وقتِ آن است که خود را شرح دهم – بیا بپا خیزیم. آنچه را که همه میدانند پاک میکنم، تمام مردان و زنان را به پیش میرانم با خویش به سوی ناشناخته. به لحظه اشاره میکند ساعت – اما به چه اشاره میکند ابدیت؟ کرورها و …
ادامهی مطلب
وقتِ آن است که خود را شرح دهم – بیا بپا خیزیم. آنچه را که همه میدانند پاک میکنم، تمام مردان و زنان را به پیش میرانم با خویش به سوی ناشناخته. به لحظه اشاره میکند ساعت – اما به چه اشاره میکند ابدیت؟ کرورها و …
ادامهی مطلبباریکهآبیست از عشق هر ترانه. باریکهآبی از زمان گرهای از زمان هر ستاره. و هر آه آب باریکهایست از فریاد.
ادامهی مطلببه زدیگ (اندکی پس از سوم نوامبر ۱۹۱۱) زدیگ عزیزم من تو را خیلی دوست دارم ، چون من و تو هردو سرشار از اندوه و عشق به یک نفر هستیم و تو نخواهی توانست از او بهتر در این دنیا بیابی. اما من حسادت …
ادامهی مطلب1 درختهای زردالو هستند،درختهای زردالو هستند 2 سرخسها هستند،تمشکها،تمشکها، برُم* هست،و هیدروژن، هیدروژن 3 زنجرهها هستند،کاسنی تلخ، کروم* درختهای لیمو هستند، زنجرهها هستند، زنجرهها، کاج، سرو، مخچه 4 کبوترها هستند، خیالبافها، عروسکها، قاتلها هستند، کبوترها، کبوترها، بخار، دیوکسین و روزها، روزها …
ادامهی مطلببه شما نامه مینویسم آقای رئیس جمهور نامهای که شاید آن را بخوانید، اگر فرصت کنید بهتازگی به خدمت احضار شدهام و پیش از چهارشنبه شب به جنگ اعزام میشوم آقای رئیس جمهور من نمیخواهم به این جنگ بروم من به دنیا نیامدهام تا آدمهای …
ادامهی مطلبآنچه میخواهم واقعیتِ تصاویریست که در قلبِ من است تنها همین واقعیت و دیگر هیچ قلبم چون دهانِ سخنوری بیوقفه تکرارش میکند و با هر ضربان دوباره آن را بازمی گوید دیگر تصاویرِ دنیا همه کاذباند ظاهری شبحگون دارند و دیگر هیچ دنیای یکهای که …
ادامهی مطلبامروز از جنگ هر آنچه میخواستم ببینم دیدم. ردیفی از مردان با چشمان بسته که به نشان تسلیم دستانشان را بالا گرفته اند و با پشتهای خمیده، در برابر دیواری سنگی قوز کردهاند. پسرکی که پنج روز تمام، تنهای تنها با جنازه خانوادهاش در خانه مانده …
ادامهی مطلبگردن افراشته در عمقِ تصویر نیمرخ چپِ او به سوی من با چانهای استوار و تمرکزی عمیق آماده است تا قرن را عوض کند آنجا زیر چشمانِ من، در سکوت همیشه اندیشیدهام که کتاب است که از قرنها میگذرد تا به ما رسد با …
ادامهی مطلبجامه ای از حریر ارغوانی بر تن داشت بالاپوشی با گلدوزیهای طلایی و برش هایی از روی شانه ها چشمانِ رقصانش چون چشم فرشته ها می خندید، می خندید با چهره ای به رنگِ فرانسه چشم هایش آبی، دندان ها سفید و لب ها …
ادامهی مطلباز کتاب «پرسهزن»ِ والتر بنیامین دربارهی اشعارِ شارل بودلر خیابان پرسه زن را به سوی زمانی پایان یافته هدایت می کند. هر خیابان شیبی ست که او را اگر نه به سوی اصل و سرچشمه، دست کم به گذشته ای می کشاند که می تواند …
