بازگشت به خانه

سیتِر

سیتِر

در صمیمیت گل‌بوته‌ها شادکامی‌های ما به هوا برخاسته و پناهشان داده اکنون سایه‌روشنِ کلبه‌ای به‌لطف نسیم تابستان که در گذر است بوی خفیف گل‌سرخ با عطر تنش در هم آمیخته است همان‌گونه که چشم‌هایش وعده داده بود، والاست شهامتِ او و می‌سوزد لب‌هایش از تبی نفیس …

ادامه‌ی مطلب
لوسیل کلیفتن: زنانی که می‌شناختی

لوسیل کلیفتن: زنانی که می‌شناختی

همان لباس سیاه همیشه را می‌پوشیدند، با لبهای بسته و کفل‌های سفت، با موهایی به رنگ برنز،‌ آراسته و تام و تمام؛ این زنان در خواب من جمع می‌شدند تا حرفهای همیشگی‌شان را بزنند، حرفهایشان میخ می‌شد به نام‌های خیابان‌هایی در فرانسه. وقتی از آنها می‌پرسیدم …

ادامه‌ی مطلب
سیاه از رودخانه‌ها سخن می‌گوید

سیاه از رودخانه‌ها سخن می‌گوید

من با رودخانه‌ها آشنایی به هم رسانده‌ام رودخانه‌هایی به دیرینه سالی ِ عالم و قدیمی‌تر از جریان خون در رگ‌های آدمی. جان من همچون رودخانه‌ها عمق پیدا کرده است. من در فرات غوطه خورده‌ام هنگامی که هنوز سپیده‌دم جهان، جوان بود. کلبه‌ام را نزدیک رود کنگو ساخته بودم که خوابم را لالای می‌گفت. به نیل می‌نگریستم و اهرام را بر فراز آن برپا می‌داشتم. ترانه‌ی می‌سی‌سی‌پی را می‌شنیدم آنگاه که لینکلن در نیواورلئان فرود آمد، و سینه‌ی گل‌آلودش را دیده‌ام که به هنگام غروب به طلا می‌ماند. من با رودخانه‌ها آشنا شده‌ام رودخانه‌هایی سخت دیرینه سال و ظلمانی.

ادامه‌ی مطلب
ترانه‌ی بیگانه

ترانه‌ی بیگانه

در جستجوی مردی هستم که نمی‌شناسمش که هرگز اینچنین من نبود جز از آن هنگام که جستجویش می‌کنم. چشم‌های مرا دارد، دستان مرا یکسره همین اندیشه‌ها را در تکه‌پاره‌های شناورِ زمان؟ فصلِ هزاران کشتی‌شکسته دریا دست می‌کشد از دریا بودن آب یخینِ گورها شده است. اما …

ادامه‌ی مطلب
سفر

سفر

صحراگرد یا دریانورد، میان این سرزمین بیگانه و آن‌یکی همیشه، – دریا یا صحرا ـ فضایی‌‌ هست با مرزهایی از سرگیجه که یک به‌ یک، از پا درمی‌آیند در آن سفر در سفر سرگردانی در سرگردانی در ابتدا انسانی‌ست در انسان همچون هسته‌ که در میوه …

ادامه‌ی مطلب
در زمانی دور

در زمانی دور

در زمانی دور وقتی ریگ هنوز روان بود خدا، به شاعر فرمان داد که بایستد و بدو گفت: «از هرجایی که آمده باشی فرزند منی. رسالت تو آوردن گرماست به جهان. برای کلمات هر شعر اما باید به میان شکاف‌های‌ ژرف خانه قدم بگذاری.»

ادامه‌ی مطلب
پل الوار: بانوی عشق

پل الوار: بانوی عشق

ایستاده بر پلک هایم و گیسوان ش تنیده در موهایم رنگ چشمان مرا دارد شکل دستان مرا غرقِ سایه ام می شود مثل درّی که غرقِ آسمان هیچ گاه چشمان اش را نمی بندد و مجال خواب م نمی دهد و رویاهایش در روز رخشان خورشید …

ادامه‌ی مطلب
بارون باهار

بارون باهار

بذار بارون ماچت کنه
بذار بارون مث آبچک ِ نقره
رو سرت چیکه کنه.
بذار بارون واسه‌ت لالایی بگه.

