بازگشت به خانه

امروز عاشق اين سکوتم

امروز عاشق اين سکوتم

امروز عاشق اين سکوتم خودم را رها می‌کنم که بخوابم خود را می‌پيچم در لحافی از نوستالژی امروز عاشق اين ابرها هستم که در چشمانم مناديان وفادار باران‌اند. امروز عاشق اين رخوت نامحسوس‌ام که آرام آرام احساسم را کرخ می‌کند امروز عاشق آرامش کيفور زخم‌خورده‌ی چشمان …

ادامه‌ی مطلب
این زن

این زن

از تنهايی‌های بزرگ و بی‌ژرفا از غم‌های عميق و بی‌اساس. از اندوه‌هايی که می‌فشرند گلوگاهش را. از روياهای متکثر در بی‌زمانی. از پرسش‌های ابدی بی‌جواب. از ريسمان‌هايی که بسته می‌شوند دورِ دست‌ها. از تلخ و شيرين تکراری نوستالژی. چنين ساخته شد اين زن در فرياد و …

ادامه‌ی مطلب
قلبم درد می‌کند

قلبم درد می‌کند

قلبم درد می‌کند از اين‌همه غياب از اين‌همه تنهايي متراکم از هر صبح برخاستن با اطمينان‌های تکراری از نداشتن ژستی تازه‌ که با بی حد وحصرِ اميدها اشتباه گرفته شود و قطعيت بی‌ابهامی داشته باشد. از اينکه همه چيز همان‌طور باشد که بود قلبم درد می‌کند …

ادامه‌ی مطلب
یک شنبه

یک شنبه

يک شنبه وقتی باران می آيد و تو تنهايی در جهان را باز می کنی و دزدی نمی آيد هيچ مست و دشمنی هم به در نمی کوبند… يک شنبه وقتی باران می آيد و تو متروکی و نه می توانی بدون جماعت زندگی کنی و …

ادامه‌ی مطلب
دلم می‌خواست جای دیگری باشم

دلم می‌خواست جای دیگری باشم

دلم می‌خواست جای دیگری باشم در شهرهای دست‌باف. دیدار کنم با کسانی هنوز به دنبا نیامده. لااقل می‌شد تنها باشیم، سرخوش بی‌هیچ وقفه‌ای. نه رسیدنی، نه عزیمتی و نه جنگی که با ما بجنگد. نه انسانیتی، نه ارتشی و نه سلاحی و مرگی سرخوش، شوخ، در …

ادامه‌ی مطلب
تو در میان مه‌ای

تو در میان مه‌ای

چشم می‌گشایم. تو را نمی‌بینم، میان مه‌ای. مه: به نظاره واضح نمی‌شود به دست‌ها تکان نمی‌خورد به خواستن نمی‌میرد. مه. نگاه، برای چه؟ و اراده‌، بی‌مصرف. چشم می‌بندم. نمی‌بینمت، درمی‌یابمت و دارمت. از آنِ من. هستی، هستم، کنار تو، تو در میان مه‌ای.

ادامه‌ی مطلب
نگاهم کردی

نگاهم کردی

نگاهم کردی و پنجره‌ای در دوردست باز و بسته شد. دست بر تنم کشیدی و خیس شدم از باران پشت پنجره. کنار منی و به هر جنبش‌ات چیزی در فاصله می‌جنبد و چیزی دیگر را در من تکان می‌دهد. به سال تبعید تو زاده شدم: در …

ادامه‌ی مطلب
تغییرات رسمی

تغییرات رسمی

شاعری که روزی نوشت: «تو را عاشقانه دوست می‌دارم.» و مدتی بعد «کارد تو شیکمت»، حالا می‌نویسد: «ناخواناست صورت‌ات چنان فرسوده‌سنگی.» منتقدان رصد می‌کنند تغییرات رسمی را و تعویض سبک و شیوه‌ی بیان را لحاظ می‌کنند.

ادامه‌ی مطلب
توازنی تهی

توازنی تهی

مشتاق چیزی نیستم بیش از اشکال مفید و ظریفِ بطری‌ها و جام‌ها بگذار اندوه، توجه تباه‌اش را با خود ببرد دیگر برای کسی نمی‌گریم. زمانه‌ی ما توازنی تهی را می‌جوید غایت یقینی‌اش این است. میان پایان یک فرهنگ و آغاز دیگری چه می‌چسبد جست و خیزکردن …

ادامه‌ی مطلب
در سایه‌ی درخت انجیر

در سایه‌ی درخت انجیر

در سایه‌ی درخت انجیر نام انجیر را از یاد بردم. چنین چیزی می‌تواند درآمدی باشد بر حیات یک کتاب. با نامی‌ که از یاد برده‌ام به من انجیری می‌دهی و آن را خواهم خورد اگرچه نام تو را از یادبرده‌ام عشقِ من!