ادامهی مطلببهسلامتی شعر ششم گوش سپردم به هیاهوی شهر محبوسِ این زندانِ بی افق چشم انداز: آسمانِ خصمآلود و دیوارهای لخت زندانم روز به خاموشی میگراید اما در زندان, چراغی میسوزد ما در سلول تنهای تنهاییم من و روشنی دلفریب و عقلِ عزیز
ادامهی مطلبدر انزوای کتابها گام برمیدارم: یخ میزند قلبم با این خاطراتِ یخزده باد خود را به حصیر میکوبد نوامبر است عمری لازم بود تا نالهی جنگل انتظاری اساسی برانگیزد آن سوی باغ آن سوی زمانِ پیشِ رو پوستههای شاهبلوط فرو افتادهاند شعلهی …
ادامهی مطلبدر انبار، آنجا که کودک انگشت بر دیوار می کِشَد ذراتِ گَردی سفید بر زمین می ریزد و سایه ای در آن اعماق، حس می کند که به آرامی کالبدی می یابد قطره های ترش شراب بر شن جشن های پیشین را …
ادامهی مطلبخواهم چشید سایه ای را که با اشک از پلک های تو باریده است تا ببینم که آیا می تواند ببخشاید بر قلبی که درهم کوبیده ای سختیِ لاجورد و سنگ را؟
ادامهی مطلبآیا رفتاری غریب از ما سر زده است؟ شرح بده اگر میتوانی ای عذاب و ای دهشتِ من! از هراس می لرزم وقتی مرا «فرشته» ی خود خطاب می کنی با این حال حس میکنم دهانم را که به سوی تو می آید اینگونه نگاهم …
ادامهی مطلبهمانطور که سیگارِ دیگری روشن میکردم تو نشسته بر لبهی تخت جورابهایت را درآوردهای و اکنون جرئت نمیکنی سر بلند کنی و به چشمهایم بنگری در اتاقی که هرگز در آن با هم نخوابیده بودیم گویی ناگهان زمان میمیرد یا از حرکت میایستد یک …
ادامهی مطلبنه عشق نمرده است در این دل و چشم و دهان که به استقبال تشییع خویش می روند گوش فرادهید! بیزارم از زیبایی ها و رنگ و جمال عشق را دوست دارم، مهر و بیرحمی اش را عشقِ من تنها یک نام و یک شکل …
ادامهی مطلبرمان اینگونه به پایان می رسد همانطور که باید، پرسوناژ در آخرین فصل می میرد می توان تاسف خورد یا از رهایی سخن گفت برخی از خوانندگان شاید ویرگول یا آهی اضافه کنند طرح و توطئه درست و منطقی بود و غافلگیریها، حساب شده کتاب …
ادامهی مطلببرای نوشتنِ یک شعرِ دادائیستی روزنامه ای بردارید و چند پرنده * از روزنامه مقالهای را انتخاب کنید که بلندیاش به اندازهی شعری باشد که میخواهید بنویسید مقاله را با قیچی جدا کنید سپس با دقت هر واژه از مقاله را ببرید و در کیفی …
ادامهی مطلبای کشیشان تمامی زمانها در سراسر جهان هیچ خوارتان نمیدارم بزرگترترین ایمانهاست ایمان من و کمترینشان، که در آغوش میگیرد عبادات مدرن و باستانی را و هر عبادت دیگری را بر این باور است که از پسِ پنج هزار سال دوباره به زمین خواهم آمد پاسخ …
ادامهی مطلبزن گفت: اگر میآیی که بمانی، هیچ نگو باران و بادِ روی کاشیها کافیست سکوتِ درون اشیاء و غبار قرنهایی که بیتو گذشت باز هم هیچ نگو! گوش کن به آن چه که هست تیغهی شمشیری که در تنِ من است صدای هر گام، …
ادامهی مطلبشعر چیز بی اهمیتی ست کمی بیش از توفانی در کارائیب کمی بیش از گردبادِ دریای چین یا زلزله ای در تایوان یا سیلِ یانگ تسه کیانگ که برایتان صدهزار چینی را در یک چشم به هم زدن غرق می کند حتی موضوع یک شعر …