بارون، کنار کوره راها
آبگیرای راکد دُرُس می‌کنه
تو نودونا
آبگیرای روون را میندازه،
شب که میشه، رو پشت بونامون
لالایی‌های بُریده بُریده میگه.

عاشق بارونم من.

ادامه‌ی مطلب
عیسای مسیح

عیسای مسیح

روی جاده‌ی مرگت به تو برخوردم. راهی که از اتفاق پیش گرفته بودم بی‌آن که بدانم تو از آن می‌گذری. هیاهوی جماعت که به گوشم آمد خواستم برگردم اما کنجکاوی مانعم شد. از غریو و هیاهو ناگهان ضعفی عجیب عارضم شد اما ماندم و پا پس نکشیدم. انبوه بی‌سر و پاها با تمام قوت غریو می‌کشید اما چنان ضعیف بود که به اقیانوسی بیمار و خفه می‌مانست. حلقه‌یی از خار خلنده بر سر داشتی و به من نگاه نکردی. گذشتی و بر دوش خود بردی همه‌ی محنت ِ مرا.

ادامه‌ی مطلب
قطعه‌‏يى از مرگ شيخ بدرالدين

قطعه‌‏يى از مرگ شيخ بدرالدين

مى‏بارد نم‏نم ترسان و لرزان با صداى فروخورده همچون پچ و پچ خيانت. مى‏بارد نم‏نم چنان كه پاهاى خائنان، عريان و سپيد مى‏دود بر خاك ِ سياه ِ خيس پندارى. مى‏بارد نم‏نم و در بازار سه‏رز1 برابر دكه‏ى آهنگر پيكر ِ بدرالدين آويخته بر درختى. مى‏بارد نم‏نم از شب ِ ديررس ِ بى‏ستاره پاسى گذشته است. سراپا عريان است شيخ ما آبچكان تاب مى‏خورد زيرشاخه‏ى ريخته‏برگ. مى‏بارد نم‏نم لال است بازار سه‏رز كور است بازار سه‏رز سودايى موحش در هوا است بى‏حرفى، بى‏نگاهى. فرومى‏پوشد به‏ناگاه صورتش را به دو دست‏اش، بازار سه‏رز. مى‏بارد نم‏نم.

ادامه‌ی مطلب
خموشی می گزینم

خموشی می گزینم

خموشی می‌گزینم، انتظار می‌کشم تا اشتیاقم شعر و امیدم چون آنی شوند که گام برمی‌دارد در خیابان تا بتوانم با چشم‌های بسته ببینم رنجی را که اینک با چشم‌های باز می‌بینم.

ادامه‌ی مطلب
باز خواهی گشت | آنتونیو گاموندا

باز خواهی گشت | آنتونیو گاموندا

باز خواهی گشت «وقتی گیلاس‌ها شکوفه کنند و قمری بیدار شود.» جهان را در دروغی درخشان نقاشی کرده‌ای. چشمان قمری را سرخ دیدم از خشم. می‌دانم تیزاب زهرین در برگ‌های بو مسکن می‌کند، این‌که میوه‌هایش قلب پرندگان را از حرکت باز می‌دارند‌. در برف اما گیلاس‌های …

ادامه‌ی مطلب
صدای گریه‌ات را می‌شنوم | آنتونیو گاموندا

صدای گریه‌ات را می‌شنوم | آنتونیو گاموندا

صدای گریه‌ات را می‌شنوم. بالا می‌روم تا اتاق‌هایی که سایه بر دیوارهای بی‌حرکت سنگینی می‌کند، ولی تو آن‌جا نیستی: تنها ملافه‌ها هستند که می‌پیچند به دور رویاهای تو. دیگر همه‌چیز نامشهود است در من؟ هنوز نه. فراتر از سکوت دیگربار صدای گریه‌ات را می‌شنوم.

