بازگشت به خانه

شعر چیست؟

شعر چیست؟

از این پس، گونه‌ای اشتیاق با نشانی شگفت را شعر خواهی نامید، رد و امضایی که پراکندگی‌اش را هر بار از آنسوی لوگوس تکرار می‌کند… هر شعر یک حادثه است، هر شعر به روی زخمی گشوده می‌شود اما خود ‌آن‌چنان زخمی نمی‌زند. تو وِِردی را که …

ادامه‌ی مطلب
ماوت هاوزن | غزل غزل‌ها

ماوت هاوزن | غزل غزل‌ها

– چه زيباست محبوب من در جامه‌ى همه روزى ِ خويش با شانه‌ى كوچكى در موهايش! هيچ كس آگاه نبود كه او اين‌چنين زيباست. اى دختران آوش ويتس اى دختران داخاو شما محبوب زيباى مرا نديده‌ايد؟ – در سفرى بس دراز بدو برخورديم، نه جامه‌يى بر …

ادامه‌ی مطلب
آن سوی افق

آن سوی افق

   آن‌سوی افق سرخ،‌ سرخ‌تر است و چشم چالاک‌تر. طلا همان است که گمان می‌کردیم، آن‌گاه که در جستجویش بودیم. گذرگاهِ میانِ  ساحل و امواج، یکسره لطافت است. گُل‌ها در عمقِ دریاها می‌شکفند و جلبک‌ها به آرامی همچون گیسوانِ پیچک‌ها، روی بام‌های سفالین می‌جنبند.   آن‌‌سوی …

ادامه‌ی مطلب
انسان چیست؟

انسان چیست؟

انسان چیست؟ از خود می‌پرسد پاسکال: قدرتی به توان صفر، هیچ اگر با همه قیاس شود، همه اگر با هیچ قیاس شود: تولد به اضافه‌ی مرگ: صدایی ضرب‌ در سکوت: میانگینِ حسابیِ همه و هیچ.

ادامه‌ی مطلب
با بورخس‌ات بمان!

با بورخس‌ات بمان!

با بورخس‌ات بمان! او به تو خاطره‌ی یک گل زرد پیشکش می‌کند منظره‌ی غروب را سال‌ها پیش از آن‌که به دنیا بیایی. چه جالب به به، چه جالب! در عوض من به تو هیچ وعده‌ای نمی‌دهم نه وعده‌ی پول نه سکس نه شعر یک کاسه ماست …

ادامه‌ی مطلب
واسه من دیگه حرفی نمونده بزنم

واسه من دیگه حرفی نمونده بزنم

واسه من دیگه حرفی نمونده بزنم هرچی باس می‌گفتمو نم‌دونم چن دفه گفتنش. نم‌دونم چن دفه سوال کردمو هیچکی جوابمو نمی‌ده خب از اوجب واجباته که مغاک یه دفه جواب بده آخه زمون زیادی نمونده. فقط یه چیز واضحه: تن پرِ کرم می‌شه.

ادامه‌ی مطلب
صعود می‌کنی

صعود می‌کنی

صعود می‌کنی سوسوزنان به برق لب‌ها و گودی‌های زیرچشم! من از راه رگ‌هایت بالا می‌روم مثل سگی زخمی که در پیاده‌روهای نرم پناه می‌جوید. تو گناهی ای عشق در این جهان! و بوسه‌ام نوک براقِ شاخ شیطان است، بوسه‌ام که خود آیینی مقدس است! مسرح‌البصر است …

ادامه‌ی مطلب
من به روزی زاده شدم که خدا بیمار بود

من به روزی زاده شدم که خدا بیمار بود

من به روزی زاده شدم که خدا بیمار بود. همه می‌دانند که زنده‌ام که ناخوش‌ام و از ماهِ دسامبر آن ژانویه چیزی نمی‌دانند. آخر من به روزی زاده شدم که خدا بیمار بود. در هوای مابعدالطبیعه‌ی من خلایی هست که هیچ‌کس نباید لمس‌اش کند: ایوان یک …

ادامه‌ی مطلب
امروز عصر باران می‌بارد

امروز عصر باران می‌بارد

امروز عصر باران می‌بارد هرگز چنین باران نبارید و مرا میل زندگی نیست ای دل. عصر مطبوعی‌ست. چرا نباشد؟ لباس شرم و حزن به تن کرده عین یک زن لباس پوشیده. امروز عصر در لیما باران می‌بارد و من غارهای بی‌رحم ناسپاسی‌ام را به خاطر می‌آورم. …

