سیاهپوست کنار کشتزار نیشکر! یانکی بالای کشتزار نیشکر! زمین زیر کشتزار نیشکر! خون که از ما میرود!
ادامهی مطلب
سیاهپوست کنار کشتزار نیشکر! یانکی بالای کشتزار نیشکر! زمین زیر کشتزار نیشکر! خون که از ما میرود!
ادامهی مطلبیک رویا نبود، به چشم دیدماش: برف میسوخت!
ادامهی مطلبپسرکان از راه زمین میروند و دخترکان از راه هوا! از راه رویا هیچکس. هیچکس، هیچکس، هیچکس از راه رویا هیچکس. پسرکان از راه ساحل میروند و دخترکان از راه آب. از راه رویا هیچ. هیچ، هیچ، هیچ از راه رویا هیچ. پسرکان از راه آفتاب …
ادامهی مطلبگیسوانت را خواهم نوشید و چشمها را خواهم بست. همچنان خواهی فرستاد گیسوانت را خیسِ بوسهها.
ادامهی مطلبپرنده؟ پرندگان؟ فقط یک پرندهی تنها در دنیاست که با هزار بال میپرد و میخواند با تحریرهای بیشمار، همیشه تنها؟ آینهاند آسمان و زمین؟ هوا آینهی هواست و پرندهی بزرگ فقط تنهاییاش را تکثیر میکند در هزار تجلی؟ (برای همین پرندگاناش مینامیم؟) یا شاید یک پرنده …
ادامهی مطلبشاهدخت زندانی هیچ، شاهدخت زندانی بخت، شاهدخت زندانی مرگ، شاهدخت مغاک میان نگاه. شاهدخت شب شمشیر، شاهدخت شب ساکن، شاهدخت شبی که میریزد، شاهدخت بیعشق و عاشق. نورِ اندوهِ شهدختیات در وضوح این سوگ میدرخشد در نوری که نه آغاز دارد و نه انجام میپذیرد. نورِ …
ادامهی مطلبمنم آن مردی که کمک میرسانم به بیمارانی از پاافتاده که نفسنفس میزنند و بدان مردان زورمندِ ایستاده حتی بیشتر کمک میکنم. شنیدهام هرآنچه از عالم میگویند شنیدهام و از پس چندین هزارسال شنیدهام بسیارخوب! در مجموع بد نیست اما آیا این همه است؟ به تجلیل …
ادامهی مطلبای جوانانی که هرگز مونسان زندگیام نبودهاید خداحافظ! وی جوانانی که هرگز مونسان زندگیام نخواهید بود خداحافظ! مجال یک زندگی بیگدار از هم جدایمان میکند: یکسو جوانیِ آزاد و پرخنده، دیگرسو پیری نامهربان و موهن. به گاه جوانی نمیدانستم چگونه به زیبایی نگاه کنم، بخواهماش، تصاحباش …
ادامهی مطلبزمانی بود که یگانه شور و شوقام فقر بود و باران. حالا خلوص حدود را احساس میکنم و اشتیاقم وجود نمیداشت اگر نامش را بر زبان میآوردم.
ادامهی مطلبویرانی چوب را میشنوی (موریانههای کور در رگهاش) سوزنها و گنجههای پر از سایه را میبینی. قیلولهایست فانی. چه کودکانِ بسیار به زیر پلکها! مثل خرمگسهای غمگین تابستان از صورتات خون سیاه مادرت را جدا میکنی. در نسیان بیدار خواهی شد.
ادامهی مطلباین خانه موقوف زراعت و مرگ بود. در اندرونیاش گزنهها میگسترند و گلها میگذرند بر چوبهایی که باران شکنجهشان میکند.
ادامهی مطلبتنم را میگسترانم بر چوبهای دریده به اشکها بوی بذرهای کتان و سایه. آه، مرفین در دلم: با چشمهای گشاده میخوابم پشت اقلیمی سفید که کلمات ترکاش کردهاند.
ادامهی مطلبنگاهبان از مادرش زخم خوردهبود. با دستهایش شکل غم را شرح میداد و گیسوانی را نوازش میکرد که دیگر دوستشان نداشت. در چشمهایش تمامی علل فنا میشدند.
ادامهی مطلبدر مستی زنان، سایه، پلیس و باد به گردش حلقه میزدند. رگ مینهاد در خلنگهای بنفش سرگیجه، در خلوص. گل خشمگین شبنم آبی بود در گوشهایش. گلهای سرخ، مارها و قاشقها زیبا بودند وقتی در دستهایش میماندند.
