بازگشت به خانه

تک‌شاخ‌ها

تک‌شاخ‌ها

تک‌شاخ‌ها و غول‌های یک چشم. شاخ‌های طلایی و چشم‌های سبز. بر نشیب در تحیر عظیم جیوه‌ی بی‌لعابِ دریا را نقاشی می‌کنند. تک‌شاخ‌ها و غول‌های یک چشم. یک مردمک و یک قدرت. چه کسی تردید می‌کند در تاثیر موحش این شاخ‌ها؟ پنهان کن اهدافت را ای‌طبیعت!

ادامه‌ی مطلب
اسب سیاه ِ کوچک

اسب سیاه ِ کوچک

در ماه سیاهِ سارقان مهمیزها آواز سر می‌کنند. اسب سیاه کوچک، سوار مرده‌ات را کجا می‌بری؟ مهمیزهای سختِ رهزنی ساکن که افسارش را گم کرده‌است… اسب سیاه کوچک، چه عطر گل چاقویی! در ماه سیاه، دامنه‌ی سیررا موره‌نا خونین بود. اسب سیاه کوچک، سوار مرده‌ات را …

ادامه‌ی مطلب
می‌دانم که بهترین‌های فضا و زمان در دستانِ من است

می‌دانم که بهترین‌های فضا و زمان در دستانِ من است

می‌دانم که بهترین‌های فضا و زمان در دستانِ من است، و نه هرگز پیمانه‌ام کردند و نه پیمانه خواهم شد. سفری ابدی را پیاده می‌پیمایم، (همه بیاید و بشنوید) نشانه‌هایم کتی‌ست ضدباران، کفش‌های خوب و عصایی بریده از جنگل، در صندلی من، هیچ یک از دوستانم …

ادامه‌ی مطلب
پنجاه و هشتم: افسانه‌ی سه دوست

پنجاه و هشتم: افسانه‌ی سه دوست

انریکه، امیلیو، لورنزو هرسه یخ می‌بستند: انریکه در عالم بستر امیلیو در عالم چشم و جراحات دست‌ها لورنزو در عالم مدارس بی‌سقف. لورنزو، امیلیو، انریکه، هر سه می‌سوختند: لورنزو در عالم برگ‌ها و توپ‌های بیلیارد امیلیو در عالم خون و سنجاق‌های سفید انریکه در عالم مردگان …

ادامه‌ی مطلب
تن داغ واژه‌ها

تن داغ واژه‌ها

  این واژه ها را در دستانت بگیر و حس کن پاهای چابکشان را و قلبشان را که مثل قلب سگی تند می‌تپد پس نوازش کن پشم‌هایشان را تا آرام گیرند روی زانوانت بگذارشان تا چیزی نگویند دیگر   لانه‌ای بی‌حاصل از اصوات، پناهگاهِ جَوَندگانی ست که …

ادامه‌ی مطلب
می‌نویسم هرچه باداباد!

می‌نویسم هرچه باداباد!

می‌نویسم بی‌سبک و سیاق هرچه بادا باد، می‌نویسم فی‌البداهه از خاطره، می‌نویسم از خویش از مردم، انگار یک بازی تراژیک بی‌ کارت‌های تک، بر می‌زنم رنگ‌ها را عشق‌ها را، شهرنشینان و کلمات خشن را و به‌جای این‌که از درِ نفرت یا خیابان در آیم می‌نویسم هرچه …

ادامه‌ی مطلب
سال‌ها که بگذرند | نیکانور پاررا

سال‌ها که بگذرند | نیکانور پاررا

سال‌ها که بگذرند، سال‌ها که بگذرند و هوا گودالی نقر کند میان روح من و روح تو، سال‌ها که بگذرند و من فقط مردی باشم که عاشق بود، موجودیتی که لحظه‌ای ایستاد روبروی لب‌های تو، بینوامردی خسته از سیاحت باغ‌ها، تو کجا خواهی بود؟ کجا خواهی …

ادامه‌ی مطلب
در خانه ام

در خانه ام

در خانه‌ام دیوارها خالی‌اند و من از تماشای گچ سفید رنج می‌برم. چند در دارد خانه‌ام و چند پنجره: نمی‌‌توانم از پسِ این‌همه سوراخ برآیم. این‌جا مادرم زندگی می‌کند با عینک‌هایش. این‌جا همسرم زندگی می‌کند با گیسوانش. این‌جا دخترانم زندگی می‌کنند با چشم‌هاشان. از چه رنج …