ادامه‌ی مطلب
امروز بر ایوان سنگی خانه ایستاده‌ام

امروز بر ایوان سنگی خانه ایستاده‌ام

امروز بر ایوان سنگی خانه ایستاده‌ام آن‌جا که بی‌نهایت تو را کم می‌آوریم! یادم هست همین ساعت‌ها با هم بازی می‌کردیم این‌که مادر نوازشمان می‌کرد: «خب، بچه‌ها…» حالا خودم را مثل قدیم‌ها پنهان می‌کنم و انتظار می‌کشم که تو پیدایم نکنی: در اتاق، در سرسرا، در …

ادامه‌ی مطلب
از تنت

از تنت

از تنت، اعضای تناسلی‌ات را دوست می‌دارم. از اعضای تناسلی‌ات، دهانت را دوست می‌دارم. از دهانت، زبانت را دوست می‌دارم. از زبانت، کلمات‌ات را دوست می‌دارم.

ادامه‌ی مطلب
سواحل و دشت‌های بایر

سواحل و دشت‌های بایر

سواحل و دشت‌های بایر، خورشید طلایی خفته‌ تپه‌ها و چمن‌زارها، آرام و تنها و دور. قلعه‌ها و کلیساهای کوچک، کلبه‌ها و صومعه‌ها، زندگی با خاطره‌ی حکایات خوش، مرا جدا کردند از تمامشان آن‌ها، آن فاتحان آن قابیلان ابدی. در برهوت رهایم کردند. دستی مقدس خاک تو …

ادامه‌ی مطلب
هجاها

هجاها

هجاها. الکل ماه دسامبر سرد است، گرفته است. سیگار تلخ است. یک سیگارِ بیمارستانی‌است. هجاها. هجاها به کارِ ساختن شعر می‌آیند. سطح میز صاف است. یک قاشق، شکل پیچیده‌ی آشنا و مطبوعی دارد. لیوان همان‌قدر خوش‌تراش است که یک خدمتکار بی‌ریا. در چشم‌های شاعر زنی شکل …

ادامه‌ی مطلب
به روز تدفین

به روز تدفین

«اگر نمی‌توانی باران باشی ای عشق من درختی باش درختی شاداب و سبز، درختی باش! و اگر نمی‌توانی درخت باشی ای عشق من صخره‌ای باش صخره‌ای خیسِ شبنم صخره‌ای باش! و اگر نمی‌توانی صخره‌ باشی ای عشق من ماه باش ماهی که عاشقی به رویا دیده‌است …

ادامه‌ی مطلب
به مرگ:

به مرگ:

به مرگ: تانکی را می‌شناسیم که تو را فرستاد. و دقیقن می‌دانیم چه می‌خواهی. پس برگرد به همان‌جایی که از آن آمده‌ای با یک حلقه‌ی عروسی. به سربازان بگو متاسفم. به افسران بگو متاسفم. بگو آن تازه‌عروس و تازه داماد تو را حین تماشایشان گرفتند و …

ادامه‌ی مطلب
و تو ای مرگ

و تو ای مرگ

و تو ای مرگ و تو ای آغوش تلخ فنا، بیهوده‌‌است بکوشی دل‌واپسم کنی. آن قابله بی‌‌درنگ دست به کار می‌شود‌ و آن دستهای مجرب را می‌بینم که می‌فشارند و می‌پذیرند و یاوری می‌کنند، به آستانه‌ی آن درهای نفیس منعطف تکیه می‌دهم، و نشان می‌کنم مجرای …

ادامه‌ی مطلب
مادر چنین گفت

مادر چنین گفت

هرگز او را غرقه به خون خویش ندیده‌بودم. بر کف اتاق خون را ندیده‌بودم. به دیوار تکیه داده‌بود و چای بابونه می‌نوشید و برای فرداهایش نقشه می‌ریخت. مادر چنین گفت.

ادامه‌ی مطلب
کاملن!

کاملن!

