بازگشت به خانه

وقتِ آن است که خود را شرح دهم

وقتِ آن است که خود را شرح دهم

وقتِ آن است که خود را شرح دهم – بیا بپا خیزیم. آن‌چه را که همه می‌دانند پاک می‌کنم، تمام مردان و زنان را به پیش می‌رانم با خویش به سوی ناشناخته. به لحظه اشاره می‌کند ساعت‌ – اما به چه اشاره می‌کند ابدیت؟ کرورها و …

ادامه‌ی مطلب
پنجاه و ششم: الفبا

پنجاه و ششم: الفبا

    1 درخت‌های زردالو هستند،درخت‌های زردالو هستند   2 سرخس‌ها هستند،تمشک‌ها،تمشک‌ها، برُم* هست،و هیدروژن، هیدروژن   3 زنجره‌ها هستند،کاسنی تلخ، کروم* درخت‌های لیمو هستند، زنجره‌ها هستند، زنجره‌ها، کاج، سرو، مخچه   4 کبوترها هستند، خیال‌باف‌ها، عروسکها، قاتل‌ها هستند، کبوترها، کبوترها، بخار، دیوکسین و روزها، روزها …

ادامه‌ی مطلب
فراری از خدمت

فراری از خدمت

  به شما نامه می‌نویسم آقای رئیس جمهور نامه‌ای که شاید آن را بخوانید، اگر فرصت کنید به‌تازگی به خدمت احضار شده‌ام و پیش از چهارشنبه شب به جنگ اعزام می‌شوم آقای رئیس جمهور من نمی‌خواهم به این جنگ بروم من به دنیا نیامده‌ام تا آدم‌های …

ادامه‌ی مطلب
هست

هست

  آن‌چه می‌خواهم واقعیتِ تصاویری‌ست که در قلبِ من است تنها همین واقعیت و دیگر هیچ قلبم چون دهانِ سخنوری بی‌وقفه تکرارش می‌کند و با هر ضربان دوباره آن را بازمی گوید دیگر تصاویرِ دنیا همه کاذب‌اند ظاهری شبح‌گون دارند و دیگر هیچ دنیای یکه‌ای که …

ادامه‌ی مطلب
حقارت- شریف الموسی

حقارت- شریف الموسی

امروز از جنگ هر آنچه می‌خواستم ببینم دیدم. ردیفی از مردان با چشمان بسته که به نشان تسلیم دستانشان را بالا گرفته اند و با پشتهای خمیده، در برابر دیواری سنگی قوز کرده‌اند. پسرکی که پنج روز تمام، تنهای تنها با جنازه خانواده‌اش در خانه مانده …

ادامه‌ی مطلب
مردی که می‌خوانَد

مردی که می‌خوانَد

  گردن افراشته در عمقِ تصویر نیمرخ چپِ او به سوی من با چانه‌ای استوار و تمرکزی عمیق آماده است تا قرن را عوض کند آنجا زیر چشمانِ من، در سکوت   همیشه اندیشیده‌ام که کتاب است که از قرن‌ها میگذرد تا به ما رسد با …

ادامه‌ی مطلب
۱۹۰۹

۱۹۰۹

  جامه ای از حریر ارغوانی بر تن داشت بالاپوشی با گلدوزی‌های طلایی و برش هایی از روی شانه ها   چشمانِ رقصانش چون چشم فرشته ها می خندید، می خندید با چهره ای به رنگِ فرانسه چشم هایش آبی، دندان ها سفید و لب ها …

ادامه‌ی مطلب
پرسه‌زن، والتر بنیامین

پرسه‌زن، والتر بنیامین

از کتاب «پرسه‌زن»ِ والتر بنیامین درباره‌ی اشعارِ شارل بودلر   خیابان پرسه زن را به سوی زمانی پایان یافته هدایت می کند. هر خیابان شیبی ست که او را اگر نه به سوی اصل و سرچشمه، دست کم  به گذشته ای می کشاند که می تواند …

ادامه‌ی مطلب
الکل‌ها

الکل‌ها

به‌سلامتی شعر ششم   گوش سپردم به هیاهوی شهر محبوسِ این زندانِ بی افق چشم انداز: آسمانِ خصم‌آلود و دیوارهای لخت زندانم   روز به خاموشی می‌گراید اما در زندان, چراغی می‌سوزد ما در سلول تنهای تنهاییم من و روشنی دلفریب و عقلِ عزیز  

