از این پس، گونهای اشتیاق با نشانی شگفت را شعر خواهی نامید، رد و امضایی که پراکندگیاش را هر بار از آنسوی لوگوس تکرار میکند… هر شعر یک حادثه است، هر شعر به روی زخمی گشوده میشود اما خود آنچنان زخمی نمیزند. تو وِِردی را که …
ادامهی مطلب
از این پس، گونهای اشتیاق با نشانی شگفت را شعر خواهی نامید، رد و امضایی که پراکندگیاش را هر بار از آنسوی لوگوس تکرار میکند… هر شعر یک حادثه است، هر شعر به روی زخمی گشوده میشود اما خود آنچنان زخمی نمیزند. تو وِِردی را که …
ادامهی مطلب– چه زيباست محبوب من در جامهى همه روزى ِ خويش با شانهى كوچكى در موهايش! هيچ كس آگاه نبود كه او اينچنين زيباست. اى دختران آوش ويتس اى دختران داخاو شما محبوب زيباى مرا نديدهايد؟ – در سفرى بس دراز بدو برخورديم، نه جامهيى بر …
ادامهی مطلبآنسوی افق سرخ، سرختر است و چشم چالاکتر. طلا همان است که گمان میکردیم، آنگاه که در جستجویش بودیم. گذرگاهِ میانِ ساحل و امواج، یکسره لطافت است. گُلها در عمقِ دریاها میشکفند و جلبکها به آرامی همچون گیسوانِ پیچکها، روی بامهای سفالین میجنبند. آنسوی …
ادامهی مطلبانسان چیست؟ از خود میپرسد پاسکال: قدرتی به توان صفر، هیچ اگر با همه قیاس شود، همه اگر با هیچ قیاس شود: تولد به اضافهی مرگ: صدایی ضرب در سکوت: میانگینِ حسابیِ همه و هیچ.
ادامهی مطلببا بورخسات بمان! او به تو خاطرهی یک گل زرد پیشکش میکند منظرهی غروب را سالها پیش از آنکه به دنیا بیایی. چه جالب به به، چه جالب! در عوض من به تو هیچ وعدهای نمیدهم نه وعدهی پول نه سکس نه شعر یک کاسه ماست …
ادامهی مطلبواسه من دیگه حرفی نمونده بزنم هرچی باس میگفتمو نمدونم چن دفه گفتنش. نمدونم چن دفه سوال کردمو هیچکی جوابمو نمیده خب از اوجب واجباته که مغاک یه دفه جواب بده آخه زمون زیادی نمونده. فقط یه چیز واضحه: تن پرِ کرم میشه.
ادامهی مطلبصعود میکنی سوسوزنان به برق لبها و گودیهای زیرچشم! من از راه رگهایت بالا میروم مثل سگی زخمی که در پیادهروهای نرم پناه میجوید. تو گناهی ای عشق در این جهان! و بوسهام نوک براقِ شاخ شیطان است، بوسهام که خود آیینی مقدس است! مسرحالبصر است …
ادامهی مطلبمراقب باش که چشم بر چه مینهی ای صیاد! آنچه حالا نمیبینی دیگر نخواهد بود آنچه اکنون لمساش نمیکنی خواهد پوسید و آنچه اینک درنمییابی یکروز زخمت خواهد زد.
ادامهی مطلبمن به روزی زاده شدم که خدا بیمار بود. همه میدانند که زندهام که ناخوشام و از ماهِ دسامبر آن ژانویه چیزی نمیدانند. آخر من به روزی زاده شدم که خدا بیمار بود. در هوای مابعدالطبیعهی من خلایی هست که هیچکس نباید لمساش کند: ایوان یک …
ادامهی مطلبامروز عصر باران میبارد هرگز چنین باران نبارید و مرا میل زندگی نیست ای دل. عصر مطبوعیست. چرا نباشد؟ لباس شرم و حزن به تن کرده عین یک زن لباس پوشیده. امروز عصر در لیما باران میبارد و من غارهای بیرحم ناسپاسیام را به خاطر میآورم. …
ادامهی مطلبامروز بر ایوان سنگی خانه ایستادهام آنجا که بینهایت تو را کم میآوریم! یادم هست همین ساعتها با هم بازی میکردیم اینکه مادر نوازشمان میکرد: «خب، بچهها…» حالا خودم را مثل قدیمها پنهان میکنم و انتظار میکشم که تو پیدایم نکنی: در اتاق، در سرسرا، در …
ادامهی مطلباز تنت، اعضای تناسلیات را دوست میدارم. از اعضای تناسلیات، دهانت را دوست میدارم. از دهانت، زبانت را دوست میدارم. از زبانت، کلماتات را دوست میدارم.