ادامه‌ی مطلب
تو همان برفی | آنتونیو گاموندا

تو همان برفی | آنتونیو گاموندا

برف را می‌بینی آمیخته به برگ‌های بو. در چشم‌هایت سفیدی و سایه را نگه می‌داری، سکوت پرندگان را نظاره می‌کنی. می‌دانم که پرندگان گریخته‌اند می‌دانم که باز نخواهند گشت می‌دانم که تو ورای محدودیت‌های من وجود داری. که تو همان برفی.

ادامه‌ی مطلب
در اندیشه‌ی تو خواهم بود | آنتونیو گاموندا

در اندیشه‌ی تو خواهم بود | آنتونیو گاموندا

در اندیشه‌ی تو خواهم بود بیشتر از سایه‌ای مبهم نخواهم بود در لحظه‌ای خواهم زیست که شادی و حسرت چشمان تو را می‌سوزانند. ولی می‌خواهم همیشه ناشناس بمانم در تو. ناشناخته. به‌سادگی پیچیده در شادکامی‌ات. پریشان در نور خویش، تو و من، فقط زنده در آن …

ادامه‌ی مطلب
خوان خلمن | کتابِ زیرین

خوان خلمن | کتابِ زیرین

خوان خلمن، شاعر بزرگ آمریکای لاتین، این دفتر را بین سال‌های ۱۹۸۳ تا ۱۹۸۵ در فرانسه نوشت. کودتای نظامی آرژانتین او را به تبعید فرستاد و چند سالی، جغرافیای تبعیدش در فرانسه بود. خوان، از نسل یهودیان اکراین است اما این دفتر را به زبان سپاردی، …

ادامه‌ی مطلب
زنای با محارم

زنای با محارم

  درختی را دوست می‌داشتم و او خش‌خشِ بر‌گ‌ها را در گوشم زمزمه می‌کرد و من زنای با محارم را چشیدم با برادرم درخت، در سوز باد سرد او صدها پرنده به‌دنیا آورد از صدها میوه‌ی غریبی که بارشان زخم بود و با لب‌هایش بوسه‌ها نثارشان …

ادامه‌ی مطلب
قانون زيستن، وظيفه‌‏ى زيستن

قانون زيستن، وظيفه‌‏ى زيستن

هيچ چيز نباشد نه حشره‏يى وزوز كُن نه برگى لرزان نه جانورى كه ليسه كشد يا بلايد، هيچ گرمى، هيچ شكفته‏يى نه يخ‏زده‏يى، نه درخشانى، نه بويايى نه سايه‏ى ساينده‏ى يكى گُل ِ تابستانى نه درختى پوستين ِ برفش در بر نه گونه‏يى به يكى بوسه‏ى شاد آراسته نه بالى محتاط يا گستاخ در باد نه كنار ِ نازك ِ تنى، نه يكى آغوش ِ سراينده نه چيز ِ آزادى، نه سود بردنى، نه هدر دادنى نه پريشان شدنى، نه فراهم آمدنى از پى ِ خير يا كز پى ِ شرّ نه شبى مسلح به سلاح عشق يا رامشى نه صدايى از سر ِ اعتماد و نه دهانى هيجان زده نه سينه‏ى عريانى نه دست ِ گشوده‏يى نه تيره‏روزى، نه سيرمانى نه چيز مادى، نه چيزى كه بتوان ديد نه از سنگين و نه از سبك نه ميرا و نه ماندگار انسانى باشد هر كه خواهد گو باش من يا ديگرى ورنه هيچ نباشد.