ادامه‌ی مطلب
ناشناخته

ناشناخته

    در انزوای کتاب‌ها گام برمی‌دارم:   یخ می‌زند قلبم با این خاطراتِ یخ‌زده باد خود را به حصیر می‌کوبد نوامبر است عمری لازم بود تا ناله‌ی جنگل انتظاری اساسی برانگیزد   آن سوی باغ آن سوی زمانِ پیشِ رو پوسته‌های شاه‌بلوط فرو افتاده‌اند شعله‌ی …

ادامه‌ی مطلب
در انبار

در انبار

    در انبار، آنجا که کودک انگشت بر دیوار می کِشَد ذراتِ گَردی سفید بر زمین می ریزد   و سایه ای در آن اعماق، حس می کند که به آرامی کالبدی می یابد   قطره های ترش شراب بر شن جشن های پیشین را …

ادامه‌ی مطلب
زنانِ لندنی

زنانِ لندنی

  همان‌طور که سیگارِ دیگری روشن می‌کردم تو نشسته بر لبه‌ی تخت جوراب‌هایت را درآورده‌ای و اکنون جرئت نمی‌کنی سر بلند کنی و به چشم‌هایم بنگری در اتاقی که هرگز در آن با هم نخوابیده‌ بودیم   گویی ناگهان زمان می‌میرد یا از حرکت می‌ایستد یک …

ادامه‌ی مطلب
نه عشق نمرده‌ است

نه عشق نمرده‌ است

  نه عشق نمرده است در این دل و چشم و دهان که به استقبال تشییع خویش می روند گوش فرادهید! بیزارم از زیبایی ها و رنگ و جمال عشق را دوست دارم، مهر و بیرحمی اش را عشقِ من تنها یک نام و یک شکل …

ادامه‌ی مطلب
از رمان تا شعر

از رمان تا شعر

  رمان اینگونه به پایان می رسد همان‌طور که باید، پرسوناژ در آخرین فصل می میرد می توان تاسف خورد یا از رهایی سخن گفت برخی از خوانندگان شاید ویرگول یا آهی اضافه کنند طرح و توطئه درست و منطقی بود و غافلگیری‌ها، حساب شده کتاب …

ادامه‌ی مطلب
نوشتنِ شعری دادائیستی

نوشتنِ شعری دادائیستی

  برای نوشتنِ یک شعرِ دادائیستی روزنامه ای بردارید و چند پرنده * از روزنامه مقاله‌ای را انتخاب کنید که بلندی‌اش به اندازه‌ی شعری باشد که می‌خواهید بنویسید مقاله را با قیچی جدا کنید سپس با دقت هر واژه از مقاله را ببرید و در کیفی …

ادامه‌ی مطلب
ای کشیشان تمامی زمان‌ها

ای کشیشان تمامی زمان‌ها

ای کشیشان تمامی زمان‌ها در سراسر جهان هیچ خوارتان نمی‌دارم بزرگتر‌ترین ایمان‌هاست ایمان من و کمترین‌شان، که در آغوش می‌گیرد عبادات مدرن و باستانی را و هر عبادت دیگری را بر این باور است که از پسِ پنج هزار سال دوباره به زمین خواهم آمد پاسخ …

ادامه‌ی مطلب
انتظار

انتظار

  زن گفت: اگر می‌آیی که بمانی، هیچ نگو باران و بادِ روی کاشی‌ها کافی‌ست سکوتِ درون اشیاء و غبار قرن‌هایی که بی‌تو گذشت   باز هم هیچ نگو! گوش کن به آن چه که هست تیغه‌ی شمشیری که در تنِ من است صدای هر گام، …

ادامه‌ی مطلب
لحظه‌ی مرگبار

لحظه‌ی مرگبار

  شعر چیز بی اهمیتی ست کمی بیش از توفانی در کارائیب کمی بیش از گردبادِ دریای چین یا زلزله ای در تایوان یا سیلِ یانگ تسه کیانگ که برایتان صدهزار چینی را در یک چشم به هم زدن غرق می کند حتی موضوع یک شعر …

ادامه‌ی مطلب
ترانه‌ی پاییزی

ترانه‌ی پاییزی

  هق‌هقِ درازِِ ویلون‌های پاییز با نوایی بلند و نه دل‌انگیز, قلبم را جریحه دار می‌کند.   آنگاه که ساعت زنگ می‌زند من بی‌نفس, از چهره‌ام رنگ می‌پرد یادِ گذشته می‌کنم و اشک می‌چکد.   خود را به بادِ سهمگین می‌سپارم تا بَرَد مرا به هر …

