختم تاوقتی که دختری هفت ساله محکم دستانام …
ادامهی مطلباجازه بده از دیگران دور شویم حالا در خلوت در کنار هم هستیم آیا از تشریفات صرف نظرمی کنی؟ بیا! حالا به من چیزی را تسلیم کن که تا به حال به کسی داده نشده است به من همه ی قصه را بگو به من آن …
ادامهی مطلببا آدم ها از صلح حرف زدن و همان زمان به تو فکر کردن از آینده گفتن و به تو فکر کردن از حق حیات گفتن و به تو فکر کردن نگرانِ همنوعان بودن و به تو فکر کردن همه یِ این ها آیا ریاکاری است؟ …
ادامهی مطلبفكر مي كنم مي دانم اينجا جنگلِ چه كسي ست اگر چه خانه اش در روستاست مرا نمي بيند كه اينجا ايستاده ام و جنگلش را كه از برف لبريز مي شود نگاه مي كنم براي اسب كوچكم شايد عجيب باشد: توقف در در جايي كه …
ادامهی مطلباو را از زمانی میشناختم که هنوز محمود درویش زنده بود. هر دو دلهامان با محمود و فلسطین میتپید. حالا دیگر بیشتر از دوازده است که دوستانِ همایم. در تمام این سالها شاهد رنجهایش بودم. در تمام این سالها همیشه کنارِ بغضهای من بود. چه بمباران …
ادامهی مطلبوَ همان روزها بود… شعر سر رسید به جست و جوی من. نمی دانم، نمی دانم از کجا آمد، از زمستان یا که رودی نمی دانم چه گونه و کجا نه اصواتی بودند، نه کلماتی و نه سکوت، لیکن از خیابانی که …
ادامهی مطلبمی خواهم با کسی بروم که “من دوستش می دارم” نمی خواهم هزینه ی این همراه شدن را حساب و کتاب کنم یا اینکه به خوبی و بدی اش فکر کنم حتی نمی خواهم بدانم دوستم دارد یا نه فقط می خواهم با آن کسی بروم …
ادامهی مطلب*قسمتی از شعر بلندِ “فردوسیِ شاعر” اثر شاعر آلمانی، هاینریش هاینه؛ شاعر شب و روز پشت دارِ اندیشه نشسته بود و سرودش، آن قالی بزرگ را می بافت قالیِ بزرگی که شاعر در تار و پودِ آن گاهشمار اسطوره ای میهن اش و تبار کهنِ …
ادامهی مطلبامروز صبح خبر خوشی می رسد تو خوابِ مرا دیده ای عکس از رودنی اسمیت
ادامهی مطلبپیرها هم روزی جوان بودند اما زندگی گذشت و در آینه پوستشان را کند جوان ها هم به زودی پیر می شوند اما این را فاش نکنیم دیوارها گوش دارند
ادامهی مطلببدها از پنجه ات می ترسند خوب ها از ظرافت و زیبایی ات لذت می برند همینطور دلم می خواهد این را درباره ی شعرم از دیگران بشنوم
ادامهی مطلبشب ها که دریا گهواره ام می شود و سوسوی ستاره های رنگ پریده رویِ موج های عریض اش استراحت می کند آن زمان خودم را از همه کارها و عشق ها رها می کنم آرام می شوم و تنها نفس می کشم دریایی …
ادامهی مطلبآموخته ام که مردم حرف های شما را فراموش می کنند کارهای شما را فراموش می کنند ولی احساسی را که در آنها ایجاد کرده اید هیچ وقت فراموش نمی کنند
ادامهی مطلب