ادامه‌ی مطلب
شور زندگی

شور زندگی

نمی‌خواهم بمیرم می‌خواهم شریک روز نو باشم و بامداد نو. نمی‌خواهم بمیرم عیش ترانه‌های شکوفای تازه را می‌جویم ترانه‌های تازه‌ی روستاها را. نمی‌خواهم بمیرم میل خواندن کتاب‌های نو دارم و شور ستایش معرفت تازه را. نمی‌خواهم بمیرم پر شدت می‌خواهم زندگانی‌ام را و و در سر …

ادامه‌ی مطلب
مرثیه

مرثیه

چنان سالی که گذشت برگ‌ها می‌افتند. پشیمانی آیا؟ زخم می‌زند خاطره و غروبی‌است، مه‌آلود. بر سر پیمانی آیا؟ سر در کف دست‌ها‌ مرا بخوابان،‌ خاموش. عاقل باش! تنها خواهیم بود و تو می‌شکنی غرورت را در خجلتی سربلند.

ادامه‌ی مطلب
ترانه ی فولکلور فنلاند

ترانه ی فولکلور فنلاند

همیشه به تو فکر می‌کردم در دلم بودی وقتی غذا می‌خوردم در گیسوانم وقتی می‌نوشیدم در سرم وقتی می‌خوابیدم در آستینم بودی وقتی راه می‌رفتم زیرپاهایم کنار من. اگر می‌دانستم که پیش روی منی به دنبالت می‌دویدم اگر خبرداشتم که از پشت سر می‌آیی می‌نشستم و …

ادامه‌ی مطلب
ترانه ی فولکلور فنلاند

ترانه ی فولکلور فنلاند

تو فقط یه بچه بودی منم فقط یه بچه، چی شد که تو رو دیدم؟ تو خیلی خوشگل بودی من خیلی خوش تیپ چی شد که عاشقت شدم؟ تو یه دنیا غم داشتی من یه دنیا غصه واسه چی دنبالت اومدم؟ حالا داری پیر می‌شی منم …

ادامه‌ی مطلب
شعر اسکیمو

شعر اسکیمو

در روزگاران دور عتيق وقتی مردم و حيوانات بر زمين می‌زيستند. آدم می‌توانست حيوان شود اگر می‌خواست و حيوان می‌توانست انسان باشد. گاهی آدم بودند و گاه حيوان و در اين ميان هيچ تفاوتی نبود. همه به يک زبان حرف می‌زدند زمانی‌که واژه‌ها، جادو بودند. ذهن …

ادامه‌ی مطلب
قرار بود بیست نسل در درون من باشند

قرار بود بیست نسل در درون من باشند

قرار بود بیست نسل در درون من باشند. لااقل. نمی‌توانم توضیح دهم چرا اما امروز صبح شاید چون پنجره باز بود یکی از ما از طبقه‌ی آخر بیرون پرید بعد، یکی یکی همه‌ پریدیم انگار از بالای یک تخته‌‌پرش یکی بعد از دیگری عین حلقه‌های یک …

ادامه‌ی مطلب
سرزمین میان ما

سرزمین میان ما

سرزمین میان ما عریان شده‌است، مناظر برهنه. از ما فقط چیزهایی بر جا ماند که خود می‌دانستیم تنها صخره‌ها و اشکالی که از خود برمی‌آورند چشمان تو، چشمان من، در میانشان. لازم نبود حرف بزنیم، چیزی بگوییم در صخره‌ها همه‌چیز بود پیش از ما بر زبان …

ادامه‌ی مطلب
یار جوان من

یار جوان من

یار جوان من، سرانجام از این صخره‌ها صعود کرده‌ایم تا خیره شویم به دریای عمر، به خاکستری، به غم. بر این لبه‌ی گلسنگ‌ها باد بلند آرزویم باید فرونشیند. نمی‌بینی، آه؟ پائیزم من، خیانت‌‌پیشه نشانه رفته‌ام قلبت را با نیزه‌ای زهرآگین تو را که جوانی، می‌درخشی و …