ادامهی مطلبسواحل و دشتهای بایر، خورشید طلایی خفته تپهها و چمنزارها، آرام و تنها و دور. قلعهها و کلیساهای کوچک، کلبهها و صومعهها، زندگی با خاطرهی حکایات خوش، مرا جدا کردند از تمامشان آنها، آن فاتحان آن قابیلان ابدی. در برهوت رهایم کردند. دستی مقدس خاک تو …
ادامهی مطلبهجاها. الکل ماه دسامبر سرد است، گرفته است. سیگار تلخ است. یک سیگارِ بیمارستانیاست. هجاها. هجاها به کارِ ساختن شعر میآیند. سطح میز صاف است. یک قاشق، شکل پیچیدهی آشنا و مطبوعی دارد. لیوان همانقدر خوشتراش است که یک خدمتکار بیریا. در چشمهای شاعر زنی شکل …
ادامهی مطلب«اگر نمیتوانی باران باشی ای عشق من درختی باش درختی شاداب و سبز، درختی باش! و اگر نمیتوانی درخت باشی ای عشق من صخرهای باش صخرهای خیسِ شبنم صخرهای باش! و اگر نمیتوانی صخره باشی ای عشق من ماه باش ماهی که عاشقی به رویا دیدهاست …
ادامهی مطلبمرد به زن میگوید: بر لبهی مغاک منتظرم باش! زن جواب میدهد: بیا اینجا! من خود مغاکم!
ادامهی مطلببه مرگ: تانکی را میشناسیم که تو را فرستاد. و دقیقن میدانیم چه میخواهی. پس برگرد به همانجایی که از آن آمدهای با یک حلقهی عروسی. به سربازان بگو متاسفم. به افسران بگو متاسفم. بگو آن تازهعروس و تازه داماد تو را حین تماشایشان گرفتند و …
ادامهی مطلبو تو ای مرگ و تو ای آغوش تلخ فنا، بیهودهاست بکوشی دلواپسم کنی. آن قابله بیدرنگ دست به کار میشود و آن دستهای مجرب را میبینم که میفشارند و میپذیرند و یاوری میکنند، به آستانهی آن درهای نفیس منعطف تکیه میدهم، و نشان میکنم مجرای …
ادامهی مطلبهرگز او را غرقه به خون خویش ندیدهبودم. بر کف اتاق خون را ندیدهبودم. به دیوار تکیه دادهبود و چای بابونه مینوشید و برای فرداهایش نقشه میریخت. مادر چنین گفت.
ادامهی مطلبکاملن. آنگاه، زندگی! کاملن. آنگاه، مرگ! کاملن، آنگاه، همه! کاملن، آنگاه، هیچ! کاملن، آنگاه، جهان! کاملن، آنگاه، خاک! کاملن، آنگاه، خدا! کاملن، آنگاه، هیچکس! کاملن، آنگاه، هرگز! کاملن، آنگاه، همیشه! کاملن، آنگاه، طلا! کاملن، آنگاه، دود! کاملن، آنگاه، اشک! کاملن، آنگاه، خنده! کاملن!