ادامهی مطلبپیشروی آبِ راکد، عریانم. لباسم را در سکوتِ واپسین شاخهها رها کردم. تقدیر من این بود: به کرانه رسیدن و ترسیدن از سکون آب.
ادامهی مطلبچشمهها در شب حرف میزنند از آهنرباهای سکوت حرف میزنند. و من لطافت کلمات از یادرفته را احساس میکنم.
ادامهی مطلباین ساعت وجود ندارد این شهر وجود ندارد نمیبینم این درختهای سپیدار را هندسهشان را در مه. بیتردید، اینها سپیدارهای منقرضاند، سرگیجهی دوران کودکیام. آه باغها، آه اعداد.
ادامهی مطلبدر رطوبت دوستم داری و کبودی در نوک پستانهایت. به لطافت سخن میگویی بر لبانم و باز میگردی به زندان دلتنگیات.
ادامهی مطلبپرتقال در دستهایت، همیشگیست فروغاش آیا؟ کنار آب و چاقو، یک پرتقال در مغاک ابدی؟ میوهی ناپیدایی. بسوزان در دستهایت افراطش را در واقعیت!
ادامهی مطلببه جای اجازه دادن به او برای شهادت در دادگاه به منظور آوردن دلایلی در این باره که چرا از فروشگاه های اختصاصی دزدی کرد و بعد کارت پستال هایی فرستاد برای پلیس که بیاید و دستگیرش کند – اگر می توانند – آنها چپاندندش در …
ادامهی مطلبدیوارها به عقب میروند و میخانهها، رهایی را هماینک نفس بکش، تنها با زندگیات. چون ابر بر هوا، چون نور به بامداد، به زمین بنگر سراسر گشاده پیشاپیش نهالات. آزادی بیشتری به کف آوردی بیهیچکس و به چشمات چون فتحی به نظر میرسد متروک، چون تصویری …
ادامهی مطلببگذار در سکوت خداحافظی کنیم. عکس را پایین بگذار. جداییهای این جهان اشاراتی به جداییهایی فراترند. تنها در این دنیا نیست که باید جدا از هم بخوابیم. مرگ، نه ما را به هم میرساند نه زخمهای عشق را درمان میکند.
ادامهی مطلبنمیخواهم ای جان محزون بازگردم به مکانهایی که اشکهایم از آنها برگذشت، تپیدن راز را نمیخواهم میان بدنهایی زنده که یک روز خودم از آنها بودم. نمیخواهم به خاطر بیاورم یک لحظهی شاد را میان شکنجهها. لذت یا رنج با هم برابرند. در بازگشت همه چیز …
ادامهی مطلبعشقی تو آیا؟ از آتش عبور کن! با بالهای دریا بگذر! در زندگی بیدار کن رویا را! زیبایی ببخش به واقعیت! تنها یک سایهای آیا؟ دروغت را به فروغت بپوشان! چنان کن که سایه چیره شود بر عشق توانمند، بر عشق ناب!
ادامهی مطلببدان مایه زیبا که آتش، میتپد در غروب خاموش، طلایی و سوزان. بدان مایه زیبا که رویا، نفس میکشد درون سینه، محتاط و تنها. بدان مایه زیبا که سکوت، میجنبد به گرد بوسهها، مقدس و بالدار.
ادامهی مطلبدیوار نامرئی میان بازوها همه میان تنها همه جزایر مضحک شر. نه بوسهایست بی سنگفرش نه عشقی بی سنگفرش که گامهای تبدار زندانی اندازهاش نکرده باشد. شاید هوای بیرون سرود شادی حقیقی را سر کردهاست؟ شاید شُکُوههای غریب با بالهای مشعشع میگذرند؟ یک میل عظیم شور …
ادامهی مطلبخشمِ مرگ، اجساد شکنجهدیده، انقلاب، بادبزن در دست، ناتوانیِ توانمند، جوعِ عطش، تردید با دستانِ شک و پاهای شک. اندوه، گردنبندهایش را میلرزاند، تا اندکی آن سالخوردگان را شادمان کند. همهچیز در عینِ اتحاد میان گورهایِ چون ستارگان میان شهواتِ چون ماه. مرگ، اشتیاق میان گیسوان، …
ادامهی مطلببعضی تنها شبیه گلهایند، بعضی شبیه خنجر بعضی شبیه نوارهای آب، ولی همه، دیر یا زود زخمهای حریقی میشوند که در تنی دیگر میبالند، و به توان آتش سنگی را به انسانی بدل میکنند. ولی آدمی در تمام جهات میلرزد و رویا میبیند در عین رهایی، …