ادامه‌ی مطلب
مرغانِ دریایی

مرغانِ دریایی

    ملوانان برای تفریح، اغلب مرغان دریایی را می‌گیرند این پرندگانِ غول‌پیکرِ دریاها را که دنبال می‌کنند مسافرانِ خسته‌ی کشتی‌ای را که روی ورطه‌های تلخ می‌لغزد.   هنوز آ‌ن‌ها را بر الوارها نگذاشته‌اند این پادشاهانِ بی دست‌وپا و شرمسارِ لاجورد بال‌های بزرگ سفیدشان را سخت …

ادامه‌ی مطلب
مَزمور

مَزمور

هیچکس دوباره وَرزِمان نخواهد داد از خاک و از گِل هیچکس گرد و غبارمان را نخواهد آمرزید هیچکس   ای هیچکس! ستایش از آن توست به عشق تو می شکفیم و در برابرِ تو   هیچ بوده ایم، هستیم و خواهیم بود شکوفا گُلِ سرخِ هیچ …

ادامه‌ی مطلب
مسیرِ خون

مسیرِ خون

این عشقِ لجام‌گسیخته که دشت‌ها را می پیماید این خنجر خونینِ فرو شده به صخره‌ها این بادِ فانی که پرستوهای وهم می‌کِشندش زندگیِ ناچیز من است باید می شد از آینه گذشت تا به تو رسید که دوستم می‌داری اما خون جاری‌ست، تا اعماقِ جوانی‌ام و …

ادامه‌ی مطلب
صدسال

صدسال

صد سال خوابیده بودم. شاهزاده‌ای سوار بر اسبِ سفید آمد زیبا بود و ساده و راستین و توانمند اما مرا از آن خواب جادویی بیدار کرد نمی‌توانم بگویم چگونه

ادامه‌ی مطلب
سکوت من

سکوت من

سکوت من شریک کلمات توست با نخ لطیف یک کنایه: نخی سفید، از خنده نخ هراس، بس نازک. در میان عبارت سردت گردنبند گرم‌ام تاکیدهای آوایی را بسط می‌دهد که نمی‌دانم از آن توست یا از من. یا نه، صدا نیست حتی و محکم است. سفید …

ادامه‌ی مطلب
برای حرف زدن با من

برای حرف زدن با من

برای حرف زدن با من، انزوا پیشه می‌کنی از خویش بیرون می‌شوی تا با کلمات خود روبرو شوی. – هرچه مال تو نیست را دنبال می‌کنی چون به تو جان می‌بخشند- حرف می‌زنی تا بهتر شوی و نمی‌دانی درست وقتی کلمات را از یاد می‌بری بهتری. …

ادامه‌ی مطلب
دانش‌آموز

دانش‌آموز

  پنج شنبه خواهم نوشت، یکشنبه خواهم نوشت وقتی به مدرسه نروم داستان خواهم نوشت، رمان خواهم نوشت و حتی حکایت ها از روستایم خواهم گفت از والدینم از پدربزرگ ها و مادربزرگ ها دشت ها و مزرعه ها را وصف خواهم کرد حیوانات و چیزهایی …

ادامه‌ی مطلب
سوالهای بی جواب: بر مرگ پدرم

سوالهای بی جواب: بر مرگ پدرم

دانه‌های برف بر گونه‌های غروب می‏بارند دانه‌های برف بر جثه‌ی عریان تو می‏بارند و احتضار عمرت را درمی‏نوردند من با پنجه‌ی کودکانه‌ام طرحی از جثه‌ات را بر برف می‏انگارم جثه‌ای که غروب را می‏شکافد جثه‌ای که طلایه‌وار بر سپیده دمان جاری است دانه‌های برف سراسیمه می‏بارند: …

ادامه‌ی مطلب
آنقدر خوابت را دیده‌ام

آنقدر خوابت را دیده‌ام

  آنقدر خوابت را دیده‌ام که واقعیتت را از دست داده‌ای آیا هنوز نرسیده وقت آن که در آغوشت کشم؟ و بر آن لب‌ها، بوسه زنم میلادِ صدای دلنشینت را؟   آنقدر خوابت را دیده‌ام که بازوانم عادت کرده‌اند سایه‌ات را در آغوش کشند و یکدیگر …