ادامهی مطلبدر لیما… در لیما باران میبارد آب کثیفِ یک رنج چه مرگبار! باران میبارد از روزنهی عشقات. خودت را به خواب مزن، آوازهخوانت را به خاطر بیاور. که دیگر درمییابم… درمییابم معادلهی انسانی عشقت را. رعد میغرد در سرنای صوفیان و در جواهر خروشان و تقلبی، …
ادامهی مطلبامشب بر دو تختهی خمیدهی بوسهام خود را مصلوبکردهای ای یار. و رنجات با من گفتهکه مسیح گریسته است اینکه «جمعهی نیک»ی هست لطیفتر از آن بوسه. در این شب شگرف که چندان نگاهم کردهای شادان است مرگ و در استخوانش آواز خوانده است. هبوط دومام …
ادامهی مطلباطمینان به عینک و نه به چشم به پله و حاشا که به گام به بال و نه به پرنده و تنها به تو، به تو تنها، به تو تنها. اطمینان به شر و نه به شریر به جام و حاشا که به شراب به جسم …
ادامهی مطلبمردی گفت: سختترین لحظهی زندگیام در نبرد مارنه بود. وقتی سینهام زخمی شد. دیگری گفت: سختترین لحظهی زندگیام دریک سونامی پیش آمد، در یوکاهاما. به شکل معجزآسایی نجات یافتم. زیر بامهای یک مغازهی لاک والکل پناه گرفته بودم. مردی دیگر گفت: سختترین لحظهی زندگیام هر وقتِ …
ادامهی مطلباشتیاق متوقف میشود، دُم در هوا. ناگهان، زندگی منقطع میشود، بیخبر. خونم مرا در خطوط مادینه میپاشد، و حتی خودِ شهر بیرون میآید تا ببیند که چیست آنکه فیالبداهه میایستد. – اینجا چه میگذرد، در این پسرِ مردان؟ – شهر فریاد میزند و در سرسرای لوور …
ادامهی مطلبای اسپانیا، خودت را از اسپانیایت مراقبت کن! از چکش بیداس از داسِ بیچکش خودت را مراقبت کن! از قربانی در برابر قربانی و از جلاد در برابر جلاد و از لاابالی دربرابر لاابالی خودت را مراقبت کن! از آنکه پیش از خروسخوان سه بار نادیدهات …
ادامهی مطلبهر روز میآیم تا تو را ببینم که میگذری کشتی بخارِ همیشه دورِ مسحور… چشمانت دو ناخدای موبورند و لبهایت، چارقد کوچک سرخی که پرپر میزنند در وداعی از خون. میآیم تا ببینمات که میگذری کشتی بخارِ همیشه دورِ مسحور تا یک روز که مست از …
ادامهی مطلبدر این جهان که زندگی تکهتکه میشود و از ما میگریزد شاعر راز را در آغوش میکِشد شعر را ابداع میکند توانِ قسمتکردنش را خُردهپرتوهای پنهانش را این ترجمه به نسترن سیفی هدیه شدهاست.
ادامهی مطلببه چشماندازِِ پلشت، برازنده است پرچم و نعرههایمان صدای طبلها را خفه میکند. در قلب شهرها، پلیدترین فحشا را تقویت خواهیم کرد. و قتلعام میکنیم شورشهای منظم را. به سوی سرزمینهای خیسخورده و فلفلزده*، در خدمتِ هیولاهای استثمارِ نظامی و صنعتی. بدرود اینجا، پیش بهسوی هرکجا …
ادامهی مطلبامید را بستهام به ریشههای زندگی رو به ظلمات وضوح را برافراشتهام مشعلها را کاشتهام در مرزهای شب وضوحی که سماجت میکند مشعلهایی که میلغزند میان سایهها و بربریت روشنیهایی که بازمیگردند به حیات مشعلهای همیشه برافراشتهی بیزوال میکارم امیدواری را در خاکِ حاصلخیزِ قلب …
ادامهی مطلبوقتی به نور اشاره میکنند باید به صدایش اندیشه کنند. وقتی کسی به مرگ میاندیشد باید که در نورش منتظر بماند کسی که در گوشت و پوست زاده میشود چنان که راه و چنان که لعنت. آوازش در پرواز هوایی دیگر است که با نور میآمیزد. …
ادامهی مطلبدر همهی شهرهای خاک باران میبارد و من میتوانم صورتم را به سمت آسمان بگیرم و از آنابرها بپرسم که آیا از آسمان یک شهر میآیند شهری که یکبار صورتم را به سمت باران گرفتم و از ابرها پرسیدم که آیا از آسمان یک شهر میآیند؟
ادامهی مطلباین سکوت از آنِ ما نیست. هیچکس این سکوت را آرزو نکردهاست. هیچکس این سکوت را نخواستهاست. با میز اشتباه گرفته میشود این سکوت با هراس اشتباه گرفته میشود این سکوت با رنج اشتباه گرفته میشود این سکوت.