ادامهی مطلبچشم به راه خدایی بودم در روزهایم تا به تصویر خویش حیاتام را بیافریند، اما چونان آب، عشق اشتیاق را به قدمهایم کشاند. در امواجش خویشتن را از یاد بردم، تن تهی کردم و به روشنیها درافتادم. زندهام و زنده نیستم مردهام و مرده نیستم نه …
ادامهی مطلبمن بودم. ستون سوزان، ماه بهار. دریای طلایی، چشمان بزرگ. جستم آنچه را که میاندیشیدم، چون بامداد در خواب خمار اندیشیدم هرآنچه را که نقش میزد آرزو به روزهای نوجوانی. آواز خواندم، گریستم، نور بودم یک روز درکشیده به میانهی آتش. چون ضربت باد که سایه …
ادامهی مطلبیک رویا بود، هوای آرام در عدم. به گاه گشادن چشمها شاخهها محو شدند. دماش زمان بود نورهای نباتی عشقهای ساقط اندوه نادرکجا. سایه برگشت لبهایش آب بودند. بلور، تنهاییها پیشانی، چراغ. شهوتِ بیشکل، کیفر بیتاریخ، چون زخمی در سینه یک بوسه، یک آرزو. تو نمیدانی، …
ادامهی مطلبدر ایالت نِوادا خطوط راهآهن نام پرندگان دارند و مزارع از برفاند و ساعات از برف. شبهای زلال نورهای رویا را میشکوفانند بر فراز آبها یا بامهای پاکِ پرستارهی جشن. اشکها میخندند و غم از جنس بال است و میدانیم که بالها عشقِ بیثبات میبخشند. درختان …
ادامهی مطلبدریا یک غفلت است، یک ترانه، یک لب. دریا یک عاشق است، مومنانهجوابی به آرزو. به بلبل میماند دریا و امواجش، پر و بالند، تکانهایی که میبالند تا ستارگان سرد. نوازشهایش رویاست درِ مرگ را اندکی میگشاید. ماههای در دسترس است حیات فراتر است. بر پشتهای …
ادامهی مطلبوقتی سرم دیگر بر سینهی تو نیست نمیخواهم ابرو گرهکرده یا در اشک به من فکر کنی. آن سنگ سرد گور را آرمیده بر زمین پشت سر رها کن و به خانه بازگرد و زندگی آغاز کن. ناهمواری ساقهی نیشکر و زمزمهی آراماش در گوش تو …
ادامهی مطلباین قفس به رستاخیز ققنوس اختصاص دارد. (خاکسترشو ماه دسامبر میارن.)
ادامهی مطلبحوالیِ گورستان محصول برنج درو میشود بی صدا.
ادامهی مطلببالا در هوا پروانهای بر اعماق یک دره میگذرد.
ادامهی مطلبماریا با تو تنها، تنها با تو. تمام رنج (زندگیات همه) مالِ من بود.
ادامهی مطلبنیمتنهی زنی امتداد مییابد از دهانی به دهانی دیگر. تا طی شود این مسیر، تن چشمهایش را میبندد.
ادامهی مطلباز تو میپرسم ای زندگی از تو میپرسم اینک آیا هرگز تابستانی بود ورای سرخوشی؟ سراب پوچِ روزهایِ رفته آیا تنها انعکاسی گذراست بدون آهستگی از هرآنچه نبود روز ساعت ماه: زندگی. آری: دهلیزهای تاریک لانههای سایهها.
ادامهی مطلبزیر انگشتان موسیقی لختی زیبا بودم. حالا، دوباره ملبس قدم میزنم، خاکسترها نم نم بر رویاها میبارند. قیل و قال معابر تلالو را میروبد از من. خاکستری قدم میزنم دستکشهایم گرما را از کف دستانم درمیآورند و چشمها، نابینا می نوشند کوری را ناگوارتر از گناه. …
ادامهی مطلبپرنده میخواند در برابر اهریمن وضوح. دنبال یک عکس نمیگردم. پشتِ من است و از من و از شب پنهان است. رودی که اشکهایم را از آن نوشیدهام بر هیچ نقشهای نیست. باید روی زمین باشم برای مراقبهی ستارگان. آه، شوربخت آنکه بر زمین زندگی میکند، …
ادامهی مطلبگیسوانت از جان جنگل برایت سخن میگویند دندانهایت زبان صخرهها را منعکس میکنند. تنت به اشتهای حیوانات خواهد گریست و جان به در خواهی برد حتی کشتیشکسته از رودهای سرخ: گهوارهی نور را فراموش کن برگرد به سمت نور.