ادامه‌ی مطلب
این یک پنجره است

این یک پنجره است

این یک پنجره است. اینجا زمان در انتظارِ اوست. پشت شیشه، چهره‌اش، نامرئی، در سکوت. کور و شیرین نگاهم می‌کند با چشم‌های باز. کنار من شب است. دور است پنجره‌اش. گاه‌گاهی او را در لباس سیاه می‌جویند: مادر جوانِ مویه گلِ باد. بر سینه‌‌اش نیایش می‌کنند …

ادامه‌ی مطلب
درباره‌ی هومر

درباره‌ی هومر

  وقتی که آخرین بار در دره‌ی مقدس خواهرانِ نُه‌گانه* به فرمانِ آپولون ایلیاد و اُدیسه را می‌خواندند هریک برای خوش‌آیندِ او خود را مشتاق‌تر نشان می‌داد و از او می خواست تا رازی را فاش کند که کائنات از آن بی‌خبر است و خدای شعر …

ادامه‌ی مطلب
یقین ندارم، ولی گمان می‌کنم

یقین ندارم، ولی گمان می‌کنم

یقین ندارم، ولی گمان می‌کنم که یک زن و یک مرد یک روز عاشق هم می‌شوند، آرام آرام تنها می‌شوند چیزی در دلشان به آن‌ها می‌گوید که تنهایند تنها بر زمین، به درون هم در می‌آیند یکی دیگری را می‌کشد. همه‌چیز در سکوت اتفاق می‌افتد. عین …

ادامه‌ی مطلب
عریان می‌شوی

عریان می‌شوی

عریان می‌شوی انگار تنها هستی و ناگهان می‌فهمی که با منی. و آن‌وقت چه مایه دوست‌ات می‌دارم میان ملافه‌ها و سرما! سر به اغوای من می‌گذاری انگار مردی ناشناسم، و برایت حجله‌ی جشن و گرما می‌بندم خیال می‌کنم همسرم هستی و با من دفن می‌شوی. و …

ادامه‌ی مطلب
وقتی دلت می‌خواهد بمیری

وقتی دلت می‌خواهد بمیری

وقتی دلت می‌خواهد بمیری سرت را زیر بالش فرو کن و تا چهار هزار گوسفند بشمار. دو روز غذا نخور و ببین که زندگی چه زیباست: گوشت، لوبیا، نان. بی‌ زن بمان: خودت خواهی دید! وقتی دلت می‌خواهد بمیری این‌همه آه و فغان نکن: بمیر و …

ادامه‌ی مطلب
اگر زنده ماندی

اگر زنده ماندی

اگر زنده ماندی، اگر مقاومت کردی: آواز بخوان، رویا ببین، مست کن! زمانه‌ی زمهریر است: عاشق شو، شتاب کن! بادِ ساعات خیابان‌ها را جارو می‌کند، معبرها را. درختان منتظرند: تو منتظر نباش، موعد زندگی‌ست، یگانه فرصت‌ات!

ادامه‌ی مطلب
خدایا

خدایا

به من همه‌چیز دادی خدایا، پدرم را و مرگ پدرم را، مادرم را و مرگ‌اش را برادرم خوان و عاقبت‌اش را خورخه، واقعی‌اش و شبح‌اش را همسرم، چِپیتا،‌ و فرزندانم را به من تخت دادی و استخوان تا فرصت بیشتری تقاضا کنند. به من همه چیز …

ادامه‌ی مطلب
سیاست

سیاست

دوباره پایم به سیاست باز شد. می‌دانم به هیچ دردی نمی‌خورم ولی از من استفاده می‌کنند و نمایش‌ام می‌دهند. «شاعری از خانواده‌ی پروانه‌های سیرک که از سوراخ سوزن می‌گذرد، ویترین شماره‌ی پنج.» با شما می‌آیم تا خودم را ببینم.

ادامه‌ی مطلب
خداحافظی

خداحافظی

بر زبان نمی‌آید. به چشم‌هامان می‌آید، به دست‌هامان، می‌لرزد، مقاومت می‌کند. بعد می‌گوید صبر کن، صبر کن، و می‌دانی که خداحافظی تلخ و بیهوده است.

ادامه‌ی مطلب
مردی که …

مردی که …

مردی که دندان ندارد نمی‌تواند برقصد. مردی که چشم ندارد نمی‌تواند بگوید: بون‌ژو مادام! روز قشنگیه: بم لطف کن و بکش‌اش! مردی که شلوار ندارد نمی‌تواند بین مردم قدم بزند. مردی که کسی را ندارد نمی‌تواند گریه کند. مردی که کسی را ندارد نمی‌تواند گریه کند. …