ادامه‌ی مطلب
آزادی

آزادی

کسانی از سرزمین‌مان سخن به میان آوردند من اما به سرزمینی تهی‌دست می‌اندیشیدم به مردمانی از خاک و نور به خیابانی و دیواری

ادامه‌ی مطلب
برتولت برشت: تردیدها

برتولت برشت: تردیدها

  واسه م بنویس چی می پوشی! گرم هست؟ واسه م بنویس چه طور می خوابی! آروم می خوابی اون جا؟ واسه م بنویس چه شکلی شدی! هنوز همون جوری هستی؟ برام بنویس واسه چی دلتنگی! واسه دستام؟   برام بنویس حال ت چطوره! هنوز زنده …

ادامه‌ی مطلب
پابلو نرودا: شعر آخر از دفتر بیست شعر عاشقانه

پابلو نرودا: شعر آخر از دفتر بیست شعر عاشقانه

می توانم امشب غمناک ترین سطرها را بنویسم. مثلن بنویسم: ” شب شکسته است وَ تکه تکه می شوند آن ستارگان در دور دست و بر باد می روند.” شب- باد، در آسمان می پیچد و می خواند. می توانم امشب غمناک ترین سطرها را بنویسم. …

ادامه‌ی مطلب
اخطار توفان؛ آدریان ریچ

اخطار توفان؛ آدریان ریچ

تمام بعد‌ازظهر لیوان‌ها از روی رف پایین افتادند آنها بهتر از هر دستگاه‌ی می‌دانند کدام باد بالای سرشان می‌وزد، کدام توده آشفته خاکستری از اینجا می‌گذرد، کتابم را روی صندلی کنار بالشتها گذاشتم و رفتم تا پنجره ‌را ببندم، دیدم که شاخه‌ها در برابر آسمان خم …

ادامه‌ی مطلب
به صخره‌ها برآمدم  تا صدایت کنم

به صخره‌ها برآمدم تا صدایت کنم

به صخره‌ها برآمدم تا صدایت کنم. نامت را پرتاب کردم و تنها دریا با شیره‌ی فرارش و حرص کف‌هایش پاسخم گفت. از دل آشوب ‌مکرر آب‌ها نامت می‌گذرد عین یک ماهی که تقلا می‌کند و به دوردستان می‌گریزد. غلتان بر دریای پاییز تا افقی از نعنا …

ادامه‌ی مطلب
هجوم می‌آورد شاهین خالدار

هجوم می‌آورد شاهین خالدار

هجوم می‌آورد شاهین خالدار و متهم‌ام می‌کند، و شکوه می‌کند از پرگویی و پرسه‌ی من. من هم رام نیستم، من هم ترجمه‌ناپذیرم، وراجی وحشی نابهنجارم را بر بام‌های جهان به صدا در می‌آورم. واپسین بارقه‌ی روز خود را برایم نگه می‌دارد، پس از تصویر هرچیز دیگری …

ادامه‌ی مطلب
جغد

جغد

جغد مراقبه‌اش را وا می‌گذارد عینکش را تمیز می‌کند و آه می‌کشد. شب‌پره‌ای بر تپه‌ی پایین می‌چرخد و ستاره‌ای می‌گریزد. جغد بال‌هایش را به هم می‌زند و به مراقبه‌ ادامه می‌دهد.

ادامه‌ی مطلب
آن غریبه به آخر رسید

آن غریبه به آخر رسید

آن غریبه به آخر رسید که با او باز می‌گشتی دیروقت شب به پچ‌پچ و پچ‌پچ. حالا دیگر کسی منتظرم نیست خانه‌ام مرتب نیست و خوب‌است آن‌چه بد است‌. آن غروب داغ به آخر رسید ناله‌ی بلند و غوغایت حرف‌هایت با مادر ویران‌ات که به ما …

ادامه‌ی مطلب
سموئل بکت: گور زاد

سموئل بکت: گور زاد

برگردان این شعر پیش کشی است به برادرم کامیار (محسنین)     گذران سال های آموختنی که بر باد می رود شهامتی برای سال ها سرگردانی درون دنیایی که مودبانه روی می گرداند از خام دستیِ آموختن     پی نوشت: برگردان این شعر از متن اصلی …

ادامه‌ی مطلب
سموئل بکت: می آیند…

سموئل بکت: می آیند…

می آیند ناهمانند و یک سان با هر کدام شان چیزی ناهمانند و یک سان با هر کدام شان غیاب عشق، ناهمانند با هر کدام شان غیاب عشق، یک سان پی نوشت: ترجمه ی این اثر از متن انگلیسی ترجمه شده توسط شخص بکت از متن …

ادامه‌ی مطلب