کاملن. آن‌گاه، زندگی! کاملن. آن‌گاه، مرگ! کاملن، آن‌گاه، همه! کاملن، آن‌‌گاه، هیچ! ‌ کاملن، آن‌‌گاه، جهان! کاملن، آن‌‌گاه، خاک! کاملن، آن‌‌گاه، خدا! کاملن، آن‌‌گاه، هیچ‌کس! کاملن، آن‌‌گاه، هرگز! کاملن، آن‌‌گاه، همیشه! کاملن، آن‌‌گاه، طلا! کاملن، آن‌‌گاه، دود! کاملن، آن‌‌گاه، اشک! کاملن، آن‌‌گاه، خنده! کاملن!

ادامه‌ی مطلب
در لیما…

در لیما…

در لیما… در لیما باران می‌بارد آب کثیفِ یک رنج چه مرگبار! باران می‌بارد از روزنه‌ی عشق‌ات. خودت را به خواب مزن، آوازه‌خوانت را به خاطر بیاور. که دیگر درمی‌یابم… درمی‌یابم معادله‌ی انسانی عشقت را. رعد می‌غرد در سرنای صوفیان و در جواهر خروشان و تقلبی، …

ادامه‌ی مطلب
در این شب شگرف

در این شب شگرف

امشب بر دو تخته‌ی خمیده‌ی بوسه‌ام خود را مصلوب‌کرده‌ای‌ ای یار. و رنج‌ات با من گفته‌که مسیح گریسته است این‌که «جمعه‌‌‌ی نیک»ی هست لطیف‌تر از آن بوسه. در این شب شگرف که چندان نگاهم کرده‌ای شادان است مرگ و در استخوانش آواز خوانده است. هبوط دوم‌ام …

ادامه‌ی مطلب
اطمینان

اطمینان

اطمینان به عینک‌ و نه به چشم‌ به پله و حاشا که به گام به بال و نه به پرنده و تنها به تو، به تو تنها، به تو تنها. اطمینان به شر و نه به شریر به جام و حاشا که به شراب به جسم …

ادامه‌ی مطلب
سخت‌ترین لحظه‌ی زندگی‌ام

سخت‌ترین لحظه‌ی زندگی‌ام

مردی گفت: سخت‌ترین لحظه‌ی زندگی‌ام در نبرد مارنه بود. وقتی سینه‌ام زخمی شد. دیگری گفت: سخت‌ترین لحظه‌ی زندگی‌ام دریک سونامی پیش آمد، در یوکاهاما. به شکل معجزآسایی نجات یافتم. زیر بام‌های یک مغازه‌ی لاک والکل پناه گرفته بودم. مردی دیگر گفت: سخت‌ترین لحظه‌ی زندگی‌ام هر وقتِ …

ادامه‌ی مطلب
اشتیاق متوقف می‌شود

اشتیاق متوقف می‌شود

اشتیاق متوقف می‌شود، دُم در هوا. ناگهان، زندگی منقطع می‌شود، بی‌خبر. خونم مرا در خطوط مادینه می‌پاشد، و حتی خودِ شهر بیرون می‌آید تا ببیند که چیست آن‌که فی‌البداهه می‌ایستد. – این‌جا چه می‌گذرد، در این پسرِ مردان؟ – شهر فریاد می‌زند و در سرسرای لوور …

ادامه‌ی مطلب
ای اسپانیا

ای اسپانیا

ای اسپانیا، خودت را از اسپانیایت مراقبت کن! از چکش بی‌داس از داسِ بی‌چکش خودت را مراقبت کن! از قربانی در برابر قربانی و از جلاد در برابر جلاد و از لاابالی دربرابر لاابالی خودت را مراقبت کن! از آن‌که پیش از خروسخوان سه بار نادیده‌ات …

ادامه‌ی مطلب
هر روز می‌آیم تا تو را ببینم که می‌گذری

هر روز می‌آیم تا تو را ببینم که می‌گذری

هر روز می‌آیم تا تو را ببینم که می‌گذری کشتی بخارِ همیشه دورِ مسحور… چشمانت دو ناخدای موبورند و لب‌هایت، چارقد کوچک سرخی که پرپر می‌زنند ‌در وداعی از خون. می‌آیم تا ببینم‌ات که می‌گذری کشتی بخارِ همیشه دورِ مسحور تا یک روز که مست از …

ادامه‌ی مطلب
مصائبِ شاعر

مصائبِ شاعر

در این جهان که زندگی تکه‌تکه می‌شود و از ما می‌گریزد شاعر راز را در آغوش می‌کِشد شعر را ابداع می‌کند توانِ قسمت‌کردنش را خُرده‌پرتوهای پنهانش را   این ترجمه به نسترن سیفی هدیه شده‌است.