ادامه‌ی مطلب
یک تار موی تو

یک تار موی تو

غروب تختم را مرتب می‌کردم یک تار موی تو را یافتم تمامِ آن‌چه برای من به جا مانده از سرت. و بوی تنت را در ملافه‌های پر تمام آن‌چه برای من به جا مانده از عشق‌ات. سرم سنگینی می‌کند از آن دم. وقتی راه می‌روم دلم، …

ادامه‌ی مطلب
وداع را هربار

وداع را هربار

وداع را هربار که چهره به چهره درآمدیم در تنیدن و آغوش انگار حرف مشددی بود. حرفی مشددیم اگرچه در دو تن اما چشم‌ها تنها یک تن را می‌بینند چرا که نحیف‌است من و نورش و هیچکس مرا بی ‌ناله‌هایم نتواند دید.

ادامه‌ی مطلب
قایم باشک

قایم باشک

یکی از دیگری پنهان می‌شود پنهان می‌شود زیر زبانش و دیگری زیر زمین دنبالش می‌گردد. پنهان می‌شود در پیشانی‌اش و دیگری در آسمان به دنبالش می‌گردد. می‌جوید او را و می‌جوید جایی نمانده که دنبالش نگشته باشد و در جستجوی او خودش را از دست می‌دهد.

ادامه‌ی مطلب
آه، اگر هرگز نمیرم

آه، اگر هرگز نمیرم

بی‌معنا می‌یابم خود را می‌گریم، غم می‌خورم، فکر می‌کنم حرف می‌زنم، به یاد می‌آورم: آه، اگر هرگز نمیرم آه اگر هرگز ناپدید نشوم! می‌روم به آن‌جا که مرگی درکار نیست و فتح و ظفر به دست می‌آید. آه، اگر هرگز نمیرم آه اگر هرگز ناپدید نشوم! …

ادامه‌ی مطلب
انسان را دوست دارم

انسان را دوست دارم

آواز مرغان مقلد را دوست دارم پرندگان چهارصد صدا را. سبزی یشم را دوست دارم و عطر مدهوش گل‌ها را. بیش از هرچیز اما برادر و خواهرم را دوست می‌دارم: انسان را. * یک شاعر آزتک، پیش از کلمب

ادامه‌ی مطلب
آوازی را بشنو ای قلب من

آوازی را بشنو ای قلب من

آوازی را بشنو ای قلب من: مویه سر می‌کنم: سرشارم از رنج. در گلستان هستیم: این خاک را باید ترک بگوییم: بدهکاریم یکی به دیگری. به خانه‌ی خورشید می‌رویم! به خود می‌آویزم گردنبدی را از گل‌های گونه‌گون دست‌هایم: شکوفا در تاج‌های گل! این خاک را باید …

ادامه‌ی مطلب
رویاهای بر نیامده

رویاهای بر نیامده

چمن، باران به رویا می‌بیند و درخت، باد. تنها در طلسم هزارتویمان بر تور خیال غنچه‌ی گل‌های سرخ را قلابدوزی کردیم. تنها صورتِ ما خاکی بود و در چشم‌هامان همزمان تب و سوز ستارگان. تقدیرمان را یافتیم: زیباست رویاهای برآمده زیباتر، آن‌ها که برنمی‌آیند.

ادامه‌ی مطلب
مرگ استعاره ها

مرگ استعاره ها

عنکبوتی از ديوارم بالا می‌رفت دستپاچه و عجول لنگه کفشم را برداشتم و نشانه‌گيری کردم- ولی بخت يارم نبود. عنکبوت از بالای «شب پرستاره»‌ی ون گوگ پريد که شکافی در گچ را می‌پوشاند. در مرکز آن گردباد شب و نور ايستاد لرزيد و چرخيد در دايره‌ای …

ادامه‌ی مطلب
باش

باش

با من شریک شو در نان هر روزه‌ی تنهایی‌ام! پر کن با حضورت دیوارهای غیاب را! مُذَهّب کن پنجره‌ی ناموجود را! دری باش بالای همه‌ درها که همیشه می‌توان آن را چارطاق باز گذاشت.

ادامه‌ی مطلب
لحظه ی حال

لحظه ی حال

گروهی می‌گویند: هزارسال را به خاطر می‌آورند. بعضی‌ها می‌گویند: پیشترک هزارسال بعدی را دیده‌اند. در یک روز پر از باد من منتظر یک اتوبوس‌ام.