ادامهی مطلبهقهقِ درازِِ ویلونهای پاییز با نوایی بلند و نه دلانگیز, قلبم را جریحه دار میکند. آنگاه که ساعت زنگ میزند من بینفس, از چهرهام رنگ میپرد یادِ گذشته میکنم و اشک میچکد. خود را به بادِ سهمگین میسپارم تا بَرَد مرا به هر …
ادامهی مطلبملوانان برای تفریح، اغلب مرغان دریایی را میگیرند این پرندگانِ غولپیکرِ دریاها را که دنبال میکنند مسافرانِ خستهی کشتیای را که روی ورطههای تلخ میلغزد. هنوز آنها را بر الوارها نگذاشتهاند این پادشاهانِ بی دستوپا و شرمسارِ لاجورد بالهای بزرگ سفیدشان را سخت …
ادامهی مطلبهیچکس دوباره وَرزِمان نخواهد داد از خاک و از گِل هیچکس گرد و غبارمان را نخواهد آمرزید هیچکس ای هیچکس! ستایش از آن توست به عشق تو می شکفیم و در برابرِ تو هیچ بوده ایم، هستیم و خواهیم بود شکوفا گُلِ سرخِ هیچ …
ادامهی مطلباین عشقِ لجامگسیخته که دشتها را می پیماید این خنجر خونینِ فرو شده به صخرهها این بادِ فانی که پرستوهای وهم میکِشندش زندگیِ ناچیز من است باید می شد از آینه گذشت تا به تو رسید که دوستم میداری اما خون جاریست، تا اعماقِ جوانیام و …
ادامهی مطلبخدا را بیدار نکنید به خوابی عمیق فرو رفته است رؤیای او منم اگر بیدارش کنید، خواهم مرد
ادامهی مطلبصد سال خوابیده بودم. شاهزادهای سوار بر اسبِ سفید آمد زیبا بود و ساده و راستین و توانمند اما مرا از آن خواب جادویی بیدار کرد نمیتوانم بگویم چگونه
ادامهی مطلبسکوت من شریک کلمات توست با نخ لطیف یک کنایه: نخی سفید، از خنده نخ هراس، بس نازک. در میان عبارت سردت گردنبند گرمام تاکیدهای آوایی را بسط میدهد که نمیدانم از آن توست یا از من. یا نه، صدا نیست حتی و محکم است. سفید …
ادامهی مطلببرای حرف زدن با من، انزوا پیشه میکنی از خویش بیرون میشوی تا با کلمات خود روبرو شوی. – هرچه مال تو نیست را دنبال میکنی چون به تو جان میبخشند- حرف میزنی تا بهتر شوی و نمیدانی درست وقتی کلمات را از یاد میبری بهتری. …
ادامهی مطلبسیگار می کشم، دود می گریزد، دود بیرون می آید، دود از سرم بیرون می آید. سرم می گذارد که دود بگریزد. می گذارم که دود از فرازِ سرم بگریزد، گرمای تنم دود می شود، دود برفرازِ سرم به آسمان می رود. سیگار می کشم. دود …
ادامهی مطلبپنج شنبه خواهم نوشت، یکشنبه خواهم نوشت وقتی به مدرسه نروم داستان خواهم نوشت، رمان خواهم نوشت و حتی حکایت ها از روستایم خواهم گفت از والدینم از پدربزرگ ها و مادربزرگ ها دشت ها و مزرعه ها را وصف خواهم کرد حیوانات و چیزهایی …
ادامهی مطلبدانههای برف بر گونههای غروب میبارند دانههای برف بر جثهی عریان تو میبارند و احتضار عمرت را درمینوردند من با پنجهی کودکانهام طرحی از جثهات را بر برف میانگارم جثهای که غروب را میشکافد جثهای که طلایهوار بر سپیده دمان جاری است دانههای برف سراسیمه میبارند: …