ادامهی مطلباگر میخواهی از رائول بدانی که ساکن این زندانها بود این سطرهای سخت را بخوان سطرهایی که زادهی انهداماند شعرهایی تلخ شعرهایی ساده و مجنون که مثل علف میرویند میان سنگفرشهای خیابان.
ادامهی مطلبهمهچیز به آخر خواهد رسید، همهچیز ویران خواهد شد، جز خاطرهی سایههایی که عشقبازی میکردند، بر درخشش مرغزار.
ادامهی مطلبمیتوانم در ساعت شش عصر بمیرم ولی هنوز زندهام میتوانم تنها کسی باشم که از طوفان جان سالم به در میبرد ولی حالا تو اینجایی میتوانی باشی و بگذری بیآنکه نگاهم کنی ولی اینجایی و دوستم داری میتوانی دوستم بداری و همهچیز میتواند از هم جدایمان …
ادامهی مطلبکافیست که از در درآیی با گیسوان بستهات تا قلبم را به لرزه در آوری تا دوباره متولد شوم و خود را بازشناسم دنیایی لبریز از سرود !السا عشق و جوانیِ من آه لطیف و مردافکن چون شراب همچو خورشیدِ پشتِ پنجرهها هستیام را نوازش میکنی …
ادامهی مطلباکنون سیاهیست کلمات، دیروز بود در پیشانی ِ باران در قهقههی کودکانِ دبستانی که از پاییز می گذرند و از ادبیات گویی از جهنم و بهشتِ لِیلِیهایشان تو جدول دردناکِ تبدیلِ اندازههای طول و عرض را از بَر میکُنی رو به کفشهای وِرنیِ شمشیربازانِ دوازده ساله …
ادامهی مطلبخورشید، مسرور و سرفراز با رَمههای شاداب بازمیآموزد گِردی جهان را و تعادلِ رو به بهبود را که میخزد زیر پیراهنِ پاکیزهاش. دست بر ستونِ فقراتِ روز مینهد و آهسته، بهزحمت بالا میرود از هر پلهی روز تا پاگَردِ پشتِ گردنت آنجا که هرآنچه …
ادامهی مطلببازش یافتهاند چهچیز را؟- جاودانگی دریاییست معبرِ خورشید جانِ دیدهبان زمزمه میکنیم اعتراف را به شب که چنان تهیست و به روزِ آتشین از رأیِ انسانها از شورِ مشترک آنجا که رها میشوی و پرواز میکنی در آن زیرا تنها از شما …
ادامهی مطلببر بادبزنات مینویسم: دوستت دارم تا فراموشت کنم فراموشت میکنم تا دوستت بدارم.
ادامهی مطلبچه دشوار است وقتی همهچیز سقوط میکند سقوط هم.
ادامهی مطلبنیمی از حقیقت را گفتی؟ میگویند که دوبار دروغ میگویی اگر نیمِ دیگر را بگویی.
ادامهی مطلببرای مکالمه نخست بپرسید، بعد گوش کنید.
ادامهی مطلبنشستم در سکونی از زمان. مردابی بود از سکوت، سکوتی سفید، حلقهای عظیم آنجا که ستارگان با آن دوازده عدد سیاه تصادم میکردند.
ادامهی مطلببرایم یک صدف آوردهاند. درونش دریایی از نقشه آواز میخواند. دلم از آب پر میشود از ماهیهای کوچکِ سایه و نقره. برایم یک صدف آوردهاند.