ادامه‌ی مطلب
دموکراسی

دموکراسی

به چشم‌اندازِِ پلشت، برازنده است پرچم و نعره‌هایمان صدای طبل‌ها را خفه می‌کند. در قلب شهرها، پلیدترین فحشا را تقویت خواهیم کرد. و قتل‌عام می‌کنیم شورش‌های منظم را. به سوی سرزمین‌های خیس‌خورده و فلفل‌زده*، در خدمتِ هیولاهای استثمارِ نظامی و صنعتی. بدرود اینجا، پیش به‌سوی هرکجا …

ادامه‌ی مطلب
امید

امید

  امید را بسته‌ام به ریشه‌های زندگی رو به ظلمات وضوح را برافراشته‌ام مشعل‌ها را کاشته‌ام در مرزهای شب وضوحی که سماجت ‌می‌کند مشعل‌هایی که می‌لغزند میان سایه‌ها و بربریت روشنی‌هایی که بازمی‌گردند به حیات مشعل‌های همیشه برافراشته‌ی بی‌زوال می‌کارم امیدواری را در خاکِ حاصلخیزِ قلب …

ادامه‌ی مطلب
برای ویکتور خارا

برای ویکتور خارا

وقتی به نور اشاره می‌کنند باید به صدایش اندیشه کنند. وقتی کسی به مرگ می‌اندیشد باید که در نورش منتظر بماند کسی که در گوشت و پوست زاده می‌شود چنان که راه و چنان که لعنت. آوازش در پرواز هوایی دیگر است که با نور می‌آمیزد. …

ادامه‌ی مطلب
یک شهر

یک شهر

در همه‌ی شهرهای خاک باران می‌بارد و من می‌توانم صورتم را به سمت آسمان بگیرم و از آن‌ابرها بپرسم که آیا از آسمان یک شهر می‌آیند شهری که یک‌بار صورتم را به سمت باران گرفتم و از ابرها پرسیدم که آیا از آسمان یک شهر می‌آیند؟

ادامه‌ی مطلب
این سکوت از آنِ ما نیست

این سکوت از آنِ ما نیست

این سکوت از آنِ ما نیست. هیچ‌کس این سکوت را آرزو نکرده‌است. هیچ‌کس این سکوت را نخواسته‌است. با میز اشتباه گرفته می‌شود این سکوت با هراس اشتباه گرفته می‌شود این سکوت با رنج اشتباه گرفته می‌شود این سکوت.

ادامه‌ی مطلب
می‌توانم در ساعت شش عصر بمیرم

می‌توانم در ساعت شش عصر بمیرم

می‌توانم در ساعت شش عصر بمیرم ولی هنوز زنده‌ام می‌توانم تنها کسی باشم که از طوفان جان سالم به در می‌برد ولی حالا تو این‌جایی می‌توانی باشی و بگذری بی‌آنکه نگاهم کنی ولی این‌جایی و دوستم داری می‌توانی دوستم بداری و همه‌چیز می‌تواند از هم جدایمان …

ادامه‌ی مطلب
السا

السا

کافی‌ست که از در درآیی با گیسوان بسته‌ات تا قلبم را به لرزه در آوری تا دوباره متولد شوم و خود را بازشناسم دنیایی لبریز از سرود !السا عشق و جوانیِ من آه لطیف و مردافکن چون شراب همچو خورشیدِ پشتِ پنجره‌ها هستی‌ام را نوازش می‌کنی …

ادامه‌ی مطلب
اکنون سیاهی‌ست

اکنون سیاهی‌ست

اکنون سیاهی‌ست کلمات، دیروز بود در پیشانی ِ باران در قهقهه‌ی کودکانِ‌ دبستانی که از پاییز می گذرند و از ادبیات گویی از جهنم و بهشتِ لِی‌لِی‌هایشان تو جدول دردناکِ تبدیلِ اندازه‌های طول و عرض را از بَر می‌کُنی رو به کفش‌های وِرنیِ شمشیربازانِ دوازده ساله …

ادامه‌ی مطلب
پاگَرد

پاگَرد

    خورشید، مسرور و سرفراز با رَمه‌های شاداب بازمی‌آموزد گِردی جهان را و تعادلِ رو به بهبود را که می‌خزد زیر پیراهنِ پاکیزه‌اش. دست بر ستونِ فقراتِ روز می‌نهد و آهسته، به‌زحمت بالا می‌رود از هر پله‌ی روز تا پاگَردِ پشتِ‌ گردنت آن‌جا که هرآن‌چه …