ادامه‌ی مطلب
زمین مثلِ یک پرتقال آبی‌ست

زمین مثلِ یک پرتقال آبی‌ست

  زمین مثلِ یک پرتقال، آبی‌ست هیچ خطایی در کار نیست کلمات دروغ نمی گویند پیشکش نمی‌شوند دیگر‌ برای سردادنِ سرود گِردِ بوسه‌های تفاهم عشق و جنون پیوند خورده دهانش با تمامِ رازها و لبخندها و چه جامه‌های گذشت که بر تنِ اوست تا که عریانش …

ادامه‌ی مطلب
سکوت گرد شب

سکوت گرد شب

سکوت گرد شب بالای خط حامل نامتنهاهی. و عریان بالغ از شعرهای گمشده به خیابان می‌روم. آن سیاه، دریده به آواز زنجره‌ها، با خود آن آتش بیهوده را دارد، بی‌جان، از صدا. آن نور آهنگین که جان را در می‌یابد. اسکلت‌های هزار پروانه‌ در چاردیواری من …

ادامه‌ی مطلب
آبرنگ

آبرنگ

  سربازان مزرعه و کاخ را آتش زدند قلعه را ویران کردند و بقایای باستانیِ رومی را همان‌ها که پیروز بر زمان و آذرخش و آب نشانی از گذشته‌های دور بودند و اکنون خرابه‌هایشان منحرف کرده جویباران را بناهای اندوه و نفرت و جنگ سربازان مزرعه …

ادامه‌ی مطلب
موج

موج

امواج بی‌شمار پیش از من بوده‌اند و پس از من خواهند بود. اما این لحظه مال من است و با بازوهای گشاده به سویت می‌دوم. می‌خواهم در آغوشت بگیرم ای ساحل و ناپدید شوم در آغوشت.

ادامه‌ی مطلب
پنجاه و هفتم: مکان

پنجاه و هفتم: مکان

    تو نباید فقط برای رسیدن به جایی از خانه بیرون بزنی، بلکه از طریق نگاه کردن هم می‌شود باید ببینی چیزی برای دیدن نیست، تا بگذاری  همه چیز به شکل سابق اش بماند   جایش است، وقت اش است تا برای پس فردا ،چیزی  …

ادامه‌ی مطلب
عاقبت

عاقبت

از آلبوم عکس با احتیاط عکس‌های عشاق پیشین‌ات را حذف کرده بودی. از آن‌ها تنها تهی به جا مانده بود. به آن قیچی‌ها فکر کردم و از عاقبت خود آگاه شدم.

ادامه‌ی مطلب
دست‌خطِ دستانت

دست‌خطِ دستانت

چگونه دست‌خطِ دستانت را دوست می‌داشتم بر فرش بر میز هر روز بر خلوت غروب بر گرد و خاک پنجره بر ماسه‌های یکدست ساحل دست‌های ساکت پیام‌های تک‌هجایی ولی هرگز نمی‌دانستی چه واژه‌ای را می‌نویسی.

ادامه‌ی مطلب
اگر این شعر را ننویسم

اگر این شعر را ننویسم

فلاسفه می‌گویند که تنها «آن» حقیقت دارد. اگر این شعر را ننویسم هیچکس در آینده نخواهد دانست که یک شب من و تو در یک قطار از سن‌سباستین تا بارسلونا عقشبازی می‌کردیم پرشدت. اگر این شعر را ننویسم نه پسرت خواهد دانست نه همسرت. اگر این …

ادامه‌ی مطلب
مرزها

مرزها

در حدود رودی که یک برلین را از برلینی دیگر جدا می‌کند (رود هاول) پسری نیزه‌ای پرتاب می‌کند. آن ماهی که صید خواهد کرد غربی‌ست یا کمونیست؟

ادامه‌ی مطلب
در شهرهای ناشناس

در شهرهای ناشناس

وقتی در شهرهای ناشناس باران می‌بارد آبی که فرومی‌بارد با من از چیزهایی می‌گوید که نمی‌دانم. در کرانه‌ی دریا نیست بی‌تردید همه خود را مسافرانی می‌یابیم از یک کشتی کشتیِ مجانین شاید.

ادامه‌ی مطلب
عشق به تمامی تخیل است

عشق به تمامی تخیل است

عشق به تمامی تخیل است. سال را ابداع می‌کند، روز را، ساعت را و آهنگش را. عاشق را ابداع می‌کند و حتی معشوق را. امتحان نمی‌کند هیچ‌چیز را در برابر عشق، این‌که هرگز، هرگز معشوقی در کار نبوده‌است.

ادامه‌ی مطلب
جَبَن

جَبَن

در اندیشه‌ی جانت در چشمانت به خویش نظر کردم. جَبَن سفید. در اندیشه‌ی دهانت در چشمانت به خویش نظر کردم. جَبَن سرخ. در چشمانت به خویش نظر کردم. اما تو مرده بودی! جَبَن سیاه.

ادامه‌ی مطلب