ادامه‌ی مطلب
تنها بودم، مطلقن تنها

تنها بودم، مطلقن تنها

تنها بودم، مطلقن تنها. حتی خواب شبانه ترک‌ام کرده بود. ناگهان چیزی شنیدم، از جنس کلمه نبود صدا بود صدای سه آه عین خزیدن باد در آرد «چی می‌تونه باشه؟ نمی‌‌تونم صبر کنم.» با خود زمزمه کردم و موهایم را با شراب بالا دادم و ایستادم …

ادامه‌ی مطلب
چقدر می‌ارزد؟

چقدر می‌ارزد؟

چقدر می‌ارزد یک چارک از تاریکی؟ چقدر می‌ارزد موی سفید؟ مائیم در کار زیستنِ زندگی یا زندگی‌است که ما را می‌زید؟ با من بگو، بگو چه کسی مقصود دیگری است. هیچ‌کس شعله‌ را از شمع جدا نمی‌کند. می‌جوئیم، می‌خواهیم این‌جا به هراس و آن‌جا به جسارت. …

ادامه‌ی مطلب
خنده

خنده

نمی‌توانی اين دريا را اهلی کنی نه با تحقير، نه با جذبه. ولی می‌توانی بخندی در صورتش. خنده را کسانی اختراع کرده‌اند که کوتاه زندگی می‌کنند به‌قدر انفجار قهقهه‌ای. يک دريای ابدی هرگز، خنديدن ياد نخواهد گرفت.

ادامه‌ی مطلب
بیگانه

بیگانه

نرم است، در غربال فضا الک شده‌است انگار زیر حشرات نور خوابش برده‌است. خوشه‌ی غبار و آتش! از این ارتفاع تو یک بیگانه‌ای و من می‌چکم از میان قيف هوا تا دیدار کنم با تو.

ادامه‌ی مطلب
نمی‌توانی بمیری

نمی‌توانی بمیری

نمی‌توانی زیر خاک بمیری. نمی‌توانی بی آب و هوا بمیری. بی شیر و شکر، بی‌ گوشت و لوبیا، بی انجیر و آرد نمی‌توانی بمیری. بی همسر و بچه به زیر زندگی نمی‌توانی بمیری. در مخزن خاک‌ات در جعبه‌ی مرگ‌ات در رگ‌های بی‌خون‌ات نمی‌توانی بمیری. در پوست …

ادامه‌ی مطلب
ناخدا و طوطی

ناخدا و طوطی

به دریا می‌روم من، ای دختر! «اگه منو با خودت نبری از یادت می‌برم، ناخدا!» بر پل راهروی کشتی‌اش ناخدا به خواب رفت. خوابید و دختر را به خواب دید. «اگه منو با خودت نبری…» وقتی از دریا برگشت با خود یک طوطی سبز آورد. «از …

ادامه‌ی مطلب
نیامده و نرفته

نیامده و نرفته

یکی ‌گفت: نمی‌آیی پس بگذار بروم. دیگری گفت: از نیامده نمی‌شود رفت به نرفته نمی‌شود آمد. به رگبار ناگهان پرنده‌ای پرید شاخه‌ای شکست. در بستر نیامده و نرفته در هم می‌پیچیدند. * از دفتر تبعید

ادامه‌ی مطلب
کشور به کشور

کشور به کشور

کشور به کشور تبعید یک رودخانه‌ی کور است. در خیابان‌ها سرگردان‌اند‌ هنوز زبان تازه‌ را یاد نگرفته‌اند نامه‌هایی می‌نویسند که نمی‌فرستند یک سال به چشم‌شان هزار سال است. * از دفتر تبعید

ادامه‌ی مطلب
نه هیچ کلمه‌ای هرگز

نه هیچ کلمه‌ای هرگز

نه هیچ کلمه‌ای هرگز و نه هیچ بحثی نه از فروید و نه از مارتی دست و ماشین شکنجه‌گر را متوقف نمی‌کنند. ولی وقتی یک کلمه در گوشه‌ی یک صفحه، یا بر دیوار، می‌تواند درد شکنجه‌دیده را تسکین دهد ادبیات معنی پیدا می‌کند. * از دفتر …

ادامه‌ی مطلب
پنجاه و دوم: ازدواج

پنجاه و دوم: ازدواج

  ما دو فرزند داریم اغلب به دیدن فیلمهایی متفاوت می رویم  دوستان از جدایی مان حرف می زنند. اما منافع من و تو هنوزهم  در نقاطی همچنان یکسان به هم می رسند نه فقط سراغ دگمه های سردست را گرفتن که کارهایی کوچک نیز: آینه را …

ادامه‌ی مطلب