ادامه‌ی مطلب
جاودانگی

جاودانگی

  بازش یافته‌اند چه‌چیز را؟- جاودانگی دریایی‌ست معبرِ خورشید   جانِ دیده‌بان زمزمه می‌کنیم اعتراف را به شب که چنان تهی‌ست و به روزِ آتشین   از رأیِ انسان‌ها از شورِ مشترک آن‌جا که رها می‌شوی و پرواز می‌کنی در آن   زیرا تنها از شما …

ادامه‌ی مطلب
ماه است که می‌رقصد در حیاط مرگ

ماه است که می‌رقصد در حیاط مرگ

آن زنباره‌‌ی سفید را محترم بدارید! تن کرختش را ببیند! «ماه است که می‌رقصد در حیاط مرگ.» تن کرختش را ببینید سیاه از سایه‌ها و گرگ‌ها. «ماه می‌رقصد، مادر در حیاط مرگ!» چه کسی زخم می‌زند اسب سنگی را در آستانه‌ی خواب؟ «ماه است! ماه، در …

ادامه‌ی مطلب
به خاطرت می‌آورم آماندا

به خاطرت می‌آورم آماندا

به خاطرت می‌آورم آماندا آن خیابان بارانی را، و تو را دوان دوان به سوی کارخانه آن‌جا که مانوئل کار می‌کرد. لبخندی بر پهنای صورت و باران در گیسوان، هیچ‌‌چیز اهمیتی نداشت به دیدارِ او می‌رفتی، به دیدار او، به دیدار او، به دیدار او. فقط …

ادامه‌ی مطلب
در دامِ چشم‌ها

در دامِ چشم‌ها

در دامِ چشم‌ها، چشم‌انداز و دست‌خط سبزش زمین و عشقِ آهکین‌اش نور و گردباد زردش. مسیرِ لرزِ سرما، مسیر لباسِ بی‌چین و چروک شب مسیر آبِ سکرآورِ این حوالی. سرشاری از گلِ گشاده‌ی تو در آینه، از کمرگاهت در حصارِ دست‌های من، از لب‌هایت در مکانِ …

ادامه‌ی مطلب
می چرخند و می چرخند شاهین ها

می چرخند و می چرخند شاهین ها

می‌چرخند و می‌چرخند شاهین‌ها و در آسمان بزرگ بال‌هاشان بلندا می‌بخشد به هوا. سر می‌فرازی و پروازت را پی می‌گیری و بر گردنت دلتایی زاده می‌شود آبی، بن‌بست. آه، ای دوردست ای همیشه غایب! بچرخ، بچرخ ای شاهین: هرچه استمرار پروازت استمرار این رویاست در حیاتی …

ادامه‌ی مطلب
پنجاه و نهم: ماهی کپور

پنجاه و نهم: ماهی کپور

اثری از:لارش گوستاوسون، سهراب رحیمی   آن کلمه‌ی عجیب و غریب را در خواب می جستم و اصلا نمی‌توانستم پیدایش کنم وقتی خواب یک ماهی / با چشم‌های قرمز دیدم بیدار شدم. با نان جویده و قلاب خمیده شکارش آسان بود خیلی کندذهن تر از مرواریدماهی‌های …

ادامه‌ی مطلب
گفتی که نمی‌خواهی در لس‌آنجلس بمیری

گفتی که نمی‌خواهی در لس‌آنجلس بمیری

گفتی که نمی‌خواهی در لس‌آنجلس بمیری. سی ساله بودی و موهایت سرخ بود. من این‌طور فهمیدم که نمی‌خواهی در لس‌آنجلس زندگی کنی. نمی‌خواهم در هیچ‌کجا بمیرم، برایت نوشتم. از لس‌آنجلس تا دوزخ فقط یک بزرگراه است که تو هر روز از آن می‌گذری.

ادامه‌ی مطلب
قبرم

قبرم

دوست دارم قبرم در یک پارک باشد، از قبرهای دیگر خیلی دور نباشد، پر از پرنده و بچه‌هایی که بر چمن‌ها بازی می‌کنند. سنجابی که بر آن راه می‌رود و بالنی که بر آن پرواز می‌کند. این را هم دوست دارم که بیایی و با من …

ادامه‌ی مطلب