ادامهی مطلببر دری که به من سلام کردی. یک پیاله شراب سرخ شاتو مارگو به سایهها نگاه میکنم که شاید تعقیبمان کرده باشند، دنیال دیواری پشت سرمان میگردم، روبرویمان. مینشینیم. شهر آرانخوئس در میانهی ما. نیمهی شب است یا دیروقت است. صبح است یا روز است. سکوت …
ادامهی مطلباین نکته بیهیچ عذر تقصیری و از این رو بیهیچ فصاحتی بیان میشود: نمیتون گناه کسی را به نظاره نشست چنان گالیله که لکههای خورشید را، و اینکه راهِ دمشق در درون توست…
ادامهی مطلبنه کلمات، نه سکوت هیچکدام یاری نمیکنند تا تو را به زندگی بازگردانم.
ادامهی مطلبآن بیرون آفتابیست. چیزی بیشتر از یک خورشید نیست، اما مردم نگاهش میکنند و آنگاه آواز سر میدهند. خورشید را نمیشناسم. ملودی فرشتگان را میشناسم من موعظهی گرمِ واپسین باد را. تا سپیدهدم فریاد میکشید وقتی مرگ خود را برهنه میکرد در سایهام. میگریم زیر نام …
ادامهی مطلبخیال میکردی که عشق زیباست که جریان مییابی در دو تن که مال تو بودند و مال تو نبودند: فرقی نمیکرد. که زمین جایی بود پر از بسترها و درها پر از کلیدها و قفلها و اینکه شهر با برکهها و سگهایش آسمانی بود بیکران …
ادامهی مطلبدر را محکم ببند برادرم ترانهی کهن گرهسری میگوید در را محکم ببند برادرم بلند خواهد بود شب.
ادامهی مطلبخاطره می ایستد مثل مجسمهی برنزی شکستهای، در موزهای حرف میزند، میخندد وقتی از زندگی خسته ایم: تقلا میکنیم در پوسیدن بارهای کهن بر پشت و باران بر زمین ضرب می گیرد. دست و پا می زنیم، می لغزیم
ادامهی مطلبهر انسانی را دو نبرد برای جنگیدن هست در خواب با خدا میجنگد در بیداری با دریا.
ادامهی مطلبدیوانهخانه جایی حیرتآور است: من یک امپراتورم. من یک سرلشگرم. من دبیر کل اتحادیهی اروپا هستم. من خوانندهی موسیقی پاپ، پارک اونام. من خدا هستم. من دختر شایشتهی کرهام. من ستارهی سینما، کیمگوجیل ام. یک دیوانهخانه به دیوانهخانهی دیگر پیوست شدهاست.
ادامهی مطلبدر حال فرارم، کفش هایم را گم کرده ام پشت خانه ای متروک درخت های گیلاس شکوفه داده اند، حصار خانه شکسته، پاهایم خاکی اند و زخم بر روی سبزه ها می نشینم، به خواب می روم. از میان پنجره باز به اتاقی نگاه می کنم …
ادامهی مطلببرای نلی زاکس زمین نبود که آنها را بلعید، هوا بود آیا؟ به سان شن ها بی شمار بودند اما شن نشدند بلکه هیچ شدند و فراموش دسته دسته و اغلب دست در دست به سان دقایق، به شماره بیش از ما اما نه یادمانی، نه …
ادامهی مطلبآه دوباره همان چشم ها، که زمانی مرا چنان عاشقانه سلام می داد، و دوباره همان لبها، که زندگی ام را شیرین می کرد! و دوباره همان صدا، صدایی که زمانی چنان مشتاقانه می شنیدم اش. فقط من همان نیستم که بودم، به خانه بازگشته ام …
ادامهی مطلبچشم هایش را می گیرم و لبهایش را می بوسم، دیگر راحتم نمی گذارد، مدام دلیلش را می پرسد از آخر شب تا دم صبح، هر ساعت می پرسد، چرا وقتی لبهایم را می بوسی، چشم هایم را می گیری؟ به او نمی گویم چرا، چرایش …
ادامهی مطلبزمان دور می زند با لباس هایی از خوشبختی از شور بختی. آنکه در شور بختی با صدایی لک لک وار شکوه می کند لک لک ها از او رو بر می گردانند بالهایش سیاه درختانش سایه گون شب می شود پیرامونش و راه هایش از …
ادامهی مطلبدر کنار بنفشه های سفید زیر درخت بید در پارکی که اول بار به من درخواست داد می ایستم پیر ژولیده ی برگ ریخته می گوید: دیدی گفتم نمی آید می گویم: حتما پایش شکسته تیغ ماهی در گلویش مانده خیابانی ناگهان جایش عوض شده از …
ادامهی مطلب