ادامهی مطلبآن زنبارهی سفید را محترم بدارید! تن کرختش را ببیند! «ماه است که میرقصد در حیاط مرگ.» تن کرختش را ببینید سیاه از سایهها و گرگها. «ماه میرقصد، مادر در حیاط مرگ!» چه کسی زخم میزند اسب سنگی را در آستانهی خواب؟ «ماه است! ماه، در …
ادامهی مطلبدفن کنید این زن را. بسیار مردانِ خاموش به زیر خاک باید که مراقبش باشند. اینطور رهایش نکنید. دفنش کنید.
ادامهی مطلببه خاطرت میآورم آماندا آن خیابان بارانی را، و تو را دوان دوان به سوی کارخانه آنجا که مانوئل کار میکرد. لبخندی بر پهنای صورت و باران در گیسوان، هیچچیز اهمیتی نداشت به دیدارِ او میرفتی، به دیدار او، به دیدار او، به دیدار او. فقط …
ادامهی مطلبآلتات پروانهایست سیاه. و هیچ استعارهای درکار نیست: از پنجره درآمد و رفت تا لای پاهایت آرام بگیرد.
ادامهی مطلبمثل یک کوچه عریانی بالا میروی، گشاد میشوی، پیچ و تاب میخوری، تنگ میشوی، خم میشوی، قدمهای مرا دنبال میکنی و میرسی.
ادامهی مطلبابرها در دوردست، بر طناب سفت جاده. روبروی مان دستهای آبی گره سفت جاده را میگشایند. آویزان از طناب سفت جاده آرزوهایت خشک میشوند.
ادامهی مطلبدر دامِ چشمها، چشمانداز و دستخط سبزش زمین و عشقِ آهکیناش نور و گردباد زردش. مسیرِ لرزِ سرما، مسیر لباسِ بیچین و چروک شب مسیر آبِ سکرآورِ این حوالی. سرشاری از گلِ گشادهی تو در آینه، از کمرگاهت در حصارِ دستهای من، از لبهایت در مکانِ …
ادامهی مطلبمیچرخند و میچرخند شاهینها و در آسمان بزرگ بالهاشان بلندا میبخشد به هوا. سر میفرازی و پروازت را پی میگیری و بر گردنت دلتایی زاده میشود آبی، بنبست. آه، ای دوردست ای همیشه غایب! بچرخ، بچرخ ای شاهین: هرچه استمرار پروازت استمرار این رویاست در حیاتی …
ادامهی مطلباثری از:لارش گوستاوسون، سهراب رحیمی آن کلمهی عجیب و غریب را در خواب می جستم و اصلا نمیتوانستم پیدایش کنم وقتی خواب یک ماهی / با چشمهای قرمز دیدم بیدار شدم. با نان جویده و قلاب خمیده شکارش آسان بود خیلی کندذهن تر از مرواریدماهیهای …
ادامهی مطلبشبی که ترا گم کردم کسانی پنج خوان اندوه را نشانم دادند گفتند، از این سو برو آسان است رفتن، زود یاد میگیری به همان زودی که بعد از قطع پاهایت یاد گرفتی از پلهها بالا بروی و این طور شد که بالا رفتم. انکار خوان …
ادامهی مطلبگفتی که نمیخواهی در لسآنجلس بمیری. سی ساله بودی و موهایت سرخ بود. من اینطور فهمیدم که نمیخواهی در لسآنجلس زندگی کنی. نمیخواهم در هیچکجا بمیرم، برایت نوشتم. از لسآنجلس تا دوزخ فقط یک بزرگراه است که تو هر روز از آن میگذری.
ادامهی مطلبدوست دارم قبرم در یک پارک باشد، از قبرهای دیگر خیلی دور نباشد، پر از پرنده و بچههایی که بر چمنها بازی میکنند. سنجابی که بر آن راه میرود و بالنی که بر آن پرواز میکند. این را هم دوست دارم که بیایی و با من …
ادامهی مطلب