ادامهی مطلبآنقدر خوابت را دیدهام که واقعیتت را از دست دادهای آیا هنوز نرسیده وقت آن که در آغوشت کشم؟ و بر آن لبها، بوسه زنم میلادِ صدای دلنشینت را؟ آنقدر خوابت را دیدهام که بازوانم عادت کردهاند سایهات را در آغوش کشند و یکدیگر …
ادامهی مطلبمن بادِ سرخوشم، شبحِ تیزرو با صورتِ شن و تنپوش آفتاب گهگاه ملول در قلمرو دوردستِ خویش با سرانگشتانِ خود، نوازش میکنم اقیانوسِ ترشروی خزیده به خواب را بیدار میشود با کِش و قوس، پیرمرد و لعنت میکند خموش، با تمسخری ابدی این رهگذر بیخیال را …
ادامهی مطلبتو اویی و تو منی که با نور درمان شده تو آنی از طلا و از پریان زنده و واقعی زیرِ آفتاب اینجایی عزیمتی دیگر این بازیِ بیرحم از سحرگاه، غایبی عاری از خویشتنی تو اما خورشیدی
ادامهی مطلباتاقم سه پنجره دارد عشق، دریا و مرگ خونِ زنده، سبزِ آرام و بنفش آه ای زن ! ای گنجینهی لطیف و متراکم پنجرههای سرد، بوی عنبر دریا، مرگ، عشق و هیچ چیز را حس نکردن، جز آن چه دوست میدارم زن! ای روشنتر از …
ادامهی مطلبخشکی و آب است که این سطرها را مینویسد. خاطره و فراموشیست که این سطرها را مینویسد. سپیدی کاغذ خود را در دستهای تو مییابد و کاغذ نخوانده، شعر ننوشته به اشکهایت خیس میشوند، اشکها در نوازش انگشتانم بخار میشوند. از ظلمت دریای نخستین بادی سخت …
ادامهی مطلبخداست انسان وقتی رویا می بافد و گدا وقتی اندیشه می کند و وقتی خالی از شوربه جا می ماند پسرکی است نابکار که پدر از خانه رانده اش نگاهش خیره به سکه های ناچیزی در دست که سر راهی پدراست از سر ترحم _____________________________________________ چیست …
ادامهی مطلباگر بخواهی یکدیگر را دوست خواهیم داشت با لب هایت در سکوت و این گل سرخ، سکوت را نخواهد شکست مگر برای سکوتی ژرف تر این درخششِ لبخند، ناگاه بی درنگ به آواز در نخواهد آمد هرگز اگر بخواهی یکدیگر را دوست خواهیم داشت …
ادامهی مطلبقصری که تو بودی را بیابان خواهم نامید این صدا را شب، جسمیتات را غیاب و آنگاه که در خاکِ بیحاصل افتی آذرخشی که تو را آورد، نیستی خواهم نامید مردن، سرزمینیست که تو دوست میداشتی، میآیم اما بیوقفه در مسیرِِ راههای تاریکات. مِیلات …
ادامهی مطلبشقایقِنعمانی و تاجالملوک در باغ روییدهاند همانجا که اندوه میخوابد بین ِ عشق و غرور و سایههای ما نیز سرمیرسند سایههایی که شکارِ شب میشوند و خورشید تاریکشان میکند و خود ناپدید میشود با آنها خدایانِ آبهای پرخروش میسپارند گیسوانشان را به …
ادامهی مطلبآسمانت همیشه کمی آبی صبحگاهانت اغلب کمی بارانی دُردرِخت شهرِ به غایت زیبا گورستانِ اوهامِ محبوبم وقتی که میکوشم رسم کنم نهرها و سقفها و ناقوسهایت را، گویی موطنهایی را دوست میدارم. اما خشک شدهاند بهسرعت، خورشید و ناقوسها، برای عشاءِ ربانی و نانشیرینیها. و ناقوس …
ادامهی مطلبچیزی در دل شب صدایم میکند. نمیدانم که چیست… در دل شب چیزی صدایم میکند. هراسانم میکند. در دل شب به درون من وارد میشود، اما…بیرون خواهد رفت؟ هراسانم میکند!