ادامه‌ی مطلب
باد

باد

من بادِ سرخوشم، شبحِ تیزرو با صورتِ شن و تنپوش آفتاب گهگاه ملول در قلمرو دوردستِ خویش با سرانگشتانِ خود، نوازش می‌کنم اقیانوسِ ترشروی خزیده به خواب را بیدار می‌شود با کِش و قوس، پیرمرد و لعنت می‌کند خموش، با تمسخری ابدی این رهگذر بی‌خیال را …

ادامه‌ی مطلب
هیِروگلیف

هیِروگلیف

  اتاقم سه پنجره دارد عشق،‌ دریا و مرگ خونِ زنده، سبزِ آرام و بنفش آه ای زن ! ای گنجینه‌ی لطیف و متراکم پنجره‌های سرد، بوی عنبر دریا، مرگ، عشق و هیچ چیز را حس نکردن، جز آن ‌چه دوست می‌دارم زن! ای روشن‌تر از …

ادامه‌ی مطلب
خشکی و آب

خشکی و آب

خشکی و آب است که این سطرها را می‌نویسد. خاطره و فراموشی‌ست که این سطرها را می‌نویسد. سپیدی کاغذ خود را در دست‌های تو می‌یابد و کاغذ نخوانده، شعر ننوشته به اشک‌هایت خیس می‌شوند، اشک‌ها در نوازش انگشتانم بخار می‌شوند. از ظلمت دریای نخستین بادی سخت …

ادامه‌ی مطلب
گزیده هایی از هیپریون

گزیده هایی از هیپریون

خداست انسان وقتی رویا می بافد و گدا وقتی اندیشه می کند و وقتی خالی از شوربه جا می ماند پسرکی است نابکار که پدر از خانه رانده اش نگاهش  خیره به سکه های ناچیزی در دست که سر راهی پدراست از سر ترحم _____________________________________________ چیست …

ادامه‌ی مطلب
اگر بخواهی

اگر بخواهی

  اگر بخواهی یکدیگر را دوست خواهیم داشت با لب هایت در سکوت و این گل سرخ، سکوت را نخواهد شکست مگر برای سکوتی ژرف تر   این درخششِ لبخند، ناگاه بی درنگ به آواز در نخواهد آمد هرگز اگر بخواهی یکدیگر را دوست خواهیم داشت …

ادامه‌ی مطلب
نامِ حقیقی

نامِ حقیقی

  قصری که تو بودی را بیابان خواهم نامید این صدا را شب، جسمیت‌ات را غیاب و آن‌گاه که در خاکِ بی‌حاصل افتی آذرخشی که تو را آورد،‌ نیستی خواهم نامید   مردن، سرزمینی‌ست که تو دوست می‌داشتی، می‌آیم اما بی‌وقفه در مسیرِِ راه‌های تاریک‌ات. مِیل‌ات …

ادامه‌ی مطلب
کلوتیلد

کلوتیلد

    شقایقِ‌نعمانی و تاج‌الملوک در باغ روییده‌اند همان‌جا که اندوه ‌می‌خوابد بین ِ عشق و غرور   و سایه‌های ما نیز سرمی‌رسند سایه‌هایی که شکارِ شب می‌شوند و خورشید تاریک‌شان می‌کند و خود ناپدید می‌شود با آن‌ها   خدایانِ آب‌های پرخروش می‌سپارند گیسوانشان را به …

ادامه‌ی مطلب
دُردرِخت

دُردرِخت

آسمانت همیشه کمی آبی صبحگاهانت اغلب کمی بارانی دُردرِخت شهرِ به غایت زیبا گورستانِ اوهامِ محبوبم وقتی که می‌کوشم رسم کنم نهرها و سقف‌ها و ناقوس‌هایت را، گویی موطن‌هایی را دوست می‌دارم. اما خشک شده‌اند به‌سرعت، خورشید و ناقوس‌ها، برای عشاءِ ربانی و نان‌شیرینی‌ها. و ناقوس …

ادامه‌ی مطلب
بخواب، خوان کارلوس

بخواب، خوان کارلوس

بخواب، خوان کارلوس، بخواب، که عشق در گهواره‌ات تکان تکان می‌خورد. بخواب. از فرشتگان با تو حرف خواهم زد از لثه‌های کوچک شیری‌ات آن‌جا که فقط دو دندان می‌رقصند. بخواب. تو تنها نیستی. پیشانی‌ات از ستاره‌ها پر می‌شود، از آن دو چشم‌ همیشه بسته‌ات. بخواب. مادر …