ادامهی مطلببخواب، خوان کارلوس، بخواب، که عشق در گهوارهات تکان تکان میخورد. بخواب. از فرشتگان با تو حرف خواهم زد از لثههای کوچک شیریات آنجا که فقط دو دندان میرقصند. بخواب. تو تنها نیستی. پیشانیات از ستارهها پر میشود، از آن دو چشم همیشه بستهات. بخواب. مادر …
ادامهی مطلبرنگ بخشیدم به حروفِ صدادار: آ: سیاه ، اُِ: سفید، ای: قرمز، اُ: آبی، او: سبز به حروف بیصدا، شکل و حرکت دادم و بر خود بالیدم از این که، یک روز یا شاید روزی دیگر، با ضرباهنگهای غریزی، فعلی شاعرانه ابداع کنم که همهی …
ادامهی مطلباز هوای ملایم میآیم. دیدهام ساعت سفید را ساعتی که در آن همهچیز حرکت میآغازد و میسوزد سایه و آتشبازیهایش. و نور و دریاچههایش. برجام من. کسی لبانم را نابینا نمیکند.
ادامهی مطلبخدایا وقتی که دشت سرد است و در روستاهای درمانده, در طبیعت بیگل, صدای ناقوسِ نماز, خاموش. کلاغهای گرانقدرِ دلانگیز را فرمان بده که از آسمان فرود آیند. قشونِ غریبِ بادِ سرد با فریادهای سهمگین به لانههایتان هجوم میآورد. شما! بر فراز رودهای بلندِ زرد …
ادامهی مطلبدر پیادهروهای پردرخت زندگی خواهم کرد. برگها نه رخصت رویا به من میدهند نه فرصت خواب. پیادهروهای پردرخت را وا نهادم. و حالا به کجا خواهم رفت؟ نمیخواهم مرگ را به یغما برم اگر مرگ تاراجم نمیکند. از پیادهروهای پردرخت میآیم. برگها هنوز تعقیبم میکنند و …
ادامهی مطلببوسیدهاند چشمان من عریانی موحشات را.
ادامهی مطلباز چشمهای تو چشمی پاکتر نمیشناسم. تو در آنها هستی و همزمان هستند چیزهایی که میبینی آنطور که تو میبینی: پرنده و نه پرواز. و همیشه تعجب میکنی اگر با تو از چیزهایی بگویم که عاشقان به هم میگویند. نگاهم میکنی و به من نشان میدهی …
ادامهی مطلبچون چرک میکند چشمها را زمان نور صبح را دیگر نمیشناسی. ولی وضوح سمج بر درگاهت اصرار میورزد. مثل سگ که میداند که عشق هرچه بود، فراموشی را در نمییابد.
ادامهی مطلباز هنگام کودکی در مدرسه بالا میرفتم از سجافهای روشن خورشید و خاک. به آهنگ هواهایی که با خود میآورند آن نامنتظر را میدیدم اشیا را.
ادامهی مطلبخیابان پرهمهمه اطرافم زوزه می کشید بلند و باریک، سخت عزادار و با دردی پرشکوه زنی از کنارم گذشت ، با دستانی دلانگیز ریسهی گلهای دامنش را بلند میکرد و موزون تکان میداد چالاک و شریف با ساقهای تندیسوارش و من در هم کوفته …
ادامهی مطلبتنها پرنده اشارات دقیق را میشناسد. از چشمهاش عالم مصغر را در مییابم و غروبی ابدی را که جزایر را به تاریکی میکشد. حقیقت را میتوانم ببینم: اعتزال آهستهی آفاق را و سقوط تلخاش را.
ادامهی مطلبخانهای که دلت را پناه داد ویرانهای خواهد بود. پنهانی در شب ترکاش کردهاید. زمین پاکشده، تاریک در دل شب. میخواستم بگویم خیانت و گفتم اشک.
ادامهی مطلبندایی در میان جمعیت، صدای من، رسا و فراگیر و قاطع. بیایید کودکان من، بیایید پسران و دختران من، زنان من، اهالی خانه و محارم من، حالا نوازندهی شاعر عصبهایش را کوک میکند، پیشدرآمدش را روی زبانههای درونش اجرا کردهاست. آکوردهای سادهی انگشتهای سست – ضربان …
ادامهی مطلبمیان این چاردیوار تنها من و یک آتشفشان. هیچکس خاموشمان نخواهد کرد. بر این تخت شبنم تنها من و آتشفشانم. هیچکس خاموشمان نخواهد کرد.
ادامهی مطلب