ادامه‌ی مطلب
کیمیای کلام

کیمیای کلام

  رنگ بخشیدم به حروفِ صدادار: آ: سیاه ، اُِ: سفید، ای: قرمز، اُ: آبی، او: سبز به حروف بیصدا، شکل و حرکت دادم و بر خود بالیدم از این که، یک روز یا شاید روزی دیگر، با ضرباهنگ‌های غریزی، فعلی شاعرانه‌ ابداع کنم که همه‌ی …

ادامه‌ی مطلب
برج‌ام من

برج‌ام من

از هوای ملایم می‌آیم. دیده‌ام ساعت سفید را ساعتی که در آن همه‌چیز حرکت می‌آغازد و می‌سوزد سایه و آتش‌بازی‌هایش. و نور و دریاچه‌هایش. برج‌ام من. کسی لبانم را نابینا نمی‌کند.

ادامه‌ی مطلب
کلاغ‌ها

کلاغ‌ها

  خدایا وقتی که دشت سرد است و در روستاهای درمانده, در طبیعت بی‌گل, صدای ناقوسِ نماز, خاموش. کلاغ‌های گرانقدرِ دل‌انگیز را فرمان بده که از آسمان فرود آیند. قشونِ غریبِ بادِ سرد با فریادهای سهمگین به لانه‌هایتان هجوم می‌آورد. شما! بر فراز رودهای بلندِ زرد …

ادامه‌ی مطلب
پیاده‌روهای پردرخت

پیاده‌روهای پردرخت

در پیاده‌روهای پردرخت زندگی خواهم کرد. برگ‌ها نه رخصت رویا به من می‌دهند نه فرصت خواب. پیاده‌روهای پردرخت را وا نهادم. و حالا به کجا خواهم رفت؟ نمی‌خواهم مرگ را به یغما برم اگر مرگ تاراجم نمی‌کند. از پیاده‌روهای پردرخت می‌آیم. برگ‌ها هنوز تعقیبم می‌کنند و …

ادامه‌ی مطلب
چشم های تو

چشم های تو

از چشم‌های تو چشمی پاک‌تر نمی‌شناسم. تو در آن‌ها هستی و همزمان هستند چیزهایی که می‌بینی آن‌طور که تو می‌بینی: پرنده و نه پرواز. و همیشه تعجب می‌کنی اگر با تو از چیزهایی بگویم که عاشقان به هم می‌گویند. نگاهم می‌کنی و به من نشان می‌دهی …

ادامه‌ی مطلب
وضوح سمج

وضوح سمج

چون چرک می‌کند چشم‌ها را زمان نور صبح را دیگر نمی‌شناسی. ولی وضوح سمج بر درگاهت اصرار می‌ورزد. مثل سگ که می‌داند که عشق هرچه بود، فراموشی را در نمی‌یابد.

ادامه‌ی مطلب
به یک زن رهگذر

به یک زن رهگذر

  خیابان پرهمهمه اطرافم زوزه می کشید بلند و باریک،  سخت عزادار و با دردی پرشکوه زنی از کنارم گذشت ، با دستانی دل‌ا‌‌نگیز ریسه‌ی گلهای دامنش را بلند می‌‌کرد و موزون تکان می‌داد   چالاک و شریف با ساق‌‌های تندیس‌وارش و من در هم کوفته …

ادامه‌ی مطلب
پرنده

پرنده

تنها پرنده اشارات دقیق را می‌شناسد. از چشم‌هاش عالم مصغر را در می‌یابم و غروبی ابدی را که جزایر را به تاریکی می‌کشد. حقیقت را می‌توانم ببینم: اعتزال آهسته‌ی آفاق را و سقوط تلخ‌اش را.

ادامه‌ی مطلب
زندگی چیست؟

زندگی چیست؟

ندایی در میان جمعیت، صدای من، رسا و فراگیر و قاطع. بیایید کودکان من، بیایید پسران و دختران من، زنان من، اهالی خانه و محارم من، حالا نوازنده‌ی شاعر عصب‌هایش را کوک می‌کند، پیش‌‌درآمدش را روی زبانه‌های درونش اجرا کرده‌است. آکوردهای ساده‌ی انگشتهای سست – ضربان …

ادامه‌ی مطلب